شنبه 28 دي 1398 | Saturday, 18 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 9 بهمن 1389     |     کد : 8195

انتخاب از مثتویات 7 ؛ امیر خسرو دهلوی

انتخاب از مثتویات 7 ؛ امیر خسرو دهلوی

انتخاب از مثتویات 7 ؛ امیر خسرو دهلوی ؛  ترصیع
انتخاب از مثتویات 7 ؛ امیر خسرو دهلوی
باده نوشین به صفا خواست کرد
وعده‌ی دوشین به وفا راست کرد

نور هدایت به چراغم رسان
بوی عنایت به دماغم رسان

غمزدگان را به طرف دلگشای
گمشدگان را به کرم رهنمای

طفل گیار از هوا ریخت شیر
مغز جهان را ز صبا زد عبیر

گم شده‌ام راه نمایم تو باش
بی بصرم نور فزایم تو باش

برق بهر سوی بتابی دگر
دشت زهر جوی بیابی دگر

هر طرفش ره بشتابی دگر
هر قدمش سیر بر آبی دگر


ذوقا فیتین

تن ز غنیمت به هزیمت سپرد
بردن جان را به غنیمت شمرد

چرخ ز بیداد عنان تافته
مملکت از ظلم امان یافته

چنگ نوا زن به هوا سر کشید
چنگ نوا زنده نوا بر کشید

خوشه‌ی چرخ از علف خانه خیز
بهر عروسان سحر دانه ریز

اتش از آن جا که به دل جای کرد
دود برآمد ز نفس های سرد


تنسیق الصفات

باد! همه وقت، به شادی و ناز
باده کش و خصم کش و بزم ساز

لشکر مشرق «زاوده‌ی» تا به بنگ
چیره دل و خیره کش و تیز چنگ

چند هزارش ز سواران کار
تیغ زن و کینه کش و نامدار


حکمت و اخلاق

چون هنر مرغ فراوان شود
مرغ ز بر دست سلیمان شود

وای بر آن آدمی بی خبر
کوکم از آن مرغ بود در هنر

دجله چو آمیخته گردد به نیل
هست جدا کردن آن مستحیل

چشمه‌ی چاه هر چه که بالا شود
چشمه محال است که دریا شود

خواست یکی خواسته لیکن نیافت
آنکه نمی‌خواست برد خود شتافت

رفت یکی در طلب لعل سنگ
ریزه‌ی سنگین نیامد به چنگ

وان دگری را که غم آن نبود
لعل چنان یافت که در کان نبود

کوشش بیهوده ز غایت برون
کوبش آبست، به هاون درون

این همه بیداری ما خفتن‌ست
کامدن ما ز پی رفتن ست

گر بودت، خوش خور و بدخو مباش
ور نبود، رنجه مشو گو مباش

تنگ مباش از پی عیش فراخ
کان بری از باغ که خیزد ز شاخ

هر چه رسد، بیش خور و کم مخور
ور نرسد هم برسد، غم مخور

هر چه بجوئی و نیابی، مرنج
زانکه به خواهش نتوان یافت گنج

ترک طمع گیر ز خود شرم دار
تا نشوی چون خجلان شرمسار

گرسنه زانی که درین تنگنای
نان ز ملک می لبی نزد خدای

غره به نزد یکی سلطان مشو
بلبل باغی، مگس خوان مشو

هست وی از خرمن هستی خسی
تا تو چه باشی که کمی زو بسی

چند کشی پیش ملک دست پیش
تات زکاتی دهد از ملک خویش

تشنه بمیر، آب زد و نان مخواه
خون خور و از خوانچه‌شان نان مخواه

چون ببریدی طمع از ناکسان
صرف مکن گوهر خود با خسان

گل به چراگاه ستوران مبر
آئینه در مجلس کوران مبر


بمن فی العشق مات و حی فیه

سر نامه به نام آن خداوند
که دلها را به خوبان داد پیوند

ز عشق آراست لوح آب و گل را
بدان جان، زندگی بخشید دل را

ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد
وزان نظاره جانها را طرب داد

