جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : سه شنبه 25 بهمن 1390     |     کد : 9673

دين حنيف از ديدگاه قرآن

دين حنيف از ديدگاه قرآن

دين حنيف از ديدگاه قرآن
سير تكاملى رشد در قرآن كريم
- چكيده
- حنيف كلمه ‏اى عربى و به معناى پاك‏دين و متمايل به دين حق است . بعضى از افراد خود را بر دين حنيف مى ‏دانستند و يا ديگران آنان را چنين مى‏ شناختند و پيامبر گرامى اسلام نيز به پيروى از ابراهيم عليه‏السلام بر دين حنيف بود . البته روش و آيين ايشان متفاوت با پيروان دين حنيف به معناى متعارف آن بود . دين حنيف يك دين رسمى داراى تشكيلات و علماء، اصول و فروع نبوده ‏است .
1 . مقدمه
از ديرباز اعتقاد بر اين بود كه گروهى در مكه و اطراف و اكناف جزيرة‏العرب از بتان دورى مى ‏جستند و خود را پيروان ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسماعيل عليه السلام مى ‏دانستند . نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را نيز از اين گروه دانسته‏ اند; اما يهود به پيروى از اصطلاح سريانى اين كلمه، قبايل مشرك عرب را حنيف مى ‏خواند; حال آنكه در لغت عرب، حنيف پاك‏دين و متمايل به دين حق معنا شده است (1) . آنان خود را پيرو ابراهيم عليه السلام دانسته و بر پيامبر صلى الله عليه و آله خرده مى ‏گرفتند كه اگر پيرو ابراهيم هستى، او از ماست; چرا قبله او را ترك و سنن او را مهجور داشته ‏اى؟
منقول است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به بيت‏ المدارس (محل تدريس توارت) در مدينه وارد شد و يهوديان را به اسلام دعوت كرد . يكى از يهوديان پرسيد: تو خود بر چه دينى هستى؟ فرمود: بر ملت ابراهيم عليه‏السلام و دين او . گفتند: ابراهيم كه يهودى بود! فرمود: تورات را بياوريد تا ميان ما و شما داور باشد; اما آنان نپذيرفتند و به حكميت تورات هم تن ندادند (2) . يهود خود را از سلاله يعقوب (اسرائيل) عليه‏السلام مى ‏دانستند و دوازده سبط يهود را از دوازده فرزند يعقوب . در اين مناظره ابراهيم عليه‏السلام يعنى نياى بزرگ يعقوب را كه در كتب آنها به پدر عالى و پدر جماعت‏ بسيار نامبردار است، پيرو يعقوب معرفى مى ‏كند . آنان ابراهيم عليه السلام را پيامبر و بنيانگزار يكتاپرستى و حنيف نمى ‏دانستند .
به هر حال بعضى جريان حنيف بودن را متاثر از يهوديت و مسيحيت مى‏ دانند . گروهى اصل اين كلمه را سريانى يا عبرى يا حبشى دانسته‏ اند . دسته ‏اى ديگر اين كلمه را عربى دانسته و به اصيل بودن جريان حنيفيت در عرب پيش از اسلام معتقدند و گروه ديگرى بر اين نظر است كه اينان داراى تشكل و سازمان بوده ‏اند . البته اين نظر مخالفانى دارد .
اينك در مقال حاضر مطالب فوق توضيح داده مى ‏شود و به نقض و ابرام آراء دانشوران و صاحب نظران پرداخته مى‏ شود .
2 . حنيف در لغت
لغوى‏ ها حنيف را از حنف به معناى اعراض از گمراهى و ميل به استقامت مى ‏دانند . همچنانكه حنيف به معناى اعراض از استقامت و ميل به گمراهى است و گفته ‏اند:
اگر مى ‏بينيد حاجيان و هر كسى را كه ختنه شده ‏است، حنيف مى‏ نامند، براى اشاره به اين است كه اشخاص متدين به دين ابراهيم عليه‏السلام هستند و احنف كسى را گويند كه در پايش كژى باشد (3) .
در مورد ريشه كلمه حنف و اينكه داراى اصالت عربى است‏ يا خير، بحث زيادى شده است . از جمله در ميان دانشمندان اسلامى، مسعودى (م 346 ه) صابئين را جزء حنفاء برشمرده و ريشه اين كلمه را از سريانى حنيف و مى ‏داند (4) .
اين كلمه در آرامى (كنعانى) حنيف بوده و معناى منافق و كافر داشته و مسيحيان نيز آن را به همين معنا به كار مى ‏بردند; به گونه‏اى كه حتى پادشاه عيسوى اسپانيا در حدود سال 590 در نامه‏اى كه به سلطان المهاد مى ‏نويسد، همين اصطلاح را به كاربرده است (5) .
يعقوبى در كتاب تاريخ خود نيز در داستان شاؤل (طالوت) و داود فلسطينى را از حنفاء ستاره ‏پرست مى ‏خواند (6) . ابن العبرى (م 685 ه) حنفة سريانى را در مورد صائبين به كار مى ‏برد .
در ميان مستشرقان آقاى هرشفلد معتقد است كه تحنت‏به معناى نماز خدا و عبرانى است . ليال و داچ هم آن را مشتق از عبرى دانسته ‏اند و لهاوزن آن را به معناى يك عيسوى زاهد دخويه به معناى كافر، مارگليوث به معناى يك مسلمان و نولدكه بوهل آن را مشتق از تحنث دانسته و ريشه عبرى آنرا به كلى رد مى ‏كنند (7) .
