دوشنبه 5 اسفند 1398 | Monday, 24 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 9 بهمن 1389     |     کد : 8218

مناجات شیرین در شب فراق

مناجات شیرین در شب فراق

گزیده 5 از خسرو و شیرین ؛ امیر خسرو دهلوی - مناجات شیرین در شب فراق
مناجات شیرین در شب فراق
شبی تاریک چون دریائی از قیر
به دریا در چکید چشمه‌ی شیر

ز جنبیدن فلک بی کار گشته
ستاره در رهش مسمار گشته

ز ظلمت گشته پنهان خانه‌ی خاک
چو چاه بیژن و زندان ضحاک

سواد تیره چون سودای جانان
به دامان قیامت بسته دامان

جهان چون اژدهای پیچ در پیچ
به جز دود سیه گردش دگر هیچ

شبی این گونه تاریک و جگر سوز
ز غم بی خواب شیرین سیه روز

به آب دیده با شب راز می‌گفت
ز روز بد حکایت باز می‌گفت

همی نالید کای شب چند ازین داغ
همائی را مکش در چنگل زاغ

به پایان شو که من زین بی قراری
به خواهم مردن از شب زنده داری

چو خسبی آخر ای صبح سیه روی
به آب چشم من رخ را فرو شوی

چه شد یارب پگه خیزان شب را
که در تسبیح نگشایند لب را

مگر بشکست نای مطرب پیر
که بر می نارد امشب ناله‌ی زیر

مگر بر نوبتی خواب اشتلم کرد
که امشب خاستن را وقت گم کرد

مگر شد بسته مرغ صبح در دام
که بانگی در نمی‌آرد به هنگام

مگر دود دلم عالم سیه کرد
دم من شمع گردون را تبه کرد

وگر نه کی شبی را این در نگست
که گردون بسته و سیاره لنگ است

مرا زین شب سیه شد روی هستی
سیه روئیست این نی شب پرستی

گهی باشد که این شب روز گردد
دل پر سوز من بی سوز گردد

ازین ظلمات غم یابم رهائی
به چشم خویش بینم روشنائی

بسی می کرد زینسان نا امیدی
که ناگه از افق بر زد سپیدی

چو لاله گر چه بودش در جگر داغ
ز باد صبحدم بشگفت چون باغ

چه خوش بادیست باد صبح گاهی
کزو در جنبش آمد مرغ و ماهی

چو شیرین یافت نور صبح دم را
به روشن خاطری بر زد علم را

به مسکینی جبین بر خاک مالید
ز دل پیش خدای پاک نالید

که ای در هر دلی داننده‌ی راز
به بخشایش درت بر همگنان باز

ز بی کامی دلم تنگ آمد از زیست
تو میدانی که کام چون منی چیست

چو تو امید هر امید واری
امیدم هست کامیدم براری

جز این در دل ندارم آرزوئی
که یابم از وصال دوست بوئی

ز حرمت داشتی چون بی وبالم
بشارت ده به کابین حلالم

درونم سوخت این حاجت نهانی
گرم حاجت براری می‌توانی

وجودم گشت ازین درماندگی پست
تو گیری از کرم درمانده را دست

نشاطی ده کزین غم شاد گردم
ز زندان فراق آزاد گردم

به سر کبریا در پرده‌ة غیب
به وحی انبیاء در حرف لاریب

به نور مخلصان در رو سپندی
به صبر مفلسان در ناامیدی

به ایمان تو اندر جان بد کیش
به پیوند کهن بر پشت درویش

بدان اشکی که شوید نامه را پاک
بدان حسرت که گردد همره خاک

بدان زندان تاریک مغاکی
به بالین فراموشان خاکی

به خون غازیان در قطع پیوند
بسوز مادران مرگ فرزند

به آهی کز سر شوری براید
به خاری کز سر گوری براید

به مهر اندوده دلهای کریمان
به گرد آلوده سرهای یتیمان

بدان غرقه که بر ناید ز آبی
بدان تشنه که باشد در سرابی

