يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1389     |     کد : 7098

مخالفين معاويه

مخالفين معاويه

مخالفين معاويه
مخالفين معاويه را مي‏توان در يک جمع‏ بندي کلي در اين عناوين زير خلاصه نمود :
1 ـ امام علي (ع) و پيروان او
حضرت علي (ع) وقتي به حکومت رسيد، براي لحظه‏ اي معاويه را در پست خود ابقاء نفرمودند و در همين راستا بود که جنگ صفين بوقوع پيوست ، البته اين بدين معنا نيست که معاويه در فتنه جمل بي‏تاثير بوده است.
شيعيان حضرت علي (ع) همواره از مخالفين معاويه بوده ‏اند ، البته در اين بين عده‏ اي همچون مالک اشتر و عمار و محمد بن ابي‏بکر و حجر بن عدي و عمرو بن حمق از ويژگي خاصي برخوردار بودند که در نهايت گروهي در زمان حضرت به شهادت رسيدند و گروهي بعد از آن.
بعد از شهادت حضرت علي (ع) ، امام حسن (ع) براي مقابله با معاويه، سپاهي را تدارک ديد ولي بي‏ وفايي عده‏اي و شرايط جديدي که پديد آمد ، ايشان را مجبور به پذيرش صلح نمود ، امام حسين (ع) هم گرچه در زمان امامت خود، طي نامه ‏هايي خطاها و بدعت هاي معاويه را به وي گوشزد مي‏ نمود اما همچون برادر ، سکوت را انتخاب فرمودند و اين بدان سبب بود که شرايط اجازه نمي ‏داد، آن حضرت بر عليه معاويه دست به قيامي بزند.


سياست شيعه ‏ستيزي معاويه :
بدون شک ، شيعيان از دشمنان مهم معاويه بودند . همچنان که خوارج نيز دشمنان ديگري براي او محسوب مي‏ شدند . اما اهميت خوارج چندان نبود . زيرا بدبيني عمومي مسلمانان به آنها و بيرحمي هاي خاص آنها ، مواضع تند و بي‏حساب و کتاب آنها ، سبب نداشتن پايگاه در ميان مردم شده بود.اما بر عکس شيعيان ، بويژه در عراق، پشتوانه ‏اي همچون نفوذ امام علي (ع) و ديگر اهل بيت (ع) را داشتند . فرهنگي که امام علي (ع) در عراق ترويج کرده بود، فرهنگي کاملا اسلامي بود و مردم ، گرچه در فشار معاويه ، سکوت مي ‏کردند، اما در عمق وجود خود مي‏ توانستند حق آن حضرت را از باطل معاويه ‏تشخيص دهند.
معاويه و کارگزارانش به شکلهاي مختلفي با اين جريان برخورد کردند ، از روشهاي سازشکارانه  و همراه با رأفت و رحمت گرفته تا سختگيري هاي بسيار گسترده . برخورد دوم بسيار وسيع و پر دامنه بود و بويژه در عراق پي ‏گيري مي ‏شد . يکي از مهمترين اين روشها ايجاد بيزاري از امير المؤمنين علي (ع) در ميان مردم بود . معاويه و ديگر امويان در دوره‏ هاي بعد به سختي در حذف چهره علي از جامعه و معرفي او به عنوان عنصري جنگ طلب ، خونريز و مشابه اينها فعاليت مي ‏کردند . زندگي امام علي (ع) در عهد رسول خدا (ص) و بعدها در دوران خلفا و بويژه در دوره خلافت خود، عظمتي خاص در جهات علمي و عملي از او به اثبات رسانده بود . خطبه‏هاي او را مردم سينه به سينه نقل مي ‏کردند. اخبار مربوط به تفوق علمي او ، احاديث فضايل او به نقل از پيامبر (ص)،  و قضاوت هاي شگفت و تحسين برانگيزش را براي يکديگر و نيز در محافل حديثي نقل مي ‏کردند . اينها موجب حضور آن فرهنگ در ميان مردم بود . فرهنگي که سبب مي ‏شد اصحاب امام علي (ع)، حتي تا مرز شهادت، نيز اين محبت به او را در خود حفظ  کنند . بخصوص تداوم اين فرهنگ به طور طبيعي در ميان فرزندان امام علي (ع)، که خاندان پيامبر (ص) تلقي مي ‏شدند، برجا مي ‏ماند . بني أميه اين  واقعيت را بخوبي درک مي ‏کردند، از اين رو مصمم شدند تا چهره امام را مخدوش کرده و در هر محفل و مجلسي از او اظهار تنفر و بيزاري کنند و بر او لعنت بفرستند . ابن ابي الحديد بابي تحت عنوان «احاديثي که معاويه با تحريک عده ‏اي از صحابه و تابعين در ذم علي جعل کرد» در کتابش آورده است. (1) وقتي از مروان حکم سؤال شد که چرا چنين مي ‏کنند، در پاسخ گفت: «لا يستقيم لنا الأمر إلا بذلک» . (2)  اساسا حاکميت بني اميه جز با سياست سب علي پابرجا نمي ‏ماند . اقدام لعن بر آن حضرت ، مطرح کردن ديگر خلفا و برتري دادن آنها بر علي (ع) ادامه مي ‏يافت . لذا به تعبير برخي ، بيشترين احاديثي که درباره فضايل صحابه ساخته شده ، در عهد بني اميه بوده است ، زيرا جاعلان به وسيله اين احاديث به بني اميه تقرب مي ‏جستند. (3) در اين دوره ‏افرادي همچون عايشه به عنوان مرجع حديثي علم مي ‏شدند (4)  و افرادي چون زيد بن ثابت، که موضعي کاملا عثماني  داشت، مرجع استفتا براي معاويه قرار مي ‏گرفتند. (5)
يکي از کارهاي معاويه ، نسبت دادن احاديث امير المؤمنين (ع) به خود يا ديگران بود و گاهي ديگران هم احاديث علي (ع) را به معاويه نسبت مي ‏داند . جاحظ که متوجه اين موضوع شده بود ، با اشاره به اينکه معاويه سر و کاري با زهاد ندارد ، نسبت اين احاديث را به او تکذيب کرده است . (6)  اين حديث امام که فرموده است : «ما رأيت سرفا إلا إلي جانبها حق مضيع» ، به معاويه نسبت داده‏ اند . (7)  در مورد ديگري ، يکي از احاديث امام علي (ع) به يک اعرابي نسبت داده شده است .  (8)  خود معاويه گفته بود ما نامه علي (ع) را به محمد بن ابي بکر ، به ابو بکر نسبت مي‏ دهيم  . (9)  نفرين علي (ع) در حق کوفيان ، به عمر نسبت داده شده است . (10)
سب و لعن بر علي به صورت يک سنت متداول ادامه داشت ، تا آنکه در زمان عمر  بن عبد العزيز خاتمه يافت . (11)  خود معاويه مي‏گفت اين امر بايد آنقدر گسترش  يابد تا کودکان با اين شعار بزرگ شده و جوانان با آن پير شوند و هيچکس از او  فضيلتي نقل نکند . (12)  افرادي از ميان صحابه نيز به کمک معاويه مي ‏آمدند . از ابو هريره حديثي در مورد حادثه  آفريني در ميان امت نقل شده که ضمن آن مي ‏گفت: علي مصداق آن است و پيامبر (ص) نيز بر کسي که چنين کند لعنت فرستاده است . (13) همچنين گفته شده است که، معاويه چهار صد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا بگويد آيه «و من الناس من يعجبک قوله في الحياة الدنيا...و هو ألد الخصام» ، درباره علي نازل شده است .  (14)  ابن ابي الحديد نوشته است که معاويه ، تعدادي از صحابه و تابعين را برانگيخت تا بر ضد امام علي (ع) احاديثي نقل کنند . از جمله آنها ، ابو هريره ، عمرو بن العاص ، مغيرة بن شعبه و عروة بن زبير بودند . (15)
معاويه ضمن نامه‏اي به تمام عمال خود در شهرها نوشت :
احاديث فضايل عثمان در شهرها رو به فزوني نهاده است ، وقتي نامه من به دست شما رسيد، مردم را به نقل فضايل صحابه و خلفا دعوت کنيد و هر خبري که در فضايل ابو تراب نقل شده ، متناقض آن را درباره او نقل کنيد . ابن ابي الحديد مي ‏نويسد : بسياري از آنها، احاديثي در فضايل صحابه براي تقرب به بني أميه مي ‏ساختند . (16)  در مقابل حديث اخوت علي (ع) با پيامبر (ص)، حديث مجعولي ساختند که پيامبر فرمود : اگر خليلي براي خود انتخاب مي ‏کردم، همانا ابو بکر مي ‏بود، چنانچه در برابر حديث «سد الابواب» ، «حديث خوخه» را ساختند .  (17)
معاويه مقيد بود تا در پايان خطبه‏هاي خود بر امام علي (ع) لعنت بفرستد .  (18)  او حتي از اصحاب امام علي (ع) نيز مي‏خواست تا به زور منبر رفته و بر او لعنت کنند .  (19)  معاويه اگر کسي از عمالش سنت لعن را عمل نمي ‏کرد، او را عزل کرده  و شخص ديگري را به جاي او مي‏ گماشت . (20)  او  وحشتي ايجاد کرده بود تا مردم اسم فرزندانشان را علي نگذارند  (21) و  بر عکس ، به معاويه موسوم کنند . (22)  او گفته بود هر کس فضيلتي از علي (ع) نقل کند ، من ذمه خود را از او بر مي‏دارم . لذا تمام خطبا از امام علي (ع) بيزاري جسته، او را لعن مي ‏کردند . (23)
