چهارشنبه 2 بهمن 1398 | Wednesday, 22 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 14 آذر 1389     |     کد : 6604

عشاير عرب در مدينه

عشاير عرب در مدينه

فصل دوم : عشاير عرب در مدينه
كهن ترين قبيله عرب ؛ بلى
به هنگام ظهور اسلام ، بيشتر مردمان مدينه از تيره هاى عرب به شمار مى آمدند. آنان داراى قبايل متعددى بودند. به گفته ابن زباله كهن ترين قبيله از قبايل عرب كه در مدينه ساكن گرديده ، بنو انيف بوده كه شاخه اى از بلى به شمار مى آيند و بنو مريد كه شاخه اى از بلى ، و بنو معاوية بن حارث بن بهثة بن سليم ، و بنو جذما كه شاخه اى از يمن بودند. (29)
در گزارش حوادث و اتفاقات دوره اسلامى ، هيچ گونه اشاره اى به بنى معاويه و بنى جذما نشده است كه خود دليلى بر بى اهميت بودن اين دو قبيله است .
قبيله بلى كه بنو انيف و مريد و ديگر عشاير از آن به شمار مى آيند، به هنگام ظهور اسلام در بخش هاى شمالى حجاز، در كنار مرز بلاد الشام (30) زندگى مى كردند.
به گفته ابن زباله ، بنو انيف بيش از انصار (31) مدينه بوده اند و به هنگام ظهور اسلام ، خانه هاى ايشان در قبا قرار داشته و داراى اطم الاجش در كنار چاه لاوه ، و دو اطم در دو كشتزار المائه و القائم و اطم هاى ديگرى در اطراف چاه عذق بوده اند. (32)
از ديگر عشاير وابسته به بلى در مدينه ، بنو غصينه بوده كه از هم پيمانان بنى سالم به شمار آمده و در كنار مسجد بنى غصينه (33) فرود آمده بودند. هم چنين بنو ضبيعه از ديگر عشاير بلى در مدينه بوده كه برخى از آنان به جندل و سقيا (34) نقل مكان كرده بودند. تعدادى از عشيره فران نيز جزء قبيله بلى به شمار مى آمدند كه هشت نفر از مردان آنها، در جنگ بدر شركت نمودند. هم چنين از عشيره هنى كه پنج نفر از مردان آن در جنگ بدر شركت جستند. يكى از معادن حجاز نزديك به مدينه نيز، معدن فران است ، اما منابع ، از ارتباط آن با عشيره اى كه به اين نام در مدينه سكونت كرده و احتمال آن كه مالك آن بوده و در آن مشغول به كار بوده اند، سخنى به ميان نياورده اند. به طور كلى سيره نويسان تعداد بيست و يك نفر مرد از قبيله بلى را ذكر كرده اند كه در جنگ بدر شركت نموده اند. اين تعداد، تقريبا يك دهم شركت كنندگان از انصار در آن جنگ به شمار مى آيند كه اين نسبت بالا، نشان دهنده تعداد فراوان آنان در مدينه است .
در مراحل نخستين ظهور اسلام در مدينه ، تعدادى از بنى انيف به اسلام گرويدند و در غزوات و جنگ ها شركت جستند. از بلى ابو الهيثم بن تيهان را مى توان نام برد كه يكى از شش نفر نخستين مسلمان مدينه بوده كه در پيمان عقبه اول و دوم (35) حضور داشته است . هم چنين از قبيله بلى مى توان نام عبيد بن تيهان (36) و ابو بردة بن نيار (37) و معن بن عدى بن عجلان (38) را ذكر نمود.
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به جنگ بدر عزيمت كرد، عاصم بن عدى بلوى (39) را سركرده اهل قبا قرار داد.
پيش از اين ياد آورى كرديم كه تعداد 21 نفر از مردان بلوى در جنگ بدر شركت نمودند كه اين تعداد غير از آن گروه از بلوى ها بودند كه پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه سكونت گزيده و رسول خدا صلى الله عليه و آله براى آنان محله و مسجدى به همراه جهينه تعيين نمود. (40) با توجه به قدمت سكونت بلوى ها در مدينه و تعداد بسيارشان و نيز با وجود محله هاى مسكونى ويژه براى آن ها و اين كه آنان جزء نخستين قبيله هاى تسليم شده در برابر اسلام بوده و شركت فعالى در پيروزى آن داشته اند، منابع سيره براى هر كدام از عشيره هاى وابسته به بلى ، نقش جداگانه و مستقلى را ذكر نكرده اند؛ بلكه از گفته هاى آنان ، چنين آشكار مى شود كه اغلب مردان آنان به هنگام ظهور اسلام ، هم پيمان ساير عشاير متفرقه ديگر بوده اند. در همين راستا، بيشتر فرانى ها كه در جنگ بدر شركت نمودند، از هم پيمانان قواقله به شمار مى آمدند و تنها تعداد اندكى از آنان ، هم پيمان بنى ظفر و حججبا بودند؛ اما بيشتر مردان هنى ، هم پيمانان بنى عبيد و معاويه به شمار مى آمدند، به هر صورت در آن هنگام بيشتر آنها، هم پيمانان عشاير وابسته به اوس بودند و تنها تعداد اندكى از آنان ، خود را در پيمان عشاير خزرج در آورده بودند.
سيره نويسان ، عشيره اى از بلوى ها را ذكر نكرده اند كه در پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله باشند؛ هم چنان كه در ديوان عطاء نيز نامى از آنان به ميان آورده نشده است .
نسل بيشتر آنان ، پس از اسلام منقرض گرديده و جانشين از آنان باقى نماند. اين مطب نشان دهنده اين حقيقت است كه بلوى ها داراى همبستگى لازم ميان خود و تعاون عشيره اى نبوده اند و در نتيجه ، تفرقه و جدايى بين آنان وجود داشته و رو به سوى عشاير ديگر نهاده و با حفظ نسب خويش ، با آنان هم پيمان مى گرديده اند.


