يکشنبه 29 دي 1398 | Sunday, 19 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 17 اسفند 1390     |     کد : 9516

برهان چهارم و پنجم ابن سينا در اثبات وجود نفس انسانى

برهان چهارم و پنجم ابن سينا در اثبات وجود نفس انسانى

برهان چهارم و پنجم ابن سينا در اثبات وجود نفس انسانى
ديدگاه غزالى در معناى نفس و اثبات وجود آن
- در مقاله گذشته گفتيم كه از مطالعه مجموعه آثار فلسفى ابن سينا استفاده مى ‏شود كه ايشان براى اثبات وجود روح و نفس انسانى پنج ‏برهان اقامه كرده است، شرح و توضيح سه برهان را در مقاله گذشته مطرح ساختيم اينك برهان چهارم و پنجم را از نظر خوانندگان عزيز مى‏ گذرانيم:
برهان چهارم برهان وحدت نفس و وحدت شخصيت در طول عمر آدمى
اگر در هر چيزى شك و ترديد داشته باشيم، در اين موضوع ترديدى نداريم كه وجود داريم، من هستم و من در هستى خويش ترديد ندارم و علم من به وجود من به اصطلاح فلسفه علم حضورى است نه علم حصولى. يعنى من نزد خودم حاضر هستم و از خودم جدا نيستم به‏طور كلى آگاهى و علم انسان از خودش از روشن‏ترين معلومات است و احتياج به استدلال ندارد. چنان كه «دكارت‏» فيلسوف معروف فرانسوى مى‏ گويد:
«من فكر مى‏ كنم; پس هستم‏» .
بديهى است كه «من‏» در آغاز عمر يك واحد بيشتر نيست، من امروز همان من ديروز بوده ‏ام كه الان هم همان هستم و به همين دليل همه مردم از آغاز تا پايان عمر مرا يك آدم مى‏شناسند و يك نام دارم و يك شناسنامه.
حال سؤال اين است كه اين موجود واحد كه سراسر عمر انسان باقى است، چيست؟
آيا ذرات و سلولهاى بدن ما و يا مجموعه سلولهاى مغزى و فعل و انفعالات آن است ؟ اينها دائما در طول عمر انسانها تعويض مى ‏گردند، اينها نمى‏ توانند نفس انسانى باشند، بلكه غير از اجزاى مادى يك حقيقت واحد ثابتى در سراسر عمر وجود دارد كه تغيير و تحولى در آن راه ندارد و اساس وجود ما را همان تشكيل مى ‏دهد و عامل وحدت شخصيت ما است كه از آن تعبير به نفس ناطقه مى ‏آوريم. در كتاب «علم ‏النفس‏» (1) از اين برهان اين‏گونه تعبير مى ‏آورد:
«برهان وحدة‏النفس ان وظائف النفس عديدة مختلفة و تنتفع من بعضها بعضا و لكن النفس مع ذلك واحدة، جامعة تنظم جميع تلك‏الوظائف و تربط فيما بينها بما يؤلف فى النهاية وحدة متماسكة‏» .
«شرح برهان وحدت نفس اين است كه وظائف نفس متعدد و گوناگون بوده برخى از آنها باعث پيدايش برخى ديگر گرديده است و لكن در اين ميان نفس انسانى اين وظائف را تنظيم نموده و رابط بين آنها مى ‏باشد و در نهايت تغييرى در او پديد نيامده و باقى مى ‏ماند» (2) .
مرحوم فاضل تونى در كتاب حكمت قديم ص 120 در توضيح برهان چهارم ابن سينا چنين مى ‏نويسد:
«آنچه از آن در عربى به لفظ «انا» و در فارسى «من‏» تعبير مى ‏شود، مغاير است‏با آنچه به لفظ «هو» در عربى و «آن‏» در فارسى مى‏گردد پس ناچار بايد بدن و اعضاء غير چيزى باشد كه از آن به «انا و من‏» تعبير مى ‏شود و از «انا و من‏» مراد نفس ناطقه است پس معلوم شد كه نفس با بدن مغاير است‏ يعنى نفس غير از بدن و بدن غير از نفس است و نفس و بدن يك چيز نيستند و با يكديگر مغايرند»
برهان پنجم: انسان پرنده يا معلق در هوا
اين برهان از ابن سينا به عنوان فرضى است كه تصور كن شخصى با قواى عقلى و جسمى كاملى متولد شده سپس صورتش پوشيده شده به ‏طورى كه هيچ ‏چيز از آنچه در اطراف او است، نمى ‏بيند اين شخص در هوا در خلائى نگهداشته شده به نحوى كه با هيچ‏ چيز برخوردى ندارد و اعضايش به‏ طورى قرار گرفته‏ اند كه هيچ‏گونه تماسى و تلاقى با هم نمى ‏يابند.
