جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 9 بهمن 1389     |     کد : 8222

آغاز سلسله جنبانیدن مجنون و لیلی

آغاز سلسله جنبانیدن مجنون و لیلی

گزیده 3 از مجنون و لیلی ؛ امیر خسرو دهلوی - حکایت شبانی که، از غایت همت، تیغ را آیینه وجاهت، و قلم را عمده‌ی دولت خود ساخت
حکایت شبانی که، از غایت همت
گویند که، در عرب، جوانی
بودست ز نسبت شبانی

بختش چو به اوج رهبری داشت
همت به فلک برابری داشت

زان پیشه کز اصل کار بودش
اقبال رهی دگر نمودش

زان شیردلی که داشت با خویش
آلوده نشد به چربی میش

رفتی پدرش چو مستمندان
دنبال چرای گوسپندان

او سبق امید کرده پر کار
در درس ادب شدی به تکرار

چون حرف قلم درست کردی
دامن به سلاح چست کردی

تا یافت از آن هنر پرستی
در هر دو هنر تمام دستی

روزی پدرش به پرده در گفت:     
کای جان تو گشته با خرد جفت

نو شد چو شکوفه‌ی جوانی
از جفت گریز نیست دانی

گر فرمایی ز همسری چند
خواهیم بتی، سزای پیوند؟

گفتا که: چو کردنی است کاری
جفت از نسب خلیفه باری

گفتش پدر: ای سلیم خود رای     
ز اندازه‌ی خود برون منه پای

گیرم که دهندت آنچه دل خواست
بی خواسته، کار چون شود راست؟

نقد سری و سواریت کو؟
و اسباب عروس داریت کو؟

آورد جوان دولت اندیش
شمشیر و قلم نهاد در پیش

گفت: ار سبب دگر ندارم
این هر دو، نه بس کلید کارم؟؟

گویند به همت آن جوان مرد
شد برتر از انک آروز کرد

دولت چو برو فگند سایه
شد محتشمی بلند پایه



آغاز سلسله جنبانیدن مجنون و لیلی

دندانه گشای قفل این راز
زین گونه در سخن کند باز

کان روز که زاد قیس فرخ
رخشنده شد آن قبیله را رخ

زان نور خجسته‌ی شب افروز
بر عامریان خجسته شد روز

بنشست پدر به شادمانی
بگشاد دری به مهمانی

واندر پس پرده ما درش نیز
آراست ز صفه تا به دهلیز

خوبان قبیله را طلب کرد
آفاق ز نغمه بر طرف کرد

جستند حکیم طالع اندیش
کاگه کند از حکایت پیش

دانا بشمار خود نظر کرد
گفت آنچه سر از شمار بر کرد

کاین طفل مبارک اختر خوب
یوسف صفتی شود چو یعقوب

با آنکه ز گردش زمانه
در فضل و هنر شود یگانه

لیکن فتدش گه‌ی جوانی
در سر هوسی، چنانکه دانی

از عشق بتی نژند گردد
دیوانه و مستمند گردد

اندیشه چنان کند به زارش
کاز دست رود عنان کارش

مادر پدر از چنین شماری
ماندند، دمی، به خار خاری

لیکن ز نشاط روی فرزند
گشتند، بهر چه هست، خرسند

آن نکته به سهل بر گرفتند
و آیین طرب ز سر گرفتند

یک چند چو دور چرخ در گشت
آن گلبن تر شگفته‌تر گشت

سالش به شمار پنجم افتاد
زو نور به چرخ و انجم افتاد

شد تازه، چو نیم رسته سروی
یا بال دمیده نو تذروی

نزد همه شد به هوشمندی
چون مردم دیده، ز ارجمندی

زیرک دلیش چو باز خواندند  
در پیش معملش نشاندند

دانای رقم ز بهر تعلیم
کردش به کنار تخته تسلیم

جهد ادبش بدان چه دانست
می کرد چنانچ می توانست

آراسته مکتبی چو باغی     
هر لاله درو، چو شب چراغی

زین سوی نشسته کودکی چند
آزاده و زیرک و خردمند

زان سوی ز دختران چون حور
مسجد شده چون بهشت پر نور

