جمعه 1 آذر 1398 | Friday, 22 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1389     |     کد : 7122

خط مشى معاويه

خط مشى معاويه

صلح امام حسن (ع)
شيخ راضى آل ياسين
ترجمه : آيه الله سيد على خامنه اى
بخش دوم : موقعيت سياسى پيش از بيعت 11
خط مشى معاويه در برابر هدفهاى امام حسن ( ع )
با مرگ عثمان , عنوان ( والى) ( استاندار ) از معاويه ساقط شد , ديگر لقب و عنوانى كه از آن پس بايد بدو داده مى شده يا نوع مسئوليت او در عرف اسلامى چه بوده است , نميدانيم همين اندازه ميدانيم كه دو خليفه ى قانونى يعنى امام على و پسرش امام حسن ( عليهما السلام ) او را به استاندارى منصوب نساختند و بدينقرار وى استاندار هم نبوده و هم ميدانيم كه قانون اسلام اجازه نمى دهد كه در يك زمان دو خليفه وجود داشته باشند , پس خليفه نيز نمى توانسته باشد .
بنابراين معاويه پس از زمان عثمان , كه و چه بود ؟ نميدانيم .
بلى , ميدانيم كه وى از هنگامى كه از منصب استاندارى شام معزول گشت , بروى اين دو خليفه شمشير كشيد و باز ميدانيم كه قانون اسلام براى  كسى كه دست به چنين اقدامى بزند لقب و عنوان خاصى مقرر ساخته , ولى اطمينان نداريم كه معاويه خود بدين عنوان و لقب راضى بوده است اين لقب باغى است يعنى ستمگر و متجاوز .
فكر مى كنيد خود او بجز رئيس متجاوزان براى خود لقب و منصبى مى شناخته است ؟ .
بنظر مى رسد كه معاويه با آن سركشى جسورانه اش , چندان اهميت نمى داده كه چندى بدون لقب بسر برد يا اينكه شرع او را به لقب متجاوز بشناسد براى او كه مى خواهد بزرگترين منصب ها و تيترها را بضرب شمشير و بى اعتنا به رضايت شرع , بدست آورد , چه اهميتى دارد كه قانون بدو لقبى ندهد يا اگر مى دهد , آن لقب متجاوز باشد ؟ ! او كه سعد بن ابى و قاص بعدها پادشاهش مى خواند و مسلم بن عقبه ( 69 ) و مغيره بن شعبه ( 70 )  و عمر و بن عاص ( 71 ) خليفه و اميرالمؤمنينش مى نامند ! و او كه بهره مندى دنيويش چنانست كه خودش مى گويد : ( هيچ بهره ئى از دنيا نماند كه بدان دست نيافته باشم) چه باك دارد كه قانون اين لقب ها و عنوانها را از او دريغ بدارد و فتح لقب ها و تيترهاى دينى را بوسيله ى شمشير , جايز نداند و لقب خليفه  را جز از راه شباهت هر چه بيشتر به پيغمبر , بر كسى ارزانى ندارد و بخشيدن آن را به كسى كه فاصله اش با پيغمبر باندازه ى فاصله ى ميان دو دين است جائز نشمارد ؟ ! .
تحقيقا نميدانيم كه اين لقب ها پس از آنكه معاويه آنها را براى خود  يا براى پسرش يزيد - كه وى بهتر از هر كس ديگرى او را مى شناخت - فتح كرد , تا چه اندازه وى را در امر دين مقيد و پايبند ساخته بودند .


همچنين بطور قطع نميدانيم كه وى تا چه اندازه به محاسبه ى نفس خود در پيشگاه خدا درباره ى مسائلى كه ميبايد خود را محاسبه كند , اهميت ميداد.
ولى با در نظر گرفتن نحوه ى كارها و رتق و فتق هاى او , به اين نتيجه مى رسيم كه وى هيچگاه با نظر واقع بين به حساب خود رسيدگى نكرده و جاه طلبى و بلند پروازيش بدو اجازه نمى داده است كه موقعيت متزلزل و شخصيت پوچ خود را هميشه بياد داشته باشد و فراموش نكند كه با حذف اين لقب ها و عنوانها و در زير اين ظاهر پر طنطنه هيچ واقعيتى كه بيش از تنيده هاى عنكبوت قابل اعتنا باشد وجود ندارد .
احساسات وحشى و سركش قبيله ئى آنچنان دريچه هاى فكر را بروى او بسته بوده كه گواهى عمروعاص بر خليفه بودن او و نامزد كردن مغيره بن شعبة پسرش يزيد را براى رياست مسلمانان , از نظر او مجوزى محسوب مى شده كه با آن ميتوان شرائط صريح اسلام را ناديده گرفت , در حاليكه آن هر دو كار - بشهادت تاريخ - جز رشوه ئى در ازاى حكومت مصر و عراق و جز بهائى براى اين معامله ى پست و ننگين نبوده است .
