پنجشنبه 3 بهمن 1398 | Thursday, 23 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 9 بهمن 1389     |     کد : 8192

انتخاب از مثتویات 4 ؛ امیر خسرو دهلوی

انتخاب از مثتویات 4 ؛ امیر خسرو دهلوی

انتخاب از مثتویات 4 ؛ امیر خسرو دهلوی ؛ صفت دهلی
انتخاب از مثتویات 4 ؛ امیر خسرو دهلوی
حضرت دهلی کنف دین و داد
جنت عدن ست که آباد باد

هست چو ذات ارم اندر صفات
حرسها الله عن الحاد ثات

از سه حصارش دو جهان یک مقام
و از دو جهان یک نفسش ده سلام

قبه اسلام شده در جهان
بسته او قبه هفت اسمان


صفت مسجد جامع

مسجد جامع که ز فیض اله
زمزمه‌ی خطبه‌ی او تا به ماه

آمده دردی زسپهر کبود
فیض ز یک خواندن قران فرود

غلغل تسبیح بگنبد درون
رفته زنه گنبد بالا برون


صفت مناره

شکل مناره چو ستونی ز سنگ
از پی سقف فلک شیشه رنگ

آن که ز زر بر سرش افسرشده است
سنگ ز نزدیکی خور زر شده است

سنجر سنگین که ستون سپهر
آمده از مهر و شده هم به مهر

سنگ وی از بس که به خورشید شود
زو از خورشید عیاری نمود

از پی بررفتن هفت آسمان
کرد زمین تا به فلک نرد بان

گرد سرش کرد موذن چو گشت
قامتش از مسجد عیسی گذشت

موذنش آن جا که اقامت کشید
قامت موذن نتواند رسید

مسجد جامع ، زدرون ، چون بهشت
حوض ، زبیرون ، شده گوهر سرشت


صفت حوض

در کمر سنگ میان دو کوه
آب گهر صفوة و دریا شکوه

ساخته سلطان سکندر صفات
در سد کوه ، آیینه ز آب حیات

شهر گر از وی نبود آب کش
کس نخورد، در همه شهر ، آب خوش

در نخورد آب وی اندر زمین
کی به زمین در خورد آبی چنین

نیم فلک هست به زیر زمین
چون تهش نیست زمین آن ببین

حوض نه گویم که حبابی ز نور
نور ، کزو دیده‌ی بد باد دور !


صفت مردم شهر

مردم او جمله فرشته سرشت
خوش دل و خوش خوی چو اهل بهشت

هر چه ز صنعت به همه عالم است
هست در ایشان و زیادت هم است

بیشتراز علم و ادب بهره مند
اهل سخن خود که شمارد که چند

هر طرفی سحر بیانی نوست
ریزه‌ی چین کمتر شان خسروست

پنج هزار از ملک نامدار
لشکر شان بیشتر از صد هزار


در صفت موسم گرمای هند

خانه چو خورشید به جوزا گرفت
رفت در آن خانه درون جا گرفت

رفت در آن خانه‌ی تیر از مسیر
محرق ازآتش خورشید تیر

باد ز جوزا شده آتش ز مهر
سوخت جهانی ز زمین تا سپهر

بس که ستد روز جهان را زتاب
دیده نشد نقش شب الا به خواب

صبح هم از تافتن شب برست
طالب شب گشت چراغی بدست

تافته از گرمی خود آفتاب
تابش او کرده جهان را به تاب

شب شده چون روز وی اندر گداز
روز چو شبهای زمستان دراز

بیش بقا، روز بمانند سال
بیش بقا تر شده بعد از زوال

خلق کشان در پنه‌ی سایه رخت
سایه گریزان به پناه درخت

جانب سایه شده مردم روان
سایه به دنباله‌ی مردم دوان

بس که شده سایه زگرمی سیاه
گرم در انداخته خود را به چاه

خواست کند خلق زگرمای خویش
در پنه‌ی سایه‌ی خود جای خویش

لیک ز تاب فلک تا بناک
سایه نماند از تن مردم به خاک

گرم چنان گشت هوا در جهان
آتش گویند، بسوزد زبان !

