پنجشنبه 23 آبان 1398 | Thursday, 14 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 26 آذر 1389     |     کد : 7146

ساختار دولت در دوره اموي

ساختار دولت در دوره اموي

ساختار دولت در دوره اموي
تاسيس سلسله اموي در عرصه سياست ، بازتاب نوعي انحراف فکري و سياسي در جامعه‏ اي بود که ريشه‏هاي عميقي در جاهليت و آموزه‏ هاي القا شده در دوره خلافت ‏خلفاي نخستين داشت . اين که امويان توانستند بر امت اسلامي تسلط يابند ، نشان وجود همان انحراف است . با اين حال، چرخش جديد ، در جايگزيني امويان به جاي خلافت پيشين ، يک چرخش اساسي  بود که  انحراف مورد نظر را به اوج رساند و در همه اصول ، از جمله اصولي که در سياست و دولت مورد توجه بود ، دگرگوني ايجاد کرد.
در اين جا به چند مساله در ارتباط با ساختار دولت در دوره اموي مي ‏پردازيم :


تبديل خلافت ‏به سلطنت
سلطنت و ملوکيت در ذهنيت مسلمانان  صدر اسلام  معناي زشتي داشت. خليفه دوم بيم آن داشت که مبادا عنوان ملک (شاه) بر اطلاق شود . آنان از سلطنت ، تجربه سلطنت ايران و غسانيان شام و ملوک يمن را داشتند که اشرافيت و ظلم و ستم بود. به همين دليل از سلطنت و ملوکيت ‏بيزار بودند.
حکومت معاويه و ساير خلفاي اموي ، خلافت نبود، بلکه سلطنت ‏بود. معاويه در شام تجربه ملوک  آل غسان را نه به ديده منفي  بلکه به ديده مثبت مي ‏نگريست و علاقه مند بود تا دربار خود را به همان شکل بيارايد. او خود را اولين پادشاه خواند و برخي از صحابه رسول خدا - ص - نيز به عنوان طعن بر او، او را «ملک‏» خطاب مي ‏کردند . بدين ترتيب ، يکي از مهم ‏ترين چرخش‏ ها در اصول سياسي در دوره اموي ، همين اصل تبديل خلافت ‏به سلطنت ‏بود. خلفاي قبل ، حتي به ظاهر نيز که شده بود در امور با مردم مشاوره مي ‏کردند و مردم حق انتقاد و نصيحت‏ به آنان را داشتند . آنان از کاخ سازي پرهيز مي‏ کردند  و  به جز عثمان ، ديگران نسبت‏ به اموال بيت المال حساسيت زيادي نشان مي ‏دادند . اما سلطنت ، مفهومي جز خلافت داشت. ملک جديد خود را مالک بيت المال مي ‏دانست، کاخ‏ سازي ، ايجاد دربار ، به کار گرفتن حاجب ، ممانعت از انتقاد مردم و عدم شور  و مشورت با خبرگان، از ديگر اموري است  که نشان از غير مردمي بودن حکومت مي ‏داد . خلفاي بعد از معاويه در اين باره بيشتر از وي حتي ، به افراط رفتند.


استبداد در دولت اموي
در دوره خلفاي نخستين ، ادعا اين بود که انتخاب خليفه بر پايه شورا و راي مردم است . در اين باره البته اشکالاتي  وجود داشت ، اما در مقايسه با دوره اموي ،  وضع به کلي متفاوت بود . امويان در سايه زور و سر نيزه بر مردم تسلط يافتند . معاويه را هيچ کس به خلافت انتخاب نکرد . او به کمک مشتي جاهل شامي بر خليفه رسمي مسلمانان شورش کرد، سربازان او  را فريب داد و عاقبت ‏با لشکر کشي به عراق ، خليفه رسمي مسلمانان ، يعني امام مجتبي - ع - را وادار به کناره گيري از خلافت کرد.
بدين ترتيب دولت اموي در نحوه به قدرت رسيدن از ابزار زور و تجاوز به حريم خليفه رسمي استفاده کرد . همان طور که بعدها در عمل ، با قدرت ، هر مخالفتي را  -  و لو  در حد انتقاد  - سر کوب کرد . در خلافت اسلامي ،  نصيحت ‏ به امام  مسلمانان يک اصل به حساب مي ‏آمد. اما عبد الملک به مردم گفت : هيچ نصيحت ‏يا امر به معروف و نهي از منکر را تحمل نخواهد کرد . متاسفانه برخي از فقهاي دربار آنها ، با چشم  پوشي از آن همه زور و استبداد ، آنان را خليفه رسمي مي ‏دانستند و مخالفت ‏با آنان را روا نمي ‏شمردند.