اينگونه روحيات و كارها از پسر ابوسفيان عجيب نيست , زيرا او يا واقعا يكفرد اموى صحيح النسب بود و يا اگر هم خدشه ئى در نسبش وجود داشت در عمل مى كوشيد كه همچون يكفرد اموى صحيح النسب باشد ( 72 ) و  پيكار و رقابت اموى و هاشمى از آغاز تكوين اين دو رشته تا روزگارى دراز , بر كسى پوشيده نيست .
خاصيت طبيعى عكس العمل نيز چنين ايجاب مى كرد كه امويان يعنى آن مردمى كه چه در دوران جاهليت و چه پس از ظهور اسلام , همواره با تفاخرات فاميلى و قبيله ئى خو گرفته و اسلام را فقط در روز فتح مكه آنهم از روى ناچارى ولا علاجى قبول كرده و هرگز اين دين را آنطور كه مورد نظر اسلام است نفهميده و درك نكرده اند , همواره كينه هاى ديرين و موروثى را حفظ كرده و خاطره ى تلخ و انتقامجوى شكست گذشته شان را از ياد نبرند .
معاويه , پس از فتح مكه و در عهد طلائى و مشعشع نبوت - بطوريكه خودش نقل مى كند - بنده ى آزاد شده ى پا برهنه ئى پيش نبود ولى پس از آنكه بنى اميه براى تجديد آبرو و اعاده ى حيثيت خود در تلاش شدند و سپس در هنگاميكه يك سياست جديد , يكى از امويان را براى عضويت در شوراى تعيين خليفه كانديد كرد , چه دليل و موجبى وجود داشت كه وى نيز در قيافه ى پسر عموى خليفه و استاندار مقتدر شام ظاهر نشود و براى خود اعوان و طرفدارانى نسازد و سپاهيان و مشاوران و زير دستان را از خود خشنود نگرداند و كاخها و حاجبها و دربانها نگيرد و از ثروت بيحساب استان شام - كه جوابگوى آز و طمع هر وجدان فروش شكم پرستى مى توانست بود بهره بردارى نكند ؟ .
اگر معاويه در عهد نبوت , رعيتى فرومايه بود و نمى توانست داد  خود و قبيله اش را از قدرتى كه بر او و قبيله اش دست يافته بستاند , چرا در دوراني كه خود يا قبيله اش قدرت را بدست گرفته اند حسابهاى پيشين را تصفيه نكند ؟ و چرا به طبيعت خويش بازگشت ننموده و با كنجكاوى و دقت , انتقام خود را از بازماندگان دشمن , از پسران و برادران و ياران او نگيرد ؟ با توجه به اين حقيقت ها , كاملا انتظار مى رفت كه معاويه در نخستين فرصت مناسبى كه بدست مىآورد با نيروهاى مسلح خود بر سر على و حسن عليهما السلام بتازد و در عين حال در ميدانى ديگر - در ميدان جنگ سرد - به مبارزه ئى دراز مدت تر و داراى اثر عميقتر و براى اسلام زيانبخش تر , بر ضد اين دو بزرگوار دست زند .
با بسيارى از اقدامات و عمليات ديپلوماتيك معاويه در دوران ممتد حكومتش , ميتوان بر اين حقيقت استدلال كرد كه وى حمله ى وسيع و گسترده ئى را بر ضد اصول و مبانى مكتب علوى , يا بگو بر ضد واقعيت و جوهر اسلام كه در مكتب على و دودمان مطهرش , متجلى است , طرح ريزى ميكرده است
قطعى بنظر مى رسد كه وى در وراى اين حمله چند هدف را تعقيب مينموده :
1 - فلج كردن جناح شيعيان يعنى تنها گروه آزاد و نابود ساختن تدريجى وابستگان به اين جناح و شكستن واحد بهم پيوسته ى ايشان .
2 - آفريدن اغتشاشهاى حساب شده در مراكز وابسته به خاندان پيغمبر و ولاياتى كه بعنوان شيعه گرى شناخته شده اند و آنگاه سركوبى و مجازات سخت و عبرت آموز مردم بى پناه اين ولايات باستناد ايجاد بى نظمى و شورش .
3 - كنار گذاردن خاندان پيغمبر از دنياى اسلام و بر مردم , فراموشى يا بدگوئى ايشان را تحميل كردن و جلوگيرى از هر گونه امكان نفوذ ايشان و سپس فعاليت براى نابودى آنان از راه ترور و قتل هاى مرموز .
4 - مشتعل كردن جنگ اعصاب .
