يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1389     |     کد : 7043

مديريت نظامى

مديريت نظامى

امام على (ع ) و مديريت
مديريت نظامى
1- مديريّت عالى نظامى
يكى از ويژگى هاى مهم مديريّتى امام على عليه السلام كه دوست و دشمن به آن اعتراف دارند ((مديريّت نظامى )) است . (72)
امام در تمام نبردها با طرح و برنامه عالى نظامى ، بر دشمنان خود پيروز شد
و تنها دلاورى است كه در تاريخ بشريّت ، همواره پيروز و بى شكست مى باشد.
تمام خطوط دفاعى دشمنان را با نقشه هاى نظامى حساب شده اى در هم مى شكست و هر جا كه لشگريان اسلام ، و فرماندهان نظامى در حلّ مشكلات نظامى به بن بست مى رسيدند، حَلاّل مشكل ها على عليه السلام بود.
و در مشاوره هاى نظامى خلفاء حضور جدّى و تعيين كننده داشت .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در كودكى بر حريفان خود غلبه مى كرد كه فرمود:
أَنَا وَضَعْتُ فِى الصغَرِ بِكَلاَكِلِ الْعَرَبِ وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِى مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص ‍ بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ وَضَعَنِى فِى حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِى إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِى فِى فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِى جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِى عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لاَ خَطْلَةً فِي فِعْلٍ (73)
((من در خردسالى ، بزرگان عرب را بخاك افكندم ، و شجاعان دو قبيله معروف ((ربيعه )) و ((مُضر)) را درهم شكستم ، شما موقعيّت مرا نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خويشاوندى نزديك ، در مقام و منزلت ويژه مى دانيد، پيامبر مرا در اتاق خويش مى نشاند، در حالى كه كودك بودم مرا در آغوش خود مى گرفت ، و در استراحتگاه مخصوص خود مى خوابانيد، بدنش را به بدن من مى چسباند، و بوى پاكيزه خود را به من مى بوياند، و گاهى غذايى را لقمه لقمه در دهانم مى گذارد، هرگز دروغى در گفتار من ، و اشتباهى در كردارم نيافت .))
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از هيچ تهديد نظامى نهراسيد و قاطعانه هر تهديدى را پاسخ داد، كه نسبت به تهديد سران جنگ جَمَل (ناكثين ) فرمود:
وَ مِنَ الْعَجَبِ بَعْثُهُمْ إِلَيَّ أَنْ أَبْرُزَ لِلطعَانِ وَ أَنْ أَصْبِرَ لِلْجِلاَدِ هَبِلَتْهُمُ الْهَبُولُ لَقَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لاَ أُرْهَبُ بِالضَّرْبِ وَ إِني لَعَلَى يَقِينٍ مِنْ رَبي وَ غَيْرِ شُبْهَةٍ مِنْ دِينِي
((شگفتا! ازمن خواستند به ميدان نبرد آيم و برابر نيزه هاى آنان قرار گيرم و ضربت هاى شمشير آنها را تحمّل كنم ، گريه گنندگان بر آنها بگريند، تاكنون كسى مرا از جنگ نترسانده ، و از ضربت شمشير نهراسانده است ، من به پروردگار خويش يقين داشته و در دين خود شك و ترديدى ندارم .)) (74)
در يك سخنرانى ديگر فرمود:
قَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لاَ أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِى رَبى مِنَ النَّصْرِ
((تا بوده ام مرا از جنگ نترسانده ، و از ضربت شمشير نهراسانده اند، من به وعده پيروزى كه پروردگارم داده است استوارم .)) (75)
و نسبت به شايعات مخالفان كه طرح هاى نظامى امام على عليه السلام را زير سئوال بردند و افشاگرانه فرمود:
قَاتَلَكُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلاَْتُمْ قَلْبِى قَيْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِى غَيْظاً وَ جَرَّعْتُمُونِى نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلاَنِ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِى طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَكِنْ لاَ عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ لِلَّهِ أَبُوهُمْ وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنى لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى الستينَ وَ لَكِنْ لاَ رَأْيَ لِمَنْ لاَ يُطَاعُ
((خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پر خون ، و سينه ام از خشم شما مالامال است ، كاسه هاى غم و اندوه را، جُرعه جُرعه به من نوشانديد، و با نافرمانى و ذّلت پذيرى ، راءى و تدبير مرا تباه كرديد، تا آنجا كه قريش در حق من گفت :
((بى ترديد پسر ابيطالب مردى دلير است ولى دانش نظامى ندارد))
خدا پدرانشان را مزد دهد، آيا يكى از آنها تجربه هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد؟ يا در پيكار توانست از من پيشى گيرد؟ هنوز بيست ساله نشده ، كه در ميدان نبرد حاضر بودم ، هم اكنون كه از شصت سال گذشته ام .
امّا دريغ ، آن كس كه فرمانش را اجراء نكنند، راءيى نخواهد داشت .)) (76)
و آنگاه كه معاويه ، حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را به جنگ تهديد كرد، در پاسخ او نوشت :
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَيَّ وَ أَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ لِتَعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِى وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوى مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناً وَ لاَ اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّاً وَ إِنى لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِى تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً فَكَأَنى قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْجِمَالِ بِالاَْثْقَالِ وَ كَأَنى بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِى جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَوْ مُبَايِعَةٌ حَائِدَةٌ
(معاويه ! مرا به جنگ خوانده اى ، اگر راست مى گويى مردم را بگذار و به جنگ من بيا، و دو لشكر را از كشتار بازدار، تا بدانى پرده تاريك بر دل كدام يك از ما كشيده ، و ديده چه كس پوشيده است ؟ من ابوالحسن ، كشنده جدّ و دايى و برادر تو در روز نبرد بدر، (77) مى باشم كه سر آنان را شكافتم ، همان شمشير با من است ، و با همان قلب با دشمنانم ملاقات مى كنم ، نه بدعتى در دين گذاشته ، و نه پيامبر جديدى برگزيده ام ، من بر همان راه راست الهى قرار دارم كه شما با اختيار رهايش كرده ، و با اكراه پذيرفته بوديد.
خيال كردى به خونخواهى عثمان آمده اى ؟ در حالى كه مى دانى خون او به دست چه كسانى ريخته شده ، اگر راست مى گويى از آنها مطالبه كن ، همانا من تو را در جنگ مى نگرم كه چونان شتران زير بار سنگين مانده ، فرياد و ناله سر مى دهى ، و مى بينم كه لشكريانت با بى صبرى از ضربات پياپى شمشيرها، و بلاهاى سخت ، و بر خاك افتادن مداوم تن ها، مرا به كتاب خدا مى خوانند در حالى كه لشكريان تو، كافرند و در انكار، از بيعت كنندگانند و پيمان شكن .) (78)


