دوشنبه 7 بهمن 1398 | Monday, 27 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1389     |     کد : 6774

ازدواج مقدس على ع و فاطمه س

ازدواج مقدس على ع و فاطمه س

ازدواج مقدس على و فاطمه صلوات الله عليهما
تـقـريـبـا يـقـيـنـى اسـت كـه ايـن ازدواج و وصـلت مـقـدس در سـال دوم هـجـرت بـوده اسـت شـيـخ طـوسـى (311) فـرمـوده : روز اول ذوالحـجـة روز ولادت ابـراهـيـم خـليـل عـليـه السـلام اسـت در آن روز رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله فاطمه را با اميرالمؤ منين عليه السلام تزويج كرد و روايـت شـده : در شـشم آن ماه ، مرحوم مجلسى نيز آن را در بحار، ج 43 ص 92، از مصباح نـقـل كـرده اسـت ، در تـاريـخ يـعـقـوبـى و اعـلام الورى سال اول هجرت نقل شده است ولى اصح سال دوم است .
ايـن ازدواج مـقـدس كه سبب پيوند امامت با نبوت بود، به امر خداوند انجام گرفت و آنگاه كـه بـه رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله گـفـتـنـد: چرا فاطمه را به على دادى و به فلانى ندادى ؟ فرمود: خدا چنين كرد.
مرحوم مجلسى از امالى مرحوم شيخ طوسى نقل كرده : على عليه السلام فرمايد: ابوبكر و عـمـر پـيـش مـن آمده و گفتند: اى كاش محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رفته و از فـاطـمـه خواستگارى ميكردى ، مى فرمايد: من محضر آن حضرت آمدم ، چون مرا ديد خنديد و فرمود: يا على از اين خانه چه قصدى دارى ؟
گـفـتـم : يا رسول الله صلى الله عليه و آله من پسر عموى شما هستم ، در اسلام سابقه دارم ، شـمـا را يـارى كرده و در راه خدا جهاد كرده ام ، فرمود: يا على راست مى گويى تو بـالاتـر از ايـنـهـا هـسـتى ، گفتم : يا رسول الله صلى الله عليه و آله فاطمه را به من تـزويج كنيد، فرمود: پيش از تو كسانى از فاطمه خواستگارى كرده اند، و در همه اظهار كراهت كرده است . اما تو منتظر باش تا برگردم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به اتاق فاطمه رفت ، فاطمه بپا خاست ، عباى آن حـضـرت را از دوشـش گـرفـت ، كفشش را بيرون آورد، آب وضو تهيه كرد، حضرت وضو گرفت ، فاطمه پاهاى مبارك او را شست و نشست .
آنـگـاه حـضـرت فـرمـود: فـاطـمـه جـانـم ، عـرض كـرد: لبـيـك يـا رسـول الله فـرمـود: عـلى بـن ابـيـطـالب كـسـى اسـت كـه قـرابـت و فـضـل و اسـلام او را شـنـاخـتـه اى من از خدايم خواسته ام تو را به بهترين و محبوبترين خلقش تزويج كند، على از تو خواستگارى مى كند نظرت چيست ؟
فـاطـمـه سـاكـت شـد، و سـر بـه زيـر انـداخـت ولى روى بـرنـگـردانـيـد، رسـول الله در قـيافه او احساس قبول كرد، آنگاه به پا خاست و گفت : الله اكبر سكوت فاطمه حاكى از رضاى اوست .
در ايـن هـنـگـام جـبرئيل نازل شد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله فاطمه را به على تزويج كن ، خدا فاطمه را براى على و على را براى فاطمه پسنديده است ، آنگاه حضرت ، فاطمه را به من تزويج كرد و دست مرا گرفت و فرمود: برخيز به نام خدا و بگو: عـلى بـركـة الله و مـاشـاء الله لاقوة الا بالله توكلت على الله ؛ سپس مرا آورد و در نـزد فـاطـمـه نشانيد، بعد گفت : خدايا على و فاطمه محبوب ترين خلق تو نزد من هستند، خـدايـا على و فاطمه را دوست بدار و در نسل آن دو بركت بگذار و بر آن دو از جانب خودت حـافظى برگمار، من آن دو، و فرزندان آن دو را از شر شيطان رجيم در امان تو قرار مى دهم (312) .


