سه شنبه 28 آبان 1398 | Tuesday, 19 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 26 آذر 1389     |     کد : 7147

عقايد سياسي مروانيان

عقايد سياسي مروانيان

عقايد سياسي مروانيان
به يقين مي ‏توان گفت که شکل وقوع مسائل سياسي در باب حکومت ، در قرن اول هجري - اعم  از اصل حق انتخاب براي مردم  و روش انتخاب و ساير مسائل جزيي در باب پذيرش خليفه  و يا مخالفت ‏با آن و بسياري از مسائل ديگر - بنياد عقايد سياسي اهل سنت را تشکيل مي ‏دهد . علاوه  بر شکل وقوع ، مي ‏توان برخورد بعضي از صحابه و تابعين را  با مسائل سياسي و موضع ‏گيري آنها را در قبال وقايع حکومتي ، جزو منابع اصلي شکل ‏گيري عقايد سياسي اهل سنت در طول قرن اول هجري دانست . البته حوادث بعدي نيز در طول قرون پس از آن عقايد مؤثر بوده است ، اما اصل و اساس عقايدي که در قرن پنجم  هجري توسط ماوردي (م 450) و ابويعلي (م 458) تحت عنوان الاحکام السلطانيه نوشته شده برخاسته  از تحولات  سياسي  قرن اول هجري است که گاه مثال هايي نيز از قرن دوم براي تاکيد  بعضي از احکام  آورده  شده است .  به عنوان مثال سکوت علماي اهل سنت  در برابر اين اعمال به منزله حجت ‏شرعي تلقي شده است. ماوردي در يک مورد مي ‏نويسد : « اگر عمل سليمان، حجت نبود ، تاييد علماي تابعين معاصر او و کساني که در طريق حق هراسي ندارند، حجت مي‏باشد » . (1)  اين عقيده ، ناشي از اين اصل براي اهل سنت  است که آنچه توسط  صحابه و تابعين و يا در محضر آنها انجام  گرفته و  آنها سکوت کرده و بدان رضايت داده‏اند، به منزله « حکم شرعي ‏» تلقي  مي ‏شود.
ما در هر قسمت‏به تفصيل درباره شکل گيري اصول سياسي حاکم بر نظام سياسي اهل سنت و نيز برخي از فرقه‏ هاي ديگر سخن گفته‏ ايم. در اينجا اشاره‏اي خواهيم داشت ‏به آنچه که بيشتر در دوره مروانيان ، در اين زمينه شکل گرفته است.
تحول عمده ‏اي که در مفهوم خلافت در عهد بني اميه ، بويژه در دوره مرواني صورت گرفت اين بود که به موازات دور شدن خلفا از تدين و تعبد ديني به اصول شرع، براي تحميق مردم ، بر قدسيت مفهوم خلافت ‏بيشتر تکيه مي ‏کردند. مفهوم  خليفه در معناي سياسي خود ، در آغاز به معناي جانشيني رسول خدا (ص)  بود و  ابو بکر راضي نشد تا  وي را « خليفة الله‏ » بنامند . (2)  اما  به  مرور در اشعار شعرا  و خطبه ‏هاي  امرا، اصطلاح « خليفة الله ‏» شيوع يافته و افزون بر آنکه به طور طبيعي بر قدسيت ‏خلافت مي‏ افزود نوعي جبر گرايي را در امر خلافت دامن مي ‏زد. زمينه ‏هاي اين امر را از زبان عثمان و در دوره معاويه وجود داشت ، اما بايد گفت که در دوره خلفاي مرواني ، دامنه اين امر بسيار گسترده شد . مناسب است اصطلاحاتي که در اشعار شعرا براي خلفاي مرواني آمده بياوريم : خليفة الله في الارض ، الامين المامون  ، امام المسلمين ، امين الله  ، امام الاسلام ، جنة الدين ، الخليفة المبارک ، راعي الله في الارض ، الامام المصطفي ،  ولي الحق ، الامام العادل  ، ولي عهد الله ، امام الهدي ، الامام المبارک ، امام العدل ، الامام المنصور ، خيار الله للناس ، الحکم المصفي ، امام الوري ، رب الجنود ، خليفة الحق ، الخليفة الافضل ،  الملک المبارک . (3)  شعرا نقش  مهمي در ترويج اين  مفاهيم در عامه  مردم  داشتند  اگر  توجه داشته  باشيم  که شعر چگونه در ميان توده  عرب رواج  مي ‏يافته مي ‏توانيم به عمق تاثير اين مفاهيم برسيم . (4)
اخطل شاعر اموي خطاب به عبد الملک بن مروان مي ‏گويد:


و قد جعل الله الخلافة فيکم
بابيض لا عاري الخوان و لا جدب
و لکن رآه الله موضع حقها
علي رغم اعداء و صدادة کذب (5)
خداوند خلافت را در شما قرار داده در کسي که چهره نوراني داشته و با فضل و کرم است. خداوند علي رغم خواست دشمنان و مخالفان، او را به درستي به عنوان صاحب حق ديد.
او خطاب به بشر بن مروان نيز گفت:
اعطاکم الله ما انتم احق به
اذا الملوک علي امثاله اقترعوا (6)
خداوند چيزي را به شما بخشيده که شما بدان سزاوارتريد، در حالي که ديگر ملوک به اتفاق [آنچه را ذي حق نيستند] ، پادشاهي را به دست مي ‏آورند.
