پنجشنبه 23 آبان 1398 | Thursday, 14 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1389     |     کد : 7118

آغاز سرنوشت

آغاز سرنوشت

صلح امام حسن (ع)
شيخ راضى آل ياسين
ترجمه : آيه الله سيد على خامنه اى
بخش دوم : موقعيت سياسى پيش از بيعت 7
آغاز سرنوشت
براى اولين بار , قاصدى از ( مسكن) به حضور امام حسن آمد با نامه ى قيس بن سعد كه گزارش ميداد كه :
( در قريه ئى بنام ( جنوبيه) در محاذات ( مسكن) در برابر معاويه , موضع گرفته اند معاويه به عبيدالله پيغام فرستاده و او را به رفتن نزد خود تشويق كرده و يك ميليون درهم پاداش براى او قرار داده است كه نيمى از آن را نقد و نيم ديگر را در هنگام ورود به كوفه به او بپردازد و عبيدالله , شبانه با نزديكانش به اردوگاه معاويه رفته است و صبح كه مردم برخاسته اند , امير خود را در اردو نيافته اند و قيس با آنان نماز گزارده و اداره ى امور آنان را بدست گرفته است) ( 1 ) .
فقره ى اول اين نامه نشان ميدهد كه عبيدالله بن عباس از آغاز ورود به ( مسكن ) نامه ئى براى امام حسن ننوشته بوده است ( 2 ) .
حال , آيا قطع رابطه ى يك فرمانده با مركز عالى فرماندهى , دليل آن ست كه وى از پيش , بناى تمرد داشته است ؟ نميدانيم بعلاوه , اساسا روشن نيست كه آيا مدت زمانى كه ميان ورود لشكر به مسكن و پيوستن عبيدالله به معاويه فاصله شده , چندان بوده كه در آن مجال و امكان نامه نگارى بوده باشد , يا نه ؟ .
همراه با نامه ى قيس و بدنبال آن , اخبار مسكن پى در پى رسيد ( و هميشه خبرهاى بد زودتر مى رسد و بيشتر پخش مى شود ) و امام حسن اطلاع يافت كه اين ( نزديكان ) كه در نامه ى قيس از آنها ياد شده - و ماخذ تاريخى آنها را بعنوان ( اشراف و خانواده دارها) يا ( وجوه و وابستگان به فاميل هاى معروف) معرفى كرده اند - در طرح كردن نقشه ى خيانت , با عبيدالله شريك بوده اند و همچنين كشف كرد كه بعضى از آنان پيش از عبيدالله , فرار اختيار كرده اند برخى از خبرها در بدگوئى از عبيدالله دست بالا را گرفته و مى گفتند كه وى ( پرچم را در هم پيچيده است) ( 3 ) .
اين حركت دشمنى بار , فضاى مساعدى براى پديد آمدن روح تمرد و نافرمانى ايجاد كرد بطوريكه اثر آن به گروههاى ديگرى از سپاه نيز سرايت كرد و جمعى از آنان به فكر فرار افتادند با اين پندار كه متابعت از ( اشراف و وابستگان به فاميلهاى معروف) داراى منافعى است كه اگر بدنبال آنان نروند از آن منافع , محروم خواهند گشت .
معاويه , چندان كه مى توانست در بر انگيختن و سپس پختن و آنگاه توسعه دادن اين روح تمرد و نافرمانى فعاليت ميكرد او به روحيه ى اين افراد فاميلدار بد دل ترسو كه بر اثر غلبه ى اشرافگيرى و غرق شدن در ناز و نعمت , آن مفاخره و سرسختى عربى را از دست داده بودند , كاملا واقف بود و بدينجهت هميشه منتظر سر خوردن و كشيده شدن آنان بسوى خود بود و با وسائل گوناگون و حيله هاى رنگارنگ با آنان رابطه بر قرار مى ساخت لهذا آنقدر فعاليت كرد تا عاقبت توانست غرور و مناعت آنان را با مطالع مادى بشكند و بزرگتر آنان را كه مسحور وعده هاى او شده بود پيشاپيش همه دوان دوان بسوى پرتگاهى مذلتبار بكشد پرتگاهى كه هيچ انسان شرفدوست و علاقمند به آبرو و حيثيت خود , ممكن نيست بدان نزديك شود.
بدين صورت , اصحاب امام حسن كه بزرگترهاشان همراه عبدالله بودند , بدنبال اشراف و فاميلدارها مخفيانه بسوى معاويه روانه شدند( 4 ) در فاصله ى كوتاهى , عدد فراريان ميدان جنگ و خيانتكاران به خدا و پيغمبر و فرزند پيغمبر , به هشت هزار نفر بالغ شد ( بنابر نقل احمد بن يعقوب در تاريخش ) عبارت اين مورخ چنين است : ( معاويه كسى نزد عبيدالله فرستاد و براى او يك ميليون درهم معين كرد و او با هشت هزار نفر از يارانش به معاويه ملحق شد و قيس بن سعد بجاى او در مقام جنگ بر آمد) ( 5 ) آرى , هشت هزار از دوازده هزار ! .
اين شكافى هولناك در حصار اردوگاهى بود كه در برابر 60 هزار دشمن سر سخت , جبهه بسته است , نه , بلكه سقوطى دهشتبار و شكستى تلخ بود كه از فاجعه ئى نزديك خبر ميداد .
و اين عبيدالله است كه در پيشگاه خدا و در قضاوت تاريخ , مسئوليت سنگين آنرا بر دوش دارد .
اينهائى كه بشتاب تمام , به فتنه رو كرده و يكسره فرار را بر قرار ترجيح داده بودند خيال ميكردند كه چون در اينكار از پسر عم خليفه - كه از هر كس به داشتن پاس حق او و وفا به بيعت او سزاوارتر است پيروى كرده اند و در خور ملامت نيستند و همين منطق غلط و نارسا را براى توجيه عمل خود در برابر مردم هم بكار ميبردند ولى مردم به فرار آنان فقط از ناحيه ى چهار چوب زر اندود آن مينگريستند و در ميان اين عذر و بهانه ها فقط سكه هاى طلاى معاويه را مى ديدند و براى اين ( وابستگان به فاميل ها) افتخارى بجز جلو بودن در پيمان شكنى و دين به دنيا فروشى , نمى شناختند .
مردمى كه از ميدان جهاد حسن بن على مى گريختند , منكر فضل و برترى او يا نا آشنا به بزرگوارى و آقائى او نبودند , همين بود كه او را براى دنياى خود خواسته بودند و سپس او را بر طبق خواسته ى خود نيافته بودند .
و اينكه بسوى معاويه مى گريختند بدين معنى نبود كه به او و وعده هايش اعتماد دارند يا عاقبت كارشان را با او - همان عاقبتى كه در روز ورود به كوفه و شكستن همه ى پيمانها و قراردادها بر آنان روشن شد - حدس نمى زدند زيرا نه معاويه آنچنان كسى بود كه كارش پوشيده باشد و نه آنان از طبقه ئى بودند كه امثال معاويه را نشناسند .
در اينصورت نه دشمنى و ناشناسى امام حسن و نه دوستى و اعتماد به معاويه , انگيزه ى فرار و رميدگى آنان را تشكيل نميداد بلكه دليل ديگر يا دليل هاى گوناگونى در ميان بود كه اين دل از دست دادگان را باين كار ننگين كه هنوز موج آن در جو تاريخ باقيست , و ادار ساخت .
چه ميدانيم ؟ شايد اينها مراحل حساب شده و توطئه هاى قبلى رؤساى مخالف امام حسن بود كه بدينوسيله مى خواستند خود را از سر انجامى كه در صورت پيروزى كوفه , در انتظار آنان بود در امان نگاه دارند .


تدابير وسيعى كه امام در دعوت آفاق اسلامى به جهاد , بكار بسته بود و بارقه ى نشاط و تحركى كه بوسيله ى شيعيان مخلص در اين دعوت همگانى , پديدار گشته بود , موجب مى شد كه دل مضطرب رؤساى خيانتكار كوفه , نسبت به آينده شان بيمناكتر و هراسانتر شود و آنانرا به دقت و احتياط بيشتر در انجام نقشه ها و تاكتيك هائى كه بر ضد اردوگاه كوفه داشتند , و ادار سازد .
اين بود كه ديدند پيوستن به معاويه هم موجب آنست كه زودتر از اين دغدغه و هراس آسوده شوند و هم ضربت مؤثرى است بر جبهه ئى كه منشأ اين بيم و هراس است بكار بستن اين فكر در كمترين وقت و به وسيعترين شكل , كاملا تأييد كرد كه اين عمل , نتيجه ى توطئه ى قبلى جمع انبوهى از سران بوده است .
