شنبه 28 دي 1398 | Saturday, 18 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1389     |     کد : 6833

غزوه تبوك

غزوه تبوك

غزوه تبوك
عـبـدالمـؤ مـن بغدادى در مراصدالاطلاع گويد: تبوك شهركى است ميان وادى القرى و شام كـه داراى آب و نـخـلسـتان است ، و قلعه اى در آنجا بود كه اكنون خراب شده و همانجاست كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله در لشكركشى تاريخى به آنجا رسيد(682) خـلاصـه مـاجـرا آن اسـت كـه به مدينه خبر رسيد: روميان لشكريان فراوانى جمع كرده و قـصـد حـمـله بـه مـسـلمـانـان را دارنـد، و اكـنـون بـه بـلقـاء شـام رسـيـده انـد، رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله تـصميم گرفت بر آنها پيشدستى كند، ولى بعد از رسيدن به تبوك معلوم شد كه قضيه صحت نداشته و روميان چنان قصدى نكرده انـد؛ ولى در مـراصـدالاطـلاع (تـبـوك ) گـويـد: رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله چون به تبوك رسيد، ديد كه آنها متفرق شده و رفته اند، نقل دوم به نظر صحيحتر مى آيد.
در هـر حـال : رسـول خـداصـلى الله عـليـه و آله درمـاه رجـب از سـال نـهم هجرت به تبوك تشريف برد. قبلا به قبائلى كه مسلمان شده بودند نـامـه نـوشـتـه وآنـهـا را بـه جـهـاد در راه خـدا تـشـويـق مـى كـرد، از مـهـاجران و انصار و قـبـائل : تـمـيـم ، طـى ، عطفان ، بنى كنانه ، مزينه ، جهينه ، و... سى هزار نفر آماده جهاد شدند. واقدى عدد مجاهدين را سى هزار و تعدا اسبان را ده هزار گفته است (683) .
فصل تابستان ، موقع برداشت ، محصول ، هوا بسيار گرم بود، منافقان مردم را از رفتن مـنـصـرف كـرده و مـى گفتند: در اين هواى گرم كه از آسمان آتش مى بارد كجا مى رويد؟! قـرآن در ايـن رابـطـه فـرمـود: ... قـالوا لاتـنـفـرا فـى الحـر قل نار جهنم اشد حرا لو كانوا يفقهون (684) .
رسـول خدا صلى الله عليه و آله از مسلمانان براى تجهيز رزمندگان استمداد كرد، عثمان بـن عـفـان اوليـن كـسـى بـود كـه ظرفهايى پر از نقره آورد و در محضر حضرت به زمين ريـخـت .حـضـرت چندين نفر را با آنها تجهيز كرد، عباس و طلحه و ديگران نيز پولهايى آوردند، بعضى از منافقان نيز به عنوان ريا و خودنمايى كمك مالى كردند، خداوند ظاهرا در اين رابطه فرمود: و ما منعهم ان تقبل منهم نفقاتهم الا انهم كفروا بالله و برسوله و لاياءتون الصلوة الا و هم كسالى و لاينفقون الا و هم كارهون (685)


گريه كنندگان
هـفـت نـفـر از مـسـلمـانـان كـه قـدرت نـفقه و مركب نداشتند به محضر حضرت آمده گفتند: يا رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله بـراى مـا مـركـب تـهـيه نماييد تا به جهاد برويم . حـضـرت فـرمـود: نـمـى تـوانـم . آنـهـا گـريـه كـنـان بـرگـشـتـنـد. خـداونـد در قـبـول عـذر آنـها فرمود: ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لايجدون مـايـنـفـقـون حـرج اذا نـصـحـوا لله و رسـوله مـا عـلى المـحـسـنـيـن مـن سـبـيـل الله غـفـور رحـيـم و لاعـلى الذيـن اذا مـا اتوك لتحملهم قلت لا اجد ما احملكم عليه ، تولوا و اعينهم ، تفيض من الدمع حزنا الا يجدوا ما ينفقون (686) .