جرير، شاعر ديگر اين دوره ، خطاب به عبد الملک مي ‏گفت:
الله طوقک الخلافة و الهدي
و الله ليس لما قضي تبديل
ولي الخلافة و الکرامة اهلها
فالملک افيح و العطاء جزيل (7)
خداوند خلافت و هدايت را بر عهده تو نهاده و قضاي الهي تبديل پذير نيست. خداوند خلافت و کرامت را به اهل آن سپرد به همين جهت پادشاهي وسيع ‏تر و بخشش فراوان است.
او در شعري ديگر در تاکيد بر قدسيت الهي خلافت عبد الملک چنين گفت:
انت الامين امين الله لا سرف
فيما وليت و لا هيابة ورع
انت المبارک يهدي الله شيعته
اذا تفرقت الاهواء و الشيع
يا آل مروان ان الله فضلکم
فضلا عظيما علي من دينه البدع (8)
تو   امين هستي  ، امين خدا که آنچه به دستت‏ سپرده شده، اسرافي نشده و ترس و گريزي در تو نيست. تو با برکت هستي و خداوند وقتي که هواها و گروهها متفرق شوند پيروان خود را هدايت مي ‏کند . اي خاندان  مروان ، خداوند شما را برتري داد ، برتري بزرگي بر کسي که دينش بدعت است.
و در مورد ديگر گفت:
و الله قدر ان تکون خليفته
خير البرية و ارتضاک المرتضي (9)
خدا چنين تقدير کرده که تو خليفه او باشي، بهترين فرد، و به تو رضايت داده است.
و فرزدق درباره عبد الملک گفت:
فالارض لله ولاها خليفته
و صاحب الله فيها غير مغلوب (10)
زمين از آن خداست که آن را به دست‏خليفه‏اش داده و صاحب خدا در زمين شکست نمي‏خورد.
و فرزدق درباره وليد گفت:
اما وليد فان الله اورثه
بعلمه فيه ملکا ثابت الدعم (11)
همو درباره سليمان بن عبد الملک مي‏گفت:
به امن الله البلاد، فساکن
بکل طريد ليلها و نهارها
خداوند به دست او امنيت‏بلاد را تامين کرد آنگونه که در شب و روز هر مطرودي آرامش دارد. وليد، خداوند او را به علم خود وراثت داده که در آن پادشاهي استواري است.
عدي بن رقاع درباره وليد مي‏گويد:
ان الوليد امير المؤمنين له
ملک عليه اعان الله فارتفعا (12)
وليد امير مؤمنان است که پادشاهي از آن اوست و خداوند او را بر اين پادشاهي اعانت داده، پس او رفعت‏يافته است.
احوص نيز درباره وليد مي‏گويد:
تخيره رب العباد لخلقه
وليا و کان الله بالناس اعلما (13)
خداي عالميان او را براي بندگان خود به عنوان ولي برگزيده و خدا به مردم داناتر است.
همو درباره سليمان بن عبد الملک مي‏گويد:
سليمان اذ ولاک ربک حکمنا
و سلطانا فاحکم اذا قلت و اعدل (14)
[اي]سليمان چون خداوند تو را به عنوان حاکم و سلطان ما ولايت داده پس وقتي لب به سخن گشودي حکم کن و به عدالت رفتار کن.
فرزدق درباره سليمان مي‏گويد:
فقال الله انک انت اعلي
من المتلمسين لک الخبالا
فاعطاک الخلافة غير غصب
و لم ترکب لتغصبها قبالا (15)
پس خدا فرمود تو برتر از کساني هستي که در انديشه ضعف و سستي تويند پس خدا خلافت را به حق به تو داده، و تو نيز پاشنه کفش خود را براي غصب آن بالا نکشيده‏اي.
جرير درباره يزيد بن عبد الملک مي‏گويد:
اما يزيد فان الله فهمه
حکما و اعطاه ملکا واضح النور
يکفي الخليفة ان الله فضله
عزم وثيق و عقد غير تقرير (16)
اما يزيد، خداوند او را با حکمت آشنا کرده و پادشاهي چونان نور درخشان را به او واگذار کرده است. براي خليفه کافي است که خداوند او را برتري داده، به عزمي استوار و پيوندي ناگسستني.
جرير به ايوب فرزند سليمان بن عبد الملک مي‏گويد:
الله اعطاکم من علمه بکم
حکما و ما بعد حکم الله تعقيب (17)
خداوند از آنجا که به شما را مي‏شناخت، حکم و پادشاهي را در اختيار شما نهاد و پس از حکم خدا، چون و چرايي وجود ندارد.
همو به عمر بن عبد العزيز مي‏گفت:
ان الذي بعث النبي محمدا
جعل الخلافة في الامام العادل (18)
کسي که محمد را نبوت بخشيد خلافت را در امامي عادل قرار داد.
فرزدق به يزيد بن عبد الملک مي‏گفت:
اعطي بن عاتکة الذي ما فوقه
غير النبوة و الجلال الاجلل
سلطانه و عصا النبي و خاتما
القي له بجرانه و الکلکل (19)


خداوند به فرزند عاتکه سلطنتي بخشيد که بالاتر از آن جز الوهيت و نبوت نيست. خداي عصاي پيامبر و  انگشتري آن حضرت را به او داده و همه چيز را برايش قرار داد.
