شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1389     |     کد : 6785

فاجعه رجيع

فاجعه رجيع

فاجعه رجيع
در ماه صفر از سال سوم واقعه هولناك رجيع اتفاق افتاد، ابن اسحاق و طبرسى آن را قبل از قتل عام ، بئرمعونه نقل كرده اند هنوز، زخم احد اليتام نيافته و خـون شـهـداء خـشـك نـشده بود كه اين واقعه هولناك پيش آمد و شش نفر مؤ من واقعى به شهادت رسيدند.
بـعـد از جـنـگ احـد كـه در شـوال سـال سـوم بـود در مـاه صـفـر هـيـاءتـى از قـبيله عـضـل و قـاره بـه مـديـنـه آمـده و به رسول الله صلى الله عليه و آله گفتند: در قبيله ما مسلمانانى هستند، چند نفر براى ما بفرست كه ما را قرآن بياموزند، و احكام دين ياد بدهند، حـضـرت شـش نـفـر از يـاران خود را ماءمور اين كار كرد، و آنها عبارت بودند از: مرثدبن ابـى مـرثـد، خـالدبـن بـكـير، عاصم بن ثابت ، خبيب بن عدى ، زيدبن دثنه (405) و عـبـدالله بـن طـارق رئيـس آن گـروه مـرثدبن ابى مرثد بود، آن شش نفر در آن هياءت از مـديـنـه خـارج شـدنـد و بـه امـيـد آن كـه بـه قـبـيـله آن هـا رسـيـده ؛ مـشـغول تعليم قرآن و احكام دين شوند، راه مى رفتند، و چون به رجيع در ناحيه حجاز رسيدند، نقشه عوض شد، و توطئه اى كه در نظر بود واقع گرديد و آن اين كه :
در كنار رجيع كه آب قبيله هذيل بـود، فـريـاد كـرده و گفتند: اى قبيله هذيل بياييد وياران محمد را بكشيد، و از آن ها انتقام بگيريد ياران رسول الله صلى الله عليه و آله تا خواستند حركت كنند، ديدند صد نفر كماندار شمشير به دست اطراف آن ها را گرفته اند.
مـسلمانان شمشير كشيده آماده جهاد شدند، دشمنان گفتند: به خدا قسم ما به فكر كشتن شما نـيـسـتـيـم ، مـى خـواهـيـم شـمـا را اسـيـر گـرفـتـه و بـه اهل مكه بفروشيم و پولى به دست آوريم ، تسليم شويد كه با خدا عهد مى بنديم شما را نكشيم .
مـرثـد و عـاصـم و خـالد گـفـتـنـد: بـه خـدا قـسـم عـهـد مـشـرك راقبول نداريم ، آن ها آن قدر جنگيدند كه شهيد شدند ولى سه نفر ديگر اسير گرديدند زنـى از مـشـركان به نام سلافه دختر سعد كه دو پسرش در احد به دست عاصم كشته شده بودند، نذر كرده بود كه اگر سر عاصم را پيش او بياورند در كاسه سرش شراب بنوشد و به آورنده صد تا شتر پاداش بدهد.
دشـمـن گـفت : فرصت خوبى است ، سر عاصم را بريده و پيش سلافه برده صاحب صد شـتـر بـاشـيم ، چون خواستند سر او را قطع كنند، به قدرى زنبور اطراف جسد جمع شده بود كه نزديك شدن به آن غير ممكن بود گفتند: صبر كنيد، شب زنبوران مى روند، سرش را قـطـع مـى كـنـيـم ولى خـدا نـخـواسـت ، كـاسه سر يك موحد، كاسه شراب يك زن مشرك باشد، لذا شب سيل آمد و جسد پاك عاصم را برد.
كفار هذيل به قصد فروختن سه اسير به طرف مكه راه افتادند. چون در نزديكى مكه به ظـهـران رسـيـدنـد عـبدالله بن طارق طناب را از دستش باز كرد، شمشير به دست گـرفت ، مردان هذيل از او عقب كشيده و سنگبارانش كردند تا شهيد گرديد قبر شريفش در همان جا است .
امـا خـبـيب و زيد بن دثنه مدتى در دست حجيربن ابى اهاب و صفوان بن اميه اسير بودند، سـپـس خبيب را به تنعيم آوردند تا به دار آويزند، گفت : رهايم كنيد تا دو ركعت نـمـاز بـخـوانـم ، گـفـتـنـد: بـاشـد، او دو ركـعـت نـمـاز بـاكـمـال آرامـش ادا كـرد، آنـگـاه بـه آنـهـا گـفـت : بـه خـدا اگـر گـمـان نـمـى كرديد كه طـول دادن نـمـاز بـراى تـرس از كشته شدن است بسيار نماز مى خواندم سپس او را بالاى چوبى بستند، گفت : خدايا ما پيام رسولت رارسانديم ، از پيشامد ما او را مطلع گردان ، خـدايـا ايـن دشـمـنـان راتا آخر بشمار، آنها راپراكنده و دور از يكديگر درغربت بميران و كـسـى از آنـهـا را زنده مگذار. اللهم اناقد بلغنا رسالة رسولك فبلغه الغداه ما يصنع بنا ثم قال : اللهم احصهم عددا واقتلهم بددا ولاتغادر منهم احدا(406)
آنگاه شهيدش كردند، رضوان الله عليه :
حديث مرد مؤ من باز با تو گويم    
كه چون مرگش رسد خندان بميرد
امـا زيـد بن دثنه كه در دست صفوان بن اميه اسير بود، او را به غلام خويش كه نسطاس نام داشت تحويل داد تا به تنعيم كه خارج از حرم بود، برده و بكشد، عده اى از قريش كه ابوسفيان نيز جزء آنها بود، در كشتن او حاضر شدند، ابوسفيان به او گفت : دوسـت دارى كـه بـه جـاى تـو مـحـمـد در مـيـان مـا بود و گردنش را مى زديم و تو در ميان خـانـواده ات بـودى ؟ گـفـت : بـه خـدا قـسم حتى خوش ندارم كه محمد در خانه اش باشد و خـارى در پـايـش خـلد و مـن در عـوض آن در مـيـان خـانـواده ام بـاشـم : قال : والله ما احب ان محمدا الان فى مكانه الذى هو فيه تصيبه شوكة تؤ ذيه و انا جالس فى اهلى
ابـوسـفيان از آن ايمان و ايثار درعجب شده و گفت : نديده ام فردى كسى را دوست بدارد آن چنان كه ياران محمد او را دوست دارند، آنگاه نسطاس او را شهيد كرد(407)
منابع
405- دثنه با ثاءبر وزن اجنه
406- بددكشرف : متفرقين .
407- اعلام الورى ، ص 87 سيره ابن هشام ، ص 178


نوشته شده در   چهارشنبه 17 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