پنجشنبه 23 آبان 1398 | Thursday, 14 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 28 آذر 1389     |     کد : 7201

دولت بني اغلب در تونس

دولت بني اغلب در تونس

دولت بني اغلب در تونس 184 ـ 296
تأسيس دولت اغلبيان از آنجا بود که رشيد مي خواست در تونس قدرتي مستقر باشد تا بربران را تنبيه کند و ادريسيان را از حمله به قلمرو عباسيان باز دارد . ابراهيم که بر ديار زاب حکومت داشت از هارون خواست که حکومت  تونس را بدو  واگذارد و آن صد هزار دينار را که هر ساله از خراج مصر براي او مي فرستادند نگيرد . بعلاوه هر سال چهل هزار دينار ببغداد فرستد هرثمة بن اعين که در حکومت افريقيه عقل و کفايت ابراهيم را ديده بود برشيد گفت اين تقاضا را بپذيرد و بسال 184 ابراهيم ولايتدار تونس شد.
وي مردي شجاع و عاقل بود ليث بن سعد که در مصر استاد ابراهيم بود و فقه و حديث بدو مي آموخت چون هوشياري  وي را بديد گفت: «اين جوان اهميتي مي يابد » و شافعي درباره وي گفته بود : « از مالک بکار فقه داناتر است اما يارانش مذهب وي را رواج نمي دهند .» پيشگوئي ليث محقق شد که ابراهيم وقتي بحکومت رسيد شايستگي نشان داد و بسال 185 در سه ميلي قيروان شهري بنيان نهاد و نام آن را عباسيه کرد و کسان و خادمان و معتمدان خويشرا بدانجا برد و گوئي اين نام را بشهر داد تا نشان وفاي وي بخلافت بغداد باشد.
اما فتنه‏ هاي افريقيه خاموش شدني بود . يکي از عربان مقيم تونس حمديس نام بسال 186 بر ابراهيم بشوريد و او عمران بن مخلد را با سپاهي بزرگ فرستاد تا حمديس و سپاهش را بشکست و ده هزار کس از ايشانرا بکشت ، حمديس نيز کشته شد . بسال 189 در طرابلس که تابع تونس بود فتنه شد که مردم آنجا از سفيان بن مضا ولايتدار خويش کينه داشتند سفيان براي چهارمين بار ولايتدار طرابلس شده بود . شورشيان وي را از خانه‏اش براندند و تا مسجد تعاقب کردند و در آنجا يارانش را بکشتند و وي را سوي قيروان باز گردانيدند و ابراهيم بن سفيان تميمي را ولايتدار خويش کردند اما  او بر کارها مسلط  نتوانست شد که ميان بربران و عربان نزاعي سخت بود . ابراهيم سپاهي به طرابلس فرستاد و شورشيان را بقيروان برد اما از ايشان در گذشت .
اما فتنه طرابلس آرام نشد . ابن اثير گويد که مردي بنام ابا عصام با گروهي بسيار بشوريد و ابراهيم بن اغلب برايشان تسلط يافت و ولايت اين ديار را بفرزند خود عبد الله داد که از بربران رنج بسيار ديد و ناچار از شهر بيرون شد و آرامش فتنه جويان را بمال خريد . از اينرو ابراهيم بقاي فرزند خويش را در آن ديار پر آشوب مناسب نديد و براي پنجمين بار سفيان بن مضا را ولايتدار کرد که بربران هواره بر او  بشوريدند و شهر را بگرفتند و ديوارها را ويران کردند و ابراهيم بار ديگر فرزند خويش را با سيزده هزار کس فرستاد تا بربران را بشکست و گروهي بسيار از آنها را بکشت و  طرابلس را بگرفت و حصار شهر را از نو ساخت از آن پس عبد الوهاب بن عبد الرحمن بربران را فراهم آورد و به پيکار اغلبيان ترغيب کرد و عبد الله در آن سرزمين همچنان با ايشان بپيکار بود تا پدرش بمرد و امارت بدو رسيد و ناچار با بربران صلح کرد که شهر و ديار از عبد الله باشد و هر چه جز آن هست از عبد الوهاب.
ابراهيم بن اغلب که از طرابلسيان بيمناک بود از ادريسيان نيز آسوده نبود که بيم داشت بر ضد وي دست  به پيکار زنند و چون بدو خبر دادند که ادريس بن ادريس نيروي فراوان يافته قصد پيکار او کرد اما يارانش اين راي را نپسنديدند و گفتند تا با تو کاري ندارد با او کاري نداشته باش . ادريس نيز نامه‏اي ملايم نوشت و تقاضا کرد از دشمني باز آيد و از خويشاوندي که با پيمبر داشت ياد کرد و ابراهيم از پيکار بازماند . عبد الوهاب پاشا در کتاب خلاصه تاريخ تونس گويد « ابراهيم بن اغلب در عباسيه پايتخت ولايت خويش فرستادگان شارلماني را پذيرفت » از اين قرار کار ابراهيم سخت بالا گرفته بود که شارلماني بي ‏واسطه خليفه عباسي با او رابطه مي يافت.
بگفته  ابن عذاري ، ابراهيم بن اغلب مردي فقيه و اديب  و شاعر و سخندان و کاردان و شجاع و دور انديش بود و از  فنون جنگ خبر داشت دلي محکم  و  زباني فصيح داشت  و در افريقيه نيک  سرشت ‏تر  و  مهربان ‏تر و درست پيمان ‏تر از او ولايتدار نبود ازين رو بربران اطاعت او کردند و به روزگار وي افريقيه آرامش يافت.