در مقابل گفته بود کارگزاران حکومت ، بايد از هر کس که فضيلتي براي عثمان نقل کند ، حمايت کنند. (24)  کسان زيادي نيز در شام و عراق يافت مي ‏شدند که بخاطر کشته شدن اقوام و نزديکانشان از امام علي (ع) بيزار بودند . اکنون که فرصتي پيش آمده بود ، کينه خود را در سب و لعن آشکار مي‏کردند. حريز بن عثمان ، هر صبحگاه و شامگاه هفتاد بار امام را لعن مي ‏کرد . علت را پرسيدند ، گفت : او سر آباء و اجداد مرا با گمان جدا کرده چگونه چنين نکنم ! (25)
بعدها خواهيم گفت که سختگيري هاي در حق اهل بيت (ع) نيز براي جلوگيري از زنده شدن ياد علي (ع) بود . ابن جوزي مي ‏نويسد : يکي از دلايل مسموم کردن حسن بن علي (ع)، رفتن او به شام بود  (26)  که طبعا براي او بسيار گران تمام مي  ‏شده است . اين سختگيري ها براي از بين بردن چهره امام سبب شد تا کسي جرأت نکند فضايل آن حضرت را نقل کند. او زاعي ، محدث مشهور ، جز يک حديث که خبر نزول آيه تطهير در مورد اهل بيت ( عليهم السلام) بود، چيزي از فضايل اهل بيت نقل نکرد . (27) همچنان که زهري نيز جز يک فضيلت ، چيزي روايت نکرده است . (28) طبيعي بود که لعن هاي مکرر و همگاني، در دل مردم ، بويژه مناطق حجاز و شام، اثر بگذارد و به تدريج چهره امير المؤمنين علي (ع) را در ذهنيت جامعه دگرگون کند. معاويه همين هدف را داشت.چون رهبري اسلام راستين بر عهده امام علي (ع) بود و اگر او از بين مي ‏رفت ، رنگ دين نيز در جامعه محو مي‏شد . معاويه براي تأکيد بيشتر ، با شرط بيزاري از علي (ع) از مردم بيعت مي ‏گرفت ، (29) همان گونه که براي اولين بار آنها را وادار کرد تا براي بيعت قسم بخورند . (30)
اقدام ديگر معاويه در برابر شيعيان ايجاد «فشار و سختگيري بر شيعيان» بود . کينه معاويه به امام و شيعيان، از برخوردهاي خشونت بار او آشکار است . به شهادت رساندن امام مجتبي (ع)، با توطئه‏ اي که معاويه مقدمات و مؤخراتش را تهيه کرده بود ، در راستاي همين سياست بود، چيزي که منابع تاريخي آن را نقل کردند و روي معاويه را تا ابد در نزد مسلمين سياه مي ‏گرداند، چنانکه مخالفت برخي از امهات مؤمنين در دفن امام در نزد پيامبر (ص)  (31) بود که مظلوميت امام و شيعه را بيش از همه نشان داد.معاويه احساس مي ‏کرد که نمي ‏تواند شيعيان عراق را همچون شاميان احمق فريب دهد . از اين رو راه قتل و شکنجه را برگزيد . افزون بر اين، مردم عراق، از شيعه و غير شيعه، اشخاص حساسي بودند که با کمترين رنجش، شعار هاي تندي عليه بني اميه مي ‏دادند، هر چند در زير سايه شمشير زياد يا حجاج تسليم بودند . اصطلاحي که براي شيعه در زمان بني اميه شايع کرده بودند، «ترابيه» بود. (32) اين کلمه به مناسبت ابو تراب، يکي از لقبهاي علي (ع)، بود که بني أميه براي تحقير از آن استفاده مي ‏کردند. هر چند بعدها بعضي از غلات از آن براي اثبات الوهيت امام علي (ع) بهره گرفتن د!
کشتار شيعيان از همان زمان امام علي (ع) آغاز شد . هنگامي که نيروهاي امام پراکنده شدند و جز عراق در جاي ديگر چندان امنيت نداشت، معاويه چند نفر را با سپاهياني روانه مناطق مختلف کرد.از جمله آنها، بسر بن ارطاة، سفيان بن عوف غامدي و ضحاک بن قيس بودند. معاويه به آنها گفته بود تا در شهرها بگردند: «فيقتلوا کل من وجده من شيعة علي» ، هر کسي از شيعيان علي را يافتند بکشند. بسر به مدينه رفت و در آنجا تعدادي از اصحاب و دوستداران علي را به شهادت رساند و خانه‏ هاي آنها را ويران کرد . سپس به مکه و از آنجا به سراة رفت و هر کس از اصحاب علي (ع) را يافت به شهادت رساند . آنگاه به نجران رفت در آنجا نيز عبد الله  بن عبد المدان و فرزندش را شهيد کرد . پيش از جنايات او گزارشي به دست  داديم.
يکي از مناطقي که سر راه بسر مورد غارت قرار گرفت ، منطقه‏اي بود که گروهي از قبيله  همدان ، که از شيعيان علي بودند ، در آنجا سکونت داشتند بسر با حرکتي غافلگيرانه به آنها حمله کرد . بسياري از مردان را کشت و تعدادي از زنان  و  فرزندان آنها را به اسارت برد . اين اولين بار بود که زنان و  کودکان مسلمين به اسارت برده مي ‏شدند. (33) بعدها همين اقدام با اسراي کربلا انجام شد . مسعودي در مورد بسر مي‏ نويسد که او افرادي از خزاعه و همدان و گروهي را که معروف به «الابناء» (از نژاد ايرانيان مقيم يمن) در يمن بودند کشت. «و لم يبلغه عن أحد انه يمالي عليا او يهواه إلا قتله» . (34) يعني از هرکسي که تمايلي نسبت به علي مي‏ شنيد او را به قتل مي‏ رساند . عوف بن سفيان به انبار رفت و ابن حسان البکري و مردان شيعه و زنان را به شهادت رساند . (35)
هنگامي‏که حسن بن علي (ع) مجبور به مصالحه با معاويه گرديد ، يکي از خطراتي که امام احساس مي‏ کرد ، امنيت شيعيان علي (ع) بود . لذا در قرارداد تصريح شد که بايد تأمين به اصحاب علي (ع) داده‏ شود . معاويه نيز آن را پذيرفت ، اما همان‏ گونه که گذشت ، معاويه همان ‏روز اعلام کرد که ، آن تعهدات را زيرپا نهاده است .
کوفه مرکز گرايش هاي سياسي و اعتقادي شيعي بود ، معاويه مي ‏بايست کسي را بگمارد که از عهده اين مردم بر آيد . پس از کشاکشي بين عبد الله بن عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه، مغيره که در حيله ‏گري دست کمي از معاويه نداشت، به سمت والي کوفه منصوب گرديد . تلاش مغيره آن بود که تا آنجا که مي‏تواند برخورد سياسي آرامي با مخالفين داشته ‏باشد . در آن زمان، عراق پايگاه دو گروه از مخالفين امويان بود : يکي خوارج و ديگري شيعيان . چندين بار خوارج شورش کردند و به سرعت سرکوب شدند .
اما شيعيان براساس پيماني که بين حسن بن علي و معاويه به امضا رسيده بود ، خود را مجاز به خروج نمي ‏ديدند . مغيره سعي مي‏ کرد جز عليه کسي که بر او خروج کرده باشد، دست به اقدام نزند . به همين دليل ، حتي خوارج کوفه، مناسبات آشکاري با يکديگر داشتند . (36)
در ميان قبايل عراق، گروه هايي از قبيله ربيعه، همدان، (37) بني عبد القيس، خزاعه (که گروه اخير، شمار اندکي را در عراق تشکيل مي ‏دادند) داراي گرايشهاي شيعي بودند . صعصعة بن صوحان در سخناني که براي قبيله بني عبد القيس در همين دوره ايراد کرد، به آنها گفت : هنگامي که ارتداد شايع گرديد ، شما در کنار دين باقي مانديد و چون عده‏اي به دنبال عايشه و طلحه و زبير رفتند و برخي به دنبال عبد الله بن وهب راسبي ، شما گفتيد : «إنالا نريد إلا أهل البيت الذي ابتدأنا الله من قبلهم بالکرامة» . (38)  يعني ما جز اهل بيت را که خداوند در آغاز از ناحيه آنها به ما کرامت داد ، چيزي نمي‏ خواهيم . صعصعه در موارد ديگري نيز از فرصت بهره گرفت و عقايد خود را که بيشتر انتقاد از عثمان و ذکر فضايل و ياد امام علي (ع) بود ، انتشار مي ‏داد . هنگامي که خبر اين تحرکات به مغيرة رسيد ، او صعصعه را خواست و به او گفت ما بهتر از تو اين فضايل را مي‏ شناسيم، اما «هذا السلطان قد ظهر و أخذنا بإظهار عيبه للناس فندع کثيرا مما أمرنا به و نذکر الشي‏ء الذي لا نجد منه بدا نرفع به هؤلاء القوم عن أنفسنا تقية» (39) يعني اين سلطان بر سرکار آمده و ما هم بر علي عيب ‏گيري کرده و بسياري از آنچه را بدان امر شده بوديم بناچار ترک کرديم تا خود را از شر اين قوم (بني أميه) نجات بخشيم .! به هر روي ، مغيره ـ همان‏گونه که خود مي ‏گويد ـ همانند ساير مردم عمال مجبور بود که بر امام علي (ع) عيب بگيرد و عثمان را تبرئه کند.