قلم را داد سودای الهی
که بنوشت این سپیدی و سیاهی

بتان چین و خوبان طرازی
پدید آورد بهر عشق بازی

کرشمه داد چشم نیکوان را
شکار شیر فرمود آهوان را

مسلسل کرد زلف ماهرویان
مشوش روزگار مهر جویان

ز هی نقاش صورت های زیبا
که پشت خاک ازو شد روی دیبا

نمک بخش دهن‌های شکر خند
حلاوت پرور لبهای چون قند

بیاراید به مروارید گل پوش
عروسان چمن را گردن و گوش

نهد در صبح مهری کاندر افلاک
به رسم عاشقان دامن کند چاک

ز هستی هر چه دارد صورت بود
ز سر عشق کرد آن جمله موجود

بادم داد شمع و روشنائی
نهاد ابلیس را داغ جدائی

چو بر نوح از تف غیرت زند برق
به طوفان مردم چشمش کند غرق

به نوری بخشد ابراهیم را راه
که در چشمش نیاید انجم و ماه

چو خواهد عین یعقوب از پسر نور
ز عینش قرة العینش کند دور

کند بر موسی آن راز آشکارا
که تاب آن نیارد کوه خارا

چو تاب مهر بر روح الله افشاند
ز مهر و دوستی جان خودش خواند

چو مهرش زد به زلف مصطفی دست
چنان صد جان به تار موی اوبست

جمالی داد احمد را بدرگاه
که چاک افتاد زان در سینه‌ی ماه

به یارنش هم ز دل چاشنی داد
ز سوز، آن شمعها را روشنی داد

بامت هم رسید آن شعله‌ی شوق
که چون پروانه جان دادند از آن ذوق

همو راند ز در نامقبلان را
همو خواند بخود صاحب دلان را

گهی بخشد جنیدی را کلاهی
که تنها ز اهل دل باشد سپاهی

گهی با شبلی آن همت کند ضم
که صید خویش نپسندد دو عالم

گهی در پیش شاد روان اسرار
نماید جلوه‌ی منصور برادر

همو داند که این راز نهان چیست
چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟

شناسای ضمیر راز دانان
مراد سینه‌های پاک جانان

ز لیلی او به دفتر زد رقم را
همو پرداخت از مجنون قلم را

چنان بخشد به خسرو شربت کام
که از شیرین و شکر خوش کند کام

کند فرهاد را روزی چنان تنگ
که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ

نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت
نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت

نوشته بر سر ما یفعل الله
چرا و چون کجا گنجد درین راه

هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت
خردمند آن همه جز خوب ننوشت

ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست
که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست

بهر کس نعمت شایان سپرده
خرد را گنج بی پایان سپرده

پس آنگه عشق را کرده اشارت
که اندر گنج عقل افگنده غارت

ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست
درو جز عاشقی عیبی دگر نیست


نیازمندی در حضرت بی نیازی که دماغ مختل بندگان را از گلشن یحبهم و یحبونه بوی بخشیده

خداوندا چو جان دادی دلم بخش
دل عاشق، نه جان عاقلم بخش

درونی ده که بیرون نبود از درد
به بیرون و درون نبود ز تو فرد

چنان دارم که تا پاینده باشم
نه از جان بلکه از دل زنده باشم

چنان شو جانب خود رهنمایم
که از خود بگسلم سوی تو آیم

چنان کن خانه‌ی طینت خرابم
که از هر سو در آید آفتابم

چنان نه یاد خود اندر ضمیرم
که با یاد تو میرم، چون بمیرم

چنان بنیاد عشق افگن درین دل
که روید جاودانی سبزه زین گل

چنانم خوان سوی خویش از همه سو
که رویم در تو باشد از همه روی

چنانم ده می پی در پی عشق
که فردا مست خیزم از می عشق

گرفتارم به دست نفس خود رای
به رحمت بر گرفتاری ببخشای

به نور دل چنان کن زنده جانم
که بعد از مردگی هم زنده مانم

ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار
پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار

گدائی را چنان ده بار درگاه
کزان درگه نداند سوی خود راه

مرا در شعله‌های شوق خود نه
چو خاکستر شوم بر باد در ده

نسیمی نام زد فرما ز سویت
که بیهوش ابد گردم به بویت

بدان زنده دلان کاندر تف و تاب
نخفتند از غمت، تا آخرین خواب

که چون آید زمان خفتنم تنگ
به بیداری در دم تو کن آهنگ

پس از خوابی که بیداری نیابم
چو بیداری دهی فردا ز خوابم

گشاده کن چنان چشم امیدم
که بخت آرد ز دیدارت نویدم

حیاتی ده مرا در جستجویت
که میرم، تا زیم، در آرزویت

بدان مقصود خواهش بخش راهم
که از تو جز تو مقصودی نخواهم

ز همت نردبانی نه درین خاک
که بتوانم شدن بر بام افلاک

امیدی ده که ره سویت نماید
کلیدی ده که در سویت گشاید

چو دادی از پی طاعت وجودم
به طاعت بخش توفیق سجودم

به کاری رهنمونی کن دلم را
که نسپارد به شیطان حاصلم را

مرا با زندگانی بخش یاری
که تا جان دادنم دل زنده داری

بده با آشنائی آب خوردم
که من زان آشنائی زنده گردم

مبر نزدیک شانم در غم و سور
که دور از من بوند چون توئی دور

نماز من، کزو رویم به پستی است
برون طاعت، درون صورت پرستی است

نیازی ده ز ملک بی نیازی
کزان گردد نماز من نمازی

بهر چه آید درونم دار خرسند
برون هم، زیور خرسندیم بند

چو راه دور نزدیک است پیشم
چنان دار از کرم نزدیک خویشم

که از خود دور صد فرسنگ باشم
به یادت بی دل و بی سنگ باشم

چوره پیش است، زاد منزلم ده
چو جان خواهی ستد، باری دلم ده

چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل
پس از بیداریش خسپان ته‌ی گل

چو خاکم بر سر افتد در ته خاک
تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک


نعت کامل جمالی که سر ناخنی از حسنش یک بدر را دو هلال گردانید، صلی الله علیه و آله و سلم

