شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1389     |     کد : 6777

قتل كعب بن اشرف يهودى

قتل كعب بن اشرف يهودى

قتل كعب بن اشرف يهودى
سال دوم هجرت با بيم و اميد و سراسر مبارزه و تشريع بعضى از احكام و پيروزى اسلام ، به پايان رسيد و با آمدن ماه ربيع الاول سال سوم آغاز گرديد، اينك اهم پيشامدهاى آن را بـررسـى مـى نـمـايـيـم ، در شـب چـهـاردهـم ربـيـع الاول (325) كـعـب ابـن اشـرف آن يـهـودى خـطـرنـاك و مـرمـوز بـه دسـتـور رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله كـشـتـه شـد، و اسـلام و مسلمين از شر او آسوده شدند، جريان به قرار ذيل است :
آن يـهـودى خـطـرنـاك از قـبـيله طى ء و مادرش از يهود بنى نضير بود، كشتار مشركان در مـعـركـه بـدر بر وى بسيار گران آمد زيرا اسلام قوت گرفت و خطر بر يهود نـزديـك تر شد، كعب به دنبال جريان بدر به مكه رفت ، و مشركان مكه را عليه رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله وسـلم تـحـريـك نـمـود، و عـامـل مـؤ ثـرى در بـه وجـود آمـدن جـنـگ احـد بـود، از مـديـنـه بـرگـشـت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كيست شركعب بن اشرف را از من دور كند، او خدا و رسولش را مى آزارد.
مـحـمـد بـن مـسـلمـه گـفـت : يا رسول الله مى خواهى او را بكشم ؟ فرمود: آرى گفت : اجازه بفرماييد با بعضى درباره اين جريان تبادل نظر كنم فرمود: بكن ، محمد با چند نفر از مسلمانان از جمله سلطان بن سلامه و ابونائله و حارث بن اوس ‍ كه برادر رضاعى كعب بن اشـرف بـود و ابـوعـبـس بـن جبير مشورت كرد آنها تصميم گرفته و نزد كعب بن اشرف رفتند.
محمدبن مسلمه به كعب گفت : من مى خواهم مطلبى را با تو در ميان بگذارم به شرط آن كه بـه كـسـى نـگـوئى ، گـفـت : بـاشـد بـگـو، گـفـت : آمـدن ايـن شـخـص (رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله ) بـه مـديـنه براى ما بلائى شد، عرب همگى ما را دشـمـن داشـتـنـد، رابـطـه مـا بـا آن هـا قـطـع گـرديـد، اهـل و عـيـال مـا ضـايـع شـد، خـودمـان بـه مـشـقـت افـتـاديـم ، كـعـب گـفـت : مـن از اول اينها را به تو گفته بودم .
در ايـنـجـا ابـونـائله به او گفت : مى خواهم مقدارى طعام به ما بفروشى و چون قيمت آن را ندارم در نزدت گروگان مى گذاريم ، آيا حاضرى در اين رابطه به ما كمك كنى ؟ گفت : اگـر بـعضى از زنانتان را نزد من رهن بگذاريد، مانعى ندارد. ابونائله گفت : اين امكان ندارد، تو زيباترين عرب هستى ، زنان به تو عشق مى ورزند و ما رسوا مى شويم . گفت : پسران را رهن بدهيد، گفت : اين هم دشوار است كه مورد دشنام و فحش تو واقع ميشوند و گويند: براى مقدارى طعام رهن گذاشته شده اند، اين بر ما عار است ، وليكن ما در نزد تو اسلحه رهن مى گذاريم ، غرض ابونائله آن بود كه كعب از آوردن سلاح مشكوك نشود، كعب قبول كرد، آنها براى آوردن سلاح برگشتند.