جهيزيه فاطمه عليهاالسلام
بـنـابـود عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام زره خـويـش را بـفـروشـد و بـراى فاطمه عليهاالسلام جهيزيه تهيه نمايد، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: يا على زره را بـفـروش . امـام عـليـه السـلام مـى فـرمـايـد: زره را فـروخـته قيمت آن را در محضر رسول خدا به زمين ريختم ، حضرت از من نپرسيد اينها چقدر است من نيز مقدار آن را نگفتم .
حضرت مشتى از آن پول را بـرداشـت و بـه بـلال داد، فرمود: براى فاطمه عطر تهيه كن ، آنگاه دو دست خويش را از آن پولها پر كرد و به ابى بكر داد و فرمود: براى فاطمه آنچه از لباس و وسـائل منزل لازم است بخريد، عمارياسر و چند نفر را نيز همراه و به بازار مدينه آمده وسـائلى كـه لازم بـود بـا صلاح ديد ابوبكر خريدند، جهيزيه دختر درهم ، خمارى (چار قد بزرگ ) به چهار درهم يك عدد قطيفه سياه بافت خيبر، يك عدد صندلى كه وسط آن را بـا ليـف خـرمـا بـافـته بودند، و دو عدد تشك از كتان مصرى ، كه يكى را با ليف خرما و ديگرى را با پشم گوسفند پر كرده بودند(313) چهار عدد بالش از پوست طائف كه با علف ادخر پر شده بود، پرده اى از پشم ، حصيرى بافت هجر (314) .
يـك عدد دستاس ، يك عدد كاسه مسى براى خضاب ، يك عدد ظرف آب از پوست ، كاسه اى بـراى شـيـر، يـك عـدد مـشـك آب ، آفـتـابه اى قير اندود، يك عدد سبوى سبز، دو عدد كوزه سـفـال ، مـقـدارى از وسـائل فـوق را ابـوبـكـر و مـقـدارى را اصـحـاب آن حـضـرت حمل مى كردند، چون آنها را محضر رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آوردند، حضرت بـا دسـت حـركـت مـى داد و مـى گـفـت : بـارك الله لاهل البيت
امام فرمايد: بعد از مراسم عقد يك ماه گذشت كه پشت سر آن حضرت نماز مى خواندم و از عـروسـى فـاطـمـه چـيـزى نـمـى گـفـتـم ، زنـان حـضـرت گـفـتـنـد: آيـا از رسـول الله صـلى الله عليه و آله وسلم نمى كه فاطمه را به خانه ات ببرى ؟ گفتم : شـما از او بخواهيد، ام ايمن گفت : يارسول الله اگر خديجه كبرى زنده بود با عروسى فـاطـمـه شاد مى شد، على زنش را مى خواهد، چشم فاطمه را با شوهرش روشن فرماييد و جدايى آن دو را از بين ببريد، چشم ما را نيز با اين كار روشن فرماييد.
حـضـرت فـرمـود: چـه شـده كه على زنش را از من نمى خواهد انتظار داشتم كه بخواهد، امام عـليـه السـلام فرمايد: گفتم : يا رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم شرم مانعم مى شـود، حـضـرت فـرمـود: از زنـان كسى اينجا هست ، ام سلمه گويد گفتم : من ام سلمه ، اين زينب و اين فلان و فلان است ، فرمود: براى دختر و پسر عمويم حجره اى از خانه من آماده كـنـيـد، گـفـتـنـد: كدام حجره را يا رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم ؟ فرمود: حجره خودت را، بعد به زنان امر فرمود: فاطمه را زينت كنند و آنچه لازم است انجام دهند.
