سه شنبه 6 اسفند 1398 | Tuesday, 25 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1389     |     کد : 6812

جنگ خيبر و متلاشى شدن يهود

جنگ خيبر و متلاشى شدن يهود

سال هفتم هجرت
در سـال هـفتم هجرت جريانهاى بسيارى اتفاق افتاد، كه سبب كسترش اسلام و تحكيم بيش از پيش آن گرديد اينك به مهمترين آنها اشاره مى كنيم .
جنگ خيبر و متلاشى شدن يهود
خيبر واحه ايست در هشتاد كيلومترى شمال مدينه به طرف شام كه در آن موقع مسكن طوائفى از يهود و داراى قلعه هاى محكمى بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك به يك ماه قـلعـه هـا را در مـحـاصره داشت ، و يكى پس از ديگرى سقوط مى كرد، به هنگام سقوط هر قـلعه ، يهود به قلعه ديگر پناه برده و در آن موضع مى گرفتند، و چون قلعه و طيح و سـلالم بـه مـحـاصـره درآمـد، آن هـا دسـت از مـقـاومـت بـرداشـتـه و بـه رسول الله صلى الله عليه و آله پيغام دادند، كه حاضرند، همه چيز خويش را گذاشته و بـا زنـان و فـرزنـدان خـود از خـيـبـر بـيـرون رونـد، رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ايـن پـيـشـنـهـاد را قـبـول فـرمـود، آنگاه از آن حضرت خواستند كه در خيبر بمانند و نصف عايدات زمينهاى آن اعـم از خـرمـا و گـنـدم و سائر حبوبات مال مسلمانان باشد، اين درخواست نيز مورد توافق حـضرت قرار گرفت و جريان خاتمه يافت در زمان عمربن الخطاب ميان يهود خيبر مرض وبا شيوع يافت و نيز چون آنها مسلمانان را مسخره و تحقير مى كردند، خليفه طبق قرارداد زمان رسول الله صلى الله عليه و آله از خيبر اخراجشان كرد.
اينك مشروح ماجرا:
بـه نـقـل يـعـقـوبـى خـيـبر داراى شش قلعه بود بنامهاى : سلالم ، قموص ، نطاه ، قساره ، شق ، و مـربطه و در آنها بيست هزار يهودى رزمنده وجود داشت (587) ظاهر بيست هزار، اغراق و تـخـمـيـنى باشد، ابن اسحاق و ابن اثير از هشت قلعه نام برده اند: ناعم ، قموص ، حصن صعب بن معاذ، وطيح ، سلالم ، شق ، نطاه ، و كتيبه (588) سمهودى درج 4 وفاءالوفاء همه آنها را از قلاع خيبر گفته است ، در مغازى واقدى قلعه هاى ديگرى نيز ديده مى شود.
وضـع يـهـود خيبر بسيار مشكوك بود، آنها از يك طرف به فكر سازش و عدم تعرض با مـسـلمـانـان نبودند، از طرف ديگر به عده زيادى از يهود بنى قينقاع و بنى نضير كه از مـديـنـه اخـراج شـدنـد پـنـاه داده و آنـان را در ميان خود داشتند؛ وانگهى براى روز مبادا با قـبائلى امثال غطفان و ديگران پيمان همكارى و كمك بسته بودند و خلاصه ، خيبر يكى از كـانـونـهـاى خـطـرنـاك عـليـه اسـلام بـود، و مـى بـايـسـت مـشـكـل آن حـل شـود؛ لذا رسـول الله صلى الله عليه و آله تصميم به لشكركشى و فتح آنجا گرفت .