لذا همواره در مسجد چنين مي ‏کرد : «يتعرض لعلي في مجلسه و خطبه و يدعوا لعثمان و يترحم له» . (40)
اما با مرگ مغيرة (احتمالا در سال 49 يا 50)، اوضاع کوفه دگرگون شد . در آن هنگام زياد بن ابيه  والي بصره بود، اما معاويه کوفه را نيز ضميمه قلمرو حاکميت او کرد . زياد بن ابيه در زمان امام علي (ع)  والي فارس بود و چون معاويه در صدد فريب اصحاب علي (ع) بر آمد ، از جمله سعي کرد تا زياد را بفريبد . ضعف او در نداشتن پدر مشخص بود که معاويه  مشکل را حل کرد و  او را زياد بن ابي سفيان ناميد . زياد ، علي ‏رغم هشدار امام علي (ع) به او ،  (41) چندان از اين کار ناراحت نبود  و سرانجام مدتي پس از ماجراي صلح نزد معاويه رفت .
معاويه، زياد و شدت و غلظت او را مي ‏شناخت . همچنين مي ‏دانست که زياد مدتها در عراق بوده و تمام ياران و شيعيان امام  علي (ع) را مي‏شناسد.از اين رو نخست او را به بصره فرستاد و پس از مرگ مغيره ، کوفه را نيز ضميمه آن کرد . احتمالا معاويه مي‏ دانست که شيعيان در کوفه آزادي نسبي  دارند و حتي در مواقعي علنا در مقابل مغيره در مسجد اعتراض مي ‏کنند . اين خطري جدي بود که معاويه  با اعزام زياد جبران  کرد .
زياد در نخستين اقدام خود ، دست کساني را که حاضر نشدند با او بيعت کنند (حدود هشتاد نفر) قطع کرد . (42) سختگيري زياد در بصره ـ که علاوه برداشتن شيعياني چند ، گروهي خوارج را نيز در خود داشت ـ شناخته شده بود . او در بصره نوعي حکومت نظامي برپا کرده بود . شبها بعد از نماز عشا ، به مدت خواندن سوره بقره و رفتن و رسيدن مردم به منازلشان ، مردم فرصت رفت و آمد را در شهر داشتند ، اما پس از آن پليس زياد هر کسي را در هر کجا، مي ‏يافت، مي‏ کشت. (43)  مورخين ، زياد را اولين کسي مي ‏دانند که روي مردم شمشير کشيد و با تهمت، به دستگيري مردم پرداخت و  با  اکتفا به شک و شبهه به عقوبت آنها همت گمارد . (44)  از جمله شيعياني که به دست زياد کشته شدند ، مسلم بن زيمر و عبد الله بن نجي بودند که هر دو حضرمي بودند . امام حسين (ع) در نامه‏ اي که در پي شهادت حجر براي معاويه  فرستاد ، از شهادت آنان نيز ياد کرد . (45)
مأموريت مهم زياد ، سرکوبي شيعيان در کوفه در سراسر عراق بود . ابن اعثم مي‏گويد : که او دائما در پي شيعيان بود و هر کجا آنها را مي ‏يافت به قتل مي ‏رساند ، به طور که شمار زيادي را کشت . او دست و پاي مردم را قطع  و چشمانشان را کور مي ‏کرد . البته خود معاويه نيز جماعتي از شيعيان را به قتل رساند .  (46)  در جاي ديگري نيز آمده که معاويه خود دستور به دار آويختن گروهي از شيعه را صادر کرده است .  (47)  زياد شيعيان را در مسجد جمع مي ‏کرد تا از علي اظهار بيزاري  کنند . (48)  او در بصره نيز در جستجوي شيعيان بوده و با يافتن آنها، آنان را به قتل مي ‏رساند. (49) امام حسن (ع) ، ضمن نامه ‏اي در اين باره به معاويه اعتراض کرد . (50) سمرة بن جندب نيز که جانشيني او را در بصره داشت ، با مردم همين گونه برخورد مي‏ کرد . گفته شده است که او ايتام بصره را زياد کرد و حدود هشت هزار نفر را به قتل رساند ، به طوري که حتي زياد به او اعتراض کرد .  (51)  هر چند معلوم نيست اين ارقام درست باشد، اما به هر حال نمونه ‏اي از جنايات آنهاست . زياد معمولا با دوستان علي (ع) برخوردي ناروا داشت ، (52)  چنانکه عبد الله بن عامر ، والي ديگر معاويه ، نيز چنين بود .  (53)  نعمان بن بشير نيز که زماني ولايت اين منطقه را به دست آورد از شدت کينه ‏اي که به مردم کوفه داشت ، حاضر نبود حتي به فرمان معاويه در مورد افزايش سهميه ايشان از بيت المال اقدام کند . (54)
معاويه ، با وجود ظاهر مسالمت جوي خود ، به زياد دستور داده بود تا هرکس را که بر دين علي است ، از بين ببرد . (55)  او همچنين به عمال خود نوشت : در ميان شما هر که از شيعيان علي (ع) و متهم به دوستي به او هست ، از بين ببريد ، حتي اگر دليل و بينه‏ اي براي اين کار، و لو با حدس و گمان ، از زير سنگ بيرون بکشيد . (56)  او همچنين نوشت : هر کس را که دليلي بر دوستي او نسبت به علي (ع) يافتيد ، نام او را از ديوان بيت المال حذف کرده ، سهم او را قطع کنيد . سپس نوشت : «من اتهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنکلوا به و اهدموا داره» . (57) ابن ابي الحديد نيز مي ‏نويسد : با توجه به شناختي که زياد نسبت به شيعيان داشت ، «قتلهم تحت کل حجر و مدر و أخافهم و قطع الأيدي و الأرجل و سمل العيون و صلبهم علي جذوع النخل و طردهم و شردهم» . (58)
اين برخورد دليل روشني داشت ، همان گونه که احنف بن قيس ، يکي از رؤساي مهم قبيله بني تميم ، براي معاويه گفته بود ، معاويه عراق را نه با زور، بلکه با تعهد و قرار داد تسخير  کرده بود  (59)  و هر زمان امکان داشت که مردم  بر او بشورند و به گفته خود معاويه ، «بلاء عظيمي» را به وجود آورند . (60) از اين رو  ضرورت داشت تا هر حرکتي در نطفه خفه شود . مردم عراق حکومت امويان را نمي ‏خواستند و به اکراه تن بدان داده بودند . اين نکته را حسن بن علي (ع) نيز به معاويه  فرموده بود . (61)  بر اين اساس ، همان طور که جاحظ  گفته است، اين که معاويه سال 41 هجري را «عام الجماعة» ناميده اشتباه بوده  و بايد «عام التفرقه» ناميده شود . (62)  اينها همه دليل بر عدم همکاري واقعي و حتي دشمني بالقوه کوفيان نسبت به معاويه بود و هر چند کوشش مي ‏شد تا با فشار امثال زياد و حيله‏ گريهاي مغيره، از رشد مخالفت ها جلوگيري شود ، شيعيان در باطن همچنان به عهد خويش پاي بند بودند . علي (ع) به آنها سفارش کرده بود که اگر وادار شدند او را سب کنند ، چنين کنند ، اما از او بيزاري نجويند . (63) به هر روي کوفه ، آتشي زير خاکستر بود که مي‏ بايست به زور از روشن شدن مجدد آن جلوگيري مي ‏شد.