ام سـلمـه گـويـد: بـه فـاطـمـه گفتم : عطرى دارى كه براى خودت تهيه كرده باشى ؟ فرمود: آرى ، شيشه اى آورد، در دست من ريخت من چنان عطرى هرگز نديده بودم گفتم : اين عـطـر از كـجـاسـت ؟ فـرمـود: از دحـيـه كـلبـى (315) او مـحـضـر رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله وسـلم مـى آمد، پدرم گفت : فاطمه بالش را بياور و بـراى عـمـويـت پـهـن كـن ، مـن بالش پهن مى كردم ، دحيه روى آن مى نشست ، و چون برمى خاست از لباسش چيزى مى ريخت پدرم امر مى كرد، آنها را جمع كنم ، على عليه السلام در آن بـاره از حـضـرت سـؤ ال كـرد فـرمـود: يـا عـلى آن عـنـبـرى اسـت كـه از بـالهـاى جبرئيل مى ريخت .
عـلى عـليـه السـلام فـرمـايـد: آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: طعام خـوبـى بـراى خـانواده ات مهيا كن ، گوشت و نان را ما تهيه مى كنيم ، خرما و روغن را تو تهيه نما، من خرما و روغن خريدم ، رسول خدا آستين بالا زد، خرما، را در روغن مى انداخت ... و گـوسـفـنـد چـاقـى را بـراى مـا فـرسـتاد كه ذبح كرديم و نان بسيارى براى ما تهيه فرمود.
بـعـد فـرمـود: يـا على هر كه را خواستى براى وليمه دعوت كن ، من به مسجد آمدم . مسجد پـر از مـردم بـود، حـيـا مـانـع شـد كـه گـروهـى را بخوانم و گروهى را نخوانم لذا به بلندى رفته و صدا زدم : اجيبوا الى وليمة فاطمة به وليمه فاطمه بياييد، مردم چـنـان زيـاد آمـدنـد كـه از كـثـرت آنـهـا و كـمـى طـعـام تـرسـيـدم ، رسـول خـدا صلى الله عليه و آله فرمود يا على از خدا مى خواهم كه به طعامت بركت دهد، همه از طعام خوردند و از آشاميدنى آشاميدند و براى من دعاى بركت كردند....
حـضـرت كـاسـه هـايى از آن طعام به منزل زنانش فرستاد، كاسه ديگرى نيز برداشت و فـرمـود: ايـن هـم مـال فـاطـمـه و شـوهـرش ، و چـون وقـت عـصـر شـد رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود: ام سـلمـه فـاطـمه را پيش من بياور، من رفتم فاطمه را آوردم صديقه طاهره از كثرت حياء عرق مى ريخت به طورى كه پايش لغزيد و افـتـاد، حـضـرت فـرمود: خدا در دنيا و آخرت لغزش تو را ببخشايد اقالك العثرة فى الدنيا و الاخرة
فاطمه زهرا محضر رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم ايستاد، حضرت صورت او را بـاز كـرد تـا عـلى عـليـه السـلام او را ديد، آن وقت دست فاطمه را در دست على گذاشت و فرمود: يا على دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بر تو مبارك باد، فاطه براى تو بـهـتـر زنـى اسـت و اى فـاطـمـه عـلى بـراى تـو بـهـتـر شـوهـرى اسـت بـرويـد بـه منزل خويش ....(316)
بدين طريق صديقه طاهره به دودمان حضرت ولى الله قدم گذاشت تا از آن وصلت سيد جـوانـان اهل بهشت و از آنها حجج طاهره و راهنمايان توحيد صلوات الله عليهم قدم به دنيا گذاشته و ظلمت سراى جهان را منور فرمايند.


منابع
311- مصباح ، ص 465
312- بحارالانوار، ج 43، ص 93، از امالى مرحوم شيخ طوسى
313- عبارت عربى : فراشين من خيش مصر است ، خيش بافته ضخيمى از كتان است و نيز الفراش ما يفرش و ينام عليه
314- هجر بر وزن شرف از شهرهاى يمن است
315- دحـيـه كـلبـى از يـاران رسـول خـدا بـود، جـبـرئيـل در شـكـل او مـحـضـر حـضرت مى آمد، مردم فكر مى كردند كه دحيه با آن حضرت صحبت مى كند.
316- امـالى شـيـخ طـوسـى ، ج 1، ص 38 و 39؛ مـرحـوم مـجـلسـى نـيـز آن را در بحارالانوار، ج 43، ص 95، از امالى نقل كرده است


نوشته شده در   چهارشنبه 17 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