شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1389     |     کد : 6642

شروع جنگ صفيّن

شروع جنگ صفيّن

سيف الواعظين و الذاكرين (تاريخ تفصيلى جنگهاى جمل ، صفين و نهروان )
نام نويسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهيم اليزدى
تحقيق و نگارش : مهدى احمدى
باب دوم : جنگ صفين (قاسطين )
فصل پنجم :شروع جنگ صفيّن
از جمله شجاعانى كه در لشگر مالك بودند هاشم بن عتبة بن ابى وقّاص بود. و چون مالك اشتر وارد مقدمه لشگر دوازده هزار نفرى شد، دشمن به فرماندهى ابوالاعور مهيّاى جنگ شد و به لشگر مالك حمله كرد و جنگ عظيمى اتفاق افتاد و هر چند لشگر شام سعى كردند نتوانستند لشگر عراق را از جاى خود حركت دهند، پس ‍ دلتنگ و نااميد شدند و برگشتند. پس هاشم بن عتبة بن ابى وقّاص بانگ بر سپاه زد كه اى اهل عراق بر اين رو به صفتان حمله كنيد. هاشم با قومى از سپاه حمله كردند و اهل شام را از بنه و خيام بيرون كردند و تا شب سواره با سواره و پياده با پياده جنگ كردند كه در آن روز علمدار لشگر شام عبداللّه بن منذر بود و بدست پر توان مالك اشتر طبينان بن عمّاره تميمى به درك واصل شد. و چون روز ديگر شد طرفين مصمّم معركه جدال شدند و سپاه ابوالاعور و لشگر مالك در برابر هم فرود آمدند. اول كسى كه عزم رزم نمود مالك اشتر بود كه به ميدان آمد و على (ع ) را مداح كرد و معاويه را لعنت نمود و مبارزه طلبيد و چون لشگر شام نام مالك اشتر را شنيدند هيچ كس جراءت مبارزت و جنگ با او نكرد. مالك ديد كه كسى به ميدان او نمى آيد لذا با گروهى از لشگر خود حمله كرد و اهل شام را مضطرب كرد و جمع كثيرى از دشمن به دست شيعيان كشته شدند و بقيّه لشگر و نزديك بود كه سپاه مالك بجاى سپاه ابوالاعور صف كشيدند و نزديك بود كه سپاه ابوالاعور منهدم شوند لذا ابوالاعور با اضطراب فرياد كرد و رؤ ساى سپاه شام را در پاى تلّ جمع كرد. مالك اشتر و لشگرش قدمى جلوتر آمدند و در مقابل لشگر ابوالاعور صف كشيدند، پس ‍ به سپاه خود گفت : ارونى ابا الاعور واى بر شما، اين ابوالاعور را به من نشان دهيد كه معاويه به او افتخار مى كند، چون او را به مالك اشتر نشان دادند مالك به سنان بن مالك نخعى گفت : اى پسر برادرم برو به نزد ابوالاعور و او را به مبارزه دعوت كن . سنان بن مالك جوانى خورد سال بود گفت آيا او را به مبارزه خود بخواهم يا به مبارزه تو؟ مالك گفت اگر تو را امر كنم كه با او بجنگى به ميدان خواهى رفت ؟ گفت : بلى به خدا قسم كه اگر مرا امر كنى كه شمشير خود صفوف ايشان را بر هم زنم و بشكنم اطاعت تو مى كنم زيرا اطاعت تو اطاعت اميرالمؤ منين (ع ) است . مالك اشتر ميان دو چشم برادر زاده را بوسيد و گفت محبّت من به تو زيادتر شد ولى ابوالاعور با جوانان مبارزه نمى كند بلكه شجاعان بزرگسال و اهل شرف را همرزم خود مى داند و چون تو كم سنّ و سال هستى برو و از او دعوت كن كه با عموى تو مبارزه كند. پس سنان به نزد لشگر ابوالاعور رفت و گفت : من رسولم مرا امان دهيد و چون امان يافت به خيمه ابوالاعور رفت و گفت : مالك اشتر تو را به مبارزه طلبيد، ابوالاعور ساعتى ساكت شد و گفت مالك اشتر بر بزرگان عمال عثمان خروج كرد و به او تهمت زد و بى اجازه وارد خانه عثمان شد و او را كشت و امروز خون عثمان در گردن او است همين او را بس است كه حال اراده ريختن خون من كرده است و مرا به مبارزه او احتياج نيست برگرد. سنان گفت حال جواب بشنو، ابوالاعور گفت مرا به جواب تو نيازى نيست از من دور شو. اصحاب او بر من صيحه و فرياد زدند پس من برگشتم . آن جوان شجاع به نزد مالك عموى خود آمد و آنچه شنيده بود نقل كرد. مالك گفت جان عزيز است براى خود مهلتى خواست ، اگر به ميدان مى آمد دستهاى او را به خاك مى رساندم پس مالك به لشگرگاه خود برنگشت و شب در آنجا ماند و چون صبح شد ديدند از ابوالاعور و لشگر شام اثرى نمانده و فرار كردند و دو فرسنگ عقب نشينى كردند و و در كنار فرات در مكان وسيعى فرود آمدند. راوى مى گويد چون صبح شد مالك اشتر با چهار هزار سوار به سراغ ابوالاعور رفت ديد ابوالاعور آب را تصرّف كرد بر او حمله كرد و ابوالاعور و لشگر او را از آب دور كرد و كنار آب ايستاد كه در آن اثنا بود كه گرد و غبار بسيارى بلند شد و معاويه را با تمام لشگرش در كنار صفّين وارد شدند و بعد از مدت كمى على (ع ) با لشگرش هم وارد شدند و مالك شوق خدمت اميرالمؤ منين (ع ) به سرش ‍ افتاد، آمد تا به خدمت حضرت برسد ولى معاويه در اين فاصله گروهى را فرستاد تا آب را فرات را گرفتند و اهل شام بر آب مسلّط شدند و آن روز بيستم ماه ذى حجّه سال سى و هفت هجرى بود. هنوز تمام صد هزار نفر از لشگريان حضرت فرود نيامده بودند كه سى هزار نفر آنان بر سپاه معاويه حمله ور شدند لذا معاويه ترسيد و قاصدى به نزد حضرت فرستاد و چند روزى مهلت خواست و خواهش كرد كه جنگ را تاءخير بيندازد، حضرت هم قبول فرمودند و ايشان را مهلت دادند. حضرت هم به اصحاب فرمود: دست نگه داريد تا زمان مهلت به پايان رسد. ولى اى دوستان اهل بيت ، حضرت معاويه و لشگر ملعونش را سه روز مهلت دادند ولى در روز عاشورا به اندازه چهار ركعت نماز ظهر و عصر فرزندش حسين (ع ) را مهلت ندادند.