سرکوبي حرکت شيعي حجر بن عدي
حجر الخير يا حجر بن عدي، از اصحاب رسول الله (ص) بود .  (64) او بعدها در شمار اصحاب علي (ع) و از شيعيان مخلص و ثابت قدم آن حضرت در آمد . حجر از قبيله کنده ، يکي از قبايل جنوب جزيره بود که در سال هفده هجري به عراق آمده بودند . قبيله کنده در حوادث عراق شرکت داشت ، همان گونه که در جريان صفين و  بعدها در قيام مختار شرکت داشتند . (65)  گروهي از آنان در کربلا عليه حسين بن علي (ع) بودند . فعاليت حجر در صفين بسيار گسترده بود و از اميران سپاه علي (ع) به حساب مي ‏آمد . او تا آخرين لحظات ، که بسياري امام را ترک کرده بودند ، (66)  در کنار او بود . (67) حجر از زاهد ترين اصحاب ‏پيامبر (ص) بود.حاکم نيشابوري او را راهب اصحاب پيامبر (ص) مي ‏نامد . (68) وي پس از شهادت علي (ع) از محرکين مردم براي بيعت با حسن بن علي (ع) بود.هنگامي که مسأله صلح پيش آمد ، حجر چندان راضي به نظر نمي ‏رسيد، اما امام براي او توضيح داد که براي  حفظ جان افرادي چون او دست به اين اقدام زده است . (69) هر چند بعدها معاويه به عهد خود وفا  نکرد و حجر و يارانش را به شهادت رساند . (70)
در طول حکومت مغيرة بن شعبه بر کوفه ، که تا آغاز دهه پنجاه به طول انجاميد ، علي رغم وجود آزادي نسبي، در مسجد، نسبت به امام علي (ع) بدگويي صورت مي‏ گرفت . افرادي از شيعيان امام علي (ع)، از جمله حجر بن عدي و عمرو بن حمق خزاعي ، (71) رهبري شيعيان را در دست داشتند . حجر از کساني بود که در مقابل بدگويي هاي مغيره به امام علي (ع) ، اعتراض مي ‏کرد . (72)  حتي  وقتي مغيره خواسته بود  تا به خاطر نياز مالي معاويه اشيا  و  اموالي را براي او بفرستد و  کارواني را براي چنين کاري تدارک ديده بود ، حجر سر راه کاروان را گرفت و گفت : تا حق هر ذي حقي را ندهد ، اجازه نخواهد داد تا اين اموال را براي معاويه بفرستد . (73)  مغيره به دستور معاويه به آنها گفته بود که بايد در نماز جماعت مسجد شرکت کنند . (74)  يک بار مغيره از او خواست تا بر منبر ، امام علي (ع) را لعن کند ، او بر منبر رفت و گفت : «مغيره مي‏ گويد من علي را لعن کنم، همه او را لعن کنيد !» (75)  در آن لحظه همه دانستند که مقصودش مغيره است . با اين حال مغيره گفته بود که ، نمي ‏خواهد اولين کسي باشد که بهترين مردم کوفه را کشته و سبب عزت معاويه در دنيا و ذلت خود در آخرت باشد . (76) او اين جمله را در مقابل اعتراض کساني مي ‏گفت که از او مي ‏خواستند حجر را دستگير و اذيت کند . با مرگ مغيره و ولايت زياد بر کوفه ، اوضاع تغيير محسوسي کرد ، زياد از همان شب نخست حکومت خود ، سختگيري را آغاز کرد . خطبه غراي او در تهديد مردم کوفه ، در مصادر تاريخي به عنوان نمونه‏ اي از خطبه‏ هاي اعراب آن روزگار ثبت شده است . او حجر بن عدي را به خوبي مي ‏شناخت ، لذا در همان آغاز امر بدو گفت : من و تو در موقعيتي بوديم که مي‏ داني ـ در مورد دوستي علي (ع) ـ اما، امروز وضع دگرگون شده است . زبان خود را نگه دار و در منزل خويش بمان . اين تخت من مي ‏تواند نشيمن تو نيز باشد، خواسته ‏هاي تو را برآورده خواهم کرد . اما تو نيز ملاحظه من را بکن، من مي‏ دانم که تو عجول هستي . حجر به ظاهر صحبت زياد را پذيرفت و رفت . (77)
پس از چندي باز وضع دگرگون شد. گفته ‏اند حجر يک بار سخنان زياد را، که در خطبه به طول انجاميده و وقت نماز دير شده بود ، قطع کرد و فرياد «الصلاة» سر داد. (78)  همچنين گفته شده، بعد از رفتن زياد به بصره، او با شيعيان تشکيل جلساتي مي ‏داده است  . لذا عمرو بن حريث، جانشين زياد ، ضمن نامه‏اي به زياد به او نوشت : که اگر کوفه را مي‏ خواهد به عجله به آن بر گردد. (79)
البته حجر تنها نبود، بلکه تعدادي از شيعيان همراه او بودند . گفته شده که وقتي حجر در مسجد عليه مغيره اعتراض کرد بيش از يک سوم مردم سخنان او را تأييد کردند . (80)  ابو الفرج نيز نوشته است : وقتي زياد در بصره بود، حجر و يارانش در مسجد ، يک سوم و يا نصف آن را اشغال کرده و به مذمت و بد گويي معاويه مي ‏پرداختند. (81) خود زياد نيز بزرگان کوفه را مذمت کرده بود که «أنتم معي و إخوانکم و أبناءکم و عشائرکم مع حجر» . (82)  اندکي بعد بسياري از آنها از گرد حجر متفرق شدند ، زيرا رؤساي قبايل، افراد قبيله خود را تهديد کردند و براي حجر ياران چنداني باقي نماند ، از اين رو وقتي زياد تعدادي را در پي حجر فرستاد،  او به يارانش گفت : شما نمي‏ توانيد در مقابل اينها مقاومت کنيد، پس راهي براي‏جنگ نيست . (83)  عاقبت حجر تسليم شد، اما به شرط آنکه او را نزد معاويه بفرستند تا او تصميم بگيرد . (84)
زياد که چنين تعهدي را پذيرفته بود ، از طريق ديگري سعي کرد وي را در معرض قتل قرار دهد . لذا چهار نفر را که براي رياست قبايل کوفه برگزيده بود ، وادار کرد تا شهادت نامه‏ اي بر ضد حجر تنظيم کنند . در اين شهادت نامه آمده بود که حجر دست به تشکيل محفل هايي زده و در آن به معاويه دشنام داده است . همچنين حجر معتقد است که خلافت جز در خاندان طالبي ها بر کس ديگري سزاوار نيست . آنها گفتند : در شهر شورش برپا کرده و حاکم شهر (عمرو بن حريث) را اخراج کرده است. وي بر علي درود فرستاده و از دشمنان او و کساني که با او جنگيده‏ اند اظهار بيزاري کرده است.
زياد اين شهادت را نپذيرفت و به ابو برده پسر ابو موسي اشعري ، دستور داد تا شهادتنامه تندتري تنظيم کند . او نيز نوشت : «إن حجر خلع الطاعة و فارق الجماعة و لعن الخليفة و دعا إلي الحرب و الفتنة و جمع إليه الجموع يدعوهم إلي نکث البيعة و خلع امير المؤمنين معاويه و کفر بالله کفرة صلعاء.» (85)  يعني او طاعت خليفه را رها کرده ، از جماعت جدا گرديده ، خليفه را لعنت کرده و به جنگ و فتنه دعوت مي ‏کند . مردم را گرد خودش جمع کرده و آنها را به شکستن عهدشان فرا مي ‏خواند . امير المؤمنين معاويه را از خلافت خلع کرده و به خدا کافر شده است.
در اينجا شهادت به کفر حجر اضافه شده بود . اين شهادت را ابو برده ، که از محدثين بزرگ روايي اهل سنت است، داده است . (86) زياد به ديگران نيز گفت تا آن را امضا کنند . برخي از امضا کنندگان عبارت بودند از : اسحق و موسي پسران طلحه، منذر فرزند زبير، عمر فرزند سعد بن ابي وقاص، عمارة فرزند عقبة بن ابي معيط . (87)
مورخين نوشته‏ اند که حجر به هنگام دستگيري فرياد مي ‏زد : من هنوز بر بيعت خودهستم . چنين مطلبي درست بود ، زيرا او نمي‏ خواست شورشي بر ضد معاويه به راه اندازد ، بلکه فقط خواستار آن بود که به علي (ع) بدگويي نشود . اين مطلب چيزي بود که در تعهدات معاويه در صلح مطرح شده و معاويه آن را پذيرفته بود . اما نکته بسيار جالب اين است که در شهادتنامه گفته شده بود که حجر اعتقاد دارد که خلافت تنها سزاوار خاندان طالبي هاست . اين سخن نشانگر اعتقاد شيعي خالص حجر است، «شيعي خالص» يعني کساني که «شيعه اعتقادي» بوده ‏اند ، باور چنين شيعياني آن بود که امامت تنها حق خاندان اهل بيت است . در شعري نيز که از حجر نقل شده است، همين مطلب وجود دارد:
فإنه کان له وليا*ثم ارتضاه بعده وصيا (88)  علي، ولي پيامبر بود، و او به وصايت علي پس از خودش رضايت داد.
حجر، علي را ولي و وصي پيامبر (ص) مي ‏دانست . افراد ديگري نيز در همان زمان در عراق چنين اعتقادي داشتند . ابو الاسود دوئلي نيز وقتي در مورد دوستي شديدش به اهل بيت مورد تمسخر قرار گرفت، در شعري چنين گفت :
أحب محمدا حبا شديدا*و عباس و حمزة و الوصيا (89)  محمد را بسيار دوست دارم ، همچنين عباس و حمزه و وصي (علي) را .
