دوشنبه 7 بهمن 1398 | Monday, 27 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 28 آذر 1389     |     کد : 7230

دولت غزويان (1)

دولت غزويان (1)

دولت غزويان (1)
غزنويان در غزنه
زماني که خراسان تحت سيطره سامانيان بود، غلامان ترک، به مانند ساير نقاط شرق اسلامي، اميران نظامي دولت‏ها به شمار مي‏رفتند.برخي از آنها که نفوذي به دست آورده و زيرکي و ذکاوتي داشتند و سال‏ها در محلي به خدمت مشغول بودند، در پي استقلال بر مي‏آمدند.آنها در آغاز اعتماد امير يا خليفه را جلب کرده، سپس ثروتي که با آن بتوانند سپاهي را حفظ کنند، فراهم مي‏کردند و در نهايت در فرصت مناسب، دولتي را تأسيس مي‏کردند.
داستان غزنويان، با يکي از اين سرداران ترک با نام الپتگين که سپهسالار خراسان بود، آغاز شد.وي از آن روي که در توطئه بر ضد امير ساماني ناکام مانده بود، با سربازان تحت امر خود به غزنه رفت و در آنجا قدرت را به دست گرفت.اين شهر که اکنون ايالتي در کشور افغانستان است، در جنوب شرقي کابل قرار داشته و هم مرز با هند از شرق و زابلستان در جنوب بود.
پيش از آن، الپتگين، غلامي ترک با نام سبکتگين را خريداري کرده بود.اين شخص ـ که اندکي بعد سرسلسله غزنويان شد ـ از ترکان کافر ماوراء النهر بود که در جنگ‏هاي قبيله‏اي به اسارت در آمده و در اين سوي به الپتگين فروخته شده بود.بعدها، تبارنويسان، خاندان وي را به يزدگرد ساساني رساندند! بارها گفته‏ايم، اين همان چيزي است که درباره سامانيان، صفاريان و بويهيان نيز گفته شده و هيچ کدام از اساسي برخوردار نيست.
از آنجا که سبکتگين هوش و ذکاوت خاصي از خود نشان داده بود، به تدريج نزدالپتگين موقعيت بالايي يافت و به منصب رياست حاجبان او رسيد.او با دختر الپتگين نيز ازدواج کرد که نتيجه آن فرزندش اسماعيل بود که بعدها امارت بخشي از قلمرو وي را عهده‏دار شد.
با مرگ الپتگين، امارت غزنه و زابلستان ابتدا به دو فرزند الپتگين، اسحاق و بلکاتگين و سپس به سبکتگين رسيد.
آن زمان غزنه در کنار کافرستاني با نام سرزمين غور بود که هنوز توده مردم آن به اسلام نگرويده بودند.به علاوه، هم مرز با هند بود که تا آن زمان پاي مسلمانان به آن ديار باز نشده بود.از سوي ديگر، براي يک امير نشين مسلمان که در مناطق هم مرز با کفار امارت مي‏کرد، آن چه سبب افتخار بود، جنگ با کفار و توسعه اسلام بود.افزون بر آن اين جنگ‏ها مي‏توانست غنائمي به همراه داشته باشد و ثروت و دولت بيش‏تري را نصيب امير و مسلمانان کند.به همين دليل سبکتگين، جنگ بر ضد کافران را آغاز کرد.عتبي نوشته است:
پس روي به جهاد کفار و قمع اعداي دين آورد و ناحيت هندوستان که مسکن دشمنان اسلام و متعبدان اوثان و اصنام بود دار الغزو ساخت و همواره بر آن اطراف و اکناف مي‏تاخت و شرر شرک که از آتش خانه‏هاي آن نواحي زبانه مي‏زد، به زخم تيغ آبدار مي‏نشاند و معابد و معاهد آن خاکساران بر باد مي‏داد و به جاي آن مساجد و مشاهد بنياد مي ‏نهاد.
پس از آن شهر بست را به سال 367 و بعد از آن قصدار را به قلمرو خود افزود.وي در بست، يکي از اديبان و عالمان آن ديار را با نام ابو الفتح بستي به همراهي برگزيد که طي سالها مشاور نزديک او و فرزندش سلطان محمود بود.او شاعري زبردست بود که بسياري از اشعارش در وقايع و فتوحات زمان اين پدر و فرزند، در تاريخ يميني آمده و مناسبات دوستانه و فرهنگي زيادي با فرهيختگاني چون ابو بکر خوارزمي و ابو منصور ثعالبي داشته است.
پس از آن، سبکتگين باز «عزم غزو کفار» کرده «روي به ديار هند آورد و به قمع ملاعين آن ديار و مدابير آن کفار مشغول شد.» در نبردهاي بعدي، باز سبکتگين به ديار هند تاخت و «تا نواحي لمغان که معمورترين بلاد نواحي او [جيپال، شاه هند] بود مستخلص و مصفي کرد و ديگر نواحي از آن ديار بستد و معابد و بيع و کنشتهاي‏ايشان خراب کرد و به جاي آن مساجد بنياد نهاد و شعار اسلام ظاهر گردانيد.»
اين اقدامات، سبب شهرت خاندان غزنوي شد، به طوري که باز به قول عتبي «بشارت آن فتوح به اقاصي و اداني جهان برسيد و ذکر آن مساعي همه عالم مستفيض و منتشر شد و کافه اهل اسلام بدان شادي‏ها نمودند و مسرت‏ها فزودند.»
روزگار سامانيان در اواخر قرن چهارم رو به ادبار و زوال بود.به سال 383، بخارا توسط بغراخان، امير ترکستان ـ از سلسله خانيان ـ مورد حمله قرار گرفت و پس از شکست سپاه ساماني، شهر اشغال شد.اين زمان ابو علي سيمجور امارت خراسان را داشت و آنچه نوح از او خواست تا به وي کمک کند، اقدامي نکرد.از خوش اقبالي نوح، بغراخان نتوانست در بخارا بماند، بنابراين بخارا را به قصد ترکستان ترک کرد و نوح بن منصور به تخت‏گاه خويش باز گشت.
امير ديگري که اين زمان طمع در کار سامانيان داشت، فائق خاصه، از وابستگان پيشين دربار ساماني بود که در نواحي خوارزم قدرتي بهم زده بود.وي به بخارا تاخت، اما کاري از پيش نبرد.پس از آن به خراسان آمد و به ابو علي سيمجور دشمن ديگر سامانيان پيوست.
روشن بود که اتحاد دو دشمن، تا چه اندازه براي شاه ساماني خطرناک بود.او مي‏بايست دست به دامان کسي مي‏شد که توان مقابله با سيمجور و فائق را داشته باشد.اين شخص کسي جز سبکتگين نبود، کسي که اين زمان شهرتي به دست آورده و قدرتي فوق العاده بهم زده بود.به گفته عتبي «قرعه اختيار بر ناصر الدين سبکتگين افتاد که از بزرگان اطراف بود و در فتح ابواب خير و قيام به مصالح عالم و اهتمام به مناجح خلق و تقويت دين و نصرت کلمه حق، معروف و موصوف بود.»


غزنويان در خراسان
با دعوت نوح ساماني از امير غزنوي، راه براي ورود غزنويان به خراسان باز شد.آمدن به خراسان، با شهرت اين سرزمين، چيزي نبود که سبکتگين از آن چشم پوشي کند.نوح و سبکتگين در کش با يکديگر ملاقات کردند و قرار بر آن شد تا سبکتگين به غزنه بازگشته نيروي لازم را براي اين کار فراهم کند.
از سوي ديگر، سيمجور نيز از بويهيان ري استمداد جست و به اين ترتيب، باز به نوعي جنگ ميان سامانيان و بويهيان در گرفت که دو گروه کوچکتر غزنوي‏و سيمجوري به نمايندگي آنها اين جنگ را اداره مي‏کردند.
