يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 تير 1392     |     کد : 8197

9- صفت آرایش شهر و کشور ، چون عروس ، از برای تزویج شاه و شاهزاده‌ ی بی جفت

انتخاب از مثتویات 9 ؛ امیر خسرو دهلوی ؛ صفت آرایش شهر و کشور، چون عروس، از برای تزویج شاه و شاهزاده‌ی بی جفت، خضرخان، زادت خضره راسه، و شاهت وجه العدو بباسه ! زهی بستان آن شه را جمالی که باشد چون خضر خانش نهالی چو الهام الهی شاه را گفت که آن در سعادت را کند جفت اشارت کرد تا در گردش دهر بیارایند یک سر کشور و شهر کمر بر بست در کارش زمانه به خرج آمد خزانه در خزانه

انتخاب از مثتویات 9 ؛ امیر خسرو دهلوی ؛  صفت آرایش شهر و کشور، چون عروس، از برای تزویج شاه و شاهزاده‌ی بی جفت، خضرخان، زادت خضره راسه، و شاهت وجه العدو بباسه !

زهی بستان آن شه را جمالی
که باشد چون خضر خانش نهالی

چو الهام الهی شاه را گفت
که آن در سعادت را کند جفت

اشارت کرد تا در گردش دهر
بیارایند یک سر کشور و شهر

کمر بر بست در کارش زمانه
به خرج آمد خزانه در خزانه

بگرداگرد قصر پادشاهی
برآمد قبه از مه تا به ماهی

جهان از قبه‌های کارداران
شده چون روی دریا روز باران

بهر جانب که مردم بر زمین رفت
همه بر فرش دیباهای چین رفت

ز بس شارع که خفت اندر خز ناب
زمین را کس نه دید الا که در خواب

ز هر سو خاسته غلغل بران سان
که گشته شهر سلطان شهر یزدان

دهل در بانگ و رخشان پیش او تیغ
چو بانگ رعد و رخش برق در میغ

بر آواز دهل مرد سلح کار
معلق زن به نوبت نوبتی دار

رسن باز آن به بالای رسنها
چو دلها گیسوان را در شکنها

نه با آن حبل پیچان کرده بازی
که خود با رشته‌ی جان کرده بازی

فرو برده مشعبد تیغ چون آب
چو مستسقی که نوشد شربت ناب

نموده چهره با زان گونه گون ریو
گهی خود را پری کرده گهی دیو

ز دهر آموخته گوئی دو رنگی     
که گه رو می‌نماید گاه زنگی

چو شاه سازها چنگست ز آهنگ
بزه بر بسته ده جا تیر را چنگ

ز یک ساقش شده مو تا زمین پست
دگر ساقیش بی مو چون کف دست

دف از دیوار خود حصن حصین است     
حصار چوب و صحن کاغذین است

نگر در چنگ و بر بط فرق روشن
که هست آن سر بزرگ و این فروتن

نواگر کاسه‌ی طنبور حالی  
به غایت کاسه‌ای پر لیک خالی

گران سر از کدوی خویش طنبور
فرو غلطیده نی مست و نه مخمور

به رسم هند گوناگون مزامیر
به جانها بسته اشکال از بم و زیر

دگر ساز برنجین نام آن «تال»
بر انگشت پری رویان قتال

دو روئین تن که روباروی در حرب
چو دف در پارسی میزان هر ضرب

کشیده تنبک هندی، فغانی
شده تنبک زنش، چون ترجمانی

خمیر خام، کش بر روز ده پست
نموده صد دقیقه پخته هر دست

عجب رود از کمین دندان نموده
لبش نی و دهن خندان نموده

پری رویان هندی جادوی ساز
ز لب کرده در دیوانگی باز

گرفته چون پیاله تال در دست     
نه از می کز سرود خویشتن مست

سرود دلکش از لبهای خوبان
شتابان سوی گردون پای کوبان

به رقص و جست خوبان هوا باز
نهاده پای بر بالای آواز

پرنده همچو طاوسان والا
معلق زن کبوتر سان به بالا

بجستن فرق شان گشته فلک سای
بگاه رقص بیزار از زمین پای

بهر چشمک زدن کشته جوانی
بهر خنده زدن بربوده جانی

خیال زلف شان در جان یاران     
چو شام اندر خیال روزه داران

ز زلف افگنده تا پا دام عشاق
بران پا دام بسته ماهی ساق

چو شد عالم همه در زیور و زیب
کلاه قبه‌ها با مه زد آسیب

اشارت شد ز در گه کاهل تقویم     
شمارند اختیاری را به تنجیم

مه روزه دراز درجک برون داد
چو روز از مطلع دولت شد آباد

کشاده گویم این تاریخ ابجد  
به سال یازده از بعد هفصد

به روز چارشنبه مه سه و بیست
ز روزه خلق اندر بهترین زیست

به ترتیب آن چنان کاقبال می‌خواست
نشستند اهل اقبال از چپ و راست

بهر کس هدیه دادند از خزائن
خراج مصر و محصول مدائن

82/ صفت داغهای جدائی، که دود از نهاد آن دو آتش زده فراق براورده
مبادا آسمان را خانه معمور
که یاران را ز یکدیگر کند دور