محمد کایت نورست رویش
سواد روشن و اللیل، مویش

گرامی نازنین حضرت پاک
کزو نازند هم انجم هم افلاک

چو نور پاکش اول مشعل افروخت
مه و خورشید شمع خویش از آن سوخت

هم از معشوق و عاشق نیست تمییز
محب صانع و محبوب او نیز

به قلب عرش گشته مسند آر ای
به عرش قلب رایت کرده بر پای

بشر دری دریای وجودش
جهان یک قطره از باران جودش

زهی امی، نظر بر لوح بازش
قلم سر گشته در سودای رازش

حریم الله ز محمودی مقامش
ید الله دستگاه احترامش

گهی همخوان مسکینان به قوتی
گهی مهمان بغار عنکبوتی

به عون امت مسکین و محتاج
شفاعت را به بالا کرده معراج


صفت معراج صاحبدلی، که از دو نون قاب قوسین، یک دائره میم محبت بنگاشت

شبی همچون سواد چشم پاکان
نهفته رو، ز چشم خوابناکان

ز نور او کینه پرتوی بدر
ز قدر او نموداری شب قدر

فلک مه را بسی دندانه کرده
وزان گیسوی شب را شانه کرده

مهش در چشم نیکان ریخته تاب
فگنده چشم بد را پرده‌ی خواب

چو زینسان زیوری بستند شب را
به احمد جبرئیل آمد طلب را

نویدش داد کای سلطان عشاق
به عزم عرش والا، قم علی الساق

براقی پیشکش کردش فلک گام
که وهم از وی به حجت تگ کند وام

دو گامی زین جهان تا آن جهانش
دو جولان از مکان تا لا مکانش

سیه چتر از شب معراج بازش
ز «سبحان الذی اسری» طرازش

نخست اسپش به سیر فکرت آسا
شد از بیت الحرم در بیت اقصا

سبک، گنبد به گنبد شد روانه
ز بیتی تا به بیتی، خانه خانه

گذشت از هفت سیاره به یک دم
ز دوشش برج بلکه از شش جهت هم

ره از صف ملائک گشته صف صف
هم از رف برگذشت و هم ز رفرف

بسدره ماند هم پرواز والا
وز آنجا رفت بالا مرغ بالا

رسید آنجا که نتوان گفت جائی
هوائی در گرفتش بی هوائی

در آمد خازنی از وحدت آباد
جهت را شش خزینه داد بر باد

جهت چون پرده برد از پیش دیدار
جمالی بی جهات آمد پدیدار

چو هستی نیست گشت از هست بی نیست
عیان شد هستی ای کوهست معنیست

لقائی دید کانجا دیده شد گم
نه دیده بل همه هستی مردم

در آن حضرت چو خواهش را محل دید     
همه مشکل به کار خویش حل دید

گروه خویش را فریاد رس گشت  
گران بار عنایت باز پس گشت

از آن بخشش که دامانش گران کرد
ره آوردی به مسکینان روان کرد

به یک قطره ز دریای الهی
فرو شست از همه امت سیاهی

هزاران شکر یزدان را که ما را
سبرد آن فرخ ابر با حیا را

که چون خورشید حشر آید به گرما
از آن بی سایه باشد سایه بر ما

خطابش سکه بر دینار خور زد
قمر را مهر و انشق القمر زد

سریر شرع، تخت پائدارش
به تختش چار عمده چار یارش

از آن هر چار ایمان سخت بنیاد
چنان کز چار عنصر آدمی زاد

ابوبکر اول آن هم منزل غار
که دوم جای پیغمبر شدش یار

عمر دوم، که بستد جان ز فرزند
که زنده کرد از آن عدل خداوند

سوم عثمان، دو صبح صدق را مهر
که گشت از مهر قرآن روشنش چهر

چهارم حیدر آن در هر هنر فرد
فقیه و عالم و مرد و جوان مرد

دگر یاران که سیارات نوراند
امم را پیشوای راه دوراند

ز ما بادا درود بی کرانه
فراوان خاک بوس چاکرانه

نخست اندر جناب مصفائی
کزو دارد دل ما روشنائی

پس اندر خدمت آن پاک جانان
که بودند آن ملک را هم عنانان

مبادا جان ما بی یادشان شاد!
همیشه یادشان در جان ما باد!


مدح شیخی در آئینه‌ی صفا مثالی است از ذات محمد مصطفی با لعین نه بلعکس
پس از دیباچه‌ی نعت رسالت
ز ذکر پیر به باشد مقالت

نظام الدین حق فرخنده نامی
که دین حق گرفت از وی نظامی

خطابش راست دو نقطه فرو خوان
نشان نقطهای انبیاء دان

حدیثش چون خبر در امر و در نهی
به یک پایه فرود از پایه‌ی وحی

سریر آرای فقر از صف ابرار
سریر مصطفی را عمده‌ی کار

ضمیرش محرم دیرینه‌ی عشق
نیاز خازن گنجینه‌ی عشق

دلش کز شوق دارد در دو داغی
رواق قدس را روشن چراغی

کسی کو صوف او در بر گرفته
قضا از وی قلم را بر گرفته

خدایا آن گزیده بنده‌ی خاص
که هست الحمد لله جفت اخلاص

به قربت، هم نشین مصطفی باد
در آن قرب، ایستادش بهر ما باد


ستایش خلیفه‌ی شائیسته علاء الدین محمد ثبته الله تعالی علی دین محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم


علای دیدن و دنیا، شاه والا
به قدرت نائب ایزد تعالی

محمد شه که صد چون کسری و جم
ز میم نام او پوشیده خاتم

چو جنبد لشکرش بر سطح هامون
رود در قعر دریا ربع مسکون

چو راند تیغ در صف‌های انبوه
سر کوه افگند در دامن کوه

ز عهدش عامه در شادی و دستان
چنانکه از جمعه طفلان دبستان

زمانه تا بود ، دوران او باد
سراسر دور در فرمان او باد


عرض صحیفه‌ی طولانی نصیحت، پیش ضمیر ملهم سلطان، که نسخه‌ایست صحیح از لوح محفوظ حفظ الله تعالی عن التلویح السو

گرفتن سهل باشد، این جهان را
کلید آن جهان، باید شهان را

مکن بس بر همین کز تیغ و از رای
همه دنیا گرفتی، شسته بر جای

به همت آسمان را قلعه کن باز
به ملک خشکی و تری مکن ناز

بکن کاری همین جا تا توانی
که آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی

مسلم بایدت گر پادشاهی
بباید کردن از دلها گدائی

دعا زین به نمیدانم به جایت
که از دلها حشم بخشد خدایت

مکن تیغ سیاست را چنان تیز
که چون آتش، نداند کرد پرهیز

شه آن به کاو عمل چون آب راند
که هم جان بخشد و، هم جان ستاند

کسی کاو مملکت را بد سگال است
بکش، کان خون، بی حرمت حلال است

به کار دیگران، بر شعله زن آب
خرد بیدار دار و تیغ در خواب

چو هستندت همه پائین پرستان
زبر دستی مکن بر زیر دستان

رهت چون رفت خلق از دیده در پیش
ره‌ی خود را تو روب از دیده‌ی خویش

به چندین، مشعل امشب کار ره کن
ره ظلمات فردا را نگه کن

ازینجا بر چراغی گر توانی
که تا آن‌جا به تاریکی نمانی

چراغی نی که باد از وی برد نور
چراغی کان نمیرد از دم صور

مشو مغرور این مشتی خیالات
که در پیش تو می‌آید به حالات

جهان خوابیست پیش چشم بیدار
به خوابی دل نه بندد مرد هوشیار

تو یک ذره غباری از زمینی
که اندر خواب خود را کوه بینی

چو بر تو دست تقدیر آورد زور
کنی روشن که جمشیدی و یامور

بخواب اندر مگر موشی شتر شد
ز پری تنش دل نیز پر شد

ز خواب خوش بر آمد شاد گشته
همی شد سو به سو پر باد گشته

بنا گاه اشتری باری برو ریخت
ز صد من یک جو آزاری برو ریخت

ته آن بار مسکین موش درماند
به مسکینی جمازه در عدم راند

خوش است این خوابهائی خوش به تعبیر
اگر بر عکس ننمایند تأثیر

چو بازیچه است ملک سست بنیاد
بدین بازیچه چون طفلان مشو شاد

نمیگویم که ترک خسروی کن،
ره‌ی کم توشگان را پیروی کن،

تو کی این پای ره پیمای داری
که زنجیر زر اندر پای داری

تواین ره کی روی کز ناز و تمکین
زنی ده گام بر یک خشت زرین

به دل اصحاب دل را آشنا باش
درون درویش و بیرون پادشاه باش

به شاهی سهل باشد ملک را نی
به ملک بندگی رس گر توانی

نه اندک، کارها بسیار کردی
ولی بهر دل خود کارکردی

کنون کار از پی آن کن که هر بار
دهد در کار اندک، مزد بسیار

چو توقیعی که اندر پادشاهی است
خلافت نامه‌ی ملک خدائی است

ستون ملک نبود پایه‌ی تخت
نه چوب چتر باشد عمده‌ی بخت

بسی دیدم کمرهای کریمان
همه در یتیمش از یتیمان

جفای خلق پیش شاه گویند
جفا چون شه کند، داد از که جویند؟

نه هر فرقی سزای تاج شاهی است
نه هر سر لایق صاحب کلاهی است

همه باشند بهر تاج محتاج
یکی را زانهمه روزی شود تاج

فلک هر لحظه میدوزد کلاهی
کزان تاجی نهد بر فرق شاهی

کسی را تاج زر بر سر دهد زیب
که ناید بر ضعیف از تختش آسیب

رساند از کف خود جمله را بهر  
کز آن پرورده‌ی راحت شود دهر

غم عالم چنان باشد به جانش
که باشد عالمی غم بهر آنش

جهانداری به از عالم ستانی
که از خورشید ناید سائبانی

رعیت چون خلل یابد ز بنیاد
کجا ماند بنای دولت آباد

رعیت مایه‌ی بنیاد مال است
زمال اسباب ملک آماده حال ست

چو تیشه بشکند از راندن سخت     
نه کرسی ساختن بتوان و نی تخت

کسی کاز بهر تو صد رنج ورزد،
ز تو آخر به یک راحت خیزد؟

نه شه را از گل دیگر سرشتند
نه نعمت زان او تنها نوشتند

چو ماهم گوهریم از یک خزانه،
چرا گنجد تفاوت در میانه ؟؟

کند شیر، ار بخوردن، بخل گرگی
برو تهمت بود نام بزرگی!