گويا تفسير فاجعه ى فرار باينصورت , از تفسيرهاى ديگرى كه ديگر راويان اين ماجرا - از دشمن و دوست - كرده اند بواقع نزديكتر باشد.
معناى اين تفسير , آن نيست كه معاويه هيچيك از سران و فرماندهان را به رشوه يا وعده ئى نفريفته است بعكس , او بقدرى بيدريغ وعده داد كه هوش از سر آنان ربود و فقط به فرماندهشان يك ميليون درهم بخشيد و دين و شرف او را با آن خريد .
ولى اين مطلب در خور دقت و شايسته ى توجه است كه در حادثه ى فرار , از هيچ شخص ديگرى - جز عبيدالله بن عباس - كه بپاداش خيانت خود از معاويه پولى گرفته باشد , نام نيست .
آيا ميتوان قبول كرد كه ساير سران و رؤسا , فقط بوعده راضى شده و پول نقد از او نگرفته باشند ؟ مسلما خير مگر در صورتى كه بپذيريم همان هراس و بيمى كه بدان اشاره شد در آنان وجود داشته و آنان را بقبول وعده بجاى پول , وادار كرده است ! ! .
اثر ترس را در نفوس - مخصوصا در نفوس مردم اشرافى - نميتوان ناديده گرفت بنابرين تعجبى نيست اگر در آن محيط كه بجز خدا و عدالت قاطع , چيزى حكمفرما نيست , جلوه هاى فريبنده ى شام , انديشه ى خيانت را در ( مردم وابسته به فاميل ها) بيدار و بر افروخته سازد .
بدين ترتيب بود كه هر گروهى از عناصر مختلف اين لشكر , باطن خود را كه اكنون ديگر پوشش آن دريده بود , آشكار كرد و رنگ واقعى خود را در آن صحنه نشان داد و اين بود كه عافيت طلبى جمعى و تعصب هاى جاهلانه يا هوس ها و هواها و تمايلات جمعى ديگر , اثر آشكار خود را در تكوين سر انجام و مال كار گذاشت .
طمع و انگيزه هاى مادى , كار مردمى را كه بعشق غنيمت جنگى باين لشكر پيوسته بودند , بفضاحت و رسوائى كشانيد براى اينها جاى بسى خوشوقتى بود كه ميتوانستند غنائم مورد نظر خود را از راه خيانت , باسانى بدست آورند در حاليكه قبلا فكر ميكردند كه آنرا جز از راه جنگ و روبرو شدن با نيزه و شمشير , بدست نخواهند آورد .
از اين راه بود كه به دره ى پست هوسهائى كه از روى غفلت و فريفتگى براى خود انتخاب كرده بودند , سقوط كردند ( و هر آنكس كه عهد شكنى كند , بزيان خود كرده و هر كس كه بعهدى كه با خدا بسته وفا كند , بزودى خدا پاداش بزرگى بدو خواهد داد) .
آن مسلمانى كه امام و پيشواى خود را رها ميكند تا بظالم سركشى بپيوندد , از آن ظالم سركش , بدتر و پليدتر است اين عده در دينشان ضعيف و در دنياشان مضطرب و متزلزل بودند و جبهه ى معاويه براى اين گونه مردمى مناسبتر و شايسته تر بود .
اين بليه ى بزرگ , پايداران معركه و آنانكه فكر مقاومت را بى آنكه در جستجوى راه فرارى باشند , پذيرفته بودند و بعزم مرگ حتمى پاى در ميدان جنگ نهاده ( 6 ) و شادمان و مطمئن براى دفاع از فرزند پيغمبر و وفاء به بيعت , به استقبال آن رفته بودند , اينچنين مردمى را مشخص و از ديگران جدا ساخت .
استقبال كردن از خطر , پايدارى در پيشامدهاى دشوار , آمادگى براى تحمل دردها و رنجها و فداكارى و جانبازى در راه هدف , بزرگترين دليل بر پاكى گوهر و درستى نيت و صلابت ذات و قابليت براى زنده ماندن است و اينها بود صفات شيعيان درست پيمان امام حسن .
خبر وقايع تلخ ( مسكن) در لشكر ( مدائن) نيز اثر سوئى را كه متناسب با بزرگى و اهميت آن بود گذارد و بر طبق معمول , در بزرگ جلوه دادن اين حوادث در ميان واحدهاى آن لشكر , مبالغه بعمل آمد در اين لشكر , جمع كثيرى از توده ى مردم عراق و نيز از باندهاى مختلف و به همين قياس , برجستگانى از بنى هاشم و عناصر با اخلاصى از دو قبيله ى : ربيعه و همدان بودند .
اگر اين كوههاى استوار - كه صخره هاى آن , امواج مخالفت آشوبگران را درهم مى شكست - در هر گوشه ى اين لشكر نمى بودند اين خبر همچون زمين لرزه ئى شديد , اردوگاه را متزلزل مى ساخت .
و اما خود حسن او در مواجهه با اين ناملائمات , با روح اميدى كه آبادگر دلهاى قوى و جانهاى جاودانه است , خود را مسلح ساخته بود اعتقاد وى بر اين بود كه شكست و ناكامى در زمان و مكانى خاص , بمعناى محروميت از بارور شدن فكر و ايده ى او در موقعيتى ديگر - كه اگر خود او در آن حاضر نيست , فكر و ايده ى او هست - نمى باشد اين بود نقطه ى تمركز در هدفهاى امام حسن , چه در حال پيروزى و چه در حال شكست , و اين بود مركز تجلى ( ربانى) در شخصيت اين پيشواى روحى كه انسانيت وى از آن مشتق مى شد و آن بيخودى در برابر خدا و فنا در راه وظيفه ى الهى از آن پديدار مى گشت .
و ديگر او يك لحظه از فعاليت پيگير خود در بگردش در آوردن گردونه ى جهاد و حركت لشگرش , باز نايستاد با اينكه از آتش فتنه ئى كه گاه بگاه از زير خاكستر حوادث متوالى جرقه مى زد كاملا با خبر بود در سرتاسر اين مدت يك كلمه ى خشم آلود يا جمله ئى كه آگاهى باطنى او را از اهميت بليه , ظاهر سازد يا متضمن بدگوئى از وضع موجود باشد , از او شنيده نشد مگر همان كلمات آموزنده ئى كه بمقصد آموزش و تمرين دادن نظم و انضباط به نفرات سپاه و آشنا ساختن و وادار كردن ايشان به پايبندى به مبانى ( جهاد) در اسلام , از او صادر مى گشت .
روى خود را بسوى كوفه گردانيد , گوئى چيزى را در خاطره اش جستجو مى كند يا ناسپاسى هاى آن شهر را در برابر لطفهائى كه او و پدرش نسبت بان مبذول داشته اند , از نظر ميگذراند اين پدر او على بن ابيطالب بود كه شالوده ى مجد و شكوه اين شهر را ريخته و كيان شامخ و با عظمت آنرا بوجود آورده بود و آن را در رديف بزرگترين پايتخت هاى عالم اسلام و مركز تلاقى تمدن هاى گوناگون و مليت هاى و نژادهاى مختلف ساخته و با موقعيت فرهنگى و بازرگانيش شايسته ى رقابت و همسرىبا بزرگترين پايتخت هاى معروف جهان , كرده بود .
و در سياست خود او , كوفه , همه چيز بود , يا بگو : بزرگترين ذخيره ى او بود براى روزهاى سياه و حوادث خونين و بليه هاى گوناگونى كه اتفاقا اكنون براى او پيش آمده بود .
همانطور كه گذشته هاى خود را با كوفه يا گذشته هاى كوفه را با خود , از نظر مى گذرانيد , بخاطر آورد كه در آنجا چگونه مردم به بيعت 204 او روى آورده و دست او را گرفتند و همه يكزبان , شرطى را كه او براى بيعت خود قائل شده بود - يعنى شنوائى و فرمانبردارى و جنگ و صلح با هر كه او بگويد - قبول كردند .
آنگاه نظرى به حوادث ( مسكن) انداخت تزلزل اكثريت سپاهيان كوفه و رميدن آنان از جنگ و دل نهادن به فرار و فريفتگى به مطامع و نا فرمانى آشكار و شكستن پيمان خدائى و در برابرش مجسم شد .
