سه شنبه 1 بهمن 1398 | Tuesday, 21 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1389     |     کد : 6638

مقدمات جنگ صفيّن

مقدمات جنگ صفيّن

سيف الواعظين و الذاكرين (تاريخ تفصيلى جنگهاى جمل ، صفين و نهروان )
نام نويسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهيم اليزدى
تحقيق و نگارش : مهدى احمدى
باب دوم : جنگ صفين (قاسطين )
فصل اول : در مقدمات جنگ صفيّن
در كتاب حبيب السّير و كتب ديگر مسطور است كه اميرالمؤ منين (ع ) بعد از رسيدن نامه معاوية بن ابى سفيان ، روزى بالاى منبر تشريف بردند و امام را تحريص و ترغيب براى جهاد در راه خدا بر عليه معاويه و اهل شام نمودند. يكى از دوستان عثمان بن عَفّان خليفه سوم در ميان حاضران نشسته بود و از جا برخاست و گفت يا على مطلب و غرض تو چيست ؟ آيا ما را به شام مى برى تا آنكه برادران دينى خود را براى رضاى تو بكشيم چنان كه اهل بصره را كشتيم ؟ به خدا قسم كه هرگز هيچ يك از ما چنين كارى نخواهيم كرد. پس مالك اشتر از جا برخاست و بانگ برآورد و گفت كيست اين جاهل بى دين را مانع شود؟ مردم از هر طرف متوجّه او شدند و او فرار كرد و مردم او را ترغيب كردند تا در بازار اسب فروشان به او رسيدند و آن پليد را با مشت و لگد كشتند. اين خبر قتل وى به حضرت رسيد امام فرمودند چه كسى او را كشت ؟ گفتند قاتل معيّنى لذا حضرت ديه او را از بيت المال به خانواده اش ‍ دادند. پس مالك اشتر برخاست و عرض كرد يا اميرالمؤ منين سخن اين خائن فاسق شما را از كلام و سخن باز ندارد و كمى اظهار ارادت نمود كه دلالت بر ثبات قدم او بر حق و يارى امام مى نمود. هاشم بن عتبه و عمّار ياسر و قيس بن سعد و سهل بن حنيف و جمعى ديگر برخاستند و سخنان بسيارى را شبيه نظر مالك اشتر عنوان كردند و اظهار يارى و حركت به سوى شام را خواستار شدند. پس آن حضرت از منبر پايين آمدند و رهسپار منزل شدند. عبداللّه بن سقم عبسى و حنظلة بن ربيع تميمى به خدمت امام رسيدند و التماس كردند كه امام (ع ) تعجيل در امر جنگ نكنند بلكه مجدّدا نامه اى به معاويه بنويسند. حدود هفده ماه از ورود امام به كوفه گذشته بود كه زمينه جنگ صفّين آماده شد كه منتهى به جنگ با معاويه و اهل شام شد. اميرالمؤ منين (ع ) قبل از صفّين در مسجد جامع كوفه تشريف داشتند. شيخ رجب برسى در كتاب مشارق الانوار روايت كرده است كه مردى به همراه همسرش ‍ براى حلّ مرافعه به خدمت امام (ع ) رسيدند. آن مرد با صدايى بلندتر از صداى حضرت حرف زد و با فرياد سخن گفت . حضرت فرمودند اخسا (اين كلمه اى است كه براى رد كردن سگ استعمال مى شود و در فارسى به منزله كله چِخْ است ) پس فورا آن مرد به صورت سگ شد و مردم بانگ زدند كه او را از مسجد بيرون كنند. آن سگ در نزد حضرت روى خود را بر خاك ماليد و تذلّل كرد و حضرت يك كلمه اى بر زبان جارى كردند كه فورا آن سگ به صورت اول برگشت . جمعى عرض كردند فداى تو شويم هرگاه مرتبه تو اين است كه به يك كلمه مردى را به صورت سگ مى كنى و باز به كلمه ديگر سگى را به صورت انسان در مى آورى پس چه احتياجى است كه جمعى و لشگرى بردارى و به جنگ با معاويه روى ؟ حضرت فرمودند گمان مى كنيد كه من احتياج به شما دارم ؟ نه چنين است ، اگر بخواهم مشرق را تبديل به مغرب كنم و مغرب را به مشرق مبدّل كنم مى توانم و ليكن من شما را به يارى خود مى خوانم براى آنكه شما يارى من كنيد و تا پروردگار اجر جميل و ثواب جزيل به شما عطا فرمايد و اگر خواسته باشم ملائكه را امر مى كنم كه معاويه و عمروبن عاص را و خالد وابولاعور را در غُل و زنجير كشيده و به نزد من حاضر سازند. راوى مى گويد به مجرّد آنكه حضرت اين سخنان را فرمودند هنوز كلام آن سرور تمام نشده بود كه ديدند معاويه با چهار نفر ديگر كه حضرت از آنان نام برده بودند با غُل و زنجير حاضر شدند. امير(ع ) به ملائكه پروردگار فرمودند كه من نگفتم ايشان را حاضر كنيد بلكه گفتم اگر بخواهم به ملائكه خداوند امر كنم كه ايشان را حاضر سازند مى توانم . پس معاويه عرض كرد يا اميرالمؤ منين تو كه مرا امان داده بودى ، حضرت فرمودند اى ملائكه پروردگار عالم ، ايشان را به منازل خودشان در شام برگردانيد، پس فورا از نظرها غايب شدند. پس ‍ بعد از آنكه امير(ع ) از صفّين مراجعت فرمودند و دركوفه تشريف داشتند كه مردى از اهل انبار كه يكى از دهات كوفه بود به خدمت حضرت آمد و گفت فلان شب جمعى از لشگر معاويه بر اهل انبار شبيخون زدند حضرت فرمودند شش مرد در فلان باغ كشته شدند و يك زن و دو طفل را در نزد فلان ديوار كشتند و چند نفر را در فلان موضع كشتند و آنچه در آنجا اتفّاق افتاده ، حضرت خبر دادند كه اكثر آن مردم اطلاع نداشتند. اصحاب عرض كردند يا اميرالمؤ منين نوشته اى براى شما از انبار نيامده بود و با قاصدى هم از آنجا نيامده پس چگونه خبر مى دهيد بهتر از آن مردى كه از آنجا آمده است ؟ حضرت فرمودند كه امر مرا با ديگران قياس نكنيد شما گمان مى كنيد كه دورى راه و ظلمت و حجابها و ديوارها و كوهها مانع از ديدن من مى شوند؟ پس پاى مبارك خود را در مسجد كوفه دراز كردند و ستون مسجد شكافته شد و پاى مبارك آن حضرت بيرون رفت و پاى خود را كشيدند و فرمودند چنان پاى خود را بر سينه معاويه در شام زدند كه از بالاى تخت به زمين افتاد. و بعد از چند روز نامه هاى بسيارى از شام رسيد كه در فلان روز و فلان ساعت پائى داخل مجلس معاويه شد و بر سينه او خورد كه از تخت به زير افتاد. آرى اگر حضرت مى خواستند معاويه و لشگر معاويه را به يك چشم بهم زدن هلاك كنند مى توانستند وليكن بايد حجت تمام شود كه ديگر در روز قيامت هيچ عذرى نداشته باشند. خلاصه اينكه مدت مديدى بين حضرت و معاويه و عمروعاص مكاتبات زيادى ردّ و بدل شد. پس حضرت خواستند جرير را بعنوان قاصد به سوى شام بفرستند و جرير هم ميل تمام به رسالت به سوى شام داشت و عرض كرد مرا بفرست تا معاويه را دعوت كنم ، تا اطاعت تو كند و اميرى از امراء تو باشد و اهل شام را دعوت مى كنم تا از تو پيروى كنند و آنان قوم من و اهل بلاد منند و من اميدوارم كه اطاعت كنند. مالك اشتر عرض كرد يااميرالمؤ منين جرير را به شام مفرست و آنچه مى گويد تصديقش مكن كه نيّت او نيّت اهل شام و راءى او راءى آنان است پس حضرت نامه اى به معاويه نوشتند كه اولِ نامه اين بود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم من عبداللّه اميرالمؤ منين الى معاوية بن ابى سفيان
و در آن نامه درج كردند كه بيعت كردن تو بر من واجب است ، همه مهاتجر و انصار بيعت نمودند مجالى براى ديگران كه بيعت نكرده اند نمانده است و هر كس راهى غير از راه مؤ منين راانتخاب كند خداوند او را وا نمى گذارد و جايگاه او آتش است و جهنّم بد منزل و مكانى است ، اى معاويه تو هم داخل شو در آن چيزى كه مسلمانان داخل شدند.
