يکشنبه 29 دي 1398 | Sunday, 19 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 28 آذر 1389     |     کد : 7232

دولت سلجوقيان (1)

دولت سلجوقيان (1)

دولت سلجوقيان (1)
در آغاز راه
زماني که قراخانيان و غزنويان و خوارزميان، خراسان و شمال شرق خراسان و ماوراء النهر را ميان خويش قسمت کرده بودند، قومي تازه نفس از بيابانگردان از ترکستان به تدريج به ماوراء النهر آمدند.مهاجرت آنها بر اساس قاعده عمومي مهاجرت اقوام وحشي به سرزمين‏هاي متمدن است که در ميان تمامي اقوام و در تمامي دوره‏ها امري معمول است.
درست است که سبکتگين نيز ترک بود، اما دولت سلجوقي به اعتبار آن که به تمام معنا در ادامه هجوم قبايل ترک صحرا گرد بود، دست کم بايد نخستين دولت مهم ترکان در ايران خوانده شود.
تا پيش از غزنويان، دولت ساماني در ماوراء النهر و دولت خوارزمشاهيان در شمال خراسان و اندک اندک قراخانيان در ترکستان، اداره اين سرزمين‏ها را در دست داشتند.سامانيان در ميان دولت غزنوي و قراخاني از ميان رفتند.بعدها، غزنويان، دولت خوارزم را نيز ساقط کردند و با قراخانيان براي مدتي صلح کردند.در اين ميان، صحرا گردان ترک که «به حکم انبوهي خانه و تنگي چراخوار، به ولايت ماوراء النهر آمدند، به زمستان، منزلگاههاشان نور بخارا بود و به تابستان سغد سمرقند.» زماني که قراخانيان با محمود غزنوي صلح کردند، سخن از اين بيابانگردان به ميان آمد و ايلک خان از قدرت سلجوقيان سخن گفت و او را نسبت به قدرت آنان هشيار ساخت.
ترکان مزبور که به دلايلي از محل اصلي خود جدا شده و به سمت ماوراء النهرآمده بودند، تحت رهبري سلجوق زندگي مي‏کردند.وي در ترکستان، از فرماندهان يبغو شاه آن ناحيه بود که پس از اختلاف نظر ميان آنها به سوي شمال خراسان مهاجرت کرد.يبغو در سال 393 به اسلام گرويد و حتي به آخرين امير ساماني، يعني اسماعيل منتصر کمک کرد تا به تخت از دست رفته‏اش باز گردد، اما تلاش‏هاي او به جايي نرسيد.
در اين روزگار، اسلام تا اقصا نقاط ترکستان پيش رفته و بيش‏تر اين اقوام مسلمان شده بودند.اين احساس اسلامي که اکنون آنها را با مردم خراسان پيوند بيش‏تري مي‏داد، سبب کشش بيش‏تر آنها به خراسان شد.راوندي در کتاب راحة الصدور در تاريخ آل سلجوق، با نظري هوادارانه، ميل به «مجاورت دار اسلام نمودن و زيارت خانه کعبه و تقرب به ائمه دين پيشه گرفتن» را دليل آمدن آنها به مرزهاي خراسان عنوان مي‏کند.
درباره اسلام آوردن ترکان، عاملي جز مهاجرت عالمان و صوفيان واعظ به آن ديار شناخته شده نيست.سرعت اسلام آوردن به گونه‏اي شگفت‏آور بود که به نوشته ابن اثير تنها يک بار به سال 435 ده‏ها هزار نفر در توابع بلاساغون و کاشغر مسلمان شدند و روز عيد قربان قرباني کردند.
سه فرزند سلجوق با نام‏هاي موسي، ميکائيل و ارسلان اسرائيل، رهبري اين ترکان صحرا گرد را عهده‏دار بودند.آنها در پي چراي احشام خود به دنبال به دست آوردن همراهي شاهان و اميران محلي بودند تا بتوانند زندگي کنند.طبعا در آن زمان، انديشه‏اي براي تصرف خراسان و ايران نداشتند.
روشن بود که ميان آنها و غزنويان درگيري پيش خواهد آمد، چرا که جمعيت گسترده آنها، هر اميري را به وحشت مي‏انداخت.در يکي از اين برخوردها يا ديدارها، اسرائيل فرزند سلجوق به دست محمود غزنوي افتاد و در زندان وي درگذشت.اين واقعه مي‏توانست، ذهنيت سلجوقيان را نسبت به غزنويان تيره و تار کند.
در سالهاي بعد، علي تگين که از سوي قراخانيان در بخارا حکم مي‏راند، سلجوقيان را به اتحاد با خود فرا خواند و در جنگ با التونتاش، امير غزنوي، از آنها استفاده کرد.درگيري‏هاي فراواني ميان سپاه مسعود غزنوي و سلجوقيان رخ داد.در آغاز غزنويان پيروز مي‏شدند، اما به مرور کار اين ترکان صحرا گرد که از هر جهت آماده هجوم بودند و شهر و تختگاه ثابتي نداشتند تا تصرف شود، دشوارتر مي‏شد.مقاومت و شجاعت اين قبيل اقوام بدوي، هميشه از شهرنشينان بيش‏تر و پايدارتر است.دو فرزند ميکائيل، يکي طغرل بگ و ديگر چغري بگ و نيز عمويشان موسي، عناصر فعال در رهبري اين گروه بودند.
به موازت ضعف دولت غزنوي، سلجوقيان هر لحظه سرزمين‏هاي بيش‏تري را تصرف مي‏کردند.مرو در سال 429 به دست آنان افتاد.پس از آن هرات و سپس نيشابور.اين شهرها که طي يک دوره طولاني، به شهرهاي آبادي تبديل شده بود، اکنون زير پاي ترکان صحرا گرد، گرفتار ويراني و خرابي شده بود تا جايي که درباره نيشابور آمده است: «آن ولايت چون زلف بتان پريشان و مانند چشم خوبان خراب است و به عليق چهارپايان (ترکمن‏ها) فرومانده» .
آخرين جنگي که به صورت جنگي سرنوشت ساز در آمد، جنگ سلطان مسعود با سلجوقيان در بيابان‏هاي ميانه مرو و سرخس بود.در اين درگيري، سپاه غزنوي شکست خورد و مسعود به نيشابور گريخت .وي حتي حاضر به اقامت در غزنه نيز نشد و به هند رفت و چندي بعد به دست سربازانش کشته شد.