بر او دشوار آمد كه دنائت و پستى بشرى و لا اباليگرى در دين و فقر اخلاقى , در ميان مردمى كه داعيه ى مسلمانى و پيروى از قرآن دارند و بظاهر به پيغمبر ايمان آورده و روزى پنج نوبت در نمازها بر او و آل او درود مى فرستند به آنجا برسد كه به پيغمبر خيانت كنند و ميثاق خدا را بشكنند و بى هيچ تكلف و دغدغه , خويشتن را در چنين رسوائى و فضاحتى بيفكنند .
گمان كنند كه معاويه ميتواند براى ايشان سپر مرگ و فقر باشد ! و نه , بخدا سوگند ! از مرگ نميتوان گريخت و رشوه هاى معاويه براى آنان از روزى حلالى كه مقدرشان گرديده سودمندتر نتواند بود ديرى نپايد كه معاويه در همين كوفه بر منبر بالا رود و در برابر چشم همه , شكستن تمامى سوگندها و عهدها و پيمانهايش را اعلام كند و ( همه را زير پاهايش بگذارد) ( 7 ) و اين خوى و عادت اوست كه بلند پروازى و عشق به غلبه و آرزوى دست يافتن به سلطنت بدو آموخته و تعليم دادهاست .
راستى آنهائيكه از ترس فقر و تنگدستى , از پيشوا و امام خود گريختند , آنروزيكه به پيمان شكنى و خلف وعده ى معاويه اطمينان يافتند كجا فرار ميكردند ؟ و مرگى را كه نخواستند در ميدان جهاد در راه خدا و در كنار فرزند پيغمبر ملاقات كنند , چگونه علاج ميتوانستند كرد ؟ مرگى كه آنان را در خواهد يافت ( اگر چه در برجهاى استوار باشند) در حاليكه از دين و دنيا تهيدستند , نه به پيمان خدا عمل كرده اند و نه به رشوه هاى معاويه نائل آمده همان ( مرگ جاهلى) كه پيش از ايشان گريبان پدرانشان را گرفت و آنها را به آتش دوزخ در افكند .
بزرگترين گناهى كه كوفيان در ( مسكن) بر دوش گرفتند , گناه جمعى بود كه آن حركت خائنانه را در نخستين مراحلش با جبهه بنديها و نامه نگاريهايشان , رهبرى كردند .
براى حسن كه در مدائن بود چهره ى چندتن از اين ( وابستگان به فاميل ها) كه در لشكر ( مسكن) بودند مجسم شد , او اينها را به نادرستى در گفتار - و شايد در كردار نيز - مى شناخت , اينها كسانى نبودند كه از او و جماعت او در كوفه جدا باشند ولى در باطن از دوستى او و پاكبازى و يكرنگى با هدفهاى او , بكلى بيگانه بودند اين باطن پليد و عملياتى كه بر ضد امام حسن انجام مى يافت بر او پوشيده نبود اينها هنگامى كه در كنار حسن بودند تظاهر به ديندارى را وسيله ى دست يافتن به دنيا قرار داده بودند و مى پنداشتند كه توانسته اند راه رسيدن به اين هدف ناپاك را بيابند ولى وقتى كه فهميدند اشتباه كرده اند , به پاشيدن بذرهاى پليد خيانت براى آينده , دست زدند و در همان حال كه در قيد و بند عهد و پيمان خود با او بودند به روش قديمى خود رو كردند , همان روشى كه شاخص رفتار غير انسانى آنان در روزگار على بود و در آنروز زندگى را در كام على تلخ تر از زهر كرده و موجب آن شده بود كه آن حضرت آشكارا تمناى مرگ و آرزوى جدائى از آنان بنمايد .
حسن بن على با قاطعيت تمام , ميدانست كه ايادى معاويه كه مقدرات سپاه او را در ( مسكن) ببازى گرفتند , همين جمع بودند و همينها بودند كه بخاطر رشوه هاى كلان و گوناگون معاويه - كه از رشوه هاى معمولى و متعارف تجاوز كرده و شامل ( ناموس) نيز مى شد ( چه , در وعده هاى نامه ئى او اين جمله هم بود : و يكى از دخترانم( 8 ) ! - واحدهاى سپاه را بر فرار بسوى معاويه تشجيع و تحريص كردند .
خصلت بارز معاويه اين بود كه فرصت هاى ناشى از ( در بن بست افتادن حريف ) را از دست نمى داد او پيش از هر چيز , استاد هنرمندى در ايجاد اينگونه بن بست ها و بهره بردارى از فرصتهاى ناشى از آن , بود و اين تنها خصلتى بود كه توجهافرادى را كه از زيركى او در اعجاب بودند , جلب مى كرد مهارت او در اين صفت , چندان بود كه نويسندگان شرح حال او از آن به اشتباه در افتاده و او را داهيه ( يعنى بسيار تيز هوش و با تدبير ) و سياستمدار آزموده و نظامى هنرمند , پنداشتند ولى بررسى حالات معاويه در پرتو ملاحظه ى كامل حركات و اطوار گوناگون دوران زندگى او و مشاهده ى اين قيافه هاى رنگارنگ : جنگجوئى .
در صف مقابل پيغمبر در بدر ( 9 ) - آزاد شده ئى در روز فتح مكه - فرومايه ى تهيدستى ( 10 ) كه در ركاب علقمه بن وائل حضرمى در مدينه با پاى برهنه مى دود ( 11 ) - حاكمى كه بيست سال بر شام حكومت مى كند ولى از جانب عمر و عثمان - طغيانگر سركشى كه چهار سال با اميرالمؤمنين على و پسرش حسن مى جنگد - داعيه دارى كه خود را خليفه ى رسولخدا - صلى الله عليه و آله - ميداند ولى آشكارا با مقررات و سيره ى او مخالفت مى كند و علنا مى گويد : ( بخدا لذتى در دنيا نماند كه بدان دست نيافته باشم( 12 )) اين بررسى و ملاحظه , ما را به تصديق همه ى صفاتى كه خوشبين ها بدو نسبت داده اند , وادار نمى سازد .
اين بررسى جز اين نتيجه نمى دهد كه وى مهارتى در بهره بردارى از فرصت ها - چه در جاهليت و چه در اسلام - داشته است .
اين نه درايت و كاردانى است و نه سياست بمعناى صحيح كلمه , كه انسان در راه رسيدن به مقاصد خود به وسائلى تشبث جويد كه نخواهد توانست وجهه و آبروى خود را محفوظ داشته و جامعه را ( ولو بحسب ظاهر ) قانع سازد يا دست به بيقاعدگيهائى بزند كه با عرف و عادت و دين سازگار نباشد و با اينحال پيوسته داعيه ى حمايت از دين و مراعات سنن اجتماعى را , تكرار نمايد .
در منطقه ى تناقض ها , كاردانى و تيز هوشى نيست .
زندگى آرام مردمى را بر هم زدن , آشكارا دشنام و ناسزا گفتن و آن را بر مردم واجب ساختن , عهد شكستن و به سوگند خود بى اعتنا بودن را نميتوان درايت و زرنگى شمرد .
اينها هيچكدام نه از مقوله ى ( دهاء) و تيزهوشى است و نه نشانه ى لياقت حكومت و ملك دارى در دنياى دشمنيها اينگونه عمليات جزو روشهاى ابتدائى محسوب مى شود , شايد در بين مردم معمولى و عادى كسانى باشند كه شديدتر و ماهرانه تر از او , اين روشها را با دشمنانشان بكار مى زنند , پس آنها از معاويه با هوش تر و كاردان ترند ؟ .
چگونه ميتوان غير طبيعى بودن در مكر و فريب را دهاء و تيز هوشى دانست ؟ .
اگر معاويه با منكراتى كه مرتكب شد داهيه است , بايد پسرش يزيد از او داهيه تر ,باشد زيرا او براى رسيدن به مقاصد خود از راههاى خشن تر و غير انسانى ترى استفاده مى كرد .
بگذر از اينكه كارهائى از قبيل : جلب رضايت امپراطورى روم شرقى با پول , خطابه ى ناشيانه و سبكسرانه ى او در هنگام ورودش به كوفه كه سياست او را نقض كرد , رفتار احمقانه ى او با شهداى ( مرج عذراء) و نشانه هاى ضعف و ناتوانى معاويه ميباشند .
ولى انصاف را , در يك مورد كار معاويه , مؤيد نظر طرفداران دهاء و تيز هوشى اوست , وى در اين مورد براى آينده ى خود زمينه سازى مى كند و سپس براى كسانيكه اين مسئله مطرح است , عذر قابل قبولى مى تراشد .
اين مورد , همان جريان خوددارى آرام و بيسر و صداى معاويه از كمك و امداد عثمان در ماجراى عزل و قتل او بود.