و قد اكثرت فى قتله عثمان و لعمرى لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدنى ابر قريش من دم عثمان و اعلم انك من الطلقاء الذين لا تحل لهم الخلافة
و تو بسيار ذكر كشندگان عثمان مى كنى و از قاتلين او سخن مى گويى و به جان خودم قسم كه اگر تو به عقل خود مراجعه كنى و از هواى نفسانى دور باشى مرا از تمام قريش در قتل عثمان پاكدامن تر مى دانى و بدان كه تو از طلقائى و خلافت براى ايشان جايز نيست . پس جرير را به سوى تو فرستادم پس بيعت كن
ولا قوة الا باللّه
پس جرير نامه را به معاويه رسانيد و معاويه نامه حضرت را خواند و جرير هم معاويه را نصيحت كرد و گفت :
يا معاوية قد اجتمع لامير المؤ منين على اهل المصرين و اهل الحجار و اهل اليمن و اهل العروض و العروض عمان و اهل البحرين و اليمامة فادخل فيما دخل فيه المسلمون .
اى معاويه جمع شدند از براى (ع ) اهل مكه و مدينه و اهل مصرين و اهل كوفه و يمن و عمان و اهل بحرين و يمامه همگى با او بيعت كردند پس تو هم داخل شو. و هر چه توانست معاويه را تحريص به بيعت با امام كرد معاويه در جواب گفت : اى جرير
انظر و ننظر و استطلع راءى اهل الشام
يعنى تو فكر كن ما هم فكرى خواهيم كرد و من بر راءى شام نيز مطلع شوم . پس ‍ چون جرير از سخن فارغ شد معاويه امر كرد كه منادى ندا دهد و تمام اهل شهر را در مسجد جمع كنند. و چون مردم همه حاضر شدند آن شيطان بر منبر رفت و گفت :
ايها الناس قد علمتم انى خليفة عمر بن الخطاب و خليفة عثمان بن عفان عليكم و انى ولى عثمان وقد قتل مظلوما
اى مردم شما مى دانيد كه من خليفه عمر و عثمان هستم و من تا حال بر شما ستم نكردم و خليفه شما عثمان مظلوم كشته شد و من ولىّ خون عثمان هستم
واللّه يقول و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا.
و خداوند در قرآن مى فرمايد: اگر كسى مظلوم كشته شد بايد سلطان وقت در دفاع از آن مظلوم قيام كند حال مى خواهم راءى شما را در امر عثمان و كشته شدن او بدانم . پس اهل شام برخاستند و او را بر طلب خون عثمان اجابت كردند و با وى بيعت كردند و تا سر حدّ جان و مال اعلام آمادگى كردند تا آنكه طلب خون عثمان كنند و يا كشته شوند.


معاويه عمروعاص را به كمك مى طلبد
چون شب شد معاويه بسيار مغموم بود زيرا كه از على (ع ) بسيار مى ترسيد لذا با كسانى كه اعتماد داشت مشورت نمود. عتبة بن ابى سفيان گفت الآن كمك عمروبن عاص ضرورى است پس او را طلب كن تا تو را كمك كند و دين او را به قيمت گران از وى بخر. پس معاويه جرير را نگه داشت و نامه اى به عمروعاص نوشت و او طلب كرد و چون نامه معاويه به عمروعاص رسيد با دو پسر خود عبداللّه و محمد مشورت كرد. عبداللّه رفتن پدر را به شام مقرون به صلاح نديد ولى محمد پسنديد. عمروعاص گفت اى عبداللّه
اما انت امرتنى بما هو خير لى فى دينى و اما انت يا محمد فامرتنى بما هو خير لى فى دنياى
اى عبداللّه تو مرا امر نمودى به چيزى كه صلاح دين من در آن بود و اى محمد تو مرا امر نمودى به چيزى كه خير دنياى من در آن است . و من خود هم فكرى دارم . و عمرو را غلامى بود به اسم مروان كه بسيار زيرك و صاحب عقل بود. عمرو شب او را طلبيد و گفت شتر را باز كن و چون بار كرد گفت بار را فرود آور. غلام گفت گويا خُرف شده اى و عقل را از دست داده اى و اگر غلط نكنم دنيا و آخرت در دل تو به جدال مشغولند و تو مى گويى كه على آخرت است و معاويه دنيا و تو در ميان اين دو سرگردانى كه كدام يك را قبول كنى . عمرو گفت :
واللّه ما اخطاءت فماترى
به خدا قسم كه درست يافته اى اكنون بگو اى مروان راءى تو در اين باب چيست ؟ مروان كه غلامى بيش نبود گفت راءى من اين است كه يا در خانه خود قرارگيرى و يا به نزد على (ع ) روى زيرا كه در آخرت عوض دنيا موجود است ولى در دنيا عوض ‍ آخرت يافت نمى شود. پس عمروعاص تصميم گرفت كه به شام برود لذا بار كرد و به شام نزد معاويه رفت و معاويه را در بغل گرفت و ظاهرا مهربانى كرد و هر يك به يكديگر مكر مى كردند. پس معاويه گفت اى عمرو واللّه امور مشكلى رخ داده است كه سرگردان شدم . عمرو گفت آن امور چيست ؟ معاويه گفت اول آنكه محمد بن ابى حذيفه زندان مصر را شكستند و با اصحاب خود فرار كردند و اين خود فتنه بزرگى است . دوم اينكه پادشاه روم لشگر جمع كرده به عزم تسخير شام و اراده شام دارد. امر سوم اينكه على بن ابيطالب وارد كوفه شده است و عزم آمدن به شام نموده است . عمروعاص گفت اينها عظيم نيست ، اما حلّ مشكل اول به اين است كه محمد بن ابى حذيفه مردى است كه با چند نفر بيرون آمده حال جمعيتى از سواران را بفرست تا آنان را به قتل برسانند. و مشكل دوم را اينگونه حل كن كه براى قيصر روم غلام و كنيز بسيار با طلا و نقره فراوان بفرست و از او خواهش كن كه مصالحه نمايد و قيصر زود قبول خواهد كرد. اما مشكل سوم هم به آسانى حل خواهد شد به اينكه اى معاويه به خدا قسم كه هيچ كس از عرب و عجم حتى كودكان و سفيهان و زنان ، تو را با على در هيچ چيز مساوى نمى دانند مثل علم و در حلم و شجاعت و سخاوت و قرابت