چنين كسى با چنين حالتى در موجوديت‏ خودش شك نمى‏ كند هرچند كه اثبات وجود هر چيزى از اجزايش بر او دشوار است‏ حتى نمى ‏تواند تصور جسم كند; وجودى كه او احساس مى ‏كند، مجرد از مكان و طول و عرض و عمق است‏ بنابر اين تصور او از موجوديت‏ خودش هرگز در نتيجه حواس يا از طريق جسم نيست پس بايد از مبدا ديگرى كه غير از جسم و با جسم مغايرت كامل دارد بوده باشد و آن نفس است (3) .
اين استدلال مبنى بر اين است كه ادراكات متمايز مستلزم حقايق متمايزه‏اى است كه از آنها صادر مى ‏شود، آدمى مى‏ تواند مجرد از هر چيزى باشد جز از نفس‏اش كه اساس شخصيت و اساس ذات و ماهيت او است، همه حقايق عالم وجود، به وسيله واسطه ‏اى به ما مى ‏رسد تنها يك حقيقت است كه از آن ادراك مستقيم و بلا واسطه داريم، تنها در اين حقيقت است كه نمى ‏توانيم لحظه ‏اى شك كنيم زيرا عمل آن همواره به وجود ما گواهى مى ‏دهد.
«سقراط‏» فيلسوف يونانى وقتى مى ‏گفت: «خودت را به خود بشناسان‏» اگر ما به وجود جسمى در آن مكانى كه اشتغال داريم، راه پيدا كنيم و در يابيم كه فكر كه خاصه نفس است‏با آن جسم همراه است، اين دليل قاطعى است‏بر وجود نفس (4) .
«سميح عاطف الزين‏» در كتاب «معرفة‏النفس‏» ص 15 درباره اين برهان اين‏گونه تعبير آورده است:
«برهان الرجل الطائر و يقضى هذا البرهان بافتراض لو ان الانسان خلق دفعة واحدة و خلق كاملا و هو يهوى فى هواء او خلاء هويا يصدمه فيه قوام الهواء صدما... و فرق بين اعضائه فلم تتلاق و لم تقس... لا يثبت هذا الرجل طرفا من اعضائه و لا باطنا من احشامه و لا قلبا و لا دماغا و لا شيئا من الاشياء ومن خارج لايثبت لها طولا و لا عرضا و لا عمقا بل كان يثبت ذاته و لو امكنه فى تلك‏الحالة الا يتخيل يدا او عضوا آخر لم يتخيله جزء من ذاته و لا شرطا فى ذاته‏» .
«توضيح اين جملات عربى با عبارات قبلى معلوم مى‏ شود و نيازى به ترجمه آن نيست.
و در كتاب حكمت قديم تاليف فاضل تونى (5) دليل بالا را از شفا و اشارات چنين نقل مى ‏كند:
«اگر فرض شود انسان دفعة كامل العقل در هواى معتدل خلق شود و احساس هيچ‏ چيز نكند در اين صورت از بدن و اعضاى ظاهرى و باطنى خود غفلت دارد و از خود غفلت ندارد زيرا به خودش علم حضورى دارد و آنچه از آن غفلت دارد، غير از آن است كه از آن غفلت ندراد (غير المغفول غير المغفول) يعنى نفسى كه غفلت‏ شده، غير از بدنى است كه از آن غفلت نشده است پس نفس غير از بدن و اعضاء و قواى انسان است و همين، مطلوب است‏» .
چنانكه خوانندگان ملاحظه مى ‏كنند، شيخ در هر يك از اين برهان‏ها يك نوع فهم و ابتكارى و راه و روشى خاص بكار گرفته است و شيخ ‏الرئيس براى اثبات مدعاى خويش گاه به عرف عام متوسل مى‏ شود و گاه به قضايا و مسائل فلسفى و گاه به ابتكار خويش اقامه دليل مى ‏نمايد تا اثبات كند حقيقتى ديگر مغاير با جسم وجود دارد كه نمى ‏توان آن را به شيوه مادى تفسير كرد حتما يك قوه پنهانى و مبدا ناپيدا يعنى نفس وجود دارد.
