پنجشنبه 23 آبان 1398 | Thursday, 14 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 5 دي 1389     |     کد : 7459

حق فرمانروا

حق فرمانروا

حق فرمانروا
فاءَمَّا حَقُّ سائِسِكَ بالسُّلطان فاَن تَعلَمَ اَنَّك جُعِلت له فتنة و اَنَّه مبتلى فيكَ بما جَعَلَه اللّه له عليك من السُّلطان و اَن تُخلص له فى النَّصيحةِ و اَن لا تُماحِكَه و قد بُسِطَت يده عليك فتكون سببَ هلاكِ نفسِكَ و هلاكِهِ و تِذِلَّل و تَلَطَّف لاِعطَائِه من الرِّضَى ما يَكُفُّه عنك و لا يُضِرُّ بدينِكَ و تَستَعين عليه فى ذلك باللّه و لا تُعازَّه و لا تُعَانِدَه فانَّكَ اَن فَعَلتَ ذلك عَقَقتَهُ و عَقَقتَ نفسك فعَرَضتَها لمَكروهِهِ و عَرَضتَهُ للّه لَكَةِ فيك و كُنت خَليقا اَن تكون مُعينا له على نفسك و شَريكا له فيما اَتى اليكَ و لا قوَّة الا باللّه .
((و اَمّا حَق فرمانروا و پيشواى تو در حكومت آن است كه بدانى ، تو وسيله آزمايش و امتحان او هستى و او هم گرفتار به تو است ؛ به دليل سلطنت و قدرتى كه خداوند به او داده و بر تو حكومت دارد. بايد بدون طمع ، ناصح و خيرخواه او باشى و با او از در نزاع و جنگ بيرون نيايى ؛ زيرا او بر تو مسلط است و درگيرى و نزاع ، موجب نابودى تو و او خواهد بود؛ و تا آنجا كه رضايت او را جلب كنى ، در مقابلش تواضع و نرمش داشته باش ؛ مشروط بر اين كه در اين فروتنى و تواضع ، دينت را حفظ كنى و بايد كه در اين مسير از خدا يارى بجويى و هرگز نه با عزت و قدرت او درگير شوى و نه با او دشمنى كنى ؛ كه اگر چنين كردى هم او را ناسپاسى كرده اى و هم خود را، و هر دو را در معرض هلاكت قرار داده اى . چه اينكه تو او را در اقدام عليه خود يارى نموده اى و در ظلم او نسبت به او شريكى )).
در اين رساله مباركه ، بعد از اينكه حقوق الهى و حقوق شخصى انسان و نفس و اعضا و جوارح او تبيين مى شود، امام عليه السلام به ذكر حقوق افعال انسان ؛ مانند نماز، روزه ، حج ، زكات و هدى پرداخته اند و بعد از پايان اين مجموعه حقوق ، به بيان حقوق ائمه ، مى پردازند؛ ائمه به معناى عام آن ؛ يعنى هركس كه به نوعى بر انسان پيشوايى و رهبرى دارد؛ مثل سلطان ، حاكم ، معلم ، پدر يا مادر و امثال اينها و در اولين مورد، حق حاكم وسلطان را بيان مى فرمايند.
از اولين جمله امام سجاد عليه السلام استفاده مى شود كه قدرت و حكومت ، منفعت و غنيمت نيست ، بلكه ميدان آزمايشى است كه خداوند متعال براى بعضى از بندگانش فراهم مى آورد و ماده و مايه امتحان اجتماع و آحاد مردمى است كه به نوعى محكوم به حاكميت سلطه شخصى حاكم اند. عبارت امام عليه السلام اين است فاءن تعلم انك جعلت له فتنة . از منظر معارف دين ، حكومت و سلطه بر مردم ، نه طعم ، نه منفعت و نه غنيمت است كه يك مسووليت خطير و سنگين است ؛ و در آغاز نامه حضرت اميرالمومنين عليه السلام به مالك اشتر خلاصه مسووليتهايى كه متوجه حاكم است چنين آمده است :
بسم اللّه الرحمن الرحيم هذا ما اَمَرَ به عبداللّه علىّ اميرالمومنين مالك بن حارث الاشتر فى عهدهِ اليه حين وَلا هُ مصرَ: جِبَايَةَ خَرَاجها و جهاد عدوِّها و استِصلاح اَهلِها و عمارةَ بلادِها(1044).
بعد از بسم اللّه و تذكر اين نكته اين دستورالعملى است از بنده خدا اميرالمومنين على براى مالك به هنگام تفويض ولايت مصر، مى فرمايد: در قبال دريافت حقوق واجبى كه از مردم اخذ مى كنى ، بايد از جان ، مال و ناموس ايشان در مقابل دشمن دفاع كنى ؛ حالشان را در امور اقتصادى و معنوى از اينكه هست ، بهبود ببخشى ؛ شهرهايشان را بسازى و آباد كنى .
واضح است كه همه اين امور، نيازمند قدرت و توان حاكم است . پس ‍ پذيرش اين مسووليت به معناى قبول يك امانت و سعى و تلاش در نگهدارى و نگهبانى از آن است .