با رسول خدا(ص ) و هيچ يك از قريش مانند او نيستند. كجا براى تو اين سابقه در اسلام وجود دارد و همين طور محبّت او با رسول خدا و علم و فقه او. به خداقسم اى معاويه او از جانب پروردگار تاءييد شده است و او صاحب امر خليفه و وصىّ خدا است و در مخالفت او مشكل عظيمى رخ خواهد داد. معاويه گفت راست مى گويى و ليكن من با على جنگ مى كنم به همين بهانه كه در دست است كه طلب خون عثمان كنيم . عمروعاص خنديد و به معاويه گفت واعجباه از تو، چون اگر تمام عالم سخن از عثمان گويند من و تو بايد اسم او را يادآور نشويم و در هر مجلسى كه نام عثمان ذكر شود گريزان باشيم . اما تو اى معاويه عثمان از تو طلب يارى كرد در وقتى كه محاصر شده بود و من نيز عثمان را رها كردم و به فلسطين رفتم لذا از من تقاضاى كمك نكن . معاويه گفت مرا وامگذار و يارى كن كه من به كمك تو محتاجم و هر چه عوض مى خواهى به تو مى دهم ، عمروعاص گفت : توقع من آن است كه ولايت مصر و حكومت آنرا به من دهى . معاويه اول قبول نكرد و چون شب شد گفت :
يا عمرو الم تعلم ان مصر مثل العراق
اى عمرو مگر نمى دانى كه مصر همانند عراق است و عظيم و آباد است عمرو عاص ‍ جواب داد كه آخرت عظيم تر از مصر است و بهشت آبادتر از آن است . پس معاويه خنديد و گوش عمرو را به دندان گرفت و قبول كرد. عمرو عاص پسر عمويى داشت كه بسيار زيرك بود آن جوان از شادى عمرو تعجب كرد و گفت چه شد كه عقل را از دست دادى كه دين خود را داده و دنياى ديگران را درست كرده اى اى ابله آيا چنين مى دانى كه اهل مصرى كه كشندگان عثمان هستند مصر را به معاويه واگذار كنند و على (ع ) زنده باشد و بر فرض كه به معاويه برسد به تو مى دهد؟ عمرو گفت اى پسر عم ، امر در دست خدا است نه در دست على و نه در دست معاويه . آن جوان شعرى در مذمّت معاويه و عمرو گفت و اين خبر به معاويه رسيد و ناراحت شد ولى آن جوان گريخت و به خدمت على (ع ) آمد و تمام قضايايى كه بين معاويه و عمرو اتفاق افتاد بازگو كرد. حضرت تبسم فرمودند و با آن جوان با كمال مهربانى برخورد نمودند. و چون نام اين دو شقى مطرح شد مناسب است كه پيرامون اصل و نسب آنان مطالبى را بازگو كنيم . صاحب كشّاف در ربيع الابرار و در كاشف الحق نيز آورده است كه زنى به نام نابغه مادر عمروعاص كنيزى بود از عبريان كه عبداللّه بن جزعان او را خريد و چون ديد اين زن زناكار است او را آزاد كرد. ابولهب و اميّه و هشام بن مغيره و ابوسفيان و عامر بن وابل در يك روز وقت زوال ظهر با وى زنا كردند و آن ملعونه حامله شد كه عمروعاص از او متولد شد هر يك از آن پنج نفر ادعا كردند كه اين فرزند از من است و چون اخراجات مدت حمل او و وضع حمل او را عاص كشيده و شاهد بود لذا نابغه زانيه گفت اين پسر از عاص است ، به خاطر همين ابوسفيان يك روزى روى نحس خود را به عمروعاص كرد و اين شعر را خواند:
ابوك ابوسفيان لا شك قد بدت
فيك منه بينات الشمائل
يعنى اين عمرو مادرت تو را به عاص نسبت داد امابى شك پدرت ابوسفيان است كه شكل و شمايل تو به او بيشتر است . و اما نسب ملعون نيز به عمرو شباهت دارد و اگر آن چهار نفر همان چهار نفرى بودند كه با نابغه زنا كرده بودند مى گفتيم كه محبت برادرى عمروعاص را بر اين داشت كه يارى معاويه كند و آن چهار نفرى كه با هنده زنا كردند يكى عمرو بن مسافر بود و عمارة بن وليد و صياح و بعد عتبه پدرش او را به ابوسفيان تزويج كرد و چون به خانه ابوسفيان آمد بعد از سه ماه زندگى ، معاويه متولّد شد و هند به ابوسفيان گفت ولى ابوسفيان بخاطر اموالى كه عتبه داشت ساكت شد. لذا معاويه هم مانند عمرو زنا زاده است . راوى مى گويد كه مروان از واقعه عمروعاص غضبناك شد و به معاويه گفت :
ما بالى لا اشترى كما اشترى عمرو
چرا دين مرا نمى خرى همچنان كه دين عمرو را خريدى ؟ معاويه گفت كه ما مردم و دين ايشان را براى تو مى خريم و چون معاويه مصر را به عمرو داد و آن شب به صبح رسيد باز معاويه از عمرو پرسيد كه راءى تو چيست ؟ گفت همان راءى اول كه روز گذشته به تو گفتم ، پس معاويه راءى او را پسنديد و مالك بن هبير هرا فرستاد تا محمدبن ابى حذيفه و يارانش كه از زندان گريخته بودند را به قتل رسانيد و هدايا و كنيزكان براى قيصر روم فرستاد و با او صلح كرد. معاويه از عمرو پرسد كه درباه على چه اراده دارى ؟ گفت ردّ بيعت و شكستن آن امرى است عظيم . اى معاويه قاصدى بفرست تا رئيس اهل شام به نام شرجيل بن سميط كندى را بياورند كه او با جرير دشمن است و جمعى از معتمدان خود را وادار كن كه در ميان مردم شايعه كنند كه على قاتل عثمان است و او را كشته است اينست آن كلمه اى كه باعث تجمع اهل شام به نفع تو مى شود و مردم را از اطراف على دور مى سازد. در آن وقت شرجيل در حمص بود پس او را طلبيد و معاويه آنچه عمرو عاص گفته بود عمل كرد و چون شرجيل وارد شام شد مردم او را تعظيم كردند و چون وارد مجلس معاويه شد، معاويه برخاست و گفت :
يا شرجيل ان جرير بن عبداللّه يدعونا الى بيعة على بن ابى طالب و على خير الناس لولا انه قتل عثمان .