به شبهای سیاه تنگ دستان
به دلهای سپید حق پرستان

به بادی کاول اندر تن دراید
بدان دم کاخر از مردم براید

به عشق نو در آغاز جوانی
به غمهای کهن در دل نهانی

بدان بی دل که هستی نایدش یاد
بدان دل کو بود با نیستی شاد

بدان سینه که دارد عشق جاوید
به هجرانی که هست از وصل نومید

که برداری غم از پیراهن من
نهی مقصود من در دامن من

گرفتارم به دست نفس خود رای
به رحمت بر گرفتاری ببخشای

بر اور آرزوئی را که دارم
کلید آرزو نه در کنارم

اگر چه ماجرا هست از ادب دور
توانی کز تو نتوان داشت مستور

نخستم در لباس آرزو پوش
پس این جرمم بستاری فرو پوش

چو شیرین از سر صدق این دعا کرد
خدا از صدقش آن حاجت روا کرد



رفتن خسرو به سوی قصر شیرین و در بستن شیرین به روی خسرو

چو بستان تازه گشت از باد نوروز
جهان بستد بهار عالم افروز

ز آسیب صبا در جلوه شد باغ
به غارت داد بلبل خانه زاغ

هوا کرد از گل آشوب خزان دور
به مشک‌تر به دل شد گرد کافور

عروس غنچه را نو شد عماری
کمر بر بست گل در پرده داری

بنفشه سر براورد از لب جوی
زمین گشت از ریاحین عنبرین بوی

نسیم صبح گاه از مشک بوئی
هزاران نافه در برداشت گوئی

حریر گل ورق در خون سرشته
برات عیش بر ساقی نوشته

ملک بر عزم صحرا با رگی جست
به پشت باد سرو نازنین رست

نخست از گشت کرد آهنگ نخجیر
فرود آورد هر مرغی به یک تیر

به گلزار آمد از نخجیرگه شاد
بساط افگند زیر سرو شمشاد

به می بنشست با خاصان درگاه
برامد بانگ نوشا نوش بر ماه

پیاپی گر چه می میکرد بر کار
نمی‌رفت از سرش سودای دلدار

شکیبا بود تا هشیاریی داشت
کفایت را عنان از دست نگذاشت

چو سرها گرم شد از باده‌ای چند
زبان بگشاد با آزاده‌ای چند

که نوروز آمد و گلزار بشگفت
صبا با گل پیام عاشقان گفت

روان شد باد جام لاله بر دست
خمار نرگس بیمار بشکست

همه کس با حریفی باغ در باغ
مرا در دل ز دوری داغ بر داغ

همه شادند و جانم در عذابست
که می بی روی خوبان زهر ناب است

چو چندی زین سخنها گفت حالی
دل از اندیشه لختی کرد خالی

جنیبت جست و ز دل بار برداشت
ره مشکوی آن دلدار برداشت

روان گشت از شراب لعل سرخوش
ولی از سوز سینه دل پر آتش

چو آمد تا به قصر نازنین تنگ
ز مغزش هوش رفت از سینه فرهنگ

خبر بردند بر سر و گلندام
که طوبی بر در فردوس زد گام

به لرزید از هراس آن دسته‌ی گل
کزان سیلاب تندش بشکند پل

شکوه ننگ و نام آواره گردد
لباس عصمتش صد پاره گردد

صواب آن دید رای هوشیارش
که ندهد راه در ایوان بارش

عمل داران درگه را به فرمود
که بشتابند پیش آهنگ شه زود

دویدند آن همه فرمان پذیران
به استقبال شاه تخت گیران

چو آمد بر در قصر دلارام
کزان شیرین سخن شیرین کند کام

دری بر بسته دید و میزبان دور
مه اندر برج عصمت مانده مستور

تعجب کرد و حیران ماند زان کار
که نخل بارور چون گشت بی بار

جهان شب شد به چشم نیم خوابش
که ماند اندر پس کوه آفتابش

به خواری بازگشتن خواست در حال
که خواندش نازنین ز آواز خلخال

ملک را کامد آن آواز در گوش