اعتذار منافقان
ايـن جـنـگ آزمايش عجيبى بود، عده اى از نبودن وسيله رفتن گريه مى كردند كه چرا موفق بـه رفتن نمى شوند. منافقان نيز با انواع حيله ها از آن حضرت مى خواستند كه از رفتن معذورشان دارد.
هـشـتـاد و چـنـد نـفر از منافقان آمدند، بدون اينكه مانعى از رفتن داشته باشند، از حضرت خواستند كه اجازه بدهد نروند و حضرت به آنها اجازه فرمود. هشتاد و دو نفر هم از اعراب آمـدنـد ولى به آنها اجازه نداد. عبدالله بن ابى رئيس منافقان از مدينه خارج شده و با هم پـيـمـانـان خود از منافقان و يهود در ثنية الوداع در كنار مسلمانان اردو زده و چنان وانـمـود مـى كـرد كـه در جـنـگ شـركـت خـواهـد كـرد؛ ولى چـون رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله بـه تـبـوك حـركـت كـرد، او بـا ياران خود به مدينه برگشت و گفت : محمد با اين حرارت هوا، دورى راه ، فقر مالى ، فكر مى كند، كه جنگ با روميان بازيچه است ، به خدا قسم ، گويا مى بينم كه فردا ياران او را اسير گرفته و بـه طـنـاب بـسـتـه انـد. او مـى خـواسـت مـسـلمـانـان را دل سرد كند آيات 42 - 57 و 84 - 90 سوره توبه در آن رابطه است (687) .


انت منى بمنزلة هارون من موسى
رسـول خـداصـلى الله عـليـه و آله مـى دانـسـت كـه مدتى از مدينه دور خواهد بود وانگهى تـبـوك بـا مـركـز حـكـومـت اسلامى فاصله زياد دارد، على هذا لازم بود مرد لايقى در مدينه بـمـانـد، تـا در غـيـاب حـضـرت ، پـايـتـخت اسلام را حفظ كند. لذا على بن ابيطالب عليه السـلام را كه لايقترين فرد براى اين كار بود، در مدينه به جاى خود جانشين كرد؛ ولى هـنـوز چـنـدان از مـديـنـه دور نـشـده بـود كـه مـنـافـقان و دشمنان آن حضرت شايع كردند، رسـول خـدا صلى الله عليه و آله نسبت به على بن ابيطالب عليه السلام قهر كرده كه او را بـا خـود نـبـرده و در مـديـنـه گـذاشـتـه است . اين سخن بر آن حضرت گران آمد، لذا شـتـابـان از مـديـنـه حـركـت كـرده و در جـرف خـودش را بـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله رسـانـيـد و گـفـت : يـا رسـول الله مـنـافـقان گمان مى كنند كه علت گذاشتن من در مدينه به علت كم لطفى شما نسبت به من است .
حـضـرت فـرمـود: برادرم برگرد. مدينه اصلاح نمى شود مگر به وسيله من يا تو. تو خـليـفـه مـنـى در اهل بيت من و خانه هجرت من و در قوم من ، آيا راضى نيستى كه نسبت به من مـانـند هارون باشى نسبت به موسى ؟ با اين فرق كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود متن عربى به نقل از ارشاد مفيد چنين است : ارجع يا اخى فان المدينة لاتصلح الا بى او بك فـانـت خـليـفـتـى فـى اهـل بيتى و دار هجرتى و قومى ، اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لانبى بعدى (688)
ايـن حـديـث مـسـتـفـيـض بـلكـه مـتـواتـر كـه در كـتـب شـيـعـه واهـل سـنت نقل شده يكى از دلائل امامت على عليه السلام است ؛ زيرا كه هارون خليفه موسى بـه وقـت رفـتـن بـه مـيـقـات و شـريـك امـر و وزيـر و بـرادر او نيز پيامبر بود، حضرت رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله هـمـه اينها را براى على عليه السلام ثابت كرده ، و فقط نبوت را استثناء فرمود و در حق هيچ يك از يارانش چنين كلامى نفرموده است .
رســـول خـــدا صـــلى الله عـــليـــه و آله در تـــبـــوك بـــه هـرحـال آن حـضرت در ماه شعبان سال نهم به تبوك رسيد و از دشمن خبرى نبود. ياخـبر صحت نداشته و يا تا آمدن قواى اسلام پراكنده شده بودند، آن حضرت بـقـيـه شـعـبـانو چـــنـــد روز از رمـضـان را در آنـجـا مـانـد.بـه نـقـل واقـدى ، (ج 3، ص 1015) مـدت بـيـست روز درتـبـوك بـود و از آنـجـا سـريـه هـايـى بـه اطـراف فـرسـتـاد و چـنـد قـوم ازاهـل كـتاب آمده و تحت الحمايه اسلام شده و حـاضـر بـه پـرداخـت جـزيـه شدند، آنگاه حضرت مظفر و منصور به مدينه مراجعت فرمود.