خون برگ مرد زبون آمده
خوی شد ، از پوست برون آمده

پای مسافر بره گرم دور
ز ابله پر قبر چو نان تنور

چوب شد از غایت خشکی نبات
از پی یک شربت آب حیات

سبزه‌ی در پاش ز مرد نمای
کاه شده ، بلکه شده کهربای

لاله سیه کشت زخشکی چو مشک
چون به سیاهی کشد از کشت خشک

سنگ که آتش ز وی اید برون
ماند ز خورشید در آتش درون

باد زنه دست به دست همه  
وز دم او باد به دست همه

گرم هوا بر سر هر میوه زار
گرمی او پختگی آورد بار

بر سر هرمیوه ز تاب تموز
مرغ شده پخته خور و خام سوز

ز آتش خورشید که شد میوه پز
بلبل و گنجشک شده میوه گز

خشک شده برگ درختان به شاخ
میوه‌ی تر گشته بیستان فراخ


در وصف کشتی هندی

ساخته از حکمت کار آگهان
خانه‌ی گردنده بگرد جهان

نادره‌ی حکم خدای حکیم
خانه روان ، خانگیانش مقیم

اهل سفر را همه بروی گذر
همره اوساکن و او در سفر

گاه روشن همره او گشته آب
آبله در پاش شده از حباب

عکس که بنمود باب اندرون
کشتی خصم ست که بینی نگون

ماه رسن بسته چو دلو استوار
یافته در خانه‌ی ماهی قرار

ماه نوی کاصل وی از سال خواست
یک مه نو گشته بده سال راست

گشته گه‌ی سیر، هلالش زبون
عکس هلال ست باب اندرون

صورت آن تخته که بد بی‌بها
عین چو ابرو شده بر چشمها

لیک جزین فرق ندانم کنون
کاوست سر افراخته ابر نگون

ابروی او داده بهر چشم نور
چشم بد از ابروی نیکوش دور

همچو کمان پر خم و تیره از میان
تیر ستاده ست و کمانش روان

او برسد تیر فلک را به اوج
تیر به تیرش نرسد گاه موج

پیشتر از مرغ پرد در کشاد
پیشتر از باد رود روز باد

وقت دو منزل بدمی بل دو چند
بار سن و سلسله و تخته بند

بسته به زنجیر مسلسل دراز
بحر روان زو شده زنجیر ساز

همچو کمان پر خم و تیز از میان
پر، چو حواصل، زد و سو کرده باز

مرغ که آن از پر چو بین پرد
طرفه بود لیک نه چندین پرد

هر طرفش ره بشتاب دگر
هر قدمش سیر برآب دیگر

از تگ طوفان شکنش در شتاب
معجز نوح آمده بر روی آب

گر چه زد ریا گذرد بیش و کم
آب نباشد مگرش تا شکم

دیده شب و روز بسی گرم و سرد
رفته بهر سوز پی آب خورد

لطمه زنان بر رخ دریا به زور
آب ازان لطمه به فریاد و شور

تا عمل بحر شدش مستقیم
آمده از عبره‌ی دریاش سیم

پیشه‌ی ملاح در و شیم پاش
تیشه‌ی نجار از و در خراش

مرکب بحری زسفر گشته چوب
بر طرف بحر شده پای کوب

بگذرد از آب سوارش به خواب
غرقه نگردد چو سواران آب

در ته او آب سبک خیز نیست
گر چه که صد نیزه بود، تیز نیست

در ره بی آب نداند شدن
کیست که بی آب تواند شدن

موج گران یافت سبک بر رود
ارچه گران گشت سبک تر رود

شاه در آن خانه‌ی چو بین نشست
وز پل چو بین همه دریا ببست

آب شد از بحر روان تخته پوش
کرده ز هر تخته معلم خروش

موج سوی جاریه می‌برد دست
بیل به سیلیش همی کرد پست

نعره ملاح که می‌شد به اوج
بر تن خود لرزه همی کرد موج

سلسله‌ی موج ز دامی که بافت
ماهی از آن دام خلاصی نیافت

بس که بجوشید زمین همچو دیگ
آب روان تشنه‌ی گل شد به ریگ

آب از آن غلغل ز اندازه بیش
گرد نمی‌گشت به گرد آب خویش

عکس رسنها که فرو شد باب
بست به پهلوی نهنگان طناب

کشتی شه تیزتر از تیر گشت
در زدن چشم ز دریا گذشت

راست که شه بر لب دریا رسید
گوهر خود بر لب دریا بدید


