شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 28 آذر 1389     |     کد : 7235

دولت سلجوقيان (4)

دولت سلجوقيان (4)

دولت سلجوقيان (4)
شاعران برجسته دوره سلجوقي
پس از دوران ساماني که آغاز جدي شعر فارسي است، تا روزگار غزنوي و سلجوقي، شعر فارسي به رشد بسيار بالايي رسيد.شاعران اين عهد در سرودن هر نوع شعري توانا بوده و به رغم از بين رفتن بسياري از سروده‏هاي آنان، ميراثي عظيمي بر جاي مانده است.حتي ارائه فهرستي از اين شاعران، خارج از حوصله اين نوشتار کوتاه است.در عين حال، به طور پراکنده، و تنها به قصد آشنايي مختصر، به معرفي برخي از اين شاعران و مضامين شعري آنها اشاره مي‏کنيم .
جداي از نقش ادبي اين شاعران برجسته که همه آنها از آن برخوردارند، مي‏توان شاعران اين دوره را به دو دسته تقسيم کرد.شاعران شاعر و شاعران حکيم.ما از هر دو قسم، کساني را معرفي مي‏کنيم:
امير معزي (م ح 520) از شاعران دوران ملکشاه و پس از آن سلطان سنجر است.شعر او در خدمت ستايش سلاطين و اميران سلجوقي است.وي پس از سالها که از خوان نعمت سنجر بهره‏مند بود، به اشتباه در ميدان شکار هدف تير سلطان سنجر قرار گرفت و پس از مدتي جان سپرد.شعر وي، ويژگي خاصي از لحاظ محتوا نداشته، اما از لحاظ ادبي، ساده و بي‏پيرايه و قوي است.
حکيم مجدود بن آدم مشهور به سنائي غزنوي (م 525) از شاعران بلند پايه خراساني است که جداي از چند سالي که به کار مداحي سلاطين مي‏پرداخت، به تصوف گراييد و شعر خود را در خدمت فلسفه و عرفان و اخلاق و کشف حقيقت قرار داد.اشعار دوران نخست زندگي وي، صرفا در جهت کسب درهم و دينار بوده و محتواي آنها نيز با استخدام تعابير ادبي به صورت شوخي و هزل و غيره، در خدمت ستايش اين و آن بود، اما اشعار دوره دوم زندگيش، نشان از حکمت داشته او را از رديف ديگر شاعران جدا کرده و کوي حکيمان نشانده است.وي در اين بخش به بيان مسائل مختلف علمي و فلسفي و عرفاني پرداخته است.
سنائي در شرح اين تحول را در زندگيش مي‏گويد:
حسب حال آن که ديو آز مرا***داشت يک چند در نياز مرا
شاه خرسنديم جمال نمود***جمع منع و طمع محال نمود
من نه مرد زن و زر و جاهم***به خدا گر کنم و گر خواهم
ور تو تاجي نهي ز احسانم***به سر تو که تاج نستانم
شعر من شرح شرع و دين باشد***شاعري عقل را چنين باشد
اقتضاي انتخاب چنين شيوه‏اي، دوري از دربار شاهان بود.وي سالهاي پاياني عمر را در شهر غزنين بسر برد و مثنوي بلند حديقة الحقيقه يا الهي‏نامه را در آنجا سرود.افزون بر آن، ديوان وي نيز شامل 13346 هزار بيت مي‏باشد.پس از درگذشت وي، مزارش چونان مشايخ صوفيان، محل زيارت خاص و عام گرديد.
از برخي از اشعار سنائي مي‏توان ارادت او را به مذهب تشيع و اهل بيت (ع) نشان داد.
جانب هر که با علي نه نکوست***هر که را خواه گير من ندارم دوست
هر که چون خاک نيست بر در او***گر فرشته است خاک بر سر او
وي در اشعار ديگري نيز از غدير ياد کرده چنين مي‏سرايد:
دوستي علي به حق خداي***دست گيرد تو را به هر دو سراي
بهر او گفته مصطفي بالله***کاي خداوند وال من والاه
بغض او موجب زيانکاري است***سبب خواري و گرفتاري است
در جاي ديگري باز درباره غدير نيز چنين سروده است:
نائب مصطفي به روز غدير***کرده در شرع مر ورا به امير
بهر او گفته مصطفي به اله***کاي خداوند وال من والاه
مر نبي را وصي و هم داماد***جان پيغمبر از جمالش شاد
همر در شعري، درباره معاويه مي‏سرايد:
و آنکه خواني کنون معاويه‏اش*دان که در هاويه است زاويه‏اش‏سنائي به دليل سرايش مثنوي حديقه الحقيقه که آشکارا گرايش صوفيانه داشت، مورد حمله مخالفان تصوف در غزنين قرار گرفت.او افزون بر آن، مثنوي‏هاي کوتاه ديگري نيز دارد که يکي از آنها مثنوي سير العباد الي المعاد است.
مناسب است چند بيت از اشعار زيباي او را بياوريم:
مسلمانان مسلمانان! مسلماني مسلماني*
ازين آيين بي‏دينان پشيماني پشيماني
مسلماني کنون اسميست بر عرفي و عاداتي*
دريغا کو مسلماني دريغا کو مسلماني
فرو شد آفتاب دين، بر آمد روز بي‏دينان*
کجا شد درد بودرداء و آن اسلام سلماني
سنائي در حديقة الحقيقه، علائق و انديشه‏هاي صوفيانه خود را در قالب ارائه داستان‏ها و گفتگوها آورده است.ياد از يک نمونه مناسب است:
ديد وقتي يکي پراکنده***زنده‏اي زير جامه ژنده
گفت اين جامه سخت خلقانست***گفت هست آن من چنين زآنست
چون نجويم حرام و ندهم دين***جامه لابد نباشدم به از اين
هست پاک و حلال و ننگين روي***نه حرام و پليد و رنگين روي
چون نمازي و چون حلال بود***آن مرا جوشن جلال بود
مقصودش از تعبير «نمازي» در بيت اخير، اشاره به لباسي است که براي نماز انتخاب مي‏شود و مي‏بايست پاک باشد.