لشگر معاويه مانع استفاده آب فرات بر لشگر على (ع ) مى شوند
بعد از آنكه على (ع ) معاويه و اهل شام را مهلت دادند، جوانى از اصحاب حضرت رفت آب بردارد، سپاه شام مانع شدند. عبداللّه بن عوف مى گويد كه به جانب اميرالمؤ منين (ع ) دويدم و آن جناب را خبر كردم پس حضرت صَعْصَعة بن صوهان را طلبيدند و او را به رسالت نزد معاويه فرستادند تا معلوم كند كه اراده او از اين حركت تا جوانمردانه چيست و آيا جازم است در اين عمل شنيع خود يا خير؟ قاصد به نزد معاويه رفت و پيام را رسانيد و معاويه دو دل شد و با عمروعاص مشورت كرد. عمروعاص گفت : اى معاويه آب را رها كن زيرا ممكن نيست على تشنه باشد و لشگر شام آب بياشامد و شيران عراق تشنه بمانند و حال آنكه به يك دست ايشان به عنان اسبها است و به دست ديگر قبضه هاى شمشيرهاى ايشان مى باشد و البته على از فرات آب مى آشامد. مى دانى كه او چگونه شجاعى است كه اگر تنها با اهل شام جنگ كند باك ندارد و رو از جنگ بر نمى گرداند. من و تو مكرّر از او شنيديم كه مى گفت اگر در روز اول چهل نفر با من بودند نمى گذاشتيم كه حق ولايت غصب شود. معاويه جوابى نداد، وليد بن عقبه گفت اى معاويه آب را بر على منع كن چنانكه ايشان آب را از عثمان منع كردند و او را محاصره كردند. عبداللّه سعيد ملعون كه برادر رضاعى عثمان بود گفت اى معاويه تا شب آب را از على و لشگرش منع كن و چون آب نيابند بر مى گرداند و اين شكستى براى آنان خواهد بود واهل شام شاد مى گردند از اينكه بر آب مسلط هستند. پس معاويه تصميم خود را گرفت و كلاه از سر خود برداشت و گفت اى اهل شام اين اول فتح و پيروزى است پس سر نحس ‍ خود را به سوى آسمان كرد و گفت پروردگارا مرا و پدرم ابو سفيان را در لب حوض ‍ كوثر بر دست محمد آب مده اگر آب را به على و اصحاب او بدهم تا همگى آنان كشته شوند. مرد زاهدى از شام از بنى همدان كه او را معرّى بن اقيل مى گفتند رو به معاويه كرد و گفت : سبحان اللّه آيا على را از آب منع مى كنى آيا فضيلت و قرابت او با رسول خدا را نمى دنى ؟ و حقّ او را از رسول خدا شنيده اى كه هرگز قابل انكار نيست ؟ اى معاويه به خدا قسم كه اگر او بر آب غالب شده بود و تسلّط يافته بود شما را از آب منع نمى كرد. پس شرم و حياء تو بسيار كم است و اين اولين ستم و جهالت و حماقت است . معاويه بر او تندى كرد و گفت مرا به نصيحت تو احتياجى نيست . پس آن مرد زاهد بر اسب خود سوار شد و در آن تاريكى شب به خدمت حضرت آمد و وقايع را توضيح داد و در لشگر حضرت باقى ماند و در جنگ صفّين به شهادت رسيد. شيخ صدوق و شيخ مفيد و سيّد بن طاوس و ديگران ذكر كردند كه صبح عاشورا در سال 61 هجرى اصحاب آن حضرت را تيرباران كردند و جمعى را شهيد نمودند. حضرت صداى شريف خود را به جهت اتمام حجّت بلند كردند و فرمودند:
اما من مغيث يغاثنا لوجه اللّه من ذاب يذب عن حرم رسول اللّه
آيا فريادرسى هست كه به خاطر رضاى خدا، امام خود را يارى نمايد و دفع شرّ از حرم پيغمبر كند. وقتى صداى دلنشين امام (ع ) به گوش حُرّ رسيد و حُرّ صحنه استغاثه را ديد به نزد عُمر سعد آمد و گفت يابن سعد آيا با اين مرد جنگ مى كنى ؟ عمر سعد گفت :
اى واللّه قتالا ايسره ان تطير الرؤ س و تطيح الايدى
بله خه خدا قسم جنگى خواهم كرد كه اقلّ آن اين باشد كه سرها از بدن جدا گردد و دستها بريده شود. حُرّ كه اين كلام را شنيد در ميان لشگر خود رفت و لرزه به بدنش افتاده بود احوالش منقلب گرديده بود. مهاجر بن اويس كه از امراء لشگر عمر سعد بود و با حرّ هم دوست بود گفت اى حرّ من در امر تو حيرانم زيرا تو را از شجاعان كوفه مى دانم و اضطراب شديد در تو مشاهده مى كنم . حرّ گفت من غير از بهشت چيز ديگر را اختيار نخواهم كرد اگرچه مرا پاره پاره كنند و بدنم را بسوزانند پس اسب خود را به جانب لشگر امام (ع ) حركت داد و دست خود را بر سرگذاشت و مى گريست و مى گفت :
اللهم اليك انبت فتب على فقد ارعبت قلوب اوليائك و اولاد بنت نبيك .
