يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1389     |     کد : 6634

وقايع حركت على (ع ) از مدينه به بصره

وقايع حركت على (ع ) از مدينه به بصره

سيف الواعظين و الذاكرين (تاريخ تفصيلى جنگهاى جمل ، صفين و نهروان )
نام نويسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهيم اليزدى
تحقيق و نگارش : مهدى احمدى
باب اول : جنگ جمل (ناكثين )
فصل چهارم : وقايع حركت على (ع ) از مدينه به بصره
از اخبار استفاده مى شود كه امّ الفل دختر حارث نامه اى به حضرت نوشت كه مشتمل بر خبر حركت طلحه و زبير و عايشه به سمت بصره بود. حضرت هم آماده شد تا حركت كند كسى از رؤ سا مخالفت ننمودند مگر چند نفر از منافقين و ضعفا همانند سعدبن ابى وقّاص پدر عمر سعد و عبداللّه بن عمربن الخطّاب و امامة بن زيد و محمّدبن مسلمه كه هر يك از اينها عذر و بهانه اى آوردند. عمّار ياسر عرض كرد يا اميرالمؤ منين اين قوم را به خودشان واگذار زيرا كه عبداللّه بن عمر در عمل ضعيف است و سعد وقّاص حسود است و محمّدبن مسلمه كسى است كه تو برادر او را كشته اى .
پس عمّار به محمّد بن مسلمه گفت كه ما با جنگ كنندگان جنگ خواهيم كرد و به خدا قسم كه اگر على (ع ) به هر جانب ميل كند ما هم به همان سمت حركت مى كنيم . مالك اشتر عرض كرد: يا على (ع ) من اگر چه نه از مهاجرانم و نه از انصارم حال در ميان ايشانم اين بيعتى است عمومى هر كه از آن بيرون رود گنهكار است و امروز ادب آنان به زبان است و فردا با شمشير. حضرت فرمود: اى مالك مرا تنها گذار پس ‍ روى مبارك را به جانب تخلّف كنندگان كرد و فرمود: اى جماعت اگر كسى بيعت عمر و ابوبكر و عثمان مى شكست شما جنگ كردن با او را حلال مى دانستيد؟ گفتند: بلى فرمود: پس مى شكست شما جنگ كردن با او را حلال مى دانستيد؟ گفتند: بلى فرمود: پس جنگ كردن با شكنندگان بيعت مرا جايز نمى دانيد؟ و حال اين كه با من بيعت كرده ايد؟آن چهار نفر گفتند ما تو را خطاكار نمى دانيم و شك در تو و حقيقت تو نداريم و امروز توئى اميرالمؤ منين و شكّى هم نيست كه حلال است جنگ ككردن با قومى كه با تو بيعت كردند و آن را شكستند ولى تاءمّل ما در اين است كه ايشان نماز مى خوانند، ما چگونه با كسانى كه مثل ما نماز مى خوانند بجنگيم .