او علي (ع) را وصي پيامبر (ص) مطرح کرد که بيانگر جانشيني براي آن حضرت است . مشابه همين ، جمله مالک است که در مورد علي (ع) گفت : «هذا وصي الأوصياء و وارث علم الأنبياء» (90)  او وصي اوصيا و وارث علم انبيا است . اين تعبيري است که شيعيان امام باقر نيز ، همچون جابر بن يزيد جعفي ، درباره آن حضرت به کار مي ‏بردند . (91) پيش از اين در بحث تشيع در دوره امام علي (ع) نمونه‏ هاي بيشتري از اين موارد را آورديم .
سرانجام حجر همراه با شماري از يارانش که چهارده نفر مي ‏شدند ، به سوي شام گسيل شدند . اين افراد رؤساي اصحاب حجر ناميده شدند . (92) در شام براي تعدادي از اين افراد شفاعت هايي صورت گرفت و معاويه آنها را بخشود . حتي براي حجر نيز شفاعتي‏ صورت گرفت اما معاويه آن را نپذيرفت . گفته شده است که معاويه در آغاز دو دل بود، به همين دليل ، پيش از آن به زياد نيز نوشته بود: عقيده او اين است که حجر کشته نشود، اما زياد بدو نوشت : اگر او را رها کند، عراق را به فساد خواهد کشاند. (93)  همچنين گفته بود که اگر کوفه را نمي‏خواهد، اجازه دهد حجر به عراق باز گردد. (94)
سرانجام معاويه تصميم به قتل او گرفت ، اما از آنجا که نمي ‏خواست رو در روي حجر قرار گيرد ، دستور داد تا آنها را در مرج عذراء، چندين فرسخ مانده به دمشق ، نگه دارند . (95) پس از آن شهادتنامه کوفيان را براي شاميان خواند و از آنها خواست تا نظر دهند ! روشن بود که وقتي نظر فرزندان صحابه ! چنين باشد، شام در اين باره چه خواهد گفت ! معاويه چند نفر را براي کشتن حجر و يارانش به مرج عذراء فرستاد . در آنجا اين افراد موظف بودند تا به حجر و ياران او پيشنهاد کنند : در صورتي که اظهار بيزاري از امام علي (ع) نمايند،  دستور کشتن آنها لغو خواهد شد ، اما حجر و يارانش اين مطلب را نپذيرفتند  . احتمالا بدان جهت که امام علي (ع) به آنها گفته بود که اگر بعد از او به آنها دستور سب او را دادند ، بپذيرند ، اما اظهار بيزاري نکنند . (96)  پس از آن حجر و يارانش، قبرهاي خود را کنده و شب را تا صبح به عبادت گذراندند . از ميان اين تعداد هشت نفر در آن موقع آزاد شدند و شش نفر آماده شهادت شدند . صبح روز بعد باز از آنها خواستند تا نظرشان را در مورد عثمان بگويند . آنها گفتند : «أول من جار في الحکم» ، عثمان نخستين کسي است که در حکومت ستم را پيشه کرد . از آنها پرسيدند که ، آيا اظهار بيزاري مي‏ کنند، گفتند : «لا، بل نتولاه و نتبرأ ممن تبرأ منه» ، نه، بلکه او را دوست مي ‏داريم و از هر کسي که از او بيزاري جويد ، بيزار هستيم . پس از آن آماده شهادت شدند . حجر که از زهاد معروف عراق بود دو رکعت نماز طولاني خواند و گفت : «و الله ما صليت قط أقصر منها، و لو لا أن تروا أن ما بي جزع من الموت أحببت أن استکثر منها» ، يعني من نمازي کوتاهتر از اين اقامه نکرده‏ام ، اگر نبود که شما مرا متهم به ترسي از مرگ مي‏ کرديد ، دوست داشتم تا زيادتر نماز بگذارم . پس از آن شش نفر به شهادت رسيدند . کريم بن عفيف خثعمي و عبد الرحمان بن حسان العنزي نزد معاويه برده شدند . کريم مورد شفاعت قرار گرفت . نوبت به عبد الرحمان رسيد . معاويه از او درباره امام علي (ع) پرسيد، او گفت: بهتر است چيزي  نپرسد ، اما معاويه اصرار کرد و او گفت : أشهد أنه من الذاکرين بالله کثيرا و من الآمرين بالحق و القائمين بالقسط و العافين عن الناس ، گواهي مي ‏دهم که او از کساني بود که خدا را فراوان ياد مي ‏کرد، از امر کنندگان به حق، اقامه کنندگان به قسط و با گذشت بود . معاويه درباره عثمان پرسيد ، او پاسخ داد : هو أول من فتح باب الظلم و ارتجع ابواب الحق . معاويه او را به عراق نزد زياد فرستاد و گفت تا او را به بدترين وضع به قتل برساند ، زياد نيز دستور داد او را زنده به گور کردند . (97)
بازتاب شهادت حجر
شهادت حجر ضربه سختي بر حيثيت معاويه و ساير امويان بود . او از زهاد و عباد اصحاب پيامبر بوده و کمتر کسي بود که او را به خصايص نيک نشناسد . علاوه بر اين ، حجر از رؤساي قبيله کنده بود  و از اين جهت معروفيت تمام داشت . از اين رو طبيعي بود که عليه بني ‏أميه و شخص معاويه، اعتراضاتي صورت گيرد . هر چند فشارهاي زياد جلو شورش هاي احتمالي را در عراق گرفت ، اما احساس تشيع را در ميان مردم اين شهر از يک طرف و کينه آنها را به معاويه از طرف ديگر، افزايش داد . بعدها بسياري، همانند فرزندان حجر، يعني عبد الله و عبد الرحمان ، در قيام مختار شرکت جستند . (98)  کساني از عمال خود زياد، همچون ربيع بن زياد حارثي ، که از طرف او حاکم خراسان بود ، از شنيدن خبر شهادت حجر بشدت ناراحت شدند . گفته‏اند که ربيع دعا کرد که زودتر بميرد و اتفاقا همان روز نيز از جايي افتاد و مرد .  (99)  عايشه نيز از معترضين بود . او عبد الرحمان بن حارث را به سوي معاويه فرستاد تا از قتل حجر صرف نظر کند ، اما وقتي رسيد که حجر به شهادت رسيده  بود . (100) بعدها عايشه معاويه را به سبب قتل حجر سر زنش کرد  (101)  و گفت : «اگرنبود که هر چه نسبت بدان مخالفت کرديم ، بدترش دچارمان شد ، به قتل حجر اعتراض مي ‏کردم» . (102)  اين در حالي است که حجر در جنگ جمل به نفع امام علي (ع) و عليه عايشه موضع گرفته بود ، ولي زهد حجر سبب شده بود عايشه نيز در اين باره به معاويه اعتراض کند.
معاويه مثل هميشه دست به کار فريب شده و مي ‏گفت : من او را نکشتم ، بلکه کساني که عليه او شهادت دادند او را کشتند .  (103)  اين حرکت بعدها نيز نزد افرادي ، مانند حسن بصري ،  (104)  سبب بي ‏اعتقادي آنها به بني أميه و بي ‏اعتباري آنان نزد مردم شد . از معاويه نقل شده است که بعدها گفت : من هر کس را کشتم دانستم براي چه او را کشته ‏ام ، مگر حجر را . (105)
از ابي زرعه نقل شده است که ،  هرگاه نزد معاويه مي ‏رفتم او قتل حجر را به ياد مي ‏آورد .  (106) در وقت مردن نيز او گفته بود : «أي يوم من حجر و أصحاب حجر» . (107)  بويژه که حجر در آخرين لحظات گفته بود تا با همان پيراهنش او را دفن کنند ، زيرا او مي ‏خواهد در آخرت با همين وضع در مقابل معاويه قرار گيرد . (108)  مورخين در يک جمله گفته ‏اند : «أول ذل دخل الکوفة قتل الحجر و قتل الحسين و دعوة زياد» . (109) ن خستين ذلت براي کوفه، قتل حجر بن عدي ، قتل امام حسين (ع)  و ادعاي فرزندي زياد براي ابو سفيان بود.
بعد از اين جريان ، رابطه امام حسين (ع) با شيعيانش رو به فزوني گذاشت . معاويه که از اين حرکت او به وحشت افتاده بود ، ضمن نامه‏اي به امام هشدار داد که مواظب باشد در ميان امت ايجاد تفرقه ، فتنه و فساد نکند . امام پاسخ محکمي به او نوشتند و ضمن آن با اعتراض به، شهادت رساندن شيعيان امام علي (ع) و مهمترين آنها حجر بن عدي ، از اين که در برابر معاويه دست به سلاح نمي ‏برند، متأسف شدند . ما اين نامه را پس از اين در مواضع امام حسين (ع) در برابر معاويه خواهيم آورد.