به جان بی خبر باز آمدش هوش

چو سر بر کرد سوی قصر والا
زمین بوسیده ماه سرو بالا

دمید از هر دو جانب صبح امید
مقابل شد به دلگرمی دو خورشید

پری روی از مژه می ریخت آبی
به روی میهمان میزد گلابی

به نظاره فروماندند تا دیر
نمی گشت از تماشا چشمشان سیر



گفتگوی خسرو و شیرین

به زاری گفت کای جانم بتو شاد
غمت شادی فزای جان من باد

بزرگیهای بی اندازه کردی
که با خردان بزرگی تازه کردی

چو بود این بی سبب در پرده ماندن
غریبان را ز در بیرون نشاندن

مرا بگذاشتی در خاک خواری
چو مه بر آسمان گشتی حصاری

جوابش داد شمشاد قصب پوش
که دولت بادشه را حلقه در گوش

اگر بالا شدم چون دیدمت مست
مکن از سرزنش سرو مرا پست

توانم کز وفاداری درین راه
دهم تن در رضای خدمت شاه

فرود آیم ازین منظر خرامان
کمر بندم بر آئین غلامان

ولی ترسم که وا ماند ز پرواز
تذرو نازنین در چنگل باز

تو شاه و عاشق و دیوانه و مست
چو در دامت فتادم چو نتوان رست

برو خود را به بازار شکر بند
که شیرین انگبین است و شکر قند

لب شیرین که جز با جان نسازد
شکر داند کز و چو نمی گدازد

مبر نام شکر گر خود نبات است
که شیرین شربت آب حیاتست

شکر گر چه دهد ذوق زبانی
ولی شیرینست ذوق زندگانی

تو خوش خوش با پری رویان دمساز
بهر گلزار چون بلبل به پرواز

مده دمهای سردم را بخود
که از آه ایمنست آئینه ماه

حذر کن زین فغان آتش آلود
که دیوارت سیه گردد بدین دود

نبینی کاه جان مستمندی
بران کنگر بیندازد کمندی

درافگن زلف تازان رشته ناز
شوم با چنبر گردون رسن باز

وگر بالا نخوانی زین مغاکم
مران از در نه آخر کم ز خاکم

وگر راضی بدان شد لعبت نور
که بوسیم استان دولت از دور

که باشد ذره‌ای از خویش نومید
که خواهد تکیه بر بازوی خورشید

وگر محراب دیگر پیش کردم
هوای نفس کافر کیش کردم

جوانی تهمت مرد است دانی
بترس از تهمت روز جوانی

من ار نرخ شکر پرسیدم از مار
فگندی از بهشتم دوزخی وار

ز شور شکرم تسکین نباشد
شکر چون شور شد شیرین نباشد

نکردم من گناهی ور که کردم
شفاعت خواهد اینک روی زردم

گناهم گر ببخشی شرمسارم
وگر خون ریزیم هم با تو یارم

بدین خواری مرنجان بی خودی را
مکافاتست آخر هم بدی را

به خوش خوئی توان با دوستان زیست
چو بد خودوست باشد دشمنی چیست

گلی کز بوی خوش نبود نشانش
رها کن تا برد باد خزانش

به آزار غریبان دست مگشای
که غافل نیست دوران سبک پای

جفائی کان ز تو بر همرانست
بتو نزدیکتر از دیگرانست

دگر باره پری روی فسون ساز
فسونی تازه کرد از چشم غماز

دعا از زیر لب پرواز می داد
سخن را چاشنی از ناز می داد

که شاها تا ابد شاه جهان باش
ز مشرق تا به مغرب کامران باش

شکوهت را فلک زیر نگین باد
کلید عالمت در آستین باد

من آن طاووس رنگینم در این باغ
که دود دل سیاهم کرد چون زاغ

نه تسکینی که خود را باز جویم
نه دلسوزی که با او راز گویم

ندانم کاین گره تا چون کنم باز
که با بیگانه نتوان گفت این راز

نبینم ره چو رویت بینم از دور