تاخت و تازهاى ظالمانه ى معاويه در اين ميدان اخير , چندان است كه رسيدگى به حساب آن در پيشگاه خدا بسى بطول خواهد انجاميد همچنانكه حساب آن در تاريخ به درازا كشيد و بحث ما - آنجا كه درباره ى تخلفهاى معاويه از شرائط صلح سخن گوئيم - به يادآورى نمونه هائى از اين ستمگريها خواهد كشيد .
يكى از بارزترين نمونه هاى عنان گسيختگى معاويه در راه دشمنى با على و خاندانش و با افكار و هدف ها و ايده هاى ايشان , آن بود كه در تمام قلمرو نفوذ خود لعنت على و آل على را بصورت حتمى و قاطعى مقرر و رائج ساخت با همه ى آنچه در بطن اين عمل - لعنت كردن ايشان - مندرج و مضمر است يعنى انكار حق خلافت و جلوگيرى از نقل احاديثى كه در فضيلت آنان وارد شده و مجبور ساختن مردم به اظهار بيزارى از ايشان .
معاويه با اينكار نخستين كسى شد كه باب لعن بر صحابه ى پيغمبر را گشود و اين سابقه ئى است كه بخاطر آن هيچ مؤمن ديندارى بر او رشك نخواهد برد ! وى براى اينكه افكار عمومى را براى اين بدعت بزرگ آماده سازد , به تدبيرهاى شيطنت آميزو پيش بينى شده ئى متوسل شد , تدبيرهائى كه هر چه با مبادى و افكار معاويه سازگار بود , از مبادى و اصول الهى فاصله داشت .
يكى از عجيب ترين حالات اجتماع , تأثير پذيرى سريع مردم از  هر موج تبليغاتى قوى و تندى است بويژه اگر با دو عامل طمع مال و طمع مقام همراه باشد .
انصاف را , مردم به چه چيز معاويه دلخوش بودند كه همصدا با او , على و حسن و حسين عليهم السلام را لعن كردند و چه نقيصه ئى در اهل بيت سراغ كرده بودند كه به دلخواه معاويه زبان بدشنام ايشان گشودند .
شايد وى مردم را قانع ساخته بود كه آنكسانى كه در آغاز دعوت اسلام با رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - جنگيده اند و آن طائفه ئى كه حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نموده اند و آن عناصريكه زنا را بجاى نسب شناخته اند و آن مردميكه پيمانها را شكسته و سوگندها را نقص كرده اند و آن جا نيانى كه دست بخون بزرگان اسلام آلوده اند و بيگناهان را زنده بگور ساخته اند و نماز جمعه را در روز چهارشنبه خوانده اند ( 73 ) على و آل على مى باشند ! .
شايد هم بجاى اينكه رنج قانع كردن مردم را ببرد , از راه تطميع وارد شده بود و يا حتى بدون اينكه آنانرا تطميع وارد شده بود و يا حتى بدون اينكه آنرا تطميع كند , دست به ارعاب و تهديد ايشان زده بود , به هر تقدير و به هر وسيله , بالاخره به هدف خود رسيد و ( كار اطاعت بى قيد و شرط مردم از او بجائى كشيد كه لعن على در ميان ايشان سنتى پا بر جا شد كه كودكان با آن بزرگ مى شدند و پيران با آن مى مردند) ( 74 ) بگمان قوى , خود معاويه بود كه اين بدعت را ( سنت) ناميد و فريب خوردگان رياست و زعامت او و گرفتاران اطاعت و فرمانبرى او نيز بميل و اراده ى او همين نام را پذيرفتند و پس از او همه بر اين بدعت شوم باقى ماندند تا زمانيكه عمر بن عبدالعزيز آن را بر انداخت و ممنوع ساخت به متن تاريخى زير توجه كنيد :
( خطيب جامع ( حران) خطبه مى خواند , چون خطبه اش بپايان رسيد بر طبق عادت و رويه خود از دشنام و ناسزا به ( ابوتراب) چيزى نگفته بود ناگهان مردم از همه سو فرياد بر آوردند : آه , سنت , سنت , سنت را ترك كردى) ! .
در دوره هاى بعد , اين ( سنت معاويه) ريشه و پايه ئى شد براى به وجود آمدن مفهوم ديگرى براى اين كلمه و اين مفهوم دومين نسلها در ميان مردم باقى ماند و مناسبت هاى سياسى آغاز كار بدست فراموشى سپرده شد
يك هشيارى منصفانه نسبت به هماهنگى و يكنواختى روحيات و صفات اين مرد , خواننده را از اينكه مثال زيادى در اينمورد زده شود بى نياز مى سازد.