پس از اين پيروزي، دو برادر با عمو نشستند و ضمن آن که دست اتحاد با يکديگر دادند، طبق روالي که از اميران سابق مي‏شناختند، مصمم شدند نامه‏اي به خليفه عباسي بنويسند و از او بخواهند تا آنها را تأييد کنند.اين نامه تحليلي از اوضاع آن روزگار و موضع سلجوقيان دارد که مطالعه آن جالب است.به همين دليل متن نامه را مي‏آوريم:
ما بندگان آل سلجوق گروهي بوديم همواره مطيع و هواخواه دولت و حضرت مقدس نبوي و پيوسته به غزو و جهاد کوشيده‏ايم و بر زيارت کعبه معظم مداومت نموده.و ما را عمي بود در ميان ما مقدم و محترم، اسرائيل بن سلجوق.يمين الدوله محمود بن سبکتگين او را بي‏جرمي و جنايتي بگرفت و به هندوستان به قلعه کالنجر فرستاد و هفت سال در بند داشت تا آن جايگه سپري شد.و بسياري از پيوستگان و خويشان ما را به قلاع باز داشت.چون محمود درگذشت و پسرش‏مسعود بجاي او بنشست، به مصالح ملک قيام نمي‏نمود و به لهو و تماشا مشغول بود...عاقبت بخت نيک روي نمود و دست باز پسين مسعود به نفس خويش با لشکري گران روي به ما نهاد...و مسعود شکسته و خاکسار و علم نگونسار پشت برگاشت و اقبال و دولت به ما گذاشت...شکر اين موهبت و سپاس اين نصرت را عدل و انصاف گسترديم و از راه بيداد و جور کرانه کرديم و مي‏خواهيم که اين کار بر نهج دين و فرمان امير المؤمنين باشد.


طغرل، تلاش براي تأسيس امپراطوري
طغرل مانند هر شاه ديگري که بنياد گذار سلسله‏اي در ايران بوده، سالهاي متمادي از عمرش را به جنگ پرداخت.زماني که خوارزم و خراسان زير سلطه سلجوقيان درآمد، آنها به سوي منطقه جبال حرکت کردند.پيش از آن، سرزمين خراسان ميان چهره‏هاي برجسته اين خاندان تقسيم شد .چغري در مرو، موسي يبغو در بست و هرات و سيستان و قاورد پسر بزرگ چغري به ولايت طبس و نواحي کرمان گماشته شدند.ابراهيم ينال، برادر مادري طغرل به ري و سپس همدان رفت.
طغرل به سال 433 گرگان و طبرستان را به تصرف خود در آورد.پيش از آن، ابراهيم ينال، ري و همدان را مورد تهاجم قرار داده و سپاهيانش، در همدان ترکتازي فراواني کرده بودند.زماني که وي به ري بازگشت، طغرل بدانجا وارد شد و شهر را در اختيار خود گرفت.او بقاياي اموال آل بويه و کاخ‏هاي آنها را تصرف کرد.سپس به سوي قزوين رفت.مردم اين شهر با پرداخت هشتاد هزار دينار شهر را از تهاجم ترکان نجات دادند.
طغرل به ري بازگشت و مصمم شد تا اصفهان را از تصرف فرامرز فرزند علاء الدوله کاکويه به درآورد.ابتدا مهاجماني را فرستاد که اطراف شهر را غارت کردند.زماني که فرامرز شنيد طغرل قصد اصفهان دارد، پيشاپيش، کسي را براي مصالحه فرستاد.اين مصالحه با پذيرفتن پرداخت مبلغي پول به طور سالانه انجام گرفت.پس از آن طغرل به همدان تاخت و گرشاسپ پسر علاء الدوله را اسير کرده شهر را به دست ناصر علوي ـ از خاندان علويان همدان ـ داد.حمله بعدي طغرل، در اعزام سپاه به کرمان بود.آن زمان کرمان زير سلطه آل بويه قرار داشت.ترکان در جنگ شکست خورده بازگشتند.
در سال 437 ترکان به فرماندهي ابراهيم ينال باز به همدان و دينور و کرمانشاه حمله کردند و تمامي اين مناطق را در تسلط خود در آوردند که اندکي بعد باز از دست دادند.در اينجا بود که براي نخستين بار نيروهاي بويهي بغداد با نيروهاي ترک مواجه شدند.سال بعد، طغرل اصفهان را محاصره کرد.فرامرز که پيمان شکني کرده بود، بار ديگر حاضر شد به نام طغرل خطبه خوانده و مالي به وي بپردازد.
در سال 439 طغرل با ابو کاليجار امير بويهي خوزستان و فارس مصالحه‏اي کرد و طبق آن قرار شد ابراهيم ينال، در همان محدوده جبال مانده و جلوتر نرود.روشن بود که اين مصالحه، حتي با ازدواج پسر ابو کاليجار با يکي از شاهدخت‏هاي سجلوقي، راه به جايي نمي‏برد.حمله ابراهيم ينال بر نواحي عراق، قتل و غارتي را به همراه داشت.پس از آن ابراهيم ينال، به همراه سپاهي تازه نفس که از ماوراء النهر آمده بود، به روميان تاخت و پيروزي‏هايي در آن نواحي به دست آورد.اين اقدام، در ادامه حرکت‏هايي که ترکان به عنوان جهاد با کفار داشتند، انجام گرفت.
ترکتازي‏هاي ابراهيم ينال و عدم تسليم همدان به برادر مادريش طغرل، سبب اختلاف ميان آنها شد.در جنگي که ميان آنان در گرفت، ينال شکست خورد و پس از تسليم شدن، مورد عفو طغرل قرار گرفت.
طغرل در سال 442 بار ديگر مجبور شد به اصفهان بتازد، زيرا فرامرز براي چندمين بار تعهدات خود را با وي زير پا نهاده بود.يک سال تمام شهر در محصاره بود تا آن که تسليم شد.اين بار طغرل براي نگهداري شهر، مجبور شد تا مرکز امارت خود را از ري به اصفهان انتقال دهد .
اين زمان قدرت طغرل تثبيت شده بود.خليفه عباسي طبق معمول خلعت و حکم فرستاد و در عوض، طغرل، ده هزار دينار همراه با هداياي نفيس ديگري براي خليفه و درباريان او فرستاد.
ترکان تا سال 443، افزون بر خراسان، منطقه جبال، شامل ري، همدان و اصفهان را در تصرف داشتند.در سال 444 به سوي فارس لشکر کشي کردند.ابتدا پيروزي‏هايي به دست آوردند.اما در نهايت در نزديکي شيراز شکست خورده بازگشتند.از سوي ديگر، شماري از سپاهيان طغرل، عازم عراق شده، برخي از مناطق آن را غارت کردند و مردم بغداد را به وحشت انداختند.آنچه در پيروزي‏هاي ترکان اهميت داشت، جداي از شهامت سپاه تازه نفس بدوي ترکان که سراسيمه به سوي غنائم مي‏تاختند، اختلافات امراي محلي حاکم در ايران بود.تقريبا در همه بخش‏ها، افراد سرخورده از بويهيان و ديگران به طغرل مي‏پيوستند و راهنمايان مناسبي براي پيروزي‏هاي بعدي وي بودند.طغرل نيز در برخورد با آنها راه اعتدال را پيشه کرده با خوش‏رويي از آنان استقبال مي‏کرد.براي نمونه، ابو علي فرزند ابو کاليجار ـ که سال 440 درگذشت و حکومت بغداد و عراق به فرزند ديگرش الملک الرحيم رسيده بود ـ حاکم بصره، پس از تصرف اين شهر توسط الملک الرحيم، به طغرل پيوست.همين شخص با سپاهي از ترکان، بار ديگر به بصره حمله کرد.بدين وسيله راه خوزستان را براي آنان گشود.
