شنبه 28 دي 1398 | Saturday, 18 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1389     |     کد : 6641

فرستادن مقدمه لشگر به سوى صفّين

فرستادن مقدمه لشگر به سوى صفّين

سيف الواعظين و الذاكرين (تاريخ تفصيلى جنگهاى جمل ، صفين و نهروان )
نام نويسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهيم اليزدى
تحقيق و نگارش : مهدى احمدى
باب دوم : جنگ صفين (قاسطين )
فصل چهارم : آنچه در بين راه صفّين گذشت و فرستادن مقدمه لشگر به سوى صفّين
امام (ع ) با لشگريانش به منطقه ساباط رسيدند و اهل ساباط آذوقه براى لشگر و علوفه براى حيوانات آوردند. به خدمت حضرت آمدند ولى قبول نكردند و فرمودند ما از اين حيث بر شما حقى نداريم . در كتاب روضة الفضائل از عمّار ياسر روايت شده كه وقتى حضرت به كنار فرات رسيدند ايستادند و فرمودند كه گذرگاه آب كجاست ؟ عرض كردند شما اعلم هستيد يا على . پس حضرت به يكى از ياران فرمودند كه برو به نزد آن تلّ و فرياد كن
يا حلند اين المخاض .
اى حلند گذرگاه آب كدام است ؟ آن مرد به نزديك آن تپّه آمد فرياد كرد ناگاه جمعيّت زيادى او را جواب دادند. آن مرد مبهوت و نگران به خدمت امام آمد عرض كرد فدايت شوم . بيش از هزار نفر مرا اجابت كردند. حضرت به قنبر فرمودند برو بگو
يا حلندبن كركر اين المخاض .
يعنى اى حُلَند پسر كركر گذرگاه آب كجاست ؟ و از كجا بايد عبور كنيم ؟ يكى از آن جمعيت جواب داد واى بر شما آن كه اسم من و اسم پدرم را مى داند و حال آنكه سه هزار سال است كه در اين مكان مرديم و از استخوان بدن ما چيزى باقى نمانده است جز استخوان پوسيده كاسه سر من آيا او نمى داند كه پُل و گذرگاه آب فرات در كجا قرار داد؟
هو واللّه اعلم منى
به خدا قسم او از من بهتر مى داند و بعد گفت :
يا ويلكم ما اعمى قلوبكم و اضعف نفوسكم امض اليه و اتبعوه .
واى بر شما چقدر دلهاى شما كور است و يقين شما ضعيف است برويد از او پيروى كنيد و از هر كجا كه عبور مى كند شما هم عبور كنيد
فانه اشرف الخلق بعد رسول اللّه
بدرستى كه او اشرف خلق است بعد از رسول خدا(ص ). پس حضرت آن طرف آب بار گرفتند و منزل اختيار نمودند. امام حسين (ع ) روايت مى كند كه روزى همراه پدرم على (ع ) به كنار فرات رفتيم پدرم پيراهن خود را از تن مباركش خارج كرد و داخل آب شد و اراده كرد غُسل كند، ناگاه بوسيله وزيدن باد پيراهن در آب افتاده و موج آب ، پيراهن را درهم پيچيد، چون پدرم سر از آب در آورد پيراهن را نديد. هاتفى ندا داد بگير حضرت دست دراز كردند بوقچه اى در دست آن حضرت آمد چون گشودند، پيراهنى بود كه شبيه دنيايى نبود چون حضرت آن پيراهن را پوشيدند نوشته اى از لابلاى پيراهن افتاد كه در آن نوشته شده بود
هدية من اللّه الغالب الى عبده اميرالمؤ منين على بن ابيطالب .
يعنى اين هديه است از جانب پروردگار براى بنده اش پادشاه مومنان على بن ابيطالب . اى دوستان آن حضرت كسى كه مرتبه و جايگاهش اين باشد كه پيراهن بهشتى از براى ما بياورند كجا روا است كه بدن فرزندش حسين را برهنه نمايند و بر روى ريگهاى سوزان كربلا بيندازند. خلاصه حضرت از آنجا كوچ كردند و به جانب بَهْر سَيْر تشريف بردند كه از شهرهاى مدائن است . حضرت نگاه به آثار كسرى مى نمودند سپس به حارث اَعْوَر فرمودند كه در بين اهل مدائن ندا كن كه هر كس مرد جنگ است در وقت نماز عصر جمع شوند مردم اهل مدائن هم در خدمت حضرت جمع شدند.