حال پس از اين همه , براستى اگر در صحنه ى جنگ حسن و معاويه , پيروزى نصيب معاويه مى شد و امام حسن بقتل مى رسيد معاويه چگونه عمل مى كرد ؟ آيا با توجه به اين سوابقى كه ياد شد ميتوان گفت كه وى در آنصورت جانب اعتدال و ميانه روى را مراعات ميكرده و در مورد ياران و شيعيان و بازماندگان با اخلاص امام حسن تصميمى متناسب با آن سوابق اتخاذ نميكرده و با تار و مار كردن آنان بهترين بهره بردارى را از پيروزى خود نمى نموده است ؟ آيا با در نظر گرفتن اين نكته كه وى با فرزند پيغمبر آنچنان عمل خصمانه ى آشكارى در پيش گرفت و شاخص ترين فرد خاندان با عظمت پيامبر را در مبارزه ى تبليغاتى خود به آنصورت شرم آور مورد حمله قرار داد , به نتيجه ئى جز اين مى رسيم كه وى در آنصورت - يعنى در صورت كشته شدن امام حسن و بى رقيب ماندن ميدان يك كشتار دسته جمعى و يك قلع و قمع هولناك را سر لوحه ى روابط خود با شيعيان و مخلصان اهل بيت قرار ميداد ؟
جاى ترديد نيست كه معاويه در آنصورت با كمال بيباكى و بى آنكه از لحاظ تاكتيك هاى سياسى يا از نظر دينى كوچكترين مانعى در سر راه خود مشاهده كند , يكسره حساب خود را با اصول و مبانى اسلام , تصفيه مى كرد همان مبانى و اصولى كه از آغاز خلافت على بلكه از هنگام ظهور و گسترش نخستين جلوه هاى انوار بنى هاشم در جهان و حتى شايد از  اوانى كه ( امويگرى) بر اثر كدورتها و دوئيت ها به شام گريخت , همواره او راتحت فشار قرار داده و آسايش خاطر او را سلب كرده بود .
معاويه كسى نبود كه نتواند نقشه ها و تدبيرهاى ديگرى نيز براى تار و مار كردن شيعه پس از قتل امام حسن طرح نمايد و نسل فريب خورده و آلت دست شده ى معاصر خود را بوسيله ى آن نقشه ها و تدبيرها , بر انجام اين عمل با خود موافق سازد.
او همان كسى بود كه با همين گونه شيطنت ها توانست لعن على را رائج سازد و هم مسئوليت خون عثمان را بگردن او افكند , چه مانعى وجود داشت كه ريشه كن نمودن تشيع نيز سومين حلقه ى اين زنجيره ى دوزخى باشد ؟ او اساسا مرد ميدان همينگونه شيطنت ها بود.
در كنار كاخهاى بر افراشته ى شام , وجدانهاى قابل خريد و قلمهاى آماده ى مزدورى , فراوان يافت مى شد , چه اشكالى داشت كه در تأييد روشهاى حساب شده ى او احاديثى از زبان رسولخدا ( ص ) جعل شود و اصول مكتب علوى مورد هجوم قرار گيرد و افكار و آموزشهاى آن مسخ گردد و تعليمات آنحضرت چندان در چشم مردم , حقير و بى ارزش معرفى شود كه قابليت بقاء را از دست بدهد و سپس - در محيطى كه از آل محمد خالى است - از مجموع اين حقايق مسخ شده , وسيله ئى براى روگردانى مردم از اسلام واقعى فراهم آيد , بانيان اولى اسلام مورد تهمت قرار گيرند و كسانى كه خود نخستين فرا گيرندگان اسلام و سر چشمه هاى تعاليم اين مكتب اند , در چهره ى دشمنان اسلام معرفى شوند و آنگاه پس از چندى تدريجا اسلامى ديگر كه از افكار معاويه الهام مى گيرد و در راه مصلحت او بكار مى افتد , براى مردم تشريح شود .
اين همان خطرى بود كه حسن در اين جمله خود خطاب به دوستانش بدان اشاره مى كرد  :( ندانسته ايد من چه كردم , بخدا آنچه بكار بستم براى شيعيانم از هر چه در جهان است با ارزشتر بود)
و هيچ چيز جز جاودانه ساختن ايده و فكر نيست كه از هر چه در جهان است با ارزشتر باشد .
و باز همين حقيقت بود كه امام باقر , محمد بن على بن الحسين عليهم السلام - وقتى علت صلح حسن را از او پرسيدند - در پاسخ بدان اشاره كرد و گفت : ( او بهتر ميدانست كه به چه كارى دست زده , و اگر كار او نمى بود بيگمان واقعه ى عظيمى پديد مىآمد) .


نوشته شده در   پنجشنبه 25 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