دوشنبه 5 اسفند 1398 | Monday, 24 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 20 آذر 1389     |     کد : 6893

آغاز شورش

آغاز شورش

آغاز شورش
علامه امينى به نقل از بلاذرى مى نويسد :
در سال 34هجرى ،گروهى از مردمى كه مخالف روش سياسى و دينى عثمان بودند ،از سه شهر بزرگ كوفه ،بصره در مسجدالحرام پيرامون كارهاى عثمان به گفتگو پرداختند و تصميم گرفتند پس از بازگشت به مناطق خود ،مردم را از كردار ناشايست خليفه آگاه و جمع بيشترى را با خود همراه سازند و آن گاه سال بعد در مدينه با هم ملاقات كنند و درباره خلافت تصميم جدى بگيرند.اگر خليفه از كارهاى نارواى گذشته اظهار پشيمانى كند و امور را سامان بخشد رهايش سازند و در غير اين صورت او را بر كنار كنند.(876)
در سال بعد ، ششصد نفر از مصر به فرماندهى عبدالرحمن بن عديس ‍ ،دويست نفر از بصره به فرماندهى حكيم بن جبله عبدى و دويست نفر از كوفه به فرماندهى مالك اشتر روانه مدينه شدند.در ميان راه نيز گروهى ديگر به آنها پيوستند. (877)
در مدينه جمعيت ايشان دو چندان شد و هواداران عايشه ، طلحه و زبير نيز با آنان همراه شدند.(878)
اين ناراضيان ، انگيزه و اهداف متفاوتى داشتند. عده اى مانند طلحه ناراضيان سياسى بودند و جمعى مانند مالك اشتر انگيزه دينى داشتند. در گروه اول كسانى يافت مى شدند كه در سايه حكومت عثمان ،به اموال هنگفت دست يافته و قدرت اقتصادى و نفوذ اجتماعى چشمگيرى به چنگ آورده بودند ،ولى پيوسته از اين كه عرصه همه امور در دست عوامل بنى اميه قرار گرفته و ديگران قدرت و اقتدارى ندارند ، سخت رنجيده و در كمين فرصت براى تثبيت خلافت خويش بودند. اين گروه ،اى بسا مانند بقيه مردم با بدعت هاى سنت نما خو گرفته بودند و با اجتهادهاى خليفه مخالف نبودند ، جز اين كه از محروميت خود در تصاحب مقامات دولتى رنجيده بودند.
مخالفان ،مركز خلافت را در محاصره گرفتند و خواستار گفتگو با خليفه شدند. عثمان نخست مغيره بن شعبه را فرستاد تا آنها را آرام و پراكنده سازد. مردم با فرياد اى بدكار يك چشم ، باز گرد از شنيدن سخن او سر بر تافتند. پس از وى عمرو بن عاص به نمايندگى از خليفه وظيفه يافت در حضور مردم بگويد : خليفه مى گويد هر چه كتاب خدا دستور دهد عمل مى كنم و از بد رفتارى با شما پوزش مى خواهم و سعى مى كنم از عهده كار بر آيم . عمرو هنوز سخن آغاز نكرده بود كه مردم دشنامش دادند و گفتند :تو فرزند همان زن بدكار مكه نابغه هستى و مورد اعتماد نمى باشى .
برخى از اطرافيان عثمان گفتند : چاره كار به دست على بن ابى طاب عليه السلام است .عثمان ، آن حضرت را فرا خواند و گفت : اين مردم را به كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله بخوان على عليه السلام گفت : اين كار را به شرطى مى پذيرم كه عهد ببندى تا به آن چه از جانب تو به نفع آنان ضمانت كرده ام كه به كتاب خدا و رسول او رفتار كنى وفا نمايى عثمان كاملا پذيرفت و على عليه السلام نزد مردم رفت ،اما آنها به تعهد خليفه اعتماد نمى كردند و تا على عليه السلام وى را ضمانت نكرد ،نپذيرفتند. عاقبت ، بزرگان آنها با ضمانت على عليه السلام پيش عثمان رفتند و گفتگو ميان آنها اوج گرفت و قرار شد خليفه با نگاشته اى رسمى ، تعهد سپرد كه خواسته هاى مردم را برآورد. متن پيمان نامه به قرار زير بود :
اين نوشته بنده خدا امير مومنان ،به كسانى است كه بر او انتقاد كرده اند. خليفه تعهد مى سپارد كه به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص ) عمل كند.محرومان را مورد عطا قرار دهد ، به بيم دارندگان امنيت بخشد ، تبعيديان را به وطنشان بازگرداند و...على بن ابى طالب ، حامى مومنان و مسلمانان است و بر عثمان است كه بر اين تعهد عمل كند.
نامه در ذيقعده سال 35 هجرى نوشته شد و هر يك از گروه ها نوشته اى به همين مفاد دريافت كردند و راه شهر خود را در پيش گرفتند. (879)
