دوشنبه 7 بهمن 1398 | Monday, 27 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 تير 1392     |     کد : 8200

12-ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار

انتخاب از مثتویات 12 ؛ امیر خسرو دهلوی ؛ ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار چو بنشست بر تخت قطب زمانه که چون قطب بادش بقا جاودانه هوس خاستش کاز پی ملک داری بکار بناها کند استواری چو صاحب خلافه شد از عدل رافه نهاده لقب حصن دارالخلافه

انتخاب از مثتویات 12 ؛ امیر خسرو دهلوی ؛  ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار
چو بنشست بر تخت قطب زمانه
که چون قطب بادش بقا جاودانه

هوس خاستش کاز پی ملک داری
بکار بناها کند استواری

چو صاحب خلافه شد از عدل رافه
نهاده لقب حصن دارالخلافه

چو نیت چنان داشت در دل نهانی
که رایت برآرد به کشور ستانی

شدش در دل به بنیاد خیرات مایل
ز نور نیت کرد یک طرف حایل

به فرمود کاول برارند جامع
که بامش برآید به خورشید لامع

به طاعت چو سر پیش محراب شاید
به محرابی از کافران سر رباید

بهر دار کفری ز محراب و منبر
کند سرکشان را نگونسار و بی سر

رسیدند بنیاد کاران دانا
به «پل بر رخ باد بستن» توانا

پیامی مهیا شد اسباب چندان
که ناید در اندیشه‌ی هوشمندان

به تعجیل کردند اندک اساسی
که باشد اساسش عمل را قیاسی

چو محراب بیت الخلافه برآمد
درآمد خلیفه چو جمعه درآمد

در روز آدینه را کرد گلشن
ز نور تعبد چو خورشید روشن

ز ایثار گنج پیاپی سراسر
گل زرد را کرد کبریت احمر

مصمم شدش عزم کشور گشائی
که کوشد در اظهار امر خدائی

من این ماجرا در سپهر نخستین     
همه گفته‌ام جنبش شاه و تمکین

94/ اثبات ملک هند به حجت که جنت است حجت همه به قاعده‌ی عقل استوار
کشور هند است بهشتی به زمین
حجتش اینک به رخ صفحه ببین

حجت ثابت چو در آن نیست شکی
هفت بگویم به درستی نه یکی:

اولش این است که آدم به جنان
چون ز عصی خستگی‌ای یافت چنان

زخم عصی خورد بد انسان ز کمین
کز فلک افتاد به سختی به زمین

عصمت حق داشت همی چون نگهش
خاره‌ی کهسار شد اطلس به تهش

آمدن از خلد به هندش بد از آن
کان گل جنت که زدش باد خزان

گر به خراسان و عرب تازی و چین
یک نفسی بهره گرفتی به زمین

گرمی و سردی خراسان و عرب
وان به ری و چین عذابیست عجب

زو شده پرورده به فردوس درون
چونش بودی طاقت این دیده و خون

گشت محقق چو چنین وصف متین
کاین حد هند است به فردوس برین

هند چو از خلد نشان بود درو
ز امر خدایش قدم آسود درو

ور نه بدان نازکی از جای دگر
آمدی از رنج فتادی به ضرر

حجت دیگر که ز طاووس کشم
مرغ خرد را به زمین بوس کشم

گر نه بهشت است همین هند چرا
از پی طاووس جنان گشت سرا

نیست چنین طایر فردوسی اگر
بویی از باغ بدی جای دگر

لابد ازین جای بدان جای شدی     
وز پی رفتن همه تن پای شدی

بود همین جا چوز فردوس اثری
جانب دیگر نفتادش گذری

حجتم اینست سوم گر به شکی
کامدن مار ز باغ فلکی

بود به همراهی طاوس وصفی
قصه چنین گفت فقیه حنفی

لیک جز از هند دگر یافت محل     
زانکه همه نیش زدن داشت عمل

95/ ترجیح ملک هند به عقل از هوای خویش بر روم و بر عراق و خراسان و قندهار
هند چو فردوس شد از صحبت من
بهر هوایش کنون آیم به سخن