اى شرجيل ، جريربن عبداللّه ما را به بيعت با على بن ابى طالب مى خواند و اگر على بن ابى طالب عثمان را نكشته بود از بهترين مردم بود و من تحمل كردم تا تو را ملاقات كنم و راءى تو را بدانم و من به آنچه را كه اهل شام راضى هستند راضى خواهم بود. شرجيل گفت من بيرون مى روم تا فكرى دراين باب كنم . پس معاويه جمعى از رؤ ساى شام كه در نزد شرجيل مطمئن بودند به نزد شرجيل فرستاد و همه اينها گفتند كه على بن ابى طالب عثمان را كشته است پس شرجيل غضبناك به نزد معاويه آمد و گفت : تمام مردم مى گويند كه على عثمان را كشته است اى معاويه اگر تو باعلى بيعت كنى به خدا قسم يا تو را مى كشم و يا از شام بيرون مى كنم معاويه گفت من هرگز با شما مخالفت نمى كنم . شرجيل گفت اى معاويه اول تو جرير را به سوى على برگردان ، معاويه دانست كه شرجيل عزم جنگ نموده است و اهل شام تمام با شرجيل خواهند بود. ماندن جرير قاصد امام (ع ) در شام طولانى شد لذا حضرت نامه اى براى او فرستاد كه جواب صريح را از معاويه بگير و او را مخيّر كن ميان جنگ و صلح . جرير از معاويه تقاضاى جواب نمود و اين زمانى بود كه مردم با معاويه بيعت كرده بودند. معاويه نامه اى بدين مضمون نوشت .بسم اللّه الرحمن الرحيم اما بعد به جان خودم قسم كه اگر تو مردم را بر عثمان نشورانده بودى و دخالت در خون عثمان نمى كردى هر آينه تو هم مثل ابوبكر و عمرو عثمان بودى وليكن تو مردم را بر او شوراندى و مردم تو را اطاعت كردند تا آنكه عثمان كشته شد
و قد ابى اهل الشام الا قتالك حتى تدفع اليهم قتلة عثمان فان فعلت فانت اولى بالخلافة .
و ابا كردند اهل شام مگر جنگ با تو را تا اينكه قاتلان عثمان را به اهل شام تحويل دهى پس اگر اين كار را انجام دادى تو اولايى به خلافت از ديگران .
به جان خودم كه حجت تو بر من مثل حجت تو بر طلحه و زبير نيست زيرا كه آن دو نفر با تو بيعت كردند و من بيعت نكردم و حجت تو بر اهل شام مثل حجت تو بر اهل بصره نيست چون اهل بصره اطاعت كردند و اهل شام اطاعت شما نكردند اما شرف و بزرگوارى و عظمت و قرابت تو به رسول خدا و منزلت تو را من منكر نيستم و در آخر نامه اين بيت شعر را نوشت :
ارى الشام يكره اهل العراق
و اهل العراق لها كاره
يعنى اهل شام با اهل عراق خوش بين نيستند و اهل عراق هم ، اهل شام را كراهت دارند. جرير قاصد على (ع ) از اهل شام و معاويه ماءيوس شد و به جانب كوفه آمد و مردم درباره جرير سخن هاى مختلف سخن گفتند و گمانهاى بد بردند خصوصا مالك اشتر عرض كرد يا على من از همان روز اول گفتم كه اين مرد دشمن است و به جرير دشنام داد و گفت به خدا قسم سزاوار نيست كه تو بر روى زمين راه بروى و زنده باشى و تو به نزد اهل شام نرفتى مگر آنكه منتى برايشان گذارى و تو از ايشانى و تو معاويه را سست كردى و خودت را پيش او عزيز كردى و اگر من مى رفتم همان روز اول جواب نامه را از او مى گرفتم . جرير گفت اگر تو به نزد معاويه مى رفتى تو را مى كشتند و او را به عمرو و ذوالكلاع و حو شب ترسانيد و گفت تو را از كشندگان عثمان مى دانند و اگر راست مى گويى الآن به شام برو. مالك گفت حال كه مرا ضايع كردى ، اى جرير به خدا قسم حضرت سخن مرا مى شنيد و مرا مرخص مى كرد تو و امثال تو را در زندان حبس مى كردم تا اينكه مسائل روشن شود و چون جرير اين سخنان را شنيد شبانه به جانب قرقيب فرار كرد و گروهى از قبيله قيس به او ملحق شدند. پس از گريختن جرير، معاويه اقدام به فرستادن شرجيل به شهرها كرد تا مردم را جمع كند و دعوت به محاربة با على (ع ) نمايد. آن ملعون اول به شهر حمص ‍ رفت و همه مردم شهر را اغوا كرد و مردم هم اجابت كردند اگرچه بعضى مخالفت كردند همانند عبّاد و نسّاك كه جواب او را دادند به اينكه خانه ها و مساجد ما قبرهاى ما است وتو داناترى به آنچه خود مى كنى . شرجيل درتمام شهرهاى شام گرديد و همه را حركت داد و به هر قوم كه مى رسيد با او همراه مى شدند و معاويه هم نامه ها براى اهل مكه و مدينه نوشت و واقعه عثمان را براى آنان نوشت و از ايشان طلب يارى و كمك كرد. ولى آنها جواب دادند كه شما راه را گم كرده ايد و شما را به خلافت و مشورت چه كار اى معاويه تو خودسر و مغرورى و تو اى عمروعاص با ظن و گمان كار مى كنى ، ما را از زحمت مدهيد كه شما را در اين بلاد مقدس معيّن و ياورى نيست .