جـريـان را به رسول الله صلى الله عليه و آله گفته و به طرف قلعه كعب راه افتادند حـضـرت آنها را تا بقيع بدرقه كرد، و دعايشان فرمود و خود در بقيع بـه انـتـظار نشست ، آنها چون به كنار قلعه رسيدند، ابونائله او را صدا كرد، كعب تازه عـروسـى كـرده بـود، زنـش گـفـت : كجا مى روى من احساس مى كنم كه از اين صدا خون مى ريزد؟
گـفـت : او بـرادر مـن مـحـمـدبـن مسلمه و برادر رضاعى من ابونائله است و بامن كار دارند، جـوانـمـرد، را اگـر شب به طرف نيزه هم دعوت كنند اجابت مى كند، اين را بگفت و از قلعه پـايـيـن آمد، ساعتى با آن ها صحبت كرد، و با هم قدم مى زند تا به شعب العجوز رسـيـدنـد، ابونائله گفت : من تا امروز عطرى به اين خوبى نديده ام ، بگذار سر تو را بـبويم ، چند دفعه اين كار را كرد و در آخر سر كعب را محكم گرفت و گفت : بزنيد دشمن خـدا را، يـاران ابـونائله شمشير فرود آوردند، در آخر محمد بن مسلمه دشنه اى بر او زد و كارش تمام شد.
ايـن دشـمـن خـدا بـه وقـت كـشـتـه شـدن چـنـان فـريـاد كـشـيـد كـه هـمـه اهـل قـلعـه بـيدار شده و بر پشت بامها آتش روشن كردند، آنگاه سركعب را از تن جدا كرده (326) و حارث بن اوس را كه زخمى شده بود برداشته و به سوى مدينه راه افتادند.
حـضـرت در بـقـيـع منتظر آمدن آنها بود و چون ديد در انجام ماءموريت موفق شده اند خدا را شـكـر كـرد و بـر آنـهـا دعـاى خـيـر فـرمـود، آنـهـا بـا كمال افتخار سر بريده كعب را در محضر آن حضرت به زمين انداختند، فرداى آن شب يهود از شـنـيـدن اين جريان بسيار بيمناك شدند و حضرت فرمود: به هر كس از مردان يهود دست يافتيد بكشيد من ظفرتم به من رجال اليهود، فاقتلوه (327) .
در رابـطـه بـا جـريـان يـهود و موضعگيرى آنها در براندازى اسلام ، در ذكر غائله بنى قـيـنـقـاع مـفـصـلا صـحـبـت كـرديـم و اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله خودش دستور قـتـل كـعـب را صـادر فـرمـود و شـب در بـقـيـع بـه انـتـظـار نـشـسـت ، كـامـلا قـابـل دقت است ، محارب و مفسد بايد از بين برود، آزاد گذاشتن او مساوى با حذف اسلام و سلب امنيت جامعه است .
يـهـود امـروز نـه تـنـهـا خـوب نـشـده بـلكـه بـدتـر هـم شـده اسـت ، جـريـان فـلسـطـين و امـثـال آن شـاهد صدق اين مدعا است آنچه قرآن راجع به اين نفرين شده ها و مغضوب عليهم فـرموده هميشگى است ، دشمنى آنها با اسلام ريشه در تاريخ آنها دارد، نفرين بر مسلمان نـمـايـانـى كـه زيـر بـغـل يـهـود را گرفته و از سقوطش جلوگيرى مى كنند، امروز اگر مـسـلمـانـان بـخـواهـنـد بـر يـهـود بـتـازنـد بـايـد از روى كـشـتـه هـاى مـلك حـسـيـن ، آل سعود، حسنى مبارك ، ياسر عرفات ، و امثال آنها بگذرند. آرى آنها براى دولت غاصب يهود شايد از آمريكا با ارزشتر باشند.