اى خدا به سوى تو انابه و توبه كردم پس توبه مرا قبول كن زيرا كه من دلهاى مقدّسه دوستان تو و فرزندان دختر پيغمبر تو را ترساندم و به تشويق انداختم و چون به امام (ع ) رسيد از شرمسارى سر خود را پايين انداخت و ركاب آن امام مظلوم را گرفت و بوسيد و گريست و همانطور كه سرش به زير بود گفت :
التوبة التوبة يابن رسول اللّه جعلت فداك انا الذى منعتكم من الرجعة الى المدينة فهل لى من توبة
اى آقا من آن كسى هستم كه از برگشتن شما به مدينه مانع شدم فكر نمى كردم كه اين قوم ستمكار اين مقدار قساوت قلب داشته باشند و كار را به اينجا برسانند آيا جايى براى توبه من باقى ماند؟
حضرت فرمود: بلى خدا توبه ات را قبول مى كند و دست مبارك را بر سر و صورت حرّ كشيد و فرمودند: حال در اينجا فرود بيا. حرّ گفت من از اسب پايين نخواهم آمد مگر به شهادت برسم و بدنم به زمين افتد. ابن نمار روايت مى كند كه حر گفت وقتى از كوفه بيرون مى آمدم و بر سر راه شما مى آمدم ندائى را از پشت سرم مى شنيدم كه مى گفت : يا حر ابشر بخير اى حرّ بشارت باد تو را به خير. برگشتم ولى كسى را نديدم گفتم به خدا قسم اين بشارت نيست زيرا كه من به جنگ پيغمبر مى روم حال به صداقت آن منادى آگاه شدم . يابن رسول اللّه شب گذشته پدرم را در خواب ديدم كه به نزد من آمد و گفت : فرزندم در اين روزها به كجا رفته بودى ؟ گفتم رفتم سر راه امام حسين (ع ) تا راه را بر او ببندم . پدرم فرياد زد و گفت واويلاه اى فرزند تو را چه كار با فرزند رسول خدا، اگر مى خواهى در جهنّم مخلّد باشى برو با او مبارزه كن و اگر مى خواهى در قيامت رسول خدا شفيع تو باشد و در بهشت همسايه او باشى برو او را يارى كن و با دشمنانش مبارزه كن . لذا از امام (ع ) اذن ميدان گرفت و رجز خواند كه منم حرّ، منم كريم و خواهان ميهمان و شمشير خود را بر گردنهاى شما مى زنم به جهت حمايت و كمك به بهترين اهل زمين و كشتن شما حيف نيست . و خود را در ميدان خطر انداخت و مبارزه را شروع كرد. عمر سعد ترسيد كه تمام فرماندهان لشگر به امام (ع ) ملحق شوند لذا صفوان بن حنظله را طلبيد و به او كه از مشاهير و شجاعان عرب بود گفت : برو حرّ را نصيحت كن و از يارى امام باز دار و اگر قبول نكرد او را به قتل برسان . صفوان در برابر حرّ قرار گرفت و گفت از تو بعيد است كه دست از يزيد بردارى و به ياى حسين بشتابى . حرّ گفت واى بر تو اى غافل ، يزيد مردى است فاسق و فاجر و شارب الخمر ولاطى ولى امام حسين (ع ) بنده شايسته خداوند و فرزند سيّد انبياء است ، تزويج مادر او در بهشت شده و جبرئيل گهواره او را مى جنباند، تو هم اين مطالب مهم را مى دانى وليكن حبّ دنيا چشم بصيرت تو را كور كرده است . مگر مى شود كه دست از يارى امام (ع )بردارم و اولاد زنا را يارى كنم ؟ صفوان طاقت نياورد و متغيّر شد و نيزه خود را به سوى سينه حرّ روانه كدر و حرّ هم نيزه او را رد كرد و نيزه اى به سينه نحس ‍ صفوان زد و به سنان نيزه وى را از صدر زين به پايين كشيد و او را بلند كرد و به زمين زد و به درك واصل كرد. بطورى كه هر دو لشگر شاهد اين پيكار بودند و شورش و فغان از هر دو لشگر بلند شد. صفوان كه مشهور در شجاعت بود داراى سه برادر بود كه به يكباره بر سر حرّ حمله كردند و در اين نبرد نابرابر، حرّ توانست دو برادرش را بكشد و سومى فرار كرد و حرّ رجز مى خواند تا يكى از شجاعان كوفه به نام زيد بن سفيان تميمى به ميدان آمد و گوش و چشم او ضربت خورد و خون بر روى اسبش جارى بود، فرياد زد واى بر شما اگر من به حرّ مى رسيدم با نيزه خود او را به زمين مى انداختم . در اين اثنا حرّ لشگر را از هم شكافت و خود را به زيد بن سفيان رسانيد. زيد كه حرّ را ديد خواست مخفى شود كه حصين بن نمير به او فرياد زد و گفت اى يزيد اين همان جوانى است كه آرزو مى كردى به او برسى زيد حيا كرد و عنان اسب را برگردانيد و روى به جنگ با حرّ آورد و چون به حرّ نزديك شد هنوز جلوى اسب خود را نكشيده بود كه حرّ قهرمان گردن او را زد. حرّ نامدار چهل سواره و پياده دشمن را به جهنّم فرستاد كه شوق امام حسين (ع ) بر سرش افتاد خواست به خدمت امام (ع ) شرفياب شود كه هاتفى ندا داد يا حر اين تذهب اى حرّ كجا مى روى كه حوريان بهشت مشتاق لقاى تو هستند، لذا حرّ از راه دور فرياد زد