سعد و قّاص پدر عمر سعد در جواب نامه نوشت كه اى معاويه بدان كه خلافت بايد در اهل شورا باشد و تو از اهل شورا نيستى و ما چند نفر كه از اهل شورا باقى مانده ايم ملاحظه كرديم ديديم كه على بن ابيطالب از همه افضل واعلم است زيرا كه آنچه در ما بود در على بود و آنچه در على بود در ما نبود لذا او را اختيار كرديم و اگر طلحه و زبير در خانه خود نشسته بودند بهتر بود. و خداوند از گناه عايشه درگذرد.
و همين طور محمدبن مُسلمه كه از اكابر مدينه بود در جواب معاويه نوشت بخداى خودم قسم اى معاويه تو طلب خون عثمان نمى كنى و ولىّ خون او نيستى و از روى مكر و حيله ، عثمان را دست آويز طلب دنياى خود كرده اى و از هواهاى نفسانى خودت پيروى مى كنى .
تو آن كسى هستى كه وقتى عثمان زنده بود او را رها كردى حال كه مرده است مى خواهى او را يارى كنى . و از آن بلاد كسى به يارى معاويه نيامدند و همگى او را لعنت مى كردند. موافق بعضى از روايات در آن وقت عبداللّه بن عمربن الخطّاب به شام نزد معاويه رفت و چون وارد شام شد معاويه او را گرامى داشت و پيغام به عمروبن عاص داد
يا عمرو ان اللّه احيى لك عمر بن الخطاب الشام بقدوم عبداللّه بن عمر
خداوند عمربن الخّطاب را زنده كره است و به سبب آمدن پسرش در نزدنقلوب اهل شام نورى خواهد رسيد و راء يمن اين است كه عبداللّه بن عمر به منبر برود و شهادت دهد كه على بن ابيطالب ، عثمان را كشته است و او را بدگويى كند و عدوات اهل شام را نسبت به على بيشتر كند. عمرو گفت حرف و نظر خوبى است پس ‍ معاويه عبداللّه راطلبيد و گفت اى پسر برادر، پدر با تو است و پدر تو خليفه رسول خدا بوده در روز جمعه بر منبر بالا برو و به على بن ابيطالب ناسزا بگو و شهادت بده كه على عثمان را كشته است . عبداللّه در جواب معاويه گفت معاذاللّه كه من به على دشنام بدهم زيرا پدر او ابوطالب بوده و مادرش فاطمه بنت اسد بود و در حسب و نسب و فضل او شكى نيست و تو هم به فضل و كمال و شجاعت و عبادت او مطّلعى . اى معاويه مرا رسول مكن ولى بخاطر خوشنودى تو قتل عثمان را به گردن على مى گذارم و چون روز جمعه شد اهل شام جمع شدند و عبداللّه بن عمر بالاى منبر رفت و از هر درى سخن گفت مگر در رابطه با على و قتل عثمان كه چيزى اظهار نكرد. معاويه از روى غضب به او نگاه كرد، عبداللّه بن عمر متغيّر شد و گفت
كيف اشهد على رجل لم يقتل عثمان و ان عزمت ان الناس محتملوها عنى
اى معاويه چگونه شهادت دهم بر مردى كه عثمان را نكشته است اگر چه مى دانم كه اين جاهلان از من قبول مى كنند. پس معاويه او را سرزنش كرد و از خود دور كرد و او شعرى در مدح عثمان و تحسين طلحه و زبير گفت و معاويه از او راضى شد و خود عمروعاس لعين بر منبر رفت و خطبه خواند و دروغ برپيغمبر بست و مردم شام را گمراه كرد. يك روز ديگر بالاى منبر رفت و گفت : اءيها الناس روزى به رسول خدا گفتم
اى الناس احب اليك قال عايشه قلت من الرجال قال ابوها
كدام يك از مردم در نزد تو محبوب تر است ؟ گفت عايشه .گفتم از مردان ؟ گفت پدر عايشه . اى مردم على بر ابوبكر و عمر و عثمان طعن مى زند و نفرين مى كند و من به گوش خودم شنيدم كه پيامبر فرمود: كه شيطان از صداى پاى عمر و سايه او فرار مى كند و درباره عثمان فرمود:
ان الملائكة لتستحيى من عثمان
بدرستى كه ملائكه از عثمان حيا مى كنند. اين اخبار به على (ع ) رسيد و حضرت بعد از خطبه فرمودند:
العجب لطفاة اهل الشام حيث يقبلون قول عمر و يصدقونه
فرمودند عجب است از طاغيان شام كه قول عمروعاص را قبول و دروغهاى او را تصديق مى كنند در حالى كه رسول خدا(ص ) او را هفتاد مرتبه لعنت كردند و همچنين رفيق او معاويه را زيرا عمروعاص با قصيده هفتاد بيتى ، پيامبر خدا را ناسزا گفت و رسول خدا(ص ) سر مبارك را به سوى آسمان بلند كرد و گفت
اللهم العنه انت و ملائكتك بكل بيت تترى على عقبته الى يوم القيمة .
خدايا تو و به همراه ملائكه خود به تعداد هفتاد بيت شعرى را كه عمروعاص گفت او و نسل آينده اش را تا روز قيامت لعنت كن . و روزى كه ابراهيم فرزند پيامبر(ص ) فوت كرد، عمروعاص گفت :
ان محمدا قد صار ابتر لا عقب له
يعنى حضرت به خاطر داشتن پسر، وارث پسر و عقبه ندارد. و خداوند هم فرمود
ان شانئك هو الابتر
كه همانا دشمنان تو ابتر و دم بريده از ايمان هستند. روايتى است از شيخ فاضل ابوبكر محمد بن عبداللّه بن عزيز السّينى كه گفت مشايخ ائمه و فقهاى اجلاّى شيعه به اسانيد صحيحه روايت كرده اند كه چون على (ع ) از جنگ جمل برگشت ، معاويه نامه اى به حضرت نوشت كه بسم اللّه الرحمن الرحيم از بنده خدا پسر بنده خدا معاوية ابى سفيان به على ابن ابيطالب . امّا بعد بدرستى كه چيزى را پيروى كردى كه براى تو ضرر داشت و واگذاشتى چيزى را كه نفع آن به تو مى رسيد و مخالفت خدا و رسول كردى سپس به من خبر رسيد كه با حواريّين رسول خدا، طلحه و زبير و امّ البنين عايشه چگونه عمل كردى پس بحقّ خدا كه هر آينه به تو خواهم رسيد و تير شهابى را كه فرو نشاندى به سوى تو خواهم ريخت شهابى را كه فرو ننشاند آبها، حرارت آن را و بادها آنها را نجنباند و هرگاه از شهاب بيفتد فرو رود و اگر فرو افتاد نقب بزند و سوراخ نمايد و سپس شعله بكشد مغرور مشو به لشگرى كه دارى و استعدادهايى كه براى جنگ جمع آورى كرده اى . و چون نامه معاويه به حضرت رسيد آن را گشود و خواند سپس نامه اى به معاويه نوشت :
بسم اللّه الرحمن الرحيم از بنده خدا پسر بنده خدا پادشاه مؤ منان على پسر ابوطالب برادر رسول خدا و پسر عمو و وصىّ او و پدر حسنين و قاتل عمو و جد و دائى تو در روز بدر و شمشيرى كه آنان را به درك و اصل كرد هنوز در دست من است و با حمله اى كه به قوّت ساعد من بود و ثباتى كه از سينه من بود و قوتى كه از بازوى من بود و نصرتى كه از پروردگار من بود همچنا كه پيامبر آن قتل را دركف دست من قرار داد پس بحق خدا عوض نكردم پروردگار خودم را به خدائى ديگر و اين كنايه است يعنى تو مشرك شدى به خاطر عصيان از فرمان ولىّ خدا و از توحيد خارج شدى ولى من هرگز از خدايم دور نشدم ، و آن را با شمشير ديگر عوض نكردم . پس راءى تو به من رسيد و تو عصيان كردى و شيطان تو را به نادانى و سركشى وسوسه و مغرور كرد و بزودى آنهايى كه ظلم كردند بازگشت آنان به جهنم است والسّلام .