در نامه مصريان ،به عبدالله بن ابى سرح چنين نوشته شده بود : با رسيدن اين نامه ،فرمانروايى شهر ، به تقاضاى مردم ، به عهده محمد بن ابى بكر است . اما در ميان راه ، خدمت كار عثمان را ديدند كه به سرعت به جانب مصر مى شتابد. مصريان به وى شك كردند و پنداشتند كه او نامه اى از عثمان به جانب استاندار مصر ، عبدالله بن ابى سرح مى برد ، پس از بازرسى ، در ميان مشك آبا او لوله اى از قلع يافتند كه نامه اى بدين شرح در آن بود كه اى عبدالله ،با ورد عمروبن بديل به مصر ، بى درنگ او را گردن بزن و دست هاى كنانه و عروه و ابن عديس را قطع كن و بگذرا به خون خود آغشته شوند و آن گاه آنان را به دار بياويز. !
مشاهده نامه ، خويشتن دارى را از هيات مصرى سلب كرد و همگى از نيمه راه به مدينه بازگشتند و با على عليه السلام ملاقات كردند و نامه را به او نشان دادند.على عليه السلام نامه را نزد عثمان برد. عثمان پذيرفت كه نامه به ، خط نويسنده او و مهر ، مهر اوست ،ولى سوگند ياد كرد كه از آن بى خبر است . ظواهر امر ، گفته او را تاييد مى كرد.زيرا در آن روزها ، مهر خليفه نزد حمران بن ابان بود و او پس از رفتن به بصره مهر را به مروان سپرده بود. (880)
نماينده هيات مصرى به عثمان گفت : اگر نامه به اطلاع تو نوشته شده است ، تو مردى خيانت پيشه و عهد شكنى و اگر بدون اطلاع تو نوشته شده است ، شايستگى خلافت وتصدى امور مسلمانان را ندارى .بنابراين بايد هر چه زودتر از خلافت كناره گيرى كنى . مروان نيز بايد بازخواست و مجازات شود.
عثمان ضمن بى توجهى به تقاضاى آنان ،همچنان از مروان و ديگر كاگزاران خود جانبدارى ميكرد و درباره موقعيت خود مى گفت : لباسى را كه خدا بر تن من كرده است ،هرگز بيرون نمى آورم .اگر من به تقاضاى شما رفتار كنم معلوم مى شود كه شما فرمانرواييد نه من . (881)
شما چيزهايى را بر من خرده ميگيريد و به سبب آنهابا من دشمنى مى ورزيد كه همان ها را از عمر من خطاب پذيرفتيد. او شما را سركوب و مهار مى كرد و كسى نمى توانست به خيرگى يا با گوشه چشم به وى بنگرد.حال بدانيد كه يار و ياور من بيشتر از اوست . (882)
پس از آن ،محاصره دوباره منزل خليفه به گونه اى سخت تر آغاز شد و از ورود آب به خانه جلوگيرى كردند. عثمان كه سخت گيرى مخالفان را جدى ديد به بالاى ديوار خانه اش رفت و فرياد برآورد : كسى نيست به على خبر دهد كه به ما آب رساند ؟! چون خبر به امام رسيد به كمك دو فرزندش ‍ حسن و حسين عليه السلام و تنى چند از بنى هاشم ، سه مشك آب روانه خانه خليفه كرد. محاصره كنندگان از ورود آب به خانه جلوگيرى كردند و در درگيرى ، بعضى از بنى هاشم مجروح شدند و سرانجام آب به داخل راه يافت .
در اين مدت ،مروان پيوسته عثمان را وسوسه مى كرد كه اين غائله تنها با كشتن على عليه السلام فرو مى نشيند. اما حقيقت به عكس بود و اگر عثمان ، مروان را تسليم مردم مى كرد و به پاره اى اصلاحات مى پرداخت ، اوضاع آرام مى شد و خليفه از اين نيز دريغ داشت .
واقعيت آن است كه گذشته از عوامل ديگر در قيام مردم عليه عثمان ، بيشترين عامل موثر در كشته شدن ان ، جانبدارى از مروان و نظر خواهى از او و سماجت بر نپذيرفتن انتقادات مردم بود. تا جايى كه عمروبن عاص نيز در نامه خود به معاويه ،به حماقت عثمان در روزهاى آخر عمر اشاره مى كند. زمانى كه عمروبن عاص از طرف معاويه به حكمرانى مصر گمارده شد واز ارسال خراج مصر به شام امتناع ورزيد ،معاويه در نامه اى سرزنش آميز ، وى را تهديد نمود و عمرو در جوابش ،نامه اى به نظم نوشت كه به قصيده جلجليه معروف است .وى مى نويسد :اى معاويه ، رويدادهاى گذشته را فراموش مكن ....من بودم كه به مردم گفتم نمازشان بدون وجود تو پذيرفته نيست ...من بودم كه آنها را برانگيختم تا به بهانه خون خواهى آن مرد احمق با سيد اوصيا على عليه السلام بستيزند....(883)


منابع
876- الغدير ، ج 9 ، ص 168.
877- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 347 ،البداو التاريخ ، ج 5 ، ص 203.
878- العقد الفريد ، ج 5 ، ص 58 .
879- انساب الاشراف ، ج 5، ص 62.
880- مروج الذهب ،ج 2، ص 344.
881- تاريخ الامم و الملوك ، ج 3 ، ص 402 و 409 ،تاريخ يعقوبى ، ج 2 ،ص 150 و 151.
882- تاريخ الخلفاء ، ابن قتيبه ، ج 1 ، ص 31.
883- سيرى در الغدير ، ص 44 و 45.


نوشته شده در   شنبه 20 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