هر تازه رخی چو دسته‌ی گل
بر گل زده جنتهای سنبل

بود از صف آن بتان چون ماه
ماهی، زده آفتاب را، راه

لیلی نامی که مه غلامش
خالش نقطی ز نقش نامش

مشعل کش آفتاب و انجم
دیوانه کن پری و مردم

سلطان شکر لبان آفاق
لشکر شکن شکیب عشاق

سر تا به قدم کرشمه و ناز
هر سر کش حسن و هم سرانداز

نازی و هزار فتنه در دهر
چشمی و هزار کشته در شهر

نی بت که چراغ بت پرستان
طاوس بهشت و کبک بستان

اندر صف آن بتان شیرین
چون زهره به ثور و مه به پروین

زانو زده قیس در دگر سوی
هم چرب زبان و هم سخن گوی

نازک چو نهال نو دمیده
خوش طبع و لطیف و آرمیده

شیرین سخنی که هوش می‌برد
رونق ز شکر فروش می‌برد

وان لاله رخان ارغوان ساق
نیز از دل و جانش گشته مشتاق

ایشان همه را بقیس میلی
وان سوخته در هوای لیلی

لیلی خود ازو خراب جان تر  
گشته نفس از نفس گران‌تر

هر دو به نظاره روی در روی
در رفته خیال موی در موی

لب مانده ز گفت و زبان هم
دل گشته بهم یکی و جان هم

این زو به غم و گداز مانده
دل بسته و دیده باز مانده

وان کرده نظر به روی این گرم
وافگنده ز دیده برقع شرم

این گفته غم خود از رخ زرد
او داده جوابش از از دم سرد

این دیده درو به چشم پاکی
او نیز، ولی به شرمناکی

این گشته به اب دیدگان مست
او شسته ز جان خویشتن دست

این کام خود از فغان خود دوخت
او، سینه‌ی خود، ز آه خود سوخت

سلطان خرد برون شد از تخت
هم خانه به باد داد و هم رخت

فریاد شبان بمانده از کار
میش آبله پای و گرگ خون‌خوار

مستان ز شراب خانه جسته
خم بر سر محتسب شکسته

مجنون ز نسیم آن خرابی
شد بی خبر از تنگ شرابی

از خون جگر شراب می‌خورد
وز پهلوی خود کباب می‌خورد

دزدیده درو نگاه می‌کرد
می‌دید ز دور و آه می‌کرد

می‌بود ز نیک و بد هراسش
می‌داشت خرد هنوز پاسش

اندیشه هنوز خام بودش     
دل در غم ننگ و نام بودش

چون لاله، جبین شگفته می‌داشت
داغی به جگر، نهفته می‌داشت

می‌سوخت چو شمع با رخ زرد
در گریه و سوز خنده می‌کرد

دانا رقمش به تخته می‌جست
او تخته به اب دیده می‌شست

استاد، سخن ز علم می‌راند
او جمله کتاب عشق می‌خواند

وان لعبت دردمند دل تنگ
دل داده به باد و مانده بی سنگ

خون دلش از صفای سینه
پیدا چو می اندر آب گینه

بر چهره ز شرم پرده می‌دوخت
و آتش به دلش گرفته می‌سوخت

هر چند که غنچه بود سر بست     
می‌کرد ز بوی خلق را مست

بودند به زاری آن دو غم خوار
در چنبر یکدگر گرفتار

یاران که بهر کناره بودند
دزدیده دران نظاره بودند

می‌کرد دو سینه جوش بر جوش
می‌رفت دو قصه گوش بر گوش

این داشت فسانه در مدارا
او گفت حکایت آشکارا

رازی که ز سینها بجوشد
او باز کند گر این بپوشد

باشد چو خریطه پر ز سوزن
بندی دهنش، جهد ز روزن

بر روی محیط پل توان بست
نتوان لب خلق را زبان بست



پرده برداشتن دمهای سرد از روی لیلی، و دیدن مادر پژمردگی آن گل، و شمه‌ای ازان پرده دریدگی در دماغ پدرش دمیدن، و روان کردن پیر، آب از دو دیده، و لیلی را، چون ریحان سفالین، در گوشه‌ی محنت، پای در گل کردن