براي طغرل، هنوز زمان حمله به بغداد فرا نرسيده بود.طغرل در انديشه تصرف فارس و آذربايجان بود.در سال 445 فولاد ستون برادر الملک الرحيم به نام طغرل خطبه خواند.در سال 447 باز شهر به دست الملک الرحيم افتاد.دولت بويهيان در فارس تا سال 454 به درازا کشيد.
طغرل در سال 447 به شمال عراق لشکر کشيد و چندي به جنگ با روميان رفت.در راه برخي از اميران محلي را نيز ساقط کرد و آن ديار را در اختيار ترکمانان سلجوقي گذشت.اين زمان سپاه ترکان اندک اندک به عراق نزديک‏تر مي‏شد.


طغرل در بغداد
ما پيش از اين، از اوضاع نابسامان بغداد در اواخر دولت بويهي سخن گفتيم.اختلافات داخلي ميان ترکان و ديلمان، ظهور عياران، اختلافات فرقه‏اي و مذهبي و نيز اختلاف ميان خليفه و امير بويهي، سبب آشفتگي اوضاع در اين شهر شده بود.در اين زمان، يکي از فرماندهان ترک با نام بساسيري، با فاطميان مصر مرتبط شده، کوشيد تا زمينه تسلط آنها را در بغداد فراهم کند.ظهور اين پديده براي دولت عباسي بسيار خطرناک بود، زيرا فاطميان، نزديک به يک صد سال، رقيب بلامنازع عباسيان در خلافت بودند.اکنون ظهور بساسيري که خلعت از خليفه فاطمي مصر دريافت کرده بود، مي‏رفت تا بساط عباسيان را در بغداد جمع کند.
طغرل فرشته نجات دولت عباسي بود که بغداد را از دست دولت فاطمي نجات داد.اختلاف ميان بساسيري و خليفه و به دنبال آن آشفتگي وضع بغداد، مهم‏ترين‏عامل روي آوردن طغرل به بغداد بود.وي در ري، نيروهاي فراواني را فراهم آورد و به عاملان خود تا کرمانشاه دستور داد تا نيروهاي بيش‏تري را با تدارکات کافي آماده کنند.نمايندگاني نيز به خليفه فرستاد و اظهار اطاعت کرد.
آنچه در اينجا اهميت داشت اين که، افزون بر گستردگي حضور شيعيان امامي در بغداد، رخنه شيعيان فاطمي به اين شهر، خلافت عباسي را در معرض تهديد جدي قرار داده بود، و از سوي ديگر، ترکان، سنيان متعصبي بودند و به همين دليل، آمدن طغرل، براي خلافت سني بغداد، راه حل نجات آن از دست شيعيان بود.طبعا اين حرکت سخت مورد رضايت طوايف سني بغداد بود و از ناحيه آنها و نيز خليفه دامن زده مي‏شد.
ترکان بغداد که سالها با ديلميان دشمني داشتند، از سوي طغرل دلگرم شدند.اين نيز عامل ديگري براي حضور هر چه سريع‏تر طغرل در بغداد بود.با اين حال، روشن بود که حملات ترکان به نواحي ديگر، ذهنيت بدي را براي مردم بغداد ايجاد کرده و کمابيش وحشت آنها را گرفته بود.
طغرل از ري به سوي همدان و از آنجا به سوي حلوان رفت.زماني که احساس شد مقاومت در برابر طغرل بيهوده است، همه پذيرفتند تا خطبه به نام طغرل خوانده شده زمينه براي تسليم فراهم شود.طغرل با اجازه خليفه به بغداد در آمد.
پس از ورود وي به بغداد در سال 447، اتفاق شگرفي افتاد.يک حادثه کوچک، سبب شد تا مردم گمان کنند نيروهاي الملک الرحيم ـ آخرين سلطان بويهي ـ بر ضد طغرل وارد جنگ شده‏اند .مردم نيز دست بکار شده و هر ترک غزي را در هر محله يافتند، کشتند.تنها محله شيعه نشين کرخ به آنها پناه داده و از آنها محافظت کرد! اين سبب شد تا طغرل، عدنان پسر سيد رضي را که نقيب علويان بود خواست و از وي سپاسگزاري کرد.
از سوي ديگر ميان سپاه طغرل با ساير محلات درگيري پيش آمد که شمار فراواني کشته شدند و شهر نيز به تمام معنا غارت شد.پس از آرام شدن اوضاع، الملک الرحيم که به حضور طغرل آمده بود دستگير و در قلعه‏اي در شروان برده شد.طغرل، در طول سيزده ماه اقامت خود در بغداد با خليفه ديداري نداشت.تنهانمايندگاني بين آنها در رفت و شد بود.
طغرل نواحي عراق و خوزستان را ميان يارانش تقسيم کرد.براي نشان دادن تعصب سني‏گري خود، دستور داد تا مردم شيعه محله کرخ نيز نداي الصلاة خير من النوم را در اذان صبح بگويند .
سکونت ده‏ها هزار نفر از ترکان غز در بغداد، سبب سخت شدن زندگي بر مردم شد.به تدريج، فرياد اعتراض آنان بر ضد طغرل برخاست.در اين هنگام القائم عباسي به دنبال عميد الملک کندري، وزير طغرل فرستاد و اعتراض مردم را به او گوشزد کرد.پس از آن بود که طغرل تصميم گرفت تا به سوي موصل حرکت کند.وي در راه موصل، شهرهاي زيادي را به تصرف خود در آورد و در برخي از آنها، از جمله سنجار، شماري از مردمان را به قتل رساند.وي برادرش ابراهيم ينال را حاکم موصل کرد و در سال 449 به بغداد بازگشت.طغرل اين بار به حضور خليفه رفت و پنجاه هزار دينار همراه هداياي فراوان به او تقديم کرد.خليفه نيز وي را شاه عرب و عجم خواند.
در همين سال که سنيان در بغداد قدرت زيادي به دست آورده بودند، بر محلات شيعه نشين تاختند .از جمله خانه شيخ ابو جعفر طوسي عالم بزرگ شيعه، در معرض تهاجم واقع شده، کتابخانه‏اش غارت شد.