استفاده ى معاويه از ماجراى قتل عثمان , گردآوردن ياورانى از ( عثمانيان) ( طرفداران عثمان ) بود كه عذر و بهانه ى او را براى تنها گذاردن و يارى نكردن عثمان در حال حياتش ( 13 ) , پذيرفته و خود را در اختيار او گذارده بودند كه اينك پس از مرگ او را يارى كند بيچاره ها نمى فهميدند كه معاويه بوسيله ى آنان , خود را يارى مى كند نه عثمان را با همين ( كودن ها) بود كه معاويه توانست جبهه ى ضعيف خود را در برابر على عليه السلام تقويت كند .
و از اينجا بود كه معاويه نظامى بودن خود را بر تاريخ عرضه كرد .
و ما هيچ شاهدى كه نظامى بودن او را - به هر يك از دو معنائى كه از اين كلمه متبادر مى شود - تأييد كند , در تاريخ نمى شناسيم .
نه نظامى بمعناى مصطلح يعنى ( طرح كننده ى نقشه هاى جنگى و فرمانده ميدان جنگ ) و نه نظامى بمعناى مرد چابك سوارى كه چون به هماوردى و همرزمى حريفى فرا خوانده شود , دلاورى و شجاعت خود را نمايان سازد .
در جنگ صفين اميرالمؤمنين - عليه السلام - او را به مبارزه   دعوت كرد ( 14 ) و او پس از لمحه ئى تمجمج و ترديد , همچون فرومايگان از مبارزه ى تن بتن امتناع ورزيد ! .
چرا , همانطور كه گفتيم او از موهبتى برخوردار بود ولى در محوطه ئى محدود , سخاوت داشت ولى از نوعى خاص , هدف وجهتى هم داشت كه همه ى وجود او را مسخر ساخته بود .
موهبت او , بهره بردارى از فرصتهاى ناشى از مضيقه ها و بن بست هاى مردم بود , هدف و منظور او دست يافتن بر حكومت و قدرت بود , و سخاوت او در مورد اشيائى بود كه اگر كسى براى آخرتش حسابى باز كرده باشد , بدانها سخاوت نمى ورزد.
ظاهرا معاويه بخوبى مى دانست كه بسيارى از شرائط جنگيدن با شجاعترين نظامى اسلام را كسر دارد از اين رو پيوسته علاقمند بود كه جنگهاى عراق را به تاكتيكى كه پذيراى خصلت مخصوص او است , مبدل سازد و هر اندازه كه ميتواند از جنگيدن بوسيله ى سلاح , به جنگ بمعناى فتنه انگيزى و حيله گرى , بگريزد .
تجربه هاى جنگ صفين نيز سابقه ى ديگرى بود كه بدو مىآموخت كه تا آخرين حد امكان بايد به اين روش قناعت ورزد .
در آن جنگ , معاويه از شكست قطعى و مسلمى كه او را فرا گرفته و وادارش ساخته بود كه تنها و بر پشت يك مركب در صدد فرار باشد , فقط آنگاه رهائى يافت كه نظريه و صوابديد مستشار بزرگش ( عمر و عاص) را بكار بست ! و بدنبال آن , فتنه ى همه گير و وسيعى كه انواع مشكلات و مضيقه ها را براى مسلمانان ببار آورد , پديدار گشت .
در قاموس معاويه فتنه انگيزى و حيله گرى بهترين مركب موفقيت بود آزمايشهاى او نشان داده بود كه فتنه از اسلحه برنده تر و مؤثر تر است , بنابرين چه دليل داشت كه در هنگام هجوم مشكلات و مضيقه هائى از آنگونه كه او بمناسبتهاى مختلف براى خود فراهم مىآورد , بدان پناه نبرد ؟ .
معاويه در ميدان ( فتنه انگيزى) توفيق يافت كه وسيله ئى از نوع سنگين - بدانگونه كه از كسى جز او بياد نداريم - براى خود فراهم آورد اين توفيق در وحله ى اول معلول ثروت بيحسابى بود كه بلاد شام در ظرف بيست سال تمام در اختيار او قرار داده بود و در وحله ى دوم مرهون مصاحبت و همكارى افراد زبده ى اين ميدان همچون : مغيره بن شعبه و عمرو بن العاص و اين عمرو بزرگترين پهلوان اين ميدان و همانكسى بود كه ( هر چه زخم مى زد كارى بود) .
برايندو زياد بن عبيد رومى را هم كه بوضعى فضاحت بار و شرم آور ( 15 )  از اردوگاه حسن عليه السلام جدا كرده بود , ملحق ساخت و در نتيجه , مثلث مخوفى پديد آمد فتنه انگيز و مايه ى چه هيجان ها و چه آشفتگى ها در دين .
خلاصه , فتنه گرى بمعناى عام , تنها خصلتى بود كه هيچ هنرمند هشيارى در آن خصلت از معاويه برتر نبود .
روى همين اصل بود كه معاويه جنگ خود را با حسن بن على , به جنگ حيله گرانه و فتنه آميز , تغيير داد .
او در آن هنگام كه اردوى خود را در مرزهاى عراق مستقر مى ساخت , بفكر جنگ كردن نبود و از آن ميترسيد كه حريف دست بكار جنگ شود , بلكه دوست ميداشت كه با آنان در ميدانى غير از ميدان سرباز و سلاح , دست و پنجه نرم كند .
او اين راز را افشاء هم نميكرد , بلكه با مداهنه و تصنع , روش خود را مخفى مى داشت و به مراعات مصلحت و احتياط در امر مردم , تظاهر مى كرد مثلا در جنگ با امام حسن هنگامى كه به سربازان دو طرف نظر مى كرد مى گفت : ( اگر اينها آنها را بكشند و آنها اينها را بكشند , ديگر مرا با مردم چكار خواهد بود ؟) ( 16 ) و يا مى گفت : ( كار كوچك , كار بزرگ را علاج مى كند) ( 17 ) چه ميدانيم شايد او در آن هنگام كه با اين جملات و امثال آن دفع الوقت مى كرده در حقيقت از نتائج جنگ با عراق مى ترسيده و از اينكه عراقيان براستى وارد معركه شوند بيم ميبرده است بنابراين احتمال , بايد گفت كه معاويه از وضعيت كوفه آنچنانكه بايد مطلع نبوده و نتيجه ى تبليغات شيعيان را بيش از آنچه واقعا بوده , مى پنداشته است شايد هم اين تأمل بدين معنى بوده كه وى مى خواهد خود را از فضاحت جنگيدن با دو پسر رسولخدا و دو سرور جوانان اهل بهشت - اينكارى كه در برابر جهان اسلام , هيچ چيزى نمى تواند عذر آن محسوب شود - بر كنار دارد و شايد هم برگزيدن اين حربه بر شمشير بدينجهت بوده كه زعماى خيانتكار كوفه و رؤساى قبائل , بدو نامه نوشته و كتبا ( شنوائى و فرمانبرى) خود را بدو عرضه داشته و پيشاپيش بدو وعده ها داده و براى خود نزد او مكانت فراهم آورده بودند و او را بر حركت بسوى خود ترغيب نموده و تضمين كرده بودند كه هرگاه به اردوى او نزديك شوند , حسن را دست بسته  بدو تسليم كنند يا ناگهانى بكشند ( 18 ) در عالم ( فتنه انگيزى) كار جالب اين بود كه معاويه همه ى اين نامه ها را كه از اين گروه دريافت كرده بود يكجا جمع كند و سپس بهمراهى هيئتى مركب از : ( مغيره بن شعبه) و ( عبدالله بن عامر بن كريز) و ( عبدالرحمن ابن حكم ) نزد حسن بن على ارسال دارد ( 19 ) و او را از اين نامه ها و از اغراض اصحاب و داوطلبان سپاهش با خبر سازد و ضمنا در صورتيكه اين هيئت در حسن , آمادگى تفاهم يا صلح مشاهده كنند , اين خود در آمدى جهت ورود در مذاكرات صلح باشد امام حسن با دقت و امعان در خط و امضاى كوفيان نگريست , گفتى كه از پيش خط و امضاى آنان را مى شناسد , و انتساب آنها را به امضاء كنندگان تأييد كرد ولى اين ديدار بر معرفت او نسبت به اصحابش نيفزود و چيز تازه ئى كه قبلا درباره ى اين گروه ندانسته باشد , كشف نكرد اينها همان طبقه ئى بودند كه از نقطه نظر تمايلات و هوسها و انحرافات اخلاقى , نزد او كاملا شناخته شده بودند و وى از اولين لحظه ى دعوت به جهاد , از طرف آنان به انواع مصيبت ها و بليه ها دچار شده بود آنگاه هيئت شامى را مخاطب ساخت و با عبارتى دقيق , بى آنكه مطلبى را بطور جزم بگويد يا چيزى از اسرار خود را آشكار سازد , با آنان سخن گفت و در ضمن از خير انديشى براى مغيره و همراهانش نيز خوددارى نكرد و آنانرا به پيروى از فرمان خدا در مورد نصرت او و ترك عصيان و  سركشى دعوت كرد و مسئوليتى را كه در پيشگاه خدا و رسولش درباره ى او خواهند داشت ياد آورى كرد .