از علماى اسلامى طبرى آن را به معناى تبرر (فرمان بردارى كردن) مى‏ داند . به گفته ابن اثير در نهايه و طريحى در تفسير غريب ‏القران و نيز لسان العرب، حج، ختان، مخلص، و استقامت ‏بر دين ابراهيم حنيف گفته مى ‏شود .
همچنين در تاريخ طبرى و لسان العرب به كسى كه از دين باطل به اسلام تمايل كند، حنيف گفته شده است (8) .
راغب اصفهانى مى ‏گويد: «حنيف كسى است كه از ضلالت‏ به استقامت، استوارى و هدايت ميل كند» (9) .
ابن ‏هشام تحنث را از تحنف مى ‏گيرد و او در اين‏ باره استدلال ظريفى به كار مى ‏برد و مى‏ گويد:
در تلفظ عربى زياد اتفاق مى ‏افتد كه حرف (ث) به (ف) تبديل‏ شود; همچنانكه به جدث به معنى قبر جرف هم گفته مى ‏شود و يا اينكه گاهى عرب به جاى ثم مى ‏گويد: فم ; بنابراين تحنث همان تحنف به معناى حنيف شدن و از حنفاء قرار گرفتن است (10) .
اما «ابوذر خشنى‏» كه سيره ابن‏ هشام را شرح كرده، اين نظر را رد مى ‏كند و مى‏ گويد:
«اثم‏» گناه و «تاثم‏» به معناى خروج از گناه است (; زيرا گاهى باب تفعل براى خروج از معناى فعل مى ‏آيد) ; از اين رو حنث هم كه به معناى گناه است، وقتى به باب تفعل برود، به معناى از گناه بيرون شدن است و نيازى به ابدال نيست . ابن‏ اثير نيز همين نظر را دارد و آن را تاييد مى ‏كند (11) .
3 . حنيف در شعر
در ادبيات قبل از اسلام حنيف داراى معناى مثبت ‏بوده‏ است; بنابراين مى‏ توان گفت: اين يك كلمه اصيل عربى است; زيرا در فرهنگهاى ديگر گاهى كافر و منافق معنا مى ‏دهد .
براى مثال «ابوقيس بن الاسلت‏» انصارى و رئيس قبيله اوس در شعرى چنين مى ‏سرايد:
اقيموا لنا دينا حنيفا فانتم
لنا غاية قد يهتدى بالذوائب (12) امية بن ابى صلت‏يكى از شاعران دوره جاهليت، دين حنيف را تنها دين رستگار روز رستاخيز معرفى مى ‏كنند (13) .
كل دين يوم القيامة عندالله
الا دين الحنيفية زور
و عامربن حارث شاعر كافر قبيله هوازن در نجد (كه اسلام را درك كرده بود) در شعرش از عابدى متحنف سخن مى ‏گويد كه نماز مى‏خواند: «اقام الصلوة العابد المتحنف (14) »
در شعر صخر نيز از عيسويانى كه شراب مى ‏نوشند و در اطراف يك حنيف جنجال به پا مى‏ كنند، سخن رفته است . هر چند بوهل در مقاله حنيف «مختصر دائرة‏المعارف اسلام‏» اصرار دارد كه عبادت را مناسب زاهدى بداند كه از نوشيدن شراب خوددارى مى ‏كند; اما شارح در شعر خويش حنيف را مسلم معنا مى ‏كند و در بررسى ‏ها خود چنين نتيجه ‏گيرى مى ‏كند كه حنيف به طور كلى مسلمان معنا مى‏ دهد (15) .


4 . حنفاء قبل از اسلام
آنچه كه از لا به لاى سرگذشت تاريخى جزيرة‏العرب به دست مى ‏آيد، اين است كه قبل از اسلام گروهى مشخص ، با تشكيلات، عالمان روحانى، كتاب و پيشينه تاريخى به نام حنفاء شكل نگرفته بود . حتى ابن‏ منظور مى ‏نويسد: «بت‏ پرستان عرب جاهلى خود را حنيف يعنى پيرو دين ابراهيم مى‏ دانستند (16) » .
هجرت ابراهيم عليه‏السلام به مكه و پايه‏ گذارى خانه كعبه به همراه اسماعيل عليه السلام مراسم حج، قربانى شدن اسماعيل و پس از آن نجات از جانب پروردگار، خاطراتى بودند كه ذهن عرب در جزيرة العرب با آنها آشنا بود .
از سوى ديگر بت پرستى، خرافه پرستى، زنده به گور كردن دختران و رسوم و آداب بسيار و غير انسانى و غير عقلائى نيز در جزيرة العرب ريشه دوانيده بود . گروهى، البته بدون سازمان مشخص در بخش اول خود را سهيم مى‏ دانستند; ولى در بخش دوم با جماعت هم داستان و هم رنگ نبودند . اينان همان حنفاء هستند .
ابن‏ هشام در بحث از اين عرب جاهلى بعد از برشمردن شرك و بت ‏پرستى به وجود مسيحيان و يهوديان در شبه جزيره تصريح مى ‏كند . البته يهوديان در مدينه و شمال جزيرة‏العرب و جدا از عربها زندگى مى‏ كردند و مسيحيان نيز در يمن و نجران (جنوب و جنوب غربى شبه جزيره) بودند . در ادامه مى ‏نويسد:
ورقة بن نوفل، عبيدالله‏ بن جحش، عثمان بن حويرث و زيدبن عمروبن نفيل (در مكه) از پرسش بتان دورى جسته و در طلب دين حنيف و فطرى بودند و در مناطق مختلف متفرق شدند و جستجو كردند تا دين حق را بيابند و . . . . اينان را حنفاء گفته ‏اند (17) .