اوحد الدين محمد بن محمد مشهور به انوري (م حدود 581) يکي از شاعران بلند پايه دوران سلجوقي است.دوران جواني وي به تحصيل علوم رايج زمان در شهر طوس گذشت.پس از آن که نيروي شاعري او آشکار شد، به دربار سلطان سنجر پيوست.وي سخت درگير سياست شد و پس از آن که يکي از سلاطين غوري را هجو کرد، مورد خشم او واقع گرديد.سلطان مزبور، پس از اسارت سلطان سنجر به دست ترکان غز، تلاش زيادي براي دستگيري انوري و کشتن وي انجام داد.
اشعار انوري به لحاظ سبک و سياق، نو آوري فراواني در شعر پارسي دارد و هميشه مورد توجه اديبان و فرهيختگان بوده است.رشيد وطواط (م ح 573) يکي ديگر از اديبان و شاعران اين عهد است که در خوارزم، در خدمت اتسز بن محمد بود و در ديوان انشاي وي به کار مشغول بود .او جثه کوچکي داشت و به همين دليل او را وطواط مي‏خواندند.از وي، افزون بر شعر، رسائلي بر جاي مانده که مهارت و استادي وي را در ادب فارسي نشان مي‏دهد.
وطواط در ادب عربي نيز بسيار توانا بود و با زمخشري، اديب برجسته معاصر خود، مکاتباتي داشت.او صد کلمه امير مؤمنان (ع) را به نثر فارسي ترجمه کرده و سپس هر جمله را در قالب يک دو بيتي ريخته است.اين رساله به مطلوب کل طالب نامبردار شده است.
رشيد وطواط نيز به دليل همراهيش با خوارزمشاه خود را درگير سياست کرد و پس از شکست خوارزمشاه از سنجر، مورد خشم سلطان سلجوقي قرار گرفت.وطواط درباره خوارزمشاه چنين سروده بود:
چون ملک اتسز به تخت ملک بر آمد***دولت سلجوق و آل او بسر آمد
سنجر در سال 542 شهر هزار اسپ را محاصره کرد و انوري را بر آن داشت تا شعري سروده به نوک پيکان گذاشته براي خوارزم شاه به داخل سپاه وي بفرستد:
اي شاه همه ملک زمين حسب تراست***وز دولت و اقبال جهان کسب تراست
امروز به يک حمله هزار اسپ بگير***فردا خوارزم و صد هزار اسپ تراست
وطواط پاسخ انوري بر کاغذي نوشت و به اين سوي فرستاد:
گر خصم تو اي شاه، شود رستم گرد***يک خر، ز هزار اسپ تو نتواند برد
با اين حال، سنجر پس از غلبه بر خوارزمشاه، با وساطت يکي از درباريانش از وطواط گذشت .
قوامي رازي يکي از شيعيان امامي مذهب شهري ري در نيمه نخست قرن ششم هجري است.ديوان وي که مشتمل بر اشعار فراوان او (3359 بيت) در مباحث فلسفي و کلامي و نيز ستايش برخي از امرا و بزرگان است بر جاي مانده و به چاپ رسيده است.اين شاعر برجسته نيز در اشعار خود نشان داده که در شمار شاعران حکيم است نه شاعران شاعر.او اشعاري نيز در ستايش از بزرگان آن روزگار ري دارد.
ويژگي عمده قوامي توجه به عقايد کلامي شيعه در مبحث عدل و توحيد است.وي از عقايد اهل حديث که به تشبيه و تجسيم اعتقاد داشته‏اند سخت پرهيز داده و تنزيه خداوند را به عنوان اعتقاد صحيح ستايش مي‏کند.
طريق عدل نگه دار در ره توحيد***به گرد جبر مگرد اي عزيز من زنهار
در روزگار وي، اختلافات شيعه و سني فراوان بوده است.وي کوشيده تا با تأکيد بر درستي اعتقادات شيعه، به نوعي در برابر اين اختلافات موضع‏گيري کند.او در شعري چنين سروده است:
ترا تعصب و مذهب‏گري مهمي نيست***مهم‏هاي تو در فرايض است و سنن
مکن تعصب و بنشين به عافيت جايي***ز باد جهل مينگيز گرد و خاک فتن
و در جاي ديگري خطاب به سنيان مي‏گويد:
چهار دار امام اي پسر ولي سه چهار*
کزين دوازده يابي بهشت و جنت و نار
من از دوازده نازم تو از چهار اي دوست*
کنون ببايدمان ساختن به هم ناچار
من و تو به دو مذهبيم در يک دين*
چنان که شب و روز از يک جهان به دو هنجار
و باز مي‏گويد:
تعصبي که کنون هست در ميانه ما***نبود هرگز در عهد احمد مختار
وي در برابر تکفير شيعيان توسط سنيان مي‏گويد:
اگر مسلماني، راه و رسم سلمان گير*
که اين تعصب ناخوش نه رسم سلمان است
مکن تعصب و کافر مخوان مسلمان را*
که هر که اهل شهادت بود مسلمان است


اشعار مذهبي
در جريان سرايش شعر عاميانه در اين دوره، اشاره به اشعار مذهبي موجود ميان سنيان و شيعيان تحت عنوان مناقب خواني و فضائل خواني مناسب است، هر چند اين قبيل اشعار چندان بر جاي نمانده است.
رقابت موجود ميان سنيان و شيعيان سبب شد تا هر گروه، روي به اشعاري‏آوردند که در ستايش شخصيت‏هاي محبوب آنها سروده شده است.ابتکار استفاده از شعر در اين باره از آن شيعيان است، چرا که شاعراني چون دعبل خزاعي، کميت اسدي و سيد حميري، ابتدا شعر عربي را در خدمت آرمان‏هاي شيعه درآوردند.اين اقدام سبب شد تا همزمان با رشد شعر فارسي، در اين زبان نيز مناقب خواني و مقتل خواني، زمينه مساعدي بيابد.