شیر صفت مرد به یک توی قبا
گرم چو شیر است گرش نیست عنا

نه چو خراسان که تن از برف فزون
سرد ساری است به ده شقه درون

آنکه به گرماست همین رنجش و بس
لیک شود کشته ز سر ما همه کس

نی چو خراسان که دو سه هفته گلش
آمد و بگذشت چو سیلی ز پلش

وین گل ما بعضی اگر خشک شود
طبله درون نافه چو از مشک شود

میوه‌ی بی خسته که نبود به جهان
برگ که چون میوه بود خورد مهان

موز همان میوه‌ی بی خسته نگر
برگ ز تنبول نگر بابت خور

96/ ترجیح اهل هند بر اهل عجم همه در زیرکی و دانش و دلهای هوشیار
گشت چو ثابت که به هند است هوا
نایب جنت ز بسی برگ و نوا

چون بهر اقلیم که جنبد قلمی
نیست به از دانش حکمت رقمی

گر به حکمت سخن از روم شده
فلسفه ز آنجا همه معلوم شده

رومی از آن گونه که افگند برون
برهمنان داشت از آن مایه فزون

لیک ازیشان چو بجسته است کسی
آن همه در پرده نمانده‌ست بسی

من قدری بر سر این کار شدم
در دل‌شان محرم اسرار شدم

هر چه به اندازه‌ی خود رمز خرد
جستم از آن قوم نبود از در رد

جز بالهی، که در آن عرصه درون
عقل زبون است، خرامند نگون

هند و تنها نه در آن ره شده گم
فلسفه را نیز در آن صد شتلم

معترف وحدت و هستی و قدم
قدر ایجاد همه بعد عدم

رازق هر پر هنر و بی هنری
عمر بر جاده‌ی هر جانوری

خالق افعال نیکی و بدی
حکمت و حکمش ازلی و ابدی

فعال مختار و مجازی به عمل
عالم هر کلی و جزوی ز ازل

این همه را گشت به تحقیق مقر
نی چو بسی طایفه بر کذب مفر

عیسویان زوج و ولد بسته بدو
هندو ازین جنس نه پیوسته برو

قوم مجسم رقم از جسم زده
برهمنان نی دم از این قسم زده

قوم مشبه سوی تشبیه شده
هندو ازین هاش به تنبیه شده

97/ حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیده‌ی اژدر!
چو مرد آید برون از عهده‌ی عهد
به کارش بخت و دولت را بود جهد