اينها نمونه ابياتي بود که دکتر عطوان از ميان اشعار فرزدق، جرير و برخي ديگر در اين باره آورده  و  ما گزيده‏اي از آنها را در اينجا  آورديم . مراجعه به ديوان فرزدق نشان مي ‏دهد که حجم اين اشعار بسيار گسترده ‏تر است.  (20)
ذهنيت ‏شامي‏ها از همان عهد معاويه بدين سوي ، اين قدسيت  ‏خلافت را پذيرفته  بود.  (21)  زماني که عبيد بن عمير قصه‏ گو  در « ايام الموادعه‏»  يعني سال هايي که شاميان نيز براي حج ‏به  مکه تحت ‏سلطه  ابن زبير مي ‏آمدند و اوضاع آرام بود - براي مردم  سخن مي‏ گفت -  و  از خليفه شام  بدگويي مي ‏کرد- شاميان به او مي ‏گفتند : اي مرد صالح ! به آنچه بر آن بودي بازگرد و از خليفه خدا در روي زمين بد گويي نکن چرا که حرمت او بالاتر از حرمت‏ خانه  خداست .   (22)  حجاج مروج اين انديشه در عراق بود . زماني او به حسن مثني گفت : اي حسن ! بر تو  باد که از سلطان جز به نيکي  ياد  نکني ، آنان  سايه خدا در روي زمين ‏اند.  (23)  او  در  همان سخنراني نخست ‏خود  در کوفه گفت : ان امير المومنين عبد الملک بن مروان  استخلفه  الله  عز و جل في بلاده و  ارتضاه اماما علي عباده  (24)  حجاج در نامه خود به عبد الملک چنين  نوشت : به عبد الملک ، امير مؤمنان و خليفه پروردگار عالميان ، تاييد شده به ولايت ، معصوم  از هر  نوع خطاي در سخن و عمل با کفالت الهي . (25)  فاطمه دختر عمر  بن عبد العزيز  مي ‏گفت : از زماني که خداوند پدرم را خلافت  ‏بخشيد از جنايت  و احتلام  غسل نکرد .  (26)   اطاعت  مردم  شام  ناشي از چنين تصوري از خليفه بود بدين شکل که اطاعت از او ، عين  اطاعت از خداست نه اينکه خليفه بايد از خدا اطاعت کند . زماني که جعفر بن عمرو در ميان گروهي از يماني‏ هاي طرفدار عبد الملک در شام نشسته  بود ، آنان فرياد زدند : الطاعة  الطاعة ، جعفر گفت  : لا طاعة الا لله، آنان بر او يورش بردند و  گفتند با اين سخن ، اطاعت  از امير مؤمنان  را سست  مي ‏کني . او به زحمت توانست  از دست آنان خلاصي  يابد. (27) حجاج مي ‏کوشيد  تا مردم عراق مي ‏گفت : آيا گمان مي ‏کنيد که خبر آسمان [ وحي ] از خليفه منقطع شده ؟ اي مردم عراق به خدا سوگند ، خبر آسمان از او  قطع  نشده و  فلان مقدار نزد او  هست.  (28)  و  گفته شده که حجاج مي‏ گفت : کسي  را که براي پيامي  فرستيد  بالاتر مي ‏شمريد  يا آن را که در ميان خانواده  خود ، به جاي خود مي ‏گماريد ؟  او با اين سخن قصد آن داشت  تا مقام خليفه را به عنوان  خليفه  خدا در روي زمين ، برتر از رسول خدا نشان دهد .  (29)  بايد دانست که در نسبت  اين  گونه  مطالب  تا حدودي ترديد وجود دارد . مسعودي  نکته  اخير را به خالد بن عبد الله  قسري  حاکم  مکه  در سال 89 ه  نسبت مي‏ دهد. خالد اين مطلب را در ارتباط با وليد و در مقايسه با ابراهيم (ع) مطرح کرده است او گفت : ابراهيم از خداوند طلب آب کرد و خداوند آب شور براي  او  فرستاد در حالي که  براي  وليد آب شيرين عطا کرد .  (30)  عمر  بن عبد العزيز  نيز نه تنها سليمان بن  عبد الملک را منصوب از طرف خدا مي ‏دانست ‏بلکه درباره خود  مي ‏گفت که خداوند او را پس وي به خلافت ‏بر گماشته است.  (31)  پس از او ، عمر بن هبيره فزاري که عامل يزيد بن عبد الملک بر عراق و خراسان بود درباره خلافت ‏يزيد خطاب  به حسن بصري و گروهي ديگر مي ‏گفت : يزيد بن عبد الملک « خليفة الله‏ » است  که او را در ميان بندگان خود جانشين خويش کرده است .  (32)  بدين ترتيب آنان مي ‏کوشيدند  تا پيروزي خود را بر همه  مخالفان ، اعم از زيدي‏ ها ، شيعيان ، خوارج ، عبد الرحمان  بن اشعث ، يزيد بن مهلب و  جز آنها ، خدايي جلوه داده  و دولت اموي را به همين دليل نه تنها مشروع  که غير قابل شکست نشان دهند . (33)
قدسيت ‏با اطلاق  عنوان « مهدي ‏» بر خليفه ،  تحکيم  بيشتري يافته  است. آنچه  محتمل است  اين  که ، کاربرد اين کلمه ، بر اساس زمينه ديني و  روايي اين مفهوم در کلمات رسول خدا  (ص)  صورت گرفته است . گفته شده که در نامه مختار بن ابي عبيد به محمد بن حنيفه نيز از اين مفهوم استفاده شده است : للمهدي محمد بن علي من المختار بن ابي عبيد، سلام  عليک يا  ايها  المهدي . (34)  احتمال کاربرد لغوي آن به عنوان تاکيد بر نقش هدايت گر آنها نيز وجود دارد اما تکرار بيش از اندازه ، اين احتمال را در مورد خلفاي اموي منتفي مي ‏کند. از مجاهد نقل شده [بايد احتمال داد که اين گونه  اقوال  به آنان منسوب شده باشد ] که : اگر معاويه را مي ‏ديديد مي ‏گفتيد که او « مهدي ‏» است . (35)
در شعر زير فرزدق خطاب به وليد بن عبد الملک ، عنوان  مهدي را براي چند تن از خلفاي اموي بکار برده است :
و من عبد شمس انت‏سادس سته
خلائف کانوا منهم العم و الاب
هداة و مهديين عثمان منهم
و مروان و ابن الابطحين المطيب (36)
از فرزندان عبد شمس ، تو ششمين خليفه ‏اي هستي که خليفه بودند . برخي پدران و برخي عمو هاي تو. هدايت‏ شدگان و هدايت گران که عثمان و مروان و معاويه در شمار آنهايند.