جايگاه حكومت از ديدگاه پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم و اميرالمومنين عليهالسلام
در ماجرايى كه به نظر مى رسد بعد از داستان پذيرش مسيحيان نجران ، در پرداختن جزيه و تسليم شدن به حكومت مركزى مدينه است ، پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم شخصى را به عنوان حاكم به نجران فرستاد. ابوذر به محضر آن حضرت صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم شرفياب شد، خود او مى گويد كه عرض كردم :
يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! اءلا تستعمِلُنى ، قال فضَرَبَ بيده على مِنكَبى ثم قال : يا اباذر! انَّك ضعيف و انَّها اءمانَةَ و انَّها يوم القيامة خزى و ندامة الا مَن اءخَذَها بحقِّها و اَدَّى الَّذى عليه فيها(1045).
((يا رسول اللّه ! خيلى ها را حكومت داده اى آيا مرا به عنوان عامل و حاكم به جايى نمى فرستى ؟ پيامبر با دست مباركشان به شانه من كوبيدند و فرمودند: ابوذر! تو انسان ضعيف و ناتوانى هستى و امر حكومت امانتى است كه مى تواند روز قيامت براى انسان موجب شرمسارى و پشيمانى شود؛ مگر كسانى كه بتوانند حق اين امانت را ادا كنند و از عهده آن به خوبى برآيند)).
يعنى صداقت ، ديندارى ، امانتدارى در مرتبه اعلى ، عبادت ، مجاهده فى سبيل اللّه و دهها ويژگى ديگر كه همه در ابوذر وجود داشت ، از شرايط لازم براى حكومت دارى است ؛ اما اين شرايط كافى نيستند، بنابراين رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم به مثل ابوذر مى فرمايند كه تو توان حكومت كردن ندارى ، و سپس از حكومت تعبير به امانت كرده ، مى فرمايند: آنكس ‍ كه قادر به حفظ و اداى حق اين امانت است بايد به اين ميدان قدم بگذارد و اگر منهاى اين توانمندى ها و شرايط لازم ، وارد معركه شود، موجبات رسوايى و پشيمانى خود را فراهم كرده است .
اميرالمومنين عليه السلام در نامه پنجم نهج البلاغه كه به اشعث بن قيس ، حاكم آذربائيجان نوشته اند، همين تعبير و تلقى را از حكومت دارند و مى فرمايند:
انَّ عملك ليس لك بطعمة و لكنَّه فى عنقك امانة (1046).
((اقتدارى كه تو دارى و عملى كه به عهده تو نهاده شده است ، يك طعمه ، لقمه شيرين ، چرب و گوارا نيست ؛ بلكه امانتى است بر عهده تو)).
يا در نامه اى كه به يكى از عمالش يكى از فرزندان عباس نوشته ، مى فرمايند:
اءمّا بعد فانِّى كُنتُ اَشرَكتُكَ فى اَمانتى و جَعَلتُك شِعَارى و بِطَانَتى و لم يكُن رَجُل من اَهلِى اَوثَقَ منكَ فى نفسى لمُواسَاتى و مُوَازَرَتى و اَداءِ الامانة الىَّ(1047).
((تو را در امانتى كه در دست من است ، شريك قرار دادم و از هر كسى به خويش نزديكتر پنداشتم ، و هيچ يك از خاندانم براى يارى و مددكارى ام و اداى امانت چون تو مورد اطمينان نبود)).
پس ملاحظه مى فرماييد كه هم در تلقى رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم و هم در تعبيرات متعدد اميرالمومنين عليه السلام از حكومت به عنوان امانت و از حكومت دارى به امانت دارى تعبير شده است . پس حكومت ، امانت است و حاكم امانت دارى كه بدان امتحان مى شود، و اين امتحان بسيار دقيق و حساس است .
اميرالمومنين عليه السلام بعد از آن كه به حكومت و اقتدار ظاهرى انتخاب شدند، مطلع شدند كه معاويه از بيعت با ايشان امتناع كرده است ؛ و بعد از نامه نگارى هاى متعدد او نپذيرفته است كه بيعت كند، انقياد و اطاعت خود را مشروط به تنفيذ و تثبيت حكومتش با همه اختياراتى كه عثمان به او داده بود، كرده است . در اين ميان مغيره به رايزنى مى پردازد و مرحوم مجلسى رحمة اللّه عليه نقل مى كند كه مغيره خدمت حضرت اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد:
يا اميرالمومنين انَّ معاوية مَن وَقَدَ وَلا هُ الشّام مَن كان قبلك فولِّه انت كيما تتَّسِق عُرىَ الاُمورِ ثم اعزِلهُ ان بَدا لك . فقال له اميرالمومنين عليه السلام : اءتَضمَنُ لى عمرى يا مغيرة فيما بين تَوَلَّيتَهُ الى خَلعِهِ؟ قال : لا. قال : لا يساءلنى اللّه عزَّ وَ جَلّ عن تَوَلَّيته على رجلين من المسلمين ليلةِ سوداء اَبَدا ((و ما كنت متَّخذ المضلّين عضدا))(1048) لكن اَبعَثَ اليه و اَدعُوَهُ الى ما فى يدى من الحق فان اَجَابَ فَرَجُل من المسلمين له ما لهم و عليه ما عليهم و ان اءبى حاكَمتَه الى اللّه (1049).
((اى اميرمومنان ! مى دانى كه كسانى كه قبل از تو بوده اند، حكومت شام را در اختيار معاويه گذاشته اند، تو هم بهتر است كه ولايت او را بر شام تنفيذ كنى ، تا امور نظم و نسقى پيدا كند و اگر خواستى ، بعدا مى توانى او را از حكومت عزل كنى يعنى در آغاز كار، براى اين كه مشكل جديدى آفريده نشود، بهتر است ولايت او را بر شام تنفيذ كنى پاسخ اميرالمومنين عليه السلام قابل توجه است حضرت به مغيره فرمودند: مغيره ! آيا ضمانت مى كنى كه من بعد از اين كه معاويه را والى شام قرار دادم ، تا زمانى كه او را عزل مى كنم زنده بمانم ؟ او گفت : نه ، يا اميرالمومنين ! حضرت فرمودند: مغيره ! خدا نكند درباره حكومت و ميدان دادن به معاويه نه بر شام بلكه بر دو نفر از مسلمان ها، آن هم نه براى مدت طولانى ؛ بلكه براى يك دل تاريك شبى مورد سؤ ال الهى قرار بگيرم ؛ من حاضر نيستم حتى براى يك شب هم معاويه را بر دو نفر ولايت بدهم . من هرگز جزو كسانى نيستم كه انسان هاى گمراه را به عنوان ياور خود انتخاب كنم . پيكى را به سوى او روانه مى كنم و او را به حقى كه پيش من است فرا مى خوانم . اگر پذيرفت ، او هم مانند يكى از مسلمان ها در منافع و مضار جامعه اسلامى شريك خواهد بود؛ و اگر نپذيرفت خدا بين او و من حاكم باشد)).
اين معنا و مفهوم امانتدارى است . دقت در پاسخ اميرالمومنين عليه السلام حساسيت امانتدارى در حكومت را روشن مى كند كه حتى براى لحظه اى آن هم در تاريكى شبى ، سلطه غيرصالح را بر مردم نمى پذيرد؛ چه رسد كه خود تنفيذكننده و وسيله تحكيم سلطه او باشد. كسى كه از منظر امانت به حكومت نگاه مى كند، چنين است . ولى اگر اصل حكومت برايش مطلوب است ، نه مسؤ وليت هاى ناشى از آن ، با انسان غيرصالح ، غيرشايسته ، فاسق و ظالمى مثل معاويه مماشات مى كند و كنار مى آيد. اصلا بايد ديد كه اميرالمومنين عليه السلام بعد از قتل عثمان و به هنگام بيعت مردم چگونه برخورد مى كند؟ نوع نگاه حضرت عليه السلام از خطبه ها، روايات و تاريخ به خوبى روشن است . بعد از واقعه قتل عثمان وقتى به خانه امام عليه السلام هجوم بردند، حضرت مردم را به مسجد فراخواندند، در مسجد به منبر رفتند و فرمودند:
دَعُونى و اءلتمسوا غيرى ، فانّا مستقبلون امرا له وجوه و الوان ، لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول و ان الافاق قد اغامت و المحجّة قد تنكَّرت . واعلموا انّى اَن اَجَبتكم رَكَبت بكم ما اَعلَمُ و لم اءُصغ الى قول القائل و عتب العاتب (1050).
((مرا رها كنيد و ديگرى را براى حكومت تعيين كنيد؛ چون آن چنان كه من مى بينم ؛ اوضاع ، اوضاع مساعدى نيست . شرايط گوناگون و رنگارنگى در پيش است و دل ها و قلب ها توان تحمل حوادث آينده را ندارند. آن افق روشنى كه در سايه طلوع خورشيد نبوت حاصل شده بود با ابرهاى سياه و تيره مكدر گشته و راه راست گم شده است . من كسى هستم كه اگر پيشنهاد شما - امر حكومت - را بپذيرم ، به آنچه كه خود مى دانم عمل خواهم كرد و به حرف اين و آن و توصيه سفارش كنندگان و سرزنش سرزنش كنندگان توجه نخواهم كرد)).
روشن است كه اين جا حضرت از منظر غنيمت و سلطنت بر مردم و اغتنام از فرصت دنيوى به حكومت نمى نگرند؛ بلكه از زاويه امانت به تماشاى آن نشسته اند. و يا در حادثه ديگر كه معاويه لشكرى را ماءمور كرده بود تا در بلاد تحت سلطه اميرالمومنين عليه السلام ، عمليات تخريبى و ايذايى انجام دهند. اين لشكر به انبار مى رود و حضرت عليه السلام آگاه مى شوند كه خلخال و گوشواره از پا و گوش يك زن كافر ذميه كه در پناه اسلام است ، كشيده اند؛ با آه و اندوه مى فرمايند:
فلو اءنَّ امرَاء مسلما مات من بعد هذا اَسَفا ما كان به مَلوُما، بل كان به عندى جديرا(1051).
((اگر مسلمانى از غصه و تاسف بر اين ننگ كه ذمّيه اى در پناه مسلمين ، مورد تجاوز قرار گرفته و حاكم مسلمين قدرت دفاع از او را نداشته است قالب تهى كند و بميرد شايسته و سزاوار است و جاى ملامت و سرزنش نيست )).
به نظر مى رسد كه در نگاه آن حضرت شرط اول در حاكم ، درست بودن نوع نگرش وى به قدرت و حكومت است . با همين نگاه كه اميرالمومنين عليه السلام در نامه اش به مالك مى فرمايند:
اَشعِر قبلك الرحمة للرَّعية و المحبَّةَِ لهم و اللُّطفَ بهم و لا تكوننَّ عليهم سبعا ضارِيا تَغتَنِم اَكلَهُم فانَّهُم صنفان : امّا اَخ لك فى الدِّين ، و امَّا نظير لك فى الخلق (1052).
((دل حاكم بايد سرشار و مالامال از رحمت و محبت و دوستى مردم باشد؛ نه اين كه حكومت را سفره گستردهاى بداند كه براى رزوگار ديگرش آذوقه انبار كند و يا بسان درنده اى كه تصور كند صيد خوبى يافته ، به دريدن آن اقدام كند و شكم خود را پر كند. بايد نگاه حاكم به مردم ، نگاه برادر و همنوع باشد)).
البته حاكم ، شرايط بسيار ديگرى غير از آنچه گفته شد دارد كه به بعضى از آنها در حق رعيت كه در آينده خواهد آمد، اشاره خواهيم كرد؛ ولى اينك سخن در حق سلطان و حاكم است و امام عليه السلام در اين باره فرمودند كه : مردم بايد بدانند حاكم بوسيله آنها امتحان مى شود و لازم بود كه ما روشن كنيم كه حاكم به چه چيز امتحان مى شود و شيوه امتحان چگونه است .