وراثت و خلافت
يکي از اصول پذيرفته شده در دولت اموي آن بود که خلافت‏ به وراثت است. اصولا سلطنت ‏بر پايه وراثت است  و امويان نيز که خود را ملک و شاه مي ‏دانستند، وراثت را به عنوان مهم ‏ترين طريق انتخاب خليفه مطرح مي ‏کردند.
سير تاريخي مساله از اين قرار بود که پس از کشته شدن عثمان ، معاويه به لحاظ خويشي با او  مدعي شد که بايد قاتلان وي را قصاص کند . معاويه خود را «ولي دم‏» مقتول مي ‏دانست. اين مساله بهانه‏ اي  براي مخالفت ‏با  امام علي - ع - بود که اصحاب رسول خدا  - ص - در مدينه با او بيعت کرده بودند.  براي مردم شام که سابقه ملوکيت داشتند ، اين سخن معاويه چنين تلقي شد که او  وارث عثمان است. معاويه نيز همين مطلب را در ذهن مردم شام تلقين مي ‏کرد. بدين ترتيب معاويه و طرفداران او ، حکومت امويان را در ادامه خلافت عثمان مي ‏دانستند  و  آنها  را  وارث عثمان تلقي مي ‏کردند. روي همين اساس خلافت امام علي - ع - را مشروع و قانوني نمي ‏دانستند.
معاويه  پسرش  يزيد را که فسق و فجور او بر همگان آشکار بود ، به جانشيني خود انتخاب کرد . ابتدا فرزندان صحابه با آن مخالفت کردند ، اما مخالفت آنان به جايي نرسيد و منجر به کشته شدن جمع زيادي از مردم شد . پس از يزيد ، فرزندش معاويه دوم سرکار آمد که از خلافت  کناره ‏گيري کرد. مردم شام  که با  اصل وراثت آشنا  بودند  ، مروان را که پير بني اميه بود  به خلافت گماشتند . پس از او نيز فرزندان وي و نوادگانش به خلافت  رسيدند . بدين ترتيب وراثت ‏به صورت يک اصل مسلم در خلافت اموي مطرح شد . اصل پيش گفته بعدها در خلافت  عباسيان و  اميرنشينان  محلي نيز مورد قبول قرار گرفت ، در حالي که هيچ گونه ريشه اسلامي  و  ديني نداشت .  انديشه سني نيز که به نوعي توسط امويان ايجاد شده بود ، به خوبي اصل وراثت را  پذيرفت و در عمل انتخاب امت را که خليفه دوم مطرح کرده بود به فراموشي سپرد.