عبد الله اول 196 ـ 201
ابراهيم  بن اغلب  از پس خويش  ولايت را بابو العباس عبد الله داده بود و چون بسال 196 بمرد عبد الله در طرابلس به پيکار بود و برادرش زيادة الله عهده ‏دار امور شد و بنام او از خويشتن و همه خاندان و کسان بيعت گرفت و بيعت ‏نامه را بنزد وي فرستاد عبد الله بسال 197 بتونس بازگشت ، زياده الله  ولايت را بدو سپرد و چون امين به بغداد مقتول شد و خلافت بمأمون رسيد عبد الله را به ولايتداري واگذاشت ، عبد الله مردي بدرفتار بود و با کسان خويش رفتاري نکوهيده داشت . ابن عذاري گويد : چون از طرابلس باز گشت برادرش به استقبال رفت و ولايت را بدو داد اما عبد الله با او رفتاري ناشايسته کرد و اطرافيان خود را باهانت وي واداشت اما برادر پيوسته احترام او مي کرد و اهانت‏ ها را نديده مي گرفت . در کار خراج نيز ستم پيشه کرد و بر هر جريب هيجده دينار خراج بست . رفتارش با کسان ظالمانه و خشن بود و پند پارسايان را گوش نمي کرد گويند  وقتي حفض بن حميد صالح با تني چند از پارسايان از جزيره بتونس شدند و بنزد عبد الله رفتند و وي را در کار دين و مصالح مسلمانان پند دادند اما عبد الله بي ‏اعتنائي کرد و مغموم برفتند و رو سوي قيروان کردند و چون به نيمه راه  رسيدند : « حفص  گفت از مخلوق  نوميد شديم  اما از خالق نوميد نشويم از خدا بخواهيد که ستم  وي را از مسلمانان ‏بردارد . اگر فرصت دعا يافتيم فرصت استجابت هست . پس همگي وضو گرفتند و به جماعت نماز کردند و از خدا خواستند تا ستم عبد الله را از مسلمانان بردارد . گويند قرحه ‏اي زير گوش وي برآمد و روز ششم او را بکشت . کساني که در غسل وي حاضر بودند گفتند که پنداشتيم  بنده‏اي سياه بوده است.»
اين حکايت اغراق‏ آميز نشان مي دهد که عبد الله با رفتار خويش چنان کينه کسان را برانگيخته بود که رفتار بد او را موضوع افسانه ‏ها کردند.