شيوه حكومت از ديدگاه اميرالمومنين عليه السلام
حضرت اميرالمومنين عليه السلام در ابتداى نامه خود به مالك ، شيوه حكومت كردن و مواد قانونى و اساسى خود را بيان مى كند و در چند جمله به تربيت مالك مى پردازند و مى فرمايند:
اءَمَرَهُ بِتَقوَى اللّه و اِيثَار طاعَتِهِ و اتِّبَاعِ ما اَمَرَ بهِ فى كتابه من فرائضِهِ و سُنَنِهِ(1053).
((او را فرمان مى دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها و پيروى آنچه در كتاب خود از واجبات و سنتها فرمود)).
مقدارى درباره نحوه ارتباط حاكم و خدايش سخن مى گويد و سپس درباره چگونگى رابطه مالك با خودش نصيحت مى كند و مى فرمايند:
وَ اءَمَرَه اَن يَكسِرَ نفسَهُ مِن الشَّهَوات و يَزَعَها عند الَجَمحَات فانَّ النَّفس ‍ اءَمَّارةَ بالسُّوءِ الا ما رَحِمَ اللّه (1054).
((مالك ! تو را امر مى كنم كه در مقابل شهوتها، نفس خود را بشكنى و به هنگام منازعه و درگيرى نفس و تمايلات شهوانى ، آنرا مهار كنى ؛ چون نفس ، امر به سوء مى كند و انسان را به خطا و انحراف مى كشاند مگر آنكه خداوند رحمت آورد)).
همه سفارشها براى اينست كه اعتقاد حضرت اميرالمومنين عليه السلام درباره حاكم در كلمات قصار چنين بيان شده است :
مَن نصَبَ نفسَه للنَّاس اِمَاما فليَبدَاء بتَعليم نفسِه قبلَ تَعليمِ غَيرِه وليكن تاءديبُهُ بِسيرَتِهِ قبلَ تاءديبهِ بلِسانِهِ و مُعَلِّمُ نفسه و مؤَدِّبُها اَحَقُّ بالاجلال من مُعَلِّمِ النَّاس و مؤَدِّبِهِم (1055).
((كسى كه خود را بعنوان امام و پيشواى مردم مطرح مى كند، بايد قبل از اين كه اقدام به تربيت و تعليم ديگران كند، خود را تربيت كرده باشد و بعد براى تربيت ديگران اقدام كند، قبل از تربيت قولى ديگران بايد آنها را به وسيله اعمال و سيره ادب كنند، و كسى كه بتواند مربى و معلم خود باشد و نفس ‍ خود را به اخلاق و آداب انسانى تربيت كند، شايسته تر به تكريم و اجلال است نسبت به كسى كه معلم ديگران است )).
اين ديدگاه حضرت اميرالمومنين عليه السلام درباره حاكم است ، بنابراين بعد از اينكه رابطه بين او و خدا و رابطه بين او و خود را بيان مى فرمايند، آنگاه به بيان دستورالعمل و منشور حكومت دارى مى پردازند و در آغاز هم مى فرمايند: مالك ! با عشق به مردم به حوزه حكومتى قدم بگذار و اگر عاشق و دوستدار مردم بودى :
يفرُطُ منهم الذَّلَلُ و تَعرِضُ لهمُ العِلَلُ و يؤ تَى على اَيديهِم فى العَمدِ و الخَطاء فَاَعطِهِم مِن عَفوِك و صَفحِكَ مِثلَ الَّذى تُحبُّ و تَرضى عن يؤ تِيكَ اللّه من عَفوه و صَفحِه فانَّكَ فوقَهُم و وَالِى الامر عليك فوقَكَ واللّه فوقَ مَن ولا كَ و قدِ استَكفَاكَ اَمرَهُم و ابتِلاَكَ بهم (1056).
((ثمره اش اين است كه به هنگام لغزشها و نافرمانيهايشان ، از آنها مى گذرى ، پس بايد از آنها اغماض و گذشت كنى همانگونه كه دوست دارى خدا نسبت به تو اغماض و گذشت داشته باشد. بدان كه تو چون فوق آنها هستى بر آنها قدرت دارى و كس ديگرى هم امير توست و فوق توست ؛ ولى بالاتر از هر دوى شما خداست و اين خداست كه از تو و ولى تو خواسته است كه امور مردم را كفايت كنى و خدا تو را بوسيله آنها امتحان مى كند)).
و اين دقيقا همان فرمايش امام سجاد عليه السلام است كه مى فرمايند:
فاَن تَعلَم اَنَّكَ جُعِلتَ له فتنَة و اَنَّهُ مُبتَلى فيك بما جَعَلَهُ اللّه له عليك من السُّلطان .
((بدان كه تو محكوم به امتحان حاكم هستى و حاكم هم بداند كه او هم گرفتار توست )).
حال ، افراد و آحاد مردم بايد اين حاكم را يارى كنند كه از عهده امتحان بخوبى برآيد و در اين آزمايش موفق شود. راههاى كمك و يارى كردن حاكم دقيقا در بيان امام آمده است و اين راهها همان طرق عقلايى كه وقتى انسانهاى عاقل با آن بيان امام عليه السلام مواجه مى شوند، مى بينند كه اگر به تضمين سلامت اجتماع و تثبيت فضاى سالم و آرام جامعه اى كه در آن زندگى مى كنند، مى انديشند، بايد به چنين روشهايى روى آورند؛ تا ضمن تثبيت سلامت اجتماعى و آرامش حاكم بر آن ، افراد و آحاد جامعه هم از منافع اين شرايط بهره مند گردند.