فرزدق درباره سليمان بن عبد الملک نيز مي‏گويد:
فان امامک المهدي يهدي
به الرحمن من خشي الضلالا (37)
در پيش روي تو مهدي است که خداوند به وسيله او، کسي را که از گمراهي در هراس است، هدايت مي‏کند.
و مي‏گويد:
فاجاب دعوتنا و انقذنا
بخلافة المهدي من ضر (38)
خداوند دعوت ما را اجابت کرد و به خلافت مهدي ، ما را از سختي و مصيبت نجات داد.
جرير نيز درباره سليمان مي‏گويد:
سليمان المبارک قد علمتم
هو المهدي قد وضح السبيل (39)
شما آگاهيد که سليمان مبارک، همان مهدي است که راه را روشن ساخته است. اصطلاح مهدي درباره عمر بن عبد العزيز در غير مآخذ شعري نيز آمده (40)
و جرير نيز درباره او گفته است:
انت المبارک و المهدي سيرته
تعصي الهوي و تقوم الليل بالسور (41)
تو مبارک بوده و سيرت تو، سيرت مهدي با هواهاي نفساني مخالفت کرده و شب را به دعا و نماز مشغول است!
جرير درباره هشام بن عبد الملک نيز مي‏گويد:
فقلت لها الخليفة غير شک
هو المهدي و الحکم الرشيد (42)
پس گفتم که خليفه بدون شک همان مهدي و حاکم هدايت ‏يافته است.
و فرزدق درباره او مي‏گويد:
هو المالک المهدي و السابق الذي
له اول المجد التليد و آخره (43)
او همان مهدي است و پيش گرفته [بر ديگران] ، کسي که اول و آخر مجد از آن اوست.
با توجه  به  برخي از اشعار فوق مي ‏توان با اطمينان گفت ، کاربرد کلمه مذکور بر گرفته از فرهنگ مهدويت است  نه  آنکه  صرفا يک کاربرد لغوي ساده  باشد ، و بي ‏شبهه علاوه  بر اشعار ، احاديثي نيز در اين باره ساخته شده  است.


از ويژگيهاي اصلي حکومت اموي که بر پايه همين قدسيت  ‏خلافت  و  عقيده جبر بنا شده  بود، تکيه بر تجبر و استبداد بر مردم بود . در دوره خلفاي نخست ‏حتي  به  ظاهر نيز که بود مساله  انتخاب ، شورا  ارزش داشته  و  در اداره  امور نيز تا حدودي ، ملاحظه  توده  مردم ، مي ‏شد .  اين امر حتي تا بدان جا رسيد که مردم  با تکيه بر قدرت قبيله‏اي خود ، مزاحم حاکم شده  و  قدرت حقيقي  او  را سلب کردند . اما از زماني  که حکومت ، با زور به دست آمد ، اداره  مملکت اسلامي نيز به جبر و زور صورت گرفت و هر نوع مخالفتي با انواع بهانه‏ هاي ديني و سياسي سر کوب شد. ابن  طقطقي ، عبد الملک مروان را بدين گونه توصيف مي ‏کند : کسي که براي  نخستين بار رعيت را از سخن گفتن  زياد در حضور خلفا نهي کرد، در حالي که پيش  از آن  رعايا جرات بر خلفا را داشتند .  (44)  سيوطي مي ‏افزايد :  او اولين کسي  بود که مردم  را از امر به معروف نهي کرد .  (45)  عبد الملک در نخستين خطبه  خود گفت : شما ديگران  را به تقوي  فرا مي‏ خوانيد اما خود را  فراموش  مي‏ کنيد ، به خدا سوگند از اين پس  هر کسي که مرا به تقوي  بخواند ، گردن او را قطع خواهم  کرد . (46)  او به مردمي که انتظار آن داشتند تا او همچون مهاجرين نخست عمل کند مي‏ گفت : چنين چيزي را از ما نخواهيد که خود نيز همانند آنان عمل نمي‏کنيد. (47) حمايت عبد الملک از حجاج  بن يوسف ثقفي و اعمال مستبدانه او در عراق، در خاموش کردن صداي هر اعتراضي ، نشانگر اوج‏گيري شيوه‏ هاي استبدادي