اعدام انقلابى كسروى
اعـدام انـقـلابـى كعب بن اشرف صدها بار در اسلام تكرار شده ، از جمله در اعدام انقلابى احمد كسروى تبريزى به دست فدائيان رشيد اسلام است ، كسروى كه مدتى معلم مدرسه آمـريـكاييها بود، و روزى با اشاره كنسول انگليس عليه شيخ محمد خيابانى توطئه كرد، در دوره رضاخان عليه اسلام و قرآن وشيعه قيام نمود و آنچه از دستش مى آمد در روزنامه پرچم و پيمان وغيره ، از اهانت به اسلام كوتاهى نكرد، جاى تعجب است كه در فرهنگ معين و فـرهـنـگ عـمـيـد از كـسـروى سـتايش كرده و او را بر كرسى نشانده اند، امان از دست اين نويسندگان بى تعهد و روشنفكر و در عين حال بى خبر از اسلام و مغرور خود باخته .
مـثـلا بـا وجـود صـراحـت آيـه و مـاقـتـلوه و مـاصـلبـوه (328) كـه هـرگـونـه قـتـل و دار آويـخـته شدن عيسى عليه السلام را به دست يهود نفى مى كند، باز در فرهنگ عـمـيد در كلمه عيسى ملاحظه مى شود كه مى نويسد، عيسى را در 35 سالگى با دو نـفـر از يـارانـش بـه دار آويـخـتـنـد، هـمچنين است گفته فرهنگ اميركبير، اگر اين را يك خـارجـى مـى نوشت عجيب نبود ولى بايد جمجمه هاى پوسيده بر مسلمانى بخندد كه با آن همه ادعا از دين خود اين همه بى خبر است .
بـه هـر حـال : نـواب صـفـوى رحـمـه الله در نـجـف اشـرف مشغول تحصيل بود، كه يكى از كتابهاى پوسيده كسروى به دستش رسيد، با مطالعه آن آتش بر دل و جانش افتاد، با مراجع وقت تماس گرفت و نظر آنان رانسبت به نويسنده آن كتاب جويا شد، گفتند: مرتد و مهدورالدم است .
نـواب صـفـوى بـه عزم از بين بردن كسروى به ايران آمد، گروه فدائيان اسلام را به وجـود آورد، بـا كـمـك بعضى از علماء تهران اسلحه تهيه كرد و در چهارراه حشمت الدوله ، كـسـرى را هـدف قـرار داد، عـمـل نـيمه موفق بود كسروى به بيمارستان رفت و نواب به زندان .
بـالاخـره كـسـروى در روز 20 اسـفـنـد 1324 كـه به دادگسترى احضار شده بود در كاخ دادگـسـتـرى تـوسـط شـهـيـد سـيـد حـسـيـن امـانـى يـكـى از فـدائيـان اسـلام بـه درك واصـل شـد و چـون جـريـان روشـن شـده بـود، سـيـد حـسـيـن مـرحـوم بـعـد از تكميل پرونده به حكم بى دادگاه شاه ، قرآن خوان بالاى چوبه دار رفت رحمة الله عليه ، و آن در مـوقـعـى بـود كـه عـبـدالحـسـيـن هـژيـر وزيـر دربـار پـهـلوى و عـامـل امـپـريـاليـسـم را نـيـز اعـدام انـقـلابـى كـرده بـود. در سـال 1328 كه جنازه پهلوى را به ايران مى آوردند، نواب تصميم به نابودى خانواده پهلوى در راه آهن تهران گرفت كه به عللى آن نقشه عقيم ماند.
سپس رزم آرا عامل بيگانه براى تحميل قرارداد جديد و سركوبى مبارزان نخست وزير شد و در 16 اسفندماه 1328 كه براى شركت در مجلس ختم آيت الله فيض به مسجد امام (مسجد شاه ) رفته بود، در صحن مسجد توسط خليل طهماسبى اعدام انقلابى گرديد.
بـالاخـره در 28 مـرداد سـال 1332 آمريكاى جهانخوار بار ديگر، محمدرضاى جنايتكار را بر اريكه سلطنت نشانيد، در سال 1334 در روزهاى انعقاد پيمان سنتو حسين علاء عـاقـد قـرار داد، تـوسـط مـظـفر ذوالقدر يكى از فدائيان اسلام مضروب شد ولى از مرگ نجات يافت .
مـتـعـاقـب ايـن قـضـيـه شـهـيـد نـواب صـفـوى ، سـيـدعـبـدالحسين واحدى ، سيد محمد واحدى ، خليل طهماسبى و مظفر ذوالقدر در بيدادگاه نظامى محاكمه شده و طبق دستور آمريكا و شاه خـائن شـهيد گشتند، شهيد عبدالحسين واحدى طبق روايت آن روز، به وسيله تيمور بختيار در دفـتـر كـار آزموده شهيد گرديد، شهادت آنها در سپيده دم 27 دى ماه 1334 بود، روحشان شاد، و راهشان پر رهرو باد.


منابع

325- بحارالانوار، ج 20 ص 12؛ مغازى واقدى ، ج 1 ص 189
326- جريان بريدن سر كعب در مغازى واقدى است
327- بحارالانوار، ج 20 ص 10 و 11
328- سوره نساء، آيه 157


نوشته شده در   چهارشنبه 17 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