نيروهاي دو طرف آماده کارزار شدند.ابتدا سيمجور از امير غزنه خواست تا وساطت کند و صلحي برقرار سازد.کار مصالحه پايان يافت، اما حمله برخي از افراد سپاه سيمجور به سپاه امير غزنه، کار را به جنگ کشاند.اين زمان، فرزند سبکتگين، يعني محمود غزنوي نيز در سپاه پدر بود.
در جنگ خونيني که درگرفت، سپاه تازه نفس غزنوي، توانست سپاه دشمن را قلع و قمع کرده و پيروزي سامانيان را که در اصل، آغاز پيروزي غزنويان بود، به ارمغان آورد.نوح ساماني، لقب ناصر الدين را به سبکتگين و لقب سيف الدوله را به فرزندش محمود داد و خراسان را به او واگذاشت.آنها در نيشابور اقامت گزيدند و به مانند بسياري از دولت‏هاي تازه به دوران رسيده براي جلب نظر مردم، «در نيسابور بساط عدل و رأفت و انصاف و معدلت بگستردند و رسوم محدث و بدعت‏هاي مذموم و قوانين جور باطل گردانيدند و کافه رعايا و زيردستان را در کنف امن و راحت بداشتند.»
به تدريج کار فائق و سيمجور خاتمه يافت.اين زمان، غزنويان با سه پديده مختلف رو به رو بودند:
نخست حکومت ايلک خان در ترکستان که پس از بغراخان، در پي تسخير بخارا و سمرقند بودند .
دوم سامانيان که غزنويان ادعاي حمايت و صيانت دولت آنها را داشتند، اما روشن بود که بايد تکليف خود را با آنها روشن مي‏کردند.
سوم آل بويه که در مرز غربي آنها بودند و لاجرم با آنها درگير مي‏شدند.آنها به طور معمول حامي خاندان سيمجور در برابر غزنويان و سامانيان بودند.
سبکتگين که از شر ابو علي سيمجور و فائق خلاص شده بود، با هجوم ايلک خان روبرو شد.ايلک خان ضمن نامه‏اي به سبکتگين، از دولت ساماني گله کرده و از اين که دولت مزبور به ملاهي و شهوات مشغول شده و از جهاد روي گردانده، خواستار نابودي آن شد، اما سبکتگين از پذيرش خواست ايلک خان که خواستار اتحاد آنها براي حذف سامانيان و تقسيم بلاد و آغاز جهاد بر ضد «کفار ترک و هند و اظهار حق و نصرت کلمه دين و قمع اهل شرک و عناد و قهر حزب فسق و فساد» شده بود، خودداري کرد.چيزي به جنگ نمانده بود که کار به صلح انجاميد.در اين مصالحه مقرر شد تا سمرقند را به فائق خاصه، که به ايلک خان پناهنده شده بود، واگذار کنند.
در اين روزگار، سبکتگين در بلخ و فرزندش محمود در نيشابور امارت مي‏کردند.سبکتگين در شعبان سال 387 درگذشت.جانشين او به طور طبيعي، فرزندش محمود غزنوي بود.


سلطان محمود غزنوي
زماني که سبکتگين درگذشت، غزنه به دست فرزندش اسماعيل و نيشابور در اختيار محمود بود .درست مانند ديگر امپراطوري‏ها که معمولا گرفتار اختلافات خانوادگي مي‏شوند، ميان اين دو برادر نيز اختلاف آغاز شد.حضور اسماعيل ـ نواده الپتگين ـ در بلخ که محل استقرار پدرش بود، به معناي آن بود که وي جانشين اصلي پدر به شمار مي‏آيد.اسماعيل عنصري سبک سر بود و قصد براندازي محمود را داشت.در برابر، محمود در هوش و ذکاوت و سابقه و سن از وي پيش‏تر بود.تلاش محمود براي مصالحه با برادر به جايي نرسيد.در نهايت ميان آنان، جنگ خونيني درگرفت که به قول عتبي «امير سيف الدوله حمله کرد و از ميغ تيغ، سيلاب خون در کوه و هامون براند و چهره سبز رنگ بنات هند را از گلگونه خون ابناي حرب ارغواني کرد .» محمود پيروز شد و در کنار جنازه کساني که در جنگ کشته شده بودند با برادر صلح کرد و همه چيز خاتمه يافت.اکنون محمود سلطان شد، در حالي که پدرش را با اين لقب نمي‏خواندند .
در حالي که محمود بر بلخ و غزنه مسلط شده بود، خراسان از دست رفت و بکتوزون ترک بر آنجا چيره شد.وي از امير ساماني خواست تا خراسان را به او باز پس دهد، اما امير به وي توصيه کرد تا همان بست و بلخ و هرات را داشته باشد.روشن بود که محمود از خراسان که تسلط بر آن، نشانه دولت و قدرت در جهان اسلام بود، نمي‏گذشت.وي راهي نيشابور شد و وقتي شنيد که امير ساماني نيز رو به نيشابور مي‏آيد، در مرو الرود فرود آمد.عاقبت ميان سپاه محمود و عبد الملک بن نوح و سردارش بکتوزون جنگي پيش آمد که در آن امير ساماني شکست خورد و به بخارا بازگشت.
تا اين زمان، غزنوي‏ها خود را به نوعي همراه با سامانيان مي‏ديدند، اما جنگ‏مزبور آنها را رو در روي يکديگر قرار داد و منجر به نابودي سامانيان و جانشيني غزنويان شد.
بازگشت محمود به هرات، راه را براي بازگشت بکتوزون به نيشابور و دعوت به نام امير ساماني هموار کرد.محمود بازگشت و بار ديگر سپاه ساماني را از خراسان بيرون راند.وي برادرش نصر را به سپهسالاري نيروهاي خراسان گماشت و به بلخ بازگشت.
در سال 389 هجري، ايلک خان ترک به بخارا آمد و پس از آن که از سر دوستي وارد بخارا شد، تمامي خاندان ساماني را زنداني کرد و به قدرت اين سلسله که اين زمان چيزي جز بخارا و حوالي آن را در اختيار نداشتند، خاتمه داد.روشن بود که با وجود سردي روابط سامانيان و غزنويان که درباره خراسان پيش آمده بود، جاي حمايت از سامانيان توسط غزنويان ـ به مانند آنچه زمان بغراخان ترک گذشت ـ نبود، بلکه به عکس، روابط ميان غزنويان و ترکان ماوراء النهر بهبود يافته بود.سلطان پس از فتح هند، زماني که ديگر اثري از سامانيان بر جاي نمانده بود، نماينده‏اي را با نام ابو طيب صعلوکي که فقيهي بنام بود، با هداياي زياد به سوي ايلک‏خان فرستاد و متقابلا ايلک خان نيز هداياي فراواني براي سلطان غزنوي ارسال کرد.
سلطان غزنوي، سپس متوجه سيستان شد و طي نبردهايي با خلف بن احمد آخرين امير صفاري، به قدرت نمايي پرداخت و به بلخ بازگشت.وي پس از به دست آوردن برخي از فتوحات در هند، بار ديگر به سيستان تاخت و خلف را به اسارت درآورد تا آن که در بند او درگذشت.دولت صفاري با وي خاتمه يافت.


روابط محمود با قادر عباسي
مناسبات محمود با خليفه، بهترين رابطه ممکني بود که امير نشينان مستقل ايراني مي‏توانستند با خلفاي عباسي داشته باشند.دليل اين مسأله، آن بود که سلطان غزنوي، به هر دليل، سخت به خلافت عباسي احترام مي‏نهاد و به شدت به تسنن وفادار و از هر نوع گرايشي جز آن پرهيز داشت.