در سال 450 بساسيري، موصل را به تصرف خود در آورد.طغرل که سپاهيانش را در زمان نوروز پراکنده کرده بود، با شمار اندکي به آن سوي آمد، اما بساسيري موصل را رها کرد و رفت .ابراهيم ينال، برادر طغرل نيز از وي جدا شد و در همدان سر به شورش برداشت.طغرل در پي ابراهيم آمد، زيرا خطر او بيش از بساسيري بود، چرا که ممکن بود ابراهيم رهبري ترکان را به عهده گرفته و طغرل را از ميان ببرد.خروج طغرل از بغداد، سبب حمله بساسيري به اين شهر و تصرف آن شد.به دنبال ورود بساسيري، خليفه از شهر خارج شد و براي يک سال در بغداد، خطبه به نام خليفه فاطمي خوانده مي‏شد.وي دستور داد تا حي علي خير العمل در اذان مساجد بغداد گفته شود.ابن اثير نوشته است که او با مردم برخورد مناسبي داشت و هيچ گونه تعصب مذهبي به خرج نداد.به همين دليل، توده مردم هواي بساسيري را داشته و نيروهاي وفادار به طغرل، نتوانستند کاري از پيش ببرند.آنان‏در انتظار بازگشت طغرل باقي ماندند.
از سوي ديگر، نيروهاي اندک طغرل مجبور شدند با نيروهاي فراوان ابراهيم ينال روبرو شوند .بيش‏تر ترکان از ابراهيم دفاع کردند، زيرا او قول داده بود ترکان را به عراق باز نگرداند .ترکان از ماندن طولاني در عراق، با دشواري‏هايي که داشت خسته شده بودند.رسيدن نيروهاي کمکي آلپ ارسلان فرزند چغري داود ـ برادر طغرل ـ و جنگ آنها با ابراهيم، سبب شکست او شد.اين بار، بر خلاف نوبت پيش، وقتي طغرل به ابراهيم دست يافت، وي را کشت و خيالش را براي هميشه از بابت او آسوده کرد.
طغرل به عراق بازگشت و بساسيري که در ششم ذي قعده سال 450 وارد بغداد شده بود، درست در همان روز، در سال 451 از بغداد خارج شد.با رفتن وي، مردمان سني ساکن باب البصره بغداد، به محله شيعه نشين کرخ حمله کرده آن را غارت کردند.طغرل، بار ديگر خليفه عباسي را به بغداد آورد و به اين ترتيب دولت سلجوقي سبب حفظ خلافت عباسي از سقوط شد.طغرل، سپاهي هم در پي بساسيري فرستاد که وي را به دست آورده به قتل رساند.در سال 451، چغري داود برادر طغرل درگذشت و فرزندش آلپ ارسلان، که چند سال بعد به جاي طغرل نشست، به امارت خراسان رسيد.چغري طي سالها امارت، سلجوقيان را در خراسان استوار کرده بود.
طغرل در برابر خدمتي که به عباسيان کرد، با جسارت تمام دختر خليفه را خواستگاري کرد .خليفه، با همه کراهتي که از اين کار داشت، پس از اصرار زياد سلطان و وزيرش، بدان تن داد.اين جسارت تا آن زمان براي هيچ يک از بويهيان بغداد در ارتباط با خليفه عباسي پيش نيامده بود.پيوند ازدواج، در سال 455 انجام شد.همسر سلطان به ري آمد، اما سلطان ماه‏ها بعد عازم ري شد.وي اندکي پس از ورود به ري، در همان سال درگذشت! اکنون مدفن او در نزديکي ري قرار دارد، جايي که برج طغرل نام گرفته است.
ابن اثير نوشته است: طغرل مردي بود که مراقب نمازش بود و دوشنبه و پنج شنبه را روزه داشت.در عين حال، ظالم و سخت‏دل بود و سپاهش شبانه روز، آزادانه اموال مردم را غصب مي‏کردند ! بنابر اين، مي‏شود کسي هم نماز بخواند، هم ظالم‏باشد و هم سپاهيانش اموال مردم را غصب کنند.


فرمانروايي آلپ ارسلان
با مرگ طغرل، عميد الملک کندري وزير وي، سليمان بن چغري داود را که به قول راوندي کودک بود، به شاهي نشاند.اين کار مورد قبول امرا قرار نگرفت.آنان از آلپ ارسلان فرزند ديگر داود که امير خراسان بود، خواستند تا به ري آمده سلطنت را عهده‏دار شود.بدين ترتيب، دومين شاه سلجوقي در سال 455 قدرت را در ري به دست گرفت.
نخستين اقدام سلطان جديد آن بود که عميد الملک، وزير برجسته طغرل را دستگير کرد.عميد که خود دريافته بود ديگر پايگاهي ندارد، کار را به نظام الملک وزير آلپ ارسلان واگذاشت و کناره گيري کرد.هواداري مردم از وي، سبب ترس آلپ ارسلان شده، عميد الملک را دستگير کرد.به يقين، تحريکات مخالفان عميد الملک در خراسان، به ويژه نظام الملک، در اين اقدام مؤثر بوده است.عميد به مدت يک سال در مرو الروذ زنداني گرديد.پس از آن در سال 456 به دستور سلطان کشته شد.راوندي نوشته است: و نظام الملک در آن ساعي و راضي بود.
عميد الملک کندري، وزير طغرل، يکي از چهره‏هاي برجسته در ميان وزراي ايراني است.او حنفي متعصبي بود و به شدت بر ضد شافعيان فعاليت مي‏کرد.اين امر سبب تحريک برخي از عالمان شافعي مذهب خراسان شد.وي از طغرل اجازه گرفت تا در منابر خراسان بر رافضيان لعنت کنند .پس از آن دستور داد تا اشعريان را نيز لعن کنند.اين زمان، مذهب اشعري در ميان بسياري از سنيان شافعي خراسان گسترش يافته و عالماني چون ابو القاسم قشيري و ابو المعالي جويني طرفدار آن بودند.
پس از آن که لعن اشعريان شايع شد، آنان به عنوان اعتراض از خراسان بيرون رفتند.جويني به مکه رفت و به امام الحرمين شهرت يافت.زماني که نظام الملک شافعي به قدرت رسيد، وي را به خراسان بازگرداند.اقدام ناپسند کندري يکي از علل مهم گسترش اختلافات مذهبي در ايران آن روزگار است.
اکنون آلپ ارسلان وارث سرزميني وسيع و گسترده بود.در بسياري از مناطق، اميران محلي با قبول سلطه سلجوقيان، پرداخت مبلغي پول، و خواندن خطبه به نام سلطان سلجوقي، امارت موروثي خود را نگاه داشتند.در بغداد نيز به نام آلپ ارسلان خطبه خوانده مي‏شد.در دوران امارت آل بويه نيز، هيچ گاه سرزميني با اين وسعت در اختيار يک سلطان نشين وجود نداشت.
از سوي ديگر، ترکان که هنوز دو دهه از بيابانگردي‏شان نگذشته بود، به سرعت خود را با اوضاع جديد تطبيق داده و با استفاده از تشکيلات ديواني خراسان و وزيران برجسته‏اي مانند عميد الملک و نظام الملک، توانستند امور اين سرزمين وسيع را سامان دهند.
