شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1389     |     کد : 6786

واقعه هولناك چاه معونه

واقعه هولناك چاه معونه

واقعه هولناك چاه معونه
واقعه هولناك چاه معونه شهادت هفتاد نفر از قاريان قرآن
ايـن واقـعـه هـولناك را كه در آن چهل يا هفتاد نفر از قاريان قرآن شهيد شدند در ماه صفر بـعـد از جنگ احد نوشته اند على هذا آن از حوادث سوم هجرت بوده است ، زيرا كه سـال هـجـرى از ربـيـع الاول شـروع مـى شـود و آن حـضـرت در 12 ربـيـع الاول وارد مدينه شده اند.
طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان ذيـل آيـه : ولاتـحـسـبـن الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيـل الله ... (408) نقل كرده : مردى به نام ابوبراء عامربن مالك كه او را ملاعب الاسـنـة (409) مـى گـفـتـنـد بـه مـديـنه آمد و او رئيس قبيله بنى عامر بود، به محضر رسـول خـدا صلى الله عليه و آله رسيد، هديه اى نيز با خود آورده بود، حضرت فرمود: هـديه مشرك را قبول نمى كنم ، اگر مى خواهى هديه ات را بپذيرم بايد اسلام بياورى ، او اسـلام نـيـاورد دورى و مخالفت هم نكرد، آنگاه گفت : يا محمد اين دين كه بدان دعوت مى كـنـى خـوب اسـت اگـر مـردانـى از يـارانـت را به نجد بفرستى و آنها دين تو را تـبـليـغ كـنـنـد امـيـدوارم كـه مـردم دعـوتـت اجـابـت نـمـايـنـد حـضـرت فـرمـود: از اهـل نجد نسبت به آنها مى ترسم ، گفت : من به آنها پناه مى دهم ، بفرست تا مردم را به دين تو بخوانند.
حـضـرت هـفتاد نفر (410) از قاريان قرآن و جوانان پرشور را به فرماندهى منذربن عـمـرو، مـاءمـور ايـن كـار كرد، و از آن جمله بودند، حارث بن صمه ، حرام ملحان ، عروة بن اسـمـاء، نـافـع بـن بـديـل بـن ورقـاء و عـامـربـن فـهـيـره و آن در سـال چـهـارم هـجـرت بـعد از چهار ماه از جنگ احد بود(411) آنها از مدينه خارج شده تا به بئر معونه رسيدند و آن چاهى بود ميان اراضى بنى عامر و سنگلاخ بنى سليم.
در آنـجـا اردو زده و بـه اسـتـراحـت پـرداخـتـنـد، آنـگـاه نـامـه رسـول خـدا را تـوسـط حـرام بـن مـلحـان بـه عـامـربـن طـفـيـل رئيـس قبيله بنى عامر فرستادند، چون او نامه را به عامر داد، وى به نامه حـضـرت نـگـاه و اعـتنا نكرد، حرام بن ملحان خطاب به قوم او گفت : اى مردم چاه معونه ! من نماينده رسول خدا صلى الله عليه و آله براى شما هستم و شهادت مى دهم كه ان لااله الله و اشـهـدان مـحـمـد رسـول الله ، بـه خـدا و رسـولش ايـمـان بياوريد، در آن مردى از گـوشـه اطـاق خـارج شـد و نيزه اى بر پهلوى آن منادى توحيد زد كه از پهلوى ديگرش خارج شد، فرياد كشيد: الله ابكر فزت و رب الكعبة آرى او به نجات رسيد، و در راه خدا كشته شد و از افراد احياء عند ربهم يرزقون گرديد.
آنگاه عامربن طفيل از مردم خواست كه بر سر ياران حرام بن ملحان ريخته و آن ها را بكشند، مردم گفتند: ما اين كار را نمى كنيم ، چون ابوبراء به آنها امان داده ، امن او را ناديده نمى گيريم . عامربن طفيل چون از آنها ماءيوس از قبائل بنى سليم در اين كار كمك طلبيد، آنها دعـوت او را اجـابـت كـرده يـاران رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله و قـاريـان قـرآن را محاصره نمودند.
آن رادمردان چون چنين ديدند شمشير كشيده و به جهاد پرداختند وبعد از چندى همگى شربت شـهـادت نـوشـيـده و به جوار حق رفتند جز كعب بن زيد كه در ميان شكتگان افتاد، او زنده مـانـد تـا در جـنـگ خـنـدق شـهـيـد گـردى . عـمـروبـن امـيـه و مـردى از انـصـار مـشـغـول چرانيدن مركبهاى آن ها بوده و از جراين خبرى نداشتند، آن دو ديدند كه مرغان هوا مرتب به طرف چادرهاى آنها مى روند، از ديدن مرغان مشكوك شده و به اردوگاه شتافتند، قـتـل گـاهـى ديدند كه موى بر اندام آدمى راست مى شد، اجساد مردان توحيد در درياى خون شناور بودند دشمنان هنوز از آنجا نرفته بودند.
مـرد انـصـارى بـه عـمـروبـن امـيـه گـفـت : تـكـليـف چـيـسـت ؟ گـفت برگرديم به مدينه و رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله را خبر كنيم ، انصارى گفت : از قتلگاهى كه منذربن عـمـرو در آن كشته شده ، كناره نمى گيرم اين بگفت و بر مشركان حمله كرد، او هم در كنار يـاران توحيد به خاك افتاد و به خون غلطيد كفار عمروبن اميه را اسير گرفتند، او گفت مـن ازقـبـيله مضر هستم ، عامربن طفيل موى پيشانى او را قطع كرد و گفت : به جاى عتق برده اى كه بر عهده پدرم بود او را آزاد كردم .
عـمـرو در مـديـنـه بـه خدمت رسول الله صلى الله عليه و آله رسيد و آن واقعه هولناك و دلخـراش را به حضرت گزارش ‍ كرد، حضرت كه دنيا در نظرش تيره و تار شده بود، فرمود: اين كار ابوبراء من در اول از اين اقدام ناخوش بوده و از آن بيم داشتم .
چـون ابـوبـراء از ايـن قـضـيـه آگـاه شـد، بـسـيـار نـاراحـت گـرديـد كـه عـامـربـن طفيل امان دادن او را هيچ شمرده و آن كشتار را بوجود آورده است .(412)
منابع
408- سوره آل عمران آيه 169
409- يعنى : بازى كننده با نيزه ها
410- به قولى چهل نفر بودند
411- چون جريان در ماه صفر بود، پس سال سوم بوده است نه چهارم
412- ايـضـا آن را در اعـلام الورى ، ص 78، نـقـل كـرده و مـجـلسـى در بـحـارالانـوار، ج 20، ص 147 از مـجـمـع البـيـان نقل كرده است .


نوشته شده در   چهارشنبه 17 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