قريش و خلافت
قريش قبيله ‏اي همانند ساير قبايل نبود ، بلکه قبيله‏ اي سياسي بود که وراي منافع قبيله ‏اي خود، منافع زياد ديگري را که در اصل مربوط به تسلط او بر ديگران مي‏شد مي‏شناخت و ملاحظه مي ‏کرد . آنان، ابتدا با رسول خدا - ص - درگير شدند ، بعدها اسلام را پذيرفتند و به سرعت - و البته به ظاهر - خود را در قلب آن جاي دادند . قريش به صورت يک قبيله سياسي در آمد . خلفاي نخستين  همه از قريش بودند . اما  هيچ کس قريشي  بودن را صرف نظر از هر معيار  و ملاکي ، شرط خلافت نمي ‏دانست . بني اميه که به خلافت رسيدند براي از بين بردن همه ادعا هاي موجود اعلام  کردند که خليفه  تنها بايد از قريش باشد و هيچ کس ديگري  حق در اختيار گرفتن خلافت را  ندارد.
با مطرح  کردن اين اصل، کوشش تمام قبايل ديگر براي رسيدن به خلافت ‏بي ‏ثمر بود. متاسفانه اين شرط در ذهنيت فقهي مسلمانان تا چند صد سال وجود داشت  ، اما بعدها از بين رفت.
در اين جا لازم است تاکيد کنيم که نظريه امامت که شيعه به آن باور داشت، مساله ديگري بود . در حقيقت قرآن ، امامت و ولايت را مطرح کرد .  پس از رحلت رسول اکرم - ص - نظريه امامت و ولايت تبديل به خلافت ‏شد و  پس از مدتي  نيز خلافت ‏به سلطنت مبدل شد . شيعه امامت را منصبي الهي مي ‏داند که خداوند توسط  رسول خدا - ص - فرد مورد نظر را بر گزيده است.


نقش بيعت در دوره اموي
بيعت ‏يکي از مفاهيم سياسي در نظام قبيله‏ اي بود که پس از آمدن  اسلام  محتواي اسلامي  پيدا  کرد . کساني که مسلمان مي ‏شدند در  پذيرفتن اسلام، دوري از محرمات، هجرت  و  جهاد با دشمنان با رسول خدا - ص - بيعت مي ‏کردند. پس  از  رحلت آن حضرت، بيعت در کار انتخاب خليفه نقش داشت. اما در دوره  بني اميه  بيعت تنها  پس از آني بود که خليفه به طور موروثي انتخاب مي ‏گرديد. پس از انتخاب او همه مردم مکلف بودند با او بيعت کنند . اين بيعت ‏به اين معنا بود که خلافت او را  قبول داشته با آن مخالفت نخواهند کرد.
اين تعهدي بود که از مردم گرفته مي‏ شد تا خود را موظف به حمايت از خليفه بدانند . در صورتي که اين مردم  با دشمنان حکومت همراهي مي ‏کردند، در واقع بيعت‏ خود  را  نقض کرده  بودند . حکومت ‏به  اتهام  نقض  بيعت ، آنان را به قتل مي  ‏رساند .  تناقض در اين بود که از يک سو به  زور بيعت مي‏ گرفتند و از سوي ديگر کسي مجاز نبود تا از بيعت ‏خود تخلف کند .  زماني که  مردم  مدينه بر ضد يزيد شورش کردند ، از آنان چنين بيعت گرفته شد که خود را برده يزيد بدانند و در صورتي که کسي حاضر به چنين بيعتي نمي ‏شد، او را به قتل مي ‏رساندند.


عقيده جبر و حکومت
در جاي ديگري اشاره کرديم که امويان عقيده به جبر را تقويت مي ‏کردند و کساني را که معتقد به اختيار انسان  بودند به عنوان  بدعت گذار از بين مي ‏بردند . يکي از انگيزه ‏هاي آنان ، استحکام  بخشيدن  به پايه‏هاي حکومتشان  بود . آنان چنين ترويج مي ‏کردند که خداوند امويان را بر تمام دشمنانشان  پيروز کرده  و  خلافت را به ايشان  ارزاني داشته است. شعراي درباري ، در ضمن اشعار خود خلافت امويان را الهي دانسته دشمنان آنان را متهم مي ‏کردند که با اراده الهي  به  خالفت ‏برخاسته ‏اند . اين عقيده در فريب توده‏ هاي مردم نقش مؤثري داشت .  يکي از نتايج اين فکر آن بود که خلفا به جاي آن که خود را خليفه پيغمبر بدانند  - آن طور که خلفاي اوليه ادعا مي ‏کردند  - خود را « خليفه الهي‏ » معرفي مي ‏کردند. نتيجه آن بود که خلافت‏خود را امري قدسي در حد نبوت و امامت پيامبر - ص - نشان دهند.