درخت ار سایه نبود بر زمینش
چرا خلقی بود سایه نشینش

بداد دست ده، تا صد شود شاد
به دست داد ماند کشور آباد

کند ابری که دایم سایه‌بانی
به از باران که باشد ناگهانی

فروخوان نامه‌ی مظلوم زان پیش
که بینی رو سیه زو نامه‌ی خویش

سپید است ار چه ایوان شهنشاه
سیه گردد ز دود تیره‌ی آه

عنان شاه گر بر آسمان است
دعا را دست بالاتر از آن است

ته غار اژدهای با چنان زور
شود مسکین چو در چشمش خزد مور

توان بی توانان هست چندان
که پیچد سخت دست زورمندان

پگه خیز است خورشید سمائی
که دارد عالمی زو روشنائی

چو سلطان بندگی را پیش گیرد     
خدا آن بندگی زو درپذیرد

وگر شد رسم شاهان جام گلگون  
به اندازه نه از اندازه بیرون

مبین یک جرعه در طاس شرابی
که طوفان است از بهر خرابی

سرود و لهو هم باید به مقدار
که چون بسیار شد، عکس آورد بار

نشاید تا بدان حد نغمه و نای
که پای تخت هم بر خیزد از جای


سرگذشت

شه آن را دان که گفت از جان آزاد
به ترک بخل و خشم لهو و بیداد

شهی کش چارترکش در کله نیست
بباید ترک او گفتن که شه نیست


در سبب نظم این جواهر که زمرد وصف خضر خان واسطه‌ی عقد اوست

مبارک بامدادی کاختر روز
شد از نور مبارک گیتی افروز

رسید اقبال پیشانی گشاده
کله بالای پیشانی نهاده

دلم را گفت کاحسنت ای جوان بخت
که بر گردون زدی اندیشه را تخت

بشارت میدهم کز پرده‌ی راز
دری کرده ست دولت بهر تو راز

خضر دی مژده‌ی دادست جا نی
خضر خان را به آب زند گانی

چنین دانم که آن گوینده‌ی چست     
توئی وان آب حیوان گفته‌ی تست

مرا کاقبال خواند این مژده در گوش
ز شادی پای خود کردم فراموش

رسیدم تا بدان گلشن که جستم
چو گل بر چشمه‌ی امید رستم

معلا حضرتی دیدم فلک سای
ملک صف بسته و انجم صف آرای

مرا، با آن شکوه پادشاهی
به پرسش داد مزد نیک خواهی

عزیزم داشت همچون جم نگین را
تواضع کرد چون گردون زمین را

نخستم گفت، خسرو، تا ندانی
که در من رسم کبر است این معانی

چو سلک بندگی یکسانست از غیب
من ار برتر نهم خود را، زهی عیب!

مرا در سر ز سودای جوانی
خیالی هست زآنگونه که دانی

من آن خضرم که آب خضر دارم
ولیکن آب خوش خوردن نیارم

اگر چه عالم است این دل درین گل
دو عالم غم کجا گنجد درین دل

چو غم را جا نماند اندر دل تنگ
به چهره نقش بستم ز اشک گلرنگ

ز تو خواهم که این افسانه‌ی راز
که کرد، از رخنهای سینه، در باز

چنان سنجی ز بهر این دل تنگ
که در میزان دلها کم شود سنگ

دل مرده حیات از سر پذیرد
وگر کس زنده دل باشد، بمیرد!