از سوي ديگر، القادر، در ميان چندين خليفه عباسي که پيش و حتي پس از وي به خلافت رسيدند، درباره تسنن، از همه سختگيرتر بود.او بعد از مأمون که زماني اعلاميه‏اي رسمي در برخي از عقايد کلامي داده و همه را به اجبار به قبول آن فرا خوانده بود، دومين خليفه‏اي بود که اعتقاديه رسمي صادر کرد و هر نوع گرايشي جز آن را انحراف خواند.نقطه مشترک القادر با محمود غزنوي در همين نکته بود و اين سبب استحکام مناسبات آنها با يکديگر شد.در کنار آن، هداياي بي‏شمار سلطان غزنوي که بخش عمده آنها از کفار هند به دست آمد، بر ثروت خليفه مي‏افزود و از سلطان نيز چهره‏اي که به جهاد مشغول است، ارائه مي‏کرد.خليفه نيز به تمام معنا از سلطان ستايش و او را تأييد مي‏کرد.
سلطان غزنوي در سال 389 نام القادر را در خطبه‏هاي نماز زنده کرد و به اين ترتيب محبوبيت خود را نزد خليفه عباسي و طبعا سنيان خراسان و غزنين افزايش داد.القادر در ازاي هداياي ارسالي سلطان غزنوي، دو لقب به وي اعطا کرد: يمين الدوله و امين الملة.خلعتي با ارزش نيز براي سلطان فرستاد که محمود آن را به بر کرده بر تخت نشست تا مشروعيت امارتش را در امارت تثبيت کند.
هر بار که خبر فتوحات محمود يا حملات او بر ضد مخالفان عباسيان به بغداد مي‏رسيد، القاب تازه‏اي مانند ولي امير المؤمنين، نظام الدين و ناصر الحق و يا کهف الدولة و الاسلام به سلطان غزنوي اعطا مي‏شد.


فتوحات سلطان محمود غزنوي
گذشت که اميراني که در مرزهاي اسلامي بودند، يکي از مهم‏ترين اقداماتشان، فتوحات جديد بود.اين اقدامات غنائم فراواني را به همراه داشت.افزون بر آن اميران مزبور به اين وسيله موقعيت خود را از هر جهت تقويت مي‏کردند و به عنوان مجاهد شناخته مي‏شدند.
مسلمانان از دير باز توجه به هند داشتند، اما کاري از پيش نبردند.در آن سوي، تنها شهر مولتان در اختيار مسلمانان قرار داشت.اين شهر، کهن‏ترين شهر هند است که در قلمرو اسلام قرار بود.در واقع، خط سير فتوحات از سيستان به مولتان رسيد اما آن سوتر نرفت.پس از آن، فتوحات، در ادامه سرزمين ماوراء النهر و نواحي شمالي آن به پيش رفت.اکنون پس از گذشت زماني دراز، اين غزنويان بودند که فتوحات در هند را با سرعت آغاز کردند.
پيش از اين گذشت که سبکتگين جنگ‏هايي با کفار داشت.فرزندش محمود نيزپس از تسلط بر خراسان، به بلخ بازگشت و مصمم شد تا فتوحات را دنبال کند.عتبي نوشته است: «هر سال نيت غزوي در ديار هند از براي نصرت اولياي دين و قمع اعداي اسلام نذر و آن را وسيلت نظام ملک و قوام دولت و سلامت حال و ثبات کار خويش کرد.»
سلطان غزنوي عقيده‏اش بر اين بود که در کنار جنگ‏هاي داخلي که جنگ ميان مسلمانان بود، جنگ با کفار مي‏توانست کفاره آن جنگ‏ها باشد.از سوي ديگر، پس از آغاز فتوحات سلطان در هند، شمار زيادي از نيروهاي داوطلب، هر ساله از سراسر ماوراء النهر نزد وي مي‏آمدند و او را در کار فتوحات ياري مي‏دادند.عتبي درباره يکي از سفرها مي‏نويسد: در اين ايام قرب بيست هزار مرد از مطوعه [داوطلب‏] اسلام از اقصاي ماوراء النهر آمده بودند و منتظر ايام حرکت سلطان نشسته و شمشيرها کشيده، و تکبير مجاهدت زده، و جان‏ها در راه احتساب بر کف گرفته» .اين اقدامات، ياد آور خاطرات فتوحات مسلمانان در قرن نخست هجري بود.
پس از آن که سيطره سلطان غزنوي بر خراسان تثبيت شد، به سراغ جيپال ـ عنواني مانند شاه براي پادشاه هند ـ که پيش از آن پدرش نيز با وي جنگ کرده بود، رفت.در جنگي که در گرفت، سپاه محمود با پانزده هزار نفر در برابر بيش از چهل و دو هزار نفر، به نبرد پرداخت و با پيروزي توانست جيپال و تمامي خاندانش را به اسارت در آورد.اين پيروزي در روز هشتم محرم سال 392 هجري اتفاق افتاد.پس از آن به سوي ويهند رفت و در آن ناحيه نيز پيروزي‏هايي به دست آورد.
سلطان غزنوي، در سال 395 حمله ديگري را به بهاطيه که در آن سوي مولتان بود آغاز کرد و پس از چهار روز نبرد، منطقه را به تصرف خود در آورد.بجيرا حاکم آن ديار که خود را شکست خورده ديد، شمشير را به سينه خود فرو برد و خود کشي کرد.عتبي نوشته است:
و سلطان آن جايگاه، مقام فرمود تا آن نواحي را از خبث اهل شرک پاک گردانيد و بساط دين و شريعت محمدي بگسترد و اهل آن بقعه را در ربقه اسلام کشيد و مساجد و منابر ترتيب داد و ايمه را براي تعليم فرايض دين و سنن اسلام و تعيين و تبيين حلال و حرام نصب کرد و با لواي منصور و علاي موفور روي به غزنه رفت.حمله بعدي او، پس از جنگي که با ايلک خان داشت، براي فتح قلعه بهم در هند به سال 398 بود.در اين حمله نيز پس از نبردي با نيروهاي بال اندبال، به قلعه وي حمله کرده آنجا را فتح نمود.نتيجه آن غنائم بي‏شماري بود که از آن بدست آورد: «از نفايس ذخاير و زواهر جواهر و بنات معادت و دفاين خزاين چيزي يافت که انامل کتاب و اوارج حساب از حد و عد آن قاصر آيد.» سلطان غزنوي در اين قبيل شهرها با بت پرستان رو به رو بود و طبق فقه اسلامي، تا آنجا که مي‏توانست آنها را وادار مي‏کرد تا به اسلام بگروند.بسياري از غنائم، بت‏هاي زريني بود که در اختيار خزانه وي قرار مي‏گرفت .
سلطان در سال 400 باز به منطقه نارين هند حمله کرد.عتبي نوشته است که اين «بر مقتضاي سابقه نذر» او بود.وي توفيقي در اين جنگ به دست آورد و در مصالحه‏اي که با حاکم آن ديار صورت گرفت، قرار شد تا سالانه خراجي قابل توجه براي او فرستاده شود.
منطقه غور واقع در غرب غزنه و شرق هرات و جنوب بلخ، کافرستاني بود که به رغم مسلمان شدن مردمان اطراف آن، همچنان بر کفر خويش باقي مانده و منطقه‏شان نيز فتح ناشده ماند .