گشاید عقدهای مهربانی
برد پیوند صحبت‌های جانی

دو همدم را کز آن مهری که دارند
دمی از هم جدا بودن نیارند

چنان دور افگند کاز بعد یک چند
به نام و نامه‌ای گردند خرسند

که چون دوران چرخ از بی‌وفائی
فگند آن هر دو عاشق را جدائی

شه آمد باز از آنجا با دل تنگ
به سنگین حجره شد چون لعل در سنگ

از آن پس یک زمان بی‌غم نبودی
زدی دمهای سرد و دم نبودی

نهانی گفته بودش محرم راز
که زان دیگران شد یار دمساز

به شادی با عروس خویش بنشست
عروسان دگر بگزاشت از دست

مه گوشه نشین زان داغ جان کاه
همی بود از درون، کاهنده چون ماه

غم دوری نه بس بودش جگر خوار
بران غم گشت غمهای دگر یار

توان در چشم خود صد خار دیدن
که نتوان یار با اغیار دیدن

حکایتهای عشق اندود کردی
شکایتهای خود آلود کردی

که گر غم پرس من می‌پرسیدم کم
چه کم دارم ز خوبی، تا خورم غم؟

هنوز، از شاخ سبزم، برنرسته است
هنوز، این سبزه را شبنم نشسته است

ز بی‌خوابی همه شب چشم من باز
تو با هم خوابه‌ی خود خفته در ناز

ترا بادا حرام آن شکر و می
که می‌نوشی ز لبهایش پیاپی

مرا بادا حلال اندوه خوردن
ز غیرت لقمه چون کوه خوردن

83/ صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن
شبی چون سینه‌ی عشاق پر دود     
ز تاریکی چو جانهای غم اندود