بود گاه غم و اندیشته یاری
مرا و عالمی را غمگساری

بفرمود آنگهی کان نامه‌ی درد
نهانی محرمی سوی من آورد

چو در چشم آمد آن دود جگر تاب
گشاد از دیده‌ی من در زمان آب

سبک زان قرةالعین جهاندار
پذیرفتم بچشم و دیده این کار

شدم بس سر بلند از خدمت پست
نمودم رجعت آن دیباچه بر دست

چو آن را دیده شد آغاز و انجام
به هندی بود در وی بیشتر نام

بسی ننمود در اندیشه زیبا
که پیوندم پلاسی را به دیبا

ولیکن چون ضروری بود پیوند
ضرورت عیب کی گیرد خردمند

غلط کردم گر از دانش زنی دم
نه لفظ هندیست از پارسی کم

بجز تازی، که میر هرز بانست
که بر جمله زبانها کامرانست

دگر غالب زبانها، در ری و روم
کم از هندیست، شد اندیشه‌ی معلوم

زبان هند هم تازی مثال است
که آمیزش در انجا کم مجال است

کسی کز گنگ هندوستان بود دور
ز نیل و دجله لافد، هست معذور

چو در چین دید بلبل بوستان را
چه داند طوطی هندوستان را؟

خراسانی که هندی گیردش گول
خسی باشد به نزدش برگ تنبول

شناسد آنکه مرد زندگانی است
که ذوق برگ خائی ذوق جانی است

درین شرح و بیان کابیست دررو
کسی باور کند گفتار خسرو،

که دانا باشد و منصف بهر چیز
زمین ها یک به یک دیده به تمییز

سخن کز هندو از روم افتدش پیش
سوی انصاف گیرد، نی سوی خویش

ز بی‌انصاف نتوان یافت این کام
که عمیا، بصره را به گوید از شام

دگر کس سوی خود گردد جهت گیر  
بهد کم نغزک ما را ز انجیر

بهشتی فرض کن هندوستان را
کز آنجا نسبت است این بوستان را

و گر نه آدم و طاوس ز آنجای،
کجا اینجا شدندی منزل آرای؟

پریشان چند موج انداز گردم
کنون در جوی اصلی باز گردم

«دول رانی» که هست اندر زمانه
ز طاوسان هندوستان یگانه

به رسم هندوی از مام و بابش
در اول بود «دیودی» خطابش

بنام آن پری چون دیو ره داشت
فسون بنده از دیوش نگهداشت

یکی علت درو افگندم از کار
که «دیول» را «دول» کردم به هنجار

دول چون جمع دولتهاست در سمع
درین نام است دولتها بسی جمع

چورانی بود صاحب دولت و کام
دول رانی مرکب کردمش نام

چو نام خان، بنام دوست ضم شد
فلک در ظل این هر دو علم شد

خطاب این کتاب عاشقی بهر
«دول رانی خضر خان» ماند در دهر

مبارک نقش این حرف ورق مال
بدو معنی مبارک میکند فال

یکی هست آنکه اندر کامرانی
خضر خانا، تو دولتها برانی !!

دگر چون «لیلی و مجنون» به ترتیب
«دول رانی خضر خان» کرد ترکیب

چو بود این نام محتاج بیانی
بیان کردن نمیدارد زیانی

چو لل باشد اندر گوش ماهی
سرش را باز کن گر دید خواهی

اگر چه مغز بادام است بس نغز
بباید پوست کندن تا دهد مغز


قلم زدن نخست در شرح تیغ زدن جمهور سلاطین ماضیه‌ی دهلی

خوشا هندوستان و رونق دین
شریعت را کمال عز و تمکین

بدین عزت شده اسلام منصور
بدان خواری سران کفر مقهور

بذمه گر نبودی رخصت شرع
نماندی نام هندو ز اصل تا فرع

ز غزنین تا لب دریا درین باب     
همه اسلام بینی بر یکی آب

چنین گوید خبر داننده‌ی حال
کز آن میمون خبر میمون شدش فال

که از غزنه چو بیرون کرد صمصام
معزالدین محمد گوهر سام

از آن سلطان غازی بی‌مدارا
به هندوستان شد اسلام آشکارا

سریر دهلی از وی یافت بنیاد
که بنیاد سریرش تا ابد باد

چو بود است اعتقادی در نهادش
قوی ماند این بنا چون اعتقادش

چنان کو ز آهن شمشیر شاهی
ز دود از روی هندوستان سیاهی

ز یزدان با هزاران دل فروزی     
جزای این عمل باداش روزی!