طرمّاح قهرمان نامه على (ع ) را براى معاويه مى برد
حضرت نامه را مهر فرمود و طرمّاح بن عدىّ بن حاتم طائى كه از ياران امام (ع ) بود و مردى تنومند و بلند قامت ، داناى عاقل و سخنگوى فصيح زبان بود را طلبيد و نامه را به او داد. طرمّاح عمّامه را پيچيد و بر سر گذارد و شتر لوك باذل يعنى تيزرو و خوب و سرخ مو را برداشت و سوار بر شتر شد و به سوى دمشق رفت . حضرت فرمود اى طرمّاح اين نامه را به معاويه بده و جواب آن را بگير و برگرد. طرمّاح نامه را داخل عمّامه خود پيچيد و حركت كرد او شب و روز راه مى رفت تا آنكه داخل دمشق شد پس به در خانه معاويه رسيد و دربان سوال كرد با چه كسى ملاقات دارى ؟ طرمّاح گفت آن كبود چشم احول و احمق شاجع بالغ را مى خواهم ببينم (ابوالاَعور السّلمى و ابومرّه درنى و عمروبن عاص و مروان بن حكم در نزد معاويه بودند) دربان گفت معاويه و ياران او در باغ مى باشند و در تفريح بسر مى برند پس طرمّاح روانه باغ شد آنان گفتند: اعرابى بدوى و بيابان نشين به نزد ما مى آيد تا نرسيده به نزد او برويم و او را مسخره كنيم وقتى نزديك طرمّاح آمدند گفتند: اى اعرابى از كجا مى آيى و به كجا مى روى ؟ گفت از بهشت مى آيم و به اول طبقه جهنّم آمده ام . گفتند آيا خبرى از آسمان پيش تو هست ؟ گفت : امر خدا از آسمان نازل شده و ملك الموت در هوا است و شمشير ابن ابيطالب اميرالمؤ منين (ع ) در قفا و پشت گردن است پس مهيّاى آن شويد تا بلاى اهل شقاوت بر شما نازل شود. به او گفتند راستى از نزد چه كسى مى آيى ؟ گفت از نزد مرد مؤ من خالص پسنديده و از خدا راضى . به او گفتند چه مى خواهى و چه كسى را مى طلبى ؟ فرمود: اين منافق دو روى مرتدّ بى دين فاسق را كه شما گمان مى كنيد امير شما است . پس دانستيد كه فرستاده حضرت است به سوى معاويه . گفتند تا صبح بايد صبر كنى ، چون با ياران خود مشغول مشورت است . طرمّاح گفت دور باد از رحمت خدا و نفرين به رسول خدا بر او باد، من تا كى منتظر بمانم . وقتى احوال طرمّاح را براى معاويه بازگو كردند كه شخصى فصيح زبان و حاضر به جواب از طرف على (ع ) آمده است و حامل نامه هست از او غافل نباشيد. طرمّاح شتر خود را خوابانيد و آن را بست . وقت خبر طرمّاح به معاويه رسيد معاويه پسرش يزيد ملعون را گفت بيرون رو و در ميدان لشكر را جمع كن پس يزيد بيرون آمد كه در صورت اثر زخم داشت و صداى بلندى هم داشت فرياد زد تا اسب جنگ را آماده كنند و خودنمايى كرد تا طرمّاح را بترساند گفت آيا حاضرى بر اميرالمؤ منين بر داخل شوى ؟ گفت بلى ولى اميرالمؤ منين در كوفه تشريف دارد و اميرالفاسقين در شام است ، حركت كرد تا به نزد معاويه برود وقتى لشكر را در ميدان ديد گفت لعنة اللّه عليهم اينها كيستند كه همگان زبانه جهمنم هستند كه شبيه كسانى هستند كه در تنگناى جهنم جمع شده اند. طرمّاح وقتى به نزد يزيد رسيد گفت كيست اين نجس پسر نجس كه خرطوم و بينى او نيز مجروح است ؟ پس گفتند اى اعرابى اين حرفها را مزن او پسر معاويه است . طرمّاح گفت : خدا او را زياد نكند و به مراد خود نرسد حق بر او باد. يزيد چون اين جمله را شنيد غضب كرد و قصد كشتن او را كرد اما تاءمّل كرد كه بدون اجازه پدر كارى نكند پس ازترس معاويه او را نكشت و آتش غضب را فرو نشاند و بر طرمّاح سلام كرد و گفت اميرالمؤ منين تو را سلام مى رساند. طرمّاح گفت : سلام او با من است و از كوفه فراموش كرده ام كه بهمراه بياورم . يزيد گفت : چه چيز مى خواهى تا من از طرف پدرم معاويه اجابت كنم ؟ طرمّاح گفت حاجت من اين است كه با او بنشينم تا ببينم از اين دو نفر كداميك سزاوارتر به خلافت هستند. يزيد پرده را بالا زد و او را از اذن دخول داد. طرمّاح با كشف وارد شد به او گفتند كفش را از پايت درآور. طرمّاح به سمت چپ و راست نگاه كرد و گفت آيا اين جا وادى مقدس ‍ است تا كفش را از پايم درآورم چون به اطراف نگاه كرد معاويه را بر كرسى ديد كه خواص و دوستان دور او نشستند و بساطى در جلوى آنان است . گفت اين كه در ابتداى مجلس نشسته كيست ؟ حاجب گفت مروان بن الحكم است . طرمّاح گفت :
تبت يدا مروان و لعنة اللّه عليه و على حكم بن العاص .