براي سلجوقيان نيز، همانند ساير سلطان نشين‏ها، اختلافات خانوادگي امري طبيعي بود.هنوز شش سال از کشته شدن ابراهيم ينال نگذشته بود که قتلمش عموي طغرل، بر ضد آلپ ارسلان شوريد .در جنگي که در گرفت، قتلمش کشته شد.به اين ترتيب بار ديگر وحدت به دولت سلجوقي بازگشت .فرزندان قتلمش در بخش مسلمان نشين مناطق آسياي صغير، قدرت خود را حفظ کرده، پس از گشودن سرزمين‏هاي تازه‏اي در آن ناحيه، سلسله‏اي را که در تاريخ با نام سلاجقه روم شهرت دارد، تأسيس کردند.
آلپ ارسلان پس از سرکوبي شورش قتلمش، به ري، که تا اين زمان مرکز امارت سلجوقيان بود، بازگشت.در طي سالهاي شاهي آلپ ارسلان، وي جنگ‏هايي با روميان داشت.او در سال 465 به آذربايجان رفت که در آنجا اميري از ترکمانان با نام طغدکين به جنگ با روميان مشغول بود .اين امير از آلپ ارسلان خواست تا در جهاد با کفار او را ياري کند.گفتني است که پيش از مهاجرت ترکمانان سلجوقي، شمار زيادي از طوايف ترکمان از سواحل خزر در آذربايجان و حتي مرکز ايران استقرار يافته بودند.
آلپ ارسلان، پسرش ملکشاه را با وزيرش به سوي روميان فرستاد.آنها به شهر مريم نشين حمله کرده و پس از ورود به شهر، به ويران کردن کليساها پرداختند.از آنجا به سوي شهرها و قلعه‏هاي ديگر رفته، مناطق زيادي را در حاشيه رود ارس به تصرف در آوردند.
پس از آن، آلپ ارسلان به سوي اصفهان و سپس کرمان رفت که برادرش قاوردحاکم آن شهر، بر وي شوريده بود.قاورد سر سلسله سلجوقيان کرمان به شمار مي‏آيد.با رفتن وي، شورش مزبور آرام گرفت.آلپ ارسلان براي دو فرزندش، دختري از قراخانيان ماوراء النهر و دختري از امير غزنه گرفت و به اين وسيله در اتحاد اين چند خاندان کوشيد.با اين حال، اختلافات خانوادگي کمابيش ميان خود سلجوقيان وجود داشت.کرمان بار ديگر در سال 459 شوريد و آلپ ارسلان مجبور شد تا بار ديگر به اين شهر يورش برد.از آن جا به فارس رفت و قلعه‏هاي فتح ناشده‏اي را گشود.به طور معمول، مبالغ هنگفتي دينار و درهم در اين قلعه‏ها نگهداري مي‏شد، که به تصرف در مي‏آمد.در برابر، تصرف اين قلعه‏ها نيز که از سوي صاحبانشان با حکمت انتخاب شده بود، بسيار دشوار بود.
گسترش قدرت سلجوقيان تا به آنجا رسيد که مردم حلب، بدون آن که رنگ سپاه سلجوقي را ببينند، مصمم شدند تا نام خليفه عباسي و آلپ ارسلان را در خطبه بياورند.دليل اين مطلب آن بود که مردمان حلب، شيعه بودند و ترس آن داشتند تا با آمدن سپاه ترکان، آنها را به دليل داشتن مذهب تشيع قتل عام کنند.اندکي پس از تصميم مردم حلب و امير آنها محمود بن صالح بن مرداس ـ از آل مرداس ـ ، آلپ ارسلان به سوي حلب آمد.
امير حلب با اظهار اطاعت، از حضور نزد سلطان خود داري کرد، اما سلطان قصد آن داشت تا به زور وارد شهر شود، به ويژه که مسأله مهم براي او به عنوان يک سلطان مدافع تسنن، آن بود که مردم شيعه اين شهر حي علي خير العمل در اذان مي‏گويند.شهر محاصره شد و عاقبت محمود، شبانه خود را به سلطان رساند.آلپ ارسلان وي را بخشيد و امارت شهر را به او واگذاشت .در عوض، مبالغ هنگفتي پول گرفت و بازگشت.اين يکي از سياست‏هاي اصولي او در سپردن شهرها به اميران شکست خورده همان شهرها بود.
براي آلپ ارسلان مهم آن بود که اذان شيعي در جايي گفته نشود.به همين دليل در سال 462 شريف مکه نزد وي آمد و به او بشارت داد که اکنون در مکه، خطبه به نام خليفه عباسي است نه المستنصر فاطمي.به علاوه، اذان شيعي نمي‏گويند! همين سبب شد تا از دست آلپ ارسلان هدايايي دريافت کند.شريف مکه در سال 467 بار ديگر خطبه به نام مستنصر فاطمي خواند.
آلپ ارسلان در طول ده سال حکومت خود، در عين حال که سراسر آن را به رفتن به اين سوي و آن سوي گذراند، کوشيد تا پايه‏هاي دولت خويش را استحکام بخشد.از يک سو به فتوحات روي آورد که خود سبب به دست آوردن غنايم فراوان، و نيز کسب وجهه و اعتبار مي‏شد.همچنين اميران محلي هر ديار را، با آن که مي‏توانست آنان را سرکوب کند، سرجايشان گماشت و به گرفتن مبالغي پول اکتفا کرد.اين سياست دو پهلويي بود که هم سبب آرامش منطقه مي‏شد و هم در صورت بروز بحران، خطرزا بود.
آلپ ارسلان با خليفه عباسي نيز به آرامي و بدون تهديد برخورد کرده حاضر نشد با رفتن به بغداد خود را در موقعيت دشوار رويارويي با خليفه يا اطرافيان او قرار دهد.معمولا خليفه در بغداد وزيري داشت، چنان که سلطان سلجوقي نيز امير الامرايي در آنجا مي‏گماشت .علاوه بر آن، وزير سلطان با وزير خليفه مي‏کوشيدند تا مشکلات دو طرف را حل کنند.شگفت آن که، نظام الملک دخترش را به فرزند ابن جهير، وزير القائم عباسي داد و بدين صورت روابط مستحکمي ميان آن دو درگاه ايجاد شد.اين قبيل ازدواج‏هاي سياسي در اين دوره تاريخي، بسيار گسترده و فراوان است.
آلپ ارسلان چند سال پيش از کشته شدنش که در سال 465 رخ داد، پسرش ملکشاه سلجوقي را که امير زاده‏اي نيرومندي اما بسيار جوان بود، به جانشيني گماشت.بدين ترتيب راه براي ادعاي ساير افراد خانواده بسته شد.