ماه محرم يا صفر از سال هفتم هجرت بود كه آن حضرت با هزار و چهار صد نفر به طرف خـيـبـر حركت كردند، يهود خيبر بعيد مى دانستند كه حضرت به ديار آنها حمله برد، زيرا به استحكام قلعه ها و به كثرت سلاح و تعدادشان اميدوار بودند، هر روز ده هزار رزمنده مـشـغـول تمرين شده و مى گفتند: مگر محمد مى تواند با ما بنجنگد، هيهات ، هيهات ، يهود مـديـنـه بـه مـسـلمـانـان گـفـتـنـد: كـارتـان رنـج بـى حـاصـل اسـت ، شـمـا قـدرت تـسـخـير خيبر را نداريد، قبيله اسد و غطفان به يارى آنها در مقابل عرب ايستاده اند (589)
رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله چون به خيبر رسيد در بيابانى به نام رجيع اردو زد كـه از آنجا به تدريج به تسخير قلعه ها شروع كند و چون به خيبر مشرف شدند، به يـارانـش فـرمـود: بـايـسـتـيد، آنگاه دست بدرگاه خدا برداشته و چنين گفت : اللهم رب السـمـوات السـبـع و مـا اظـللن و رب الارضـيـن ، السـبـع و مـا اقـللن و رب الشياطين و ما اضللن ، انا نسئلك خير هذه القرية و خير اهلها و خير ما فيها و نعوذ بك من شر هذه القرية و شر اهلها و شر مافيها (590)
احـتـمـال زيـاد بود كه قبيله غطفان به يارى اهل خيبر بيايند، لذا حضرت ابتداء به طرف غطفان رفت و چنان وانمود كرد كه قصد حمله بر آنها را دارد، آنها فكر مساعدت يهود را رها كرده و به فكر دفاع از خود افتادند، سپس به طرف خيبر برگشت ، اين باعث شد كه تا پايان كار خيبر، مردم غطفان از جاى خود حركت نكردند.
مردم خيبر روزها با بيل و كلنگ به مزارع رفته و شبها به قلعه ها باز مى گشتند آنها از آمـدن رسـول الله صـلى الله عليه و آله بى خبر بودند، چون حضرت شب هنگام به خيبر رسـيـد، بـامدادان كه يهود به قصد رفتن به مزرعه از قلعه ها خارج شدند، چشمشان به لشكريان اسلام افتاد فرياد كشيدند: محمد و الله محمد و الخميس معه يعنى محمد آمد با لشكريانش ، اين را گفته و به قلعه گريختند، حضرت فرمود: الله اكبر خيبر خراب شـد، مـا چـون بـه كنار قومى فرود آييم ، صبحشان تار مى گردد، آنگاه دستور محاصره داد. قـلعـه هـا يـكـى پـس از ديـگـرى سـقـوط مـى كـرد و امـوال و غـنائم به دست مسلمانان مى افتاد اولين قلعه اى كه سقوط كرد قلعه ناعم بود و در كـنار آن محمود بن مسلمه برادر محمدبن مسلمه شهيد شد، و آن بدين طريق بود كه يهود سنگ دستاسى بر سر او انداختند و شهيدش كردند.
سپس قلعه قموص سقوط كرد و در آن اسيران بسيار گرفتند از جمله صفيه دختر حيى بن اخـطب كه بعدا همسر رسول الله صلى الله عليه و آله گرديد و او زن كنانة بن الربيع بـود، صـفيه آنگاه كه در خانه كنانه بود، در خواب ديد ماهى در آغوشش افتاد، اين خواب را بر شوهر خود نقل كرده ، شوهرش گفت : اين نيست مگر آنكه مى خواهى زن پادشاه حجاز بـاشـى آنـگـاه آنـچـنـان سـيـلى بـه او زد كه چشمش كبود گرديد و چون او را به اسارت گرفتند حضرت عبايى بر سرش ‍ انداخت (591)
در آن بين زاد و طعام مسلمانان تمام شد، و اكثرشان از كمبود غذا به تنگ آمده ، شكايت پيش رسول الله صلى الله عليه و آله بردند، حضرت چيزى نداشت به آن ها بدهد، باز دست بـه درگـاه خدا برداشت كه : خدايا تو بر حال مسلمانان واقفى ، نيروى جنگ از وجودشان رفـتـه ، مـن نـيـز چـيـزى نـدارم آنها تاءمين مى كنم ، خدايا بزرگترين قلعه را كه از همه بيشتر كفايت و طعام و خورش دارد به دست آنها فتح كن .