وظايف جامعه و حاكم اسلامى
از اين پس به بيان كلام امام عليه السلام در حق سلطان مى پردازيم كه نتيجه اش تثبيت سلامت و آرامش اجتماع است .
اولين سخن امام عليه السلام اين است :
ان تخلص له فى النّصيحة خالصانه و بدون طمع در كمك و يارى او بكوشد؛ چه در حضور و غيرحضور، تا آنجا كه مى تواند در رفع مشكلات او مساعدت كند كه اين عين نصيحت و خيرخواهى است ؛ و در انتقال عيوب و اشكالها و نقد امور حاكميت هم ، مخلصانه تلاش كند. اصلا نه تنها در بيان امام سجاد عليه السلام بلكه در خطبه اى كه رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم در مسجد خيف بيان فرمودند آمده است :
نَضَّرَ اللّه عَبدا سَمِعَ مَقَالَتِى فَوَعَاهَا و بَلَّغَهَا مَن لَم تَبلُغهُ يا ايُّها الناس لِيُبَلِّغِ الشَّاهدُ الغائبَ فرُبَّ حامِلِ فِقه ليسَ بفَقيه و رُبَّ حامِلِ فقه الى مَن هو اَفقَهُ منه ثلاث لا يُغِلُّ عليهنَّ قلبُ امرِى ء مُسلِم اِخلاصُ العَمَلِ للّه و النَّصيحة لائمَّةِ المسلمين و اللُّزوم لِجَمَاعَتِهِم (1057).
((خداوند رحمت كند، (روشنايى بخشد) به كسى كه كلام ما را بشنود و آن را خوب حفظ كند و به كسانى كه نشنيده اند برساند، چه بسا افرادى كه فقط كلمات را حفظ مى كنند؛ اما به عمق كلام نمى رسند و به ديگران انتقال مى دهند كه آنها خوب به عمق مطالب مى رسند. و مى فرمايند: قلب انسان مسلمان در سه چيز بايد از غل و غش عارى و منزه باشد؛ اول : اعمال عبادى را بدون شايبه ريا و عجب و امثال اين با اخلاص انجام دهد؛ دوم : فرمانروا و حاكم بر جامعه را نصيحت نمايد؛ سوم : با جماعت مسلمين همراهى كند)).
در سخنى از حضرت اميرالمومنين عليه السلام بيان شده است كه فرمودند:
ليست الصّلاة قيامك و قعودك ، انّما الصّلاة اخلاصك ، و اَن تُريد بها اللّه وَحدَهُ(1058).
((نماز همين ايستادن و نشستن نيست ، نماز اخلاص است و اخلاص اين است كه تو فقط براى خدا اين حركات را انجام دهى )).
راه فهميدن اخلاص نيز يك كلمه است ؛ رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم در اين باره مى فرمايند:
ان لكلّ حقّ حَقيقة و ما بَلَغَ عَبد حقيقةَ الاِخلاصِ حتَّى لا يُحِبُّ اَن يُحمَدَ على شى ء مِن عَمَل للّه (1059).
((هر عمل حقى يك باطن حقيقى دارد و به باطن و حقيقت اخلاص ‍ نمى توان دست يافت ؛ مگر اين كه انسان به جايى برسد كه اگر كارى را براى خدا انجام داد دوست نداشته باشد ديگران او را ستايش كنند)).
اين معنى اخلاص است . پس اولين نكته پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم در توصيه اى كه در مسجد خيث به مردم فرمودند اين است كه عمل براى خدا، و از همه شوائب و آلودگى ها پاك باشد.
دوم : نصيحت ائمه مسلمين است . در لغت ، كلمه نصح به معناى وعظ و اظهار مودت آمده است هم ((المنجد)) و هم ((اقرب الموارد)) و بسيارى از كتب ديگر اينگونه معنا كرده اند: نَصَحَ؛ يعنى وَعَظَ. اخلص له المودَّة (1060) با اندرز و موعظه مودت و محبت را ابراز كرد.
از روايات وارده در باب نصيحت هم استفاده مى شود كه در نصح و موعظه با مودت ، مواجهه و مقابله شرط نيست ، بلكه معناى نصح و وعظ در اظهار مودت غيابى هم صدق مى كند. هدايت و ارشاد ديگران به نفع شخص ‍ ثالث ، نصح براى فرد سوم مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
يجبُ للمؤ من على المؤ من النَّصيحة له فى المشهد و المغيب (1061).
((واجب است مومن در حضور و غياب برادر مومنش ناصح او باشد)).
يا در روايت ديگرى از حضرت نقل شده است كه مى فرمايند:
للمسلم على اَخيه المسلم من الحقِّ اَن يُسَلِّمَ عليه اذا لقيَهُ و يَعُودَهُ اذا مرض و يَنصَحَ له اذا غابَ(1062).
((مسلمان نسبت به برادر مسلمانش حقوقى دارد: حق اول اين است كه وقتى يكديگر را ملاقات مى كنند، سلام كنند؛ دوم اين كه اگر يكى از اين دو مريض شد، او را عيادت كند و سوم اين كه در غيابش ناصح او باشد)).
نصح در غياب ، يعنى به او ابراز مودت و محبت كند و از حريم او صيانت كند. حضرت اميرالمومنين عليه السلام در نهج البلاغه ، اينگونه مى فرمايند:
ايّهاالنّاس ! انَّ لى عَلَيكم حقّا و لكم عَلَىَّ حقّ؛ فاءَمَّا حَقُّكم علىّ فالنصيحة لكم و تَوفِير فَيئِكم عليكم و تَعلِيمكم كَيلا تَجهلوا و تاءدِيبكم كَيمَا تعلموا و اءَمَّا حَقُّ عليكم فالوفاء بالبيعة و النَّصيحة فى المشهد و المغيب و الاجابة حين اَدعوكم و الطَّاعة حين آمركم (1063).
((شما بر من حقوقى داريد و من هم بر شما حقوقى دارم ؛ اَمّا حقوقى كه شما بر من داريد - يعنى مردم نسبت به حاكم دارند - يكى اين است كه ناصح شما باشم ؛ دوم اين كه سرمايه هاى شما را در مسير مصلحت شما هزينه كنم و شما را به علم و آگاهى نزديك كنم تا در جهالت باقى نمانيد. و اَما حَق من بر شما اين است كه اولا به بيعتى كه - نسبت به فرمانروا و حاكم - كرده ايد وفادار باشيد و دوم اين كه در حضور و غياب ناصح من باشيد؛ و وقتى شما را مى خوانم ، اجابت كنيد و هنگامى كه به شما امر مى كنم ، اطاعت كنيد)).
يا در خطبه صد و هيجده امام عليه السلام مى فرمايند:
فاعينونى بمُنّا خليَّة من الغشِّ سليمة من الرَّيب (1064).
((مرا با نصيحت كردن يارى كنيد؛ نصيحت بدون غش و شوائب و آلودگى ها)).
بنابراين ، در هر دو حال كمك و يارى امام ، رهبر و فرمانروا لازم است . نصح در حضور به اين است كه حقايق اجتماعى را آن طور كه هست به او منتقل كند و يا پيشنهادهاى اصلاحى خود را براى بهبود اوضاع و شرايط حاكم ، خالصانه و به دور از همه شوائب و آلودگى ها به او ارائه كند و شرط تحقق اين يارى و كمك ، همان اخلاص در نقد، انقياد و انتقال مطالب است ؛ وگرنه او صالح نخواهد بود و غيرصالح هم نمى تواند مصلح باشد؛ بنابراين غيرخالص ، منافع و مضار خود، بستگان و اطرافيان را لحاظ مى كند و آنها را در انتقال مطالب و مشكلات ، دخالت مى دهد و در مشورت دادن و پيشنهادها، با ملاحظه اين نكات ، عمل مى كند، كه اين ديگر خلوص ‍ نيست ؛ غش و شايبه است . اين آلودگى نصح است و نصح با آلودگى از موضوع نصح خارج مى شود، بنابراين اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:
من غشَّ المسلمين بمشورة فقد برئتُ منه (1065).
((كسى كه در مقام نصيحت مسلمين خيانت كند من از او بيزارم )).
يا در فرمايش ديگرى مى فرمايند:
من غش مستشيره سلب تدبيره (1066).
((كسى كه به مستشير خيانت كند قدرت انديشه او سلب مى شود)).
از مجموع روايات در باب نصح ، در كلمات رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ، اميرالمومنين عليه السلام و ساير ائمه عليهم السلام استفاده مى كنيم كه شرط نصح مواجهه و مقابله نيست ؛ يا به تعبير ديگر، لازم نيست نصيحت رودررو باشد. در خطبه طولانى اميرالمومنين عليه السلام در صفين به حقوق والى بر مردم و مردم بر والى اشاره شده است .
حضرت فرمودند:
فعليكم بالتَّناصح فى ذلك و حسن التّعاون عليه (1067).
((در اين هنگام برشما لازم است كه يكديگر را بر اداى اين حقوق نصيحت كنيد و به خوبى در انجام آن همكارى نماييد)).
سپس حضرت ، تحقق نصح را اينگونه بيان مى فرمايند:
فلا تُثنُوا علىَّ بجميل ثناء لاخراجى نفسى الى اللّه سبحانه و اليكم من التَّقيَّة فى حقوق لم افرغ من ادائها و فرائض لابدَّ من امضائها فلا تكلِّمونى بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفَّضوا منى بما يُتَحَفَّظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعة و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى و لا التماس ‍ اعظام لنفسى (1068).
((ثناگويى نكنيد و زيبايى ها را به رخ من نكشيد؛ كه اين موجب مى شود فرمانروا از حالت خوف از خدا و رعايت حال مردم خارج شود و حقوق واجبى را كه بر ذمه اوست ،انجام ندهد. مانند ستمگران با من سخن نگوييد، و آن گونه كه از صحبت با شخص عصبانى و خشمگين مى ترسيد و سخنان خود را حفظ كرده و همه درد دلتان را با او در ميان نمى گذاريد، از من نترسيد و با من اينگونه سخن نگوييد؛ در اظهارات و بيانات خود با من ريا و ظاهرسازى نكنيد؛ درباره من گمان نبريد كه تحمل شنيدن حق را ندارم و عمل به حق بر من سنگين است و يا در عمل به حق قصد بزرگ نمودن خود را دارم )).
جالب اين است كه حضرت در عباراتى قبل از اين سخن مى فرمايند:
و انَّ مِنَاسخَفَ حالات الوُلاة عند صالح النَّاس اَن يُظَنَّ بهم حب الفخر و يوضع اَمرُهُم على الكبر(1069).
((زشت ترين حالات يك حاكم اين است كه پيش خوبان مردم اينگونه معرفى شود كه آنان تصور كنند او دوست دارد كه مورد مفاخره و تجليل قرار بگيرد و مردم او را به عنوان انسان متكبر بشناسند)).
اين روشها باعث مى شود كه مردم وظيفه خود را نسبت به حاكم انجام ندهند؛ يعنى خشم ، عصبانيت ، جاه طلبى ، حب فخر داشتن ، تمجيد و مجيزگويى ، باعث مى شود كه وظيفه مردم و آن حقى كه خود حاكم بر مردم دارد كه حرف هاى صحيح و نقد و انتقادات را از زبان مردم بشنود ايفا نشود.
نكته دقيقى كه امام سجاد عليه السلام بيان فرمودند اين است : ان تخلص ‍ له فى النّصيحة خالصانه و بدون طمع ، ناصح و خيرخواه او باش .
از كلمات اهل بيت عليهم السلام استفاده كرديم كه نصح تنها ناظر به موعظه حضورى ، نقد و انتقاد و انتقال مطالب به صورت شفاهى نيست ؛ بلكه شامل غياب هم مى شود. حاكم و مردم بايد شرايطى را فراهم كنند كه در مقام نصح حضورى كسى زبان به تملق و چاپلوسى باز نكند، و يا از ترس ‍ زبان بربندد، كه در اين صورت نيز به وظيفه نصح عمل نكرده است . همه اين موارد مصداق غش است و نتيجه غش هم در فرمايش حضرت اميرالمومنين عليه السلام روشن شد كه فرمودند:
من غش مستشيره سلب تدبيره (1070).
((كسى كه به مستشير خيانت كند قدرت انديشه او سلب مى شود)).
يا در عبارت ديگرى از اميرالمومنين عليه السلام نقل شده است :
من غشَّ المسلمين بمشورة فقد برئت منه (1071).
((كسى كه در مقام نصيحت مسلمين خيانت كند من از او بيزارم )).


