شنبه 3 اسفند 1398 | Saturday, 22 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 9 بهمن 1389     |     کد : 8214

سرآغاز خسرو و شیرین

سرآغاز خسرو و شیرین

گزیده 1 از خسرو و شیرین ؛ امیر خسرو دهلوی - سرآغاز
سرآغاز خسرو و شیرین
خداوندا دلم را چشم بگشای
به معراج یقینم راه بنمای

به رحمت باز کن گنجینه‌ی جود
درونم خوان بشاد روان مقصود

دلی بخش از ثنای خویش معمور
زبانی ز آفرین دیگران دور

دراسانیم شکر اندیش گردان
به دشواری سپاسم بیش گردان

امیدم را به جائی کش عماری
که باشد پیشگاه رستگاری

چو خود برداشتی اول ز خاکم
مده آخر به طوفان هلاکم



در توحید

به نام آنکه جان را زندگی داد
طبیعت را به جان پایندگی داد

خداوندیکه حکمت بخش خاکست
کمینه بخشش او جان پاکست

دو کون از صنع او یک گل به باغی
ز ملکش نه فلک یک شب چراغی

رموز آموز عقل نکته پیوند
شناسائی ده جان خردمند

بصارت بخش چشم پیش بینان
تمنای درون شب نشینان

جواهر بند ناهید از ثریا
چراغ افروز در قعر دریا



مناجات
خدایا چون به منشور الهی
رقم کردی سپیدی و سیاهی

ز باران عنایت گل سرشتی
برات مردمی بر وی نبشتی

مثال هستی ما هم ز اول
به توقیع کرم کردی مسجل

ز گنج بخششم هر چیز دادی
کلید گنج ایمان نیز دادی

چراغم را چو خود بخشیده‌ای نور
مکن بخشیده‌ی خود را ز من دور



وصف معراج نبی

سخن آن به که بهر ارجمندی
ز معراج نبی یابد بلندی

رسولی کاسمان را پایه داده
رکابش عرش را پیرایه داده

شبی تنگ آمده زین حجره‌ی تنگ
ز پستی سوی بالا کرد آهنگ



در فضیلت عشق

جهان بی عشق سامانی ندارد
فلک بی میل دورانی ندارد

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست
که مردم عشق و باقی آب و خاکست

چراغ جمله عالم عقل و دینست
تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