دعـاى مـسـتـجـاب حـضـرت بـه اجـابـت رسـيـد، بـا مـقـدارى جـنـگ و مـقـاومـت تحمل تيرهاى سوزان يهود كه از پشت بام مى باريد، قلعه بزرگى سقوط كرد، مدافعين آن به قلعه ديگرى گريختند، آن قلعه به نام قلعه صعب بن معاذ بود كه از همه بيشتر، طـعـام و خـورش در آن ذخـيـره كـرده بـودنـد بـديـن طـريـق مشكل خواروبار حل گرديد.(592)
مـسـلمـانـان در گـروه هـاى مـتـشـكـل روزهـا بـه قـلعه مى تاختند و شبها به اردوگاه كه در رجـيـع بـود بـرمـى گـشـتند، زخمى ها را نيز در اردوگاه مداوا مى كردند در فتح قـلعـه نـطاة پنجاه نفر از مسلمانان با تيرهاى يهود مجروح گرديدند، كه براى مداوا به اردوگاه انتقال يافتند(593)
شـبـى گـروه گـشتى سپاه اسلام يك نفر از يهود را گرفتند، او گفت مرا پيش پيامبرتان بـبـريـد، تـا بـا او سـخـن گـويـم ، وى را مـحـضـر رسول الله صلى الله عليه و آله آوردند، حضرت به او گفت : تو كيستى و چه خبردارى ؟ گـفت : يا اباالقاسم ، در امان هستم ؟فرمود: آرى ، گفت : از قلعه نطاة مى آيم ، شيرازه يهود از هم گسيخته ، امشب قلعه را ترك خواهند گفت ، بسيار هراسان و خائفند، فرمود به كجا مى روند؟ گفت : به قلعه شق كه استحكامش كمتر از نطاة ، قلعه نطاة كه از آن فرار مـى كـنـنـد، در آن سلاح و طعام و خورش وجود دارد و نيز دستگاهى را كه تسخير قلعه به كار برده مى شود در زير زمين آن مخفى كرده اند.
حـضـرت فـرمـود: چـه دسـتـگاهى ؟! گفت : منجنيقى و دو ارابه و سلاح و زره ها و كلاه هاى جـنـگـى و شـمـشـيـرهـا، فـردا چـون داخـل قـلعـه شـديـد و شـمـا حـتـمـا داخـل خواهى شد، حضرت فرمود: ان شاء الله ، جاى آنها را به شما نشان خواهم داد غير از مـن كـسـى جـاى آن هـا را نـمـى داند، مطلب ديگرى دارم . فرمود: آن چيست ؟ گفت چون آنها را بيرون آوردى ، منجنيق را بر قلعه شق نصب كن ، ارابه ها را بياوريد، مردان شما زير آنها قـرار گـيـرنـد، تـا از تـيـرهاى يهود در امان باشند، آن وقت در حفاظ ارابه ها شروع به شـكـافـتـن ديوار قلعه بكنيد، در اين صورت قلعه شق در يك روز سقوط خواهد كرد، قلعه كتيبه را نيز همان طور فتح كنيد.
عـمـربـن الخـطـاب كـه فـرمـانـده گـروه گـشـت بـود، گـفـت : يـا رسـول الله صلى الله عليه و آله به نظر مى آيد كه راست مى گويد، يهودى گفت : يا مـحمد خون مرا حفظ كن ، فرمود تو در امانى ، گفت : زنى در قلعه نزار دارم آن را نـيـز بـه مـن بـبخش ، فرمود: آن هم مال تو باشد، گويند: حضرت از او خواست كه اسلام آورد، گفت : چند روزى به من مهلت بدهيد.