هر آنچه آن شاه غازی کرد بنیاد
ز قطب الدین سلطان گشت آباد

زهی بنده که از یک حکم محذوم
همایون کرد ز اسلام این کهن بوم

ز شمشیری که زد بر رای قنوج
در آبش غرقه کرد از آتشین موج

فگند از آب گنگش جامه در نیل
گرفت از وی هزار و چارصد فیل

چنان قطبی چو در مغرب سرامد
ز مشرق چتر شمس‌الدین برآمد

تف تیغش چنان گشت آسمان‌گیر
که همچون صبح دم شد جهانگیر

چو ذوالقرنین تا یک قرن کامل
نتاج فتح زاد از تیغ حامل

زحد «مالوه» تا عرصه‌ی سند
نمودار غزای اوست در هند

چو رفت آن شمس روشن در سیاهی
برآمد اختر فیروز شاهی

به بخشش خلق عالم را رهی کرد
همه گنجینه‌ی شمسی تهی کرد

چو ششماهی در آن دولت بسر برد
چو طفل هشت ماهه دولتش مرد

از آن پس چون پسر کم بود شایان
به دختر گشت رای نیک رایان

رضیه دختری مرضیه سیرت
سریر آراست، از جای سریرت

مهی چند آفتابش بود در میغ
چو برق، از پرده میزد پر توتیغ

چو تیغ اندر نیام از کار میماند
فراوان فتنه بی آزار می‌ماند

برید از صدمه‌ی شاهی نقابش
ز پرده روی بنمود آفتابش

چنان میراند زور ماده‌ی شیران     
که حامل می‌شدند از وی دلیران

سه سالی کش قوی بد پنجه و مشت
کسی بر حرف او ننهاد انگشت

چهارم چون ز کار او ورق گشت
برو هم خامه‌ی تقدیر بگذشت

روان شد زان پس از حکم الهی
نگین سکه‌ی بهرام شاهی

سه سال او نیز اندر عشرت و جام
نشاطی راند چون پیشینه بهرام

برو هم کرد بهرام فلک زور
شد آن بهرام نیز اندر دل گور

از آن پس بر فراز تخت مقصود
سعادت داد هفت اختر به مسعود

دو سه سالی دگر از دولت و بخت
علائی داشت از وی مسند و تخت

چو آن گلهای کم عمر از چمن جست
جوان سروی به بالین گاه بنشست

به محمودی شه روی زمین گشت
به گیتی ناصر دنیا و دین گشت

به سال بیست ز اوج پایه‌ی خویش
جهان میداشت اندر سایه‌ی خویش

عجب مهدی همه در کامرانی
بهر خانه نشاط و شادمانی

نه کس دادی کمند کینه را تاب
نه کس دیدی خیال فتنه در خواب

مسلمان چیره دست و هندوان رام  
ندانستی کس از جنس مغل نام

شهی در ذاتش از یزدان شکوهی
هم از سنگ و هم از گوهر چو کوهی

خود از مستغرق کار الهی
به امرش بندگان در کار شاهی

چنین تا دور او هم بر سر آمد
جهان را نوبتی دیگر درآمد

الغ خانی کش آن محمود والا
به خویشی کرده بودش کار بالا

ز بهر عون مظلومان دل تنگ     
غیاث الدین و دنیا شد بر او رنگ

شهی بود او که بخشایش و زور
خرام پیل نپسندید بر مور

در ایامش مغل ره یافت این سوی
به تاراج بضاعت گشت ره جوی

شد آن خورشید روشن نیز مستور
به برج خاک شد از بیت معمور

پس از وی پور پور وی به شادی
برامد بر سریر کیقبادی

ز سر نو کرد اکلیل شهان را
معز الدین و دنیا شد جهان را

سه سالی سکه‌ی او نیز در ضرب
رواجی داشت اندر شرق تا غرب

چو او هم رخش عشرت را عنان داد
بدو هم چرخ دور همگنان داد

به هر پیمانه پر می ریختی در
هم آخر خفت چون پیمانه شد پر

دو ماهی داد پس چون صورت خواب
چراغ کیقبادی شمس دین تاب

هنوز آن صبح بود اندر تبا شیر
که شیرش واگرفت این دایه‌ی پیر

چو بود این طفل در کار جهان خام
جهان بر پخته کاری یافت آرام

به فیروزی درین فیروزه‌گون مهد
سر فیروز شه شد سرور عهد

ز بهر خطبه‌ی صدق و صوابش
جلال الدین و دنیا شد خطابش


داستان در حک کردن نقش کفر به پلارک چند از دیباچه عشق خضر خان که شاهی از سواد هندوستان و حرفی خان خانان بود

کنون از فتح هندوستان دهم شرح
کنم دیباچه‌ی گرشاسپ را طرح

بگویم آنچه کرد از کاردانی
گهی لشکر کشی گه پهلوانی

که چون شاه جهان شد عار باشد
که ذکر او بدین مقدار باشد

به جز یک فتح ملک «دیو گیری»
که کرد این کار شاهان در امیری

به دولت زان پسش کین چرخ خم پشت
کلید فتح دهلی داد در مشت

چو ملک سند هو کوهستان و دریا
به طاعت گاه فرمان شد مهیا

به قدرت رای زد بخت بلندش
که رای «گوجرات» افتد به بندش

خلل در سومنات افگند زانسان
که شد بت خانه‌ی گردون هراسان

روان گشت از پی پیل و خزائن     
الغخان معظم سوی «جهائن»

بسوی حصن «رنتهنبور» شد تیز
کزان که لاله که لاله رویاند به خونریز

از آن پس نامزد شد لشکر شاه
که بر سمت «تلنگی» به سپر دراه

از آن پس نامزد شد «بار بک» باز
که سازد پیل معبر طعمه‌ی باز

کند بر دور لشکر دست بر دست
دلیران را ز خون معبری مست

سواحل تا حد «لنکا» بگیرد
به قطره عرضه‌ی دریا بگیرد

همه خاک سواحل تا سر اندیب
کند از بوی عنبرین طیب

بدین گونه که باید پایه بالا
مکر هم زاده‌ی او شمس والا

خضر خانی کز اقبال مبینش
گواهی میدهد نور جبینش

چو بخت خود جوان و پیر تدبیر
چو نام خویش خورشید جهانگیر

هنوزش تیغ فتح اندر نهفته است
هنوزش یک گل از صد ناشگفته است


نوشته شده در   شنبه 9 بهمن 1389    
PDF چاپ چاپ