اگر چه عاشقی خود بت پرستیست
همه مستی شمر چون ترک هستیست

به عشق ار بت پرستی دینت پاکست
وگر طاعت کنی بی عشق خاکست

نی کم زان زن هندو در نیکوی
که خود را زنده سوزد بر سر شوی

تو کز عشق حقیقی لافی ای دوست
خراش سوزنی بنمای در پوست

تو کز بانگ سگی از دین شوی فرد
نداری شرم از این ایمان بی درد

چو قمری را دهی بی جفت پرواز
ز بستان در قفس رغبت کند باز

کبوتر در هوای یار چالاک
فرو افتد ز ابر تیره بر خاک

ترا گر پای در سنگی براید
چو بی‌دردی ز دردت جان براید

فدای عشق شو گر خود مجازیست
که دولت را درو پوشیده رازیست

حقیقت در مجاز اینک پدید است
که فتح آن خزینه زین کلید است

کرم را شکر گوی زندگی باش
نمک را حق گذار بندگی باش

درت را قفل بر درویش کن سست
توانگر خود نه محتاج در تست

دهان مفلسان شیرین کن از قند
که بر حلوا کند منعم شکر خند

چو پیلان باش پیشانی گشاده
نه چون موران گره در سینه داده

کسی کز وام شیرین شد شمارش
همیشه تلخ باشد روزگارش

چو گردد ابر دولت بر تو در بار
فروتن باش همچون شاخ پر بار

به هستی به که خدمتگار باشی
که خود در نیستی ناچار باشی

تواضع کن ولیکن با کم از خویش
که با بیش از خودی لابد کنی بیش

بهر کاری که باشد تا توانی
خدا را یاد کن دیگر تو دانی



آغاز داستان

به تاریخ عجم داننده‌ی راز
چنین کرد این حکایت را سرآغاز

که چون خورشید هرمز رفت در خاک
کشید اکلیل خسرو سر بر افلاک

جهان را خسرو از سر کار نو کرد
کرم را در جهان بازار نو کرد

به ترتیب جهان بودی شب و روز
گهی لشکر کش و گه مجلس افروز

چنان آراست ملک از دانش و داد
که شهر آسوده گشت و کشور آباد

مقیمان زمین زان مهربانی
همه مشغول عیش و کامرانی

باشگ و ناله کس ننمودی آهنگ
مگر چشم صراحی و رگ چنگ

بجز چو بین که در ره خار بود
وزو پای مراد افگار بودش

نبود از کین دران فرخنده ایام
کس آهن دلت را ز چو بینه بهرام

از او او رنگ هرمز را نوی بود
که هرمز را سپهداری قوی بود

چو هرمز سوی خاقانش فرستاد
به کوشش ملک خاقان داد بر باد

رسید اندر مداین باده و گیر
کشیده پور خاقان را به زنجیر

گلو بسته بسی میر ولایت
غنیتمهای چینی بی نهایت

چو آن فیروزمندی دید از و شاه
تغیر یافت اندر خاطرش راه

ز غیرت کرد طعن بی کرانش
نوید پنبه داد و دوکدانش

ازین وحشت که بربهرام ره یافت
چو وحشی جست وروی ازمردمی تافت

ز طاعتگه به عصیان دور می‌بود
گهی پیدا گهی مستور می‌بود



گریختن خسرو از مداین

چو بر هرمز سر آمد پادشاهی
زخسرو تازه گشت آن کینه خواهی

بر آن شد کاتش کین بر فروزد
درو بهرام چوبین را بسوزد

فراوان داد رایت را بلندی
نبودش بر عدو فیروزمندی

مصافی کرد چون فیروزمندان
ولی یاری نکردش بخت چندان

همی رفت از طلبگاران نهانی
غبار آلوده چون باد خزانی

برفتن هم رکاب شاه شاپور
همی کرد از سخن کوته ته ره دور

عجایت‌ها که دید ازهرولایت
همه می‌کرد پیش شه حکایت

ز چندین گفتها کم گشت لب تر
ندیدم هیچ نقشی زان عجبتر

که در چین بود از ارمن نقشبندی
نبشته نقش شیرین بر پرندی

چومن جادو گرم در صنعت چین
گرفتم نسختی زان نقش شیرین

نمایم گر خرد را پای داری
دل اندر دیدنش بر جای داری

به فرمان ملک گوینده در حال
نورد فتنه را بگشاد تمثال



رسیدن خسرو به شیرین در شکارگاه

چو صورتگر نمود آن صورت حال
به دام افتاد مرغ فالغ البال

ملک را در گرفت آنحال شیرین
که شیرین آمدش تمثال شیرین

سوی ار من شتابان شد سبک خیز
چو عنصر کو سوی مرکز شود تیز

قضا را از اتفاق بخت قابل
مه و خورشید باهم شد مقابل

به گرمی بس که دلها مایل افتاد
نظر شد گرم و آتش در دل افتاد

برابر چشم بر چشم ایستادند
نظر دزدیده رو برو نهادند

شدند از تیر یکدیگر نشانه
که بود آماج داری در میانه

بسی کردند ترتیب سخن ساز
ز حیرت هر دو را برنامد آواز

نگه می‌کرد ماه از گوشه‌ی چشم
دلش پر مینگشت از توشه‌ی چشم

چو نتوانست ازو دل را جدا کرد
جنیبت راند و دل بر جا رها کرد

ز بی صبری جفا می‌دید و می‌رفت
ز حیرت در قفا می‌دید و می‌رفت

رونده سرکش و جوینده بی‌حال
کبوتر می‌شد و شاهین به دنبال

چنین تاشد گذر بر مرغزاری
سمنبر خیمه زد زیر چناری

اشارت کرد خوبان را که پویند
غریبان را خبرها باز جویند

دوید آزاد سر وی شد خبر جو
ازان بیگانگان آشنا روی

ملک فرمود تا شاپور فرخ
بگوید در خور پرسنده پاسخ

جوابش داد شاپور از سر هوش
که نبود راز ما در خورد هر گوش

اگر خود پرسد از ما بانوی دهر
بگوئیم آنچه داریم از جهان بهر

پرستار آنچه بشنید آمد و گفت
سهی سرو از خوشی چون لاله بشگفت

به خدمت خواند شاپور گزین را
نشاند و از جبین بگشاد چین را