در صفت باران موسمی هند

کرد چوره در سرطان آفتاب
چشمه‌ی خورشید فرو شد باب

ابر سرا پرده به بالا کشید
سبزه صف خویش بصحرا کشید

آب فرو ریخت به کار زمین
زد همه بنشست غبار زمین

سیل، عنان بس که به تندی گزاشت
باد به زنجیر نگاهش نه داشت

چون دهل رعد شد از آب غرق
گرم شد از آتش سوزان برق

گرم چنان شد که چو آواز داد
غلغله در گنبد گردون فتاد

قوس قزح گشت کمان وار کوز
از دو طرف سبز پی و سرخ توز

تاب کشید آتش به رقش چنان
کش نم صد ابر نه دارد زیان

جوی که شد مست خوش و آبدار
آب گرفتش لب و سبزه کنار

صفوت آب ار تو ندانی محال
زیر زمین ابر نمود از خیال

تندی سیلاب به بالای کوه
از شغب آورد زمین را ستوه

ماند همه وقت خط سبزه‌تر
از کف خورشید نهان شد اثر

هر دمنی یک گل و صد آب جو
هر چمنی صد گل و صد آبرو

برق به شمشیر در آورد تاب
گشت زره پوش سواران آب

برق، بهر سوی، بتابی دگر
دست، بهرجوی، بر آبی دگر

پرده نشین گشت فلک سو به سو
با همه زالی شده پوشیده رو

جوی که شد برهنه سیمین تنش
جامه غوکی شده پیراهنش

خاک ز بی آبی امان یافته
چشمه ز جوی آب روان یافته

چون زمین از آب شده سیم ناب
باد گره بر زده بر سیم آب

جوی رسیده به بلندی ز سیل
هم به تواضع به نشیبش میل

زود ز مستی به فغان آمده
دور خرابی به کران آمده

ماند بهر شهر عمارت در آب
محتکران را شده خانه خراب

چرخ نگون طشت شده سیل بار
طشت نگون، آب نه گیرد قرار

ابر هوا خواه گلستان شده
آب کش مجلس مستان شده

باغ که از سبزه شد آراسته
ابر سیه را به هوا خواسته

برگ درختان تر از شاخسار
هر همه در بار و درآورده بار

ابر شده کوه بلند از شکوه
برق شده بر سر او تیغ کوه

بزر گران در گل لغزان اسیر
تکیه‌اشان بر کرم دستگیر

شالی سر سبز ندانم که چیست
کاب گذشت از سر و آنگاه زیست

سبزه نورسته تو گوئی مکر
بچه طوطی ست که شد سیخ پر

سبزه به صحرا شده چون نوخطان
ملک جهان گشته به کام بطان

ژاله زنان بر سر کل مرغ سنگ
با سر گل خوش بود از سنگ جنگ

غوطه‌ی مرغابی رعنا بجوی
از سر طوفان شده پایاب جوی

نول حواصل شده مقراض پر
جامه‌ی او نقره و مقراض زر

جرعه که طاوس ز باران بخورد
هم به سرود آمده هم جلوه کرد

یافته دراج خوشی در هوا
شیر و شکر داد برون از نوا

زاب زمین شوی، بهر شاخ بید
زاغ شده قمری جامه سپید

میوه این فصل رسیده به شاخ
گرد چمن طعمه‌ی مرغان فراخ

خسته شده سینه‌ی خرما ز خار
خنده همی کرد به پرده انار

موز، به یک برگ بپوشید شاخ
برگ ازو گشته به بستان فراخ

نغزک ا خوش نغز کن بوستان
نغزترین میوه هندوستان

میوه به باغ ار ز یکی ده بود
پخته شود خوردنش آنگه بود

میوه نغزک هم از آغاز بر
گشته نبات زمین از شیره تر

ابر در افشان شه‌ی دریا نوال
ابرش خود راند بدار الجلال

آب فراخی همه را تا به گنگ
و آمده لشکر همه از آب تنگ

لشکر انبوه چو دریا بجوش
سیل ز جنبیدن آن در خروش

بود سراسر زمین از آب پر
هم ز هوا سوخته میشد شتر

گر چه که بود آب روان تا شکم
اسپ نکرد آتش خود هیچ کم

پای ستوران به زمین در شده
گاو زمین را سم‌شان سر شده

خیمه لشکر همه بر روی آب
راست چو دریا که برارد حباب


نوشته شده در   شنبه 9 بهمن 1389    
PDF چاپ چاپ