احتمالا نام‏گذارى اين افراد به «حنفاء» توسط تاريخ ‏نگاران مسلمان و بعد از اسلام انجام شده‏ است . مونت گمرى وات، اسلام شناس اسكاتلندى مى ‏نويسد: «حنيف ناميدن «حنفاء» كار متكلمان و مدافعه گران مسلمان بعدى است (18) » ; اما با توجه به وجود اين كلمه در آثار شعراى قبل از اسلام و متون تاريخى اين احتمال بعيد به نظر مى‏رسد . به هر صورت آنان را هاله ‏اى از افسانه و حقيقت فرا گرفته ‏است; به طورى كه تشخيص مرز ميان اين دو را مشكل كرده است .
شايد بتوان گفت: بيشتر اينان در نزديكى زمان ظهور اسلام زندگى مى‏ كردند و يا دوره اسلام را نيز درك كردند . در ميان آنها افراد مختلفى از قبيل شاعر، خطيب، عامى و آگاه به كتب مذهبى نيز يافت‏ شدند .
البته نمى ‏توان وجود يك جنبش مخالف با مراسم و سنت هاى جاهلى عرب را انكار كرد; ولى اينكه آيا اينان همان حنفاء بوده ‏اند، به درستى و اطمينان نمى ‏توان چنين ادعا كرد; به خصوص اينكه در متون تاريخى نيامده ‏است كه آنان خود را حنفاء بدانند . چه بسا ديگران آنها را چنين معرفى كرده باشند .
5 . پيامبر اسلام و حنيفيت
مشهور اين است كه نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله بر دين حنيف، دين فطرت و دين ابراهيم و اسماعيل بوده ‏است; اما اينكه آيا پيامبر صلى الله عليه و آله نيز با حنفاء قبل از اسلام هم نوا و هم فكر بوده ‏است، قابل اثبات نيست; چون تفاوتهايى بين حركت پيامبر صلى الله عليه و آله و حنفا به اين شرح به چشم مى ‏خورد:
1 . حنفاء مردمى بودند كه رسوم زمانه را قبول نداشتند، ولى قيام و اقدامى بر ضد آن نمى‏ كردند . آنان در ميان مردم و با آنها زندگى مى ‏كردند و گهگاه در جوى مساعد انتقادى ملايم از مشركان انجام مى ‏دادند . در تاريخ كمتر تصادمى از ناحيه ايشان با مشركان گزارش شده است . مردم با اينان مشورت مى ‏كردند و برايشان احترام قائل بودند ; اما پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تنها به آگاهى از درستى راه خود و فساد اجتماع اكتفا نكرد . چنانكه مامور بود، پرستش بت‏ها را نكوهش كرد و مردم را به سوى دين حق، توحيد و آيين فطرت، راه و روش ابراهيم عليه السلام فرا خواند . هر آنچه كه در توان داشت، در اين نهضت مصروف داشت . بدخواهان و دگرانديشان نيز از هيچ آزار و اذيتى در حق وى كوتاهى نكردند .
2 . حنفاء آيينى داشتند كه تنها براى خود برگزيده بودند و تكليف به ابلاغ در كار نبود و اگر هم از طرف آنان دعوتى انجام شده باشد، بسيار محدود، آرام و بدون درگيرى فيزيكى بوده ‏است; اما پيامبر صلى الله عليه و آله داراى دعوتى جهانى و مكلف به ابلاغ رسالت‏ براى جهانيان بود و از هيچ تهديدى نهراسيد و به هيچ تطميعى تن در ندارد .
6 . حنيف و حنفاء در آيات قرآن
كلمه حنيف در قرآن ده بار و كلمه حنفاء دو بار آمده است . در آيات قرآن حنيف به عنوان دين ابراهيم عليه‏السلام معرفى شده است (19) و يا حال است ‏براى مخاطب كه پيامبر و يا مسلمانان هستند (20) .
قرآن دين حنيف را غير از يهوديت و مسيحيت مى ‏داند . حنيف در پرستش خداى يكتا مخلص و يك روست (21) . در كاربرد قرآنى كلمه حنيف به معناى مشرك ، منافق وكافر نيست . حنيف مقابل بت ‏پرستى و حتى مذاهب مشهور زمانه كه دچار تحريف شده ‏اند، مى ‏باشد (22) .
آيه 30 سوره روم كه در حدود سال نهم بعثت و چهار سال پيش از هجرت نازل شده‏ است، نشان مى ‏دهد كه كلمه حنيف و بر دين حنيف بودن ابراهيم عليه‏السلام قبل از هجرت مطرح شده ‏است ; بنابراين مطلب فوق پس از نااميدى نبى گرامى صلى الله عليه و آله از ايمان و هدايت ‏يهود نازل نشده ‏است . آيات ديگرى نيز مؤيد اين واقعيت هستند (23) .
در كنار هم قرار گرفتن حنيف و مسلم (24) نشان مى ‏دهد كه اين كلمه، خاص دسته مذهبى معينى نبوده است و اينان يك سازمان متشكلى، پيش از اسلام نداشتند . در اصول كافى، از امام صادق عليه‏السلام روايت‏ شده است كه «حنيفا مسلما» يعنى «خالصا مخلصا» به اين معنا كه چيزى از بت‏پرستى در آن مخلوط نيست (25) .