زيادة الله اول 201 ـ 223
زيادة الله که دوران حکومتش از همه اغلبيان درازتر بود چون برادر خويش مردي ستم ‏پيشه بود . بدوران او فتنه ‏ها بود و کوشش ها کرد تا جزيره ساردني را بگشايد . جزيره سيسيل را بگشود و بقلمرو اسلام آورد . زيادة الله شش  سال  به آرامش حکومت کرد تا بسال 207 زياد بن سهل معروب بابن سيسيلي بر او بشوريد اما شکست خورد و با ياران خويش فراري شد . سال بعد منصور بن نصير طنبذي سربرداشت و  زيادة الله سپاهي  بفرماندهي محمد بن حمزه بدفع او فرستاد که از منصور شکست خورد و دو تن از خويشان زيادة الله نيز کشته شدند و او بار ديگر  وزير خود اغلب بن عبد الله را با سپاه بسيار فرستاد و سپاه را بدرقه کرد و فرمانده سپاه  را تهديد کرد که  اگر شکست خوردند يا منصور  از چنگشان گريخت خون همه را مي ريزد اين تهديد مايه فيروزي نشد اما شکست خوردگان که از عاقبت خويش بيمناک بودند به عباسيه باز نگشتند  و  از اطاعت بدر رفتند و به منصور پيوستند و چند شهر را بگرفتند.
بار ديگر کار تونس به آشوب  کشيد  و نزديک بود رشته از دست  زيادة الله بدررود که با خشونت و ستم همه را آزرده بود خطر منصور بزرگ شد و رو سوي قيروان کرد و شهر را محاصره کرد زيادة الله در چند جنگ او را بشکست و بعقب نشيني وادار کرد . مي خواست مردم  قيروان را مجازات کند اما خير انديشان پندش دادند آنگاه برادر زاده‏خود محمد بن عبد الله اغلب  را  بشهر سبيبه  فرستاد که شکستي  رسوا خورد و اين شکست منصور را جسور کرد و بار ديگر قيروان را محاصره کرد  و زيادة الله را که دولتش بضعف مي رفت و فقط  بر چند شهر تونس تسلط  داشت بسختي نگران کرد . فتنه منصور از سال 209 تا 211 دوام داشت  و  عاقبت در نتيجه اختلافي که ميان منصور و سردار وي عامر بن نافع رخ داد نيروي وي بشکست  و  فراري شد  و  فتنه  او که نزديک بود دولت اغلبيان را منقرض کند از پيش برخاست .


فتح جزيره سيسيل
جزيره سيسيل بسال 212 بدوران خلافت مأمون بدست  زيادة ـ الله گشوده شد . مسلمانان از روزگار معاويه براي فتح اين جزيره کوشش آغاز کردند و عبد الله بن قيس فزاري از جانب معاوية بن خديج ولايتدار افريقيه مأمور فتح آنجا شد اما کاري نساخت  و  مسلمانان بر سيسيل دست نيافتند . نويري گويد که محمد بن ادريس انصاري بدوران يزيد بن عبد الملک سيسيل را بگشود و  غنائم  فراوان گرفت و از پس او بشر بن صفوان کلبي در ايام هشام  بن عبد المالک بسال 109 بگشودن آن رفت و نيز حبيب بن ابي عبيده بسال 122 سر فتح آن داشت  و  بر سيراکوز که در کناره شرقي جزيره است  تسلط يافت و با غنائم بسيار به افريقيه  بر گشت . از آن پس عبد الرحمن بسال 130 بفتح جزيره  رفت اما تا دوران اغلبيان قدرت مسلمانان در آنجا استقرار نيافت.
قضيه فتح سيسيل چنان  بود که امپراطور  روم شرقي قسطنطنين نامي را ولايت سيسيل داد و  وي يکي از کسان خويش را بنام يوفيموس  با چند کس بغارت سواحل افريقيه فرستاد امپراطور  از اينکار خشمگين شد که شنيد راهبه ‏اي را از يکي از ديرهاي ساحلي ربوده‏اند و قسطنطنين  که از خشم امپراطور بيمناک بود بسيراکوز گريخت و  بر حاکم جزيره بشوريد و چون از تعقيب امپراطور هراسان بود و توان مقاومت او نداشت بزيادة الله امير تونس توسل جست و فتح سيسيل را در نظر وي آسان وانمود وي نيز سپاهي با صد کشتي بفرماندهي ‏اسد بن فرات قاضي قيروان به سيسيل  فرستاد.
چون  سپاه تونس به سيسيل رسيد جنگ ميان مسلمانان بهمدستي يوفيموس با حاکم جزيره در گرفت و حاکم رومي جزيره شکست خورد . مسلمانان در پيکار جزيره رنج فراوان بردند و در چند جنگ شکست  خوردند  و اسد بن  فرات سردار ايشان در محاصره سيراکوز بقتل رسيد که محمد بن ابي الجواري را سردار خويش کردند.
يوفيموس نيز خيانت کرد که او را بکشتند و با وجود توفيق هاي نخستين پيشروي در جزيره ميسرشان  نشد تا  يکدسته کشتي که  از  آندلس  بفرماندهي توغلوش بجنگ روميان مي رفت به آنجا رسيد و  مسلمانان بکمک آن بر بعضي شهرهاي جزيره تسلط  يافتند اما بترک آن ناچار شدند که وبا در ايشان افتاد و فرمانده اندلسي و بسياري از مسلمانان بمردند و اندلسيان راه ديار خويش گرفتند و اين بسال 215 بود.
محاصره شهر پالرم دو سال طول کشيد تا بسال 216 گشوده شد بسال 219 مسلمانان سوي قصريانه رفتند اما بر آن تسلط نتوانستند يافت و ناچار سوي شهرهاي ديگر رفتند و همچنان در جزيره ببودند تا بسال 223 زيادة الله بمرد و مسلمانان با همه مددي که پيوسته از تونس ميرسيد بر همه جزيره تسلط نيافته بودند آخرين محلي که بتصرف مسلمانان در آمد سيراکوز بود که بدوران ابراهيم اغلبي بسال 264 گشوده شد.