در اداره امور سياسي توسط خليفه است. حجاج در همان آغاز ورود به کوفه، ضمن سخناني به مردم گفت : خليفه، او را با تازيانه و شمشير به سوي آنان  فرستاده، اما در راه  تازيانه افتاده و تنها شمشير براي او باقي مانده است . (48)  خود عبد الملک در سخناني گفت : او  همچون خليفه  مستضعف [عثمان] و خليفه مداهن [معاويه]  عمل نخواهد کرد بلکه امت را تنها با شمشير مداوا خواهد نمود . (49)  عبد الملک در وقت مرگ به پسرش  وليد توصيه کرد تا با شمشير در برابر مخالفان با بيعتش بايستد. (50) بعدها منصور نيز که خود آيت  استبداد بود ،  عبد الملک را در ميان مروانيان به صفت تجبر و استبداد توصيف مي ‏کرد. (51)
زماني  معاوية  بن فره همراه حجاج ، بر عبد الملک وارد شد ، عبد الملک از معاويه پرسيد : حجاج چگونه است ؟ او گفت : اگر راست ‏بگوييم ما را مي ‏کشيد، اگر دورغ بگوييم از خدا مي ‏ترسيم. عبد الملک به  حجاج گفت : او را تعذيب مکن به سند تبعيدش کن !  (52)  اين استبداد به عنوان اصل ثابت در خلافت مرواني ‏ها درآمد، جز آنکه برخي در اين باره شدت کمتري داشتند.
داستان تسلط  فرهنگي اهل کتاب اعم از يهوديان  و نصرانيان بر  ذهنيت مسلمانان ساده  دل بسيار طولاني بوده و در جهات گوناگوني قابل بررسي است  . ما بعد از اين مسئله خواهيم پرداخت . آنچه که در اينجا با بحث ما ارتباط دارد تاثير آنان در تحولات سياسي بويژه مساله خلافت است . مسلمانان ساده‏دل بر اين باور بودند که در کتب در دسترس اهل کتاب، پيشگويي هاي فراواني درباره مسلمانان شده و از آن جمله و مهمتر از همه درباره خلفا و ترتيب آنها و حتي نام و نشان و رخداد هاي  زندگي آنان اطلاعاتي در اين کتابها آمده است. بايد گفت آنچه در ادامه مي ‏آيد تنها چند نمونه از انبوه مطالبي است که در اين باره  وجود دارد . در اصل ، خلفاي اموي مي‏ کوشيدند   تا با استمداد از آنچه  اهل کتاب مي ‏گويند ، يا آنان در دهانشان مي‏ گذارند يا به هر روي بر پايه مصالحه‏ اي که صورت گرفته  ، چنين وانمود کنند که نام  آنان در کتابهاي آسماني  پيشين آمده است. اين مساله، نقش مهمي در مشروع نشان دادن حکومت آنان داشت. به علاوه که نوعي حتميت و قضاي الهي را نيز در روي کار آوردن  فلان خليفه مشخص ، مطرح مي ‏کرد. گفته ‏اند که معاويه پس از آنکه عثمان، او و ديگران را براي مشورت در برخورد با مخالفان خود فرا خواند، در طمع خلافت ‏بود. در موسم حج اين رجز شنيده شد که:
ان الامير بعده علي
و في الزبير خلف رضي
کعب الاحبار به قايل شعر گفت : دروغ مي‏ گويي !  پس از عثمان ، معاويه صاحب خلافت است . خبر به معاويه رسيد ، از کعب الاحبار در اين باره سؤال کرد او گفت : آري تو پس از عثمان  امير خواهي شد ، و اين در دل معاويه  نشست.  (53)  از يوسف نامي که يهودي مسلمان شده  بوده ، نقل شده که خلافت عبد الملک پيشگويي کرده بود .  (54)  وهب بن منبه نيز عمر بن عبد العزيز را مهدي امت ‏شمرد .  (55) اين وهب نيز  همانند کعب الاحبار ،  را  راوي  اخبار اهل کتاب  و  کتب يهوديان  و  نصرانيان در ميان مسلمانان  است.