نشیند اهل دولت را به سینه
چو می در جام و گوهر در خزینه

نماند چون بنفشه کز سر انجام
چو سرو راست ز آزادی برد نام

شکوه مرد در عهد درست است
مدان مرد، آنکه گاه عهد سست است

ز مردان راستی باید قلم وار
که گردد کار او را عهده‌ی کار

نگر غازی ملک را کز دل آراست
به عهد شاه خود چون راستی خواست

کلید راستی در شد به کارش
میسر گشت فتح کارزارش

شنیدم کز علاو الدین مغفور
دلش پنهان و عهدی داشت مستور

چو او شد زان وفاداری سرافراز
سرش گشت از جفا کاران سرانداز

چنین گفت آن که بود آگاهیش بیش
که بد غازی ملک در خانه خویش

چو بشنید این سخن کامد بران سوی
نه لشکر، بلکه دریای زمین شوی

طرب کرد از نشاط روزی بیش
چو گرگ غالب از بسیاری میش

سپاهش ار چه بود اندک نه بسیار
ولی بسیار اندک بود و پر کار

سواران بیشتر ز اقلیم بالا
نه هندوستانی و هندو و لالا

غزو ترک و مغل رومی و روسی
چو باز جره در جنگ خروسی

دگر تازک، خراسانی و پاک اصل
نگشته اصل بد، با اصل شان وصل

همه مردان رزم و کار کرده
غزاها با ملک بسیار کرده

بسی صف‌های تاتاران شکسته
دل آن جمله خون خواران شکسته

خدنگ افگن پلان چست و چالاک
ز بیلک کرده سد آهنین چاک

گهی چون آسیا که کرده سوراخ
گهی چون شانه مو را کرده صد شاخ

ملک در پیش یک یک را طلب کرد  
پس از دل قصه را مهمان لب کرد

که ما را چرخ پیش آورد کاری
که گردش هست، در وی، چرخ واری

کرا نیروی پیل است و دل شیر
که هم بازو شود با ما به شمشیر

نخست از خون خود خیزد چو لاله
پس از خون عدو شوید پیاله

ته‌ی خنجر نهد اول سر خویش
کشد پس بر دگر سر خنجر خویش

بلی مردان بهر سازی و سوزی     
کسان را پرورند از بهر روزی

بود هر روز عشرت را شماری     
فتد ار بعد عمری کار زاری

به کاری ناید، ار، یاری در آن روز
به سوزش دل که نبود یار دل سوز

بود تیر از برای رزم نخچیر
تو بی آن، چوبه‌ی دان چوبه‌ی تیر

کمان گر بشکند هنگام پیکار،
«زهی!» کی یابد از لب‌های سوفار!

بیائید آن که دارد کار با ما
شوید از عهد و پیمان یار با ما

شود گر عهدها محکم به سوگند     
به کار جان شویم از جان کمربند

وگر یاری ندارد میل یاری
که دشوار است کار جان سپاری

درین یاری که دارد کار با من؟     
دل من هست آخر یار من!

بدین دل کاهنین سدیست بر پای     
کنم گرسد آهن باشد از جای

مرا یاور بس است و هم ترازو     
دو بازوی من و تعویذ بازو

شنیدم بود رستم چیره دستی
که گاه حمله تنها صف شکستی

نه آن رستم ز من در کار پیش است
که هر کس رستمی در عهد خویش است

چو من بر نام یزدان تکیه کردم
یقین است آن که تنها چیره گردم

مراد من چو جز دین را فرج نیست
من و این کار بر غیری حرج نیست!

چو بشنیدند مردان سرافراز  
ز مخدوم خود این حرف سر انداز

سراسر چون همه سرباز بودند
به روی خاک سرها باز بودند

پس آنگاه از سر سر بازی خویش
سر خود خدمتی بردند در پیش

فرو گفتند: کای سرور، سران را!
به زیر پای تو سر، سروران را!

همیشه باد سر یار کلاهت
کله گوشه کشیده سر به ماهت

سری کز دولتت عمری کله داشت
ز کارت چون توان اکنون نگه داشت؟

به سر بازی چو ما را مژده دادی
سر ما در کله ناید ز شادی

نه ما آن سرسری آریم پیشت
که ندهیم ار فتد سرهای خویشت

چه باشد یک سر ما زیر خنجر
هزاران پاره گردد جمله یک سر

زهر پاره جدا بر خیزد آواز
که باز از بهر تو کردیم سر باز

کمر بستیم و پیمان نیز بستیم
بران پیمان رگ جان نیز بستیم

که تا جان در تن است و سر به گردن
نخواهیم از درت سر دور کردن

چو ما را سر جدا گشت اندرین کار
تو دانی خواه صلح و خواه پیکار

سپه را چون وثیقت محکمی یافت
ملک را خاطر آن سو بی غمی یافت

به عزم کار محکم کرد بنیاد
که بنیاد بزرگی، محکمش باد!

98/ مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر
دلیری کاو صف مردان بدیده‌ست
نه بازش، دیده در خواب آرمیده‌ست

گوی را زیبد اندر زیر، توسن
که صف تیغ داند باغ سوسن

رود یک سر چو باد آن جا که یک سر
چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر

نیندازد، گر آید ببر و یا شیر
چو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر

بسی بینی عروسان قبا پوش
بگشت کوچه‌های شهر پر جوش

نه شیران را کند کس حمله تعلیم
نه روبه را گریز و حیله تسلیم

نباشد هم شجاع و هم خردمند
بجز غازی ملک شیر عدو بند

چو دید آهنگ لشکرهای خسرو     
که آید روی در روی و روا رو

اشارت کرد تا فرمان گزاران
کنند آئین ترتیب سواران

که و مه شد ز حکم کارفرمای
سلیح و ساز خود را زیور آرای

ز صیقل‌های صف‌ها، یافت جوشن
که فتح از غیب‌هایش گشت روشن

کمان‌ها چون هلال اندر بلندی
پلان مریخ سان در زورمندی

خدنگ افکن به عشق اندر کمان دید
چو می خوار حریص اندر مه‌ی عید

به تیر آراستن هر تیر سازی
چو باز آموز در تعلیم بازی

چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگ
رسیده خیل چین در غارت زنگ