امام فرمودند كه من تعجّب مى كنم از شما كه از قبيله خود و شهر و وطن خود جدا شده ايد و در اين بلاد كه اكثرش خراب است بسر مى بريد. عرض كردند هر كجا كه هستيم منتظر امر توايم و آنچه بفرمايى اطاعت مى كنيم ، حضرت عدىّ بن حاتم طائى را در آنجا گذاشتند تا آنانى كه آمادگى جهان دارند به امام (ع ) ملحق شوند. امام (ع ) با لشكريان حركت كردند و عدىّ بعد از سه روز با حشصد مرد جنگى مصلّح شدند. سپس به دهى رسيدند كه آن را اُخْدود مى گفتند در آنجا توقف نفر مودند و شب فرا رسيد ولى به منزل نرسيدند و در يك بيابان بى آب و علف فرود مى آيى و حال آنكه اين لشگر همه احتياج به آب دارند و تشنه اند
و قال يا مالك ان اللّه عزوجل سيسقينا فى هذا المكان ماء اعذب من الشهد و الين من الزبد و ابرد من الثلج و اصفى من الياقوت .
حضرت فرمودند پروردگار تو قادر است كه در اين صحرا ولىّ خود را و لشگر او را آبى دهند كه از عسل شيرين تر و از مسكه نرمتر و از يخ و برف سردتر و از ياقوت صافتر باشد راوى مى گويد ما از سخنان حضرت تعجب كرديم . پس از استقرار نيروها، حضرت روانه شدند و ما هم عقب سر آن حضرت مى رفتيم و آن جناب عباى خود را بر خاك مى كشيدند و تيغ شمشير بر دست آن حضرت بود. وقتى به زمين هموارى رسيدند صدا زدند
يا مالك احتفر انت و اصحابك
پس رو به مالك اشتر فرمودند و امر به كندن زمين كردند وقتى مقدارى چاه كندند سنگ سياهى بزرگ پيدا شد و حلقه عظيمى بر آن بود كه مثل نقره مى درخشيد پس ‍ امام (ع ) امر فرمودند تا سنگ را بردارند صد نفر به همراهى مالك نتوانستند آن سنگ را حركت دهند. حضرت خود به تنهايى اقدام نمودند و با انگشت مبارك حلقه آن سنگ را گرفتند و سنگ را حركت دادند پس چشمه اى در زير سنگ ظاهر شد و ما از آن چشمه آشاميديم و كلّ سپاه از آن چشمه آب نوشيدند همان آبى كه حضرت توصيف فرموده بودند. پس حركت كردند و حضرت بدست مبارك خود آن سنگ بزرگ را در جاى خودش گذاشتند و فرمودند كه اصحاب خاك روى آن بريزند. قدرى راه آمدند حضرت فرمود چه كسانى از شما مكان آن چشمه را مى داند كه الآن از آن آب نوشيدند؟ همه گفتند ما مى دانيم .
از اين كلام امام متوجه شدند كه امام تشنه است لذا حدود دو هزار نفر برگشتيم ولى هر چه گشتيم و تفحّص كرديم اثرى از آن چشمه نيافتيم تا به صومعه راهبى رسيديم چون نزديك رفتيم راهب سر از صومعه بيرون آورد كه ابروهاى او بر چشمهايش ‍ افتاده بود از او پرسيديم كه آب در صومعه دارى كه امير تشنه است ؟ گفت آب شيرينى دارم ولى طى دو روز راه اين آب را اينجا آورده ام و آبهاى اين سرزمين و حوالى آن همه شور و تلخ است پس چون آب را آورد شور و تلخ بود. ما گفتيم اى راهب تو اين آب را شيرين مى دانى آب چشمه اى را كه امير به ما نوشانده اند، اين آب را شيرين نمى گفتى راهب گفت در اين اطراف آب شيرين وجود ندارد. ما واقعه چشمه را براى راهب بيان كرديم راهب گفت به خدا قسم كه اين دير را در اين مكان بنا نكرده اند مگر به واسطه همين آبى كه شما مى گوئيد واين آب را نمى شود از آنجا بيرون آورد مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر بيرون آورد. راهب گفت مگر امير شما پيغمبر است ؟ گفتيم نه بلكه وصىّ پيغمبر است . راهب گفت شما را به خدا قسم كه مرا به نزد او ببريد پس راهب را به نزد حضرت آورديم . راهب سلام كرد حضرت فرمودند:
و عليك السلام يا شمعون بن هارون .