سلطان محمود، به سال 401، عوض حمله به هند، به سوي منطقه غور لشکر کشي کرد.حضور اين کافرستان در ميان سرزمين اسلامي، ننگي بود که بايستي از ميان مي‏رفت.علاوه بر آن که مردمان اين ناحيه به کاروان‏ها و مناطق مسلمان نشين دستبردهايي مي‏زدند و به آزار و اذيت مردم مي‏پرداختند.سپاه غزنوي با زحمت توانست از تنگه‏ها عبور کرده و به مقر اصلي آنها که حاکمي با نام ابن سوري داشت برسد.جنگ اصلي در آنجا بر پا شد و سپاه غزنوي «پسر سوري را اسير کردند و اموال و اسلحه ايشان...به غنيمت بياوردند و شعار اسلام در آن بقاع و اصقاع ظاهر شد.»
سلطان غزنوي در سال 404 بار ديگر به سوي هند حرکت کرد.همراه وي، جمعي از عالمان و محدثان و مؤذنان نيز مي‏رفتند و در آن ديار به بناي مساجد و «تلاوت کتاب عزيز و دراست قرآن مجيد و دعوت اذان» مي‏پرداختند.زمستان فرا رسيد و کاري از پيش نبرد و به غزنه بازگشت .در بهار، باز بدان سوي حرکت‏کرد.شمار زيادي از نيروهاي پياده ديلمي که در شجاعت بنام بودند و نيز تعدادي از افغانيان به همراه سلطان بودند.پيروزي وي در اين جنگ سبب شد تا منطقه ناردين به قلمرو اسلام افزوده شود.
نکته جالب در اين حمله، کشف لوحه‏اي در بتکده‏اي بود که «بر کتابت آن بود که چهل هزار سال است تا بناي اين خانه نهاده‏اند.» مسلمانان که تاريخ عالم را به اقتباس از يهوديان، تنها هفت هزار سال مي‏دانستند آن را باور نکردند.غنائم اين جنگ تا آنجا بود که به گفته عتبي «هر جمال و حمال و کناس و نخاس خواجه شد» .از مهم‏ترين غنائم جنگ‏ها فيلاني بودند که دشمن در جنگ از آنها استفاده مي‏کرد و پس از شکست، نصيب مسلمانان مي‏شد.
سلطان غزنوي در سال 405 نيز به منطقه تانيشر حمله برد و آن را نيز گشود و غنائم فراواني به دست آورد.در سال 407 به قشتمير و قنوج که سه ماه راه تا غزنه بود تاخت.بسياري از اميران ميان راه، پيش از آن که تن به جنگ دهند، اسلام را مي‏پذيرفتند و تسليم مي‏شدند .برخي نيز مقاومت مي‏کردند و طبعا در برابر هجوم مسلمانان تاب مقاومت نداشته شکست مي‏خوردند .
محمود پس از فتح کلچند به شهري رسيد که عتبي آن را «معبد اهل هند» دانسته است.در اين شهر بت‏خانه‏هاي بسيار باشکوه، با تزئينات و نقاشي‏هاي فراوان وجود داشت.بسياري از بت‏ها از زر سرخ با درشتي هيکل و زيبايي بي‏مانند ساخته شده بود که همه آنها به دست مسلمانان افتاد. «سلطان بفرمود تا آن بت‏خانه‏ها را آتش در زدند و خراب کردند.»
فتوحات سلطان غزنوي در هند سالهاي بعد نيز ادامه يافت.در سالهاي 409، 414 فتوحات مختصري انجام شد تا آن که به سال 416 پس از فتح قلعه‏ها و شهرهاي متعددي، بتخانه بزرگ سومنات را که بزرگ‏ترين زيارتگاه در گجرات هند بود به تصرف در آورد.يک بت بزرگ در طول پنج متر که به دست مسلمانان افتاده بود، شکسته، بخشي را به مکه و بخشي را به مدينه فرستادند تا مردم آنها را زير پايشان بگذارند.
حتي اگر گفته شود، محمود غزنوي به قصد کسب غنائم دست به فتوحات زده، قلمرو غزنويان‏بايد گفت که وي سهم به سزايي در گسترش اسلام در سرزمين هند دارد، سهمي که تاريخ آن را فراموش نخواهد کرد.
سلطان محمود، اکنون، افزون بر غزنه و خراسان، بر خوارزم و سيستان حکم‏راني مي‏کرد.فزون خواهي او را که اکنون در سنين پيري بود، بر آن داشت تا در سال 420، تصميم به ضميمه کردن گرگان و ري به قلمرو خود بگيرد.امير بويهي ري، مجد الدوله متهم بود که چندان به کار حکومت نمي‏پرداخت و بيش‏تر کارها به دست مادرش بود.به همين دليل برخي از درباريان از سلطان غزنوي براي آمدن به ري دعوت کردند.
بي‏شبهه انگيزه محمود غزنوي ـ که براي کسب ثروت بيش‏تر متهم بود ـ به دست آوردن ثروت بيکران بويهيان بود که طي سالها در اين شهر جمع شده بود.مورخان، بلافاصله پس از آمدن وي از دو چيز خبر مي‏دهند.نخست گرفتن غنائم فراوان که ميليون‏ها دينار به صورت نقد و جنس بود.دوم گرفتن و اعدام و کشتن بسياري از عالمان اين شهر و نيز سوزندان کتاب‏هاي فلسفي و معتزلي و شيعي.گرديزي مي‏نويسد:
و خبر آوردند امير محمود را که اندر شهر ري و نواحي آن مردمان باطني مذهب و قرامطه بسيارند .بفرمود تا کساني را که بدان مذهب متهم بودند، حاضر کردند و سنگريز کردند و بسيار کس را از اهل آن مذهب بکشت و بعضي را ببست و به خراسان فرستاد تا مردن، اندر قلعه‏ها و حبس‏هاي او بودند.


غزنويان پس از محمود
پس از درگذشت محمود غزنوي به سال 421، فرزندش محمد که والي جوزجان بود به سلطنت نشست .در برابر وي، فرزند ديگر وي مسعود والي هرات، به مراتب کار آزموده‏تر از محمد بود.او در بيش‏تر جنگ‏ها، کار فرماندهي سپاه را عهده‏دار بوده، لياقت بيش‏تري از خود نشان داده بود.به همين دليل در فاصله کوتاهي، محمد از سلطنت بر کنار شد و سلطان مسعود به جاي وي نشست.او تا سال 432 که کشته شد بر تخت شاهي غزنوي تکيه داشت.در آن زمان، باز محمد به قدرت بازگشت.سه ماه بعد، محمد به وسيله مودود بن مسعود از شاهي بر کنار شد و در سال 433 درگذشت.مسعود غزنوي در طي دوران شاهي خود، جنگ‏هاي بيشماري با مخالفان و متمردان کرد.به علاوه، شمار زيادي از ياران پدرش را به بهانه‏هاي مختلف به قتل رساند يا حبس کرد.
مهم‏ترين مشکل غزنويان، مهاجرت اغزهاي شمال خوارزم به سوي ماوراء النهر به رهبري خاندان سلجوق بود.اينان که طوايف بزرگ دام‏دار ترکمان بودند، با برخي از اميران محلي توافق کردند تا احشام خود را از خوارزم به سوي مراتع اطراف بخارا انتقال دهند.بخشي از اينان به رهبري طغرل به آنها پيوستند و اندک اندک اجازه يافتند تا در مرزهاي شمالي خراسان، سرخس، ابيورد و فراوه سکونت گزيدند.طبعا ورود آنها همراه با اعتراض ساکنان اين مناطق بود که
سلاطين غزنوي/سالهاي حکومت
آلپ تگين/351 در غزنه
سبکتگين (غلام آلپ تگين) /367 ـ 387
اسماعيل بن سبکتگين/387 ـ 389
سلطان محمود غزنوي بن سبکتگين/389 ـ 421
محمد بن محمود/421 ـ 421
سلطان مسعود غزنوي بن محمود/421 ـ 433
مودود بن مسعود/433 ـ 440
مسعود بن مودود/440 ـ 440
بهاء الدوله علي بن مسعود سلطان/441 ـ 444
بعد از آن دولت غزنوي تا سال 582 ادامه يافت.آخرين سلطان تاج الدوله خسرو ملک بن خسروشاه بود.سلاطين غوري در سال 582 غزنه را تصرف کردند.