حوادثى در رابطه با غزوه تبوك
ايـنـك لازم اسـت حوادثى را كه در اين سفر بزرگ اتفاق افتاد و از لحاظ خود آموزنده است بررسى نماييم .
ابوذر غفارى و تبوك
ابـوذر غـفـارى صـحـابـى بـزرگ كـه در جـيـش تـبـوك شركت كرده بود، شترش از رفتن بـازمـانـد و چـون از او خـبـرى نـشـد، اصـحـاب گـفـتـنـد: يـا رسول الله ابوذر نيز برگشت ، فرمود: فكرش را نكنيد، اگر در او خيرى باشد، خدا او را بـه زودى بـه شـمـا مـى رساند. آن حضرت اين سخن را درباره هر متخلف مى فرمود، و چـون شـتر ابوذر به حال نيامد، ابوذر بار او را بر دوش خويش گرفت و به راه افتاد، اصـحـاب حـضـرت او را از دور ديـده و گـفـتـنـد: يـا رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله مـردى در راه ديـده مـى شـود كـه بـه تنهايى مى آيد فرمود: ظاهرا ابوذر است . چون نزديك شد، گفتند ابوذر است .
حـضـرت فرمود: به او آبى دهيد كه تشنه است . فورا به او آب دادند ولى ديدند ابوذر با خود آب همراه دارد. حضرت فرمود: ابوذر آب دارى و تشنه هستى ؟ عرض كرد: بلى يا رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله پـدر و مـادرم فـداى تـو بـاد، وقـتـى كـه مى آمدم در گـودال سـنـگى آبى ديدم كه شيرين و گوارا بود، با خود گفتم از اين آب نخواهم خورد مـگـر بـعد از آنكه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله بخورد. حضرت پس از ديدن آن خـلوص و ايـثـار فـرمـود: اى ابـوذر خدا تو را رحمت كند، تنها زندگى مى كنى ، تنها مى مـيـرى ، تـنـهـا مـبـعـوث مـى شـوى ، تـنـهـا بـه بـهـشـت داخـل مـى شـوى ، قـومـى از اهـل عـراق بـه ايـن سـعـادت مـى رسـنـد كـه مـبـاشـر غـسـل و تـجـهـيـز و نماز و دفن تو مى شوند: يا اباذر رحمك الله تعيش وحدك و تموت وحـدك و تـبـعـث وحـدك ، و تـدخـل الجـنـة وحـدك ، يـسـعـد بـك اقـوام مـن اهل العراق يتولون غسلك و تجهيزك و الصلاة عليك و دفنك (689)
ايـن خبر غيبى بعد از آن حضرت در وقتى به وقوع پيوست كه خليفه سوم عثمان بن عفان بـيـت المـال را تـاراج مـى كـرد و دامـادهـا و اقـوام خـويـش از بـنـى امـيـه را در دريـايـى از پـول مـردم غـرق مـى نـمـود. كـعـب الاحبارهاى يهودى را طرف مشورت خويش قرار داده بود. ابـوذر بـر خـليـفـه خـروشـيـد و او را بـه بـاد انـتـقـاد گـرفـت و فـرمـود از راه رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله و سنت او فرسنگها فاصله گرفته اى .بالاخره بعد ازچند تبعيد در آخر به دست خليفه به ربذه در وادى صفراء تبعيد شد و در آنجا از فـقر و تنگدستى از دنيا رفت . او به زن و غلامش فرمود: چون من از دنيا رفتم در كنار راه بـايـسـتـيـد، اوليـن كـاروانـى كـه مـى آيـد بـه آنـهـا خـبـر دهـيـد كـه مـردى از اصحاب رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله در ايـن صحرا مرده است ، او را تجهيز كنيد. آن دو چنين كـردنـد كـاروانـى كـه از مـكـه بـه عـراق مـى رفـت ، در آن عبدالله بن مسعود و مالك اشتر بودند.آنها پياده شده و ابوذر را تجهيز كرده و دفن نمودند. بر ابوذر غفارى گريستند و از جـنـايـت خـليـفه عثمان بن عفان ياد كردند و بر عاملان آن پيشامد نفرين نمودند. بدين طـريـق خـبـر رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله كه درباره ابوذر فرموده بود به وقوع پيوست .