فـرداى آن شـب قـلعـه قـطـاة سـقـوط كـرد، قـول يـهـودى راسـت بـود، منجنيق را به دستور رسول الله صلى الله عليه و آله اصلاح كرده و براى فتح قلعه نزار به كار گـرفـتـند، هنوز سنگى توسط آن نينداخته بودند كه قلعه سقوط كرد، زن يهودى را كه نفيله نام داشت به خودش دادند، و آنگاه كه دو قلعه وطيح و سلالم سقوط كرد، آن شـخـص يـهودى كه اسمش سماك بود اسلام آورد و از خيبر بيرون رفت و ناپديد شد(594) .
قـلعـه هـا يـكـى پـس از ديـگـرى سـقـوط مـى كـرد، يـهـود بـا كـمـال قـدرت مـقـاومـت كردند؛ ولى كارى از پيش نبردند، و قلعه هايى كه در گذشته نام برده شد همه به دست مسلمانان افتاد، غنائم خارج از حد بود، آخرين دژى كه به محاصره در آمـد، قـلعـه وطـيـح و سـلالم بـود، يهود ديدند مقاومت فايده اى ندارد بناچار از حضرت خـواسـتـنـد كـه جـانـشـان در امـان بـاشـد و از خـيـبـر بـرونـد، حـضـرت قـبول كرد، و آنها تسليم شدند آنگاه به حضرت گفتند: ما در كشاورزى تجربه داريم ، در خـيـبـر بـمـانـيـم ، نـصـف عـايـدات آن مـال مـا و نـصـف آن مـال شـمـا بـاشـد، حـضرت قبول كرد و فرمود: ولى هر وقت خواستيم حق بيرون كردن با مـاسـت (595) بـديـن طـريق جريان خيبر پايان يافت و مسلمانان آسوده خاطر شدند. در تكميل اين مطلب لازم است به چند ماجرا اشاره شود.


مقام على عليه السلام در خيبر
مـورخـان شـيـعه و اهل سنت در اين مطلب اتفاق دارند كه يهود در يكى از قلعه ها بيش از حد مـقـاومـت مـى كـردنـد بـه طـورى كـه چـنـد حـمـله نـاكـام مـانـد و مـحـاصـره بـيـسـت روز طول كشيد و رسول الله صلى الله عليه و آله آزرده خاطر گرديد، عده اى نام آن قلعه را ذكـر نـكـرده انـد، ولى بـه قـول حـلبـى و يـعـقـوبـى و طـبـرسـى در اعـلام الورى نام آن قموص بود.
بـه هـر حـال : يـهـود در دفـاع از آن قـلعـه مـقـاومت عجيبى كردند، و كار سقوط قموص به طـول انجاميد، رسول خدا صلى الله عليه و آله در يكى از روزها فوجى را به فرماندهى ابـوبـكـر مـاءمـور حـمـله كـرده ، ولى آنـهـا كـارى از پـيش نبرده و هزيمت كردند و به وقت برگشتن ، ابوبكر آن ها را مقصر قلمداد مى كرد و آنها ابوبكر را، فرداى آن روز عمربن الخـطـاب فرماندهى را به عهده گرفت و شكست سختى خورد، او نيز مانند ابوبكر افراد خـود را گـنـاهـكـار مى دانست و افرادش او را، رسول خدا صلى الله عليه و آله آزرده خاطر گـرديـد، فـرمـود: فـردا پـرچـم را بـه دسـت مـردى خـواهـم داد كـه خـدا و رسول او را دوست دارد، او نيز خدا و رسول را دوست دارد، او حمله كننده است نه فرار كننده ، خدا اين قلعه را به دست او فتح مى كند. لاعطين الراية غدا رجلا كرارا غير فرار، يحب الله و رسـوله و يـحبه الله و رسوله لايرجع حتى يفتح الله على يديه جمله يحبه الله و رسوله از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤ منين عليه السلام است و جز در مورد وى درباره كسى گفته نشده است ، لذا حاضرين هر يك انتظار آن را داشتند كه حضرت آنها را بـخـوانـد و فـرمـانـدهى بدهد تا صاحب آن منقبت گردند از على بن ابيطالب نيز خاطر جمع بودند زيرا كه چشمانش درد مى كرد و در خيمه افتاده بود و قادر به حركت نبود.