و ديگر نميدانيم - و مصادر نيز در اين خصوص چيزى روايت نمى كنند - كه درباره ى صلح , سخنى به نفى يا اثبات گفته باشد .
همين اندازه ميدانيم كه مغيره و همراهانش كه وارد اردوگاه مدائن شده و براى ورود به خيمه ى امام بار يافته بودند , اردوگاه را ترك نكردند مگر آنگاه كه بذر بزرگترين فتنه را در آن پاشيده بودند همانطور كه ميگذشتند و در راه خود , خيمه ها را از نظر مى گذرانيدند و طبعا در معرض نگاههاى كنجكاو سپاهيان قرار داشتند , با خود بگفتگو پرداختند يكى از آنان در حاليكه متعمدا صداى خود را بلند مى كرد , خطاب به ديگران گفت : ( خوب شد , خدا بدست پسر رسولخدا خونها را حفظ كرد و فتنه را خوابانيد و آرزوى صلح را بر آورده ساخت) ( 20 ) .
اين گفتگو همان ( فتنه) ئى بود كه بدانوسيله ميخواستند صلح را بزور و جبر , بدست آورند .
اين ضربت كارى ئى بود كه در شرائط ناهنجار مدائن و با آن اضطراب و همه گيرى كه بدنبال حوادث اسفبار ( مسكن) همه جا را فرا گرفته بود , وارد مى شد .
اكثريت سربازان ( مدائن) همچنان بر اقدام به جنگ اصرار داشتند و مجوزى براى صلح قائل نبودند و چنين مى پنداشتند كه بقاياى مجاهدان ( مسكن) براى جنگ با معاويه بسنده اند و قواى احتياطى مدائن ميتواند در صورت ضعف نيروهاى مسكن به آنان مدد لازم را برساند شايد هم  در ميان اين سربازان كسانى بودند كه اين فكرها را نمى كردند ولى با اينحال بر جنگ اصرار مى ورزيدند زيرا ( بهر حيلتى در پى جنگ با معاويه بودند) ( 21 ) و اين غريو خوارج لشكر امام حسن بود در اينصورت چگونه ميتوان اين گفته ى مغيره و همراهانش را باسانى هضم كرد كه : ( حسن , صلح را پذيرفته است) بعقيده ى آنان اين سخن كفر آميزى بود كه شكيبائى بر آن جائز نبود .
عصيان جمعيت بزرگى همچون خوارج مى توانست گروههاى ديگرى را هم كه از لحاظ عدد بيش از آنها بودند متزلزل و مردد سازد و مخصوصا مردمان رذل و فرومايه را كه پيوسته در ميانه ى اطاعت و عصيان در نوسانند و هر لحظه آماده اند كه بدنبال يك فرياد مخالفت آميز , به فتنه و آشوب رو كنند .
اين نقشه ى مدبرانه كه هيئت مثلث شامى آن را خيلى خوب طرح و اجرا كرده بودند , فتنه ئى بوجود آورد كه در مقدرات مدائن تأثير عميقى داشت .
اينك بسهولت ميتوان استنباط كرد كه در پاسخهاى امام حسن به هيئت اعزامى شام , هيچگونه سخنى كه مشتمل بر صلح يا دليل آمادگى براى آن باشد وجود نداشته است چه اگر همانطور كه اين عده اظهار ميكردند , آنحضرت به پيشنهاد صلح , جواب مثبت داده بود , همه چيز پايان يافته و ديگر جنگى ميان عراق و شام باقى نمى بود و در اينصورت اين فتنه انگيزى چه معنى داشت ؟ و در آن موقعيت كار اين جمع , كارى غير از سلاح كشيدن در حال صلح بود ؟ و مگر نه اينكه صلح بمعناى افكندن اسلحه است ؟ .
بنابرين , يقينا از جانب امام حسن به قبول صلح تصريح نشده و اين حرفها جز براى فتنه انگيزى يعنى بكار بردن اسلحه ى خطرناك شام - نبوده است.
معاويه در بكار بردن اين سلاح , دست به نفاق و تلون بسيار مهيبى زده بود باين معنى كه مضامينى را با دقت تمام , انتخاب ميكرد و با روشهاى آزموده و حساب شده و فنى , خبرهاى دروغ مى ساخت و سپس آن خبرها را به اردوگاه هاى معاويه مى فرستاد مثلا ( كسى را به اردوگاه امام حسن در مدائن ميفرستاد كه شايع كند قيس بن سعد - فرمانده مسكن پس از فرار ابن عباس - با معاويه صلح كرده و همراه او شده است( 22 )) و باز ( كسى را به لشكر گاه قيس در مسكن مى فرستاد كه بسربازان بگويد حسن با معاويه صلح كرده و بدو پاسخ مثبت داده است( 23 )) و باز ضمن شايعه ى ديگرى در اردوگاه مدائن منتشر ميساخت كه : ( قيس بن سعد كشته شده است كوچ كنيد) ( 24 ) .
راستى درباره ى تأثير اين شايعات در لشكرى همچون لشكر مدائن چه فكر مى كنيد ؟ آنهم با سابقه ى خيانت فرماندهى كه گمان خيانت او نمى رفته است پس به چه دليل خيانت اين ديگرى يا خبر قتل او را باور نكنند ؟ .
در مسكن نيز وضع با مدائن تفاوت نداشت , همان كينه هاى نهان و همان مردم آماده ى فرار و همان دستهائى كه در كار فتنه انگيزى و شايعه  افكنى و دروغ پردازى بودند و خلاصه همان وضع اسفبار وجود داشت .
بدين ترتيب بود كه معاويه با ( فتنه انگيزى) به منظور خود رسيد و دو لشكر دستخوش اضطرابها و حوادث تلخى شدند كه به هيچ صورت مناسب ميدان جنگ نبود .
اسلام از آغاز استقرار در جزيره العرب , به مصيبت و بليه ئى از اين بزرگتر دچار نشده بود كه مقام خلافت از چهار طرف در محاصره ى سستى سرباز و خيانت فرمانده و ناهمرهى دوست و فتنه انگيزى دشمن قرار گيرد .
اين شرائط نامساعدى بود كه محيط را قبضه كرده و از حوادثى بزرگ و نكبت بار خبر مى داد حوادثى كه بطور حتم به پايان يافتن دوره ئى كوتاه - كه درخشانترين و پرشكوه ترين و افتخار آميزترين صفحات تاريخ اسلامى است - منتهى مى گشت .
اين همان فاجعه ئى بود كه نزديك شدن لحظه ى شوم تاريخ اسلام را اعلام مى كرد و از فرا رسيدن نقطه عطف و فصل ممتاز ميان دو دوره ى حكومتهاى اسلامى - يعنى دوره ى خلافت با آن مميزات و نقطه هاى درخشنده و دوره ى ( سلطنت گزنده) ( 25 ) با مفاسد حتمى و اجتناب ناپذيرش - خبر ميداد حسن عليه السلام از هر كسى به ارزش معنوياتى كه اكنون مورد  تهديد قرار گرفته آشناتر و از هر مسلمانى به حفظ اسلام حريص تر است , او مرد آهنينى است كه انبوه حوادث و بليات اگر در او اثرى بگذارد , اين اثر جز دو چندان شدن اخلاص و فروزندگى فكر و آمادگى براى انجام وظيفه و جانبازى در راه عقيده , چيز ديگرى نخواهد بود با آنهمه موجبات تحير و ترديد , كوچكترين ترديد و تحيرى در او پديد نيامد , سينه اش تنگ نشد و ندامت و ناراحتى وجدان بدو راه نيافت فقط بتأمل ايستاد تا راه صحيح را انتخاب و خط مشى عاقلانه را ترسيم كند و تدابير لازم را براى بكار بردن آن اتخاذ نمايد ( 26 ) براى برگزيدن رأى نهائى , ناچار بايد ديگر آراء مورد بررسى قرار گيرد , و اين چيزى است كه ميخواهيم آنرا قلمرو ترديد بناميم.