نظام اداري
دولت‏ بني اميه در مناطق عربي ، بنيان قبيله ‏اي را تا اندازه‏اي حفظ کرده بود . اين مساله نقش مهمي در تعيين مسؤلان اداري سازمان اداري سرزمين ‏هاي عرب داشت . در هر منطقه ‏اي ، قبيله‏اي که مورد تاييد حکومت اموي بود و از جمعيت ‏بالايي برخوردار بود سروري مي ‏يافت و فردي از متنفذان آن قبيله به حکومت مي ‏رسيد. در شهرهاي مختلف شامات چنين وضعي حاکم بود. در نقاطي مانند خراسان نيز مساله به همين صورت بود و از قضا، دشواري  خراسان  هم  از همين جا برخاست که هر زمان که والي از سوي  قبيله ‏اي بود، قبيله ديگر نمي ‏توانست  او را تحمل کند. اين مساله نشانگر آن بود که نظام قبايلي که امويان اساس خود را بر آن پايه نهاده  بودند، قادر به پاسخ گويي به مشکلات چنين سرزمين گسترده ‏اي نبود. اين سرزمين يک دولت غير قبايلي مي ‏طلبيد که بر اساس قرارداد هاي ديگري بتواند همه  گروه‏ها را به يک چشم بنگرد.
سلطنتي بودن حکومت امويان چنين اقتضا مي ‏کرد تا افراد خاندان سلطنتي به سمت‏ هاي اداري مهم دست  ‏يابند. اين مساله، از نکاتي بود که در سازمان اداري امويان مهم تلقي مي ‏شد. به همين دليل بخش عمده کارها در اختيار خاندان اموي بود.
عراق از مناطقي بود که سرکش به شمار مي ‏آمد و هميشه آماده شورش و قيام بود. به همين دليل ، اين ديار به دست کساني سپرده شد که خشن ترين چهره را داشتند و در سر کوبي و سخت دلي و حيله‏گري مانندي نداشتند . حاکمان معروف عراق عبارت بودند از زياد بن سميه  ، مغيرة بن شعبه ، عبيد الله  بن زياد ، حجاج بن يوسف ، خالد بن عبد الله ، يوسف بن عمر .  اينان چهره‏ هاي برجسته دوره اموي بودند که حکومت عراق را داشتند . برخي از آنها وابسته به قبيله معروف ثقيف بودند.
ايران براي مدتي زير سلطه عراق بود. اما بعدها ، امويان ، با توجه به اهميت ايران ، به ويژه خراسان ، آن جا را به صورت ايالت مستقلي زير نظر خود درآورند . در اين زمان ، ايران وحدت سياسي خود را از دست داده تابع  عراق و  شام بود.
نظام  اداري دولت اموي ،  فاقد عنوان  وزارت بود و به طور معمول اشخاصي که عنوان مشاور را داشته يا شغل کتابت‏بر عهده آنان بود، در کار اداره کشور به خليفه کمک مي‏ کردند. در شهر ها ، قضاتي وجود داشتند که خليفه يا حاکم منطقه ، آنان را به کار مي  ‏گماشت. در عراق ، حجاج ، قضاتيي را براي کوفه معين کرد . علاوه بر قضات ، فقيهان نيز کار افتاء را بر عهده  داشتند . برخي از فقيهان به حکومت نزديک بوده کارهايي را عهده ‏دار مي‏ شدند. کساني نيز مستقل بوده و به طور رسمي سمتي نداشتند.
به هر روي معاويه در شام ، با استفاده از نظام بيزانسي و تجربه ‏هاي محلي ، کوشيد تا دولت اموي را به صورت دولتي فراگير در آورد.
کتاب : از پيدايش اسلام تا ايران اسلامي ص 245
نويسنده : رسول جعفريان


نوشته شده در   جمعه 26 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