2 - رهبرى و جانشينى
در آستانه حركت براى جنگ تبوك ، به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گزارش دادند كه :
احزاب سياسى و گروههاى منافق ، قصد دارند در غيبت تو در شهر مدينه ، دست به توطئه هائى بزنند و از فرصت به دست آمده سوء استفاده كنند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى جانشينى خود در مدينه ، و هم براى ريشه كَن شدن توطئه ها، امام على عليه السلام را انتخاب كرد تا در مدينه بماند.
و هرگونه توطئه اى را سركوب كند.
با توجّه به لياقت ها و مديريّت عالى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به آن حضرت فرمود:
اءنْتَ مِنى بمنزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى ، الاّ اَنَّهُ لا نَبىَّ بَعْدى
(تو از براى من به منزله هارون براى موسى هستى ، جز اينكه پس از من پيغمبرى نيست ).
آنچه از اين حديث به اثبات مى رسد تنها رهبرى و جانشينى در روزهاى غيبت پيامبر از مدينه نيست بلكه ماجراى مانور نظامى به سوى تبوك باعث شد تا امامت و ولايت امام على عليه السلام را به جهانيان ابلاغ فرمايد. (79)
اين سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را براى على عليه السلام (انتَ مِنّى بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ موسى ) جماعتى از صحابه روايت كرده اند و در نزد ما از ثابت ترين و صحيح ترين احاديث است ؛
الف - و سَعْد بن ابى وقّاص نيز روايت كرده است .
ب - ابن ابى خَيْثَمَة (80) و جابربن عبداللّه و اسماء دختر عميس (81) و ابن عبّاس و ابوسعيد خِدرى و اُمُّ سَلَمة هم روايت كرده اند.
ج - تِرمذى گفته است :
ما را حديث كرد قاسم بن دينار كوفى از ابونُعيم و او از عبدالسّلام بن حرب و او از يحيى بن سعد بن مُسيِّب و او از سعد بن ابى وقّاص كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به امام على عليه السلام فرمود:
اَنْتَ مِنى بمنزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى
و گفت : اين حديث ، حديثى است حَسَن و صحيح .
و گفت :
ما را حديث كرد محمود بن غَيلان از ابواحمد زُبيرى و او از شريك و شريك از عبداللّه بن محمّد بن عقيل و او از جابربن عبداللّه كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به امام على عليه السلام فرمود:
انْتَ مِنى بمنزلَةِ هارونَ مِنْ موسى ، الاّ اَنَّهُ لا نَبىَّ بَعْدى .
د - يحيى بن معين (82) حديث كرد كه به ما گفت : مروان بن معاويه فزارى و او از موساى جُهنى و او از فاطمه سلام الله عليها كه فاطمه سلام الله عليها فرمود:
از اسماء دختر عُميس شنيدم كه مى گفت : از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه به على عليه السلام فرمود:
((انتَ مِنى بمنزِلَةِ هارُونَ مِنْ موسى اءلاّ اَنَّهُ لا نَبىَّ بَعْدى )).
براى اطّلاع بيشتر از مديريّت نظامى امام عليه السلام به كتاب امام على عليه السلام و امور نظامى و دفاعى جلد چهارم اين مجموعه مراجعه شود.