قلمرو ترديد
به تفكر پرداخت
زيرا خطير بودن وضع و دوران امر ميان : فاجعه يا خوارى و ذلت يا مرگى بى شباهت به مرگ بزرگان , بر او پوشيده نبود .
حيرت و ترديدى كه موجب سرگردانى و بلاتكليفى شود نداشت ولى احساس او از واقعيت , بسى تلخ و گدازنده بود و همچون تيغه ى خار مشتعل , مى خراشيد و مى سوزانيدو مصرانه , او را بر يافتن راه حلى  بر مى انگيخت كه نه مايه ى خوارى و ذلت باشد , نه مستلزم تسليم در برابر فاجعه و نه موجب مرگى تحميلى و بى تناسب با خاطرات عزيز و شكوهمند .
اوضاع و احوالى كه محيط او را تشكيل مى داد , لجاجت خسته كننده بود از سوئى و شايعات دروغ از سوئى و كشانيده شدن در جريان هرج و مرجى مخوف از سوى ديگر .
حسن در ميانه ى اين حوادث خطير , كوهى بود كه هيچ زمين لرزه ئى آن را تكان نميداد و پيشواى نيكوكار و پر گذشتى كه نادانى نادانان او را خشمگين نمى ساخت و نارضائى عيبجويان او را بغضب نمىآورد , بى اعتنا به آنچه در پيرامونش مى گذرد , ايستاد تا نقشه ها را بسنجد و سپس نقشه ى خود را طرح كند و نظريات را ارزيابى نمايد و آنگاه تصميم قاطع خود را بگيرد .
امروز براى ما ميسر نيست كه آنچه را او بدان مى انديشيده بتفصيل بخوانيم ولى بطور حتم ميدانيم كه فكر او در اطراف اين موضوع دور مى زده كه آنچه خدا از او مى خواهد و پيغمبر بدان دستور داده چيست ؟ و آنچه ضامن حفظ عقيده و فكر او تواند بود , كدامست ؟ .
و اما آنچه مردم ميگويند , براى او چندان مهم نبود .
فراموش نكنيم كه او پيشواى روحانى ئى بود كه زنده ماندن و زيستن در اين جهان را فقط تا آنجا مى خواست كه بتواند آن را پيشكش راه خدا و مايه ى استفاده ى خلق خدا و سرمشق اصلاح و احسان قرار دهد در اينصورت , گفته ها و حرفهاى مردم را در جنب اين معنوياتى كه در راه خدا و براى خداست , چه وزن و مقدارى خواهد بود پيشوا و امامى كه بايد با نيروى روحى خود , ديگران را به خير رهنمون شود هرگز به فكرى جز اين نميگرايد و فكر و ذكر و عاطفه اش جز بر محور اراده ى خدا و  سيره ى پيامبر و عقيده و فكر صحيح دور نمى زند .
بدينجهت - همچنانكه گفتيم - حيرتى كه موجب سرگردانى و بلاتكليفى شود نداشت , چون راه خدا نمايان و سيره ى رسول گرامى , واضح است ولى احساسى كه از واقعيت داشت , تلخ و گدازنده بود
و چه دشوار است كه شرائط و اوضاع , كسى را بى اختيار و دست بسته به حالتى كه خلاف ميل اوست , سوق دهد بحرانهاى پى در پى بدو رو كند و گرهها و عقده هاى بهم پيوسته او را احاطه نمايد اين همان وضع ( استثنائى) يى است كه هرگز بدون سرگشتگى و اضطراب صورت نمى يابد و آدمى را در ميانه ى فعل و ترك و خوف و رجا نگاه ميدارد در چنين حالت و وضعيتى بيش از همه چيز , به تأمل و تفكر و متانت و پايدارى احتياج هست و در چنين بحرانى است كه جوهر افراد و قدرت ذاتى آنان , داراى نقشى دقيق و حساس است .
وه كه اين چه نفس با عظمتى و چه روح آسمانى و بزرگى بود ؟ ! .
اين همان نفس مطمئنه ئى بود كه در هنگامه ى هجوم بليات , خشنود و سرشار از رضايت , به خدا باز ميگردد , به غير او تكيه و اعتماد نمى كند و از غير او رشد و هدايت نمى خواهد و اين همان روح پاك و پيراسته ئى بود كه بر اثر سنگينى بار وظيفه , سستى و فتور نمى گرفت و در هر حال , از حادثه ئى كه بدو روى آورده , سر سخت تر و محكم تر ميبود .
نشنيده ايم كه در هنگامه ى هجوم آن بلاهاى سخت , يكى از يارانش احساس كرده باشد كه او اينكه در پنجه ى بلا و مصيبت گرفتار است تمام آنچه از او بظهور مى رسيد ثبات و تصميم و استقرار بود حتى مناجات او با خدا نيز خود آيتى از پايدارى و پيوند با خدا و تكيه و اعتماد به او بود در يكى از دعاهاى خود مى گفت :
( بار خدايا ! اى صاحب نيرو و اقتدار ! اى بلند جايگاه ! چگونه از كسى بترسيم ؟ كه توئى اميد من و چگونه از چيزى بينديشيم ؟ كه بر تو است تكيه و اعتماد من از بردباريت بر من فرو ريزد و بفرمان خود , مرا بر دشمنانم پيروز كن و بياريت مؤيد گردان پناه من بسوى تو و پناهگاه من از لطف توست پس در كار من فتوح و گشايشى پيش آور , اى آنكه اهل حرم را از آسيب اصحاب فيل مصون داشتى و بر آنان پرندگانى گروه گروه فرستادى كه آنان را هدف سنگريزه هائى از گل خشك سازند دشمنان مرا هدف عقوبتى عبرت افزا قرار ده) .
در لابلاى افكار ياس آور و انديشه هاى بيفر جام , ناگهان پرتوى از اميد - كه گوئى پاسخى به نيايش اوست - درخشيد و عطر دلپذيرى كه گفتى رايت سرور و بشارت است , در فضاى روحش پراكنده گشت .
اتفاق غريبى بود ناگهان راه تمامى غم و اندوهها بروى او بسته شد و در ميانه ى طوفانى از خاطرات گذشته , خاطراتى كه اكنون از آنها اثرى نبود , ولى ياد آورى آنها لذتى عميق در روح بجا مى گذاشت , قرار گرفت .
روح آدمى گاه در آن لحظه كه دستخوش درد و رنج و گرفتار تركتازى انديشه هاى تلخ است ناگهان طراوتى فيض بخش و مبارك مى يابد , از تنگنا به گشايش و از نوميدى به اميد و از حيرت و ترديد به ثبات و استقرارى اميد افزا , راه مى يابد .
او در حالت كنونيش , از ناملائماتى كه احاطه اش كرده بود , و بر آينده اش از اين دشمن بيباك و بى اعتنا به مقدسات , بيمناك بود و مى انديشيد كه  :( اگر دست در دست او گذارده و با او صلح كند , او چنان بخود وا نخواهدش گذارد كه بر آئين جدش رسولخدا - صلى الله عليه و آله - رفتار كند) ( 27 ).
ولى اين اتفاق جديد , او را يك ثلث قرن , عقب برد و او ناگهان خود را در ميانه ى سرزمين نبوت و جايگاه وحى و در احاطه ى جمع مهاجر و انصار , مشاهده كرد رؤياى لذتبخشى كه سراپاى او را فرا گرفته و آلام را از ياد او برد .
اينك اين جد بزرگوار اوست و اين حكومت نبوى است در خاندان او و اين ستارگان آيات كريم قرآن است كه لحظه بلحظه از آسمان علم خدا فرو مى ريزد گوئى قاصد آسمان است بسوى زمين و جز در خانه ى آنان هم فرود نمىآيد .
و اين پدر اوست وزير پيامبر و مجاهد بزرگى كه مهتران عرب را در مقابل كلمات خدا خاضع ساخت گوئى هم اكنون از گشودن قلعه ى خيبر باز ميگردد .
و اين مادر اوست طاهره ى بتول , كه رسولخدا او را به مباهله برد و او بحق , سرور زنان جهان است .