چـون صـبـح شد ياران اطراف آن حضرت را گرفتند، سعد وقاص گويد: من پيش روى آن حـضـرت نـشـسـتـم ، بـعـد با دو زانويم زانو زدم آنگاه برپاى ايستادم به اميد آن كه مرا بـخـواهـد پـرچـم به دست من بدهد، حضرت فرمود: على بن ابيطالب را پيش من بخوانيد، هـمـه بـا صـداى بـلند گفتند: چشمش درد مى كند، جلو پايش را نمى بيند، فرمود: برويد بياوريد رفتند دست على را گرفته و به محضر آن حضرت آوردند حضرت سر او را به زانـويـش گـذاشـت و آب دهـانش را به چشم على زد، (با آن ولايت تكوينى ) در دم چشم على صـحـت يـافـت ، بـعـد پـرچـم را بـه دسـت او داد و او را دعا كرد و فرمان حمله داد، على بن ابـيطالب مانند شير خمشگين همهمه و هروله مى كرد. على عليه السلام چنان هجوم برد كه هـنـوز آخـريـن افـرادش بـه مـحـل جـنـگ نـرسـيـده بـودنـد كـه عـلى عـليـه السـلام داخل قلعه قموص گرديد.
جـابـربن عبد الله گويد: ما كه جزء فوج على بوديم ، به عجله ، مسلح شديم ، سعدبن ابـى وقـاص گـفـت : يااباالحسن كمى درنگ كن تا ديگران نيز برسند، ولى على پيش از آنـهـا نـيـزه خـويـش را در كـنـار قـعـله بـه زمـيـن زد مـرحـب يـهـودى مـانـنـد روزهـاى قبل با عده اى جلوى او را گرفتند(596) .
مـرحـب كـه از روى كـلاه جـنـگـى ، سـنـگى را سوراخ كرده و بر سر گذاشته بود فرياد كشيد:
قـد عـلمـت خـيـبـر انـى مـرحـب
شـاكـى السـلاح بطل مجرب
اضرب احيانا و حينا اطعن اهل خيبر مى دانند كه من مرحبم ، غرق در سلاح ، پهلوان جنگ آزمـوده ام ، گـاهى با شمشير مى شكافم و گاهى با نيزه سينه ها را سوراخ مى كنم ، امام صلوات الله عليه در جواب او فرمود:
انا الذى سمتنى امى حيدره    
كليث غابات شديد قسوره
اكليكم بالسيف كيل السندره من آنم كه مادرم مرا حيدر ناميده است ، مانند شيران بيشه هـاى قـوى و پـر تـوان هستم ، شما يهود را به طور گسترده با شمشير وزن كرده و از دم شـمـشـيـر مـى گـذرانـم ، آنـگـاه مـانـند دو فيل نر به جان هم افتادند، شمشير مولا، سر و صورت مرحب را شكافت و در دندانهايش نشست و مرحب به خاك و خون غلطيد(597)
امـام بـاقـر عليه السلام فرمايد: على عليه السلام به در قلعه رسيد، درش بسته بود، در را از جـا بـركـنـد و بـر سـرش گـرفـت ، بـعـد بـر دوشـش حـمـل كـرد، آنـگـاه داخـل قـلعـه شـد، مـسـلمـانـان بـه دنـبـال وى داخل قلعه شدند، به خدا سنگينى در بر آن حضرت بالاتر از سنگينى جنگ بود، آنگاه آن را به دور انداخت .
بـه رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله مـژده آوردنـد كـه عـلى قـلعـه را فـتـح و داخـل آن شـد، بـه وقـت بـرگـشـتـن عـلى عـليـه السـلام رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله پـيـش او آمـد و فـرمـود: مـژده فـتـح مقبول و كار عاليت را به من دادند، خدا از تو راضى گرديد، من نيز از تو راضى ام ، على از ايـن سخن به گريه افتاد، حضرت فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ عرض كرد: از شوق آن كه خدا و رسولش از من خشنود شدند.