فرس بری و کوهی و تتاری
تذر و باغ و کبک کوهساری

حشم را چون سلیح و آلت رزم     
مرتب گشت بهر جنبش و عزم

سبک غازی ملک کین را کمر بست
امید خویش بر تقدیر بر بست

نیاز بندگی را یار خود کرد
توکل را پناه کار خود کرد

برون آمد ز شهر فرخ خویش
سوی هندوستان کرده رخ خویش

ظفر پر مایه شد چون عادل از داد
زمین در لرزه شد چون مردم از باد

سپاه اندک ولی نیروی دل پر
نه نیروئی که گنجد در تصور

ز جای خود چو در جنبیدن آمد
ملایک ز آسمانش دیدن آمد

شتابان شد به تندی سوی بدخواه
درو نظارگی سیاره و ماه

همی آمد صف پولاد بسته
ز اقبال و ظفر بنیاد بسته

به پیش آهنگ آن قلب معظم
ملک فخر الدول گشته مقدم

ملک دریا صفت در صف دریا
خلف در پیش، همچون موج دریا

به بالای ملک ماهی نشانه
چو ماهی بر سر دریا روانه

چو آمد نیک نزدیک «علاپور»
«علاپور» از مهابت شد بلا پور

همی کردند سیر ماه و انجم
دوان مریخ پیر از چرخ پنجم

در آن جولانگه‌ی جیحون مسافت
محیط حوض شد جیحون آفت

خبر شد جمع دهلی را در آن عزم
که پیش آمد به هیجا غازی رزم

به خود گفتند کین یک میر کم زور
چگونه با صف دهلی کند شور

ندید انبوه مردم را قیاسی
نکرد از پری لشکر هراسی

همی آمد به رسم زورمندان
چو گرگی در شکار گوسفندان

نه مردم بلکه اژدرها است این مرد
بهر انگشت خنجرهاست این مرد

کسی کافتد دل شیران ز گردش     
نشاید سهل گیری در نبردش

بهر جنگ مغل کور خش برگرد
به فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد

چنین شطرنج بازی کاوست در کین
کند سر زیر شاهان را چو فرزین

چو گفتند این سخن را مرد دانا
هراسان گشت دل‌های توانا

درین اثنا یکی زیشان بر آشفت      
که چندین وصف دشمن چون توان گفت؟

گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟
که با چندین سپه تابش نداریم؟

اگر خاک افگنیم آن سویگان مشت
زمین سان آسمان سازیم بر پشت!

همی باید کشیدن خنجر کار
که از خفتن نگردد بخت بیدار

به یک پی حمله‌ای را نیم بر وی
که قلبش بی سپر گردد به یک پی

کنیمش خاک، اگر دریاست فوجش
بیاشامیم، اگر طوفانست موجش

چه باشد در دل دریا کف خاک
که باشد پیش صرصر مشت خاشاک

امیران، چار و ناچار، اندران عزم
کمر بستند بهر کوشش و رزم

همان مرتد که کیش کافری داشت
به کیش هندوان سهم سری داشت

به حیله خویش را پر زور می‌ساخت
بلا می‌دید و خود را کور می‌ساخت

دو چشمش کور بد در لشکر خویش
ولیکن احول اندر لشکر پیش

بلی شخصی که در دل سست زور است
سوی خصم احول و در خویش کور است

در آن حال، آن بزرگان را خبرها
به فتراک اجل بستند سرها

چو گشت آراسته لشکر به هنجار
به هنجاری که هست آرایش کار

عزیمت گشت محکم در نیت‌ها
که خون ریزند فردا، بی دیت‌ها

شب هندو نسب چون لشکر آراست     
نفیر پاسبانان سو به سو خاست

به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرای
چو خیل هندو و مومن به یک جای

سلیح آرای شد خلقی ز هر باب
گریزان شد ز دیده پیش از آن خواب

که و مه در خیال بامدادان:
که ما گردیم یا بد خواه شادان؟

کرا در خاک سازند آشیانه؟
که باز آید سلامت سوی خانه؟

کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش،  
که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟

کرا امروز دست و پای بر جای،
که فردا هر یک افتد در دگر جای؟

کدامین هم نشین با ماست این دم،
که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟

درین سودا مشوش بود هر کس
که شد جنبش پدید از پیش و از پس

مسافت در میان هر دو لشکر
قیاس ده کروهی بود کم تر

شبا شب راه مقصد بر گرفتند
سوی مقصود کار از سر گرفتند

چو صبح تیغ زن خنجر برآورد
جهان خفتان زرین در بر آورد

شب از خورشید روشن یافت بازی
چو قلب کافر از شمشیر غازی

سپاهی تشنه و بی آب و پر گرد
در آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد

رسید اندر مقام حرب که، تیز
ز آب تیز شمشیر آتش انگیز

روان گشتند هر سو کارداران
که آرایند صف‌های سواران

صف پیلان چو صف ابر آزار
هر ابری، برق حمله، باد رفتار

به پشت پیل ترکان تیر در شست
چو کوهی که به پشت کوه بنشست

پس پیلان، سواران صف کشیده
به جوش از پشت ماهی تف کشیده

نه یک صف بلکه صد سد گران سنگ
که صحرای جهان زیشان شده تنگ

همه خان و ملوک اندر چپ و راست
به سختی در نشسته از پی خاست

سلیح و ساز هر یک خسروانه
ز آهن گشته دریای روانه

جوانان کرده ترکش‌ها پر از تیر
برایشان در دریغ، این عالم پیر

ز هر سو غلغل تکبیر می‌خاست
چنانکه افغان ز چرخ پیر می‌خاست

جدا صف‌های هندو ز اهل ایمان
چو گرد بخل ز آثار کریمان

فرس هندی و راوت نیز هندی
برهمن پیش در هندو پسندی

درآمد صف دهلی یک طرف تنگ
ز دیگر سو برای قلبه‌ی جنگ

صف غازی ملک شد فوج بر فوج
چو دریائی که بیرون بفگند موج

صف دهلی چو آن صف را نهان دید
گریز و عجز دشمن در گمان دید

قوی شد زین گمان دلهای ایشان
که مانا جمع دشمن شد پریشان

به جولان شد سوار از هر کرانی
سبک شد بهر جولان هر گرانی

ملک غازی ستاریه حیدر عصر
که بودش هم عنان هم فتح و هم نصر

به پیش آهنگ فرزند سرافراز
چو شهبازی سوی مرغان به پرواز

بهاء الدین ملک دین را اسد هم     
بسی شیران لشکر نامزد هم

علی حیدر، شهاب‌الدین هر یک     
یگانه در دو روی تیغ، هر یک

دگر گردن کشان و نام داران
به جان تشنه به جای تیر باران

بهر جا فوجهای سخت بسته
به عزم جان سپاری رخت بسته

ستاده جوق جوق اندر چپ و راست
که کی زان سو ملک غازی کند خاست

چو قلب دهلی از پیش اندر آمد
خروش جنبش از لشکر برآمد

ز هر سو قلب غازی فوج در فوج
محیط این سپه شد موج در موج

چو تیر پر دلان زد نغمه‌ی نی
جگرهای کبابش داده هم می

کمان کاو خم زد اندر کینه جوئی
به استهزا تواضع کرد گوئی

نمود اندر نظرها در چنان راغ     
هوا از پر کرکس چو پر زاغ

پر کرکس که می‌زد ناله‌ی زار
صلامی داد کر کس را به مردار

گمان رفت از درفش تیغ در مشت
که محرابیست یا محراب زرتشت

ز شمشیری که هر یک سیر می‌زد  
شعاع تیغ هم شمشیر می‌زد

نظر از رخش خنجر خیره می‌شد
جهان در چشم مردم تیره می‌شد

سنان جاسوسی هر دیده می‌کرد     
همه زخم زبان پوشیده می‌کرد

برهنه در جگر می‌رفت هر نی
به خون پوشیده بیرون می‌زد از وی

به نیزه مرد زان سان سینه می‌خست
که بید سرخش از نی نیزه می‌جست

بسا پهلو که برقش بود در میغ
که مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟

ولی با گبر و هندو بود کینه
که خون می بیختش غربیل سینه

غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگ
محل دید از برای سیر آهنگ

گره بسته برای فتح بر تاخت
به یک حمله صف دشمن برانداخت

شکست اندر جهان لشکر افگند
که در پیشش مه و اختر سرافگند

شد از مومن به گردون بانگ تکبیر
ز گبران بانک «ناراین» هوا گیر

پلنگانی که چون آهو دویدند
بهر رخنه چو موشان می‌خزیدند

شده پیل از خدنگ غرقه سوفار
بسان خار پشت و پشته‌ی خار

ز پیل آویخته هر پیلبانی
تن آویزان و بیرون رفته جانی

ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیل
که در سوراخ موری در خزد پیل

نمی‌زد پیل را چندان کسی تیر
که کار آید مگر بهر جهانگیر

چو مرتد خانخانان روی بر تافت
عنان‌ها هر کسی سوی دگر تافت

ملک فخر الدول بود انددر پای     
ران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی

99/ حدیث بخشش جان و نوازش از ملک غازی مسلمانان دهلی را به لطف بی حد و بی مر
به پرسیدم من از پیروزی بخت
که ای رنگ تو از فیروزه گون سخت

ملک غازی که فتحش هم عنان بود،
خبر گو بعد فیروزی چه سان بود؟

جوابم داد کاز فیروزمندی
چو شد غازی ملک را سر بلندی

ز بعد شکر یزدان شد بر آن عزم
که آید سوی دهلی از پی رزم

وی آن جانب شد اندر کار سازی
که دیگر پی شود دو تیغ بازی

دگر جانب مسلمانان دهلی
که بشکستند با خانان دهلی

به خجلت پیش می‌رفتند غمناک
همی سودند روی عجز بر خاک

سواران ملک غازی ستاده
نظر بر لشکر دهلی نهاده

زبانهاشان چو نوک نیزه در طعن
گهی دشنام گفتند و گهی لعن

یکی گفت: این همه کفران سگالند
کسان در قتل ایشان بی و بالند!

دگر می‌گفت: کاخر اهل دین اند
نشاید گفت بد گر چه چنین اند

دگر گفت: ای نمک خواران بد عهد
چرا کم بود در حق نمک جهد

دگر از طنز گفت اینان چه کردند؟
نمک در دیگ رفت اینها چه خوردند!

دگر می‌گفت گاه کار زاری
نیاید ز اهل دهلی هیچ کاری

ملک بر کرسی دولت نشسته
سران در پیشدستی، دست بسته

اسیر و اسپ و مال و رخت و کالا
زر و سیم و در و لولوی لالا

خزاین می‌رسید اشتر بر اشتر
قطار اندر قطار از گنجها پر

گران گنجی چو دریا بی‌کرانه
که مالامال شد دشت از خزانه

صف پیلان جنگی وا گزیده
ز ماران اژدر ایشان گزیده

بسی صندوق‌ها پر تنگه و زر
که بکشائی اگر صندوق را سر

ظرایف کاید از فرمان گزاران  
ز بهر تاج و تخت تاجداران

همه چندین متاع پادشاهی
که بود آثاری از فضل الهی

خدا داد آن خداوند غزا را
که در خور بد غزاهاش، این جزا را

چنین باشد فتوح آسمانی     
کت از جائی رسید کان را ندانی

کسی کش ز آسمان یک در کشادند،
ز هر سو صد در دیگر کشادند!

100/ جلوس شه غیاث الدین و دنیا تغلق غازی فراز تخت سلطانی چو افریدون و اسکندر
مبارک روز شنبه گاه پیشین
گه هنگامی است با انوار بیش این

جهان از چشمه خود روی شسته
که و مه سبحه و سجاده جسته

مذن قامت خود بر کشیده
جماعت صف به مسجد بر کشیده

ممالک گیر سلطان جهان بخت     
در آن ساعت برآمد بر سر تخت

سریر آراست ماه و آفتابش
غیاث دین و دنیا شد خطابش

ملایک جمله گفتندش همانگه
دعا: خلد الرحمن ملکه

خروش کوس، گیتی را خبر کرد
دل بد خواه را زیر و زبر کرد

موافق ریخت گوهرها ز حد بیش
مخالف هم ولیک از دیده‌ی خویش

فلک شادی بدو ران و زمان داد
جهان را مژده‌ی امن و امان داد


نوشته شده در   دوشنبه 24 تير 1392    
PDF چاپ چاپ