يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1389     |     کد : 6808

صلح حديبيه و عمربن الخطاب

صلح حديبيه و عمربن الخطاب

صلح حديبيه و عمربن الخطاب
در مجمع البيان از عمربن خطاب نقل كرده كه گويد: به خدا قسم از روزى كه مسلمان شدم (در نـبـوت آن حـضـرت ) شك نكرده بودم مگر در آن روز، پيش او آمده گفتم مگر تو پيامبر خدا نيستى ؟ فرمود: بلى پيامبر خدا هستم ، گفتم : مگر ما بر حق نيستيم ، مگر دشمن ما بر بـاطـل نـيـسـت ؟! فـرمـود: بـلى ، گـفـتم : پس در اين صورت چرا در دين خود اين پستى را قبول كنيم ؟! فرمود: من رسول خدايم او را نافرمانى نمى كنم ، او يار من است .
گـفـتـم : مـگـر نمى گفتى ما حتما به كعبه مى رويم و طواف مى كنيم ؟! فرمود: آرى ولى نگفتم كه امسال مى رويم ، گفتم : بلى ، فرمود: تو در آينده به كعبه مى روى طواف مى كنى .
در تـفـسـير قمى از امام صادق عليه السلام نقل شده : حضرت به عمرو فرمود: خدا به من وعـده كـرده و خـلف وعـده نـمـى كـنـد، عـمـر گـفـت : اگـر چهل نفر داشتم جلو اين صلح را مى گرفتم .
واقدى در مغازى ، ج 2، ص 606 نقل مى كند: چون گفتگو درباره صلح تمام شد و فقط آن مـانـده كـه نـوشـتـه و امـضـا شـود، عـمـربـن الخـطـاب بـرجـسـت و گـفـت : يـا رسول الله صلى الله عليه و آله آيه ما مسلمانان نيستيم ؟! فرمود: بلى ، گفت : پس ‍ چرا ايـن پـسـتـى را در ديـن خـود قـبـول كـنـيـم ؟! حـضـرت فـرمـود: مـن رسـول خـدايم فرمان او را مخالفت نخواهم كرد، و خدا مرا ضايع نمى كند، عمر (در حالت عـصـبـانـى ) پـيـش ابوبكر رفت و گفت : اى ابى بكر آيا ما مسلمان نيستيم ؟ گفت : بلى ، گفت : پس چرا در دين خود اين پستى را بر خود هموار سازيم ؟! ابوبكر گفت : از فرمان رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله اطـاعـت كـن ، مـن شـهـادت مـى دهـم كـه او رسول خداست و حق آن است كه امر مى كند، ما هرگز با امر او مخالفت نخواهيم كرد و خدا او را رها نخواهد ساخت .
ولى عـمـر جـريـان را بـس نـاپـسـنـد مـى دانـسـت و مـرتـب بـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله مـى گـفـت چـرا در ديـن خـود ايـن پـسـتـى را قـبـول كـنيم ؟! حضرت در جواب مى گفت : من رسول خدايم او مرا ضايع نخواهد كرد، ولى عـمر دست بردار نبود تا اينكه ابوعبيده به او پرخاش كرد و گفت : پسر خطاب آيا سخن رسول الله صلى الله عليه و آله را نمى شنوى ، از شيطان به خدا پناه ببر، راءى خود را ناحق بدان ...!
ابـن عـبـاس گويد: عمر در زمان خلافتش به من گفت : (در نبوت آن حضرت ) چنان به شك افتادم كه از وقت مسلمان شدن آن طور شك نكرده بودم و اگر در آن روز يارانى مى يافتم بر عليه آن صلح قيام مى كردم ولى خدا عاقبت آن را به خير كرد.
ابـوسـعـيـد خـدرى از يـاران رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نـقـل كـرده : عـمـر روزى بـه مـن گـفـت مـن در صـلح حـديـبـيـه در رسـالت رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله شك كردم ، و با آن حضرت چنان با خشنوت برخودار كردم كه مثل آنرا نكرده ام ، به كفاره آن برده هايى آزاد كردم ، روزگارى روزه گرفتم ، و اكـنـون كـه بـه آن فـكـر مى كنم بزرگترين غصه من مى باشد به خدا قسم شك بر من عـارض شـد و پـيش خود گفتم : اگر صد نفر در راءى من بود، اصلا به اين صلح تن در نمى دادم .
ولى چـون صلح واقع شد در ايام صلح كسانى كه اسلام آوردند بيش از آنان بود كه تا زمـان حـديـبـيـه اسـلام آورده بـودنـد، در ايـنـجا سخن واقدى در رابطه با موضع عمربن الخطاب تمام ميشود.


نوشته شده در   پنجشنبه 18 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