نامه معاويه به زبير
تا اين جا سخن در نصح حضورى بود، اما براى اين كه نصح در غياب حاكم و خيرخواهى در جامعه ؛ خوب تبيين شود با اشاره به يك ماجراى تاريخى از حكومت اميرالمومنين عليه السلام مطلب را توضيح مى دهيم . داستان تخلف و بيعت شكنى طلحه و زبير را معمولا همه مى دانند. بسيارى از اصحاب امام عليه السلام ، به حكم ضرورت نصح ، با طلحه و زبير به گفتگو نشستند و آنها را از رفتارشان برحذر داشتند. تاريخ اسامى افراد مختلفى را ثبت كرده است : ابن عباس ، عمارياسر، ابوايوب ، سهل بن حنيف از جمله افرادى بودند كه به اين وظيفه عمل كردند؛ چون در جريان حكومت ها، اين اتفاقات و ظهور مخالفان داخلى يك امر طبيعى است ؛ و يكى از موارد ضرورت نصح همين مواقع است ؛ زيرا اگر كسانى كه در آن جامعه زندگى مى كنند و اين اتفاقات را مى بينند، اقدامى نكنند و آشوب و فتنه اى به پا شود، هر فرد به سهم خود گرفتار مى شود و عوارض فتنه و آشوب دامن او را هم مى گيرد. در همين زمان معاويه كه بعد از خلافت اميرالمومنين عليه السلام دوران اقتدار بيست ساله خود را پايان يافته مى ديد به يك دغل كارى عجيبى دست زد و برخلاف قاعده نصح للائمة المسلمين ، اقدام كرد و هيچ يك از علماى عامه نمى توانند اين تخلف را انكار كنند. نامه اى براى زبير نوشت كه متن نامه چنين است :
بسم اللّه الرحمن الرحيم ، لعبداللّه الزُّبير اميرالمومنين من معاويه بن ابى سفيان : سلام عليك ، اما بعد، فانّى قد بايعتُ لك اهل الشام ، فاجابوا واستوسقوا كما يستوسق الجَلَبُ، فدونك الكوفة والبصرة ، لا يسبقك اليها ابن ابى طالب ، فانّه لا شى ء بعد هذين المصرين ، و قد بايعت لطلحة بن عبيداللّه من بعدك ، فاَظهرا الطّلب بدم عثمان ، وادعوا الناس الى ذلك ، وليكن منكما الجدُّ و التَّمشير،... والسلام (1072).
((معاويه در صدر نامه ، زبير را اميرالمومنين مى خواند و بعد از سلام ، مى گويد: من براى تو از مردم شام بيعت گرفتم ؛ آنها تا پاى جان و جنگيدن در بيعت با تو ايستاده اند. من كار شام را تمام كردم ، شما مراقب كوفه و بصره باشيد؛ شما مواضب باشيد فرزند ابى طالب - اميرالمومنين على عليه السلام - به حفاظت كوفه و بصره بر شما پيشى نگيرد. اگر اين دو را از دست بدهى ديگر چيزى براى شما باقى نمى ماند و بعد از تو نيز با طلحه بيعت مى نمايم . اگر مى خواهيد موفق شويد، به خونخواهى عثمان تظاهر كنيد. به وسيله خونخواهى عثمان مردم را به خود بخوانيد و در اين كار جدى بوده و كمر همت ببنديد)).
هر كس اين نامه را مطالعه كند و با دقت به عبارات نامه توجه كند، مى بيند كه اين يك نيرنگ بود كه هم توانست براى اميرالمومنين على ابن ابى طالب عليه السلام مشكل بيافريند، هم رقباى احتمالى را براى معاويه از ميدان به در كند؛ زيرا اين مطلب يقينى بود كه به شهادت تاريخ ، قاتل عثمان ، طلحه بود بنابراين وقتى در جنگ جمل ، طلحه كشته شد و جنازه او را در ميان كشته ها يافتند، ديدند كه از پشت سر تير خورده است و معلوم شد كه مروان او را تير زده و همان هنگام در معركه صدا زد كه واللّه انّ دم عثمان عند هذا(1073) خون عثمان نزد اين است . شما چرا با على مى جنگيد؟
با اين كه معاويه اين مطلب را مى داند و از طرفى مروان نيز از طايفه اموى و از دوستان معاويه است كه براى دامن زدن به ماجراى درگيرى با اميرالمومنين عليه السلام در جمل شركت كرده است ، در عين حال اينگونه معاويه آنها را راهنمايى مى كند و در نامه خود مى گويد: فاظهرا الطلب بدم عثمان (1074).
نصح آن است كه اگر فتنه اى در جامعه اتفاق افتاد، افراد جامعه تلاش كنند اين فتنه و آشوب به سمت و سوى معقولى هدايت شود؛ نه اين كه با دروغ بافى ، و دغل كارى و نيرنگ آن را توسعه دهند. به صورتى فرمانروا و حاكم جامعه را گرفتار كنند كه در نتيجه ، همه مردم جامعه مبتلا شوند.
در اين حقى كه امام سجاد عليه السلام بيان فرموده اند اسرار مهمى نهفته است ؛ از آن جمله خيرخواهى براى امام عليه السلام است ؛ همان گونه كه تحقق نصح فقط در حضور امام خلاصه نمى شود و شامل غياب او هم هست ، نصح فقط مشورت دادن و دفاع لفظى نيست ، بلكه نصح در اين جا، يعنى همه آنچه را كه در حكومت ها به عنوان وظايف مردم در همراهى با حكومت مى شناسند. به عبارت واضح تر، تمكين مردم از قوانين مدون و جارى حكومت ، اولين شرط تحقق نصح است و تخلف از قانون ، مصداق غش ، و معارضه با حكومت است كه ممنوع و حرام است . به علاوه درباره همان ناسپاسى ، روايتى از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم نقل شده است كه حضرت فرمودند:
الدِّين النّصيحة قيل : لمن يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ، قال صلى اللّه عليه و آله و سلم : للّه و لرسوله و لكتابه و لائمة المسلمين و عامّتهم (1075).
((دين همان نصيحت است . سوال كردند كه نصيحت براى كى ؟ حضرت فرمودند: نصيحت براى خدا و رسول خدا و كتاب خدا و رهبران و هاديان مسلمانان و جماعت مسلمانان )).
معلوم است كه منظور از نصيحت خدا و رسول خيرخواهى ، هدايت و ارشاد خدا و پيغمبر نيست ؛ چرا كه خدا و پيغمبر، نياز به هدايت و ارشاد ندارند.
نصيحت خدا، به معنى صحت اعتقاد در وحدانيت و خلوص نيت در عبادت ؛ و نصيحت رسول ، تصديق نبوت و رسالت و پيروى از آنچه به آن امر يا نهى مى كند؛ و نصيحت كتاب ، تصديق كتاب خدا و عمل به آنچه در آن آمده ؛ و نصيحت رهبران و هاديان مسلمانان ، اطاعت به حق از آنان و عدم خروج بر عليه آنان ؛ و نصيحت جماعت مسلمانان ، ارشاد و راهنمايى ايشان سبت به مصالحشان مى باشد.
عبارت ((و عامّتهم )) ممكن است همان معناى نصيحت را داشته باشد؛ يعنى هدايت و وعظ، در اين جا بهتر اين است بگوييم كه نصيحت مسلمين ، يعنى انسان در رفتار اجتماعى خود كه تاثيرگذار در شرايط عمومى مسلمانان است ، مصالح ايشان را رعايت كند؛ يعنى از روى خيرخواهى براى خود و عموم مسلمانان طورى عمل كند كه منفعتش به خود و همه مسلمانان برسد. البته واضح است كه بحث درباره يك طرف مساله است و قطعا طرف ديگر كه فرمانروا و حاكم باشد وظايف خاص خود را دارد.
در روايتى از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم وارد شده است كه :
ويل لمَن اُطيع مخافة جوره ، ويل لمن اُكرم مخافة شرِّه (1076).
((واى به حال كسى كه مردم از ترس ستمگرى او تسليمش باشند، واى بر كسى كه مردم از ترس بدى ها و شرورش از او اطاعت كنند)).
باز از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم نقل شده است كه فرموده اند:
ان شر الناس الَّذين يكرمون اتِّقاء شرِّهم (1077).
((بدترين مردم كسانى اند كه از ترس شرور و آزار و اذيتشان اطاعت شوند)).