سرزمين‏شان مورد هجوم ترکمانان قرار مي‏گرفت.اين صحرا گردان، که يک بار ديگر تجربه مهاجرت اقوام وحشي را به سرزمين‏هاي متمدن و تصرف آن عملي کردند، کساني بودند که دولت سلجوقي را به وجود آوردند.مسعود غزنوي که از دير باز با خوارزم مشکل داشت، مواجه با حضور اين صحرا گردان در سپاه خوارزم شد.زماني که خوارزم توسط شاه ملک، متحد غزنويان به سال 426 فتح شد، ده هزار سوار صحرا گرد به فرماندهي طغرل راهي خراسان شدند.مسعود که سخت از آنان در بيم بود، سپاهي به سوي آنها فرستاد که که از سلجوقيان شکست خورد.آشتي مختصري بر قرار شد، اما سلجوقيان همراه مهاجران جديدي که هر لحظه بر شمار آنها افزوده مي‏شد سرزمين‏هاي جديدي را در خراسان به اشغال خود در آوردند.
سلطان مسعود پس از آن نيز نبردهايي با قراخانيان و سلجوقيان داشت تا آن که به سال 432 کشته شد.وي در سال 427 فرصتي يافت تا چونان پدرش فتوحاتي در هند داشته باشد.
قدرت غزنويان پس از مسعود، تا يک صد و سي سال در بخش محدودي در شرق افغانستان فعلي و بخشي از بلوچستان و پنجاب ادامه يافت تا آن که سلاطين غوري با حمله به غزنه آن را از ميان بردند.


باورهاي مذهبي سلطان غزنوي
گذشت که سلطان غزنوي، سخت به مذهب تسنن اعتقاد داشت.وي به رغم تغيير برخي از ديدگاه‏هاي مذهبي خود، در دو دهه اخير عمر خويش، تسنن قادر عباسي را مي‏پسنديد.القادر سخت ضد معتزله و شيعه ـ اعم از اماميه، زيديه و اسماعيليه ـ بوده و نوعي نگرش اهل حديثي و حنبلي در مسائل کلامي داشت.در اينجا، بايد ياد آور شد که بسياري از علماي اهل سنت آن روزگار، در مبارزه با مخالفان متعدد خود، تفاوتي ميان گروه‏هاي مختلف شيعه نگذاشته و همه را با اتهام قرمطي‏گري مورد حمله قرار مي‏دادند.
سلطان غزنوي نيز که در خراسان با موج تبليغات اسماعيليان و نيز معتزليان و شيعيان رو به رو بود، روابطش را با عالمان اهل سنت استوار کرد و با گروه‏هاي مخالف سخت درگير شد .يکي از نخستين اقدامات او در اين زمينه، حمله به شهر مولتان بود.گذشت که اين شهر، کهن‏ترين شهر هند است که در قلمرو اسلام در آمده بود.مردمان شهر مزبور، تحت تأثير تبليغات اسماعيلي به اين مذهب گرويده بودند.سلطان محمود، که در اين زمينه حساسيت خاصي داشت، تحت عنوان جنگ‏بر ضد قرمطيان و ملحدان، در سال 396 به اين شهر حمله کرد.در اين هنگام امير مولتان شخصي با نام ابو الفتوح بود.
سلطان غزنوي در سر راهش با جيپال هند درگير شد و پس از آن به سوي مولتان تاخت.ابو الفتوح اموالشان را سوار بر فيلان کرد و به سر نديب رفت.سلطان وارد شهر شد و پس از آن که «همه را به عذبات عذاب تأديب» کرد «بيست هزار بار هزار درم [بيست ميليون درهم‏] به ارش عصيان و فديه عدوان و جزيه طغيان بر گردن ايشان نهاد» .به اين ترتيب ثروتي عظيم از مولتان در اختيار سلطان غزنوي قرار گرفت!
وي در خراسان هم، که آن روزگار محل رفت و شد مبلغان دولت فاطمي مصر براي رواج مذهب اسماعيلي بود، سخت‏گيري فراواني کرده بسياري را به زندان انداخت يا کشت.عتبي نوشته است:
سلطان، جاسوسان را برگماشت و از مواضع و مجامع ايشان تجسس کرد، مردي به دست آوردند که سفير بود ميان ايشان و مقتداي ايشان.و همه را به اسماء و سيما مي‏شناخت و در زير عذبه تعذيب جمعي را به دست باز داد.از اماکن و مساکن متفرق و شهرهاي مختلف همه را به بارگاه آوردند و بر درخت کشيدند و سنگسار کردند، و طائفه ايشان را تتبع کرد تا همه را نيست گردانيد و سياست فرمود.و استاد ابو بکر محمشاد که شيخ اهل سنت بود و فاضل و متدين و بزرگ، در اين باب موافقت رأي سلطان نمود.
زماني نيز که به سال 420 به ري حمله کرد، به هدف سرکوبي تشيع و اعتزال در اين ناحيه بود.وي پس از تصرف ري به قلع و قمع عالمان شيعه و معتزلي پرداخت و کتاب‏هاي فراواني را آتش زد.نويسنده مجمل التواريخ و القصص که همچون محمود سني مذهب بوده و کتابش را، يک صد سال بعد، در سال 520 تأليف کرده، در اين باره مي‏نويسد:
و مذهب رافضي و باطني آشکارا کردند و فلسفه، و مسلماني را پيش ايشان هيچ وقعي نماند تا خداي تعالي سلطان محمود بن سبکتگين را بر ايشان گماشت و به ري آمد و روز دوشنبه تاسع جمادي الاولي سنه 420 ايشان را جمله قبض کرد، و چندان خواسته از هر نوع به جاي آمد که آن را حد و کرانه نبود و تفصيل آن در فتح نامه نوشتست که سلطان محمود براي القادر بالله فرستاد و بسيار دارها بفرمود زدن و بزرگان ديلم را بر درخت کشيدند و بهري را در پوست گاو دوخت و به غزنين فرستاد و مقدار پنجاه خروار دفتر روافض و باطنيان و فلاسفه را از سراهاي ايشان بيرون آورد و زير درخت‏هاي آويختگان بفرمود سوختن.
خبر اين فتح بزرگ را با آب و تاب به خليفه عباسي نوشتند.بيهقي از قول سلطان محمود غزنوي، نقل مي‏کند که گفت:
بدين خليفه خرف شده ببايد نوشت که من از بهر عباسيان، انگشت در کرده‏ام در همه جهان، قرمطي مي‏جويم و آنچه يافته آيد و درست گردد، بردار مي‏کشند.