چون رفت به گوش هر کس این راز
وز هر طرفی برآمد آواز

کازاده جوانی از فلان کوی
شد شیفته‌ی فلان پری روی

در مکتب عشق شد غلامش
خواند شب و روز لوح نامش

مقصود وی آن بت یگانه است
وان درس تعلمش بهانه‌است

زو هر چه شنید یاد گیرد
تعلیم دگر به باد گیرد

آموختنش، کجا بود هوش؟!
کاموخته می‌کند فراموش

زین قصه، بهر در سرایی
می‌رفت نهفته ماجرایی

تاگشت ز گفت و گوی اوباش
بر مادر لیلی این خبر فاش

ما در ز نهیب شرم اغیار
بنشست به گوشه‌ای دل افگار

زان آتش ده زبانه ترسید
وز سرزنش زمانه ترسید

فرزند خجسته را نهانی
بنشاند ز راه مهربانی

گفت ای دل و دیده‌ی مرا نور
از روی تو باد چشم بد دور

دانی که جهان فریب ناکست
آسودگیش غم و هلاکست

هر کاسه که خوان دهر، دارد
پنهان، به نواله، زهر دارد

هر سرخ گلی که در بهاریست
دل دامن او نهفته خاریست

تو ساده مزاجی و تنگ دل
وز نیک و بد زمانه غافل

چون اهل زمانه را وفا نیست
ز ایشان طلب وفا روا نیست

هان تا نکنی عنان دل سست
کافتاده خلاص کم توان جست

القصه شنیده‌ام که جایی
داری نظری به آشنایی

ترسم که چو گردد این خبر فاش
بد نام شوی میان اوباش

آتش که به شاخ ارزن افتد
زودار نکشی، به خرمن افتد

با این تن پاک و گوهر پاک
آلوده چرا شوی بهر خاک؟

جایی منشین که چو نهی پای
تهمت زده خیزی، از چنان جای

چون شهره شود عروس معصوم،
پاکی و پلیدی‌اش چه معلوم؟

آن کس که مگس ز کاسه راند
ناخوردن و خوردنش که داند؟

عشق ار چه بود به صدق و پاکی
خالی نبود ز شرمناکی

آوازه چو گشت در جهان عام
صرفه نکند کسی به دشنام

گردم نزنند کاردانان
چون باز رهی ز بد گمانان؟

مادر به حدیث نیک خواهی
لیلی به هلاک و سینه گاهی

بر زانوی درد سر نهاده
لب بسته و خون دل گشاده

با سوختگان حدیث پرهیز
روغن بود اندر آتش تیز

بیمار ز هر چه داری اش باز
لب را به همان خورش کند ساز

مادر چو شناخت کاو اسیرست
وان کن مکنش، نه جایگیرست

تن زد ز نصیحتی که می‌گفت
گفت آن خبر نهفته با جفت

بشنید پدر چو حال فرزند
گم شد ز خجالت و سرافگند

فرمود که سرو نوبهاری
در پرده چو گل شود حصاری

از پرده برون سخن نراند
خواند پس پرده هر چه خواند

مه را به سرای بند کردند
دیوار سرا بلند کردند

او ماند به کنج حجره دلتنگ
می‌دارد ز گریه خاک را رنگ

هر ناله که عاشقانه می‌زد
آتش ز لبش زبانه می‌زد

شد خانه ز آه آتش اندود  
چون تربت مجرمان پر از دود

صبری نه که دل به راه دارد
واندیشه به دل نگاه دارد

یاری نه که سینه را بکاود
خونابه‌ی دل برون تراود

با زیستنی چنان که دانی
می‌بود به مرگ و زندگانی

هر چند که مادر از سر سوز
می‌بود به نزد او شب و روز

لیک آنکه ورا هوای یارست،
با مادر و با پدر چه کارست!؟

نی خویش ز دوست باشد افزون
کاین جان عزیز باشد، آن خون


نوشته شده در   شنبه 9 بهمن 1389    
PDF چاپ چاپ