در متون اسلامى حنيف گاهى معادل كلمه مسلم به كار رفته ‏است، گر چه براى دين ابراهيم رواج بيشترى دارد (26) ; چنانكه در احاديث نيز آمده ‏است كه پيامبر فرمود:
بعثت ‏بالحنيفية السمحة (27) ; من به دين ابراهيم حنيف برانگيخته شدم .
احب الدين الى الله الحنيفية السمحة (28) ; محبوبترين دينها نزد خداوند تعالى دين حنيف آسان است .
همواره در طول تاريخ زاهدان و عابدان و متنسكان دين را چنان سختگيرانه بر مؤمنين عرضه مى‏كردند كه بسيارى از آن گريزان مى ‏شدند . در احاديث مذكور حنيفيت معادل اسلام به كار رفته است .
نكته ‏اى كه در توضيح مطلب بالا حائز اهميت و قابل توجه است، اين است كه همه اديان داراى جوهره واحدند و اصول معارف در آنها يكسان است . اصول مشترك ذيل معمولا در اديان ديده مى ‏شود : 1- توحيد ، 2- نبوت ، 3- معاد ، 4- عبادت ، 5- دعا ، 6- عدالت ، 7- احسان و نيكوكارى و . . . . ; بنابراين اگر گاهى كلمه حنيف و گاهى اسلام و زمانى پيروى از ابراهيم عليه‏السلام و يا ديگر انبياء مطرح مى ‏شود، بين آنها تنافى نيست .


7 . اهل كتاب و دين ابراهيم عليه‏السلام (دين حنيف)
در قرآن كريم دين ابراهيم عليه‏السلام، دين حنيف ناميده شده است (29) . درباره اينكه چرا دين ابراهيم عليه السلام حنيف ناميده شده ‏است، نظرهاى گوناگونى به اين قرار ديده مى ‏شود:
1 . ابن عباس و مجاهد مى ‏گويند : «اين نامگذارى به جهت اشتمال آن بر اعمال حج است‏» .
2 . مجاهد در قول ديگرى مى‏ گويد : «علت اينكه آن دين حنيف است و پيروى از آن لازم است، به اين جهت است كه پيروى از آن پيروى از حق است‏» .
3 . اين موضوع به اين مناسبت است كه پيروى از آن متابعت‏ شريعتى است كه ابراهيم عليه‏السلام بواسطه آوردن احكام آن از قبيل «لزوم حج، ختنه و جز اينها، امام مردم گرديده است‏» .
4 . دين ابراهيم عليه السلام حنيف خوانده شده ‏است ; زيرا حنيف يعنى اخلاص در زمينه اقرار بر ربوبيت‏ خداوند و بندگى انسان در برابر او (30) .
خداوند با اين سخن خود كه «و ما كان من المشركين ; ابراهيم از مشركان نبود» ، شرك را از ساحت او دور مى‏ شمارد ; اما به طور ضمنى گرايشهاى شرك آلود در مسيحيت و يهوديت را بيان مى ‏كند (31) .
منقول است كه احبار يهود و نصاراى نجران نزد رسول گرامى اسلام جمع شدند و درباره ابراهيم به نزاع پرداختند . يهود گفتند: ابراهيم جز يهودى نبود و نصارى گفتند: او جز نصرانى نبود . در اين زمينه، اين آيه نازل شد:
يا اهل الكتاب لم تحاجون فى ابراهيم و . . . ; اى اهل كتاب چرا درباره ابراهيم عليه السلام با همديگر مجادله مى ‏كنند . . .
و ما انزلت التورية و الانجيل الا من بعده افلا تعقلون . . . ; حال آنكه تورات و انجيل جز بعد از ابراهيم نازل نشده است آيا تعقل نمى‏ كنيد (32) .
اگر گفته شود كه درباره اسلام نيز مطلب همينگونه است و قرآن پس از ابراهيم عليه السلام نازل شده ‏است، مرحوم طبرسى به اين پرسش چنين پاسخ مى ‏دهد:
همگى حتى مخالفان قبول دارند كه حضرت ابراهيم عليه السلام خود را مسلم ناميده ‏است ; جز اينكه يهود مى گويند : آن اسلام همان يهوديت است و نصرانيها مى‏ گويند : اسلام همان نصرانيت است و تورات و انجيل پس از وى آمده و در آن دو نيز اسم ابراهيم به اسلام برده شده و هرگز ذكر نشده ‏است كه وى بر دين يهود و نصارى بود ; اما قرآن اگر چه پس از وى آمده ‏است ، ولى ابراهيم عليه السلام را به دين اسلام توصيف كرده و يهوديت و نصرانيت را از وى نفى كرده است و در اين امر بزرگترين حجت است، به اينكه وى مسلم بوده و محمد صلى الله عليه و آله و امت او كه اسم اسلام دارند، به وى اولى از ديگرانند (33) .
در تفسير عياشى در ذيل اين آيه «قل بل ملة ابراهيم حنيفا; بگو بلكه دين حنيف ابراهيم است‏» (34) ، از امام صادق عليه السلام روايت‏ شده ‏است كه فرمود: «حنيفيت ابراهيم در اسلام است (35) » .
همچنين از امام باقر عليه السلام روايت‏ شد ه ‏است كه فرمود:
حنيف كلمه جامعى است كه هيچ چيز را باقى نمى ‏گذارد، حتى كوتاه كردن شارب و ناخن گرفتن و ختنه كردن از حنيفيت است (36) .