سيوطي روايت کرده که عبد الله فرزند عمر بن عبد العزيز در « جزيره ‏» به راهبي  برخورد کرد . راهب در کنارش نشست در حالي که پيش از آن نزد احدي  ننشسته  بود . راهب گفت : مي‏ داني چرا نزد تو آمدم ؟ عبد الله گفت : نه، راهب گفت : به خاطر حق پدر تو ، ما  او را (در کتب ) در ميان امامان عادل مي ‏يابيم، چونان ماه رجب در ميان ماههاي حرام . ايوب بن سويد در تفسير آن سخن مي ‏گويد : سه  ماه  متوالي حرام عبارتند  از ذي‏ قعده ، ذي حجه  و محرم  که عبارتند از ابوبکر ، عمر ، عثمان ، و  ماه رجب  که جداي از آنها افتاده همان عمر بن عبد العزيز است .  (56)  بدين ترتيب نام چهار خليفه -  بدون ياد از علي (ع)  -  در کتب  يهود آمده است ! در خبر ديگري  آمده که عمر بن عبد العزيز به يک نصراني گفت : در کتابهاي خود ،  پس از سليمان چه  کسي  را  مي‏ يابيد که خليفه  شود ؟  او  گفت : تو را.  (57)  حجاج  نيز که از يک  راهب درباره آنچه که او در کتاب هاي خود، در باره دشمن او مي ‏يابد، سؤال کرد و او نيز گفت : يزيد نامي جانشين او مي ‏شود . حجاج که آن را بر يزيد بن مهلب تطبيق کرده بود، او را عزل  کرد.  (58)  خالد ربعي نيز مي‏ گفت : ما در تورات چنين مي ‏يابيم که آسمانها و  زمين چهل روز بر عمر بن عبد العزيز گريه مي ‏کنند.  (59)  محمد بن کعب  قرظي  نيز  مثال از بني اسرائيل  مي ‏آورد  تا ديگران را از سر انجام  بد مخالفت  و شورش بر خلفا پرهيز دهد . (60)  گفته ‏اند سبب آنکه عبد الملک درهم  و  دينار ضرب کرد ، اين بود که خالد بن يزيد به او گفت : اي خليفه ! علماي از اهل کتاب مي ‏گويند که در کتابهاي خود ديده ‏اند : خليفه ‏اي عمرش طولاني ‏تر است که نام خدا را روي « درهم ‏» تقديس کند  . همين سبب شد  تا او سکه  ضرب کرده  و براي اولين  بار سکه‏ اي اسلامي  ضرب شود .  (61)  اين نمونه‏ ها براي عوام  مسلمانان  که  شديدا متاثر از پيشگويي هاي اهل کتاب بودند ، نوعي حتميت و مشروعيت را براي امويان به همراه داشت. شاعر معروف دوره اموي،
جرير، خطاب به ايوب فرزند سليمان بن عبد الملک مي ‏گفت:
انت الخليفة للرحمن يعرفه
اهل الزبور و في التوراة مکتوب
الله فضله و الله وفقه
توفيق يوسف اذ وصاه يعقوب (62)
تو خليفه خدا  هستي که اهل زبور او را مي ‏شناسند و در تورات مکتوب شده است . خداوند او را برتري بخشيده و موفقيتي نظير موفقيت ‏يوسف ، پس از وصيت ‏يعقوب به او ، به وي ارزاني داشته است.
اشاره شده که خلفاي اموي بر اين باور بودند که نام آنان در تورات آمده و آشنايان با کتب آسماني از يهود و نصارا نيز از اين اعتقاد بهره ‏وري ويژه خود را داشتند.
در پايان مناسب است مروري بر عهدي که وليد بن يزيد براي ولايتعهدي دو فرزندش حکم و عثمان نگاشته داشته باشيم . اين عهد نامه متني است مفصل که مي ‏تواند آينه برخي از عقايد رسمي حکومت‏ باشد . او  در ابتدا ، شرحي از بعثت انبيا به دست داده تا  آنگاه  که خداوند محمد (ص)  را به نبوت برگزيد . پس از او  بود که خلفاي او  راه   و  رسم ايشان را ادامه  دادند . خلفاي  الهي بر پايه  آنچه خداوند از ميراث انبياء در اختيار گذاشته  و  بر  آن خلافت داده  بود، به دنبال يکديگر  آمدند. هيچ  کس متعرض حق آنان  نشد جز آنکه خداوند او را  نابود کرد و هيچ کس از جماعت  آنان جدا  نشد مگر آنکه خدا  هلاکش ساخت و  هيچ کس ولايت آنان را کوچک نشمرده  و  قضاي الهي را درباره آنان ديگرگون  تصور نکرد جز آنکه خدا، آنان  را بر آنها غلبه داده و بر ايشان مسلط کرد و آن را وسيله عبرت ديگران گردانيد. خداوند  به همين گونه با کساني که از اطاعتي که خدا به آن دستور داده بود خارج شدند، رفتار کرد » . تا اينجا، شکست   تمامي شورش هاي ضد اموي، دليل بر حقانيت امويان دانسته شده است . او سپس براي بيان جايگاه خلافت ، آيه  استخلاف انسان و اعتراض ملايکه مي ‏پردازد و آن را با خلافت ارتباط داده مي ‏گويد « بنابر اين خداوند آنچه را روي زمين است، به خلافت ، حفظ مي ‏کند و به طاعت و  فرمانبرداري است که انسانها  را سعادتمند مي ‏سازد. و خدا آگاه است که براي هر چيزي قوام و صلاحي نيست جز با فرمانبرداري که خداوند حق خود را با آن نگه‏داري مي ‏کند، کارش را سامان مي‏ دهد، [مردم را]از عصيان باز مي ‏دارد، از حرام حفظ مي‏ کند و از حريمش دفاع مي‏ کند. هر کسي از اين فرمانبرداري بهره‏اي برد ولي خدا و مطيع دستور او و نايل شده به هدايت اوست. » او سپس با تفصيل بيشتري از اهميت فرمانبري ياد مي ‏کند « به طاعت است که رستگاران به جايگاه خود نايل مي ‏شوند و با ترک فرمانبري و  خروج از آن است که خداوند گمراهان و  عصيانگران و کوران را هلاک مي‏کند » .  