محمد اول 226 ـ 242
چون زيادة الله بمرد برادرش ابو عقال که سومين  فرزند ابراهيم بن اغلب بود امارت يافت . ابو عقال رفتاري نکوتر از دو برادر داشت به عاملان خويش عطاياي فراوان داد و دست شانرا از رعيت  کوتاه کرد و شراب را در قيروان ممنوع کرد و خريدار و  فروشنده آن را مجازات داد . بدوران وي جز آن  فتنه که بربران کردند و بدست  عيسي بن ريعان ازدي آرام شد حادثه مهمي نبود . ابو عقال بسال 226 در 53 سالگي بمرد و ابو العباس محمد اول بجايش نشست .  دوران  امارت ابو العباس   (226 ـ 242)  که از همه اغلبيان درازتر بود حوادث بسيار داشت و مهمتر از همه آن بود که برادرش احمد قدرت امارت را از او بگرفت و عنواني براي او بيش نگذاشت و  اين تا چند سال  دوام داشت ، عاقبت  احمد را بگرفت  و  بزندان کرد و هنوز از فتنه  برادر فراغت نيافته بود  که سالم بن غليون از زاب بشوريد که محمد او را از آن ولايت عزل کرده بود و راه مخالفت رفت و قصد قيروان کرد . محمد به پيکار او رفت و نيرويش را بشکست  و او را بکشت ، و هم بسال 224 عمرو بن سليم تجيبي قيام کرد و  فتنه او دو سال دوام  داشت ،  محمد نيرويش را بشکست  و او را بکشت و شهر تونس را از کسانش پس گرفت . و چون از اين  فتنه فراغت  يافت نيروئي براي استيلا  بر جزيره سيسيل فراهم کرد و باين پيکار عنوان جهاد  ضد روم داد و عباس بن فضل فزاري را براي ختم کار جزيره فرستاد و او از سال 237 تا 247  بقيه شهرهاي سيسيل بگشود . اما بيشتر شهرهائي را که گشوده بود بدست روميان رها کرد . پيکار مسلمانان در اين  جزيره چنانکه گفته‏ا ند سيال و غير ثابت بود.
بسال 242 محمد بن اغلب بمرد و از پس وي پسرش ابو ابراهيم امارت يافت و تا سال 249 ببود . وي مردي نيک سيرت بود و با وجود خردسالي روش عدل و انصاف داشت و شبان شعبان و رمضان شمع بدست از قصر قديم برون مي شد و چهارپايان با بارهاي درهم همراه داشت و به مستمندان ميداد تا بمسجد جامع قيروان مي رسيد و مردمان بر او انبوه مي شدند دعايش مي گفتند.
از پس احمد برادرش زيادة الله دوم امارت يافت اما دوران وي يکسال بيش نبود ، از پس او بسال 250 محمد امارت يافت، وي را ابوالغرانيق لقب دادند که به شکار غرانيق دلبستگي فراوان داشت تا آنجا که با خرج سي‏ هزار مثقال طلا قصري با شکوه ساخته بود و آنجا را شکارگاه خويش کرده بود . غرانيق مرغي است سياه  و سپيد که در نواحي گرمسيري فراوان يافت مي‏ شود  و به احتمال قوي همان درناست که شکارچيان به شکار آن رغبتي بسيار دارند.
بدوران ابوالغرانيق حوادث مهم نبود تنها کوشش اغلبيان را در کار فتح سيسيل دنبال کرد و چند کس را بولايت جزيره فرستاد که  بعضي‏شان  در نتيجه تصادمها  که ميان عربان و  روميان بود  و  بعضي ديگر در نتيجه تعصب مذهبي که آتش آنرا دامن مي ‏زدند کشته شدند . ابن عذاري مورخ معروف گويد که ميان مسلمانان و روميان از سال 255 تا 259 جنگ بود که مسلمانان کوشش داشتند شهر سيراکوز را بگيرند و به جنوب ايتاليا دست ‏اندازي کنند.
ابوالغرانيق  بسال 261 بمرد ، دوران وي قرين مستعين و معتز و مهتدي و معتمد عباسي بود و همگان او را در ولايت خويش باقي گذاشتند که رسم چنين بود و خليفگان عباسي در افريقيه جز بنام نفوذي نداشتند.