يابن رسول اللّه ارضيت عنى
اى فرزند پيامبر آيا از من راضى شدى ؟ امام (ع ) فرمودند:
نعم انت حر كما سمتك امك بلى تو حرّى چنانچه مادرت تو را حرّ نام گذاشت . حرّ بار ديگر در ميدان جهاد فى سبيل اللّه قرار گرفت و مبارزه كرد كه در آخر ملعونى اسب حرّ را پى كرد و او از اسب افتاد و پياده مشغول جنگ شد و اين رجز را مى خواند: اگر اسب مرا پى كرديد ترسى ندارم زيرا من فرزند آزادگانم و دلم قوى تر از شير بيشه است كه در اينجا بود كه ابو ايّوب بن مسرح با كمك ديگران نيزه اى بر سينه حرّ زد كه سينه او شكافته شد و خون پاك او جارى شد و فرياد زد
يابن رسول اللّه ادركنى
اى فرزند رسول خدا مرا درياب . امام (ع ) وقتى استغاثه حرّ را شنيد سوار بر ذوالجناح شد و بر قلب دشمن تاخت . سيدبن طاوس مى گويد وقتى امام (ع ) به حرّ رسيدند خون از رگهاى او مى ريخت و هنوز رمقى از او باقى بود و حضرت پياده شدند و دست بر روى او كشيدند و با آستين مبارك ، غبار و خون از صورت حرّ پاك نمودند و فرمودند: مرحبا بر تو كه وفادار بودى و آزاد مرد، همانطور كه مادرت نامت را آزاد مرد گذاشت و تو در دنيا و آخرت و چه نيكو آزاده اى است حرّ رياحى و شيرى بود در وقت حركت و جنبش نيزه ها. خوشا به حال حرّ در وقتى كه حسين را ندا مى داد و جان خود را فداى او كرد پس حضرت دو دست مبارك را به جانب آسمان بلند كرد و عرض كرد: اى خداوند كريم و رحيم اين مهمان حسين است پس ‍ او را در بهشت ضيافت كن و حوريان نيكو صورت را همسر و هم صحبت او گردان . اى دوستان حسين (ع ) هر شهيدى كه از اسب مى افتاد حضرت بر سر بالين او حاضر مى شدند و بر سر نعش بعضى تعزيه دارى مى كردند. از جمله بر سر نعش ظُهير بن حسّان اسدى مى رفتند كه او حدود نود زخم نيزه و شمشير خورده و بيش از دويست تير به او زدند حضرت مانند پدر مهربان بدن ظهير را در بغل گرفت و بى اختيار اشك از ديده هاى مباركش بر محاسن شريفش مى ريخت حضرت فرمود هر چه وصيّت دارى بگو. ظهير چشم گشود و گفت يابن رسول اللّه اندكى تاءمّل فرمائيد كه جام آبى كه از بهشت برايم آوردند بنوشم پس ظهير دهان بر هم زد مانند كسى كه آب بياشامد، آنگاه جان به جان آفرين تسليم كرد. حضرت فرمود: خوشا به حال تو اى ظهير پس منزل تو در بهشت در جوار من خواهد بود. و از آن جمله غلام سياهى بود كه آزاد شده به دست ابوذر غفارى بود كه نام او جَوْن بود وقتى حضرت بر سر بالين جَوْن رفتند فرمودند:
اللهم بيض وجهه و طيب ريحه واحشره مع محمد و اهل بيته
اى خدا صورت اين شهيد كه ظاهرش سياه است سفيد گردان و او را خوشبو گردان و او را با محمد و اهل بيتش مشهور گردان . و سخنانى كه بر سر نعش عباس و قاسم و على اكبر فرمودند مشهور است به اينكه بر سر نعش بردارش عباس دستها را بر كمر زد و فرمودند:
الان انكسر ظهرى وانقطع رجائى
يعنى حال پشت من شكست واميد من قطع شد. و بر سر نعش قاسم (ع ) رفتند و نظرش بر سينه خورد شده قاسم افتاد فرمودند:
واللّه يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا يعينك او يعينك فلا ينفع عليك
اى نور ديده عمو به خدا قسم مشكل است بر عموى تو كه تو او را بيارى خود بخوانى و او نتواند اجابت كند يا اجابت كند و نتواند يارى كند و يا يارى كند ولى نفعى به تو نبخشد خداوند رحمت خود را دور كند از جماعتى كه تو را كشتند. سيد بن طاوس مى گويد حضرت وقتى بر سر نعش على اكبرش آمدند و صورت منوّرش را بر روى خون آلود على اكبر گذاشتند و سه سخن فرمودند: اول اينكه
قتل اللّه قوما قتلوك ما اجرئهم على اللّه و على انتهاك حرمة رسول اللّه
خدا بكشد جماعتى را كه تو را بى گناه كشتند چه جراءت داشتند بر خدا و هتك حرمت رسول خدا، پس بى اختيار شدند و با گريه فرمودند:
يا ولدى على الدنيا بعدك العفا