ضرورت وجود حاكم
از آنجا كه نظام هر جامعه اى بدون حاكميت دچار فتنه و هرج و مرج مى شود حضرت اميرالمومنين عليه السلام به اين اصل واضح عقلايى اشاره مى فرمايند:
لابد للناس من امير بَرّ اءو فاجر(1078).
((به هر حال جامعه بايد امير و فرمانروايى داشته باشد؛ اعم از آن كه اين فرمانروا، صالح و شايسته باشد يا فاجر و فاسق )).
به يقين جامعه نيازمند يك محور است . در سخنى از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم وارد شده است كه فرمودند:
سلطان ظلوم خير من فتن تدوم (1079).
((پيشوا و راهبر ستم پيشه بهتر از فتنه و آشوب هميشگى است )).
بنابراين جامعه بدون محور، يعنى جامعه همراه با آشوب و فتنه ، جامعه همراه با هرج و مرج . در سخنى از امام صادق عليه السلام وارد شده است كه حضرت فرمودند:
لا يستغنى اهلُ كلِّ بلد عن ثلاثة يفزع اليهم من امر دنياهم و آخرتهم فان عدموا ذلك كانوا هجما: فقيه عالم ورع و امير خيِّر مطاع و طبيب بصير ثقة (1080).
((هيچ جامعه اى از اين سه طايفه بى نياز نيست كه مردم در مسائل دنيوى و معنويشان به اينها نيازمندند و به ايشان مراجعه كنند؛ اگر مردم اين سه طايفه را نداشته باشند، گرفتار هرزگى و روزمرگى مى شوند: يكى : انسان فقيه عالم و دانشمند دينى باتقوا؛ دوم : فرمانرواى نيكوكارى كه مورد علاقه مردم باشد - و مردم از روى علاقه نسبت به او اطاعت پذير باشند -، و سوم : پزشك ماهر مورد اطمينان )).
بنابراين جامعه ، براى اداره صحيح ، نيازمند حاكم است و چه بهتر كه اين حاكم مطابق با موازين و شرايطى كه در معارف دينى ما آمده ، حكومت كند و شرايط لازم را كه عبارت است از عدالت ، آگاهى و علميت ،... كسب كرده باشد؛ ولى در هر حال ، براى اين كه آرامش ، امنيت ، رفاه عمومى و آسايش ‍ اجتماعى بر جامعه حاكم باشد مردم موظفند كه وظيفه نصح را در حضور و غياب حاكم رعايت كنند؛ چراكه اين حقى است كه حاكم بر آنها دارد و بعضى از حقوق ، شرعيه است ؛ بعضى عقلى و برخى ديگر حقوق عقلايى است كه تخلف از آنها، به عنوان تخلف شرعى تلقى مى شود.


عدم مبارزه با حاكم اسلامى
نكته دومى كه امام سجاد عليه السلام بعد از تاييد مساله نصح به عنوان حق فرمانروا و حاكم ذكر مى فرمايند اين تعبير است كه :
اءن لا تماحكه و قد بسطت يده عليك فتكون سبب هلاك نفسك و هلاكه .
((با او از در مخاصمه و نزاع درنيا؛ زيرا او بر تو بسط يد و قدرت دارد و در نتيجه هم خود را به هلاكت انداخته اى او هم او را)).
وقتى امام سجاد عليه السلام عقلا ارشاد مى كنند كه در مراوده با حاكم و فرمانروا بايد طريق نصح و خيرخواهى پيشه كرد و يارى و مساعدت او را در مغيب و محضر فراموش نكرد، طبيعى است كه نبايد با او منازعه و جدال كرد؛ چرا كه او صاحب قدرت است و از دو حال خارج نيست : يا اين فرمانروا براى حكومت عادل و صالح است كه در اين صورت علاوه بر ممنوعيت عقلى مخاصمه با سلطان عادل صاحب اقتدار حرمت شرعى هم دارد؛ زيرا به حكم عدالت و با اتكا به قدرتش ، اين دامى را كه عليه او گسترده شده است به طريقى برمى چيند؛ زيرا اگر اقدامى نكند، باعث بروز فتنه ، هرج و مرج و سلطه غيرعادل مى شود.
بنابراين كار اين فرد كه با يك قدرت قاهر و غالب در افتاده است ، باعث هلاكت دنيوى او مى شود و هلاكت اخروى هم درپى دارد، اين يك صورت است ؛ حال دوم اين است كه سلطانى قادر و قاهر است ، اما عادل نيست . مخاصمه و نزاع انسان فاقد قدرت آن هم با دست خالى در مقابل او از نظر عقلى مجاز نيست و اين جا است كه امام سجاد عليه السلام مى فرمايند: اگر چنين كردى ، سبب هلاك خود شده اى .
و قد بُسطت يده عليك فتكون سبب هلاك نفسك و هلاكه .
و اما دليل هلاكت خود شخص روشن است و علت هلاكت فرمانروا نيز اين است كه او را به وادى درگيرى كشانده و دستش به خون مظلومى آلوده شده است . بعد از اين توضيح مختصر، هم فرمايش امام سجاد عليه السلام خوب روشن مى شود و هم روايات ديگرى كه در اين باره نقل شده است ؛ مثلا مرحوم صدوق در كتاب ((امالى )) به استادش از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم نقل مى كند كه فرمودند:
طاعةُ السلطان واجبة و مَن تَرَكَ طَاعَةَ السُّلطانِ فَقَد تَرَكَ طَاعَةَ اللَّه عزَّ وَ جَلّ و دخل فى نَهيِهِ انَّ اللّه عزَّ وَ جَلّ يقول : ((و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة (1081)))(1082).
((اطاعت از سلطان واجب است و كسى كه اطاعت او را ترك كند در حقيقت اطاعت از خدا را ترك كرده و مرتكب امرى منهى شده است ؛ چون خداوند متعال مى فرمايد: با دست خود، خويشتن را به هلاكت نيندازيد)).
هلاكت يا نفسانى است يا عرضى و آبرويى و شرع مقدس هيچ يك را اجازه نمى دهد. راوى در روايتى نقل مى كند كه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به شيعيانش فرمودند:
يا معشر الشيعة ! لا تذلُّوا رقابكم بترك طاعة سلطانكم فان كان عادلا فاساءلوا اللّه ابقاءه و اءن كان جائرا فاساءلوا اللّه اصلاحه فانَّ صلاحكم فى صلاحِ سُلطانكم و انَّ السُّلطان العادل منزلة الوالد الرَّحيم فاحبّوا له ما تحبون لانفسكم و اكرهوا ما تكرهون لانفسكم (1083).
((اى شيعيان ! خود را ذليل نكنيد به خاطر نافرمانى سلطان آن نافرمانى كه موجب ذلت انسان بشود چون از دو حال خارج نيست : يا فرمانرواى عادلى است كه بايد از خدا بخواهيد كه خدا او را براى فرمانروايى نگه دارد و يا فرمانروا و سلطان ستم پيشه اى است كه بايد از خدا اصلاح او را طلب كنيد؛ چون صلاح شما و اصلاح شرايط اجتماعى در گرو صالح بودن فرمانروا است . سلطان عادل در اجتماع به منزله پدر مهربان خانه است كه با خصلت پدرى و با مهربانى به تدبير امور خانه سعى و اهتمام دارد)).
بنابراين رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم مى فرمايند:
رحم اللّه رجلا اعان سلطانه على برِّه (1084).
((كسى مورد رحمت الهى است كه فرمانروا را در امور خير يارى كند)).
و يا امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
يا مفضّل ! اءنَّه مَن تعرض لسلطان جائر فاصبته من بليَّة لم يؤ جر عليها(1085).
((اى مفضّل ! اگر كسى متعرض اقتدار سلطان جائر و ستمگرى شود و از ناحيه او بليّه و مصيبتى به وى برسد در مقابل كارى كه كرده اجرى نخواهد داشت )).
چون اگر انسان بدون توانايى و قدرت با صاحب قدرتى درگير شود، حاصلى نخواهد داشت جز اين كه براى خود مصيبت درست كند. حال گاهى بليه و مصيبت مورد تاييد شرع مقدس است كه اجر دارد، ولى اين جا كه نهى شده است معنايش اين است كه اجرى هم ندارد.
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمودند:
ثلاثة مَن عاداهم ذلَّ: الوالد، والسلطان ، و الغريم (1086).
((سه گروه هستند كه هر كس با عزت و اقتدار آنها درگير شود، موجب ذلت او خواهد شد، يكى پدر است ، ديگرى فرمانروا و يكى هم طلبكار انسان است )).
اگر كسى با پدرش كه حقوق فراوانى به عهده او دارد درگير شود، اثر وضعى اش اين است كه در دنيا موجبات ذلت او فراهم خواهد شد، همچنين است درگيرى با فرمانروا و درگيرى با طلبكار.
امام سجاد عليه السلام در دنباله حقوق حاكم مى فرمايند:
و لا تعازَّه و لا تعانده فانك ان فعلت ذلك عققته و عققت نفسك فعرَّضتها لمكروهه و عرَّضته للّه للهلكة فيك .
درگير شدن با عزت و قدرت او ناسپاسى است ؛ كه هم خود را در معرض ‍ هلاكت قرار مى دهد و هم حاكم را؛ زيرا هيچ انسان قدرتمندى تحمل اين را ندارد؛ اگر عادل باشد عدالتش حكم مى كند، در مقابل كسى كه گردنكشى مى كند، ايستادگى كند و اگر جائر و فاسق باشد، اين خصلت او را وادار به مقابله مى كند.
نتيجه اين كه به هرحال ؛ با او از در مخاصمه بيرون نيايد و با او به جدال و جنگ نپردازد. اين دستور روشنى است كه با موازين عقلى نيز سازگار است و انسان نبايد بدون پشتوانه با صاحب قدرت معارضه كند.