چو مرغ شب که کورش بینی از نور

برانم زین دل دیوانه‌ی خویش
که آتش در زنم در خانه‌ی خویش


پاسخ خسرو به شیرین

جوابی با هزاران عذر چون قند
گشاد و کرد شیرین را زبان بند

که ای داروی چشمم خاک کویت
دلم دیوانه‌ی زنجیر مویت

ز رخسار تو چشمم باد پر نور
وزان رخسار زیبا چشم بد دور

ترا کز آشنایی صد زیان بود
اگر بیگانه گشتی جای آن بود

منم کز استانت سر نتابم
وگر تیغم زنی رخ بر نتابم

همی کن هر چه خواهی در حضورم
مکن بهر خدا از خویش دورم

من و شبها و جان محنت اندود
ز لرزانی تنی چون سائه دود

در صبح امیدم بی کلید است
که پایان شب غم ناپدید است

همه روزم بهر سوئی دل و هوش
مگر روزی ز نامت خوش کنم گوش

همه شب چشم حسرت در ره باد
مگر وقتی ز بویت دل کنم شاد

ز تو چندین غمم در دل نهانی
هنوزت دوست میدارم که جانی

به زاری گویمت در ساز با من
مباش از پرده سنگ انداز با من

به خسرو گفت کای چشم مرا نور
مباد از روی خوبت چشم من دور

مرا کشتی و من از مهربانی
گهت جان خوانم و گه زندگانی

غمت در من چنان گشت آتش انگیز
که خاکستر شدم زین آتش تیز

هنوز اندر طریق عشق خامم
که می باید هنوز از ننگ و نامم

بسی کوشیدم اندر پرده پوشی
که پوشم ناله‌ها را در خموشی

چه افتاده است نی نومیدم از خویش
که بهر چون توئی سوزم دل ریش

هنوز رخ چو برگ یاسمین است
هنوزم سرو بالا نازنین است

هنوزم گیسوان آشفته کارند
هنوز اهوان مردم شکارند

هنوز سیب سیمین نارسیداست
هنوزم درج لولو بی کلید است

هنوز ار لب سر خون ریز دارم     
هنوز از غمزه پیکان تیز دارم

هنوز اندر سرم صد گونه ناز است
هنوز افسانه‌ی زلفم دراز است

مرا عشقت چنین کرده‌است بی زور
که شیرینم به رویت با همه شور

وگر نه من به حسن آن آفتابم
که نتواند فلک دیدن به خوابم

سر خود گیر کایندر پایگیر است
که افسونت نه با ما جایگیر است

بگفت این و کشید از دل یکی آه
که آتش در گرفت اندر دل شاه

چو خسرو پاسخ دل خواه نشنید
به گوش خود ز شیرین آه نشنید

فرود آمد ز چشمش سیل اندوه
چو باران بهاری بر سر کوه

کنیزی شد صنم را تنگ دل کرد
که ابر از گریه دریا را خجل کرد

شکر لب چون شنید این داستان را
شکیبائی نماند آن دلستان را

خرد را خواست با خود پای دارد
به مستوری قدم بر جای دارد

بسی کوشید جان مستندش
نیامد بند بال سودمندش

دل از عقل خیال اندیش برداشت
حجاب نام و ننگ از پیش برداشت

ز بی صبری دوید از پرده بیرون
حیا را مقنع از سر کرده بیرون

چو آمد پیش آن از رده‌ی خویش
پشیمان از خود و از کرده‌ی خویش

به زاری پای شه بوسید غمناک
چو آب چشم خود غلطید در خاک

چو شه اندید دودش در سر افتاد
ز پشت زین چو بیهوشان در افتاد

فتاده هر دو تن تا دیر ماندند
به دل تشنه بدیده سیر ماندند

چو باز آمد ز صفرا هر دو را هوش
صنم بر خاست با صد عذر چون نوش

به خواهش دست زد در دامن شاه
به قصرش برد و خالی کرد درگاه

نماز شام بود و شمع در تاب
که آن خورشید شد مهمان مهتاب


نوشته شده در   شنبه 9 بهمن 1389    
PDF چاپ چاپ