نيز در تفسير قمى آمده ‏است:
خدا حنيفيت را بر ابراهيم نازل كرد كه آن عبارت است از ده حكم در پاكيزگى، پنج‏حكم آن از گردن به بالا كه شامل «زدن شارب، نتراشيدن ريش، حلق مو يا اصلاح سر و صورت، مسواك و خلال است‏» و پنج ‏حكم ديگر از گردن به پايين كه شامل گرفتن موى بدن، ختنه كردن، ناخن گرفتن، غسل از جنابت، طهارت گرفتن با آب و اين است‏ حنيفيت طاهره‏اى كه ابراهيم آورد و تا كنون نسخ نشده و تا قيامت نسخ نخواهد شد (37) .
خداوند تعالى، دين حق را كه اولاد ابراهيم (اسماعيل، اسحاق، يعقوب و فرزندان وى) بر آن بودند، اسلام مى ‏داند (38) . از اين مى ‏توان نتيجه گرفت كه دين حق يكى است و اختلافات و انشعابهايى كه در بشر پيدا شده، دسته ‏اى خود را يهودى و دسته ‏اى ديگر مسيحى خواندند، همه ساخته‏ هاى هوى و هوس خود بشر است و بازنگريهايى است كه خود در دين ابراهيم كرده‏ اند و دشمنى ‏هايى را كه با هم داشتند، به نام خدا و دين او نوشتند و در نتيجه طايفه‏ ها مختلف و احزاب دينى متفرق گشتند (39) .
8 . ملت ابراهيم
براى اينكه بدانيم منظور از ملت ابراهيم چيست، بايد ببينيم كلمه ملت‏به چه معناست ؟ معناى آن چه نسبتى با شريعت و دين دارد؟
ملت عبارت است از سنت زندگى يك قوم . گويى در اين ماده اشاره ‏اى به املاء و املال وجود دارد كه در اين صورت ملت عبارت مى ‏شود از: طريقه ‏اى كه از غير گرفته شده ‏باشد .
البته اصل معناى اين كلمه به خوبى روشن نيست . ممكن است مرادف با كلمه شريعت ‏باشد ; به اين معنا كه ملت هم مثل شريعت عبارت است از : طريقه‏اى خاص، بر خلاف كلمه دين .
فرق بين كلمه «ملت‏» و «شريعت‏» اين است كه شريعت طريقه‏ اى است كه از ناحيه خداوند تعالى و به منظور سلوك مردم به سوى او تهيه و تنظيم شده ‏است ; ولى كلمه ملت طريقه ‏اى است كه آن را از غير گرفته و خود را ملزم به پيروى از آن مى‏ دانند و عملا از آن پيروى مى‏ كنند .
چه بسا همين تفاوت باعث‏ شده گاهى دين خدا و گاهى شريعت‏ خدا گفته شود ;  ولى «ملت‏ خدا» گفته نشود . ملت را تنها به پيامبران نسبت مى ‏دهند كه نشان دهنده سيره و راه و روش آنان است; همچنين به مردم و امت‏ها نسبت مى ‏دهند و مى ‏گويند : ملت مردمانى با ايمان يا بى ‏ايمانند ; زيرا ملت از سيره و سنت عملى آن مردم خبر مى ‏دهند ; بنابراين ملت ابراهيم همان سيره و سنت توحيدى، خالص، حق پرست، معتدل و فطرى است كه يوسف عليه السلام نيز خود را پيرو آن مى‏ داند (40) .


9 . محدود بودن شريعت‏ حضرت موسى و عيسى (عليهماالسلام)
پس از ابراهيم، دو شريعت مهم يهوديت و مسيحيت توسط خداوند تبارك و تعالى براى هدايت‏ بشر فرستاده شد . اكنون پرسيده مى ‏شود: چرا با وجود اين دو شريعت از دين حنيف ابراهيمى و اسلام به عنوان ملتى كه بايد تبعيت ‏شود، ياد مى‏ گردد؟
پاسخ‏هاى ذيل مى ‏تواند، به تبيين اين موضوع كمك كند:
1 . از قرآن و همچنين انجيل و تورات استفاده مى ‏شود كه موسى عليه‏السلام و همچنين عيسى عليه‏السلام به سوى قوم بنى ‏اسرائيل فرستاده شدند; به عبارت ديگر ماموريت آن دو داراى محدوديت زمانى، مكانى و . . . بوده ‏است; بنابراين نمى ‏توان گفت: دين اين دو پيامبر جهانى بوده است . در آيات قرآن بر هادى بودن موسى براى قوم بنى ‏اسرائيل (هدى لبنى اسرائيل) تاكيد شده است (41) .
خداوند يكى از نعمتهاى خود را بر بنى ‏اسرائيل، رسالت‏ حضرت موسى عليه السلام خوانده و حكمت اين رسالت را دايت‏ بنى ‏اسرائيل مى ‏شمارد (42) و حتى حكم قصاص را با عبارت «كتبنا على بنى ‏اسرائيل‏» (43) ذكر مى‏كند كه محدوديت‏ خطابهاى تورات را نشان مى ‏دهد
و در آيه ديگر بنى ‏اسرائيل را وارثان كتاب موسى و شريعت او معرفى مى‏ كند . تورات در سفر خروج باب سوم در بيان سخن گفتن خدا با موسى عليه السلام از ميان آتش بر شاخه درخت در آيات 9- 13 سخن مى ‏گويد:
و الان اينك استغاثه بنى ‏اسرائيل نزد من رسيده است و ظلمى را نيز كه مصريان بر ايشان مى‏ كنند ديده ‏ام(9); پس اكنون بيا، تو را نزد فرعون بفرستيم و قوم من بنى ‏اسرائيل را از مصر بيرون آورى (10) . . . و گفت: البته با تو خواهم بود و علامتى كه من تو را فرستاده‏ ام، اين باشد كه چون قوم را از مصر بيرون آورى، خدا را بر اين كوه عبادت خواهيد كرد(11). موسى به خدا گفت: اينك چون من نزد بنى‏ اسرائيل برسم و به ايشان گويم، خداى پدرانشان مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند كه نام او چيست، بديشان چه گويم؟
در اين عبارت، علت رسالت موسى عليه السلام نجات بنى ‏اسرائيل و غايت آن عبادت بنى ‏اسرائيل دانسته ‏شده و خطاب آن به بنى ‏اسرائيل است .