خلاصه نظرات شيخ الرئيس در مجموعه دليل‏هائى كه براى اثبات روح اقامه كرده، اين است كه شيخ ‏الرئيس نفس را به معناى وسيع مبدا حركت در نظر گرفته و همه كائنات را واجد اين موهبت مى‏ داند، او به نفس فلكى، نفس نباتى، نفس حيوانى و در مرتبه آخر به نفس انسانى قائل است . ابن سينا پس از سعى وافى در اثبات نفس و تعريف هر يك از اقسام بالا به اين نكته اشاره دارد كه نفس جوهرى است واحد كه داراى قواى مختلف بوده و افعال مختلف و گوناگون داشته و رابطه نزديكى با بدن دارد (6) .
رابطه نفس با بدن چيزى نيست كه تنها مورد توجه فيلسوفان و حكماء بوده باشد، بلكه هركسى به تجربه شخصى خود به اين رابطه توجه داشته و دارد بنا بر نظر ابن سينا جنبه ‏هاى دوگانه وجود انسان يعنى ابعاد مادى و معنوى، بدنى و نفسانى با يكديگر بستگى دارند، تغييراتى كه در هر يك از اين دو قسمت ‏يا دو جنبه وجود روى مى ‏دهد، جنبه ديگر را تحت تاثير شديد قرار مى‏ دهد و عكس‏ العمل‏هائى در آن ايجاد مى ‏نمايد و روان شناسنان و حكماء از ديرزمان بر آن شده ‏اند كه چگونگى اين رابطه را روشن سازند و هر يك به تحقيقات دامنه‏ دارى در اين باره پرداخته ‏اند و نظرات گوناگون ابراز داشته ‏اند قديم‏ترين اين نظريات مربوط به دو فلسفه مادى‏ گرائى و اصالت روح است.
فلسفه اصالت روح براى نفس، اصالت و تقدم قائل است و بدن را امرى فرعى و اضافى مى ‏پندارد و فلسفه مادى‏ گرائى درست عكس آن را مى‏ گويد يعنى اصالت را به بدن و ماده اختصاص مى ‏دهد و به جوهر مجردى كه مستقل از بدن باشد، اعتقاد ندارد.
و گروهى از حكماء مانند: «فيثاغورث‏» ، «افلاطون‏» ، «دكارت‏» و بسيارى ديگر از حكماء، نفس و بدن را دو ماهيت متمايز غير متجانس پنداشته و بدن را زندان نفس دانسته‏ اند.
ابن سينا اين مساله را به طريق ديگر حل كرده كه بين نفس و بدن اتحاد قائل شد او نفس را صورت نوع بدن مى ‏داند و مى ‏گويد سرو كار ما در اينجا با دو ماهيت متمايز نيست، بلكه جوهر واقعى، نفس است كه بدن را حقيقت مى ‏بخشد و به حركت در مى ‏آورد، نفس جوهر است نه عرض. زيرا اگر نفس عرض بود، هنگامى كه از بدن جدا مى ‏شد، لازم نمى ‏آمد كه شخص، صورت نوعى (شكل و هيئت انسانى) خود را از دست‏ بدهد و حال آن كه خلاف آن ديده مى‏ شود و حيوان يا انسان كه از اين نعمت محروم شده است، فورا به صورت لاشه در مى ‏آيد پس مى ‏توان چنين نتيجه گرفت كه با بودن جان در تن كالبد انسانى به درجه كمال و تماميت مى ‏رسد از اينرو گاهى نفس را كمال تعبير آورده ‏اند.
ابن سينا در اعتقاد به اتحاد بين نفس و بدن از اين جهت كه نفس صورت بدن است تابع ارسطوست منتها با اين اختلاف كه ارسطو اين اتحاد را كامل مى‏ پنداشت و معتقد بود كه همان‏گونه كه نقش از موم جدا نشدنى است، نفس نيز نمى ‏تواند زمانى از بدن جدا شود و زمانى ديگر به آن رجوع و در آن حلول كند و لكن ابن سينا به پيروى از فلاسفه اسلامى ، در نظر ارسطو تغيير مهمى ايجاد كرده ، او اتحاد نفس و بدن را به اين اعتبار كه نفس صورت بدن و كمال آن است و به وسيله آن كارهائى را كه جنبه مادى دارند، انجام مى ‏دهد مسلم مى ‏داند ولى به اين اعتبار كه در عين حال مى‏ت واند بدون يارى بدن نيز مصدر كارهائى از قبيل درك معقولات شده و پس از مرگ تن، همچنان زنده و باقى مى‏ ماند و به اين ترتيب نفس را از بدن ممتاز و مجزا مى ‏شمارد (7) .