معجزات راه
1 - آن حـضـرت در سـفـر تـبـوك چـون بـه وادى القرى رسيد، شب در حجر (ديار ثـمـود) بـود كـه بـه اصـحـاب فـرمود: امشب طوفان شديدى وزيدن خواهد گرفت ، كسى جايى نرود مگر با رفيقش و هر كه شترى دارد پاى آن را ببندد. چنان بادى وزيد كه همه را هـراسـان كـرد، هـيـچ كـس تـنـهـا جـايى نرفت مگر دو نفر از بنى ساعده كه يكى براى قـضـاى حـاجـت و ديگرى در پى شترش رفته بود، اولى در راه خفه شد، دومى را باد به كـوه قـبـيـله طـى افـكـند، با دعاى حضرت اولى نجات يافت ، دومى را قبيله طى به مدينه تحفه آوردند(690) .
بارش باران
2 - آن حضرت چون از ديار ثمود(حجر) به سوى تبوك حركت كرد، روزى اصحابش آب را تمام كردند و در بيابان آبى نبود، از عطش به آن حضرت شكايت آوردند، حضرت روبه قـبـله كـرد و دست به دعا برداشت ، آن وقت در آسمان ابرى نبود، وى مرتب دعاى استغاثه مـى كرد تا ابرها از هر ناحيه گرد آمده ، باران شديدى باريدن گرفت ، به طورى كه هـمـه سـيراب شده ، ظرفها را نيز پر از آب كردند.يكى از ياران آن حضرت (عبدالله بن ابـى حـدود) بـه يـكـى از منافقان (اوس بن قيظى ) كه در لشكريان بود، گفت : واى بر تو باز در نبوت او شك دارى ؟!
او در جـواب گـفـت : ابـرى از آسـمـان مـيـگـذشـت و بـاريـدن آغـاز كـرد، ايـن دليـل بـر نـبـوت او نمى شد. بعد حضرت به طرف تبوك رهسپار گريدد، و در مـنزلى ناقه آن حضرت گم شد، منافقى گفت : محمد صلى الله عليه و آله مى گويد كه او پيامبر است و به شما از آسمان خبر مى دهد ولى نمى داند ناقه اش كجاست !
حضرت به نزد ياران بيرون آمد و فرمود: منافقى مى گويد: محمد مى گويد من پيامبرم و از آسـمـان بـه شـمـا خـبـر مـى دهم ولى جاى ناقه اش را نمى داند. من والله نمى دانم مگر آنـچـه را كـه خـدا بـه مـن آمـوخته است ، و الان خدا به من خبر داد كه ناقه ام در بيابان در فـلان دره اسـت و افـسـارش به درختى بند شده و در آنجا مانده است . رفتند و ناقه را در همانجا يافتند(691) .
شهادت عبدالله مزنى
مردى به نام عبدالله مزنى ذالبجادين در مدينه اسلام آورد و قرآن ياد گرفت و در لشكر تـبـوك بـا آن حـضـرت بـود، چـون حـضـرت بـه تـبـوك رسـيـد، عـرض كـرد يـا رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله دعـا كـن ، خـدا مرا شهادت روزى كند، حضرت فرمود: مـقـدارى پـوسـت درخـت سـمـره پـيـش مـن بـيـاور. او هـمـان پـوسـت را آورد، رسـول خـدا صلى الله عليه و آله آن را بر بازوى او بست و فرمود: خدايا خون او را بر كـفـار حرام گردان . او گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله من چنين نگفتم ، حضرت فرمود: تو وقتى كه در راه خدا به جهاد رفتى و تب كردى و مردى شهيد هستى . چون به تبوك رسيدند، آن مرد چند روز تب كرد و از دنيا رفت (692)
مرگ منافق خطرناك
در تبوك باد شديدى وزيدن گرفت ، حضرت فرمود: اين براى مرگ منافقى عظيم النفاق اسـت . چـون بـه مـديـنـه بـرگـشـتـنـد مـعـلوم شـد يـك مـنـافـق خطرناك در آن روز مرده است (693) .