فلک دودی ز دوزخ وام کرده
سرشته زاب غم شب نام کرده

اگر چه رهبر خلقند انجم
در آن ظلمات هائل کرده ره گم

سیاهی بس که بسته ذیل جاوید
گریزان شب پرک هم سوی خورشید

رسیده ابری از دریای اندوه
شده پیش دل درماندگان کوه

شده چون پر زاغ این نیلگون باغ
شبیخون برده هر سو بوم بر زاغ

همان ابر سیه در گرد آفاق
چکان همچون سواد چشم عشاق

شبی زینسان به غمناکی سیه پوش
دول رانی به خاک افتاده بیهوش

فرو مانده به سودا مبتلائی
چو موری در دهان اژدهائی

پرستاران به گردش خفته جمعی
وی اندر سوختن تنها چو شمعی

رخ از خونابه‌ی دل ریش می‌کرد
ز بخت خود گله با خویش می‌کرد

نه در دل صبر کارد تاب دوری
نه در تن دل که سازد با صبوری

گه از بیجاده مروارید می‌رفت
گه از لولوی تر یاقوت می‌سفت

گهی سقف از خدنگ ناله میدخت
گهی مفنع ز آه سینه می‌سوخت

گهی بر چهره می‌کرد از مژه خوی
به جای غازه خون می‌راند بر روی

چو شد نالیدنش ز اندازه بیرون     
ز کنج حجره جست آوازه بیرون

ز نالشهای آن مرغ گرفتار
ز عین خواب نرگس گشت بیدار

صبوری پیشه کن تیمار بگزار
به تقدیر خدا این کار بگذار

پریوش زین نصیحت زار بگریست
به پاسخ گفت چون بسیرا بگریست

که من بسیار می‌خواهم درین درد
که یابد صبر جان درد پرورد

ولی در سینه‌ام هجر آتش افروز  
صبوری چون توان کردن درین سوز

چو شادی نیست بهر من به عالم
مرا بگزار هم در خوردن غم

صنم در تیره شب زینگونه نالان
پرستاران به حسرت دست مالان

به عرض آورد با صد جان گدازی
نیاز خود به ملک بی نیازی

به دامان شفیعان در زده چنگ     
همی گفت ای انیس هر دل تنگ

به روز تیره‌ی دلهای سوزان
به شبهای سیاه تیره روزان

به جان بیگناه خردسالان
به شام بی چراغ تنگ حالان

به محبوسی که عمرش رفت در بند
به غمناکی که با غم گشت خرسند

به بیماری که بی‌کس مرد و بدحال
بدان موری که در ره گشت پامال

بدان بیرانهای محنت آباد
بدان دلها که از محنت شود شاد

به محتاجی که زد در نیستی چنگ
به درویشی که از هستی کند ننگ

بنان خشک پیش بی نوائی
به دلق ژنده بر پشت گدائی

که رحمت کن برین جان گرفتار
ز زاری وارهان این سینه‌ی زار

درین نومیدیم امید نو کن
امیدم را به کام دل گرو کن

خلاصم ده ز شبهای جدایی
ببخش از صبح بختم روشنایی

کلیدی بخشم از سر رشته راز
که درهای مرا دم را کند باز

چو لختی کرد زینسان دردمندی
دعا را داد با یارب بلندی

به گریه خواست تا بربایدش آب
که در گریه ربودش ناگهان خواب

خضر را دید کاوردش نهانی
یکی ساغر پر آب زندگانی

بگفت ای کز خضر خان دشنه خوردی
بنوش آب خضر تا زنده گردی

نویدت می‌دهم زین آب دلکش
که خوش با خضر خان آبی خوری خوش

بت بیدار دل ز آن خواب مقصود
چو بخت خویشتن بیدار شد زود

بجست از خوابگه‌ی بی صبر و آرام
چو مرده کاب حیوان یابد از جام

پرستاران محرم را طلب کرد
بگفت این خواب و دلها پر طرب کرد

دلش را تازه گشت امیدواری
زمانی باز رست از بی‌قراری

از آن پس زان نمایش یاد می‌داشت
بدان امید دل را شاد می‌داشت

در آن شب کان صنم را حالت این بود
خضرخان نیز هم‌چون او غمین بود

در آن بود از دل صبر و آرام
که ایوان بشکند یا بر درد بام

چو درمانده شود مرد از دل تنگ
ز دلتنگی کند با بام و در جنگ

عجب داغیست داغ عشق‌بازی
که باشد سوزش جان دل‌نوازی

گرفتاری که رنج عاشقی برد
هم از دل زنده گشت و هم ز دل مرد

نهاد از سر غرور پادشاهی
در آمد چون گدایان در گدائی

که ای داننده‌ی راز درونم
درین حسرت، تو میدانی که چونم؟

به سر عارفان حضرت پاک
به درد عاشقان در سینه‌ی چاک

به خوناب دو چشم مستمندان
بتا پاک درون دردمندان

به پرهیز جوانان در جوانی
به عیش کودکان در پاک جانی

به جانهای که هست از سوزشان ذوق
به دلهائی که خاکستر شد از شوق

بدان عاشق که مرد از وصل محروم
به مشتاقی که هجرش گشت مظلوم

به فرهادی که زیر کوه غم مرد
به مجنونی که با خود کوه غم برد

بدان حالی که سامانش نباشد
بدان دردی که درمانش نباشد

که بخشایش کنی بر مستمندی  
ز دردی وا رهانی دردمندی

ز حد بگذشت شبهای جدائی
چراغم را تو بخشی روشنائی

اگر کامم ته دریاست نایاب
به کام من رسان چون شربت آب

به کام دل رسان دل داده‌ای را
برآور کار کار افتاده‌ای را

دل غمناک شه بود اندرین راز
که ناگه هاتفی در دادش آواز

که خوش باش ای ز هجر آزار دیده
خرابیهای دل بسیار دیده

بشارت میرسانم ز آسمانت
که گشت ایمن ز هر اندیشه جانت

چو بشنید این بشارت عاشق مست
هم از پا اوفتاد و هم شد از دست

بماند افتاده چون گنجشک بی بال
چه از شادی، چه از حیرت، چه از حال

84/ رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن
چو خوش باشد که یابد تشنه دیر
به گرمای بیابان شربتی سیر

حلاوت گیرد از شیرینیش کام
جگر آسودگی یابد ز آشام

چه خونها خورده باشد دل به صد جوش     
که ناگه نوش داروئی کند نوش

خضر خانی کش از دیوان تقدیر
مرادی در زمانی داشت تحریر

چو وقت آمد کزان کامش بود بهر
بکان آن شربتش روزی شد از دهر

گهر سنجی کزین گنجینه‌ی در سفت
ز مرد با گهر زینسان کند جفت

که آن آشفته دلداده در بند
ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند

چو تنگ آمد ز خوناب درونی
گره زد در درونش اشک خونی

به گوش محرمی کرد این گره باز
که تا در پیش با نور یزدان راز

هران سوزی که در دل داشت مستور
بر آن سوزنده روشن کرد چون نور

به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع
روان شد کرده آتشها به دل جمع

شد اندر مجلس بانوی آفاق
برون زد شعله‌ی زان دود عشاق

به زاری گفت کای در پرده‌ی شاه
ز نور خود فگنده پرده بر ماه

ز مهر شه بلندت باد پایه
ز ظل ایزدت بر فرق سایه

کجا شاید که با این بخت شاهی
بود فرزندت اندر سینه کاهی؟

تهی دستی بودنی تاجداری
که بر کامی نباشد کامگاری

مکش بهر برادر زاده، فرزند
که آن رسمی، و این جانی است پیوند

اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است
ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است

در انگشت برادر گر خلد خار
نه چون انگشت خویشت باشد آزار

ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد
نه همچون درد چشم خویش باشد

مکن چندان برادر زاده را مهر
که یک سو تابی از فرزند خود چهر

هدف چار است مردان را به یک تیر
اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر

چو مردی چار خاتم راست در خورد
به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟

خصوصا پادشاهان را که بی گفت
بیاید هم نسب افزون و هم جفت

به خدمت گر قبولی یابد این راز
دری از نیک خواهی کرده‌ام باز

چو آن خونابه قطره قطره در وجودش
چو در و لعل بانو کرد در گوش

دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت
دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت

نهانی جست فرمانی ز درگاه
که فرماید قران زهره با ماه

ز قصر لعل فرمان داد در حال
که آرند آن نگار مشتری فال

سبک، فرمان پذیران در دویدند     
ز کان لعل گوهر بر کشیدند

رسانیدند با صد عزت و ناز
به رضوان گاه تخت، آن حور طناز

خبر دادند عاشق را نهانی
که کام دل رسید اکنون تو دانی

خضر خان کز چنان کامی خبر یافت
خضر گوئی دوباره چشمه دریافت

لبش پر خنده چشم از گریه تر هم
ز بس شادی شده حیران و در هم

در آن فرحت که شد جان نوش یار
تنش می‌شد ز جان کهنه پیزار

روان شد چو خیال خویش بی‌خویش
خیال دوست رهبر کرده در پیش

درون شد چون به خلوت گاه دل جوی
دویده چار گشتش روی در روی

نظرها گرم و جانها در جگر بود
خردها مست و دلها بی‌خبر بود

چو باز آمد شکیب هر دو لختی     
عمل پیوند ش بختی به بختی

شه گم گشته هوش و یافته جان     
بخندین خبر تش جانی گروگان

نهفته، با درونی خاصه‌ای چند  
نشست و عقد کابین کرد پیوند

ز درج دیده گوهرها برو ریخت
نثار از گریه‌ی شادی فرو ریخت

چنان شاهی و هوش از وی شده پاک
چو درویشی که دری یابد از خاک

به شادی با نگار خویش بنشست     
شده از دست و زلف دوست بر دست

دو دل رخت هوس در جان درون برد
جدائی از میان زحمت برون برد

فرو خفت از دل آتش‌های اندوه     
فرود آمد ز جان غمهای چون کوه

مقابل دل بدل آئینه شد باز
ز لب جانها درون سینه شد باز

پریروی از برون آلوده‌ی شرم
درون سو شعلهای دوستی گرم

به سوی شاه خود دزدیده می‌دید
گهی پیدا، گهی پوشیده می‌دید

رخی اندک به سبزی میل کرده     
بهاری از کف خضر آب خورده

روان سرو تر و سبز و جوان هم
ندیده سبزه‌ی و آب روان هم

تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن     
ز سبزی و تری خواهد چکیدن