يعنى بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا. و سخن سوم حضرت اين بود كه :
يا بنى خلصت من شدائد الدنيا وقد بقى ابوك فما اسرع لحوقه بك
اى پسرم رفتى و از شدايد دنيا خلاص شدى و پدر بزرگوارت تنها ماند و چه بسيار نزديك است كه به تو ملحق شود. ولى آن زمانى كه حضرت از روى اسب افتادند، مردى از خانواده نبوّت نبود كه بر سر بالين آن سرور رود مگر بيمار كربلا كه قدرت بر حركت از خيمه را نداشت لذا جناب زينب بر سر بالين حضرت آمد و اولين جمله اى كه بر زبان جارى فرمود اين بود كه :
بابى العطشان حتى مضى بابى المهموم حتى قضى بابى من شيبه يقطر بالدماء
يعنى پدرم فداى كسى باد كه او را تشنه كشتند و مهموم جان سپرد، پدرم فداى آن محاسنى باد كه خون ، قطره قطره از مى ريزد. اى ياران انصاف دهيد كه در موقع حركت سرهاى ياراو برادران و غلامان در دامن سيدالشهداء باشد و سر مبارك خودش بر روى خاك باشد
الا لعنة اللّه على القوم الظالمين .


اصحاب حضرت آب فرات را از لشگر شام پس مى گيرند
در روايت آمده است كه صَعصَعه بن صوهان قاصد حضرت كه نزد معاويه رفته بود به خدمت حضرت برگشت و راءى خبيث معاويه مبنى بر منبع آب از على (ع ) و لشگريانش را به اطلاع آن سرور رسانيد. ابوالاعور از جانب معاويه با سى هزار نفر لب فرات صف كشيده بودند و تيراندازان جلوى لشگر آماده بودند. اشعث بن قيس ‍ به خدمت حضرت رسيد عرض كرد يا اميرالمؤ منين سپاه تشنه اند و حال آنكه تو در ميانه مائى و شمشيرها در دست شما، ما را مرخص كن به خدا قسم كه تا آب را نگيريم بر نمى گرديم و يا كشته شويم پس مقرّر بفرما كه مالك اشتر با سواران خود بيايد و در گوشه اى كمين بايستد تا پشتيبان ما باشد. حضرت فرمودند اختيار با شما است و اين وقت نماز صبح بود. و چون نماز صبح را خواندند اشعث برخاست و مسلح شد و فرياد زد هر كس آب مى خواهد يا مرگ از لشگر جدا شود، وعده در فلان موضع مى باشد و اراده فرات داريم . و مالك اشتر نيز مردم را دعوت كرد و دوازده هزار نفر او را اجابت كردند. و لشگر جدا شدند و حركت كردند. اشعث نيزه مى انداخت و مى فرمود به اندازه نيزه پيش برويد و مالك اشتر از طرف ديگر مردم را تحريص و تجهيز جنگ مى كرد تا اينكه نزديك با لشگر شام شدند، مالك كلاه از سر خود برداشت و آماده بود و اشعث در حالى كه كلاه مخصوص جنگ را از سر خود برداشته بود فرياد زد منم اشعث بن قيس اى اهل شام از آب دست برداريد. ابوالاعور فرياد برآورد هيهات هيهات اين نخواهد شد مگر آنكه شمشيرها شكسته شوند. اشعث و مالك بانگ بر سپاه خود زدند كه حمله كنيد. پس جنگ عظيمى بر پا شد كه در اثناى جنگ چشم مالك بر عمروعاص افتاد و گفت اى عمروعاص گمان تو اين بود كه اين آب را به تو واگذار مى كنيم آيا نمى دانستى كه ما افعيهاى عراقى هستيم ؟ عمرو گفت اى مالك زود باشد كه ببينيم كه كداميك شجاع تريم ، مالك خنديد و بر او حمله كرد، عمروعاص گريخت و خود را در ميان لشگر شام انداخت . پس اشعث بانگ بر پياده گان زد و مالك اشتر بانگ بر سواران زد و جنگ شديدتر شد و مالك در آن روز بر اسب سياهى سوار بود و بدست خود هفتاد نفر از شجاعان اهل شام را كشته بود و مى گفت اى اهل عراق حمله كنيد مانند كسى كه اميد پيروزى دارد و دندآنهارا بر يكديگر بفشارى كه در زرهاى سر را محكم تر مى كند. در نهايت اهل شام تاب مقاومت نياوردند و فرات را رها كردند و فرار كردند و بسيارى از آنان در آب فرات افتادند و غرق شدند و از راه آب به آتش ‍ جهنم رسيدند و بسيارى كشته شدند. عمرو بن عاص و ابوالاعور نزد معوية بن ابى سفيان لعنة اللّه عليهم اجمعين آمدند، معاويه ناراحت بود. عمروعاص گفت اى معاويه بتو نگفتم كه آب را منع نكن و اين قلّاده عار و ننگ را بر گردن خود بستى كه مردم تا قيامت بر شما عيب مى گيرند. عمروعاص گفت حال چه مى گويى اگر على و يارانش ‍ آب را ب رما ببندند چنان كه تو ديروز بستى ؟ معاويه گفت دست از اين حرف ها بردار نظر خودت چيست ؟ عمروعاص گفت على از اهل كَرَم و ترحم است و او با تو چنين نمى كند و على براى امر ديگرى غير از آب به اينجا آمده است يعنى براى اصلاح دين آمده است نه براى منع آب . و چون خبر فتح اشعث و مالك اشتر به حضرت رسيد آن سرور قاصدى را به نزد آن دو سردار فرستادند كه البته شما ايشان را از آب منع نكنيد و بگذاريد كه اهل شام از آب فرات استفاده كنند. لذا هر دو لشگر از آب استفاده مى كردند و حيوانات هم از آب سيراب مى شدند. پس ‍ حضرت سعيد بن قيس همدانى و بشيربن عمرو انصارى را به نزد معاويه فرستادند تا او را موعظه كنند و از عذاب اليهم الهى بترسانند ولى اين هم اثرى به حال آن بدبخت نكرد. و براى بار ديگر هيئت جديدى متشكّل از يزيد بن قيس رياحى و شيث بن ربعى و عدىّ بن حاتم طائى را به نزد معاويه اعزا فرمودند و سخنان زيادى بين آنان مطرح شد وبه خدمت حضرت برگشتند و آنچه گذشته بود به عرض آن سرور رساندند. قرّاء كه حدود سى هزار نفر بودند كه لشگرگاه جداگانه اى داشتند رفت و آمد زيادى كردند كه شايد بتوانند اصلاح كنند و كار به جنگ منتهى نشود. و چندين بار از شروع جنگ جلوگيرى نمودند. جمعى از قرّاء به نزد معاويه آمدند و گفتند واى بر تو اى معاويه به چه دست آويزى با آن مرد جنگ مى كنى و به خدا قسم اسلام او از تو بيشتر است و به اين سزاوارتر است و به رسول خدا از همه نزديكتر و او چراغ هدايت است . معاويه گفت من به خاطر طلب خون عثمان با على مى جنگم چون او كشندگان عثمان را پناه داده است به على بگوييد قاتلين عثمان رابه من تحويل دهد تا قصاص كنم و اگر چنين كند با او بيعت مى كنم . مردى گفت اى معاويه واى بر تو آيا اگر عمار ياسر كه از بزرگان صحابه رسول خدا است را به تو بدهند او را مى كشى ؟ گفت بلى به خدا قسم اگر بر او مسلط شوم به عرض عثمان او را مى كشم . مردى گفت اى معاويه به خدا قسم كه تو به اين آرزو نرسى تا زمين فراخ بر تو تنگ شود و سرها از بدنها جدا شود معاويه ترسيد كه قرّاء با اميرالمؤ منين (ع ) هم دست شوند و كار را بر او تنگ كنند لذا بناى مكر و حيله گذاشت و تيرى را طلبيد و بر آن نوشت اى اهل عراق بدانيد كه معاويه لعين مى خواهد آب فرات را به سوى لشگرگاه شما بشكافد و همه شما را غرق كند البته احتياط خود را منظور داريد. معاويه آن تير را شبانه در ميان لشگر امير(ع ) انداخت و يكى از اصحاب آنرا خواند و به ديگران نشان داد و چون مردم مطلع شدند و اين خبر شايعه شد و به حضرت رسيد و چون تير را به حضرت نشان دادند حضرت فرمودند اين خطِّ معاويه است و او مكرو حيله كرده است تا شما را از كنار آب فرات كوچ دهد و خود و لشگرش جايگزين شما شوند. معاويه از روى مكر و خدعه بيش از دويست نفر را با بيلها و كلنگها و زنبيلها به كنار فرات فرستاد تا در مقابل لشگرگاه آن حضرت مشغول كندن شدند تا آب فرات را بشكافند و به سوى لشگر على (ع ) منحرف كنند. حضرت فرمودند كه اگر تمام لشگر شام جمع شوند و تمام مالهاى خود را مصرف كنند نخواهند توانست كه اين راه اين آب را برگردانند. عده اى از غافلين فرياد بر آوردند كه
هم واللّه يحفرون فيها
به خدا قسم حفر خواهند كرد ما از اينجا مى رويم واگر تو مى خواهى بمانى به تنهايى بمان . پس كل مردم كوچ كردند و از كنار آب جدا شدند و چون شب شد معاويه و اصحاب او بجاى لشگر آن حضرت فرود آمدند و چون صبح شد انصار على (ع ) آن واقعه را ديدند بر صدق و راستى آن سرور آگاه شدند و بسيار پشيمان شدند و از حضرت شرمسار شده و عذر خواستند و حضرت رؤ ساى آنان را سرزنش كردند و فرمودند شما مى دانيد كه معاويه اين بار هم آب را منع مى كند.اشعث عرض كرد راست گفتى به توفيق الهى و توجه تو، آنچه كه تباه كردم تلافى مى كنم پس قبيله خود راطلبيد و گفت اى گروه كِنده مرا رسوا و خار مكنيد بدرستى كه من امروز شما را به جنگ اهل شام مى برم پس گروهى از پياده ها بر دور او جمع شدند. مالك نيز قوم خود را خواند و فوج كثيرى از سواران او اجابت كردند و هر دو به اتفاق حمله كردند و اول كسى كه آن روز جنگ كرد مالك اشتر بود و هنوز لشگر مشغول جنگ نشده بودند كه مالك شش نفر از مبارزان لشگر شام را كشت . پس اين دو لشگر بر يكديگر حمله كردند و دراثناى جنگ چشم اشعث بر شرجيل افتاد و شرجيل رئيس اهل شقاوت بود، خود را به او رسانيد و نيزه اى حواله شرجيل كرد، شرجيل از اسب افتاد و فرار كرد و در ميان لشگر مخفى شد. ابوالاعور او را ديد و خنديد و گفت اى شرجيل از نيزه اشعث افتادى و گريختى ؟ گفت بلى او شجاع عراق است و اگر تو مايلى نزد او برو و نام خود را بيان كن . ابوالاعور خود را به اشعث رسانيد و اشعث با نيزه او را از اسب انداخت و جراحتى بزرگ به او رسيد كه نزديك بود كشته شود و اهل شام او را در ميان خود مخفى كردند اهل شام فرياد زدند كه امشب ما را مهلت دهيد تا فردا به لشگرگاه بر مى گرديم . مالك اشتر گفت اى اهل عراق ايشان را مهلت ندهيد كه مكر ايشان بسيار است . پس معاويه و بنى سليم مهار شتران خود را گرداندند و گريختند و اول كسى كه فرار كرد معاويه بود و بعد بنى سليم و عمرو بن عاص و بعد اهل شام كه سه فرسخ رفتند و در آنجا فرود آمدند و على (ع )با لشگريان خود به مكان قبلى خود برگشتند. مالك و اشعث به نزد حضرت شرفياب شدند و گفتند:
ارضينا اميرالمومنين
آيا تو را راضى گردانديم ؟ حضرت فرمود: بلى خدا از شما راضى باشد. اشعث گفت يا على پروردگار، شما را دو مرتبه بر آب فرات مسلط نمود و مكر معاويه بر همه ظاهر شد ما را اذن بده كه ايشان را از آب ممنوع كنيم . حضرت فرمودند: اى اشعث منع آب امرى است عظيم و هرگز اين بر من گوارا نيست ليكن خداوند جزاى اعمال ايشان را خواهد داد. در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (ع ) نقل شده است كه حضرت امير(ع ) نامه اى به معاويه نوشتند و فرمودند كه نيروهاى طرفين رابه كشتن مده و خودت به جنگ با من به ميدان بيا پس اگر من تو را كشتم به جهنّم خواهى رفت و مردم از زحمت تو راحت خواهند شد و از گمراهى خلاص ‍ مى شوند و آن شمشير به غلاف نمى رود تا زنده ام و تا بدعتهاى تو را برگردانم سپس به غلاف خود رود. اى معاويه من آن كسى هستم كه خداوند در تورات و انجيل ازمن به عنوان وزير رسول خدا(ص ) نام برده است و من اولين كسى هستم كه با رسول خدا در زير درخت بيعت نموده ام و اين آيه نازل شد
لقد رضى اللّه من المومنين اذ يبايعونك تحت الشجرة
هر آينه خداوند از مؤ منينى كه در زير درخت با تو بيعت كرده اند راضى است . معاويه نامه را خواند عده اى از اهل مجلس گفتند به خدا قسم كه على (ع ) به حق و انصاف سخن گفته است ، معاويه گفت دروغ مى گوييد او با انصاف سخن نگفته ، چه كسى را تاب و تحمل جنگ با على است و من كه مرد جنگ با او نيستم . به خدا قسم خودم از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود:
واللّه يا على لو بارزك اهل المشرق و المغرب لقتلهم اجمعين
به خدا قسم اگر تمام اهل مشرق و مغرب به جنگ باتو برخيزند، همه را خواهى كشت و تو شجاع هستى و پشت اسلام تو قوى است و كمر كفر به تو شكسته شد. مردى از اهل شام گفت : اى معاويه پس چرا با على مى جنگى و حال آنكه خودت در فضل او حديث از پيغمبر خدا روايت مى كنى ، به خدا قسم جنگ با على ضلالت است لذا ترك كن . معاويه گفت : اين از جانب خدا و رسول رسيده و ما را ممكن نيست كه آنرا برگردانيم تا آنچه مقدّر شده تحقّق يابد و لشگر شام و عراق در اول ماه ذى الحجة در برابر هم ايستاده بودند و در روز سوم ذى الحجة مقدمات حمله را آماده كردند. عبداللّه بن عمر بن الخطّاب با جمع كثيرى به جنگ با على (ع ) آمد و حضرت جناب محمد بن ابى بكر را به جنگ او فرستادند كه تا شب جنگيدند و حدود دويست نفر از لشگر شام كشته شدند و سى و شش نفر از سپاه حضرت به درجه رفيعه شهادت رسيدند و طرفين دست از جنگ برداشتند و به لشگرگاه خود برگشتند. روز ديگر شرجيل با شجاعان نامى شام به ميدان آمده و ايشان پانصد نفر بودند و مالك اشتر با پنجاه نفر از بنى اعمام و اقوام خود به ميدان آمد كه حدود سيصد و هشتاد نفر از آنان را كشت و درگيرى هر چند روز يكبا بين دو لشگر اتفاق مى افتاد تا اواخر ماه ذى الحجه كه هفت روز به ماه محرم باقى مانده