فـقـال رسـول الله صـلى الله عليه و آله بلغنى نباءك المشكور و صنيعك المذكور قد رضى الله عنك فرضيت انا عنك (598)
كلمه يحبه الله و رسوله چنانكه گفته شد از مناقب منحصر به فرد امير المؤ منين على عليه السلام و نيز مورد تصديق فريقين مى باشد(599) .
و نيز مى توانيد آن را در مغازى واقدى ، ج 2 ص 653 و سيره ابن هشام ، ج 3، ص 349، و كـتـابـهـاى ديـگر ملاحظه كنيد، حسان بن ثابت در رابطه با اين معجزه و سقوط قموص چنين گويد:
و كان على ارمدالعين يبتغى    
دواء فلما لم يحس مداويا
شفاه رسول الله منه بتفلة    
فبورك مرقيا و بورك راقيا
و قـال سـاءعـطـى الرايـة اليـوم صـارمـا      
كـمـيـا مـحـبـا للرسول مواليا
يحب الهى و الاله يحبه      
به يفتح الله الحصون الاوابيا
فاصفى بهادون البرية كلها    
عليا و سماه الوزير المواخيا
خاتمه اين سخن
مـسـعـودى در مـروج الذهـب ، ج 2، ص 61 در ذكـر حـالات مـعـاويـه نـقـل كرده : معاويه به حج رفت ، سعدبن ابى وقاص نيز با او بود، پس از اطراف خانه خـدا به دارالندوة آمد و سعد را نيز با خود بر كرسى نشانيد، آنگاه شروع به ناسزا گفتن به على بن ابيطالب (صلوات الله عليه ) كرد.
سـعـد بـا فـرياد گفت : اى معاويه مرا با خود در كرسى نشانده آنگاه به على ناسزا مى گويى ؟!! به خدا قسم اگر يك خصلت از خصال على در من بود براى من محبوبتر بود از هر چه آفتاب بر آن تابيده است .
اگـر مـن مـانـنـد عـلى دامـاد رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله بـوده و فـرزنـدانـى مـثـل عـلى داشـتـم از دنـيـا و مـافـيـهـا بـر مـن مـحـبـوبـتـر بـود، اگـر رسـول خـدا مـانـنـد عـلى بـه مـن گـفـت : فـردا پـرچـم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش دوستش دارند، و او خدا و رسول را دوست دارد، خدا قلعه را به دست او فتح خواهد كرد، بر من از آنچه آفتاب بر آن تابيده خوشتر بود.
و اگـر رسـول خـدا بـه مـن مـى گـفت آنچه را كه در تبوك به على گفت : تو بر من مانند هـارون هـستى بر موسى جز آن كه بعد از من پيامبرى نيست از دنيا و مافيها بر من محوبتر بـود، بـه خـدا قـسـم ديـگـر بـا تـو در مـنـزلى نـخـواهـم نـشـسـت . ايـن را گـفـت و خـارج شد(600) .


غنائم خيبر
در رابـطـه بـا مـقـدار غـنـائم خيبر و تقسيم سهام و عايدات هر ساله ميان مسلمانان و اندازه خـمـسـى كـه بـه حـضـرت و حـق الله اخـتـصـاص يـافـت ، مـطـالب بـسـيـار مـفـصـل و مـفـيـد و خـوانـدنـى و شـنـيـدنـى اسـت . طـالبـان تـفـصـيـل بـه فـتـوح البـلدان بـلاذرى ، مـتـوفـاى 279 قـمـرى ، ص 36 - 42، فـصـل ، خـيـبـر و مـغـازى واقدى ، ج 2، ص 683 - 692 وسيره ابن هشام ، ج 3، ص ‍ 363 باب ذكر مقاسم خيبر و اموالها خيبر و اموالها رجوع فرمايند.