مهم‏ترين نقش را در اين دوره و دوران پسرش ملکشاه ـ که بيست سال بر قلمرو وسيع سلجوق حکومت کرد ـ نظام الملک عهده‏دار بود که در ادامه از او سخن خواهيم گفت.
وصف راوندي از اين سلطان سلجوقي خواندني است:
سلطان آلپ ارسلان پادشاهي بود با هيبت و سياست، تا زنده و کامکار و بيدار، دشمن شکن خصم افکن، بي‏نظير و جهانگير، تخت آراي و گيتي گشاي، قدي عظيم داشت و محاسني دراز، چنانک به وقت تير انداختن گره زدي و هرگزي تير خطا نکردي...و از سر محاسن تا سر کلاه او گويند دو گز بودي و هر رسول که پيش تخت او آمدي، بهراسيدي.


فرمانروايي ملکشاه سلجوقي
طغرل، بنيادگذار سلسله سلجوقي، تلاش زيادي براي به دست آوردن قدرت کرد.پس از وي، بهره آن قدرت را، آلپ ارسلان و فرزندش ملکشاه سلجوقي بردند.آنان در دوراني نسبتا آرام و در عين حال مقتدرانه و با عظمت سلطنت کردند.
ملکشاه تنها هيجده سال داشت که به پادشاهي کشوري به اين بزرگي رسيد.وي پس از بيست سال، در سن سي و هفت سالگي درگذشت.ممالک تحت سلطه وي، به قدري گسترده است که با قلمرو عباسيان در آغاز خلافتشان قابل قياس است.
ملکشاه بر سر سفره آماده نشست.راوندي به حق مي‏گويد: پدران سلطان ملکشاه جهانگيري کردند و او جهانداري.با اين حال، خود ملکشاه نيز تلاش زيادي از خود نشان داد.
ماوراء النهر با وجود دولت قراخاني، در اختيار ملکشاه بود.در بخش آذربايجان و ارمنستان، فرزندان قتلمش سلجوقي فتوحاتي داشتند که گر چه قلمروشان به مملکت ملکشاه ضميمه نشد، اما به هر روي تحت سلطه خاندان سلجوقي بود.زماني که سليمان فرزند قتلمش انطاکيه را تصرف کرد، خبر فتح آن را به ملکشاه نوشت و به او تبريک گفت.از سوي ديگر مناطق مرکزي ايران تا جنوب ايران به طور کامل تحت سلطه اين شاه قدرتمند بود.همچنين سرزمين‏هاي عربي، از شمال عراق تا شام و از آن سوي تا جزيرة العرب همه در اختيار سلجوقيان قرار گرفت.
با مرگ آلپ ارسلان، ملکشاه به سرعت به سوي ري حرکت کرد.اين اقدام از آن روي بود که احتمال شورش برخي از اميران سلجوقي بود، طبعا تسلط آنها بر ري که کليد اصلي تسلط بر اين قلمرو وسيع بود، دشواري زيادي به همراه داشت.قاورد برادر آلپ ارسلان، حاکم کرمان به سوي ري تاخت.ملکشاه نيز با سپاه خويش به سوي وي رفت.آنها در کرج ابو دلف با يکديگر مصاف دادند .سپاه قاورد شکست خورد و خود وي، اندکي بعد دستگير و کشته شد.با اين حال، ملکشاه کرمان را به فرزندان او سپرد.
ملکشاه سلجوقي اصفهان را به عنوان پايتخت انتخاب کرد.به همين دليل در طول سالهاي سلطنت خود به آبادي اين شهر همت گماشت.راوندي نوشته است: از جهت دار الملک و نشست خويش از همه ممالک اصفهان اختيار کرد و آنجا عمارت‏هاي بسيار فرمود در شهر از کوشک‏ها و باغ‏ها» .اين مرکزيت در کنار درايت و ذکاوت نظام الملک سبب شد تا دامنه اين دولت تا اين حد گسترش يافته و آرامش و ثبات بر آن حکمفرما باشد.
روابط ميان ملکشاه و القائم عباسي (م 467) بسيار خوب بود.در اوايل سال 466 القائم، حکم سلطنت ملکشاه را توسط گوهر آيين نزد وي فرستاد.
با مرگ آلپ ارسلان و بازگشت ملکشاه از ماوراء النهر، حاکم سمرقند، برخي نواحي، از جمله ترمذ را به تصرف خود در آورد که سبب رفتن ملکشاه به آن ديار و بيرون راندن وي از بلخ و سمرقند شد.او آن سرزمين را به برادرش شهاب الدين تکش داد.تکش در سال 473 بر ملکشاه شوريد، اما کار با صلح تمام شد.وي در سال 477 نيز بار ديگر سر به شورش برداشت که سرکوب شد.
مقتدي خليفه وقت عباسي دختر ملکشاه را در سال 474 خواستگاري کرد که دختر، مشروط به آن که خليفه همسر و کنيز ديگري نداشته باشد، حاضر به قبول اين ازدواج شد.خليفه شروط را پذيرفت و ازدواج صورت گرفت! گويا عروس به سال 480 عازم خانه بخت شد و در سال 482 با يک فرزند از خليفه به صورت قهر به اصفهان بازگشت.
ملکشاه سفرهايي به کرمان و خوزستان داشت که براي آرام کردن و تثبيت اوضاع سياسي آن مناطق انجام مي‏شد.او در سال 479 به حلب رفت و پس از گشودن آن، به بغداد وارد شد.نظام الملک نيز در اين سفر سلطان سلجوقي را همراهي مي‏کرد.آنها با يکديگر مرقد امام موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ و نيز معروف کرخي و احمد بن حنبل را زيارت کردند.روزهاي بعد، سلطان و وزير به زيارت قبر امير المؤمنين و امام حسين ـ عليهما السلام ـ رفتند.
در همين سفر، نظام الملک وارد مدرسه نظاميه بغداد شد، به کتابخانه مدرسه رفت و ساعتي به مطالعه کتاب‏ها پرداخت.آنها در سال 480 به اصفهان بازگشتند.
سلطان در سال 482 بار ديگر با سپاهي بي‏کران عازم ماوراء النهر شد و تا کاشغر رفت و بار ديگر نفوذ خود را در اين مناطق تثبيت کرد.
سلطان و وزير، يک بار ديگر به سال 484 به بغداد رفتند و سپس به اصفهان‏بازگشتند.در سال 485 بار ديگر سفر بغداد پيش آمد که خواجه در صحنه ـ شهرکي ميان همدان و کرمانشاه ـ توسط يکي از فدائيان اسماعيلي کشته شد.برخي از نقل‏هاي تاريخي حکايت از آن دارد که در اصل سلطان يا تاج الملک که رقيب نظام الملک بوده، در اين کار دست داشته‏اند.