بود كه منادى حضرت به نام جويريّه ندا داد كه اين ماه محرّم محترم است در اين ماه جنگ نكنيد و دست از قتال با اهل شام برداريد. (لعنت بر آن جماعتى كه دراين ماه محرم بود كه با فرزندان پيغمبر خدا جنگ كردند و حرمت اين ماه و ماه فلك رسالت را نداشتند. اميرالمؤ منين (ع ) در اين ماه جنگ نكردند). حضرت به ريّان بن شبيب در حديث طولانى فرمودند: اى پسر شبيب ماه محرم ماهى بود كه اهل جاهليت قتال و جدال را حرام مى دانستند و اين امت در اين ماه انجام دادند آنچه را كه خواستند و بر احدى مخفى نيست كه در ميان ايّام هفته روزى محترم تر از روز جمعه نيست و در ميان ساعات جمعه ساعتى بهتر از زوال ظهر نيست . در آن ماه محرم در چنين روزى و در همچنين ساعتى با چنين انسان بزرگوارى جنگيدند و اين نوع ظلمها بسيار بر ايشان روا داشتند. در آن هنگام كه جنگ تعطيل شده بود، شبى معاويه به عمرو بن عاص گفت اى عمرو دلتنگ شده ام بيا امشب به نزد ابوالحسن برويم و با او صحبت كنيم . عمرو گفت سبحان اللّه چقدر كم تجربه هستى و بى عقل ، اين قتال به خاطر كشتن من و تو است چگونه مى توان ايمن شد و به نزد على رفت . معاويه گفت اى عمروعاص آيا گمان مى كنى كه على از عاجز است و ما در دسترس او نيستيم ؟ به خدا قسم اگر ابوالحسن زمين را امر كند كه ما را بگيرد البته ما را خواهد گرفت و اگر كوهها را امر كند كه ما در هم بشكند خواهند شكست . و اگر حربه ها و حيله هاى ما را در جنگ امر كند براى دفع ما و بر عليه ما، همه به جانب ما بر مى گردند، و اگر مركبهاى ما را امر كند كه هلاك كنند، هلاك خواهند كرد. بعلاوه اينكه على از خانواده طهارت و نجابت و مروّت و رحمت و جلالت و سخاوت است . و ازاين بزرگوارتر است كه ميهمان كه بر وى وارد گردد را اذيت كند. عمروعاص تصديق كرد، پس هر دو ملبّس به لباس اهل عراق شدند و در اردوى اميرالمومنين (ع ) وارد شدند و قاصدى را به نزد حضرت فرستادند كه دو عرب وارد شده اند و مى خواهند خدمت شما مشرّف شوند و ليكن اجازه خواستند كه كسى نزد شما حضور نداشته باشد. حضرت تبسمى فرمودند و اين آيه را خواندند:
و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام اللّه
يعنى اى پيامبر اگر يكى از مشركين از تو طلب پناه كند پس تو او را پناه بده تا آنكه كلام خدا را بشنوند. حضرت امير(ع )در خيمه نشسته بودند و بزرگان اصحاب آن جناب در خدمت آن سرور بودند. حضرت فرمودند كه همگان از خيمه بيرون روند و اصحاب هم بر حسب امر حضرت ، وى را تنها گذاشتند. آن دو وارد بر حضرت شدند. در نهايت امام (ع )فرمودند:
يا معاوية ان الدنيا عنك زائلة و انك راجع الى الاخرة ...
اى معاويه دنيا از تو زايل مى شود و به درستى كه خدا تو را به عملت جزا مى دهد پس بيا با اين دست بيعت كن كه بيعت با اين دست ، بيعت با خدا است . آن ملعون قبول نكرد و چون خواستند برگردند، حضرت كميل بن زياد را طلبيدند و فرمودند كسى را با اين دو نفر اعرابى همراه كن تا ايشان را از طلايه لشگر ما عبور دهند و به اول لشگر معاويه برسانند و به نزد من بيا. پس كميل اطاعت كرد و ماءموريت را انجام داد و سپس به نزد حضرت برگشت . حضرت امير(ع )حسنين (س ) و مالك اشتر را طلبيدند و فرمودند به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) كه آيا اين دو اعربى ميهمان را شناختيد؟ عرض كردند رسول خدا و رسول و اميرالمؤ منين بهتر مى شناسند، پس به مالك فرمودند آيا تو شناختى ؟ عرض كرد اميرالمؤ منين بهتر مى دانند حضرت فرمودند اين دو ميهمان كه الآن در خيمه من بودند معاوية ابن ابى سفيان و عمروعاص بودند. مالك اشتر محزون و غمگين شد و گريست و عرض كرد فداى تو شوم اگر مرا همراه ايشان مى فرستادى آنان را به طليعه لشگر شام مى رساندم تا اطاعت شما كرده باشم ليكن در آنجا گردن هر دو را مى زدم . حضرت فرمودند اى مالك من از ايشان عاجز نيستم و ليكن خداوند امرى را مقدّر فرمود كه بايد تحقّق پيدا كند.


نوشته شده در   دوشنبه 15 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