و در سفر خروج باب ششم مى ‏گويد:
بنابراين بنى ‏اسرائيل را بگو من يهوه هستم و شما را از زير مشقت مصريان بيرون خواهم آورد و . . . شما را خواهم گرفت تا براى من قوم شويد و شما را خدا خواهم بود و شما را خواهم رسانيد به زمينى كه درباره آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحق و يعقوب بخشم . . . .
در اين عبارات سخن از قوم برگزيده است كه يهوه خداى آنان است و آنان را از ظلم نجات داده و به وعده ‏اش به پدران آنها وفا مى ‏كند .
و در همان سفر باب هشتم مى ‏گويد:
و او را بگو خداوند چنين مى ‏گويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت كنند (20); زيرا اگر قوم مرا رها كنى، همانا بر تو و بندگانت و قومت و خانه‏ هايت انواع مگسها فرستم و خانه ‏هاى مصريان و زمينى كه برآنند، از انواع مگسها پر خواهد شد (21) و در آن روز زمين جوشان را كه در آن مقيمند، جدا سازم كه در آنجا مگسى نباشد تا بدانى كه من در ميان اين زمين يهوه هستم (22) و فرقى در ميان قوم خود و قوم تو گذارم . . . (23) و فرعون، موسى و هارون را خوانده، گفت: برويد و براى خداى خود قربانى در اين زمين بگذاريد . موسى گفت: چنين كردن نشايد; زيرا آنچه كه مكروه مصريان است، براى يهوه خداى خود ذبح مى ‏كنيم [. مصريان گاو را خدا مى‏ دانستند و آن را تقديس و عبادت مى ‏كردند .] اينك چون مكروه مصريان را پيش روى ايشان ذبح نماييم، آيا ما را سنگسار نمى‏ كنند (26)؟
اين عبارت تورات، قوم بنى ‏اسرائيل را قوم خدا، در مقابل فرعون خوانده است و نشان‏دهنده مخاطب بودن آنان در تورات است .
در باب دوازدهم همان سفر مى ‏گويد:
. . . اين همان شب خداوند است (فصح) كه بر جميع بنى ‏اسرائيل نسلا بعد نسل واجب است كه آن رانگاه دارند (42) و خداوند به موسى و هارون گفت: اين است فريضه ‏اى كه هيچ بيگانه ‏اى از آن نخورد (43) و اما هر غلام زرخريد او را ختنه كن و پس آن را بخورد (44) نزيل و مزدور آن را نخورند .
در اين عبارت خطاب تشريع صريحا به بنى‏ اسرائيل است و عيد را يهوديان و مسيحيان (دو دين بنى‏ اسرائيل) اجراء مى ‏كنند .
در بابهاى بيستم و بيست‏ و يكم تا بيست و سوم و سى‏ و پنجم از سفر خروج، احكام شريعت كه همگى خطاب به بنى ‏اسرائيل و به مناسبتها و شرايط آنهاست، بيان شده ‏است . در سفر لاويان نيز متعدد به بنى ‏اسرائيل خطاب كرده، احكام و دستورهاى مذهبى و اجتماعى بنى ‏اسرائيل را بيان مى‏ كند . در اين سفر هارون و فرزندانش به منصب كهانت ‏بنى ‏اسرائيل نصب شده ‏اند .
در سفر اعداد كه قسمت اعظمى از آن به شمارش طايفه‏ هاى بنى ‏اسرائيل و شجره‏ هايشان اختصاص دارد، در باب دوازدهم اعتراض هارون و مريم به موسى به سبب ازدواج با زن حبشى ذكر شده و قومى بودن دين را بيشتر مى ‏رساند .
در سفر تثنيه باب پنجم مى‏ گويد:
و موسى تمامى بنى‏ اسرائيل را خوانده به ايشان گفت : اى اسرائيل، احكامى را من امروز به گوش شما مى‏ گويم، بشنويد ; تا آنها را ياد گرفته، متوجه باشيد كه آنها را به جا آوريد (1).
و در همان سفر باب دهم مى‏ گويد :
شما پسران يهوه خداى خود هستيد ; پس براى مردگان، خويشتن را مجروح منماييد و مابين چشمان خود را متراشيد . براى يهوه خدايت قوم مقدس هستى و خداوند تو را براى خود برگزيده است تا از جميع امتهايى كه بر روى زمين‏ اند به جهت او قوم خاص باشى .
اين عبارات از قسمتهاى مختلف تورات نشان مى ‏دهند كه خطاب دين يهود مربوط به قوم خاصى است .
10 . اختصاصى بودن شريعت عيسى عليه السلام
در آيه 6 صف، رسالت‏ حضرت عيسى به بنى ‏اسرائيل تصريح شده است و آيات‏50- 48 آل عمران اختصاص رسالت‏ حضرت عيسى ‏بن مريم را به قوم بنى‏ اسرائيل با صراحت و به زبان خداوند ذكر كرده و در تبيين آن يكى از ماموريت‏هاى وى را تحليل بعضى از محرمات تورات (كه كتاب اختصاصى بنى ‏اسرائيل بود) دانسته است و آيه 72 مائده خطاب به بنى ‏اسرائيل از جانب حضرت عيسى عليه السلام سخن مى‏ گويد . آيات 59- 57 زحرف او را مثل براى بنى ‏اسرائيل آورده و راهنما و الگو و هادى آنان معرفى كرده ‏است .