يکي ديگر از ياران حجر که در همان ايام به شهادت رسيد ، عمرو بن حمق خزاعي بود . او نيز از اصحاب پيامبر (ص) و علي و بعد از او محور شيعيان کوفه بود . (110)  پس از آنکه زياد تعدادي را براي يافتن حجر و يارانش فرستاد ، عمرو بن حمق با رفاعة بن شداد به سوي مدائن و بعد از آن به موصل گريختند . اما حاکم منطقه براي دستگيري آنها ، که به منطقه ناآشنا بودند ، مأموريني فرستاد . رفاعه گريخت و عمرو را نزد حاکم موصل عبد الرحمان بن عبد الله بن عثمان ثقفي بردند . او عمرو را شناخت و با نوشتن نامه ‏اي به معاويه از او کسب تکليف کرد . معاويه به او نوشت که عمرو خود گفته است که نه ضربه به عثمان زده است، تو نيز همان تعداد بر او بزن . اما عمرو که مريض بود، با همان ضربه اول به شهادت رسيد . پس از آن سر او را جدا کرده و شام فرستادند . اين اولين سري بود که از شهري به شهري منتقل مي‏شد .  (111)  پس از آن، با سر حسين (ع) و اصحابش را نيز چنين کردند . اينکه نوشته‏ اند او را مرده در غاري يافتند و سر او را جدا کردند  (112)  گويا براي پاک کردن جنايت صحابه کشي از دامن معاويه باشد . محمد بن حبيب آورده که سر او را در بازار گرداندند . (113)


2 ـ خوارج :
همانوري که بيان گرديد پس از شهادت امام ، کوفه در برگيرنده طبقات مختلف فکري بود : اکثريتي که بي ‏تفاوت بودند، کساني که معاويه را برگزيدند ، و کساني که خارجي و يا شيعه امام علي (ع) بودند . بسياري از مردم نزديکان خويش را در نهروان از دست داده بودند و طبعا نمي ‏توانستند نسبت به اولاد علي (ع) وفادار باشند . اما بخاطر دشمني با معاويه حاضر شدند در سپاهي که امام حسن (ع) براي جنگ با معاويه تدارک ديد ، حضور يابند . اما پس از بروز بي‏تفاوتي و حتي گرايش هايي که از طرف اشراف کوفه نسبت به معاويه ديدند ، بويژه زماني که مسأله صلح مطرح گرديد ، خوارج قصد کشتن امام را کردند که البته کارشان نا موفق ماند.
در آن هنگام معاويه حاکميت يک پارچه خويش را بر سراسر کشور اسلامي، خصوصا «عراق» ، گسترده بود . خوارج نيز وظيفه اصلي خود را علاوه بر تبراي از علي (ع) ، اظهار بيزاري عملي از معاويه و عمال او مي ‏ديدند . آنها اغلب  (114)  به جهت عدم اعتقاد به تقيه حاضر مي ‏شدند تا در گروههاي بسيار کوچک چهل يا هفتاد نفري ، با سپاهي درگير شوند . همچنين به علت قوت اعتقادي ـ و لو انحرافي ـ که داشتند ، کمتر در پي گريز از صحنه بر مي ‏آمدند . آنان بر اساس روحيات خاص خود، هيچ گونه مدارايي را نمي ‏پذيرفتند . (115)  اگر تاقبل از آن خوارج در جنگ با علي (ع) ترديد داشتند ، اما پس از آن براي مبارزه با معاويه ـ حتي خوارجي که در نهروان حاضر نشده بودند با علي نبرد کنند  (116) ـ ترديدي به خود راه ندادند . عروة بن صخر مي ‏گفت : من به سبب سابقه و قرابت با علي (ع) از جنگ با او خودداري کردم ، اما اکنون ـ در برابر معاويه ـ بطور حتم خروج خواهم کرد .  (117)  در مقابل انحراف بزرگي چون حاکميت بني ‏أميه و ظلم و آزاري که طبقات مختلف مردم از ناحيه اين حاکميت تحمل مي ‏کردند، وجود خوارج بديهي به نظر مي ‏رسيد . لذا استمرار حرکت آنها در تمام مدت اين حاکميت ، امري مسلم بود.زيرا به هر حال آنها يکي  از گروههايي بودند که بسياري از مظلومين فکر مي‏ کردند مي ‏توانند در کنار آنها در مقابل بني ‏أميه  بايستند.
در زماني که هنوز معاويه عراق را ترک نکرده بود ، خوارج شورش کردند . حدود پانصد نفر از آنها که به همراهي فروة بن نوفل به شهر زور رفته بودند، پس از صلح به کوفه باز گشتند . معاويه خود مردم کوفه را وا داشت تا با آنها بجنگند . (118)  پس از آن دسته‏ هاي کوچکي از خوارج ، چون معين الخارجي ، و ابي مريم از موالي بني الحارث بن کعب و سهم بن غالب عليه مغيره، حاکم کوفه ، شورش کردند و همگي از بين رفتند . (119)
سهل گيري مغيره نسبت به خوارج ، موجب گرد آمدن آنها از اطراف و اکناف در کوفه شد و آنها توانستند با يکديگر به بحث و مذاکره بپردازند .  (120)  مستورد بن علفه که با حدود چهار صد نفر خارجي به ري گريخته بود ، پس از شهادت علي (ع) به کوفه بازگشت  و به همراهي حيان بن ظبيان با يکديگر خوارج جلساتي گرفتند . حيان بن ظبيان يکي از رهبران خوارج ، در ري ، به آنان گفت : بياييد به سوي شهر خود برويم، به سراغ برادرانمان برويم ، آنان را به امر معروف و نهي از منکر و جهاد با احزاب فرا خوانيم ، هيچ عذري در «قعود» نداريم چرا که واليان ما ظالمند ، سنت هدايت متروک مانده و کساني که برادران ما راکشته‏ اند زنده‏اند ، بايد ثار خويش را از آنان بگيريم . (121)
زماني که خوارج در کوفه گرد آمدند، درباره انتخاب امير به گفتگو نشستند . سه تن در اين باره مد نظر بودند مستور بن علفه ، معاذ بن جوين، و حيان بن  ظبيان . گزارش مذاکرات آنان درباره انتخاب امير را ابو مخنف آورده ، گزارش مزبور حاوي برخي از ديدگاه هاي آنان درباره شرايط  «امير» است . مستورد گفت : هر کسي را دوست داريد به امارت برگزينيد براي من تفاوتي نمي‏ کند که چه کسي از شما والي من باشد . حيان گفت: من حاجتي بدان ندارم  و به تک تک برادران خود راضي هستم، هر کسي را بر گزيديد ، من نخستين کسي هستم که با او بيعت مي ‏کنم . معاذ بن جوين گفت : وقتي شما دو تن که سيد مسلمانان و صاحب نسب هستيد، با وجود صلاحيت و دينداري ، چنين بگوييد ، پس چه کسي مي‏ بايست سياست مسلمانان را عهده ‏دار شود ؟ در وقتي که همه در فضل مساوي باشند ، بهتر آن است که بصيرترين آنان در جنگ ، افقه آنان در دين و مسئوليت پذيرترين آنان ، به ولايت مسلمانان گماشته شود و شما دو تن سزاوار به اين امر هستيد ، پس يکي‏تان ولايت را بپذيريد . آن دو به خود او گفتند تا چنين کند . معاذ گفت : شما مسن‏تر از من هستيد . جماعت حاضر از خوارج گفتند : ما شما سه تن را مي ‏پذيريم خودتان يکي از خود را انتخاب کنيد . حيان بن ظبيان به مستورد گفت : من نيز سخن معاذ را مي ‏گويم، تو از من مسن ‏تر هستي، دستت را بده تا با تو بيعت کنم . و بدين ترتيب مستورد برگزيده شد ، سپس خوارج با او بيعت کردند. (122)  مغيره که احتمال شورش مي ‏داد، حيان بن ظبيان را دستگير کرد ، اما مستورد با نفرات خود دست به شورش زد . قبل از آن مغيره به رؤسا و بزرگان همه قبايل هشدار داده بود که آنها را از خود برانند و اجازه نفوذ آنها را در قبايل خود ندهند .
گزارش طبري با آنچه مبرد درباره اولين درگيري خوارج با معاويه آورده ، متفاوت است ، اما همه متفقند که خوارج با عده محدود خود در برابر سپاه شام جنگيدند و به سرعت شکست خوردند . (123)  مبرد و بلاذري اخبار فراواني از خوارج در عهد معاويه ‏آورده‏اند که نشانگر دامنه نفوذ آنان در قبايل متعدد است . (124)  در تمامي جنگ هاي کوچک و بزرگ، خوارج  فرمانده داشتند.
پس از آنکه خوارج سرکوب شدند ، علي (ع) به يارانش فرمود : «لا تقاتلوا الخوارج من بعدي» . (125)  اين دستور العملي بود که امام براي شيعيان داد تا آنها تضاد اصلي خود را با بني أميه احساس کنند و نيروهاي خويش را در مبارزه با خوارج، که آنها نيز خود دشمني با بني أميه داشتند، از بين نبرند، اما متأسفانه چنين دستور العملي از ناحيه شيعيان رعايت نگرديد .