فرخي از شاعران ستايشگر سلطان محمود، از کار وي در ستاندن ري از قرمطيان، مرتب اظهار مسرت مي‏کند:
ملک ري از قرمطيان بستدي***ميل تو اکنون به منا و صفاست
هر که ازيشان به هوي کار کرد***بر سر چوبي خشک اندر هواست
همو مي‏گويد: اگر سلطان در غزنه و خراسان يکي يکي قرمطي گير آورده مي‏کشت، اکنون در ري هزار هزار آنها را از ميان بر مي‏دارد:
اينجا همي يگان و دوگان قرمطي کشد***زينان به ري هزار بيابد به يک زمان
زماني که محمود غزنوي درگذشت، فرخي گفت که امروز روز شادي مخالفان است و چنين سرود:
آه و دردا که کنون قرمطيان شاد شوند***ايمني يابند از سنگ پراکنده و دار
مورخي ديگر، طبعا با افراط، نوشته است: «و در عهد او زيادت از پنجاه هزار بددين و زنديق را بردار کردندي» .همچنين در بسياري از منابع تاريخي، سلطان محمود متهم شده است که سخت در پي جمع مال و منال بوده و متهم کردن بسياري از مردمان به الحاد و قرمطي‏گري تنها از آن روي بود که به مصادره اموال آنها بپردازد.شايد به همين دليل است که فردوسي مي‏گويد :
زيان کسان از پي سود خويش***بجويند و دين اندر آرند پيش
اتهام قرمطي و معتزلي، طي سال‏ها، بهانه‏اي براي کشتن مخالفان بود.به همين دليل است که ناصر خسرو در قرن پنجم مي‏سرايد:
نام نهي اهل علم و حکمت را*قرمطي و شيعي و معتزلي‏در کنار اين مبارزه، محمود غزنوي سخت مدافع مرام تسنن بود.وي در غزنه مسجد جامع بزرگي ساخت و در کنار آن «مدرسه‏اي بنا نهاد و آن را به نفايس کتب و غرايب تصانيف ايمه مشحون کرد، مکتوب به خطوط پاکيزه و مقيد به تصحيح علما و ايمه و فقها» .در کنار وي، عالمان فراواني از اهل سنت بودند که وي از آنها حمايت مي‏کرد و در نشر انديشه‏ها و افکار آنها مي‏کوشيد.
بعدها مسعود نيز کساني را به جرم قرمطي‏گري بکشت.از آن جمله حسن بن محمد ميکالي که از بزرگان دربار پدرش محمود بود.زماني که او متهم به ارتباط با عزيز فاطمي شد، به قول گرديزي «تهمت رجم بر وي لازم شد.پس امير مسعود بفرمود تا خودي بر سر او نهادند و او را بر دار کردند و سنگريز کردنش و پس، سر او را بر داشتند و به بغداد نزديک قادر فرستادند.»
اسماعيلي کشي در خراسان، تنها مربوط به غزنويان نبود، بلکه قراخانيان در ماوراء النهر نيز به کشتن افراد اين فرقه شيعي مي‏پرداختند.به گزارش ابن اثير در سال 436، بغراخان، دستور داد تا شمار زيادي از آنان را که در ماوراء النهر بودند به قتل رساندند.او به ساير اميران شهرها نيز دستور داد تا افراد وابسته به اين فرقه مذهبي را بکشند.


حنفيان، شافعيان و کراميان در خراسان
در اين روزگار، در خراسان، سه طايفه مهم مذهبي و چند طايفه کوچک بودند.حنفيان و شافعيان و کراميان سه گروه اصلي بودند.در کنار آنها، معتزله و شيعه و زيديه و به طور پنهاني اسماعيليه نيز به عنوان گروه‏هاي کوچک‏تر حضور داشتند.صوفيان جمعيتي تقريبا مستقل، اما تا حدودي در ميان همه اين گروه‏ها حضور داشتند.با اين حال، بيش‏تر آنها در نيشابور بر مذهب شافعي و برخي نيز بر مذهب حنفي بودند.کراميان هم به تصوف شهرت داشتند و خانقاه‏هاي خراسان عمدتا از آن آنها بود.
در بيش‏تر شهرهاي ماوراء النهر و شمال خراسان، مردم بر مذهب حنفي بودند، اما شافعيان هم در اين شهرها حضوري قاطع و نفوذي گسترده داشته و در شهري چون نيشابور، تا نيمي از شهر بلکه بيش‏تر را در انحصار خود داشتند.
در بحث از اين فرقه‏ها، بايد ميان فقه و کلام هر يک تفاوت گذاشت.زماني، کراميان بر فقه حنفي و کلام محمد بن کرام بودند.روزگاري هم حنفيان خراسان از کلام کرامي دور شدند و از متکلم مشهوري با نام ماتريدي سمرقندي (م 333) پيروي مي‏کردند.بسياري از حنفيان نيز مذهب معتزلي داشتند.شافعيان هم زماني اهل حديث بودند، اما اندک اندک به مذهب کلامي اشعري که در اواسط قرن چهارم پديد آمده بود، پيوستند.
فقه حنفي، فقهي آسان‏تر و انعطاف پذيرتر از ساير مذاهب فقهي بود.حضور برخي از فقيهان حنفي در ميان ترکان و نيز صوفيان کرامي ـ حنفي در قرن سوم و اوايل قرن چهارم، سبب شد تا توده‏هاي ترک در نواحي ماوراء النهر به مذهب حنفي بپيوندند.شايد آسان بودن آن هم سبب شد تا به هر روي تازه مسلمانان، بيش‏تر بدان روي آوردند.مذهب شافعي بيشتر به حديث تکيه مي‏کرد و به عکس، مذهب حنفي به رأي و قياس و برداشت‏هاي آزاد در فقه اعتناي بيش‏تري داشت.
سلطان محمود غزنوي، ابتدا از کراميان و حنفيان دفاع مي‏کرد.گذشت که يکي از مشاوران بر جسته او ابو الفتح بستي بود که عتبي شعري از وي آورده که از مذهب فقهي حنفي و کلام محمد بن کرام ستايش کرده است:
الفقه فقه ابي حنيفة وحده***و الدين، دين محمد بن کرام
ان الذين أراهم لم يؤمنوا***بمحمد بن کرام، غير کرام
فقه تنها فقه ابو حنيفه و دين ـ کلام ـ تنها دين محمد بن کرام است.کساني که به مذهب محمد بن کرام ايمان نياورند، کرامتي ندارند.
سلطان محمود بعدا از مذهبي حنفي برگشت.امام الحرمين جويني در کتابي که با نام مغيث الخلق در اثبات برتري مذهب شافعي بر حنفي نوشته است، مي‏نويسد که زماني سلطان محمود به دانش حديث روي آورد و احساس کرد که حديث با مذهب شافعي توافق بيش‏تري دارد.مجلسي آراست و قفال مروزي نمازي بر طبق نظريات شافعي و نمازي بر اساس نظريات ابو حنيفه خواند که دومي سبب خنده حضار شد.اين قبيل رخدادها در دامن زدن به اختلافات مذهبي تأثير بسياري داشت .
از علماي برجسته روزگار وي، ابو بکر محمد بن اسحاق محمشاد رئيس کراميان بود.وي عامل کشتار بسياري از مخالفان مذهبي در خراسان به زمان سلطان محمودبود که با فتواي او و به حکم سلطان کشته شدند.به تدريج، پيروان نزديک ابو بکر محمشاد، به همين بهانه‏ها، از ديگران باج مي‏گرفتند و اين به يک دشواري بزرگ تبديل شده بود.
در همين زمان، قاضي صاعد بن محمد، رئيس حنفيان نيشابور، سخت مورد حمايت سلطان غزنوي و معلم فرزندان وي بود.ميان قاضي صاعد و محمشاد اختلاف افتاد.قاضي صاعد پيغامي از بغداد آورد که بايد از نشر مذهب کرامي که به تشبيه خدا به مخلوقات اعتقاد دارد جلوگيري کرد .مجلسي در حضور سلطان غزنوي معين کردند.در اين مجلس محمشاد «از اين مذهب تبرا نمود و ...بدين وسيلت از معرض خشم سلطان برخاست.» پس از آن، سلطان دستور سخت‏گيري بر کراميان و تعقيب آنها را صادر کرد.اندکي بعد، محمشاد به تلافي، قاضي صاعد را به گرايش به اعتزال متهم کرد.باز مجلسي مرتب شد تا در اين باره تحقيق و حکم صادر شود.محمشاد گفت: «تعارض ما هر دو در معرض علم و تنافس ما بر درجه جاه بدين وحشت رسانيد و موجب آن آمد که او تشبيه به من حوالت کرد و من اعتزال بدو...هم او از اين حوالت مبراست و هم من از تهمت مبرا» .