كوتاه باد دست مروان و لعنت خدا بر او و پدرش باد. پرسيد آن ديگر كيست ؟ گفت پسر ارطاة است طرمّاح گفت
دمره اللّه بعذابه الواقع
خداوند او به عذاب قيامت نابود سازد. گفت اين ديگرى كيست ؟ گفت ابوهريره است . طرمّاح گفت : خدا او را بكشد او دشمن خدا و كذاب است . پرسيد آن ديگرى كدام است ؟ ابوالاعور السّلمى است . طرمّاح گفت : خسران آخرت بر او باد. طرمّاح از ديگرى سوال كرد به او گفت ابو مرّه درنى مى باشد. طرماح سه بار گفت لعنت خدا بر او باد. از ديگرى سوال كرد و گفت ابوالاحول است . طرمّاح گفت خدا او را هلاك كند. از نفر ديگر پرسيد گفت سرحون رومى است . طرمّاح فرمود: خدايا او را نيست و نابود ساز. طرمّاح گفت اين كيدى شكم گنده و ريش تراشيده و سبيل بلند كيست ؟ گفت امير المؤ منين است . طرمّاح گفت :لا السلام عليك بر تو سلام نباد اى پادشاه عاصى فاسق ، عمروعاص نزديك آمد و گفت ويحك اى اعرابى چه شده است كه بر امير مؤ منان سلام نكردى ؟ طرمّاح فرمود: لعنت بر تو اى كاسه ليس مذبذب . معاويه گفت اى اعرابى چه چيز بهمراه دارى ؟ گفت نامه سر به مُهرى دارم . معاويه گفت پس نامه را به من ده طرمّاح گفت مكروه دارم كه پاى بر بساط تو گذارم و پايم نجس شود. معاويه گفت به وزير من عمروعاص ده طرمّاح گفت : لعنت خدا بر طاغيه زانيه نابغه خانم مادر او باد كه اين ، چهار پدر را ديد و عمروعاص را زائيد كه ابولهب و هشام و مغيره و ابوسفيان باشند. هيهات هيهات كه پادشاه ظلم مى كند و وزير او خائن است .لعنت خدا مكرّر بر او باد. پس معاويه گفت : نامه را به پسرم يزيد بده ، طرمّاح گفت من نامه را نگشادم و به ابليس ندادم چگونه به اولاد ابليس بدهم . معاويه گفت پس به غلام من كه بالاى سرم ايستاده بده گفت : اين مملوك را از پول حلال كه نخريده اى و او را بنا حق به كار مى گيرى . معاويه گفت تو همه اميران مرا لعنت كردى پس نامه را به سمرة بن جندب بده كه او از اصحاب رسول اللّه است . طرمّاح گفت : خدا لعنت كند سمرة بن جندب را كه دروغگوى حديث تراش است و بر پسر نحس نجس او جابر كذّاب و ابوهريره خائن فاسق غدّار ملعون ابتر باشد معاويه گفت ويحك اى اعرابى به چه شكل نامه را از تو بگيرم طرمّاح گفت از جاى خود بر مى خيزى و نامه را از دست من مى گيرى و اين باعث افتخار تو خواهد شد. پس چون معاويه اين مطلب را شنيد از جاى برخاست و نامه را از دست طرمّاح گرفت و نامه را باز كرد و خواند و زير زانو نهاد و گفت
كيف خلفت على بن ابى طالب
يعنى ابوالحسن در چه حالى است و او را چگونه واگذاشتى ؟ طرمّاح گفت الحمداللّه مثل بدر طالع و ماه شب چهاردهم و اصحاب او همانند ستاره هاى ثابت و هرگاه ايشان را به كارى امر كند، سرعت و مبادرت مى نمايند. و هرگاه ايشان را از كارى باز دارد جراءت سركشى ندارد و اين از هيبت و سطوت او است . اى معاويه در ركاب آن حضرت شجاعان هستند زبر دست و هرگاه سپاه را ببينند نمى گريزند و اگر قلعه اى را ديدند حصار آن را خراب مى كنند و اگر دشمنى را ببينند او را مى كشند و اگر گنهكارى را ببينند او را حدّ مى زنند. معاويه گفت : حسن و حسين را چگونه ديدى ؟ گفت : هر دو جوانان پاكيزه هر دو پرهيزكار هر دو مصلح و فصيح هر دو جدا كننده حق از باطل هر دو سيّد و هر دو خوشرو و هر دو معلّم و عاقل و هر دو پاك و پاكيزه و هر دو دانشمند و كامل و هر دو عمل كننده و شريف ، هر دو بزرگ در دنيا و آخرت پس ساكت شد. معاويه گفت چه فضائلى در على مى بينى كه من نداشته باشم ؟ طرمّاح گفت : آنچه او دارد ظاهر است كه تو آنها را ندارى از عصمت و طهارت و عدالت و انصاف و عبادت و پاكى مولد وايمان و حيا و تو چند چيز دارى كه او ندارد، معاويه خوشحال شد كه الآن از او تمجيد مى كند گفت اى اعرابى آنها كدام است ؟ طرمّاح گفت : پدر تو ابوسفيان بود و بت پرست و چندين مرتبه با رسول خدا وارد جنگ شد و چون مسلمان شد، منافق مرد ولى على (ع ) چنين پدرى نداشت و مادر تو هند بنت عتبه از جمله بغايا و فواحش بود و صاحب عَلَم بود در ذى الحجار كه روزى چهل مرد حبشى و سيّاحان را به سوى خود مى خواند و چون به تعداد هزار نفر مى رسيد يك عَلَم بر درِ خانه اش مى زد كه در طول عمرش دوازده عَلَم بر در خانه اش زده شد به نشانه اينكه دوازده هزار فاجر و فاسق با او گناه كردند. و او كسى هست كه جگر عموى پيغمبر حمزه سيد الشهداء را خورد ولى على (ع ) مادرى پاك دامن داشت . ديگر اينكه تو مُاءلّفه قلوب بودى يعنى با محبتهاى زياد شما را به اسلام آوردن دعوت كرده اند. و پنج ماه قبل از رحلت حضرت رسالت (ص ) ايمان كاذب و عاريه آوردى كاتب رسائل شدى و بعد از رحلت آن حضرت ادّعا كردى كه كاتب وصيّتم الآن ادّعاى امارت بر مؤ منين مى كنى . مومنان خودشان امير دارند و تو امير فاسقانى و اين پسر شوم كريه نحس نجس و قبيح الوجه فرزند ناقص ‍ را كه تو دارى بنام يزيد، او ندارد و اين شياطينى كه بر دور تو جمع شده اند او ندارد و اين كفر و زندقه كه تو دارى او ندارد. از سخنان طرمّاح غلغه در اهل مجلس افتاد و همه تعجّب كردند از فصاحت و جراءت او. معاويه مدت زيادى ساكت شد و چهره اش سياه شده بود و رگهاى گردن او پر شد و متورّم . معاويه گفت اى طرمّاح اين فصاحت را از كجا آورده اى ؟ گفت چون به در خانه اميرالمؤ منين (ع ) آمدم ديدم او با فُصَحا و بُلَغا و نُجَبا و رستگاران حجّت مى دارد و سخن با برهان و محكم مى گويد، در آن درياى كمال كه به ساحت آن نمى توان رسيد فرو رفتم و بهره گرفتم . معاويه گفت : در حقّ شيخين چه مى گويى آنان را بشناسان ؟ ابوبكر و عمر اين دو فاسق و فاجر و هر دو غدّار و هر دو نابكارند با همين وزغة بن وزغه برادر شيطان يعنى عثمان . دراين حال معاويه متغيّر و مضطرب شد و گفت چه مى گويى در حق طلحه و زبير و امّ المؤ منين عايشه ؟ طرمّاح گفت لعنة اللّه عليك و عليهم . معاويه بر آشفت و عاجز از جواب گرديد. عمروعاص گفت اين اعرابى است مى توان با كيسه زر او را راضى كرد و خريد تا با تو به نحوى حرف زند معاويه گفت : اى اعرابى اگر جايزه و زر به تو دهم چه مى گويى ؟
فقال واللّه اريد ان اقبض روحك من جسدك
گفت به خدا قسم مى خواهم جانت را بگيرم پس چگونه از تو مال نگيرم ، پس معاويه امر كرد كه ده هزار درهم به او دادند. گفت آيا دوست دارى بيشتر عطا كنيم ؟ طرمّاح گفت زياد كن كه تو از مال پدرت نمى دهى . معاويه گفت بيست هزار درهم به او دهند، طرمّاح گفت اين دو ده هزار تايى را طاق كن و زيادتر بده كه خدا وتر و فرد است و وتر را دوست مى دارد و من هم مسلمانم و بيت المال از خزانه هاى پروردگار عالميان است و فاسقى از مردم گرفته و به مؤ منى مى دهد. معاويه گفت سى هزار درهم به او دهند. پس چشم را به آن زرها انداخت و تاءمّل كرد و بر زمين مى نگريست و گفت : اى پادشاه اين زرها به نزد من دير آمد مى ترسم مرا استهزاء كرده باشى و هنوز در دست خزانه دار باشد. معاويه گفت تو ما را امر كردى به جايزه دادن بيشتر كه هرگز آن را نديده بودى و آن به منزله بادى است كه بر قلعه ها بوزد. بعد از مدتى كيسه زر را آوردند و جلوى طرمّاح گذاردند. چون طرمّاح مال را گرفت ساكت شد و حرفى نزد. عمروعاص گفت اى اعرابى پس جايزه را گرفتى ، گفت اى كيد كننده كاسه ليس مذبذب واى بر تو اين اموال مسلمانان است و از خزانه پروردگار عالميان است كه آن را مرد فاسقى جمع آورى كرده و به يك بنده صالح خدا داده است ، معاويه به كاتب خود گفت جواب نامه على را بنويس كه ديگر طاقت شنيدن اين حرفها را ندارم . نامه اى به اين مضون نوشت : از بنده خدا پسر بنده خدا معاوية بن ابى سفيان به سوى على بن ابيطالب و اولاد او امّا بعد بدرستى كه من رو كرده ام به تو با طايفه اى از لشگر شام كه ابتداى آن لشگر، شام و انتهاى آن به كوفه و ساحل دريا است و به سوى تو مى اندازم هزار خروار از خردل كه به هر دانه اى از خردل هزار مرد جنگى است يعنى به عددهاى خردل لشگر مى آورم . طرمّاح نظر به كاغذ كاتب كرد و گفت سبحان اللّه نمى دانم به كدام يك از دروغ هاى تو را باور كنم به ادّعاى آنچه مى گويى كه اميرالمؤ منينم يا به دروغ كاتب تو كه نوشته است كه اگر اهل مشرق و مغرب و جن و انس كه اين لشگر را شمارش كنند نتواند. اگر اين كاتب از پيش خود نوشته پس خيانت بتو كرده و تو را ضعيف كرده است و اگر به گفته تو نوشته پس هر دو خيانت كرديد و دروغ گفته ايد و در دنيا و آخرت بحق خدا خيانت كرديد. اى معاويه براى على (ع ) خروسى است بسيار خوش آواز و داراى منقار بزرگ و تيزى است كه در يك دَم لشگر شما را با منقار خود مى چيند و از بينى خود خارج مى كند و با حوصله به چينه دان خود فرو مى برد و آنان را هضم مى كند. معاويه گفت آن خروس كيست ؟ گفت مالك اشتر است . معاويه گفت از پيش من برو بسلامت ، پس طرمّاح نامه را گرفت و كيسه زرها را برداشت و از نزد او بيرون رفت و بر شتر خود سوار شد و به سوى كوفه حركت كرد. معاويه به اصحاب خود گفت اگر من همه دارائى و اموال دنيايى خودم را به يكى از شما مى دادم نمى توانستيد يك دهم از يك دهم آنچه را كه اين اعرابى طرمّاح از رسالت امامش انجام وظيفه كرد را انجام دهيد. به خدا قسم كه دنيا بر من تنگ شد. عمروعاص گفت اگر تو را قرابتى با رسول خدا مثل على بن ابيطالب بود و مانند اولاد او بودى و حق با تو بود ما هم به تو بيش از آنچه را كه اعرابى انجام داد احترام مى گذاشتيم . معاويه گفت خدا دهن تو را بشكند و پر از طعامى كند كه سنگريزه داشته باشد به خدا قسم اين سخن تو كوبنده تر از كلام اعرابى بود به تحقيق كه دنيا بر من تنگ و تاريك شد. حال كمى از فصاحت زين العابدين در شام را بشنويد. روايت مى گويد در شام محنت روزى زين العابدين (ع ) در كنار يزيد ملعون نشسته بود و خالد پسر او در كنار ديگرى نشسته بد و يزيد گفت يا على آيا مى توانى با خالد پسرم كشتى بگيرى ؟ حضرت فرمود كشتى كه سهل است هر يك از ما را كارد يا شمشيرى بده تا در برابر تو محاربه كنيم تا تو تماشا كنى هر كه غالب شد مغلوب را بكشد. در همين وقت نقّاره خانه شام را به صدا در آوردند پسر يزيد گفت اين جايگاه و مرتبه پدرم معاويه است پس جايگاه پدر تو حسين كجاست ؟ امام زين العابدين (ع ) فرمود: كمى صبر كن تا نوبت و مرتبه پدر و جدم را برايت بگويم صداى نقّاره قطع شد و مؤ ذّن اذان را شروع كرد و نماز تشويق كرد حضرت فرمود اين جايگاه پدر و جدّ من است .


نوشته شده در   دوشنبه 15 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