شهداء خيبر
بـه نـقـل ابـن اسـحاق و واقدى ، هيجده نفر از مسلمانان در خيبر شهيد شدند اسامى آنها به نقل ابن هشام چنين است :
1: ربيعة بن اكتم ، در قلعه نطاة به دست حارث يهودى شهيد شد.
2: ثقيف بن عمرو كه قاتلش اسير يهودى بود.
3: رفاعة بن مسروح ، به دست حارث يهودى
4: عبدالله بن هبيب بهنقل واقدى وهب در قلعه نطاة شهيد شد.
5: بشربن براءبن معرور كه مسموم شد و خواهد آمد.
6: فضل بن نعمان
7: مسعودبن سعد كه به دست مرحب يهودى شهيد شد.
8: مـحمودبن مسلمه برادر محمدبن مسلمه كه مرحب يهودى سنگى بر سر او انداخت و از زخم آن شهيد شد.
9: ابوضياح بن ثابت كه از اصحاب بدر بود.
10: حارث بن حاطب كه از اصحاب بدر بود.
11: عروة بن مرة
12: اوس بن قائد
13: انيف بن حبيب
14: ثابت بن اثله
15: طلحه (طلحة بن يحى بن مليل )
16: عمارة بن عقبه كه با تيرى شهيد شد.
17: عامربن الاكوع
18: اسـود راعـى كـه اسـمش اسلم بود(601) . نود و سه نفر از يهود در خيبر به درك واصل شدند.


حكايت مسموم شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله در خيبر
1: يـعـقـوبـى در تـاريـخ خـود، ج 2، ص 34 مـى گـويـد: زيـنب دختر حارث خواهر مرحب ، گـوسـفند پخته و مسمومى را محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد، حضرت لقمه اى از آن بـرداشـت ، بـازوى گـوسـفـنـد، بـه سـخـن در آمـد، كـه يـا رسـول الله من مسمومم از من مخور، بشربن براءبن معرور كه با حضرت از آن گوشت مى خورد مسموم شد و فوت كرد.
2: ابـن هـشـام در سـيـره اش ، ج 3، ص 352 نـقـل كـرده : چـون رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله از خيبر آسوده خاطر شد، زينب دختر حارث زن سلام بن مـشـكـم گـوسـفـنـد بريانى محضر آن حضرت آورد، قبلا پرسيده بود كه حضرت از كدام قـسـمـت گـوسـفـنـد خـوشـش مى آيد؟ گفته بودند، از بازوى گوسفند، لذا به بازوى آن بـيشتر از جاهاى ديگرش سم داخل كرد، حضرت از بازوى گوسفند مقدارى در دهان گذاشت و جـويـد ولى نبلعيد، و از دهان بيرون انداخت ولى بشربن براء كه با او مى خورد لقمه خود را بلعيد.
بعد حضرت فرمود: اين استخوان به من مى گويد كه مسموم است آنگاه زينب را خواست و از او تـحـقـيـق كرد، گفت : آرى من آن را مسموم كرده بودم حضرت فرمود: چرا؟ گفت : مى دانى چـه بـلايـى سـر قـوم مـن آورده اى گـفتم : اگر پادشاه باشد از شر او راحت مى شويم و اگـر پـيـامـبـر بـاشـد بـه طـريـق وحـى خـبـردار مـى شـود رسول خدا صلى الله عليه و آله او را بخشود ولى بشربن براء از آن وفات يافت .
در مرض وفات آن حضرت كه خواهر بشربن براء به عيادت آن حضرت آمده بود، به وى فرمود: اى خواهر بشر اكنون قطع شدن رگ شريان خويش را احساس مى كنم و اين در اثر همان خوراك است كه در خيبر با برادرت خوردم مسلمانان عقيده داشتند كه آن حضرت مسموما شهيد شد.