مالك اشتر كه شاهد صحنه بود عرض كرد يا اميرالمؤ منين مرخّص نما تا گردن اين منافقين بهانه گير را بزنم حضرت قبول نفرمودند و متغيّر شدند و مالك هم دل شكسته شد و بيرون رفت و گروهى از انصار رفتند تا مالك را تسلّى دهند و عذرخواهى كنند. سپس حضرت آن منافقين را رها كردند و قشم بن عباس را به عنوان امير مكه معرّفى نمود و روانه نمود و روانه مكه ساخت و سهل بن حنيف را در مدينه به عنوان امير انتخاب نمود و خود با ياران از مدينه خارج شدند و به سمت كوفه حركت كردند و به روايت ابن اعثم كوفى حدود شش هزار نفر در ركاب ظفر انتساب آن جناب حضور داشتند كه جمعى از آنان از اهل بدر بودند و جمع كثيرى از مهاجر و انصار هم حضور داشتند. وقتى به بذره رسيدند بار گرفتند و بر سر قبر ابوذر غفارى رفتند و فاتحه خواندند و خاطره ابوذر را متذكّر شدند. و ستمهايى كه به ابوذر رسيده بود ياد كردند و طلب رحمت واسعه الهى براى آن مجاهد فى سبيل اللّه نمودند و اصحاب بر او گريستند. در همان منزل بود كه خبر ورود طلحه و زبير و مكر آنان با عامل بصره و دستيگرى عثمان بن حنيف و كشتن شيعيان را در بين نماز و همين طور كشتن خزانه داران بيت المال و ابو سائمه زحلى ، به حضرت رسيد. حضرت هم اصحاب را جمع نمود و فرمود: به درستى كه اخبار مهمّى به من رسيده است كه طلحه و زبير داخل بصره شده اند و با عامل من در بصره جناب عثمان بن حنيف مكر و خدعه كردند و از روى حيله به شروطى مصالحه نمودند ولى به شرايط هم عمل نكردند و او را دستگير نموده و در بين نماز هم پنجاه نفر از مسلمانان را كشته اند و عثمان را بسيار زده اند و بنده صالح حكيم بن حنبله را با ابو سالمه خازنان بيت المال را كشته اند. پس مردم بسيار گريستند و على (ع ) دستهاى مبارك را بلند كرد و گفت : پروردگارا جزا ده طلحه و زبير را جزاى ظالمان و مكّاران .
پس عبداللّه بن حنيفه طاوج به خدمت آن حضرت آمد و حضرت او را نزديك خود نشاند پس عبداللّه شروع به سخن كرد و گفت : حمد خداوندى را سزا است كه حق را به اهل حق برگردانيد و خلافت و امامت را در جاى خودش قرار داد هر چند مشركان كراهت دارند. و شهادت مى دهم كه اين گروه نه تنها با تو مكر كردند بلكه با سيّد عالم و سيّد بنى آدم جناب حضرت محمد(ص ) نيز مكر كردند و خداوند هم مكرهاى ايشان را به خودشان برگردانيد. به خدا قسم يا اميرالمؤ منين در پيش روى تو جهاد مى كنم و در هر مكانى كه براى محافظت حرمت رسول خدا لازم باشد ايستاده ام . حضرت هم او را تحسين فرمودند و در كنار خود او را جا دادند و عبداللّه هميشه والى و دوست آن حضرت بود. عبداللّه چون از كوفه آمده بود حضرت احوال ابو موسى اشعرى را كه از جانب آن حضرت حاكم كوفه بود سؤ ال كردند، عبداللّه عرض كرد يا اميرالمؤ منين به خدا قسم مرا به وقوق و اعتمادى نيست و از شرّ او ايمن نيستم و اگر ياورى داشته باشد با شما مخالفت مى كند. حضرت فرمود به خدا قسم كه او در نزد من امين و ناصح نيست و كسانى كه پيش از من او را دسوت داشتند و او را والى قرار دادند و بر مردم مسلّط كردند و من اراده دارم كه او را از حكومت كوفه عزل نمايم . مالك اشتر التماس كرد كه او را برقرار بگذارد و من چند روزى به جهت او صبر كردم و بعد از اين او را عزل خواهم كرد. و ايشان در حال سخن بودند كه گرد و غبار عظيمى از طرف كوههاى قبيله بنى طىّ بلند شد و از دل گرد و غبار، سياهى عظيمى نمايان شد حضرت فرمود: ببينيد اين سياهى چيست ؟ سواران اسبان را به آن سمت دواندند و چون برگشتند به عرض حضرت رساندند كه اين گروه قبيله بنى طىّ هستند كه به خدمت با سعادت مى آيند و گوسفند و شتر و اسب بسيار به رسم پيشكش و هديه براى حضرت و امام خود مى آورند و گروهى مسلح به عزم جهاد با دشمنان آن حضرت مى آيند. حضرت اين آيه را بر زبان جارى كرد:
فضل اللّه المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما
چون به خدمت آن حضرت رسيدند سلام كردند و تعظيم نمودند و خود را بر خاك انداختند. عبداللّه بن صلعه مى گويد كه من چون جمعيّت و حُسن هيئات و ادب عظيم ايشان را ديدم شادمان شدم و چون سخن گفتند چشم من روشن شد زيرا كه هيچ قبيله و هيچ سخن گويى به فصاحت و بلاغت ايشان نديدم . و رئيس آن گروه عدىّ بن حاتم طائى بود كه از جابر خاست و بعد از حمد و ثناى الهى گفت : يا اميرالمؤ منين خبر بما رسيده است كه گروهى از اهل مكه بيعت تو را شكستند و مخالفت كردند و حال اين كه ظالمند و ما به نزد تو آمده ايم كه تو را بحق يارى كنيم و اينك مثل غلامان در پيش روى تو ايستاده ايم و هر چه فرمان دهى انجام خواهيم داد و شعرى به اين مضمون خواند كه يارى تو يارى پيغمبر است و يارى پيغمبر يارى خدا است و بعضى از بزرگان آن قبيله هر يك اظهار اخلاص نمودند. حضرت هم فرمود خداوند جزاى خير دهد. شما از سر اسلام و صدق سخن گفتيد و با رغبت اسلام آورديد و با مرتدّان مقاتله كرديد و حال امروز به نيّت يارى دين اسلام و امام خود بيرون آمديد. حدود ششصد نفر از مردان مسلّح در نزد آن حضرت ماندند. و حضرت در ربذه و يا ذوقار كه منزل بعد از ربذه است منزل نمودند. شيح مفيد و ديگران روايت كردند در كتاب جلد نهم سرور المؤ منين به اين كه حضرت در سرزمين ذوقار نشسته بودند و از مردم بيعت مى گرفتند فرمودند: امروز هزار نفر از جانب كوفه خواهند آمد و بيعت خواهند كرد. برموت ابن عباس ميگويد: كه من مضطرب شدم و ترسيدم كه مبادا آن گروه كم و زياد شوند و امر بر ما پريشان گردد و چون آن گروه وارد شدند همه را شمردم و چون به نهصد و نود و نه رسيد، آمدن ايشان تمام شد و بر اضطراب من افزود كه حضرت فرمود هزار نفر ولى يك نفر كم است پيش خود گفتم انّا للّه و انا اليه راجعون غرض آن حضرت چه بود كه چنين فرمود پس شخصيتى را از دور ديدم كه مى آمد چون نزديك شد ديدم مردى با قباى پشمينه و شمشيرى و سپرى و ظرف آبى بود به خدمت حضرت رسيد عرض ‍ كرد يا على (ع )دست مبارك خود را دراز كن تا بيعت كنم حضرت فرمود به چه نحو بيعت مى كنى ؟ عرض كرد به اطاعت تام و جنگ با دشمنان تو تا كشته شوم يا خداوند فتح و پيروزى را روزى كند. حضرت فرمود: چه نام دارى ؟ عرض كرد اويس ‍ حضرت فرمود توئى اويس قرنى ؟ عرض كرد: بلى . على (ع ) تكبير گفت : اللّه اكبر. سپسس فرمود مرا حبيبم رسول خدا(ع )خبر داد كه من مردى از امّت آن حضرت را خواهم ديد كه نامش اويس قرنى مى باشد و آن مرد از حزب خدا و رسول او خواهد بود و او كسى است كه از امّت من شفاعت خواهد كرد و در صفيّن به شهادت خواهم رسيد. پيامبر اسلام (ع ) در يكى از روزها فرمودند: بوى بهشت را از جانب قرن مى شنوم هر كه او را ملاقات كند سلام مرا به او برساند. اصحاب عرض ‍ كردند اويس كيست ؟ حضرت فرمود: اويس قرنى كسى است كه اگر غايب شود كسى تجسّس او نمى كند و اگر ظاهر شود كسى او را به چيزى نمى شمارد و در پيش ‍ روى جانشين من در صفّين شهيد خواهد شد.
امير المؤ منين (ع ) در آن سرزمين نامه اى به ابو موسى اشعرى كه از طرف آن حضرت در كوفه حاكم بود نوشت و فرمودند كه در اسلام بدعت بزرگى احداث شده است تو بايد اهل كوفه را بردارى و به سرعت نزد ما بيايى تا آن بدعت را چنان كه مى دانم و از جانب پروردگار ماءمورم رفع نمايم .