او طاعة الله را با اطاعت از خلفا با يکديگر آميخته  مي ‏کند. پس از آن از « عهد » سخن مي ‏گويد و مقصودش  همان  ولايتعهدي  است . عهدي که خداوند  تحکيم آن را به  خلفايش الهام  کرد ، تا اگر حادثه ‏اي براي خليفه پيش آمد، راه اميد و  وسيله  وحدت و الفت ميان مردم باقي باشد و شيطان از نابودي دين قطع  اميد کند. اين عهد نشانه تماميت اسلام  و از جمله منتهاي بزرگ خداوند است که برده بر بندگان  واجب گردانده است. چيزي که خدا به  وسيله  آن مردم  را از تفرقه باز داشته و نفاق را از بين برده و آنان را از هر گونه  شفاق  و اختلاف نگه‏داري مي‏کند. در ادامه، توضيحات بيشتري در اهميت « عهد » آمده است . پس از آن مي‏ گويد : امير المؤمنين [وليد] از زماني که خداوند خلافت را به ارزاني داشته ، چيزي را مهمتر از اين عهد نمي ‏دانسته ، زيرا جايگاه آن را در کار مسلمانان مي ‏شناخته و اکنون از خدا مي ‏خواهد تا او را بر اين کار موفق بدارد . عقيده امير المؤمنين آنست که همچون گذشته دو عهد پشت ‏سر يکديگر داشته باشد . آنگاه از دو فرزندش حکم و عثمان ياد کرده  يکي را بعد از ديگر به ولايتعهدي  مي ‏گمارد. (63)  مهمترين نکته در اين عهد ، توجه به  ولايتعهدي به  عنوان  مساله ‏اي مهم، موهبتي الهي و حافظ امنيت و حرمت جامعه مؤمنين است . اين اهميت تا به جايي است که آن را نشان بر تماميت دين اسلام مي  ‏داند. (64)  اعتقاد به جبر و قدسيت ‏بخشيدن به خلافت نيز به تکرار در عهد نامه آمده است. همان گونه که اشاره شد طاعة الله با فرمانبري از خلفا يکي دانسته شده است ، چنانکه اين خداوند بوده که خلفا را به جانشيني خود در روي زمين برگزيده ، و نظريه ولايتعهدي را به آنان الهام کرده است.
کتاب : تاريخ خلفاء ص 725
نويسنده : رسول جعفريان


پي‏ نوشت ‏ها
(1) الاحکام السلطانيه، ماوردي، ص 13 (مقصود سليمان بن عبد الملک است)  (2) مسند احمد، ج 1، صص 11- 10  (3) الامويون و الخلافة، صص 21- 19  (4) يکي از اين شعرا فرزدق است که علي رغم شعر معروفش در وصف امام سجاد (ع) قصايد زيادي در ستايش خلفاي اموي و امراي وابسته به آنان سروده است. با مروري بر ديوان وي مي‏توان به وسعت نقش وي در تثبيت پايه‏هاي دولت اموي پي‏برد. اشعار فراوان او در تقديس خلفاي اموي و تطهير آنان از هر عيب و نقصي، در جاي ديوان وي آمده است. به عنوان نمونه نک: ديوان فرزدق، ج 1، صص 268- 261 قصيده‏اي است که در ستايش سليمان بن عبد الملک گفته است. در متن نمونه اشعار وي را در تحکيم پايه‏هاي سلطنت اموي آورده‏ايم.  (5) ديوان اخطل، صص 24- 21، الامويون و الخلافة، ص 30  (6) ديوان اخطل، ص 73، الامويون و الخلافة، ص 30  (7) ديوان جرير، ج 1، ص 95، الامويون و الخلافة، ص 31  (8) ديوان جرير، ج 1، ص 295  (9) همان، ج 2، ص 62  (10) ديوان فرزدق، ج 1، ص 24  (11) همان، ج 2، ص 210  (12) الاغاني، ج 1، ص 299  (13) شعر الاحوص، ص 193  (14) همان، ص 173  (15) ديوان الفرزدق، ج 2، ص 100  (16) ديوان جرير، ج 1، ص 145، درباره اشعار شاعران فوق در اين زمينه نک: الامويون و الخلافه، ص 35- 31  (17) ديوان جرير، ج 1، ص 349  (18) همان، ج 2، ص 737  (19) ديوان فرزدق، ج 2، ص 125، الامويون و الخلافة، ص 36. مصرع دوم اشاره به خوابيدن شتر دارد که سينه و گردنش را روي زمين مي‏گذارد کنايه از آنکه کاملا خود را در اختيار طرف مي‏گذارد و هر چه بخواهد به او مي‏دهد.  (20) بنا به نقل لمبتون در دولت و حکومت در اسلام، ص 110، ش 7، مونتگمري وات نيز تعدادي از اين اشعار را درباره تحکيم مفهوم خليفة الله در دوره اموي آورده است نک Watt,God,s caliph; Qur anic inter Pretations and umayyad claims in Iran and islam, Edinburgh,1971,pp .571 -572. و نيز نک: Watt Islamic Political thought, Edinburgh, pp .33,137 .N .5. و نک: خليفه و سلطان، صص 17- 16  (21) پيش از آن حسان بن ثابت در مرثيه‏اي که در سال 36 ه براي عثمان سروده او را «خليفه الله‏» ناميده است. ديوان حسان بن ثابت ص 96 به نقل از: دولت و حکومت در اسلام، ص 110 فصل سوم پاورقي ش 7.  (22) انساب الاشراف، ج 4، ص 345  (23) مختصر تاريخ دمشق، ج 6، ص 222  (24) الامامة و السياسة، ج 2، ص 40  (25) العقد الفريد، ج 5، ص 25، الشوري في العصر الاموي، ص 35  (26) تاريخ الخلفاء، ص 235  (27) مختصر تاريخ دمشق، ج 6، ص 76  (28) همان، ج 6، ص 214  (29) همان، ج 6، ص 214، نک: النزاع و التخاصم، ص 69، البداية و النهاية، ج 9 ص، 136، النصائح الکافيه لمن يتولي معاويه، ص 81، وفيات الاعيان، ج 2، ص 228  (30) مروج الذهب، ج 3، ص 147  (31) تاريخ الطبري، ج 6، ص 567، الکامل في التاريخ، ج 5، ص 60، الشوري في العصر الاموي، ص 35  (32) مروج الذهب، ج 3، ص 212، الشوري في العصر الاموي، 35  (33) فرزدق در شعري در مدح هشام بن عبد الملک مي‏گويد[ديوان، ج 1، صص 88- 89]: ابي الله الا نصرکم بجنوده ... و ليس بمغلوب من الله صاحبه ... فما قام بعد الدار قواد فتنه ... ليشعلها الا و مروان ضاربه ... ابي الله الا ان ملککم الذي ... به نيت الدين الشديد نصائبه ... و در جاي ديگري[ديوان ج 1 ص 215]مي‏گويد: غلبتم الناس بالحق اذا ضربوا ... عليهم و بضرب غير تعذير . (34) تاريخ الطبري، ج 6، ص 62  (35) مختصر تاريخ دمشق، ج 25، ص 53  (36) ديوان فرزدق، ج 1، ص 80، الامويون و الخلافة، ص 22  (37) ديوان فرزدق، ج 2، ص 99  (38) همان، ج 1، ص 262  (39) ديوان جرير، ج 2، ص 771  (40) نک: طبقات الکبري، ج 5، ص 333، البداية و النهايه، ج 9، صص 192، 196، شذرات الذهب، ج 1، ص 119 الامويون و الخلافة، ص 23، تاريخ الخلفاء، صص 233، 234، 235  (41) ديوان جرير، ج 1، ص 416  (42) همان، ج 1، ص 228  (43) ديوان فرزدق، ج 1، ص 281، الامويون و الخلافه ص 24  (44) الفخري، ص 122  (45) تاريخ الخلفاء، ص 219  (46) انساب الاشراف (نسخه خطي) ، ج 1، ص 1164 به نقل از: الامويون و الخلافة، صص 120، 122، الکامل في التاريخ، ج 4، ص 522، فوات الوفيات، ج 2، ص 404  (47) امالي قالي، ج 1، ص 11، و نک: البداية و النهاية، ج 8، ص 316، الامويون و الخلافة، ص 122  (48) تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 273  (49) تاريخ الخلفاء، ص 218  (50) تاريخ اليعقوبي، ج 2، صص 280- 281، تاريخ الخلفاء، ص 220  (51) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 15، ص 253، و نک: الامويون و الخلافة، ص 128 از مصادر متعدد. بايد گفت: [ويل لمن کفره نمرود]  (52) البداية و النهايه، ج 9، ص 139  (53) تاريخ الطبري، ج 4، ص 343، النزاع و التخاصم، ص 78، انساب الاشراف، الجزء الرابع، القسم الاول، ص 495 ش 1278، البدء و التاريخ، ج 5، ص 208 (در آنجا بجاي «رضي‏» «مرضي‏» آمده) الکامل في التاريخ، ج 3، ص 123 اين کعب الاحبار از مشاوران و اصحاب عثمان بود، نک: انساب الاشراف، الجزء الرابع، القسم الاول، ص 542  (54) تاريخ الخلفاء، صص 217- 216  (55) همان، ص 233  (56) همان، ص 233  (57) الموفقيات، ص 352  (58) تاريخ الطبري، ج 6، صص 394- 393  (59) تاريخ الخلفاء، ص 245  (60) ربيع الابرار، ج 2، ص 844- 843 و نک: درباره محمد بن کعب به: قصه‏خوانان در تاريخ اسلام، صص 68- 69  (61) النقود الاسلاميه، ص 11. در اين باره بحث طولاني است نک: «العقد المنير فيما تبعلق بالدرهم و الدنانير. »  (62) ديوان جرير، ج 1، ص 349  (63) تاريخ الطبري، ج 7، صص 224- 219 (ترجمه گزارش گونه)  (64) مقايسه کنيد با آيه: اليوم اکملت لکم دينکم که به اعتقاد گروهي از محدثان و بنا به نظر ائمه شيعه و علماي اماميه درباره امامت امام علي (ع) است، شايد اين براي نوعي تقابل است که به تدريج امامت منصوص را که نشانه تماميت دين بوده به کناري نهاده، و ولايتعهدي را جايگزين آن کرده‏اند.


نوشته شده در   جمعه 26 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