يکي از شاعران بلند پايه قرن ششم هجري، ابو المفاخر رازي است که از وي قصيده بسيار بلند و زيبايي بر جاي مانده است.او در سرودن اشعار مقتل خواني دستي توانا داشته و شماري از اشعار وي در وصف حادثه کربلا بر جاي مانده است.
از آن جمله درباره حر بن يزيد رياحي چنين سروده است:
خوشا حر فرزانه نامدار***که جان کرده بر آل احمد نثار
ز رخش تکبر فرود آمده***شده بر براق شهادت سوار
به عشق جگر گوشه مصطفي***بر آورده از جان دشمن دمار
به طور معمول، منقبت خوان به مداحان شيعه گفته مي‏شد و فضائل خوان به مداحان سني مذهب .آنها در مجالسي که در مساجد يا حتي در کنار چهار سوها بر پا مي‏شد، اشعار خويش را مي‏خواندند .يک سني متعصب در قرن ششم هجري درباره مناقب خوانان شهر ري چنين نوشته است:
و در بازارها، مناقب خوانان گنده دهن، فرا داشته‏اند که ما منقبت امير المؤمنين مي‏خوانيم و همه قصيده‏هاي پسر بنان رافضي و امثال او مي‏خوانند و جمهور روافض جمع مي‏شوند، همه وقيعت صحابه پاک و خلفاي اسلام و غازيان دين است و صفات تنزيه که خداي راست جل جلاله و صفت عصمت که رسولان خداي راست عليهم السلام و قصه معجزات که الا پيغمبران خداي را نباشد، شعر کرده مي‏خوانند و به علي ابو طالب مي‏بندند...مغازي‏ها مي‏خوانند که علي را بفرمان خداي تعالي در منجنيق نهاده و بذات السلاسل انداختند تا به تنهايي، آن قلعه را که پنج هزار مرد درو بود، تيغ زدن بستد و علي در خيبر، به يک دست برکند، دري که به صد مرد از جاي خود بجنبانيدندي و بدستي مي‏داشت تا لشکر، بدان گذر مي‏کرد و ديگر صحابه از حسد بر علي بر آن در آمد و شد مي‏کردند تا علي خسته گردد و عجزش ظاهر گردد!
نويسنده‏اي شيعه در اواسط همان قرن ششم در پاسخ اظهارات بالا، درباره فضائل خوانان همان شهر ري چنين پاسخ داده است:
عجب است که اين خواجه بر بازارها، مناقب خوانان را مي‏بيند که مناقب مي‏خوانند و فضايل خوانان را نمي‏بيند که بيکار و خاموش نباشند و هر کجا قماري خماري باشد که در جهانش بهره‏اي نباشد و به حقيقت نه فضل بو بکر داند، نه درجه علي شناسد، براي دام نان، بيتي چند در دشنام رافضيان از بر بکرده و در سرمايه گرفته و مسلمانان را دشنام مي‏دهد...و آنچه مي‏ستاند، بخرابات مي‏برد و به غنا و زنا مي‏دهد و بر سبلت قدريان و مجبران مي‏خندد و اين قاعده نو نيست که فضايلي و مناقبي در بازارها فضايل و مناقب خوانند، اما ايشان همه، توحيد و عدل و نبوت و امامت و شريعت خوانند و اينان همه جبر و تشبيه و لعنت...و چنانست که متعصبان بني اميه و مروانيان، بعد از قتل حسين با فضيلت و منقبت علي، طاقت نمي‏داشتند.جماعتي خارجيان از بقيت سيف علي و گروهي بددينان را بهم جمع کردند تا مغازي‏هاي دروغ و حکايات بي‏اصل، وضع کردند در حق رستم و سهراب و اسفنديار و کاوس و زال و غير ايشان و خوانندگان را بر مربعات اسواق [چهارسوها] ممکن کردند تا مي‏خوانند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امير المؤمنين و هنوز اين بدعت باقي مانده است که به اتفاق امت مصطفي، مدح گبرکان خواندن بدعت و ضلالت است.خواجه اگر منقبت علي از مناقب خوانان نمي‏تواند شنيد، بايد بدان هنگامه‏ها مي‏رود به زير طاق با جگر و صحراي در عابس.
اشعار مذهبي شيعي تا قرن ششم بسيار گسترده بود که متأسفانه از ميان رفته است.گه گاه چند بيتي از آنها در گوشه و کنار يافت مي‏شود.از آن جمله است، اين دو بيتي که عبد الجليل در کتابش آورده، اما شاعرش نامعلوم است:
گر طاعت‏هاي ثقلين جمله تو داري***و اندر دلت از بغض علي نيم سپندان
فردا که برآرند حساب همه عالم***همراه تو باشد به ره هاويه هامان


اشعار ستايشي و سياسي
مقصود از اين عنوان اشاره به اشعار شاعران در ستايش اميران است که در عين حال، در برگيرنده بخشي از آرمان‏هاي سياسي و انساني نيز هست.به سخن ديگر، بسياري از شاعران اين دوره، اشعار فراواني در ستايش سلاطين سلجوقي دارند.يک رويه اين اشعار آن است که بسياري از آنها بي‏پايه و تنها براي گرفتن درهم و دينار است، اما رويه ديگر آن، وجود برخي از ارزش‏ها و ديدگاه‏هاي سياسي است که شاعر آنها را در لابلاي اشعار خود ريخته است.
براي نمونه، وقتي شاعري از شاهي ستايش مي‏کند، او را به عدل، احسان به فقيران و نيازمندان، ستم ستيزي، از بين بردن دشمنان دين و...وصف و ترغيب مي‏کند.در مواردي گاه به صراح، لوازم رسيدن به تاج و تخت و ابزار نگاه‏داري آن را در قالب اين اشعار مشاهده مي‏کنيم:
کسي کو بجويد همي تاج و گاه***خرد بايدش گنج و راي و سپاه
هر آن کس که بر تخت شاهي نشست***ميان بسته بايد گشاده دو دست
نگه داشتن جان پاک از بدي***به دانش سپردن ره ايزدي
ز داد و ز بيداد شهر و سپاه***بپرسد خداوند خورشيد و ماه
اگر پشه از شاه يابد ستم***روانش بماند به دوزخ دژم
از سوي ديگر، بايد آگاه بود که شعرهاي شاعران در ستايش سلاطين و اميران، وسيله‏اي براي تثبيت موقعيت آنان تلقي مي‏شد.نقش شعر در جامعه ايراني قوي بوده و به طور معمول، شاعران، با نسبت دادن صفاتي چون عدل و احسان و شجاعت و جز آنها، مي‏کوشيدند تا چهره‏اي مثبت از آن سلاطين در اذهان مردم تصوير کنند.