اگر اين رؤياهاى شيرين هيچيك اكنون داراى عينيت خارجى نيست ولى مگر نه بحقيقت همه ى آنها داراى واقعيت هاى نفسانى است كه بيننده را در آنچنان جريان روحى ئى قرار ميدهد كه روح او را به روح اين جد و اين پدر و مادر متصل مى سازد همچنانكه جسم او به جسم  آنان مرتبط و متصل است و خدا در روزى كه هيئت مباهله با نصاراى نجران را - كه مركب بود از حسن و جد و پدر و مادر و برادرش - تشكيل ميداد , اين اتصال جسمى را تأييد كرد و پيغمبر نيز در روزى كه برگزيدگان خاندان خود - يعنى خودش و آن چهار تن - را در كساء پيچيد و هم در روزى كه آيه ى تطهير نازل شد و آنحضرت آن را با همين برگزيدگان تطبيق كرد , از اين اتصال و ارتباط جسمى , تعبيرى بدينصورت آورد .
وه , چه نشانه هاى عظمتى كه در اسلام هيچكس با آنان در آن شركت نداشته است ! .
از وراى افق حزن آور پيرامونش , مناظر لذتبخشى از دوران كودكى و دوران صباوت , در برابر چشمانش ظاهر گشت از اين ديدگاه دور , روزهاى روشن و منورى را بخاطر آورد كه در مدينه با موقعيت ممتاز و مقام مشخص خود در ميان اقران و همسالان خود , مدارج كمال را مى پيمود , آنروزهائى كه در ميان اقران و همسالان خود , مدارج كمال را مى پيمود , آنروزهائى كه در ميان بازوان نيرومند پدر يا بر سينه و پشت پيغمبر و يا بر روى چوبهاى منبر جدش ببازى مشغول مى شد , آنروزهائى كه وحى را در اولين لحظات نزول , دريافت مى كرد و كلمات خدا را از زبان پيامبر ( ص ) مىآموخت و دانش خود را از مصدر دانش و منبع علم استخراج مى كرد و خود را براى پيشوائى و امامتى كه براى او مقرر شده بود آماده مى ساخت و بسخن جد خود - كه هرگاه از حسن ياد مى شد با بيانى مباهات آميز شايستگى او را براى پيشوائى امت بيان مى كرد - گوش فرا ميداد و اين سخنى بود كه بارها بر زبان رسول خدا ميگذشت .
اينها دورانهائى بود آميخته به روح عظمت و همراه با عظمت روح , گذشته هائى شايسته ى آنكه بر حسن بانگ زند و پاكيزه ترين و مسرت  آميزترين و مكرمت بازترين خاطرات او را بيادش آورد .
اين خاطرات آنچنان گيرا و جذاب بود كه بر سراسر وجود او مستولى شد و اثر آن بصورت لبخندى حاكى از مسرت - در وضعى كه گمان لبخند در آن نمى رفت - بر لبهاى وى ظاهر گشت .
جدش پيغمبر را ديد كه گوئى هم اكنون او را از روى دوش مادر بر ميدارد و بدست مى گيرد و بر سر دو پا مى ايستاند و بصدائى نرم و ملايم اين سرود مقدس را زمزمه مى كند : حزقه ! حزقه ! ترق عين بقه ! ( 28 ) .
و او با قدمهاى كوچك خود آهسته آهسته بالا مى رود تا پاى خود را بر سينه ى جد بزرگوارش مى نهد و بدستور او دهان خود را باز مى كند و او دهان فرزندش را مى بوسد و آنگاه مى گويد : ( بار خدايا ! اين را دوست ميدارم , تو نيز دوستش بدار و دوستدار او را نيز دوست بدار) ( 29 ) .
اين خاطره , كليد خاطراتى بود كه حقا مى بايست او را به خود مشغول دارد و ناملائمات اين لحظات آخرين را از ياد او ببرد روشن ترين دورانها در زندگى هر انسانى همان دوران كودكى و پاكى و سادگى اوست كه پيوندهاى مقدسى - ميان او و آغوشهائى كه بدان پناه مى برده و هم ميان او و اجتماعى كه در آن زيست مى كرده - آنرا آرايش مى بخشد خاطرات اين دوران از زندگى هر كسى تا ابد در مغز و دل و روح او پاينده است و فراموشى را در آن راه نيست .
مثلا ناگهان جدش رسولخدا - صلى الله عليه و آله - را بياد آورد كه او را بر دوش راست و برادرش حسين را بر دوش چپ نشانيده است ابوبكر بانان برخورد مى كند و به ايندو مى گويد : ( چه خوب مركبى داريد , بچه ها) ! و رسولخدا مى گويد : ( ( و چه خوب سوارانند ايندو اين بچه ها مايه ى دلخوشى منند از دنيا ) ( 30 ) .
و باز آنروزى را بياد آورد كه جدش بروى زانوش خم شد و او را بر پشت خود نشانيد , برادرش حسين را هم با او نشانيد و آنگاه به آندو گفت : ( چه خوب شترى است شتر شما و چه خوب جفتى هستيد شما) ( 31 ) .
و باز روزى را بياد آورد كه جدش در حال سجده بود و او آمد تا بروى گردن آنحضرت - كه نماز مى گذارد - نشست ( 32 ) و روزى را كه جدش در حال ركوع بود و او از ميان دو پاى او عبور كرد ( 33 ) و روز ديگرى را كه به جدش گفتند : ( اى رسولخدا ! تو با اين پسر - يعنى حسن - رفتارى مى كنى كه با هيچكس ديگر نمى كنى , ) وجدش فرمود : ( اين مايه ى دلخوشى من است و اين پسرك من , سيدى است كه خدا بدست او ميان دو گروه مسلمانان صلح خواهد داد) ( 34 ) .
بياد آورد كه روزى بر گردن جدش رسولخدا - صلى الله عليه وآله - كه در مسجد خطبه مى خواند بالا رفت تا حدى كه برق خلخالهايش تا آخر مسجد ديده شد و آندو پاى بر نجن بر سينه ى جدش درخشيد و به همين صورت بود تا نبى اكرم ( ص ) از خطبهفراغت يافت ( 35 ) .
و باز بياد آورد كه چگونه روزى جدش رسولخدا صلى الله عليه و آله با شتاب از منبر فرود آمد و او را كه بر در مسجد به زمين خورده بود , برداشت و با خود بروى منبر برد , سپس گفت : هان اين مردم ! فرزند , محنت و آزمايش است ( 36 ) .
و باز بياد آورد كه جدش بارها بدو مى گفت : ( تو شبيه خوى و خلقت منى) ( 37 ) .
و باز بياد آورد روزى را كه از خواب برخاست و ديد كه جدش و مادرش سخن مى گويند روى به جدش كرد و گفت : ( پدر بزرگ ! بمن آب ده) و جدش او را برداشت و از ناقه ى پر شيرى بدست خود شير براى او دوشيد و ظرفى از پوست يا چوب آورد و شير را كه كف كرده بود در آن ريخت و آورد كه به او بدهد , ناگهان حسين بيدار شد و گفت : ( پدر جان ! آبم بده) پيغمبر باو گفت : پسرم ! برادرت از تو بزرگتر است و پيش از تو آب از من خواسته است ( 38 )  .
و باز بياد آورد روزى از دوران طفلى اش را كه پيش روى مادرش فاطمه - عليها السلام - نشسته بود , پدرش رسولخدا - صلى الله عليه و آله - وارد شد و او را كه ديد كه به بازى مشغول است به فاطمه گفت : خداى تعالى در آينده بدست اين پسر تو , ميان دو گروه بزرگ از مسلمانان اصلاح خواهد كرد ( 39 ) .
از نشانه هاى عظمت روحى خود در دوران صباوت , آن روزى را بياد آورد كه نزد ابوبكر رفته و به او - كه بر منبر رسولخدا قرار داشت - گفته بود : از جايگاه پدرم فرود آى ! ( 40 ) .
و هم آن روزى را كه رسول اكرم او را با خود بر فراز منبر برده بود , گاه روى به مردم مى كرد و گاه به او و ميگفت : اين پسر من سيد است و اميد مى رود كه خدا بدست او ميان دو گروه مسلمان , صلح بر قرار كند .
اين مناظر , در احساس او اثر مى گذاشت و خاطرات تاريخى لذتبخشى را كه ميتوانست جايگزين وحشت آن لحظه شده و از عظمت آن بليه بكاهد در مغز او بيدار مى كرد هر خاطره ئى خاطره ى ديگرى را بياد او مىآورد و هر منظره ئى كه از برابر چشمش عبور مى نمود , مناظر ديگرى را بدنبال خود مى كشيد او به گفته ى جدش آنچنان اطمينان دارد كه به آيات قرآن و  اينك جد بزرگوار اوست كه با او سخن مى گويد , گوئى اين صداى گيرا و محبوب اوست كه هم اكنون در گوش حسن منعكس مى شود و دارد به مادر او - طاهره ى بتول - يا بر فراز منبر و يا در جمع اصحاب , بار ديگر اين گفته را تكرار مى كند : ( اين پسر من سيد است و خدا ميان دو گروه از مسلمانان بدست او صلح خواهد افكند ) .