«صعصعه بن صوحان» از رؤساي سخنور شيعه ، خطاب به قبيله خويش ، پس از اظهار اينکه آنها بر تشيع و رهبري اهل بيت پيامبر پايبندند ، کينه شيعيان را نسبت به خوارج ذکر کرد و گفت : لا قوم أعدي لله و لأهل بيت نبيکم و لجماعة المسلمين من هذه المارقة الخاطئة الذين فارقوا إمامنا و استحلوا دمائنا و شهدوا علينا بالکفر. (126)  هيچ گروهي به اندازه اين افراد با خدا ، اهل بيت پيامبر (ص) و جماعت مسلمين دشمني ندارند . مارقين خطا کاري که از امام ما جدا شده ، ريختن خون ما را حلال شمرده و ما را کافر دانستند .
اين سخن ابن صوحان حاکي از آن است که نفرت شيعيان از خوارج نتوانست آنها را قانع کند تا در مقابل شورش آنها بي ‏تفاوت باشند ، بلکه بر عکس ، حاضر شدند تا خود تنها عامل سرکوبي آنها شمرده شوند ، بويژه که بسياري از شيعيان آنها را عامل اصلي شکست حرکت شيعه مي ‏دانستند . عدي بن حاتم، از ديگر رهبران شيعه، همين اظهارات را در دشمني با خوارج اظهار کرد .  (127)  معقل بن  قيس که خود يکي از فرماندهان سپاه  امام علي (ع) بود ، رهبري جنگ با خوارج را بر عهده گرفت.
مغيره و مشاورين او هنگامي که چنين علاقه ‏اي را از ناحيه شيعيان در مبارزه با خوارج ديدند ، بسيار خوشحال شدند . چرا که «...و هم أشد إستحلالا لدماء هذه المارقة و أجرأ عليهم من غيرهم و قد قاتلوا قبل هذا بمرة»  (128) ،  آنان در ريختن خون خوارج شدت بيشتري داشته  و  بر آنها جرأت بيشتري دارند . آنها پيش از اين هم با اينان جنگيده ‏اند . نتيجه چنين امري ، حتي اگر به شکست شيعيان کشيده مي‏ شد، چندان براي حکومت بني أميه بي ‏نفع نبود . زيرا هر دو گروه که با بني أميه مخالفت داشتند ، يکديگر را تضعيف کرده بودند .
چنين خسارتي را نه تنها امير المؤمنين (ع) از قبل درک کرده و شيعيان را پرهيز داده بود ، (129)  بلکه امام حسن (ع) نيز با سيره عملي خويش آن را ناپسند دانسته بود . هنگامي که امام پس از صلح ، روانه مدينه شد ، خوارج شورش خود را آغاز کرده بودند . معاويه از امام خواست تا براي جنگ با خوارج آماده گردد ، امام فرمود : «لو آثرت أن أقاتل أحدا من أهل القبلة بدأت بقتالک» ، اگر تصميم جنگ با اهل قبله را داشتم اول از تو شروع مي‏کردم .
بدين شکل در جريان شورش مستورد بن علفه ، معقل بن قيس با سه  هزار نفر از «نقاوة الشيعة» به سوي آنها حرکت کرد . هنگامي که خوارج در نزديکي بصره حرکت مي ‏کردند، عبد الله بن عامر ، حاکم اموي بصره نيز روش مغيره را عمل کرد و سه هزار نفر از شيعه را به رهبري شريک بن اعور ، که خود از شيعيان بنام  بصره بود، به سوي آنها فرستاد . (130)
مستورد با شنيدن خبر حمله سپاه کوفه ، با مردم به  «مشاوره» برخاست . برخي جنگ  و گروهي «اعتزال و دعوت» را پيشنهاد کردند و حاصل تصميم ، دور شدن از سپاه  و پرهيز از رويارويي بود ، مگر آنکه به نحوي غير منتظره رويارو  مي‏ شدند که در آن صورت بايد جنگ مي ‏کردند. (131)  طبري به تفصيل جزئيات اين درگيري را آورده که در آن مستورد از يک سو و معقل بن قيس از سوي ديگر کشته شدند . در اين مقطع خوارج پراکنده گشتند ، گرچه به هيچ روي از بين نرفتند .
بايد دانست که خوارج اين دوره ، برخورد افراطي سختي با ساير مسلمانان داشتند . براي آنان تنها خلافت ابوبکر و عمر پذيرفته شده بود ، آنان، آن دو را در کنار کتاب و سنت قرار مي ‏دادند . در متن روايت از يکي از خوارج  که نامه‏ اي از مستورد براي حاکم مدائن ‏آورده، ياد شده که مستورد را «امير المؤمنين» ناميده است . (132)  اين بدان معنا بود که خوارج، وي را خليفه مي ‏دانسته ‏اند.
گفته شده اولين کسي که مسأله کفر اهل قبله را به جد مطرح کرد سهم بن غالب هجيمي بود که در سال 44 ه بر ضد عبد الله بن عامر در بصره شورش کرد . (133)  اين مسأله نقش مهمي در جدا کردن خوارج از کليت جامعه اسلامي داشته است . بصره از مناطقي است که در آن ايام تعداد زيادي از خوارج را در خود جاي داده بود . قريب ازدي و زحاف طايي در سال پنجاه به همراهي هفتاد نفر در اين شهر خروج کردند که پس از درگيري کشته شدند . ابن اثير مي ‏نويسد : زياد در مورد خوارج شدت و سرسختي فراواني از خود نشان مي ‏داد . به سمرة بن جندب، جانشين خود در بصره نيز گفته بود که بشدت با آنها برخورد کند . آنها با تعداد زيادي از خوارج درگير شده و آنها را از بين بردند . (134)  اين شدت عمل ها نشانگر کثرت آنها در آن زمان در شهر بصره بود.
بار ديگر در سال 58 ه گروهي از خوارج سر به شورش بر داشتند که بزودي در نزديکي کوفه از بين رفتند. ابن زياد نيز در برخورد با خوارج شديد بود و  گاه آنها را مجبور مي‏کرد تا دست به کشتن يکديگر بزنند . در همان سال پنجاه و  هشت گروه کثيري از آنها را زنداني کرده و پس از مدتي  آنان را قتل عام نمود . (135)
در اين دوره نيز همانند دوره‏هاي آينده ، شاهد پايداري شديد خوارج در برابر سپاه اموي هستيم ، به طوري که يک بار در  اواخر حاکميت معاويه، يک گروه چهل نفري ، سپاه دو هزار نفري ابن زياد را فراري دادند و تا مدتها اسباب خجالت فرمانده آن فراهم کردند . (136)


3 ـ گروهي که نه از شيعيان بودند و نه از خوارج :
عده ‏اي گفته‏ اند که عمر خليفه دوم از مخالفين معاويه بوده است ، البته همان طوري که قبلا اشاره شد، عمر در بعضي از موارد بگونه ‏اي سخن گفت که از او چنين مطلبي استنباط مي ‏شود اما کارهاي ديگر عمر اين مطلب را اثبات نمي ‏کند مثلا مشاطره اموال شامل معاويه نشد و يا عمر هيچ وقت معاويه را از پست خودش عزل نکرد و  معاويه هم  هميشه به اين  افتخار مي‏کرد و  موارد ديگر که در ابحاث گذشته بدان اشاره شد.