3: ابن اثير نيز آن را در تاريخ كامل ، ج 2 ص 150 آورده است واقدى نيز آن را در مغازى ، ج 2، ص 677 نـقـل كـرده و افـزوده : گـويـنـد حـضـرت بـه قـتـل زينب دستور داد، او را كشته بعد به دار آويخته ، حلبى در سيره خود ج 2، ص 769 بعد از نقل قضيه گويد: چون بشربن براء وفات يافت حضرت فرمود: زينب را كشته و به دار آويختند.
4: مـرحـوم مـجـلسـى در بـحـارالانـوار، ج 27، ص 214 از اعـتـقـادات مـرحـوم صـدوق نـقـل كـرده كـه فرمايد: اعتقاد ما درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله آن است كه او در غـزوه خـيـبـر مسموم گرديد، خوردن آن طعام مسموم گاه گاه اثرش در وجود ايشان ظاهر مى شد تا شريانش قطع شد و رحلت كرد.
مرحوم شيخ مفيد در شرح اعتقادات صدوق فرموده : آنچه شيخ ابوجعفر رحمه الله فرموده كه پيامبر و ائمه عليه السلام با سم و قتل از دنيا رفتند بعضى ثابت نشده است ، آنگاه مسموم شدن رسول الله صلى الله عليه و آله را از ثابت نشده ها دانسته است .
نـگـارنـده گـويـد: عـلامـه در خـلاصـه دربـاره بـشـربـن بـراء بـن مـعـرور فـرمـوده : رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله ميان او و واقدبن عبدالله برادرى به وجود آورد، او در بدر، احد، خندق ، حديبيه و خيبر در ركاب رسول الله صلى الله عليه و آله بود، و با آن حـضـرت از گـوسـفـنـد مـسـمـوم خـورد و گـويـنـد كـه در اثـر آن فـوت كـرد، اربـاب رجال كه بشربن براء را در رجال خود نقل كرده اند، نوعا اين طور گفته اند .
بـه هـر حـال مـطـلب كـامـلا حـتـمـيـت نـدارد، مـشـكـل اسـت كـه بـگـويـيـم رسول خدا صلى الله عليه و آله از طعام زنى كه شوهر و برادرش به دست او كشته شده بدون تحقيق بخورد و ديگران نيز بخورند وانگهى خوردن ذبيحه كفار مسئله ديگرى است كه بايد ديد آن روز تحريم شده بود يا نه ؟


منابع
587- تـاريـخ يـعقوبى ج 2 ص 34
588- سيره ابن هشام ، ج 3، ص 344، - 352، كامل ابن اثير، ج 2 ص 148 - 150، بعضى كتيبه با ثاء خوانده اند.
589- مغازى واقدى ، ج 2 ص 637
590- مجمع البيان ، سوره فتح ، آيات 81 - 20.
591- بحارالانوار، ج 21 ص 665
592- سيره ابن الحاق ، ج 3، ص 346
593- مغازى واقدى ، ج 2 ص 646
594- مغازى واقدى ، ج 2 ص 647
595- سيره ابن هشام ، ج 3، ص 352
596- اعلام الورى ص 99
597- ارشاد مفيد، ص 58
598- بحارالانوار، ج 21، ص 22
599- رجـوع شـود به : اعلام الورى ، ص 99ارشاد مفيد، ص 57، تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 34؛ صـحـيـح بـخـارى ، ج 5؛ ص 171، بـاب غـزوه خـيـبر؛ صحيح مسلم ، ج 2 ص 361؛ بـاب مـن فـضائل على بن ابيطالب ،؛ سنن بيهقى ، ج 6 ص 362، باب ماجاء فى عقدالالوية ، و ج 9 ص 131، باب المبارزة .
600- بحارالانوار، ج 21، ص 10، به نقل از امالى طوسى
601- سـيـره ابـن هـشـام ، ج 3، ص 357، بـنـابـر نقل واقدى ، ج 2، ص 700


نوشته شده در   پنجشنبه 18 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