منابع
72- براى اطّلاع بيشتر به جلد چهارم اين مجموعه ، امام على عليه السلام و امور نظامى مراجعه فرمائيد.
73- خطبه 192/115 نهج البلاغه ، معجم المفهرس مؤ لّف .
74- خطبه 22 نهج البلاغه ، معجم المفهرس مؤ لّف .
75- خطبه 174 نهج البلاغه ، معجم المفهرس مؤ لّف .
76- خطبه 27 نهج البلاغه ، معجم المفهرس مؤ لّف .
77- جدّ معاويه ، عُتْبَةِ بن ربيعه ، ودايى او، وليد بن عَتَبه ، و برادر او، حنظلة بن ابى سفيان ، در آغاز نبرد در بدر به ميدان آمدند، على عليه السلام در برابر دايى معاويه ، (وليد) قرار گرفت و كار او را ساخت سپس به كمك (عبيده ) رفت كه با عُتبه جدّ معاويه سخت درگير بود او را نيز از پاى درآورد و در ادامه نبرد برادر معاويه را كشت .
78- نامه 10 نهج البلاغه ، معجم المفهرس مؤ لّف .
79- منظور از جانشينى على عليه السلام تنها براى اهل و عيال پيغمبر عليه السلام نبود، بلكه چنانچه از خودِ حديث بر مى آيد، مراد امامت و ولايت على عليه السلام پس از پيغمبر عليه السلام است .
80- نام او احمد بن زهير بن حرب نسايى بغدادى و كنيه اش ابوبكر است . او مورّخ و از حافظان حديث و از راويان ادب مى باشد. محلّ تولّد و وفاتش در بغداد بوده است .(185 - 279) (الاعلام -1- 23)
81- اسماء دختر عميس همسر ابوبكر است ، مادر او هند دختر عوف مى باشد. نخست جعفر بن ابى طالب بود و با او به سرزمين حبشه مهاجرت كرد. شوهرش جعفر ابن ابى طالب در روز موته كشته شد، سپس ابوبكر او را به ازدواج خود در آورد و چون ابوبكر در گذشت على عليه السلام با او ازدواج نمود. او براى جعفر، عبداللّه و محمّد و براى على يحيى را بدنيا آورد. برخى از صحابه مانند خليفه دوم و ابوموسى اشعرى و ابن عبّاس از او حديث روايت كرده اند. وى خواهر ميمونه همسر پيغمبر است . وى پيش از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مكّه به خانه ارقم وارد شود اسلام آورد و با رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم بيعت نمود. او حدود سال 40 هجرى در گذشت . (تهذيب الاسماء -1-230)
82- يحيى بن معين بن عون بن زياد مكنّى به ابوزكريّا از موالى بنى مره غطفان است . اصلش از انبار است . از ائمّه حديث در زمان خويش بود. او پيشوايى ربّانى و عالم و حافظ بود و از محدّثان ثقه و استوار بود. ابن حنبل درباره او مى گويد: هر حديثى را كه يحيى نشناسد، حديث نيست . در مدينه وفات يافت و بر همان سريرى كه پيغمبر را غسل دادند غسل داده شد و در بقيع مدفون گرديد. شعرا او را به سال 233 هجرى مرثيه گفته اند. به هنگام وفات هفتاد و هفت ساله بود.(تهذيب الاسماء ج 1، ص 159)


نوشته شده در   سه شنبه 23 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