ابراهيم دوم و زيادة الله سوم 261 ـ 296
دوران ابراهيم دوم  از  همه اغلبيان درازتر بود . در ايام  وي شهر رقاده بنا شد (263) و سيراکوز بدست مسلمانان افتاد (274) و هم در آن جنگ که عباس بن  طولون بافريقيه در انداخت مغلوب باز گشت.
ابن  عذاري تفصيل  جنگ را نقل مي کند که عباس طولوني که جوياي نام بود بفکر افتاد از اطاعت پدر برون رود و افريقيه را بگشايد، ياران وي ابراهيم دوم اغلبي را سخت ضعيف وانمودند و عباس نامه بدو نوشت که خليفه بغداد فرمان افريقيه بمن داده بايد فرمان بردار شوي  و نام خليفه را بر منبر ياد کني و  به استقبال من آئي و  به نيابت من امارت کني آنگاه با سپاه  راهي شد و تا شهر لبده رفت ، عامل شهر به پيشواز  وي آمد و احترام کرد ، عباس مغرور شد و او را بگرفت و بگفت تا شهر را چپاول کنند و مردم را بکشند و زنان را باسارت گيرند ، مردم  از  الياس بن منصور  پيشواي  خارجيان اباضي که بشهر نفوسه مقام داشت کمک  خواستند  و چون فرستاده عباس بنزد الياس رفت و او را باطاعت خواند الياس پاسخ داد : « به اين پسرک بگو اکنون تو از ديگر کفار بمن نزديکتري و جهاد تو واجب است که از اعمال قبيح تو چيزها شنيده ‏ام » و دوازده هزار کس بجلوگيري عباس فرستاد ، ابراهيم اغلبي نيز سپاهي فرستاد که عباس را بشکستند و او سوي برقه فراري شد.
ابراهيم  مردي عادل و دورانديش بود ، امنيت را مستقر کرد و اهل فساد را بکشت هر هفته دو روز در مسجد قيروان باستماع شکايت ها مي ‏نشست و داد مردم مي داد بنيکوکاري دلبسته بود هرچه داشت صدقه مي ‏داد و همه املاک خويش را وقف کرد، در سکه‏ شناسي دقت نظري عجيب داشت ، مرگ وي بسال 289 بود.
از پس او عبد الله پسرش امارت يافت اما بيش از نه ماه نماند و بدست غلامان خويش کشته شد. گويند اينکار به تلقين زيادة الله پسرش انجام شد که در حبس پدر بود زيرا بدو گفته بودند که زيادة الله سر قيام دارد.
زيادة الله آخرين امير اغلبي است که در تونس حکومت کرد ، بدوران کوشش ابو عبد الله شيعي براي بسط  نفوذ  فاطميان آغاز شد و بسيار شهرها را بگرفت، زيادة الله ايام را بعياشي مي سپرد و اطرافيان وي دلبسته رواج مذهب شيعه بودند و در نهان براي سقوط اغلبيان و توفيق فاطميان کار کردند ، بسال 281 فاطميان بر سراسر مناطق غربي قيروان که بزرگترين شهر افريقيه بود تسلط داشتند.
ابن عذاري گويد : « وقتي زيادة الله  بدانست  که ابو عبد الله شيعي بشهر  رقاده رسيد (296)  و مردم گريخته‏ اند آنچه سبک وزن و سنگين قيمت داشت برداشت و زن و فرزند بگذاشت و  بگريخت  و  بدينسان دولت اغلبيان بر افتاد و جز نامي از آن در متون نماند » .
کتاب : تاريخ سياسي اسلام ج 2 ص 194
نويسنده : دکتر حسن ابراهيم حسن


نوشته شده در   يکشنبه 28 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