جايگاه امر به معروف و نهى از منكر
جنگيدن و درگير شدن با حاكم و معارضه با او، براى كسانى كه فاقد قدرت و توانند، بدون اين كه جبهه و پشتوانه عمومى و مردمى داشته باشند عاقلانه و مجاز نيست . ولى اين نكته هم روشن است كه در مقابل ظالم ، طاغى و جبارى كه حاكم الهى را زير پا نهاده و راه ظلم و ستم پيش گرفته است ، بايد به حكم نهى از منكر مبارزه و ايستادگى شود. بنابراين سيدالشهداء عليه السلام درباره علت حركتى كه در عاشورا انجام گرفت مى فرمايند:
ان رسول اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم قال : مَن راءى سلطانا جائرا مستحلا لحرم اللّه ناكثا لعهد اللّه مخالفا لسنة رسول اللّه يعمل فى عباد اللّه بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول ، كان حقا على اللّه اَن يدخله مدخله (1087).
((از جدم رسول اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم شنيدم كه اگر كسى فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه احكام الهى را تعطيل كرده و پيمان خدا را شكسته است و در ميان مردم به ظلم و ستم عمل مى كند، و عليه او شورش ‍ و قيام نكند، جايگاه او در قيامت ، همان جايگاه ظالم خواهد بود)).
اين وظيفه اى است كه بايد در محل خود مورد بررسى قرار بگيرد كه از حوصله گفتار ما خارج است . به هرحال ، نتيجه سخن در قسمت دوم فرمايش امام عليه السلام روشن است كه امام براى اين كه خون ، عرض ، مال و ناموس شيعيان و انسان هاى مؤ من صيانت و حفظ شود به اين نكته معقول اشاره فرموده اند كه در مصاف با صاحبان قدرت ، بدون پشتوانه و توجيه شرعى اقدام نكنند.


مبارزه با ستمكاران
در آيات و روايات ادله فراوانى داريم كه از تكيه كردن به ظلم و همراهى با ظالم نهى شده است ، در آيه شريفه آمده است :
و لا تركنوا الى الَّذين ظلموا فتمسَّكم النار(1088).
((اگر با ظلم همراهى و به او اعتماد و تكيه كنيد و او را پشتوانه قرار دهيد، موجب سقوط در آتش است )).
سليمان بن جعفر مى گويد:
قلتُ لاَبِى الحسن الرِّضا عليه السلام ما تقوُل فى اَعمَال السُّلطان ؟ فقال : يا سُلَيمان الدُّخوُل فى اَعمالِهِم و العَونُ لهُم و السَّعىُ فى حَوائِجِهِم عَديلُ الكُفرِ والنَّظرُ اليهم عَلى العَمدِ منَ الكَبَائِر الَّذى يَستَحِقُّ بهِ النَّارُ(1089).
((به محضر حضرت رضا عليه السلام شرفياب شدم و عرض كردم درباره همكارى با سلطان چه مى فرماييد؟ حضرت فرمودند: همراهى با سلطان ، با او سخن گفتن و سعى در برآورده كردن حاجات و نيازهاى او هم سنگ كفر است ، حتى نگاه كردن از روى ملاطفت به او از گناهان بزرگى است كه انسان به خاطر آن استحقاق آتش پيدا مى كند)).
بنابراين ، تذكر اين نكته لازم بود كه توصيه امام عليه السلام مبتنى بر اين جهت است كه در شرايطى كه يك جامعه ، فاقد توانايى و قدرت است و افراد مسحور اقتدار حاكم جائر هستند، درگير شدن با او امرى عقلانى و پسنديده نيست و تبعا افراد بايد سعى كنند كه او را عليه خود تحريك نكنند تا مبتلا به شر او نشوند؛ و در عين حال دين و اعتقاداتشان نيز لطمه نبيند؛ يعنى در حدى مماشات ، مدارا و تحصيل رضايت او توصيه شده است كه به اساس دين و دستورات دينى ضربه وارد نشود؛ و بر همين اساس باب تقيه و مدارا در فقه گشوده شود.


تقيه شرط بقاء دين
امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
التَّقيَّةُ مِن دِينى و دِين آبائى (1090).
((تقيه روش من و پدران من است )).
يا در تعبير ديگرى از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمودند:
لا دين لمن لا تقيةَ له (1091).
((دين ندارد كسى كه تقيه را رعايت نكند)).
حضرت در تعبير ديگرى مى فرمايند:
انَّ التَّقيَّة جُنَّةُ المؤ من (1092).
((تقيه سپر انسان مومن است )).
از امام هشتم حضرت اباالحسن الرضا عليه السلام سوال كردند:
اءنّه سُئل ما العقل ؟ قال : التَّجرُّع للغصّة و مُداهنةُ الاعداء و مداراة الاصدقاء(1093).
((از حضرت سوال كردند عقل چيست ؟ حضرت فرمودند: عقل اين است كه - انسان بلايا را مى بيند، ولى چون قدرتى براى مقابله با مصيبت ها و خلاف ها ندارد، غصه مى خورد، ولى صبر مى كند؛ يعنى - آرام آرام غصه مى خورد و آب مى شود. از ديگر نشانه هاى عقل مماشات و مداهنه با دشمنان و مدارا با دوستان است )).
از حضرت اميرالمومنين عليه السلام روايت شده است كه فرمودند:
لا تَمتَدِحوا بنا عند عدوِّنا مُعلِنين باظهارِ حبِّنا فتذلُّوا اَنفسكم عند سلطانكم (1094).
((ما را نزد دشمنان مدح نكنيد و نسبت به ما اظهارمحبت نكنيد؛ چرا كه قدرت و فرمانروايى در دست مخالفان است و شما با اظهار محبت به ما ذليل مى شويد)).
اينها نكات قابل توجهى است كه مى رساند اهل بيت عليهم السلام چه اندازه به ظرايف اخلاقى اجتماعى و آرامش و آسايش زندگى عنايت و توجه داشته اند؛ ابن ابى يعفور از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه حضرت فرمودند:
اتَّقوا اللّه على دينِكم و احجُبُوهُ بالتَّقيَّةِ، فانَّهُ لا ايمان لمَن لا تقيَّة له ، انَّما اَنتم فى النَّاس كالنَّحل فى الطَّير، لو انَّ الطَّيرَ تَعلَمُ ما فى جَوفِ النَّحلِ ما بَقىَ فيها شى ء الا اَكَلَتهُ و لَو انَّ النَّاسَ علِمُوا ما فى اءجوافِكم انَّك تُحبُّونا اءهل البَيت لاكَلُوكم باءلسِنَتِهِم و لَنَحَلوُكم فى السِّرِّ و العلانيَةِ، رحم اللّه عبدا منكم كان على ولايتِنَا(1095).
((دينتان را با تقيه محافظت كنيد و در پس پرده تقيه قرار بدهيد. مثل شما شيعيان ما، مثل زنبور عسل در مقايسه با ساير پرندگان است كه اگر مى دانستند در اندرون زنبور چه چيز شيرين و لذيذى هست ، ديگر چيزى از عسل ها باقى نمى ماند؛ چرا كه زنبور را مى خوردند. اگر دشمنان ما هم مى دانستند كه در قلب شما، محبت ما اهل بيت هست شما را با زبان هايشان آزار مى دادند. خدا رحمت كند شما شيعيان را ولى به شرط اين كه محبت ما را حفظ كنيد و بروز ندهيد)).