اوس و خزرج
قرآن كريم مسلمانان عرب اهل مدينه را انصار (41) ناميده است ؛ زيرا آنان رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسلام را نصرت دادند. اين نام تعبيرى از پايمردى هاى دينى و سياسى آنان بوده و هيچ گونه ارتباطى به اصول يا تنظيم هاى آنان در مدينه نداشت . نسب شناسان و تاريخ نگاران ، اغلب مردم مدينه را از تيره ازد به شمار آورده اند كه اين گروه ، پس از انهدام سد مارب از يمن مهاجرت كرده و رو به سوى مدينه آمده و در آن مسكن گزيدند؛ تا آنجا كه اكثريت را از آن خود نمودند. به هنگام ظهور اسلام ، لهجه سخن آنان و نيز نام مشهورين و بزرگان آنها و اغلب مظاهر فرهنگى اين قوم ، با ديگرانى كه در سرزمين حجاز و ساير مناطق شمالى جزيرة العرب زندگى مى كردند. اختلافى نداشت و اين امر نشان دهنده آن است كه استقرار و سكونت اين گروه به زمان هاى بس طولانى و پيشين باز مى گشته كه در نتيجه گذشت زمان ، آثار فرهنگ يمنى كهن آنان تغيير كرده و فرهنگ سرزمين حجاز را پذيرفته بودند.
با اين كه منابع ياد شده بر نسبت آنان به يمن تاكيد دارند، مطمئنا اين نسبت و علاقه به زمانى بس كهن باز مى گردد و چندان آشكار و واضح نيست . نسب شناسان و تاريخ نگاران در كتاب هاى خود آورده اند كه هنگامى كه ازد در مدينه مستقر گرديد، از دو گروه بزرگ سركرده آنان مالك بن عجلان بوده كه به كمك اسعد تبع آنها را از يوغ پادشاه يهود خارج گردانيده است . (42)
هم چنين گفته شده است كه ميان اين دو گروه ، پس از استقرار در مدينه جنگ هاى فراوانى پديد آمد كه هرگز در هيچ قومى بيشتر و طولانى تر از آن شنيده نشد.
اين جنگ ها تا نزديكى هجرت ادامه داشت . آخرين جنگ آنان يوم بعاث نام داشته و در زمان آن ، رييس خزرج عمرو بن نعمان بياضى (43) و رييس اوس حضير كتائب بوده اند. در اين درگيرى ها با كشته شدن رييس اوس ، خزرجيان به پيروزى رسيدند و با وجود اختلافى كه در روايات ، نسبت به سال وقوع آن وجود دارد، برخى آن را پنج سال و برخى ديگر چهل سال پيش از هجرت ياد كرده اند. منابع ، پس از جنگ بعاث ، جنگ ديگرى را ميان اوس و خزرج ذكر نكرده اند، بلكه تنها آورده اند كه به هنگام هجرت رسول خدا ص به مدينه ، ساكنين آن به رياست عبدالله بن ابى (44)بر خود اتفاق كرده بودند.
