|
مولف مدیر سایت
|
|
چهارشنبه ، 28 بهمن 1388 19:43 |
|
قرآن كريم> تفسير موضوعى> مباحث اجتماعى
دوستى الهى و ...
كتاب: آشنايى با قرآن جلد پنجم صفحه 18
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى
آيه 67 سوره زخرف: «الا خلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين» دوستان در قيامت همگى با هم دشمند مگر پرهيزكاران. اين آيه يك اصل كلى است. هميشه وقتى دو نفر و يا يك عده با يكديگر دوست مىشوند يك وجه مشتركى در كار است كه آنها را همگروه و همنشين و معاشر و هم پياله كرده است. محال است كه دو نفر كه با يكديگر هيچ سنخيت روحى ندارند و از وجود يكديگر بهرهاى نمىبرند و در [جذب] منفعتى يا دفع ضررى مشاركت ندارند با يكديگر دوستبشوند. مولوى در شعرهاى معروف خود مثال مىآورد كه محال است دو نفر با يكديگر دوستشوند مگر اينكه وجه مشتكرى بين آنها باشد. گاهى ديده شده كه دو نفر كه بر ضد يكديگر هستند با هم دوستند. ولى بايد دانست كه آن ضديت صددرصد نيست، مثلا نود و نه درصد است. آن يك درصد است كه اين دو را به يكديگر پيوند داده است. مولوى مىگويد:
آن حكيمى گفت ديدم در تكى در بيابان زاغ را با لك لكى
در عجب ماندم بجستم حالشان تا چه قدر مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك و من حيران و دنگ خود بديدم هر دوان بودند لنگ
مىگويد ديدم يك زاغ و يك لكلك با هم رفيقند. تعجب كردم كه آخر قدر مشترك زاغ و لكلك چيست؟! وقتى جلو رفتم ديدم هر دو لنگند، فهميدم كه اين لنگى سبب شده كه اين دو با يكديگر رفيق شوند.
دوستى مبنا مىخواهد، ريشه و دليل مىخواهد. حكما مىگويند معلول تابع علت است، تا علت هست معلول هست، علت كه رفت معلول هم مىرود. اين سماورى كه ما روشن مىكنيم تا وقتى آتش زير آن مشتعل است مىجوشد، به محض اينكه آتش خاموش شود جوشش هم از بين مىرود. علت كه از بين رفت معلول هم از بين مىرود. دوستيهايى كه بر مبناى مطامع مادى است تا وقتى مىتواند ادامه داشته باشد كه پاى مطامع مادى در ميان باشد; وقتى كه اينها رفت علت دوستى از ميان مىرود، خصوصا اگر با آشكار شدن حقايق همان علت دوستى به علت دشمنى تبديل شود. مثلا مىديد كه اين شخص به او فلان منفعت را مىرساند; اين سبب مىشد كه دوستىاش زيادتر بشود. در قيامت كه حقايق برايش آشكار مىشود مىبيند همان چيزى كه در دنيا محبتش را جلب مىكرد برايش آتش آورده است; يعنى همان ملاك دوستى، ملاك دشمنى مىشود. به هر ميزان كه آن پيوند در دنيا بيشتر منشا دوستى بوده، در قيامتبيشتر منشا دشمنى مىشود. اين در صورتى است كه مناط و ملاك، مصامع مادى باشد. اما اگر دو نفر نه بر مبناى ماديات بلكه بر مبناى معنويات، بر اساس توحيد و بندگى خدا و عقيده و ايمان در دنيا با يكديگر دوستباشند در قيامت اين دوستى نه تنها از بين نمىرود بلكه شديدتر مىشود چون علتباقى است. تا علتباقى است معلول باقى است. در آنجا بينش [آنها] قويتر و شديدتر است چون ايمانشان تبديل به شهود مىشود: «فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد» (1) طبعا آن دوستى كه بر مبناى خدا و عقيده درست و ايمان صحيح واقعى بوده استباقى مىماند.