مدارا كردن با ديگران
آنقدر مساله مدارا اهميت دارد كه روايات زيادى درباره آن نقل شده است ؛ و مرحوم مجلسى رحمة اللّه در كتاب ((بحارالانوار)) بابى گشوده است به نام ((باب التقية و المداراة )). رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم فرمودند:
اَمَرَنى ربِّى بمُداراةِ النَّاس كما اَمَرَنِى باَدَاءِ الفَرَائِضِ(1096).
((همان گونه كه خداوند مرا به انجام واجبات توصيه فرموده ، به همان مقدار هم مرا به مدارا با مردم توصيه فرموده است )).
يعنى اين مقدار مواجهه مردم با صاحبان قدرت موضوعيت دارد. همچنين فرموده است :
اعَقَلُ النَّاسِ اَشَدُّهم مداراة للنَّاسِ و اَذَلُّ النَّاس مَن اَهَان النَّاس (1097).
((عاقل ترين مردم كسى است كه با مردم بيشتر مدارا مى كند و ذليل ترين مردم كسى است كه به ديگران توهين مى كند)).
در سخنى از حضرت اميرالمومنين عليه السلام كه معمولا نكات معقول و سنجيده و پخته ، به صورت يك دستورالعمل بيان مى شود آمده است :
دارِ النَّاس تستمتع باخائهم (1098).
((ثمره مدارا با مردم ، مصون ماندن از كينه ها و دشمنى آنها و بهره مند شدن از آثار برادرى و اخوت آنهاست )).
ابن مسكان كه از راويان معتبر است مى گويد:
قال ابوعبداللّه عليه السلام انِّى لَاَحسبك اذا شُتم على عليه السلام بين يديك اَن تَستَطِع اَن تاءكُل اَنفَ شاتِمَه لَفَعَلتَ قُلتُ اِى واللّه جُعلتُ فداك انى لهكذا و اهل بيتى قال فلا تفعل فَوَ اللّه لرُبَّما سَمِعتُ مَن شَتَمَ علِيّا عليه السلام و ما بينِى و بينَه الا اُسطوانَة فاَستَتِرُ بها فاذا فرغت من صلاتى اَمُرُّ به فاُسَلِّم عليه و اُصافحه (1099).
((امام صادق عليه السلام به من فرمودند: تو را آن گونه مى بينم كه اگر كسى در حضور تو به جدّ ما اميرالمومنين اهانت كند تو دوست دارى بينى او را بكنى . عرض كردم : بله ! من واقعا اينگونه ام ؛ و همه اهل خانواده ام چنين اند. حضرت به من فرمودند: چنين نباش ابن مسكان ! به خدا قسم گاهى اتفاق افتاده كه در مسجد مدينه نماز مى خواندم ، افرادى بودند كه جدم را دشنام مى دادند، حال آن كه بين من و آنها يك ستون فاصله بوده ؛ اما من پشت ستون پنهان مى شدم كه مرا نبينند و بعد كه نماز تمام مى شد، از كنارشان رد مى شدم ، به آنها سلام مى كردم و با آنها مصافحه مى كردم )).
مهم اين است كه ما درك كنيم ائمه عليهم السلام در چه شرايطى زندگى مى كردند.
خداوند متعال هم در قرآن به موسى و هارون توصيه مى فرمايند:
اِذهَبا الى فرعون انَّهُ طَغى فقوُلا له قَولا ليِّنا لعلَّه يتذكَّر اَو يخشى (1100).
((به سراغ فرعون برويد، فرعون طاغى است عليه توحيد قيام كرده ، اما با او به مدارا گفتگو كنيد، تا تاثير كند)).
اين يك طرف مساله است ؛ طرف ديگر آن هم در كلام امام اميرالمومنين عليه السلام آمده است كه مى فرمايند:
شرُّ اخوانك مَن احوجك الى مداراة (1101).
((بدترين برادران تو كسانى اند كه تو مجبور به مدارا با آنها باشى )).
در روايت ديگرى حضرت اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:
ليس لك بِاءخ مَن احتجت الى مداراته (1102).
((از برادران تو نيست كسى كه در سلوك زندگى و معاشرت فردى و اجتماعى با او محتاج مدارا باشى )).
برادر، كسى است كه انسان خالصانه و صادقانه ، بدون پرده پوشى ، مدارا و تقيه بتواند با او سلوك كند. پس كسانى كه انسان در سلوك با آنها به زحمت مى افتد، معلوم نيست انسان هاى خوبى باشند؛ ولى در عين حال فرمايش ‍ امام سجاد عليه السلام درباره حق فرمانروا، اعم از اين كه عادل باشى يا جائر، هر يك به دليل خاصى است . توصيه امام عليه السلام كه مى فرمايند: بايد با آنها به گونه اى عمل كنى كه دشمنى آنها را عليه خود شدت نبخشى ، ناظر به شرايطى است كه انسان فاقد توان و قدرت براى مبارزه با منكرات و خلاف هاست .


منابع :
1044- نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53.
1045- صحيح مسلم ، ج 12، ص 210.
1046- نهج البلاغه ، ص 145، نامه 5.
1047- نهج البلاغه ، ص 165، نامه 41.
1048- سوره كهف ، آيه 51.
1049- بحارالانوار، ج 32، ص 386، حديث 359.
1050- نهج البلاغه ، ص 45، خطبه 92.
1051- نهج البلاغه ، ص 15، نامه 27.
1052- نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53.
1053- نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53.
1054- نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53.
1055- نهج البلاغه ، ص 194، حكمت 73.
1056- نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53.
1057- كافى ، ج 1، ص 403، حديث 2.
1058- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 325.
1059- مستدرك الوسايل ، ج 1، ص 100، حديث 89.
1060- المنجد، ص 811، اقرب الموارد، ج 2، ص 1306، مجمع البحرين ، ج 2، ص 418.
1061- كافى ، ج 2، ص 208، حديث 2.
1062- كافى ، ج 2، ص 171، حديث 6، وسايل الشيعه ، ج 12، ص 86، حديث 15709.
1063- نهج البلاغه ، ص 19، خطبه 34.
1064- نهج البلاغه ، ص 62، خطبه 118.
1065- بحارالانوار، ج 72، ص 99، حديث 8.
1066- تصنيف غررالحكم ، ص 433، حديث 10100.
1067- نهج البلاغه ، ص 133، خطبه 216.
1068- نهج البلاغه ، ص 133، خطبه 216.
1069- نهج البلاغه ، ص 133، خطبه 216.
1070- تصنيف غررالحكم ، ص 433، حديث 10100.
1071- بحارالانوار، ج 72، ص 99، حديث 8.
1072- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 231.
1073- طبقات الكبرى ، ج 5، ص 38.
1074- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 231.
1075- كنز العمال ، ج 3، ص 719، حديث 8775، سنن نسائى ، ج 7، ص 157.
1076- مجموعه ورّام ، ج 2، ص 434.
1077- مجموعه ورام ، ج 1، ص 12.
1078- نهج البلاغه ، ص 21، خطبه 40.
1079- مستدرك الوسايل ، ج 12، ص 103، حديث 13633.
1080- تحف العقول ، ص 321.
1081- سوره بقره ، آيه 195.
1082- امالى صدوق ، ص 277، حديث 20، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 221، حديث 21407.
1083- امالى صدوق ، ص 277، حديث 21، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 220، حديث 21470.
1084- امالى صدوق ، ص 237، حديث 5، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 378، حديث 21808.
1085- بحارالانوار، ج 72، ص 372، حديث 16.
1086- بحارالانوار، ج 18، ص 327، حديث 23777.
1087- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 304.
1088- سوره هود، آيه 113.
1089- مستدرك الوسايل ، ج 11، ص 356، حديث 13246.
1090- كافى ، ج 2، ص 219، حديث 12، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 204، حديث 21359.
1091- كافى ، ج 2، ص 219، حديث 12، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 204، حديث 21359.
1092- كافى ، ج 2، ص 220، حديث 14.
1093- بحارالانوار، ج 72، ص 393، حديث 3.
1094- بحارالانوار، ج 10، ص 93، حديث 1.
1095- محاسن ، ج 1، ص 257، حديث 300، بحارالانوار، ج 72، ص 398، حديث 31.
1096- كافى ، ج 2، ص 117، حديث 4، بحارالانوار، ج 72، ص 396، حديث 18.
1097- بحارالانوار، ج 72، ص 52، حديث 5.
1098- تصنيف غررالحكم ، ص 445، حديث 10180.
1099- محاسن ، ج 1، ص 259، حديث 313، مستدرك الوسايل ، ج 12، ص 259، حديث 14056.
1100- سوره طه ، آيه 43 و 44.
1101- تصنيف غررالحكم ، ص 418، حديث 9578.
1102- تصنيف غررالحكم ، ص 418، حديث 9551.


نوشته شده در   يکشنبه 5 دي 1389    
PDF چاپ چاپ