در آيات ياد شده خطاب عيسى عليه‏السلام به بنى ‏اسرائيل است و اختصاص اين شريعت ‏به آنان دانسته ‏شده ‏است و به عبارت ديگر محدوديت زمانى، مكانى و قومى براى اين دين بزرگ الهى لحاظ شده است كه البته منافاتى ندارد با اينكه پيامهاى اصلى اين دين مانند توحيد، نبوت، معاد، عدالت، احسان و نيكوكارى، عفت، جوانمردى و . . . جهانى، فرازمانى و فرامكانى باشند .
در انجيل نيز مؤيداتى براى گمانه فوق وجود دارد . در انجيل متى باب دوم آيات يكم تا هفتم مى‏گويد:
و چون عيسى در ايام هيروديس پادشاه در بيت لحم يهوديه تولد يافت، ناگاه مجوسى چند از مشرق به اورشليم آمده، گفتند : كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است ؟ زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده ‏ايم و براى پرستش او آمده ‏ايم ; اما هيروديس پادشاه چون اين را شنيد، مضطرب شد و تمام اورشليم با وى . پس همه رؤساى كهنه و كاتبان قوم را جمع كرده از ايشان پرسيد كه مسيح كجا بايد متولد شود؟ بدو گفتند: در بيت لحم يهوديه ; زيرا كه از نبى چنين مكتوب است و تو اى بيت لحم در زمين يهودا از ساير سرداران يهود ا، هرگز كوچكتر نيستى ; زيرا كه از تو پيشوايى به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت‏ خواهد نمود .
در اينجا عبارت «قوم من اسرائيل‏» محدوديت پيام مسيح عليه السلام به بنى ‏اسرائيل را مؤكد و مؤيد است .
در انجيل متى، باب 15، آيات 21 تا 27 مى‏گويد:
پس عيسى از آنجا بيرون شده به ديار صور و صيدون رفت، ناگاه زن كنعانيه (غير اسرائيلى) از آن حدود بيرون آمده، فرياد كنان وى را گفت: خداوندا، پسر داودا، بر من رحم كن; زيرا دختر من سخت ديوانه است .
ليكن هيچ جوابش نداد، تا شاگردان او پيش آمده خواهش نمودند كه او را مرخص فرماى ; زيرا در عقب ما شورش مى‏ كند . او در جواب گفت: فرستاده نشده ‏ام مگر به جهت گوسفندان گم شده خاندان بنى‏ اسرائيل .
در اين عبارت حضرت عيسى عليه السلام صريحا رسالت‏ خويش را به جهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل مى‏ داند و حتى از شفا دادن به غير بنى ‏اسرائيل امتناع مى‏ كند .
انجيل متى در باب 27 آيه 11 مى ‏گويد:
اما عيسى در حضور والى ايستاده‏ بود ; پس والى از او پرسيده، گفت: آيا تو پادشاه يهود هستى ؟ پاسخ داد: آرى چنين است كه تو مى‏ گويى .
البته منظور از پادشاهى ظاهرى نيست ; اما محدود كردن آن به يهود مى‏تواند مؤيد نظريه مطرح شده در اين پژوهش باشد .
در انجيل لوقا آيه 31 تا 32 از باب اول مى‏ گويد:
فرشته بدو گفت: اى مريم ترسان مباش ; زيرا كه نزد خدا نعمت ‏يافته و اينك حامله‏ شده، پسرى خواهى زاييد و او را عيسى خواهى ناميد . او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلى مسمى شود و خداوند تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود و او بر خاندان يعقوب تا ابد پادشاهى خواهد كرد و سلطنت او را نهايت نخواهد بود .
در اينجا، عبارت «خاندان يعقوب (بنى ‏اسرائيل)» محدوديت ماموريت را مشخص مى‏ كند .
در انجيل يوحنا باب 19 آيه يكم تا سوم مى‏گويد:
پس پيلاطس عيسى را گرفته تازيانه زد و لشكريان تاجى از خار بافته بر سرش گذاردند و جامه ارغوانى بدو پوشانيدند و مى ‏گفتند: سلام اى پادشاه يهود و طپانچه بدو مى‏زدند .
البته ما در اينجا درباره مسيحيت و يهوديت معتقديم كه اين اديان الهى ابتدا به قوم خاصى تعلق نداشتند ; اما به تدريج اين اديان مخصوصا يهوديت قومى گرديدند .
11 . نتيجه‏ گيرى
حنيف يك كلمه اصيل عربى است كه به معناى پاك دين و متمايل به دين حق است . گروهى در مكه و اطراف آن بدون تشكيلات و سازمان منظم تحت اين عنوان شناخته شده ‏بودند .