بنا بر اين دوستانى كه در راه ايمان و خدا و در راه حق و حقيقتيكديگر را دوست دارند در قيامت هم يكديگر را دوست دارند و بلكه شديدتر.
در قرآن كريم جزء لذايذ اهل بهشت اين را ذكر مىكند كه آنها برادرانه در كنار يكديگر هستند: «و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلين» (2) هر چه از غل و غش و كدورت است از جان آنها بيرون كشيدهايم، برادروار در نهايت صفا و صميميت در مقابل يكديگر مىنشينند و لذت مىبرند.
قرآن به مساله «اخوت فى الله» اهميت مىدهد. طرفدار اين نيست كه انسان خدا پرست در فرديت زندگى كند [و بگويد] من هستم و خداى خودم و با هيچ كس ارتباطى ندارم. نه، تو هستى و خداى خودت، و هر كس كه بنده خداى توست او را هم بايد دوست داشته باشى. اگر انسان به خاطر خدا بندگان خدا را دوست نداشته باشد نقص است. بله، يك وقتى انسان كسى را دوست دارد به غير ملاك الهى، اين با دوستى خدا نوعى تضاد پيدا مىكند و نوعى شركت است. اما دوست داشتن ديگران براى خدا عين توحيد است. در يكى از سورهاى مسبحات و جزء دعاهايى كه در قنوت هم خوانده مىشود مؤمنين مىگويند: «ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان» پروردگارا ما را و برادرانى كه در ايمان بر ما سبقت داشتند بيامرز، آنها را نيز مشمول مغفرت خودت بگردان «و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين امنوا ربنا انك رؤف رحيم» (3) خدايا در دلها و سينههاى ما و در روحههاى ما كوچكترين كدورتى نسبتبه اهل ايمان قرار نده ( «غل» يعنى كدورت غش، تيرگى) تو رئوف و مهربان هستى. چقدر بد است كه انسان نسبتبه شخصى كه واقعا مؤمن و با ايمان است غل و حقد و كينه و ناراحتى در قلب خودش داشته باشد. به همين دليل است كه ما در دستورهاى دينى خودمان داريم (4) كه اگر دو نفر مؤمن نسبتبه يكديگر كدورتى پيدا كردند اين كدورت نبايد بيش از سه روز باشد. (قرار دادن مدت به اين دليل است كه ابتدا يك هيجانى در كار است). بعد از سه روز هر دو نفر موظف هستند كه زودتر اقدام كنند تا اين غل و ناراحتى و اين عقدهاى كه از يكديگر پيدا كردهاند منتفى و رفع شود.
در زمينه «مؤاخات فى الله» دستورهاى زيادى داريم. در حديثى كه در كافى (5) هست پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به اصحابشان فرمودند (6) : «اى عرى الايمان اوثق» ؟ در ميان دستگيرههاى ايمان كداميك محكمتر است؟ يكى گفت: نماز; ديگرى گفت: روزه; سومى گفت: حج; چهارمى گفت: جهاد و ديگرى گفت: زكات. حضرت فرمودند: تمام اينها كه شما گفتيد دستگيرههاى محكمى هستند ولى مقصود من چيز ديگرى است. گفتند: خودتان بفرماييد يا رسول الله! فرمودند: «الحب فى الله و البغض فى الله» اينكه يكديگر را به خاطر خدا دوست و يا دشمن بدارى; يعنى دوستان خدا را به خاطر خدا دوستبداريد و دشمنان خدا را به خاطر خدا دشمن بداريد; اين محكمترين دستگيرههاى ايمان است.