يک نمونه از شعر انوري درباره سنجر چنين است :
اي خدايت به پادشاهي خلق***از ازل تا ابد پسنديده
ابد از کشت‏زار مدت تو***خوشه عمر جاودان چيده
ابر عدلت که عافيت قطرست***سايه بر کاينات پوشيده
انوري در يک رباعي درباره سنجر مي‏گويد:
شاها به خدايي که ترا بگزيدست***گر ملک چو تو خدايگاني ديدست
الا تو که بودست که صد باره جهان***روزان بگرفتست و شبان بخشيدست
مي‏بينيم که انوري در اين اشعار، سنجر را سايه خدا و برگزيده از طرف خدا مي‏شناساند .


شعر عربي
تأکيدي که در اين نوشته بر ادبيات فارسي داشته‏ايم، نبايد اين تصور را به وجود آورد که فرهيختگان اين مرز و بوم، از ادبيات عرب کم بهره بوده‏اند.حقيقت آن است که تا اين زمان و پس از آن، هنوز آثار مفصل ديني و علمي به زبان عربي نگاشته مي‏شود.
افزون بر آن شعر عربي در ميان شاعران امر عادي بوده و بسياري از شاعران اين دوران، شاعر دو زبانه يا ذو اللسانين هستند که هم به فارسي و هم به عربي شعر مي‏سرايند.در دربار بسياري از اميران اين دوره، شاعران، گاه به فارسي و گاه به عربي به ستايش مشغول بوده‏اند .
نگاهي به کتاب راحة الصدور که در تاريخ آل سلجوق است، نمونه‏هاي فراواني از اين اشعار عربي را در ستايش اميران نشان مي‏دهد.همين طور در کتاب تاريخ طبرستان ابن اسفنديار از قرن ششم، مقدار فراواني از اين اشعار عربي را در خود جاي داده است.
از همه شگفت‏تر آن که شاعري شيعي در کاشان با نام سيد ابو الرضا راوندي در قرن ششم از خود ديواني بر جاي گذاشته که تمامي اشعار آن به زبان عربي است.در ميان اهل سنت، بزرگ‏ترين اديب عرب نيمه نخست قرن ششم، جار الله زمخشري است که در خوارزم به سر مي‏برد و شهرت وي در ادبيات عرب جهان‏گير است.ما در جاي ديگري درباره او سخن گفتيم.
بنابر اين توان گفت که ادبيات عرب نيز، گر چه نه به مانند قرن سوم و چهارم، اما در حد قابل ملاحظه‏اي مورد توجه فرزانگان ايران بوده است.


تصوف در دوران سلجوقي
ما تاکنون در چندين مورد از اين کتاب، درباره تصوف سخن گفته‏ايم.هر بار تأکيد کرده‏ايم که دنياي اسلام، از روز نخست با انديشه‏هاي صوفيانه برخورد داشته است، اما نفوذ اجتماعي تصوف، روز به روز در دنياي اسلام رو به فزوني گذاشته است.در قرن اول و دوم هجري، بيش‏تر مردم تابع قرآن و حديث بودند.در قرن سوم تا پنجم، افزون بر قرآن و حديث، بسيار از عالمان به دانش کلام روي آوردند.زماني که در قرن پنجم، از کلام سر خورده شدند، به طور گسترده‏اي به تصوف روي آوردند.
اين را هم بايد افزود که رويکرد تصوف نسبت به شرع، در قرون نخست بيش‏تر بود و هر چه جلوتر مي‏آمد، ضعيف‏تر مي‏نمود.در عين حال، بيش‏تر صوفيان اولا خود را نه صوفي بلکه عارف مي‏ناميدند.دوم آن که خود را تابع شريعت معرفي مي‏کردند.در بيش‏تر موارد بايد اعتراف آنها را پذيرفت، گر چه تخطي از آن نيز، موارد فراواني دارد.
زباني که در تصوف به کار مي‏رفت، زبان مخصوصي بوده، کشش ويژه خود را داشت.اگر در قرن سوم، صوفيان به طور پراکنده در شهرهاي اسلامي زندگي مي‏کردند، در قرن چهارم، جمعيت‏هايي از صوفيان به صورت منظم، محله‏اي از محلات برخي از بزرگ‏ترين شهرها را به خود اختصاص داده خانقاه مخصوص به خود را داشتند.اين موج دائما رو به تزايد بود و هر بار که عالمي بزرگ در ميان صوفيان پديد مي‏آمد، دامنه نفوذ تصوف بيش‏تر مي‏شد.بايد دانست که در ميان سختي‏هاي طاقت فرساي روزگار که در اثر مشکلات سياسي و اقتصادي پيش‏مي‏آمد، انديشه‏ها و شعارهاي صوفيان، مانند قرص‏هاي آرام بخش بسيار قوي بود که براي مدتي مردم را سر پا نگاه مي‏داشت تا مشکلات را تحمل کنند و خم به ابرو نياورند.
در قرن چهارم و پنجم، خراسان و اصفهان از مراکز اصلي رشد تصوف و انديشه‏هاي صوفيانه بودند.بي‏شبهه دامنه تصوف در اين دوره بسيار گسترده است.تنها براي نمونه دو مورد از انديشمندان صوفي اين دوره، يعني خواجه عبد الله انصاري و محمد غزالي را مي‏شناسانيم .


خواجه عبد الله انصاري پير هرات
مکرر گفته‏ايم که زندگي اين قبيل عالمان که تأثيري شگرف در انديشه و عمل مسلمانان داشته‏اند، به صورت دراز مدت، از تأثير سلاطين و خلفا بيش‏تر است.درباره هر کدام از اين عالمان، آن اندازه مي‏توان نوشت که قابل مقايسه با سلاطين نيست، روشن است که اين مختصر جاي تفصيل نيست.