پي ‏نوشت‏ ها:
(1) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 4، ص 63 (2) انساب الاشراف، ج 1، ص 184 (3) نک: فجر الاسلام، ص 213 (4) و البيان و التبيين، ج 2، ص 303 (5) المصنف، عبد الرزاق، ج 10، ص 267 (6) البيان و التبيين، ج 2، ص 61 (7) تاريخ الخلفاء، ص 247 (8) مجمع الامثال، ج 1، ص 651 (9) الغارات، ج 1، ص 251 (10) در اين باره نک: البدء و التاريخ، ج 6، صص 28 ـ 27 (11) تاريخ الخلفاء، ص 243 (12) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 4، ص 57، النصائح الکافية، ص 72 (13) الايضاح، صص 211 ـ 210، شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 4، ص 63.اين احتمال وجود دارد که اين حديث به ابو هريره نسبت داده شده باشد نه آنکه خود او آن را نقل کرده باشد .  (14) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص 361 (چاپ چهار جلدي)  (15) همان، ج 4، ص 63 (16) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 11، ص 44 (17) همان، ج 11، ص 49 (18) همان، ج 4، صص 56 ـ 57 (19) العقد الفريد، ج 2، ص 298، اختيار معرفة الرجال، صص 69، 102 ـ 101، معرفة الصحابه، ج 2، ص 236 (20) نک: تراثنا، ش 10، صص 144 ـ 143 (21) شذرات الذهب، ج 1، ص 148 (22) در مورد معاوية بن عبد الله بن جعفر، نک: انساب الاشراف، الجزء الرابع، ص 70 (23) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 11، ص 44، بحار، ج 44، ص 125 (24) انساب الاشراف، ج 1، ص 184 (25) المجروحين، ج 1، ص 268 (26) تذکرة الخواص، ص 212 از ابن سعد  (27) اسد الغابة، ج 2، ص 20 (28) همان  (29) بهجة المجالس، ج 1، ص 99، البيان و التبيين، ج 2، ص 105 (30) همان، ج 1، ص 550 (31) العقد الفريد، ج 5، ص 115 (32) ترجمة الامام الحسن، ص 184 (33) همان، ج 5، ص 11 (34) مروج الذهب، ج 3، ص 22، طبري نيز نوشته است «بسر» هر کس را که احتمال شرکت او در قتل عثمان بود مي‏کشت، تاريخ الطبري، ج 4، ص 134 (35) الاغاني، ج 16، صص 266، 267 (36) تاريخ الطبري، ج 4، ص 132 (37) نک: مروج الذهب، ج 2، ص 379 (38) تاريخ الطبري، ج 4، ص 141 (39) همان، ج 4، ص 144 (40) تاريخ الطبري، ج 4، ص 188، تاريخ ابن خلدون، ج 3، صص 10، 11 (41) ربيع الابرار، ج 3، ص 559 (42) الکامل، ج 3، ص 462 (43) تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 8، الکامل، ج 3، ص 450 (44) الفتوح، ج 4، ص 174، تاريخ الطبري، ج 4، ص 167، ابن خلدون، ج 3، ص 18، الکامل، ج 3، ص 450 (45) نک: المحبر، ص 479، محمد بن حبيب نوشته است: زياد بن ابيه مسلم بن زيمر و عبد الله بن نجي را که هر دو حضرمي بودند، بر در خانه‏شان، به دار کشيد.آنها هر دو شيعه بودند و زياد اين کار را به دستور معاويه کرد.  (46) الفتوح، ج 4، ص 203، نک: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 11، ص 44 (47) المحبر، ص 479 (48) مختصر تاريخ دمشق، ج 9، ص 88 (49) همان، ص 88 (50) همان، ج 9، ص 86 (51) تاريخ الطبري، ج 4، ص 176، ابن خلدون، ج 3، ص 10، و نک: تاريخ الطبري، ج 4، ص 217، الکامل ج 3، ص 462 (52) الاغاني، ج 12، ص 312 (53) همان، صص 317 و 336 (54) همان، ج 16، صص 29، 30 (55) بهج الصباعة، ج 3، صص 179، 180، شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 4، ص 57، اصل اين جمله در نامه حسين بن علي (ع) آمده که در قسمتهاي بعد مفصل آنرا نقل مي‏کنيم.  (56) انساب الاشراف، ج 2، ص 154، بهج الصباغة، ج 3، ص 180 (57) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 11، ص 45، الغدير، ج 11، ص 29 (58) همان، ج 11، صص 44، 46 (59) الامامة و السياسة، ج 1، صص 156، 158، و نک: بحار، ج 44، ص 108 (60) بحار الانوار، ج 44، ص 104 (61) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 22، بحار، ج 44، ص 104 (62) رسالة جاحظ في بني أميه چاپ شده با النزاع و التخاصم مقريزي  (63) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 4، ص 106 (64) نک: الاصابه، ج 1، ص 314، المحبر، ص 292 (65) نک: معجم قبائل العرب، ج 4، ص 999، وقعة صفين، ص 104 (66) همان  (67) الغارات، ج 2، ص 481 (68) اعيان الشيعه، ج 20، صص 60، 67 (69) انساب الاشراف، ج 2، ص 45 (70) همان، ص 47 (71) تاريخ الطبري، ج 4، ص 175 (72) الاغاني، ج 17، صص 133، 134 (73) تهذيب تاريخ دمشق، ج 4، ص 84 (74) الکامل، ج  (75) اختيار معرفة الرجال، صص 69، 101، 102 (76) تاريخ الطبري، ج 4، ص 189 (77) طبقات الکبري، ج 6، ص 218، و نک: الاغاني، ج 17، صص 134، 135 (78) تاريخ الطبري، ج 4 ص 190 (79) طبقات الکبري، ج 6، ص 218 (80) تاريخ الطبري، ج 4، ص 189، ابن خلدون، ج 4، ص 11 (81) الاغاني، ج 17، ص 135 (82) تاريخ الطبري، ج 4، ص 191، الاغاني، ج 17، ص 36 (83) تاريخ الطبري، ج 4 (84) تاريخ الطبري، ج 4، ص 190، تاريخ ابن خلدون، ج 4، ص 14 (85) تاريخ الطبري، ج 4، ص 199، 200، الغارات، ج 2، ص 565، الکني و الالقاب، ج 1، ص 15، الاغاني، ج 17، ص 146، تاريخ ابن خلدون، ج 4، ص 12 و 13.صلعاء احتمالا اشاره به علي (ع) است که به اصلع معروف بوده است و شايد به معناي شدت باشد.  (86) در تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 95، درباره ابو برده آمده است که: «انه الفقيه احد الائمه الاثبات» (87) الاغاني، ج 17، ص 146، تاريخ ابن خلدون، ج 4، صص 12، 13 (88) وقعة صفين، ص 381 (89) الاغاني، ج 12، ص 321 (90) تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 151 (91) ارشاد، ص 280 (92) تاريخ الطبري، ج 4، ص 199 (93) همان، ص 204 (94) همان، ص 203، اغاني، ج 17، ص 149 (95) گفته‏اند که حجر خود در فتح شام، اين منطقه را فتح کرده بود، المحبر، ص 292: ان حجرا اول من وحد الله عز و جل بمرج عذراء حين افتتحت.  (96) ارشاد، ص 169، اختيار معرفة الرجال، ص 101 (97) تاريخ الطبري، ج 4، ص 205، 206، الاغاني، ج 17، صص 151، 152، 153 (98) الاصابه، ج 1، ص 315، اعيان الشيعة، ج 20، ص 61 [از مستدرک، و طبقات‏]  (99) فتوح البلدان، صص 401، 400 (100) طبقات الکبري، ج 6، ص 219، تاريخ الطبري، ج 4، ص 208، الاغاني، ج 17، ص 154 (101) الاصابه، ج 1، ص 315 (102) تاريخ الطبري، ج 4، ص 208، اغاني، ج 17، ص 154 (103) تاريخ الطبري، ج 4، ص 208 (104) همان.  (105) تهذيب تاريخ دمشق، ج 4، ص 84 (106) المستدرک، ج 3، ص 469 (107) اعيان الشيعة، ج 20، ص 58 (108) طبقات الکبري، ج 6، ص 220 (109) الاغاني، ج 17، ص 153 (110) تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 10 (111) الاغاني، ج 17، صص 143 ـ 144، تاريخ الطبري، ج 4، ص 197، الدرجات الرفيعه، ص 343، و نک: المحبر، ص 292 (112) الدرجات الرفيعه، ص 432 (113) المنمق، ص 490 (114) البته گروههايي از خوارج زماني به تقيه اعتقاد پيدا کردند.نک: الکامل في التاريخ، ج 3، صص 516، 518 (115) آنان حاضر به استفاده از «تقيه» نبودند نک: الکامل في اللغة و الادب ج 2 ص 201، انساب الاشراف ج 4 ص .181 (116) چون حجتي در جنگ با علي نداشتند.نک: اخبار الطوال، ص 210 (117) الکامل في الادب، ج 3، ص 276 (118) تاريخ الطبري، ج 4، ص 126 حوادث سال 41 (119) الکامل في التاريخ، ج 3، صص 412، 417 (120) همان، ج 3، ص 420، 409 (121) تاريخ الطبري، ج 5 صص 173 ـ 174 (122) تاريخ الطبري ج 5 ص .175 (123) نک: تاريخ الطبري ج 5 صص 165 ـ 166، الکامل في اللغة و الادب ج 2 صص 195 ـ .196 (124) الکامل في اللغة و الادب ج 2 صص 198 ـ 212، انساب الاشراف ج 4 صص 163 ـ .186 (125) نهج البلاغه، خطبه 61 (126) تاريخ الطبري، ج 4، ص 142، الکامل، ج 3، ص 427 (127) تاريخ الطبري، ج 4، ص 143، الکامل، ج 3، ص 429 (128) تاريخ الطبري، ج 4، ص 144 (129) از نظر فقهي نيز امام فرموده بود، «ان خرجوا علي امام عادل او جماعة فقاتلوهم و ان خرجوا علي امام جائر فلا تقاتلوهم» نک: وسائل الشيعة، ج 11، باب 26، حديث .3 (130) الکامل في التاريخ، ج 3، ص 431 (131) همان ج 5 ص 193 (132) همان ج 5 ص .191 (133) انساب الاشراف ج 4 ص .172 (134) همان، ص 463، تاريخ الطبري، ج 4، ص 177 (135) همان، ج 3، ص 515، 517 (136) همان، ج 3، ص 519 .


نوشته شده در   پنجشنبه 25 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