حسن به خود باز ميگردد و با خود چنين مى گويد :
راستى آيا منظور رسول خدا اين بود كه امروز با اهل شام صلح كنم ؟ آيا مردم سركش و طغيانگر شام , گروهى مسلمانند كه ممكن است منظور از اين حديث باشند ؟ .
آيا آن فتنه ئى كه رسولخدا خواسته كه من آن را اصلاح كنم , همين فتنه ى در گرفته ى امروز است ؟ مگر ما فاقد نيروى لازم براى قلع و قمع اين فتنه ايم ؟ .
اين افكار در مغز حسن بن على وارد مى شد و در روح او آشوب و غوغائى كه ميتوانست مبدأ تحول و نقطه ى عطف تاريخ باشد , بپا مى كرد اينها سئوالاتى بود كه پاسخ با آنها , سرنوشت نهائى را تعيين مى كرد .
اين خاطرات كه متضمن راهنمائى هاى جدش بود و حسن عليه السلام از آنها چنين نتيجه مى گرفت كه جدش در بحرانى ترين لحظات , حمايت خود را از او دريغ نداشته است - او را بدين فكر انداخت كه اگر بتواند پاسخى مناسب حال بدين سئوالات بدهد , موقعيت حاضر را از اين بحران نجات خواهد داد.
بله ! بدون ترديد , رسولخدا اين سخن را گفته است .
و آن فتنه ئى كه در اين گفته , بدان اشاره شده جز همين فتنه ى  كنونى نيست و چه فتنه ئى بالاتر از پديد آمدن اينچنين شكاف و فاصله ئى ميان مسلمانان كه آنانرا از نقشه ها و كوششهاى دشمن در كمين نشسته شان غافل ساخته ( 42 ) و از وظائفى همچون آبادانى و عمران و تنظيمات ادارى و جهاد با دشمن خارجى , بازشان داشته است .
و اما اينكه آن سركشان طغيانگر مسلمانند , مطلبى است كه از رفتار اميرالمؤمنين با آنان بدست مىآيد چه , آنحضرت لشگر خود را از اسير كردن زنان و كودكان همين مردم , منع كرده و سيره ى اميرالمؤمنين عليه السلام بهترين سرمشق و شايسته ترين رهنمون است .
و اما اين پرسش كه مگر نيروى لازم براى فرو خواباندن اين فتنه , وجود ندارد ؟ ( يعنى سئوال از تحقق اين رؤياى لذتبخش كه شيعيان پرشور كوفه در آغاز جنبش جهاد , بدان شعار مى دادند ) آنوقت قابل جواب است كه موقعيت امام حسن هم از لحاظ عدد سپاهيان و هم از لحاظ روحيه و نيروى معنوى اين سپاه , بررسى شود و اين در صورتى ممكن خواهد بود كه امكانات موجود بر طبق واقعيت , مورد سنجش قرار گيرد .
روحيه و نيروى معنوى در افراد سپاهى , رمز اصلى قدرتى است كه براى برد حوادث , مورد نياز است و خيلى بيش از تصاعد كميتى و عددى بكار مىآيد .
امام حسن در مسكن , بازمانده ئى از سپاه اصلى خود داشت كه پس از خيانت فرمانده و فرار هشت هزار نفر از سربازان , فقط يك معجزه مى توانست در آنها روحيه و نيروى معنوى بدمد .
در مدائن هم مجموعه ئى از اشباح مى زيستند كه اغتشاشات عدوات آميز و پياپى آنان از مقاصد پليدشان خبر ميداد بدست آنان نه اميد خوابانيدن فتنه مى رفت و نه گمان اقدام به كارهاى بزرگ يا اداره ى ميدان جنگ .
اين , درباره ى جنبه ى معنوى و روحيه ى سپاه .
و اما نسبت عددى بزرگترين رقمى كه ميتوان ادعا كرد لشكر امام حسن در اين واقعه بدان بالغ شده , بيست هزار يا كمى بيشتر است در حاليكه عدد لشكر معاويه كه در مرزهاى عراق مستقر شده بودند به شصت هزار مى رسيد ! بنابراين , حسن در آغاز كار , يك سوم سربازان معاويه را داشت .
جريان فرارى كه در اردوگاه مسكن اتفاق افتاد و آن عمو زاده ى بيگانه صفت , با هشت هزار سرباز بسوى معاويه گريخت , نسبت عددى ميان دو لشكر را بالا برد .
يعنى براى امام حسن مجموعا در هر دو اردوگاه , يك پنجم لشكر معاويه باقى ماند ! .
و اگر اين فرمول جديد نظامى را - كه براى نيروى معنوى , ارزشى بميزان سه برابر تعداد سرباز قائل است - قبول كنيم , به نتيجه ئى فوق العاده اسفبار مى رسيم و آن اينكه نسبت لشكر امام حسن با معاويه , نسبت 15 / 1 بوده است .
و اگر با توجه به اين محاسبه , باقيمانده ى لشكر مسكن را بتنهائى در نظر بگيريم , خواهيم ديد كه اين عده , ميخواسته اند با لشكرى بجنگند كه بنابر مقياس مذكور , 45 برابر آنان بوده است .
در اينصورت كو نيروى لازم براى قلع و قمع فتنه ى شام ؟ .
هيچيك از نظامات جنگى معمول تاريخ , جنگيدن يكتن را با 45 نفر و يا با 15 نفر , جايز نمى داند , چنين وضعى اگر هم اتفاقا پيش آيد , جنگ نظامى ئى كه نتيجه ى نيك در انتظار آن باشد نيست بلكه صرفا حمله ئى جانبازانه و بيشتر در حكم انتحار و خودكشى خواهد بود .
در اينصورت بگذار حسن , پسر رسولخدا , همان مخلوقى باشد كه خدا او را براى صلح ذخيره كرده نه براى جنگ , و براى مسالمت آفريده نه براى مخاصمت , بگذار اين همان نهالى باشد كه خدا او را براى مسلمانان در زمين نشانده نه براى خود او , و براى دين تربيت كرده نه براى سلطنت , بگذار سهم او از اين ماجرا , باقى و ابدى باشد نه زود گذر و آنى , و در آن نشأه ى دائمى باشد نه لذت اين جهان فانى , و از لطف و رحمت خدا باشد نه از دست مردم .
بدين ترتيب بود كه رسالت حسن به صلح تبديل يافت , بى آنكه دو گروه به كوچكترين زد و خوردى دست زنند و اين از نظر تاريخ , موضوعى ثابت و مسلم است اگر چه برخى از مورخان در صدد بر آمده اند اثبات كنند كه ميان لشكر قيس بن سعد ( لشكر مقدمه ) و سپاهيان شام در ( مسكن) جنگى در گرفته و ( سيد عليخان) دركتاب ( الدرجات الرفيعة) در كيفيت اين واقعه ى پندارى چيزها نوشته است
ما براى اين خبر , مدرك قابل اعتنائى كه زمانا جلوتر از اين سيد عاليمقام ( سيد عليخان متوفى در 1120 ) باشد , سراغ نداريم و با تحقيق و بررسى وضع آنروز مسكن , چيزى هم كه مؤيد اين نظر باشد نمى يابيم .
و با توجه به روش حفظ خون كه نشانه ى بارز سياست امام حسن عليه السلام بود , در ساير مراحل اين سياست نيز پديده ئى كه به قبول اين خبر كمك كند , بياد نداريم .
و از آن حديث رسولخدا صلى الله عليه و آله كه : ( خدا بدست حسن ميان دو گروه بزرگ مسلمان را اصلاح خواهد داد) نيز جز اين نمى فهميم كه حسن عليه السلام پيامبر صلح در اسلام است .
در اينصورت چه دليل دارد كه لشكر او به جنگ و حمله دست زند ؟ .
از وصيت امام حسن در لحظه ى مرگ هم اين را دانسته ايم كه او راضى نبوده در مورد او و براى او قطره ى خونى ريخته شود پس در اين مورد نيز بر وفق رسالتى كه خود انتخاب كرده بود - يا براى او انتخاب كرده بودند - مشى كرده است .
از اين گذشته , گواهان زياد واقعه , تأكيد مى كنند كه : ( خلافت را بدست گرفت و قطره خونى در دوران خلافتش ريخته نشد) و بعضى از راويان اين نص , سخن خود را همراه با دو سوگند بيان مينمايند ( 43 ) .


نوشته شده در   پنجشنبه 25 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