يکي از چهره‏هاي برجسته تصوف خراساني، خواجه عبد الله انصاري (396 ـ 481) است.خواجه صوفي محتاطي است که مي‏کوشيد شرع و شهود را با نهايت آرامش بهم بدوزد و تنشي در ميان مردم طرفدار و مخالف ايجاد نکند.با اين حال، تصوف چيزي نبود که مخالفان، به راحتي به آن اجازه فعاليت دهند.
خواجه عبد الله به سال 396 در هرات به دنيا آمد و بخش مهمي از تحصيلات ديني و ادبي خود را در همان شهر سپري کرد.بعدها براي شنيدن حديث، تا نيشابور و بلخ و برخي ديگر از شهرهاي خراسان و جبال رفت.وي از همان آغاز جواني به تصوف علاقمند بود و در اين مسافرت‏ها با بسياري از مشايخ صوفيه ملاقات مي‏کرد.مهم‏ترين ملاقات‏هاي او عبارتند از ملاقات با ابو الحسن خرقاني در سن بيست و هشت سالگي و همراهي چهل روزه با شيخ احمد چشتي.اين ديدارها سخت بر وي تأثير گذاشت.پس از آن بود که خواجه به صورت يکي از چهره‏هاي برجسته تصوف در هرات در آمده لقب شيخ الاسلام يافت.
خراسان اين عهد متعلق به غزنويان بود و آنان نيز فرمانرواياني بودند که همراهي علما را داشته و بر مخالفان سخت گير بودند.خواجه در سال 433 از هرات تبعيد شد.اين نشان مي‏دهد که مخالفت با تصوف، در اين زمان ريشه‏دار بوده است.وي بار ديگر در سال 439 براي پنج ماه به پوشنگ تبعيد شد، اما باز به هرات بازگشت و مجلس درس وعظ و تفسير قرآن را ادامه داد.
اصرار مخالفان بر مخالفت وي به دوره سلجوقيان کشيد، تا آنجا که او را مجبور کردند با حضور نظام الملک، با مخالفان به مناظره بنشيند.ادامه اين جدال‏ها به سال‏هاي بعد نيز کشيده شد.بر اثر مخالفت علماي هرات، خواجه عبد الله به سال 458 از سوي نظام الملک براي مدتي به بلخ تبعيد شد، اما بار ديگر به هرات بازگشت.
با همه اين مخالفت‏ها، اندک اندک موقعيت خواجه در هرات چنان استوار شد که القائم عباسي در سال 462 و المقتدي عباسي در سال 474 براي او و فرزندش خلعت فرستادند.خواجه در رمضان سال 478 بر ضد يک واعظ که متکلم بود سخن گفت و اين سبب شورش طرفدارانش بر ضد آن شخص شد.آشوب مزبور باعث شد تا بزرگان هرات وي و خويشانش را در همان رمضان از شهر بيرون کردند .آنها به پوشنگ رفته، آنجا را نيز گرفتار آشوب کردند و از آنجا که با مدرسه نظاميه مخالف بودند، سر در آن را سياه کردند.خبر به سلطان ملکشاه و وزيرش نظام الملک رسيد.آنها دستور دادند خواجه و هوادارانش به ماوراء النهر بروند.پس از آن به مرو و سپس به بلخ تبعيد شدند.مردم بلخ که در شمار مخالفان او بودند، آماده شدند تا در صورت وارد شدن خواجه و يارانش، از بام خانه‏هايشان او را سنگسار کنند.در آنجا فرزندان نظام الملک مانع اين کار شدند.
خواجه عبد الله در بيست و دوم ذي حجه سال 481 درگذشت و در محله گازرگاه هرات مدفون شد .مزار وي تاکنون زيارتگاه علاقمندان اوست.


انديشه‏ هاي خواجه عبد الله
وي يک صوفي اهل حديث و حنبلي مذهب بود و به همين دليل از دانش کلام سخت متنفر بود.خواجه کتاب‏ها و رساله‏هايي بر ضد متکلمان نوشت و به رد آراي آنها پرداخت.اين موضع متعصبانه خواجه، از آن روست که وي فردي حنبلي است و حنابله معمولا در اين موارد با افراط برخورد کرده هيچ مخالفي را تحمل نمي‏کردند.بنابراين، بايد گفت، تصوف هيچ گونه سعه صدري به خواجه عبد الله نداده بود.گفتني است که تصوف اصفهان قرن چهارم نيز که در شخصيت ابو منصوراصفهاني بروز کرده، تصوفي حنبلي گونه است که نه تنها ضد کلام بلکه بر حسب سنت تاريخي، درست مانند حنابله بغداد، همزمان ضد شيعه و اعتزال مي‏باشد.
خواجه حتي از ابو الحسن اشعري نيز بد مي‏گفت و اعتقادي به او نداشت.همين امر سبب شده بود تا در دوران آلپ ارسلان و ملکشاه و خواجه، نتواند کسي از امرا و وزرا را به سوي جذب کند.
خواجه اعتقاد به سه چيز را پايه افکارش قرار داده بود.نخست شريعت که آن را بر گرفته از حديث مي‏دانست.دوم طريقت که انديشه‏هاي صوفيانه و عارفانه‏اش بود.سوم قرآن که سخت بدان عشق مي‏ورزيد و عمري را در تفسير آن براي مردم سپري کرد.اصرار وي بر قرآن، براي آن بود که اثبات کند در فهم مسائل ديني، نيازي به بحث‏هاي کلامي نيست.درباره شريعت و طريقت نيز مي‏کوشيد تا آنها را با يکديگر بياميزد.او اين کار را دشوار، اما شدني مي‏دانست .او مي‏گفت: «اگر در هزار سال يک تن رسد که چنين بود، فراوان بود و عزيز بود که وي را شريعت و حقيقت بهم شود.»