سي و سه روز پس از آن، سلطان نيز در بغداد به دليل بيماري ناشناخته‏اي درگذشت.هم اکنون مقبره‏اي در خيابان احمد آباد اصفهان، کوچه خواجه نظام الملک وجود دارد که گفته مي‏شود هر دوي آنها در کنار يکديگر در آنجا دفن شده‏اند.امير معزي شاعر در اين باره گفت:
رفت در يک مه به فردوس برين دستور پير***شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر
کرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشکار***عجز سلطاني ببين و قهر يزداني نگر
راوندي در وصف ملکشاه نوشته است:
سلطان ملکشاه صورتي خوب داشت و قدي تمام، بالي افراشته و بازوي قوي، به ضخمي مايل بود، محاسني گرد، رنگ چهره سرخ سپيد، يک چشم اندک مايه شکسته داشتي از عادت نه از خلقت، جمله سلاح‏ها کار فرمودي و در سواري و گوي باختن به غايت چالاک بود.
بزرگي قلمرو ملکشاه از مرز چين تا بلاد شام بوده و اين وسعت از هر جهت شگفت‏انگيز است .نوشته‏اند که نظام الملک، اجرت ملاحاني که در رود جيحون کار مي‏کردند، بر خزانه شهر انطاکيه در غرب نوشت.ملاحان نزد سلطان «فرياد کردند که ما قومي درويشانيم.معيشت ما از اين آب است، و اگر جواني ازينجا به انطاکيه رود، پير باز آيد.»
وقتي سلطان دليل اين اقدام نظام الملک را پرسيد، وي گفت: «اي خداوند! ايشان را به جايي رفتن حاجت نباشد.حواشي ما برات ايشان به زر نقد باز خرند.بنده اين را از جهت تعظيم ملک و بسطت پادشاهي فرمود تا جهانيان بدانند که فسحت مملکت ما و نفاذ حکم پادشاه از کجا تا کجاست و ناقلان در تاريخ بنويسند.»


وزارت نظام الملک
راوندي نوشته است: «و در مملکت او، وزير نظام الملک محترم و ممکن و مستولي بود.دوازده پسر داشت، به هر يک شغلي و ولايتي داده بود.» نظام الملک نه تنهاوزير ملکشاه است بلکه عالمي انديشمند، وزيري برجسته و چهره‏اي تابناک در فرهنگ اسلامي ايران است.البته نقاط ضعفي نيز دارد، اما به هر روي، در تاريخ وزارت، کمتر کسي را با درايت او مي‏توان يافت .بهتر است مروري بر زندگي او داشته باشيم.از همان روزگار اين شعر مانده است که:
هزار سال ببايد تا خردمندي***ميان اهل کفايت، نظام نام شود
ابو علي حسن بن علي طوسي، فرزند يکي از دهقانان طوس بود که به سال 408 به دنيا آمد.پدرش از سوي غزنويان در طوس منصبي داشت که پس از فروپاشي قدرت غزنويان، به اجبار به غزنه رفت.خواجه سه چهار سالي در آنجا بود و در اين فاصله در ميان اهل ديوان به فراگيري فنون دبيري اشتغال داشت.پس از آن به بلخ رفت و اندکي بعد، زماني که چغري داود، برادر طغرل، امير خراسان بود، به مرو رفت.وي در مرو به کارهاي ديواني اشتغال داشت و از زماني که آلپ ارسلان به جاي پدرش نشست، وزارت او را عهده‏دار شد.
با مرگ طغرل در سال 455، سلطنت به آلپ ارسلان رسيد و نظام الملک که از پيش وزير او بود، در اين سمت باقي ماند.پس از آن بود که موقعيت خواجه روز به روز، رو فزوني گذاشت.وي در طول ده سال وزارت با آلپ ارسلان، با نهايت زيرکي امور را اداره کرد و اجازه نداد تا کسي موقعيت او را به خطر بيندازد.
پس از مرگ آلپ ارسلان، با تلاش زيادي ولي عهد جوان او، ملکشاه را به تخت نشاند و در برابر همه مدعيان سلطنت سخت ايستاد.مي‏توان يقين داشت که ملکشاه بدون خواجه نمي‏توانست به آساني بر تخت بنشيند.
قدرت نظام الملک در دوره ملکشاه به اوج خود رسيد.او از روز نخست، حکومت وي را که جواني بي‏تجربه بود، استوار ساخت.ملکشاه که از موقعيت برجسته و فکر صائب او آگاه بود، در همان آغاز کار، اختيار تمامي امور را به وي واگذار کرد و از همه کارگزاران خواست تا در فرمان او باشند.به علاوه، شهر طوس را به اقطاع به نظام الملک واگذار کرد.
خواجه در طي بيست سال وزارت ملکشاه، قدرت بي‏چون و چرايي داشت.وي ولايات مختلف و نيز کارهاي اداري مهم را به فرزندانش سپرده بود و طبعا خود و فرزندانش در پرتو اين وزارت به مال و منال فراواني رسيده بودند.شگفت آن که‏کار فرزندان خواجه به جايي رسيد که يک بار مؤيد الملک حاضر به اطاعت از فرمان ملکشاه نيز در سپردن شغل مناسبي به يکي از دبيران معزول نشد و گفت: چون سوگند ياد کرده که به او کار ندهد، نمي‏تواند فرمان سلطان را اطاعت کند.اين اقدام، خشم سلطان را برانگيخت و سبب عزل مؤيد الملک شد.
به هر روي، موقعيت خواجه به طور طبيعي، حسد بسياري را برانگيخت و سبب شد تا دشمنانش در دربار سلطان براي وي سعايت کنند.يکي از اين افراد، تاج الملک از مردمان فارس بود که پس از خواجه به وزارت رسيد.افزون بر آن، ترکان خاتون، همسر ملکشاه که مي‏خواست پسرش محمود را به ولايت عهدي بگمارد، و خواجه با آن موافق نبود، سخت نزد سلطان از او بدگويي مي‏کرد.در واقع، دربار ملکشاه، ميانه‏اي با وزير نداشت و اين تنها قدرت و درايت خواجه بود که با وجود دشمنان فراوان، توانست بيست سال بر مسند وزارت تکيه بزند و حمايت سلطان را به همراه داشته باشد.
عاقبت اين بدگويي‏ها در سلطان اثر کرد تا آن که «به نظام الملک پيغام داد که تو با من در ملک شريکي و بي‏مشورت من هر تصرف که مي‏خواهي مي‏کني و ولايت و اقطاع به فرزندان خود مي‏دهي.ببيني که بفرمايم دستار از سرت بردارند.او جواب داد که، آنک ترا تاج داد، دستار بر سر من نهاد.هر دو درهم بسته‏اند و با هم پيوسته.»
اين حکايت را به عبارتي ديگر هم نقل کرده‏اند: سلطان گفت: اگر مي‏خواهي، بفرمايم که دوات از پيش تو برگيرند.وزير پيغام داد: «دولت آن، به اين دوات بسته است، هر گاه اين دوات برداري، آن تاج بردارند.»