بدو گفت ای دلم مایل به سویت
نمودار خرد پیدا ز رویت

کس و کیستند اینره نور دان
چشان دارد همی زینگونه گردان

تواضع کرد شاپور خردمند
دعا را با تواضع داد پیوند

که ای نور سعادت در جبینت
سعود چرخ بادا هم نشینت

در آن فوج آن سواری کارجمند است
فرس گلگون و او سرو بلند است

بزرگان دولتش را تیز دانند
خطابش خسرو پرویز خوانند

چو شیرین نام خسرو کرد در گوش
نماند از ناشکیبی در سر هوش

ز بختی کامدش ناخوانده در پیش
مبارک دید شیرین طالع خویش

خرامان رفت با جان پر امید
زمین را سایه شد در پیش خورشید

شه از شیرین چو دید آن تازه رویی
شدش تازه ز سر دیوانه خوئی

چو سر بر کرد در نظاره‌ی نور
بنامیزد چه بیند چشم بد دور

جهانی دید از عشق آفریده
جهانی پرده‌ی عاشق دریده

ازین سو ز دیدن گشت بی هوش
وزان سو او ز حیرت ماند خاموش

دو عاشق روی در رو مست دیدار
نظر بر کار و مانده عقل بیکار

چو شیرین یاد کرد از خود زمانی
کشید از ره شیرینی زبانی

که یارب این چه دولت بود ما را
که ابری چون تو مهمان شد گیارا

چو آمد آفتاب از بیت معمور
سزد گر کلبه‌ی ما را دهد نور

سخن را کرد خسرو باز بستی
کز آسیب فلک دارم شکستی

مرا کاریست زینجا بوم بر بوم
همای خویش خواهم راند تا روم

چو زانجا باز گردم شاد و خندان
شوم مهمان لطف ارجمندان

به زاری گفت شیرین کای دغا باز
چو دل بردی ز من چندین مکن ناز

اگر خورشید بر پایم زند بوس
ز پشت پای خویشم خیزد افسوس

چو خود می‌بوسم اکنون پشت پایت
تو پشت پا زنی شاید ز رایت

ملک از رخصت ان لعل چون قند
زد اندر پای شیرین بوسه‌ای چند

پس آن که گفت باصد گونه زاری
که ای در دل نشانده تیر کاری

من از عطف عنان مطلق خویش
ترا می‌آزمایم در حق خویش

وگرنه من کجا آن پای دارم
که از کویت به رفتن رای دارم

شکر لب گفت با خسرو که هان خیز
چو دولت سایه‌ای بر فرق ما ریز

مهین بانو چو زان دولت خبر یافت
که مه در منزل پروین گذر یافت

به رسم خسروان مجلس برار است
خردمندان نشستند از چپ و راست

خرامان گشت ساقی باده در دست
وی از می مست و می‌خوانان ازو مست

چو ماه چارده بنشسته خسرو
پریوش در تواضع چون مه نو

لبش می‌خواست مهمان را دهد نوش
کرشمه بانگ بر میزد که خاموش



اظهار عشق کردن خسرو به شیرین

چو صبح از پرده راه عاشقان کرد
برو نزد شعله‌ی گرم و دم سرد

دگر ره باز شیرین مجلس آراست
حریفان راست گشتند از چپ و راست

دو بی دل باز در زاری درامد
جگرها در جگر خواری درامد

ز نوش ساقیان و نغمه‌ی ساز
می از دلهای صافی گشته غماز

ز آهی کز دو غم پرورده می‌خاست
حیا را اندک اندک پرده می‌خاست

نخست از دیده خسرو خون تراوید
بس آزار جگر بیرون تراوید

به شیرین گفت کای چشم مرا نور
مشو زینگونه نیز از مردمی دور

نه مهمان شکم گشتم به کویت
که جان از دیده شد مهمان رویت

چو خواندی تشنه‌ی را بر چشمه‌ساری
به تر کردن لبی بگذار باری

شکر پاسخ شد از پاسخ شکر ریز
که شیرین باد از من عیش پرویز

همه آتش بسوی خود مکن ساز
که داری در یکی سودا دو انباز

وگر تو ناصبوری کز تو دورم
چه پنداری که بینی من صبورم

چرا خوش نایدم با چون تو یاری
گرفتن کامی از بوس و کناری

ولی ناموس و ننگ پادشاهی
فتد ز آسیب فسق اندر تباهی

بیامیزد میان خاصه و عام
به هم نام حرام و حرمت نام

اگر بر تو کسی دیگر گزینم
به از تو کیست گو را برگزینم

مه نو گرد گر جا دیدی امید
نگشتی کفچه دستش پیش خورشید

کنون سوگند فردی می‌کنم یاد
که گیتی جفت جفت افگند بنیاد

که تارروزیکه خواهم درزمین جفت
به جزخسرونخواهم درجهان خفت

وگر جان مرا غارت کند نقد
ز من نگشایدش یک عقده بی عقد

به آسان هم به عقد اندر نیایم
دلش را تا فراوان ناز مایم

چو شه دید آن چنان سوگند، عهدی
دگر در دل ننمود جهدی

به زلف و عارضش قانع شد از دور
به بوئی دل نهاد از مشک و کافور



آگاه کردن خسرو شیرین را از قصد سفر خود به سوی قیصر روم

حلاوت سنج شیرین شکر خند
چنین برداشت مهر از حقه قند

که با خسرو چو شیرین بست پیمان
که این بلقیس گردد آن سلیمان

ملک بر رسم اول چند گاهی
به مهر از دور می‌کردش نگاهی

به شیرین گفت میدانی که کارم
پریشانست همچون روزگارم

مرا در ملک خود کاری درافتاد
رسیدم با تو کاری دیگر افتاد

کنون کامیدم از تو یافت یاری
به ملکم نیز هست امیدواری

گرفتم از رخت فال مبارک
که تاجم با ز گردد سوی تارک

گرم دستوریی باشد ز رایت
بر ارم سر بروم از زیر پایت

برآمد همچو مه در شامل دیجور
سوار سایه شد خورشید پر نور

برو نراند آن شب فرخنده ز آن بوم
مبارک روی شد بر قیصر روم


نوشته شده در   شنبه 9 بهمن 1389    
PDF چاپ چاپ