خواجه در تفسير قرآن، به اقوال بزرگان و مشايخ صوفيه سخت پاي بند بود.اين استناد در ميان صوفيان، اصلي است که در بيش‏تر آثار آن را رعايت کرده و براي اثبات و توضيح مطالب خويش، مرتب اقوالي از مشايخ نقل مي‏کنند.تعبيرهايي مانند «شيخ چنين و چنان گفت» در آثار آنها فراوان ديده مي‏شود.
خواجه در وعظ و خطابه نيز سخت استاد بود.مؤلفي که مقامات وي را گرد آورده، نوشته است : سخنان شيخ الاسلام بي‏آنکه تکلف کردي، بر سجع راست آمدي و آن در سائل و سخنان و مناجات وي معلوم شود.» استادي او در نگارش فارسي، نشان از آن دارد که از ادبيات فارسي بهره کامل داشت و انصاف آن که به تمام معنا، تربيت شده ادب فارسي آن روزگار خراسان است، روزگاري که از فردوسي شاهنامه مي‏سازد و از خواجه آن مناجات‏ها و آن آثار منثور را عرضه مي‏کند .


آثار خواجه عبد الله انصاري
از خواجه چندين اثر با ارزش بر جاي مانده که به دليل ارادت صوفيان خراسان به آن آثار، با وجود همه دشواري‏هايي که براي خراسان و کتابخانه‏هاي آن ديار فراهم‏آمده، از گزند روزگار محفوظ مانده است.
نخست آنها کتاب طبقات الصوفيه است که حاصل تدريس وي و نگارش آن توسط يکي از شاگردان اوست.اين کتاب در شرح حال صوفيان در ادوار مختلف تاريخي است.او شرح حال مختصري از آنها به دست داده و برخي از کلمات کوتاه آنها و نيز حکاياتي از آنان را که در اصطلاح صوفيان به آن مقامات مي‏گويند، آورده است.وي در ادامه هر شرح حالي، نکاتي اخلاقي و عرفاني بيان مي‏کند.نقل يک نمونه از اين دست خواندني خواهد بود.در شرح بو طالب گرگانجي ـ وي نويسد :
علي رازي گويد که: من در سفر بودم با بو طالب گرگانجي.جائي فرود آمديم.شيري بود آنجا .بو طالب فرا خواب شد، من فرا خواب نمي‏شدم از بيم شير.وي بيدار شد، مرا ديد بيدار.گفت : تو مي‏ترسي از جز الله؟ پس از اين با من صحبت نکني.
اين قبيل داستان‏ها در آثار صوفيان فراوان است و بسياري از آنها يا از اساس پايه تاريخي ندارد يا به گونه‏اي شگفت بازسازي شده تا جنبه آموزشي به خود بگيرد.اين قصه‏ها، ادبيات ويژه‏اي دارد که نمونه‏هاي شگفت آن را در کتاب تذکرة الاولياء عطار فراوان مي‏بينيم .افزون بر اين داستان‏ها، کرامات فراوني نقل مي‏شود که به ديده چشم ظاهر، باور کردني نمي‏آيد و از ديد باطن نيز راهي براي اثبات آن وجود ندارد.مثلا درباره ابو مظفر ترمذي مي‏نويسد: «شيخ وقت خويش بود و خضر عليه السلام در مجلس وي مي‏بوديد که وي سخن مي‏گفتيد .» چگونه مي‏توان ثابت کرد که وقت وعظ وي، خضر در آنجا حاضر بوده است؟
به يک نمونه ديگر درباره ابراهيم بن اسماعيل خواص، از مشايخ بزرگ صوفيه توجه کنيد:
شيخ الاسلام [خواجه عبد الله‏] گفت: ممشاد دينوري گويد که: در نيم خواب بودم در مسجد، در خواب فرامن گفتند که: خواهي که دوستي از آن ما ببيني؟ خيز به سر تل توبه شو، تا ببيني، بيدار شدم، برف آمده بود.رفتم بر سر تل توبه.خواص را ديدم که در ميان برف نشسته، مربع، و چند سپري سبز گرد بر گرد وي تهي از برف که چندان برف بيامده بود بر سر وي و وي در عرق غرق.و آرند که وي را گفتم: اين منزلت به چه يافتي؟ گفت: به خدمت فقرا.
از همين عبارات اين کتاب، تسلط خواجه بر ادبيات فارسي آن روز خراسان، به خوبي آشکار مي‏شود.
در اين باره، مناجات‏هاي خواجه از همه چيز شيرين‏تر بوده و حق آن است که همچون شعر، از لحاظ ادبي مورد توجه قرار گيرد.گر چه در نسبت بسياري از مناجات‏ها به وي، ترديد شده است.
نمونه‏اي از آنها چنين است:
الهي، اکنون که من بر من تاوان
تو آفتاب صفوت بر من تاوان
به شرک از شرک برستن نتوان
به نجاست، نجاست شستن نتوان
و به خويشتن از خويشتن برستن نتوان
بسياري از مناجات‏هاي خواجه، بر محور کلمات مشايخ است که درباره خود سازي و تهذيب نفس و معرفت حق بر زبان جاري کرده‏اند.
خواجه کتاب ديگري هم با عنوان منازل السائرين دارد که آن نيز شرح مراحل و منازل هدايتي است که يک صوفي صاف بايد آن را طي کند.اين کتاب در ادبيات صوفيانه، جايگاه ويژه‏اي دارد .
در اينجا بايد تأکيد کنم که آثار صوفيان در غناي زبان فارسي بسيار با اهميت بوده و صرف نظر از ادبيات شعري، بخش عمده آثار فارسي بر جاي مانده، همين آثار صوفيانه است.


محمد غزالي، از فلسفه تا تصوف
محمد غزالي طوسي (450 ـ 505) يکي از بزرگ‏ترين عالمان دوره سلجوقي است که تأثير زيادي در انديشه مذهبي اهل سنت و تصوف داشته است.ارزش وي تنها از اين جهت نيست که حافظ علوم مذهبي زمان خويش بود، بلکه از اين بابت است که خود ابداع‏گر شيوه جديدي در مسائل مذهبي بوده و نوعي چرخش در تفکر مذهبي اهل سنت ايجاد کرده است.