راهب گفت اين نامى است كه پدرم از براى من وضع كرده و مرا در اين زمان به نام ديگرى مى خوانند و كسى جز پروردگارم بر اين نام مطلّع نيست فداى تو شوم حكايت چشمه را بيان كن كه از تو بوى وفا مى شنوم . حضرت نام آن چشمه را فرمود كه نام اين چشمه حوما است و از چشمه هاى بهشت است كه سيصد و سيزده وصىّ پيغمبر از آن آب خورده اند و من آخرين اوصياء و افضل از كلّ آنانم . راهب گفت :
واللّه هكذا وجدت فى الانجيل .
به خدا قسم در كتاب انجيل همين مطلب را خوانده ام . راهب به شرف اسلام مشرّف شد و در خدمت امام (ع ) روانه صفّين شد و اول كسى كه به مرتبه شهادت نائل شد همين راهب بود و حضرت امير سر آن راهب رابه دامن گرفتند و گريستند و فرمودند: راهب در قيامت با ما است و در بهشت رفيق ما خواهد بود. در كتاب زبدة المناقب و غرائب از ابن عباس و جابر و مالك اشتر و مقداد نقل شده است كه در وقتى كه در يكى از منازل به سوى صفّين كوچ مى كرديم در بين راه حضرت راه را كج نمودند اصحاب عرض كردند چرا راه شام را منحرف مى رويد گمان كرديد حضرت راه را گم كرده اند حضرت فرمودند هادى راه ، راه گم نمى كند بلكه آنچه من مى بينم شما نمى بينيد. عرض كردند چه مى بينيد؟ فرمودند نصرانى ديرانى ظنّارى (زنّارى ) كه در حال نواختن ناقوس است مى روم تا كاسه شرابش را بشكنم و ناقوسش را هم منهدم كنم و او را هدايت نمايم و لذا حضرت با يارانش به سوى دير رفتند. ترسا از بالاى دير، شاه ولايت را ديد كه ميان لشگر مانند ماه منوّر بود. ترسا گفت : اى جوان سرخ روى نيكو صورت از كجا مى آيى و به كجا مى روى ؟ فرمودند كه از كوفه مى آيم و به جنگ معاويه در شام مى روم . ترسا گفت : تو از ملائكه هستى يا از بنى آدم ؟ فرمودند من مقتداى جنّ و اِنسم و پيشواى فرشتگانم و از فرقه آدميان . ترسا گفت در انجيل نام تو را خوانده ام آن نام تو است . فرمودند كدام ؟ گفت طاب طاب . حضرت فرمودند آن نام مصطفى (ص ) است و نام من شنطيار است . گفت نام تو مسبّب است حضرت فرمودند نه بلكه نام محمد(ص ) و نام من ايليا است . ترسا گفت تو مسيح هستى كه از آسمان آمدى . حضرت فرمودند، من عيسى نيستم اما عيسى از دوستان من است . گفت پس تو موسى هستى ، حضرت فرمودند موسى نيستم او از ياران و هواداران من است . ترسا گفت : بحقّ آن معبودى كه تو را عزيز كرده بگو نام تو چيست و نسبت تو با كيست ؟ فرمودند هر قومى و طايفه اى مرا با نامى مى خوانند و در نزد هر گروهى مرا اسمى است چنانچه در عرب مرا هلائى مى گويند و مردم طائف مرا تحميد مى خوانند و اهل مكه مرا باب العليّه مى دانند و اهل آسمان مرا امام احد گويند و تركان مرا ايليا مى نامند و زنگيان مرا عيلان و فرنگيان مرا حامى و اهل خطا مرا نوليا گويند و در عراق به امير النّحل مشهورم و در خراسان به حيدر معروفم و در آسمان اول به مو و در آسمان سوم به عبدالحميد و در آسمان هفتم به على الاعلى و خداوند عالم مرا اميرالمؤ منين خوانده و خواجه دو سرا محمد مصطفى (ص ) مرا ابو تراب بر زبان رانه و كينه مرا ابوالحسن نهاده و مادرم مرا حيدر قرار داد. چون نصرانى اينها را شنيد بى اختيار شد بطورى كه از بالاى دير افتاد و به اذن الهى ملكى او را گرفت و به زمين نهاد و پير ترسا نعره زنان به خدمت شاه مردان آمده و با چهار صد نفر از نصارى به يكباره به شرف اسلام مشرّف شدند.