پس به عقيده ابن سينا نفس و بدن تاثير متقابل در يكديگر دارند و تاثير نفس در بدن يكى از اصول اساسى سيستم فلسفى ابن سينا است مبنى بر اين كه نفس مبدا حركت و كمال جسم آلى است و حاكم بر تن بوده و فرمانروا است پس هر حركتى از بدن سر بزند ناچار مصدر آن نفس خواهد بود گرچه حركت انعكاسى يا غريزى باشد، البته تاثير بدن در نفس را نه تنها منكر نبوده و اعتراف به آن دارد، و مهمترين خدمت ‏بدن به نفس را اين مى‏داند كه بدن موجب هستى نفس است، چه اگر بدنى با چنان خصوصيات وجود نداشته باشد، نفسى با چنين مشخصات و تعينات به وجود نمى ‏آمد پس بدن علت عرضى نفس است و به آن تعين و تشخص مى ‏دهد و لكن نفس پس از جدائى از تن و اتصال قطعى به عقل فعال و زندگى در عالم علوى معقولات همواره حيات و بقاى خود را حفظ مى‏ كند.
ابن سينا در آثار علمى خود از جمله در كتاب قانون براى اين ادعاى خود نمونه‏ ها و مثالهاى فراوان ذكر كرده است از جمله مى ‏گويد:
«احوال و اعراضى كه نفس را عارض مى‏ گردد، بدون مشاركت‏بدن رخ نمى ‏دهد بدين سبب است كه مزاج‏هاى ابدان از احوال گوناگون بهره‏مند بوده و اين احوال هم با حدوث مزاج‏هاى بدن حادث مى ‏گردند از جمله پاره ‏اى از مزاجها استعداد غضب داشته از امزجه شهوى و بعضى از مزاجهاى ترسو آفريده شده ‏اند، مردمى كه خشمگين آفريده شده‏ اند كه زود خشم مى‏ كنند و برخى از مردم چنان وحشت‏زده و ترسناك آفريده شده ‏اند كه زود مى ‏ترسند، اين احوال گه گفته شد جز با مشاركت ‏بدن حاصل نمى ‏گردد (8) .
از مثالهاى بالا و بسيارى از مثالهاى مشابه آن كه در آثار و تاليفات ابن سينا يافت مى ‏شود، همگى دلالت دارند بر اين كه شيخ ‏الرئيس به تاثير بدن در نفس و احوال نفسانى به وجه خاصى مبذول داشته، تصريح مى ‏كند كه نفس تا زمانى كه دست ‏اندر كار احساس و ادراك حسى و درك معانى جزئى و حفظ و ذكر است، كار خود را توسط قوائى كه مشترك ميان حيوان و انسان است و در بدن جايگاه دارند، انجام مى‏ دهد ولى هنگامى كه از اين حد فراتر رفت و به محض اين كه نفس بخواهد به درك معقولات بپردازد، ديگر نه تنها نيازى به بدن و قواى آن ندارد، بلكه همه آنها مزاحم او خواهند بود (9) .
حسين حقانى زنجانى


پى ‏نوشت‏ها
1) تاليف سميح عاطف الزين: ص 15.
2) براى توضيح بيشتر اين برهان به منابع زير مراجعه نماييد: كتاب حكمت قديم تاليف مرحوم محمد حسين فاضل تونى: ص 120 و كتاب روانشناسى شفا تاليف شيخ الرئيس بوعلى سينا ترجمه اكبر دانا سرشت: ص 29.
3) اشارات: تاليف ابن سينا، ص 119 و 120 و شفا تاليف ابن سينا: ج‏1، ص 363 مراجعه نماييد.
4) كتاب «درباره فلسفه اسلام روش و تطبيق آن‏» تاليف: ابراهيم بيومى مذكور ترجمه عبدالمجيد آيتى: ص 123. تاريخ نشر سال 1360 انتشارات اميركبير.
5) ص 119.
6) علم النفس ابن سينا و تطبيق آن با روانشناسى جديد تاليف: على اكبر سياسى ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران سال 1333ش ص 23- 22.
7) علم‏النفس از ديدگاه دانشمندان اسلامى و تطبيق آن با روانشناسان جديد تاليف: دكتر حسن احدى، شكوه السادات بنى جمالى، چاپ دوم، تهران، سال 1363ش ، مركز انتشارات دانشگاه علامه طباطبائى، ص 9- 78.
8) علم النفس ابن سينا و تطبيق آن با روانشناسى جديد: ص 37- 36.
9) مدرك بالا: ص 12 و 13 و 14.
منبع : مكتب اسلام-سال 1379-ش10


نوشته شده در   چهارشنبه 17 اسفند 1390    
PDF چاپ چاپ