غزالي در طوس به دنيا آمد و پس از فرا گرفتن علوم مقدماتي به گرگان رفت.پس از سه سال به طوس بازگشت و اين بار براي ادامه تحصيل راهي نيشابور شد.وي در آنجا شاگردي ابو المعالي جويني (م 478) را مي‏کرد که از استادان بنام بود.از آن پس‏نزد نظام الملک و ملکشاه رفت و مورد استقبال گرم آنها واقع شد.اعتبار وي نزد نظام الملک سبب شد تا در سال 484 که در اصفهان بود، از سوي نظام الملک لقب زين الدين و شرف الائمه را گرفت و براي تدريس در مدرسه نظاميه بغداد دعوت شود.تدريس وي تا سال 488 ادامه داشت.او افزون بر تدريس در مسائل سياسي نيز دستي داشت.غزالي در سال 503 در پاسخ يکي از سلاطين سلجوقي که از وي درخواست کرده بود تا به دربار او بيايد، درباره گذشته خود چنين نوشت:
و بيست سال در ايام سلطان شهيد ـ ملکشاه ـ روزگار گذرانيد و از وي، به اصفهان و بغداد اقبال‏ها ديد و چند بار ميان سلطان و امير المؤمنين ـ يعني خليفه ـ رسول بود در کارهاي بزرگ.و در علوم دين نزديک به هفتاد کتاب تصنيف کرد، پس دنيا را چنان که بود، ديد، جملگي بينداخت.و مدتي در بيت المقدس و مکه مقام کرد و بر سر مشهد ابراهيم خليل ـ صلوات الله عليه ـ عهد کرد که پيش هيچ سلطان نرود و مال سلطان نگيرد و مناظره و تعصب نکند.و اکنون دوازده سال است تا بدين عهد وفا کرد.و امير المؤمنين و ديگر سلاطين او را معذور داشتند .اکنون شنيدم که از مجلس عالي اشارتي رفته است به حاضر آمدن.فرمان را به مشهد رضا ـ عليه السلام ـ آمدم و نگاهداشت عهد خليل را به لشکرگاه ـ يعني نزد سلطان ـ نيامدم.و بر اين مشهد مي‏گويم که اي فرزند رسول! شفيع باش تا ايزد تعالي ملک اسلام را در مملکت دنيا از درجه پدران خويش بگذراند و در مملکت آخرت به مرتبه سليمان عليه السلام رساند که هم ملک بود و هم پيغمبر.
غزالي در اختلاف ميان ترکان خاتون ـ که براي سلطنت پسرش محمود تلاش مي‏کرد ـ با مقتدي عباسي به سال 485 وساطت کرد.اين وساطت نشان از نفوذ سياسي وي در آن روزگار بغداد دارد .


تحول روحي غزالي و آثار آن
غزالي پس از چهار سال تدريس در نظاميه از درس و مدرسه بيزار شد و نظاميه را ترک کرد .نوشته‏اند که برادرش احمد (م 520) را جانشين خود کرد.احمد نيز در زمره عالمان صوفي آن روزگار بود که در دفاع از شيطان در سجده نکردن بر آدم ـ که از جمله عقايد برخي از صوفيان افراطي بود ـ متهم بود.او نيز دوامي نياورد و سال بعد از بغداد خارج شد.هم اکنون قبر احمد غزالي در شهر قزوين قرار دارد.حادثه تحول روحي غزالي، آن اندازه اهميت دارد که ابن اثير در ذيل رخدادهاي سال 488 از آن به عنوان يک رخداد مهم ياد کرده است.اين تحول روحي و مذهبي، غزالي را از عالم فلسفه بيرون برد و در دامن عرفان و تصوف نهاد.
غزالي مدت ده سال پس از آن در سرزمين شام، بيت المقدس و حجاز به سر برد.اين اقدام وي در قالب زاهدي منزوي و درويش مسلک بود که در تلاش براي تهذيب نفس و تفکر به اين سوي و آن سو مي‏رفت.او در سال 489 «با جامه ژنده، به وضعي که شيوه درويشان آواره و قلندران بيابان نورد است ناشناس وارد دمشق شد و مناره غربي جامع اموي را خلوتگاه ذکر و فکر ساخت .رياضت‏هاي سخت کشيد.رفت و روي مسجد و زباله کشي طهارتگاه و خدمت خلق را مي‏کرد.»
پس از آن، غزالي به بيت المقدس رفت و براي سالها در آن ديار ماند.بيت المقدس در آن روزگار، به طور سنتي، جايگاه رياضت کشان و صوفيان برجسته دنياي اسلام بود.البته سالهاي اقامت وي در بيت المقدس، مصادف با شدت گرفتن جنگ‏هاي صليبي بود که طي آن شامات مورد حمله بي‏امان مسيحيان قرار داشت.غزالي در بيت المقدس کتاب بزرگ احياء علوم الدين را در دانش اخلاق نوشت.کتاب مزبور مشهورترين کتاب اخلاقي است که نوشته شده و بعدها يکي از عالمان شيعه با نام فيض کاشاني آن را تلخيص و پيراسته کرد و المحجة البيضاء ناميد.غزالي کتاب ديگري در دانش اخلاق به زبان پارسي نوشت که آن را کيمياي سعادت نام داد.
مهم‏ترين جهت‏گيري او در اين تحول علمي، روي گرداني از فلسفه و گرايش به تصوف بود.وي با همه دانش و تخصصي که در فلسفه داشت، از آن طرفي نبست و ابراز کرد که فلسفه نمي‏تواند او را به يقين کامل برساند.وي استدلال‏هاي فيلسوفان را سست مي‏شمرد و کتابي با نام تهافت الفلاسفه دز رد بر فلاسفه نوشت.حرکت ضد فلسفه او سبب شد تا دانش فلسفه ـ که از قبل هم زمينه چنداني ميان سنيان نداشت ـ از جامعه اهل سنت رخت بر بندد.از سوي ديگر ميراث عقلي سنيان معتزلي نيز فراموش شد يا در اختيار عالمان شيعه که اين زمان سخت به مسائل فلسفي و کلامي علاقمند بودند، قرار گرفت.از قرن ششم ـ هفتم به اين سو، کمتر يادي از معتزله شده است.