خلاصه كلام حضرت (ع ) بااصحاب خود در بين راه صفّين
وقتى كه لشگريان حضرت به زمين حزيره رسيدند دو فرمانده مقدمه لشگر خود را طلبيدند و فرمودند: شما با دوازده هزار نيرو كه در اطاعت شما مى باشند از لشگر جدا شويد و جلوتر برويد و ما از عقب سر مى آييم انشاء اللّه . و سفارشاتى به آن دو امير لشگر زيادبن نظر و شريح بن هانى فرمودند: بدانيد كه مقدمه لشگر جاسوس ‍ لشگر است و طليعه لشگر جاسوس مقدمه است . و چون از بلاد خود بيرون رفتيد و به يك دشمن رسيديد پس كوتاهى نكنيد از جدا كردن طليعه ، تا دشمن شما را فريب ندهد و كمين دشمن شما را غافلگير نكند و در روز حركت كنيد. و هرگاه به دشمن رسيديد در بلنديها و در دهنه كوهها و يا گردشگاه نهرها منزل كنيد كه باعث فتح و نصرت شما خواهد شد و هميشه بايد مقاتله از يك يا دو طرف بيشتر نباشد و پيوسته ديده بان شما بر سر كوهها و تلّها و بلنديها بوده باشد. خواه خوف دشمن باشد خواه نباشد كه مبادا دشمن از غفلت شما بهره گيرد و بر شما هجوم آورد و مبادا وقت كوچ كردن از يكديگر متفرّق شويد بلكه با اتفاق هم حركت كنيد و با هم فرود آييد در وقتى كه هوا سرد است يعنى صبح و عصر حركت كنيد و براى استراحت قيلوله مردم را در اول شب فرد آوريد زيرا پروردگار اول شب را براى سكون و آرامش آفريده است و چون وقت سحر شود تا صبح بدمد حركت كنيد. و شبها دور لشگرها را به وسيله نيزه ها و سپرها محكم كنيد و تيراندازى در عقب سر نيزه داران و سپر داران باشند و چون چنين كنيد گويا لشگر شما در قلعه اند و شما دو امير لشگر بايد شبها را نخوابيد مگر اندكى از شب را استراحت كنيد و دائما به اين شكل عمل كنيد تا به دشمن برسيد. و بايد همه روزه خبر شما و قاصد شما به من برسد و بدانيد كه همه اين امور بدست خداوند كريم است . در جنگ كردن تعجيل كنيد و درنگ كنيد تا ايشان شروع به جنگ نمايند تا اينكه شما حجّت را بر ايشان تمام نماييد و مرتكب جنگ مشويد تا آنكه من به نزد شما بيايم . پس آن دو فرمانده با دوازده هزار نفر مسلّح از لشگر جدا شدند. و طىّ لشگر منازل مى نمودند تا آنكه به مقدمه لشگر معاويه رسيدند كه فرمانده مقدمه لشگر معاويه ابوالاعور سلمى بود. پس شريح و زيادبن ظفر با سربازانشان در برابر آن لشگر فرود آمدند و فورا نامه اى به اميرالمؤ منين على (ع ) نوشتند و اخبار را گزارش دادند و چون نامه ايشان به آن سرور رسيد، حضرت مالك اشتر را طلبيد و او را با هزار سواره مسلّح به جانب آن مقدمه لشگر فرستاد تا به آنان ملحق شوند و نامه اى به صورت دستورات نظامى براى شريح و زيادبن ظفر آن دو امير لشگر فرستادند و فرمودند:
قد امرت عليكما فاسمعاله و اطيعا امره فان طاعته طاعتى ...
قاصد شما به من ريسد و بر مضمون آن نامه آگاه شدم و اينك مالك اشتر شجاع ترين لشگر خود را با هزار نفر از شجاعان كه تحت امر او مى باشند به سوى شما فرستادم ، شما فرماندهى لشگر را به او واگذار كنيد واطاعت او نماييد كه اطاعت او همانند اطاعت از من است . و او را سپر لشگر قرار دهيد زيرا كه او شجاعى است فرزانه و مبارزى است مردانه كه هرگز خوف و بيم به خود راه نمى دهد و از قتال و جدال سُست نمى شود و چون دشمن را ملاقات كرديد رو بر نگردانيد تا فتح و پيروزى را در آغوش گيريد و مالك اشتر با هزار نفر به سوى ابوالاعور حركت كرد و چون در مقابل لشگر ابوالاعور فرود آمد و به امر امام (ع ) دو امير لشگر اسلام شريح و زياد بن ظفر، فرماندهى مالك اشتر را پذيرفتند و همراهى وى نمودند.


نوشته شده در   دوشنبه 15 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