همه طاووس هندی سبز وام است
کزان گونه به زیبائی تمام است

تذ روان خراسان نغزسانند
ولی طاوس هندی را چه مانند؟

پس از دیری که حیرت رخت بر بست     
هوای دل به عیاری کمر بست

درآمد عاشق شوریده مشتاق
که تنگش در برآرد چون به غلطاق

حریر آبگون کرد از برش دور
چو ابر از آفتاب و حله از حور

در آویخت چون باز شکاری
که آویزد به کبک مرغزاری

گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ
بسان برگ گل در غنچه‌ی تنگ

پس از مهر خزانه دور شد پاس     
به لل سفتن آمد نوک الماس

نمی شد ریسمان را راه در در  
که در ناسفته بود و ریسمان پر

چو در شد در شکوفه شاخ گلگون
شکوفه خنده زد با گریه‌ی خون

چنان در قفل سیمین شد کلیدش
که شد تا پره‌ی دل ناپدیدش

به هم لعل و عقیقی داشته جفت
عقیق از برمه‌ی یاقوت می‌سفت

به چشمه غنچه‌ی نیلوفری تر
به صد حیله همی برد اندرون سر

چو کرد آن جوهری در گرم خیزی
به درج لعل مروارید ریزی

خضر سیراب گشت اندر سپاهی
چکید آب حیات از کام ماهی

چنین بزمی که دل سودای آن داشت
مکرر شد که معنی جای آن داشت

چو آسود از دو جانب شعله را تاب
در آن آسایش آمد هر دو را خواب

از آن پس شان نبود از بخت کاری
بجز هر لحظه بوسی و کناری

ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم
وزو، تاراج کردن توده‌ی سیم

از این، بستن برو زلف کره گیر
وز او گردن در آوردن به زنجیر

ازین، ساعد به دست او سپردن
و زو، گل دسته‌ی بر دست بردن

ز گاه شام تا صبح شب فروز
شدی در خوش دلی شبهای‌شان روز

نهاده، چون دو گل، روئی به روئی
نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی

بهم پیوسته اندامی به اندام
به آمیزش چو دو می در یکی جام

دو مست شوق با هم کرده سر خوش
نه تشویشی به جز زلف مشوش

چه خوش روزی و فرخ روزگاری
که یابد کام دل یاری ز یاری

گهی لب بر لبی چون قند ساید
به دندان تمنا قند خاید

گهی خسپد به شادی دوش با دوش
بنفشه در برو نسرین در آغوش

کند هر دم نگه بر روی ماهی  
که یابد جان نو در هر نگاهی

85/ خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستن
بسی دیدم درین گردنده دولاب
ندیدم هیچ دورش بر یکی آب

اگر خورشید این ساعت بلند است
زمان دیگر از پستی نژند است

مکن تکیه به صد رو مسند و تخت
خس است این جمله چون بادی وزو سخت

ز تاراج سپهر دون بیندیش
که صد شه را کند یک لحظه درویش

علمهای جهان بر عکس هم هست
که بر ملکی گدائی را دهد دست

کنون از سینه بیرون ریزم این جوش
که روشن شد هم از دیده هم از گوش

که چون شه را به شخص ناز پرورد
رسید از تند باد آسمان گرد

تغیر یافت ره اندر مزاجش
نشستند اهل دانش در علاجش

به تب لرزه شده خور زان تب نرم
که آن خورشید را اندام شد گرم

چنانش در جگر ره یافت آزار
کز آزارش جگر گوشه شد افگار

خضر خان کو نهالی بود زان باغ
چو لاله داشت زان غم بر جگر داغ

به رسم نذر گفت ار به شود شاه
پیاده در زیارتها کنم راه

ز نذرش لختی از شه رفت سستی
پدید آمد نشان تندرستی

روان گشت آن مهین سر بلندان     
پیاده سوی «هتنا پور» خندان

چو او پای بلورین سود بر خاک
ستاره خواست زیر افتد ز افلاک

ملوک از باد بر خاک اوفتادند
به همراهی در آن ره رو نهادند

همه گلها به پای سرو خفتند
طریق مصلحت راباز گفتند

به غلطیدند پیش راهوارش
که تا کردند بر مرکب سوارش

روان شد سوی «هتناپور» پویان
به صد خواهش حیات شاه جویان

که چون عزم زیارت کرد چون تیر
نشد بهر زیارت جانب پیر

نرفت آن سو گه‌ی باز آمدن نیز  
که پوشید آسمانش چشم تمیز

چو بر رویش قضا می‌خواست گردی
نبردش در پناه نیک مردی

مخالف کاو محل میخواست خالی
چو خالی دید کرد آفت سگالی

به فتنه راست کرد اندیشه‌ی خویش
به حضرت رفت بی اندیشه در پیش

برون داد آن چنان راز نهان را
که باور شد دل شاه جهان را

الپخان را گوزنی ساخت با شیر
زد اول نیش وانگه راند شمشیر

چو از کار الپخان سینه پرداخت
سبک تدبیر کار خضر خان ساخت

ستد فرمانی از فرمانده‌ی دهر
چو ماری هر خطش دیباچه‌ی زهر


نوشته شده در   دوشنبه 24 تير 1392    
PDF چاپ چاپ