دشمني غزالي با فلسفه، به دوري گزيدن و پرهيز دادن از پرداختن به رياضي نيزشد.وي فتوا داد که پرداختن به دانش اقليدس و مجسطي و دقايق حساب و هندسه، گر چه ذهن را نيرومند مي‏کند، ولي ما به سبب يک آفت آن را ناروا مي‏شمريم.زيرا که از مقدمات علم اوائل ـ فلسفه ـ است و اين گونه دانش‏ها، کار دانش پژوهان آن را به مذاهب فاسده مي‏کشاند.
غزالي به دستور مستظهر خليفه عباسي، کتابي نيز با عنوان فضايح الباطنيه يا المستظهري در رد بر اسماعيليان ـ که اين زمان مهم‏ترين تهديد براي خلافت عباسي بودند ـ نگاشت.وي کتاب نصيحة الملوک را نيز که نصايح اخلاقي در قالب داستان است، به درخواست سلطان سنجر نوشت.غزالي در سالهاي پاياني عمر خويش رساله‏اي با عنوان المنقذ من الضلال نوشت و شرح داد که چگونه از گمراهي فلسفه رهايي يافته است.نويسنده‏اي کهن درباره اين تحول غزالي مي‏نويسد:
اکابر اتفاق کردند که غزالي از صديقانست! گويند که هفتاد نوع علم خواند که گشاد کار من باشد، از هيچ نوعي از علوم او را فتحي حاصل نشد، رجوع به صوفيه نمود و زهد و عبادت اختيار کرد و سخن شرع را با سخن صوفيه مخلوط گفتي و بي‏حجت و برهان قلم بر کاغذ ننهادي و حکمت مرعي داشتي.لاجرم علماي ظاهري بر او طعن کردند و اعتراض نمودند.
مقصود از علماي ظاهر فقيهانند که هميشه با تصوف مخالفت داشته و صوفيان را دشمن شرع معرفي مي‏کردند.در اين باره، از هر دو سو، افراط و تفريط در کار بوده است.
يکي از آثار مهم تحول روحي در غزالي آن بود که دست از تعصب مذهبي شست.در آن روزگار، يکي از نشانه‏هاي تعصب شرکت در مناظره‏هاي علمي و جدل‏هاي فکري بود.غزالي پس از اين تحول، به طور کلي دست از تعصب و مناظره کشيد.اين سخني است که وي در نامه‏اي که پيش از اين آورديم، بدان تصريح کرده است.زماني که ابو بکر قريشي (م 520) در شام از او خواست با او مناظره کند، غزالي گفت: مناظره را براي کودکان عراق گذاشته و به شام آمده است ! بي‏تعصبي وي تا آنجا رسيد که حتي لعن يزيد را نيز در پاسخ استفتايي که از او شده بود، روا ندانست و خشم شيعيان را بر انگيخت.! گفتني است که شايعه‏اي هم بعدها در مورد گروش وي به تشيع انتشار يافت و اين به دليل منسوب شدن کتابي با نام سر العالمين به او بود که چنين نشانه‏هايي در آن يافت مي‏شد.
وي در دوران جواني خود از سر تعصب در کتابي که در علم اصول فقه نوشته‏بود، فصلي را به نکوهش ابو حنيفه اختصاص داده بود.بعدها کساني به انتقاد از اين کتاب نشسته، نزد سلطان سلجوقي که حنفي بود، از وي سعايت کردند.او در پاسخ نوشت که آن کتاب را در حال کودکي نوشته بودم.وي در آخر عمر در پاسخ اين سؤال که از چه کسي تقليد مي‏کند، گفت:
در معقولات مذهب برهان و آنچه دليل عقل اقتضا کند، اما در شرعيات مذهب قرآن، و هيچ کس از ائمه را تقليد نمي‏کنم، نه شافعي بر من خطي دارد نه ابو حنيفه بر من براتي.
وي در سال 499 که به طوس بازگشته بود از طرف فخر الملک پسر نظام الملک دعوت شد تا در نظاميه نيشابور تدريس کند.اين تدريس يک سال و نيم به درازا کشيد.پس از آن وي در سال 500 هجري از تدريس در نظاميه نيشابور کناره گرفت.آنگاه در نزديکي خانه‏اش مدرسه و رباطي براي صوفيان درست کرد و همانجا به تدريس قرآن و حديث پرداخت.پس از آن نيز در چند نوبت براي تدريس از دعوت شد، اما نپذيرفت.وي در پاسخ وزير براي تدريس در نظاميه بغداد، پس از شرح عذرهاي خود، از جمله نوشت:
سيوم آن که چون به سر تربت خليل عليه السلام رسيدم در سنه 489، امروز قريب پانزده سال است که سه نذر کردم.يکي آن که از هيچ سلطان و سلطاني، هيچ مالي قبول نکنم.ديگر آن که به سلام هيچ سلطان و سلطاني نروم.سيوم آن که مناظره نکنم...و در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد و از سلام دار الخلافه امتناع نتوان کرد.
غزالي ـ متولد 450 ـ به سال 505، در حالي که تنها پنجاه و چند بهار از عمرش گذشته بود، درگذشت.گويا مقبره وي تا آغاز عصر صفوي در طوس سرپا بوده، اما پس از آن از ميان رفته است.دانش غزالي تنها منحصر به خراسان و ايران و عراق نبود، بلکه در تمامي دنياي اسلام منتشر گرديد.زماني که او کتابي در رد فلسفه نوشت، ابن رشد اندلسي (520 ـ 595) که فيلسوف مشهور ديار اندلس بود، رديه‏اي بر وي نگاشت.به علاوه، ياد از آثار وي در انديشه‏هاي بسياري از متفکران غرب اسلامي ـ شامل شمال غرب افريقا و اندلس ـ به فراواني شده است .
کتاب: از طلوع طاهريان تا غروب خوارزمشاهيان، ص 353
نويسنده: رسول جعفريان


نوشته شده در   يکشنبه 28 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