شگفت آن که، ميان قتل نظام الملک و مرگ ملکشاه تنها سي و سه روز فاصله بود.


نظام الملک و نظاميه‏ها
تا اين زمان، مدارس اندکي در دنياي اسلام وجود داشت و بيش‏تر آموزش‏ها در مساجد انجام مي‏گرفت.در دوران آل بويه چند دار العلم ساخته شد، اما حرکت مدرسه سازي گسترده نبود .تا آن زمان و پس از آن نيز مدارس، توسط سلاطين و اميران ساخته مي‏شد.
اقدامي که نظام الملک به آن دست يازيد، آن بود که سياست مدرسه سازي را استوار کرد و مدارسي هم شکل تأسيس کرد که آنها را نظاميه ناميدند.اين مدارس، در اصل براي تدريس فقه شافعي و کلام اشعري بود.به همين دليل، نوعي رقابت با حنابله و حنفيان داشت.اين به رغم آن بود که نظام الملک در مراسم افتتاحيه نظاميه بغداد گفته بود که هدفش از تأسيس اين مدرسه، تنها رواج مذهب سنت بوده و بر آن نيست که اين مدرسه سبب اختلاف ميان مردم باشد .اشاره وي مي‏توانست به رواج مرام اسماعيليه در ميان مردمان عراق و ايران باشد.
آن زمان، مدرسه الازهر مصر توسط خلفاي فاطمي به قصد تربيت داعيان و مبلغان ايجاد شده بود.به هر روي نظام الملک هدف مذهبي خاص نيز داشت و به همين دليل تصريح کرده بود که مدرسان، واعظان و کتابداران نظاميه بغداد مي‏بايست شافعي باشند.
استفاده از استادان شافعي خراسان در نظاميه بغداد، و دخالت مستقيم او در تعيين استادان، نشان از آن داشت که خواجه، دقيقا اهداف مذهبي خاص خود را دنبال مي‏کرده است.البته در سالهاي بعد، اجازه خليفه نيز براي تدريس عالمان در نظاميه معتبر دانسته شد.گفتني است که افزون بر درس، مجلس وعظي در اين مدارس وجود داشت که مردمان به طور آزاد در آنها مشارکت مي‏کردند.
بناي مدرسه نظاميه بغداد از سال 457 در کنار رود دجله آغاز شد.زميني با مساحت بسيار زياد و ساختماني زيبا که تا قرن‏ها بعد از آن سرپا بود و تني چند از مورخان قرن ششم و هشتم از بناي بزرگ و زيباي آن ياد کرده‏اند.مدرسه مزبور در طي دو سال ساخته شد و نام خواجه نظام الملک بر تارک آن حک گرديد.او دويست هزار دينار براي بناي آن خرج کرد و سالانه پانزده هزار دينار مخارج آن مدرسه از جمله شهريه دانش پژوهان بود که از خزانه نظام الملک يا موقوفاتي که وي معين کرده بود، پرداخت مي‏شد.
افتتاح رسمي نظاميه بغداد در ذي قعده سال 459 با حضور شماري از علماي بزرگ بغداد بود .در اين مدرسه، افزون بر محلي براي تدريس و وعظ، کتابخانه بزرگي نيز وجود داشت که کتاب‏هاي زيادي براي آن خريداري شده و يا توسط مردم به خواجه اهدا شده بود.
گذشت که مدرسه نظاميه، تقريبا در انحصار عالمان شافعي مذهب بود.در آنجا هر کسي بر خلاف عقايد اهل سنت، آن هم مذهب شافعي و اشعري سخني مي‏گفت، اخراج مي‏شد.يکي از عالمان اديب شيعه که به صورتي در آن مدرسه نفوذ کرده و به تدريس ادبيات مشغول بود، با اندک اشارتي به اعتقادات خود، از مدرسه اخراج شد.در عين حال، نظاميه بغداد، شور و شوقي بزرگ براي تحصيل در ميان مردم ايجاد کرد، به ويژه که در آن کمک هزينه‏اي نيز براي دانش پژوهان پرداخت مي‏شد.
نظاميه بغداد تا قرن‏ها بر پا بود و يک بار نيز آتش سوزي بزرگي در آن پديد آمد که خوشبختانه کتابخانه آن محفوظ ماند.مدرسه مزبور در قرون بعد نيز در اختيار نوادگان نظام الملک قرار داشت.اين مدرسه مزبور در قرون بعد نيز در اختيار نوادگان نظام الملک قرار داشت.اين مدرسه در سال 681 توسط عطاملک جويني ـ نويسنده کتاب تاريخ جهانگشاي ـ تجديد بنا شد.مدرسه نظاميه بغداد تا سال 727 که ابن بطوطه از آن ديدن کرده، سرپا بوده است.
نظاميه تنها در بغداد نبود، بلکه به صورت سلسله مدارس زنجيره‏اي بود که در بسياري از شهرهاي آباد آن روزگار تأسيس شد.در نظاميه بغداد، بسياري از عالمان برجسته آن روز عالم اسلام تدريس مي‏کردند.نظاميه اصفهان نيز در اختيار خاندان خجندي بود که رهبري شافعيان شهر را بر عهده داشتند.صدر الدين خجندي استاد نظاميه، آن اندازه شهرت داشت که نظاميه اين شهر را صدريه مي‏ناميدند.درآمد موقوفات اين مدرسه را ـ سالانه ـ ده هزار دينار نوشته‏اند .در مرو، طوس، بلخ، هرات، بصره و موصل نيز مدارسي با نام نظاميه وجود داشت.
يکي ديگر از مدارس مهم نظاميه، نظاميه شهر نيشابور بوده است.در فرماني از سلطان سنجر، براي تعيين خواجه محيي الدين محمد بن يحيي به عنوان مدرس اين مدرسه، از مدرسه نظاميه با تعبير «مشهورترين مدارس جهان و عزيزترين بقاع طلبه علم» ياد شده است.گفتني است که بر اساس همين فرمان، چنين به دست مي‏آيد که در چنين حکمي، يک عالم برجسته، نه تنها به عنوان مدرس، بلکه به عنوان سرپرست مدرسه تعيين مي‏شده است.در آن حکم آمده است:
واجب ديديم بل که عين فرض دانستيم بعد از استخاره از حضرت عزت الهي، مدرسه نظاميه که مشهورترين مدارس جهان و عزيزترين بقاع طلبه علم است، به محيي الدين سپردن و منصب تدريس که اشرف المناصب است، به وي ارزاني داشتن و مصالح فقها و مدرسه و اوقاف و ترتيب هر چه بدان مضاف است و منسوب در عهده علم و عفت و ديانت او کردن.
کتاب: از طلوع طاهريان تا غروب خوارزمشاهيان، ص 257
نويسنده: رسول جعفريان


نوشته شده در   يکشنبه 28 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