امير المؤمنين عليه السلام در كلمات قصار نهج البلاغه مىفرمايند: «كان لى فى ما مضى اخ فى الله» (خيلى جملههاى عالى و خوبى است!) من در گذشته برادرى داشتم اما «اخ فى الله» يعنى نه برادر نسبى، بلكه برادرى كه يكديگر را به خاطر خدا دوست مىداشتيم «و كان يعظمه فى عينى صغر الدنيا فى عينه» (7) يك چيز، او را در چشم من بزرگ مىكرد و آن اين بود كه همه دنيا در نظر او كوچك بود. اين خودش بزرگى است. تا انسان بزرگ نباشد دنيا در نظرش كوچك نمىآيد. شراح گفتهاند با قرائنى كه در مجموع اين جملهها هست مقصود ايشان جناب «عثمان بن مظعون» است. (8)
حال ببينيم چرا در آيه شريفه كلمه «اخلاء» (جمع خليل) آمده است؟ ما حضرت ابراهيم عليه السلام را «خليل الله» مىگوييم. بعضى مىگويند علت اينكه به دوست «خليل» مىگويند اين است كه خليل از ماده «خلت» است و خلتيعنى حاجت. به دوست از آن جهت «خليل» مىگويند كه به نيازمنديهاى دوستش مىرسد، رفع خلت و رفع نياز از دوستش مىكند، يعنى به اعتبار يكى از شرايط و آداب دوستى به دوست «خليل» مىگويند.
ولى من فكر مىكنم - چنانكه برخى عرفا هم گفتهاند - ريشه اين كلمه اين نيست. اين كلمه از همان ماده «تخلل» است. تخلل يعنى آميختگى، يكى شدن. اگر خليل از ريشه «خلت» به معناى حاجتباشد، ما خدا را مىتوانيم «خليل ابراهيم» بناميم ولى ابراهيم را ديگر نمىتوانيم «خليل الله» بگوييم. خدا را به اعتبار اينكه نيازمنديهاى ابراهيم عليه السلام را بر مىآورد مىتوان گفتخليل ابراهيم است اما ابراهيم چطور؟ ظاهر اين است كه خلتبه معنى آميختگى است. دو نفر وقتى با همديگر دوست مىشوند، ولو ريشهاش مطامع باشد، بالاخره با يكديگر اختلاط و امتزاج روحى پيدا مىكنند. مولوى مىگويد:
مىرود از سينهها در سينهها از ره پنهان صلاح و كينهها
دو نفر وقتى با يكديگر معاشرت كنند ولو مبناى معاشرتشان مطامع و منافع مادى باشد چه بخواهند و چه نخواهند روح آنها با يكديگر مخلوط مىشود. از روح اين، روح او متاثر مىشود و از روح او روح اين و خود به خود در اين بين تخلل و اختلاط و امتزاج پيدا مىشود. حال چند روايت ديگر را عرض مىكنم.
در كافى حديثى از اميرالمؤمنين عليه السلام هست كه راجع به شرايط دوستى مىفرمايد: «من استحكمت لى فيه خصلة من خصال الخير احتملته عليها و اغتفرت فقد ما سواهاو لا اغتفر فقد عقل و لا دين» اگر كسى يك خصلت نيك در او باشد و ساير خصلتها را نداشته باشد براى من قابل تحمل است كه به خاطر همان خصلت نيكش با او دوستى كنم. اما دو چيز است كه آنها ركن دوستى است. اگر آن دو ركن باشد و هيچ يك از خصلتهاى ديگر نباشد براى من كافى است. ولى دو خصلت است كه اگر آنها را نداشته باشد قابل تحمل نيست، قابل معاشر نيست. آن دو خصلتى كه نبودشان قابل تحمل نيستيكى «عقل» است و ديگرى «دين» . «و لا اغتفر فقد عقل و لا دين» آن چيزى كه از نظر من در دوستى قابل بخشش نيستيكى فقدان عقل است و ديگرى فقدان دين «لان مفارقة الدين مفارقة الامن» (خيلى عجيب است!) چون اگر دوست من دين نداشته باشد من از ناحيه او امنيت ندارم، يعنى يك روزى مرا سودا خواهد كرد. اگر دين داشته باشد مىتواند براى من قابل اعتماد باشد كه يك روزى روى من و دوستى من معامله نخواهد كرد و مرا نخواهد فروخت. «لان مفارقة الدين مفارقة الامن» اگر دين نباشد من اصلا امنيت ندارم، وقتى امنيت نداشته باشم دائما نگران هستم نكند او يك حقهاى به من بزند. بعد فرمود: «فلا يتهنا بحياة مع مخافة» زندگى اگر توام با بيم و ترس باشد گوارا نيست. پس بايد با كسى دوستى كنم كه صد در صد از ناحيه او مطمئن باشم. «و فقد العقل فقد الحياة و لا يقاس الا بالاموات» (9) آدمى كه عقل نداشته باشد مرده است، با مرده كه نمىشود معاشرت كرد.