پنج چيز كه فقط به آن حضرت داده شده است
راوى گـويـد: بـا رسـول خـدا در تـبوك بوديم ، شبها بسيار تهجد مى كرد و هر وقت كه بيدار مى شد مسواك مى نمود و چون نماز مى خواند در كنار خيمه اش مى خواند، گروهى از مسلمانان نيز نگهبانيش مى كردند. شبى از شبها نماز خواند و چون فارغ شد روى كرد به حـاضـران و فـرمـود: پـنـج چـيـز بـه مـن داده شـده كـه بـه انـبـيـاء قـبـل ازمـن داده نـشـده اسـت . (اول ) مـن بـراى عـمـوم مـردم مـبـعـوث شـده ام ، حـال ايـنكه بود پيامبرى كه فقط به قوم خويش مبعوث مى شد.(دوم ) زمين براى من سجده گـاه و پـاك كـنـنـده شـده (يـا مـحـلى كـه مـى تـوانـم بـا آن طـهـارت و تـيـمـم حاصل كنم ) هر وقت نماز رسيد تيمم مى كنم و نماز مى خوانم : جعلت لى الارض مسجدا و طـهـورا، ايـنـمـا اردكـتـنـى الصـلوة تـيـمـمـت و صـليـت آنـهـايـى كـه قبل از من بودند اين را مشكل مى پنداشتند و كنشتها و كليساها نماز مى خواندند.
(سـوم ) غـنـائم بـراى مـن حـلال شـده از آنـهـا مـى خـورم ؛ ولى آنـان كـه قـبـل از من بودند آن را تحريم مى كردند. (چهارم ) چيست آن ، چيست آن ،چيست آن ؟ گفتند: يا رسـول الله چـيـست آن ؟ فرمود: بخواه همه پيامبران خواسته اند آن براى شماست و براى كسى كه به لااله الاالله شهادت بدهد(694) .


منابع

682- مراصد الاطلاع ، ج 1 ص 253
683- مغازى واقدى ، ج 3 ص 1002؛ مجمع البيان ، ج 5، ص 60
684- سوره توبه آيه 81
685- سوره توبه آيه 54
686- سوره توبه آيه 92 - 91
687- مغازى واقدى ، ج 3 ص 995
688- ارشاد مفيد، ص 79، 81؛ اعلام الورى ، ص 123
689- تاريخ كامل ، ج 2 ص 191؛ بحارالانوار، ج 21، ص 215، از تفسير قمى ،
690- بحارالانوار، ج 21 ص 249، از المنتقى
691- بحارالانوار، ج 21، ص 250، از المنتقى
692- بحارالانوار ج 21، ص 250 از المنتقى
693- مغازى واقدى ، ج 3 ص 1019
694- مـغـازى واقـدى ،ج 3 ص 1021 ظـاهـرا منظور خواستن بهشت است واقدى با آن كه عطيه ها را پنج تا گفته ولى چهار تا را نقل كرده است


نوشته شده در   پنجشنبه 18 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