به هر روي، هيبت سلطان جريان را فيصله داد و مانع از آن شد که عاميان طرفدار دو نفر، فتنه‏اي برانگيزند.امير نصر غزنوي ـ برادر محمود ـ قاضي صاعد را سخت احترام کرد و او را به منصب قاضي‏گري باز گرداند و مدرسه‏اي هم در نيشابور براي او بنا کرد.پس از آن محمشاد که رئيس کراميان بود، به انزوا خزيد و از صحنه بر کنار شد.عتبي نوشته است:
امير نصر به مذهب امام ابو حنيفه متمسک بود و به تربيت اصحاب و تمشيت کار متحنفه متبرأ در جوار قاضي ابو العلاء ـ صاعد ـ مدرسه‏اي ساخت و اموال بسيار در عمارت آن صرف کرد و ضياع و عقار فراوان بر آن وقف فرمود.»
نفوذ قاضي صاعد در روزگار مسعود غزنوي هم که به سال 421 به نيشابور آمد برقرار بود.وي تا سال 431 زنده بود و همچنان رهبري روحاني شهر نيشابور را بر عهده داشت.فرزندان و نوادگان و در کل، خاندان صاعدي تا دهها سال بعد نيز منصب قضاوت را در نيشابور و برخي از شهرهاي اطراف عهده‏دار بودند.
دشمني حنفيان و شافعيان در نيشابور اين زمان و بعد از آن در دوره سلجوقي، بسيار گسترده بود.اين دشمني تا آنجا رفت که ده‏ها حديث جعلي به نفع ابو حنيفه و به ضرر شافعي يا به عکس ساخته شد.در يکي از اين احاديث که در تاريخ نيشابور آمده ـ و البته مؤلف نادرستي آن را يادآور شده ـ آمده است که پيامبر (ص) فرمود: «مردي در امت من خواهد آمد که وي را محمد بن ادريس شافعي‏اش خوانند خوانند و ضرر او بر امت من بيش از ضرر ابليس است.» مشابه اين احاديث در نکوهش ابو حنيفه ساخته شده است.


صوفيان در دوره غزنوي
صوفيان تقريبا در تمامي شهرهاي مهم دنياي اسلام، نفوذ داشته و کم يا زياد، جمعيتي از شهر را به خود اختصاص داده بودند.در عين حال، در بيش‏تر اين شهرها، و از جمله نيشابور که مرکزيت مهمي در علوم ديني در خراسان بلکه ايران داشت، مورد حمله تمامي مذاهب ديگر بودند.هر کدام آنها به دليلي به اين نگرش مي‏تاختند.برخي آنها را به بي‏قيد و بندي نسبت به شريعت متهم مي‏کردند.گروهي آنها را قائل به عقايد کلامي نادرست در اتحاد ميان خدا و خلق ـ اصطلاحا وحدت وجودي ـ معرفي مي‏کردند.نشستن در مجلس سماع و رقص نيز از اتهامات ديگري بود که صوفيان بدان متهم بودند.
عاقبت، به طور مشترک، قاضي صاعد و محمشاد، ادعا نامه‏اي بر ضد شيخ ابو سعيد بن ابو الخير (357 ـ 440) تنظيم کرده و به دربار سلطان غزنوي در غزنه فرستادند.يکي از مهم‏ترين مسائل طرح شده در آن، حضور شيخ در مجلس سماع و رقص و بي‏اعتنايي به شريعت بود.
با اين حال، مزاحمت چنداني براي صوفيان در دوره غزنوي به وجود نيامد.شيخ ابو سعيد تا سال 440 زنده بود و حتي وقتي درگذشت، دربار غزنه کمکي براي پرداخت بدهي‏هاي خانقاه شيخ و نيز پولي براي ساختن مقبره‏اي براي وي به مريدانش پرداخت کرد.
بايد توجه داشت که عالمان و قاضيان شهر نيشابور ـ مانند بسياري از شهرهاي ديگر ـ از نظر مادي زندگي پر رونقي داشتند.آنها که بيش‏ترشان وابسته به چندان خاندان بزرگ و ثروتمند بودند، املاک زيادي را به ارث يا به صورت اقطاع از سوي اميران، در اختيار داشتند.اين مسأله، سبب مي‏شد تا مورد طعن صوفيان‏قرار گيرند.آميخته شدن عالمان با سياستمداران، آن گونه که حتي مأموريت‏هاي سياسي را نيز عهده‏دار مي‏شدند، به نوعي زمينه‏ساز تبليغات صوفياني مي‏شد که خود را در لباس فقر و درويشي عرضه مي‏کردند.بنابرين تصوف، با جذب برخي از افراد محروم و طبقات پايين جامعه، به تدريج زمينه‏اي سياسي نيز مي‏يافت.
نزاع‏ها و کشمکش‏هاي فرقه‏اي، فرقه‏اي ميان کراميان با ديگران و نيز حنفيان و شافعيان، موقعيتي براي رشد تصوف به وجود مي‏آورد.صوفيان حساسيت زيادي روي مسائل جزئي فقهي يا کلامي که گه گاه سبب درگيري‏هاي خونيني ميان هواداران اين فرقه‏ها مي‏شد، نداشتند.براي کساني که از اين درگيري‏ها خسته شده بودند، دل سپردن به مشايخ صوفيه و نيز قضا و قدر الهي، اندکي طبيعي به نظر مي‏آمد.
داستان دلبستگي مريدان به شيخ و اعتقاد به کرامات مشايخ، در بسياري از متون صوفيان آمده است.يک نمونه که در عين حال، از آثار ادبي ارزشمند اين دوره محسوب مي‏شود، کتاب اسرار التوحيد است که در باره مقامات و کرامات شيخ ابو سعيد ابو الخير است.کتاب مزبور تصويري از اين شيخ بزرگ صوفيان به دست داده که گويي زندگي او انباشته از کرامات بوده و انديشه افراد را، پيش از آن که چيزي بروز دهند، بر ملا مي‏کرده است.يک نمونه آن چنين است:
آورده‏اند که استاد امام بولقاسم قشيري ـ قدس الله روح العزيز ـ يک شب با خود انديشه کرد که فردا به مجلس شيخ شوم و از وي بپرسم که «شريعت چيست و طريقت چيست؟» تا چه گويد .ديگر روز پگاه، به مجلس شيخ آمدم و بنشستم.شيخ در سخن آمد.پيش از آنک استاد امام سؤال کردي، شيخ گفت: اي کسي که مي‏خواهي که از شريعت و طريقت بپرسي، بدانک ما جمله علوم شريعت و طريقت به يک بيت باز آورده‏ايم و آن بيت اين است:
از دوست پيام آمد کاراسته کن کار*اينک شريعت
مهر دل پيش آر و فضول از ره بردار*اينک طريقت
روشن است که ميان صوفيان نيز اختلافاتي بوده است.بسياري از آنها، درگير در اختلافات مذهبي آن روز خراسان ميان اشعري و شافعي و حنبلي‏گري بوده‏اند.براي نمونه، خواجه عبد الله انصاري از ابو سعيد دل خوشي نداشت و بر اين باور بود که «مرا با وي نقاري از بهر اعتقاد است و ديگر اين که در طريقت نه طريق مشايخ ورزيدي.بعضي از مشايخ وقت با وي، نه به نيک بوده‏اند.»