حديث ديگرى هست كه در آن به همين آيه «ال خلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو» استشهاد شده است. امام صادق عليه السلام فرمود: «احذر ان تؤاخى من ارادك لطمع او خوف او اكل او شرب و اطلب مؤاخاة الاتقياء ولو فى ظلمات الارض» (10) بترس از كسى كه با تو برادرى و دوستى مىكند ولى به خاطر يك طمع يا خوف و ترسى كه در بين هست. گاهى عامل خوف سبب دوستيها مىشود و افراد را به خاطر يك دشمن مشترك با يكديگر جمع مىكند.
«او اكل او شرب» از دوستى كسانى كه به خاطر شكم با آدم دوست مىشود بپرهيز، مثل آنها كه به خاطر همپيالگى و اينجور چيزها با انسان دوست مىشوند «و اطلب مؤاخاة الاتقياء» اما پاكان و پرهيزكاران را دنبالشان برو و آنها را پيدا كن «ولو فى ظلمات الارض» ولو بروى از گوشههاى تاريك زمين، از عزلتها و انزوالها آنها را پيدا كنى. از آن دسته بر حذر باش و اينها را حتما برو پيدا كن. نسبتبه اينها نمىفرمايد بى تفاوت باش، مىفرمايد حتما برو جستجو كن «و ان افنتيت عمرك فى طلبهم» هر چند عمرت را در جستجوى اينها فانى كنى; يعنى ولو اينكه عمرت در جستجوى اتقيا صرف شود برو جستجو كن «فان الله عز و جل لم يخلق على وجه الارض افضل منهم بعد النبيين» خداوند بعد از پيغمبر در روى زمين فاضلتر [و برتر] از پرهيزكاران خلق نكرده است «و ما انعم الله على العبد بمثل ما انعم الله به من التوفيق لصحبتهم» خداوند هيچ نعمتى را به اندازه اين نعمتبه بندهاى نمىدهد، هيچ نعمتى ارزش اين را ندارد كه انسان با اتقيا و پاكان دوست و معاشر باشد. بعد حضرت اين آيه را فرمود: «الا خلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين» واستبفرمايد كه اين گونه دوستيهاست كه تا ابد باقى مىماند.
در احاديث نبوى و احاديث ائمه دستورها و تشويقهاى زيادى در اين زمينه داريم. امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه مىفرمايد:
«اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان» (11) يعنى ناتوانترين مردم آن كسى است كه نتوانسته استبراى خودش دوست پيدا كند «و اعجز منه من ضيع من ظفر من منهم» از او ناتوانتر آن آدمى است كه دوستبه دست آورده و بعد، از دست داده است. وقتى دوستى به دست آوردى كوشش كن كه از دست ندهى.
دستورهاى زيادى داريم راجع به اينكه با دوستان واقعى خودتان، دوستانى كه شايسته دوستى هستند چگونه رفتار كنيد. همه براى اين است كه اين دوستيها باقى بماند; از قبيل اينكه اگر از نظر مالى احتياج داشتند به آنها كمك كنيد، ايثار كنيد. در وقت نياز، حاجت، گرفتارى، بيمارى مراقب آنها باشيد. يا وقتى كسى از دوستان آنها فوت مىكند و آنها مصاب هستند كسى به كمك و تسليت آنها برود. دستورهاى زيادى كه در اين زمينه داريم همه براى اين است كه اسلام مىخواهد دوستيهايى كه بر مبناى الهى هستحتما باقى بماند. بريدن از مردم و بريدن از خوبان از نظر اسلام كار خوبى نيست.