قرآن كريم دين ابراهيم عليه السلام و اسماعيل عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله را حنيف و مسلم مى ‏داند و در بعضى از متون دينى كلمه حنيف و اسلام به يك معنا به كار رفته ‏اند; اما اينكه چرا نبى گرامى اسلام و كسانى كه به عنوان حنيف در سرزمين حجاز شناخته شده ‏بودند، دين مسيحيت آخرين شريعت الهى قبل از اسلام را دين خود نمى ‏شمردند، علتهاى مختلفى دارد كه ذيلا به بعضى از آنها اشارت مى ‏رود:
1 . اديان الهى داراى گوهر واحد و اصول مشتركى هستند . تاكيد بر دين ابراهيم و دين حنيف تاكيد بر آن اصول مشترك (توحيد، نبوت، معاد، نيكوكارى ، عبادت، جوانمردى و عدالت و) . . . است كه به صورت ناب ودست‏ نخورده در تعليمات ابراهيم عليه السلام يافت مى ‏شدند
2 . يهوديت و مسيحيت توجه ويژه در خطابات خود به بنى ‏اسرائيل داشتند و اگر نگوييم با توجه به مباحث‏ بالا كه اين اديان اختصاص به اين قوم داشتند، مى‏ توان گفت: تبليغات اوليه و فراگير آنها خطاب به بنى‏ اسرائيل بود، هر چند پولس دعوت به دين مسيح را به ميان غير بنى‏ اسرائيل نيز برد . البته عيساى روح‏ا . . . و موساى كليم‏ا . . . عليهماالسلام سخنشان همان سخنان ابراهيم عليه‏السلام و دين حنيف بود و نمى ‏توان بر اختصاصى بودن پيام آنان تاكيد كرد .
3 . يهوديت و مسيحيت موجود در جزيرة العرب در دوره اسلامى و پيش از آن مطالب ديگرى غير از پيامهاى اصلى و گوهرى اديان بر آن افزوده ‏بودند كه پيروى از آنها براى بسيارى از مردم عادى ميسور نبود ; لذا در حنفى بودن عده ‏اى از مردم در جزيرة‏العرب پيش از بعثت اشكالى به نظر نمى‏ رسد .
4 . آنچه تفاوت دارد، شرايع هستند و اما شرايع نيز هميشه ناسخ يكديگر نيستند ; بلكه گاهى شريعت ‏بعدى فقط مكمل است ; مثلا شريعت حضرت عيسى عليه‏السلام چنين به نظر مى ‏آيد كه مكمل شريعت موسى عليه‏السلام است و آداب و رسوم و احكام ابراهيمى عليه‏السلام در شرايع ديگر نسخ نشده است تا عمل به آن صحيح نباشد .
امروز نيز مى ‏توان با توجه به بحث گفتگوى تمدنها جهانيان را به سوى دين حنيف و ناب دعوت كرد . دينى كه در آن دعوت به توحيد، حقيقت، عبادت، عدالت و احسان، و رعايت‏ حقوق انسانها به ويژه مظلومان مورد نظر باشد .
دكتر جعفر تابان : عضو هيات علمى دانشكده تربيت مربى


پى ‏نوشت‏ها
1) راغب اصفهانى، مفردات، ص‏282، مجمع ‏البحرين، ج‏1، ص‏589، هارون، عبدالسلام، مقاييس اللغه، ج‏2، ص‏11 .
2) طبرسى، مجمع ‏البيان/71 .
3) عبدالسلام، هارون، مقاييس اللغة، ج‏2، ص‏11; طريحى، مجمع ‏البحرين، ج‏1 ص‏589; حسين يوسف موسى، الافصاح، ج‏2، ص‏638; راغب اصفهانى، مفردات، ص‏282 .
4) دايرة المعارف اسلام، ص 133 .
5) مقاله حنيف پروفسور وات در دايرة المعارف اسلام .
6) يعقوبى، تاريخ، ج‏1، 51 .
7) مختصر دائرة المعارف اسلام، ص‏133 .
8) طبرى، تاريخ، ج‏1، ص‏1149 . ابن منظور، لسان العرب، ج‏1، ص‏404 .
9) راغب اصفهانى، مفردات، ص 382 .
10) ابن‏ هشام، ج‏1، ص‏251 .
11) همان، ص‏251 .
12) همان، ص‏304 .
13) اغانى، دارالكتب المصريه 4/122 .
14) ابن منطور، ج 12/206 .
15) مختصر دايرة المعارف اسلام، مقاله حنيف بوهل .
16) ابن منطور، همان .
17) ابن هشام/ج‏1/ص‏238 .
18) دايرة‏المعارف تشيع، ج‏6، ص‏539 .
19) آل عمران/67، نحل/120، بقره 135، آل عمران/95، نساء/125، انعام/161 .
20) محمود صافى، الجدول فى اعراب القران، ج‏1، ص‏232 .
21) آل عمران/67 .
22) بقره/135، نساء/125 .
23) انعام/79، يونس/150 .
24) آل عمران/67 .
25) كلينى، اصول كافى، ج‏4، ص‏15 .
26) آل عمران/67; دايرة‏المعارف اسلام/مقاله حنيف .
27) احمدبن حنبل، المسند، 5/266 .
28) بخارى، الصحيح، ايمان/29 .
29) آل عمران/67، نحل/120، بقره/135 و . . . .
30) طبرسى، مجمع‏ البيان، ج‏2، ص‏71 .
31) همان .
32) همان .
33) همان .
34) عياشى، ج‏1، ص‏61 .
35) همان .
36) همان .
37) قمى، ج‏1، ص‏3914 .
38) يوسف/38 .
39) محمد حسين طباطبايى، الميزان ج‏1، ص‏468 .
40) همان .
41) اسراء/2، سجده/23، بقره/53، مائده/32، اعراف/105، طه/94، سوره غافر/آيه 53 .
42) بقره/53 .
43) مائده/32 .
منبع : صحيفه مبين ، تابستان 1379 - شماره 23


نوشته شده در   سه شنبه 25 بهمن 1390    
PDF چاپ چاپ