يکي از داستان‏هاي لطيف زندگي ابو سعيد، برخورد وي با فيلسوف بنام آن روزگار ابن سينا (370 ـ 428) است.لطافت اين داستان از آن روست که يک عارف با يک فيلسوف با يکديگر سخن مي‏گويند.بهتر است آن را از زبان کتاب اسرار التوحيد بخوانيم:
يک روز شيخ ما ابو سعيد ـ قدس الله روحه العزيز ـ در نيشابور مجلس مي‏گفت.خواجه بوعلي از در خانقاه شيخ در آمد.و ايشان، هر دو، پيش از آن، يکديگر را نديده بودند ـ اگر چه ميان ايشان مکاتبت بوده ـ چون او از در، در آمد بنشست.شيخ با سر سخن شد.مجلس تمام کرد و از تخت فرود آمد و در خانه شد.خواجه بوعلي با شيخ در آنجا شد.و در خانه فراز کردند و سه روز با يکديگر بودند به خلوت و سخن مي‏گفتند و کس ندانست و هيچ کس در بر ايشان نشد، مگر کسي را که اجازت دادند، و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند.پس از سه شبا روز خواجه بو علي برفت.شاگردان از خواجه بو علي پرسيدند که «شيخ را چه گونه يافتي؟» گفت : «هر چه من مي‏دانم او مي‏بيند» .و متصوفه و مريدان شيخ چون به نزديک شيخ درآمدند، از شيخ سؤال کردند که «اي شيخ! ابو علي را چون يافتي؟» شيخ گفت: «هر چه ما مي‏بينيم او مي‏داند.»
به هر روي، ابو سعيد نقشي مهم در گسترش تصوف در خراسان و انتقال انديشه‏هاي صوفيانه به دوره‏هاي بعد داشته است.يک مورخ در قرن پنجم نوشته است که ابو سعيد نخستين کسي است که خانقاه‏ها و نشستن در آن و لزوم ادب و طريقه قيام و قعود در آن را بر آن که گونه که تا روزگار ما جريان دارد، تأسيس کرده است.اين سخن دست کم به اين معناست که وي در شکل دهي به آداب خانقاهي نقش مؤثري داشته است.
حکايتي ديگر از ابو سعيد، تا اندازه‏اي ارادت وي را به خاندان عصمت و طهارت نشان مي‏دهد : در اسرار التوحيد آمده است:
بابا حسن رحمة الله عليه، پيش نماز شيخ ما ابو سعيد، قدس الله روحه العزيز، بوده است و در عهد شيخ، امامت متصوفه به اسم او بوده است.يک روز نماز بامداد مي‏گزارد.چون قنوت بر خواند، گفت: «تبارکت ربنا و تعاليت اللهم صل علي محمد» ، و به سجده شد.چون نماز سلام داد، شيخ گفت: «چرا بر آل صلوات ندادي و نگفتي: اللهم صل علي محمد و علي آل محمد؟» بابا گفت: «اصحاب را خلاف است که در تشهد اول و در قنوت بر آل محمد صلوات شايد گفت يا نه .من، احتياط آن خلاف را، نگفتم.» شيخ ما گفت: «ما در موکبي نرويم که آل محمد در آنجا نباشد» .


آبادي غزنه در دوره غزنويان
بخشي از ثروت بيکراني که سلطان غزنوي از فتوحات هند به دست آورد، براي باز سازي غزنه، ايجاد مدارس و مساجد و کتابخانه‏هاي آن صرف شد.عتبي شرح مفصلي از بناي مسجد غزنه آورده است.پس از آن در عظمت و بزرگي مسجد غزنه، آن را با مسجد دمشق مقايسه کرده، مي‏نويسد : اگر کسي بيند بگويد: اي آن که مسجد دمشق ديده‏اي و بدان شيفته شده‏اي، و دعوي کرده‏اي که مثل آن بنيادي ممکن نگردد و جنس آن عمارتي صورت نبندد، بيا و مسجد غزنه مشاهدت کن تا بطلان دعوي خود بيني.» يک صد سال بعد از آن، زماني که غوريان غزنه را تصرف کردند، هرآنچه در آن بود به آتش کشيدند و از ميان بردند.
کاخ سازي نيز يکي از کارهاي رايج سلاطين غزنوي بود.سلطان مسعود غزنوي، کاخي ساخت که بناي آن چهار سال به درازا کشيد و هفت ميليون درهم هزينه برداشت.بقاياي اين کاخ در کاوشهاي باستانشناسي غزنه به دست آمده است.
به هر روي، افزون بر اقدامات تمدني مانند مسجد و مدرسه سازي، عالمان و شاعران فراواني که پس از سقوط سامانيان و بويهيان، پراکنده شده بودند، با تطميع و گاه به زور به غزنه آورده شدند.بدين ترتيب، شهر غزنه براي دوراني، مرکز علم و ادب گرديد.اين به رغم آن بود که عالمان از محمود غزنوي که به مبارزه با فلسفه و کتابسوزي شهرت داشت، گريزان بودند .
يکي از دانشمنداني که محمود غزنوي وي را به غزنه آورد، ابو ريحان بيروني است.او در خوارزم، نزد ابو العباس خوارزمشاه بود تا آن که به سال 407 ابو العباس کشته شد.سال بعد، محمود غزنوي، جانشين وي را برانداخت و خوارزم را تحت‏سلطه خود در آورد.سلطان، عبد الصمد حکيم، استاد بيروني را به جرم قرمطي‏گري کشت و چيزي نمانده بود که ابو ريحان را نيز بکشد، اما وقتي تخصص او را در نجوم شنيد وي را با خود به هندوستان برد.حاصل آن سفر يا سفرها به هند، يادگيري زبان سانسکريت و تأليف کتاب با ارزش تحقيق ماللهند توسط ابو ريحان بود .نوشته‏اند که بيروني چونان اسيري در دربار محمود زندگي کرده و حتي يک بار به مدت شش ماه در هند زنداني شد.بي‏شبهه، فلسفه‏گرايي بيروني با عقايد مذهبي محمود غزنوي سازگار نبود.
بيروني پس از مرگ محمود، در کنار فرزندش مسعود به خدمت پرداخت و کتاب قانون مسعودي را در طب به نام وي تأليف کرد.بيروني در دوم رجب سال 440 در غزنه درگذشت.
بيروني يکي از نوادر روزگار بود که زمانش شايستگي ديدار او را نداشت.مصداق واقعي سخني است که عمر خيام رياضي دان در برابر وزيري که وي را به همکاري با سلطان فراخوانده بود، گفت:
واعجبا! من چه کنم خدمت سلطان را، هزار سال آسمان و اختران را در مدار و سير به شيب و بالا و جان بايد کندن تا ازين آسيابک دانه‏اي درست چون عمر خيام بيرون افتد و از اين هفت شهر پاي بالا و هفت ديه سرنشيب يک قافله سالار دانش چون من درآيد، اما اگر خواهي از هر دهي در نواحي کاشان، چون خواجه ده ده بيرون آرم و به جاي او بنشانم که هر يک از عهده کار خواجگي بيرون آيد.
سبکتگين (غلام الپتکين)
اسماعيل/محمود/پيري تکين
مسعود
مودود/علي/ابراهيم (451 ـ 492) /فرخزاد
مسعود (492 ـ 508)
شيرزاد (508 ـ 509) /بهرام شاه (512 ـ 547) /ارسلان (509 ـ 512)
خسرو شاه (547 ـ 555) /خسرو ملک (555 ـ 582)
کتاب: از طلوع طاهريان تا غروب خوارزمشاهيان، ص 215
نويسنده: رسول جعفريان


نوشته شده در   يکشنبه 28 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