در يك حديثى ديگر، حضرت صادق عليه السلام مىفرمايد: «مودة يوم ميلة» يعنى يك روز دوستى فقط يك تمايل است «و مودة شهر قرابة» يك ماه دوستى قوم و خويشى است «و مودة سنة رحم ماسة» و يك سال دوستى رحمى است كه با يكديگر تماس دارد، خويشاوندى نزديك است، قطع آن در حكم قطع رحم است. در باب صله رحم چقدر ما شنيدهايم: «من قطعها قطعه الله» كسى كه رحم را قطع كند خدا ببرد خودش را.
حديث عجيبى است كه در داستان راستان نيز نقل كردهام و در كتب زيادى نقل شده است (12) و آن اين است كه روزى اميرالمؤمنين على عليه السلام در زمان خلافتشان از شهر كوفه خارج شدند. ايشان دابشان اين نبود كه وقتى به جايى مىروند به عنوان اينكه خليفه و امير المؤمنين هستند با اسكورت بروند، ساده مىرفتند و ساده هم مىآمدند. نه افرادى پشتسرشان حركت مىكردند كه از جاه و جلال شناخته شوند و نه لباس خاصى داشتند (لباسشان هم در حد سادهترين لباسها بود) و نه مركبشان يك وضع خاصى داشت، به شكل يك آدم عادى مىرفتند. در برگشتن با يك نفر كتابى برخورد كردند. (اينجا ببينيد يك دقايقى هست كه فقط زير ذره بين مىشود پيدا كرد) و با يكديگر مصاحب و همراه شدند. قهرا دو مصاحب راه يكديگر را مىپرسند. حضرت فرمودند من مىروم كوفه، تو كجا مى روى؟ جاى ديگرى را گفت كه يك مقدار از راه را با يكديگر مشترك بودند و نزديك كوفه او راهش جدا مىشد. گفتند خوب، پس با همديگر باشيم. آن شخص مىدانست كه رفيقش مسلمان است. حضرت هم كه مىدانستند او اهل كتاب است. با همديگر صحبت كنان آمدند تا به سر دو راهى شاهراه كوفه و راه فرعى رسيدند. او قهرا راه فرعى را گرفت. حضرت هم شاهراه را رها كردند و دنبال او آمدند. آن شخص گفت: شما كه گفتى من به كوفه مىروم. فرمود بله به كوفه مىروم. پرسيد: پس چرا از اين طرف مىآيى؟ فرمود براى اينكه ما با يكديگر چند ساعت مصاحبت كرديم و مصاحبتحق ايجاد مىكند و تو به گردن من حق پيدا كردى (13) . به دليل اينكه تو بر من ذى حق هستى من مىخواهم تو را چند قدم بدرقه كنم. نوشتهاند همان جا فكرى كرد و گفت: «پيغمبر شما به دليل اين اخلاق حسنهاى كه دستور داد، به اين سرعت دينش دنيا را گرفت» و بعد خداحافظى كردند و او حضرت امير عليه السلام را نشناخت ولى اين خاطره به شكل عجيبى در ذهنش بود تا يك وقتى به كوفه آمد و قهرا در جستجوى همان رفيقش بود. روزى آمد خليفه را ديد، و فهميد فيق بين راه، خود خليفه است. آنجا بود كه شهادتين را گفت و مسلمان شد و يكى از اصحاب خاص امير المؤمنين گرديد. اين حديث را كافى نقل كرده و اصلا از هيمن جا عنوانش را انتخاب كرده است: «باب حسن الصحابة و حق الصاحب فى السفر» .
پس معلوم مىشود دوستيها و رفاقتها و معاشرتها حق ايجاد كن است. اين است كه امام عليه السلام فرمود: يك روز دوستى فقط يك تمايل است، اما اگر رسيد به يك ماه دوستى، اين خويشاوندى مىشود و اگر به يك سال دوستى رسيد اين ديگر در حد رحم ماسه استيعنى رحمى كه با همديگر تماس دارد، يعنى مثل دو تا برادر كه از يك رحم به دنيا آمدهاند، اين حكم را دارد و قطع او حكم قطع رحم را پيدا مىكند. اين آيه «الا خلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين» ضمن اينكه اشاره استبه اخوتها و خلتهاى دنيايى و آنها را در مستثنى منه مىگويد، در مستثنى تشويقى استبه دوستيهايى كه بر اساس پاكى و تقوا است.
«يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون» در قيامت از طرف خداوند به متقين خطاب مىشود: «يا عباد» اى بندگان من. وقتى اتقيا با يكديگر دوستباشند ملاكش خدا و عبوديتخداوند است نه مطامع كه عبد آن مطامع باشند. به آنها از ناحيه ذات حق خطاب مىرسد به عنوان «يا عباد» اى بندگان من. اين خودش يك پيام دوستى و يك پيام دوستانه از خدا به اين دوستان در راه خداست. مىبينيد اينجا كه صحب خلت و دوستى در راه خداست صحبت پيام دوستانهاى است كه از طرف خدا مىرسد، از طرف آن ملاك دوستى مىرسد، به آنها پيام فرستاده مىشود كه: «لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون» ديگر نه بر شما خوفى مسلط خواهد شد و نه هرگز غمناك خواهيد بود.
پىنوشتها:
1- ق/22.
2- حجر/47.
3- حشر/10.
4- اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب الهجره.
5- كتاب الايمان و الكفر، باب «الحب فى الله و البغض فى الله» ، حديث 6.
6- حضرت سؤال كردند مثل يك امتحان و آزمايش، مثل يك معلم كه از شاگردش مىپرسد و مىخواهد شاگرد را امتحان كند ببيند چقدر از تعليمات را درك كرده است. در واقع حضرت مىخواستند ببينند اينها چقدر با روح اسلام آشنا هستند.
7- نهج البلاغه، حكمت 281.
8- عثمان بن مظعون از اكابر صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و از مهاجرين اولين است. از كسانى است كه در همان سالهاى ابتداى بعثت ايمان آورد و مرد بسيار مخلصى بود. در هجرت اول به حبشه مهاجرت كرد و در هجرت دوم با مسلمين و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه آمد. بسيار مرد بزرگوارى بوده و رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم فوق العاده به اين مرد علاقهمند بودند. بعد از ورود به مدينه طولى نكشيد كه از دنيا رفت و نوشتهاند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از او تجليل زيادى كردند و حتى خودشان را روى جنازه عثمان بن مظعون انداختند و اولين كسى كه در بقيع دفن شده است هيمن عثمان بن مظعون است.
بقيع ابتدا قبرستان نبود، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آنجا را قبرستان كردند، گفتند اينجا براى دفن مسلمين باشد. عدهاى معتقدند اين محلى كه الان به عثمان به عفان منسوب است قبر عثمان بن مظعون است، چون محل قبر عثمان روشن نيست. علتش اين است كه مردم عليه او انقلاب كردندو بعد اجازه دفنش را نمىدادند. چند روز جنازهاش افتاده بود و كسى جرات نمىكرد [او را دفن كند] و اصلا معلوم نشد چه شد. بعضى معتقدند بنى اميه شبى مخفيانه آمدند و او را بردند و در گوشهاى دفن كردند و بعضى ديگر بر اين عقيدهاند كه [جسد مانده بود] تا اينكه حيوانات آن را خوردند و از بين رفت.
9- اصول كافى، ج 1/ص 31، حديث 30.
10- مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، باب پنجاه و پنجم «فى المؤاخاة» . بعد از «او خوف» همچنين دارد: «او ميل او مال» .
11- نهج البلاغه صبحى الصالح، كلمات قصار، 12.
12- اصول كافى، كتاب «الشعره» ، باب حسن الصحابة و حق الصاحب فى السفر، حديث 5.
13- اينكه مىگويند حقوق بشر، اعلاميه حقوق بشر، شما در همه حقوقهايى كه امروز در دنيا هست نمىتوانيد حقوقى به اين ريزى - كه انسان فقط زير ذرهبين مىتواند ببيند - پيدا كنيد.
|