حضرت نامه را به هاشم بن عتبة ابن ابى الوقّاص پسر عموى عمر سعد كه از جمله شيعيان مخلص آن جناب بود داد و او را به كوفه فرستاد چون هاشم به كوفه رسيد ابو موسى را طلبيد و نامه حضرت را به او داد و او به مضمون نامه مطلّع شد هاشم گفت : امام خود را اطاعت كن ولى ابو موسى اشعرى مخالفت كرد هاشم نامه اى به حضرت نوشت كه او مخالفت كرده . وقتى حضرت از برخورد ناشايست ابو موسى اشعرى آگاه شد متغيّر شد و امام حسن (ع ) و عمّار ياسر و زيد بن صوحان و قيس بن سعد را به اهل كوفه نوشتند و ايشان را به يارى خود طلبيدند. و چون قاصدين آن حضرت به قادسيّه رسيدند ايشان را استقبال كردند و با حرمت تمام وارد كوفه كردند. ابو مخنف از تميم بن جزيم نقل كرده كه بعد از آن كه حسن بن على (ع ) با رسولان اميرالمؤ منين وارد بر ما شدند و نامه آن حضرت را با صداى بلند بر مردم خواندند پس امام حسن (ع ) از جا برخاست و او در آن روز جوان كم سن و سالى بود و من از اين كه اين نوجوان نتواند پيام امام را برساند نگران بودم . پس تمام مردم نظرها بر او افكندند و منتظر آن جناب بودند من عرض كردم :
اللهم سدد منطق ابن بنت نبينا
پروردگارا محكم گردان سخن فرزند پيغمبر ما را پس آن حضرت دست بر چوب منبر زد و در آن روز اندك بيمارى بر مزاج مباركش مستولى بود پس ديدم كه خطبه اى در كمال فصاحت و بلاغت بيان فرمود. اما از فصاحت و بلاغت آن سرور حيران شديم و گويا عقل از حاضران پرواز كرده و بعد از آن صلوات بر جدّش ‍ رسول خدا فرستاد پس فرمود: اى اهل كوفه من رسولم از جانب اميرالمؤ منين و سيّد الوصييّن
ارشد اللّه امره و اعز نصره
و شما را دعوت فرموده است به سوى خود و او است اول كسى كه با رسول خدا نماز كرد و اول كسى كه تصديق كرد او را كسى كه يارى كرد سيدكاينات را در جميع غزوالت و عبادت و شجاعت و علم و فضل او به شما رسيده است . و او كسى است كه چشمان مبارك پيامبر را بهم آورد و به تنهايى او را غسل داد و بر او نماز خواند ولى ديگران مشغول بودند و آنچه را كه مشغول بودند و او است وصىّ رسول خدا و ادا كننده قرضهاى او و وفا كننده به وعده هاى او پس اى مردم بر شما باد به اطاعت و پيروى آن حضرت در آنچه شما را دعوت فرموده است پس فرمود:
عصمنا اللّه و اياكم بما عصم به اوليائه و اعاننا و اياكم على جهاد اعدائه و استغفر اللّه العظيم لى و لكم
خداوند ما و شما را حفظ كند به آنچه را كه اولياء خود را حفظ نمود و كمك كند ما و شما را به جهاد بر عليه دشمنانش ، براى خودم و شما از خداوند بزرگ طلب مغفرت مى كنم سپس از منبر به زير آمد و مردم كوفه به سوى حضرت شتافتند و دست او را مى بوسيدند سپس عمّار ياسر برخاست و بعد از بيانات امام حسن (ع ) مردم را تحريك و تحريص به اطاعت اميرالمؤ منين نمود و كسى از رؤ ساى كوفه مخالفت نكرد مگر ابو موسى اشعرى ملعون حاكم كوفه و سعى مى كرد در بيرون رفتن مردم به جهت نامه اى كه عايشه به او نوشت و سفارشى كه به او كرده بود كه مگذار مردم كوفه على (ع ) را يارى كنند.


نوشته شده در   دوشنبه 15 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