گزارش هاى گسترده نشان مى دهد كه درگيرى هاى آنان برخوردى بسيار اندك بوده و كشته شدگان نيز آن قدر نبوده اند كه موجب نابودى عرب هاى اهل مدينه شود. در واقع مى توان گفت كه ميان دو گروه اوس و خزرج جدايى كامل وجود نداشته ، هم چنان كه ارتباط كامل هم نبوده است . در اين باره آگاهى هايى وجود دارد كه پيمان هاى نه چندان اندكى ميان عشاير دو گروه برقرار بوده و ازدواج هاى فراوانى نيز ميان افراد دو گروه صورت گرفته است . اضافه بر آن ، درگيرى هايى نيز ميان عشاير اين دو گروه وجود داشته است . مطلب ديگر اين كه در برخى از مناطق مدينه ، عشايرى كه از نظر نسب از هم دور بودند، زندگى مى كردند كه نزديكى محل سكونت ميان آنان مصالح مشتركى را به وجود آورد و در نتيجه ، آنان روحيه تعاون نسبت به يكديگر پيدا كرده و خود را يك واحد به آورد و در نتيجه ، آنان روحيه تعاون نسبت به يكديگر پيدا كرده و خود را يك واحد به شمار مى آوردند. مثال واضح اين مسئله ، منطقه راتج بود كه در آن ، بنى زعورا و گروهى از بنى اسو الات و برخى كه منسوب به يمن بودند با هم زندگى كرده و در مواقع حساس ، همانند يك واحد عمل مى نمودند و منابع از آنان به نام اهل راتج (45) ياد كرده اند.
بنابراين آشكار مى شود كه ميان دو گروه اوس و خزرج همبستگى يا جدايى كامل وجود نداشته و دشمنى ميان آنان ، هم چنان كه برخى منابع تصور كرده اند، با شدت و سختى نبوده است .
هر يك از دو قبيله اوس و خزرج ، داراى تعدادى عشيره و تيره بودند و در واقع اجتماع عشايرى ، اساس روابط و تنظيم هاى شهرى در مدينه بود. افراد يك عشيره داراى روابط مستحكمى از قبيل : ارث ، عاقله (46)، خويشاوندى و... بودند و اين روابط، در تعيين محل زندگى آنان موثر بود.
همكارى و تعاون عشايرى ، اهميت خاصى در مدينه داشته است . در آن روزگار مدينه فاقد هر گونه موسسه عمومى يا قدرت مركزى بود كه بتواند امنيت و نظم را حاكم نمايد. استقرار عشاير به مدت طولانى و كار كشاورزى ، وضعيت ويژه و خاص ديگرى را به وجود مى آورد كه بر زندگى در صحرا مزيت داشت . در مدينه ، عشاير و افراد گوناگون با هم روابط دوستانه اى پيدا كرده و در نتيجه افراد با خارج از عشيره خود ازدواج مى نمودند و همين داد و ستدها، موجب ايجاد روابط عميق ترى ميان عشاير مى شد.


روابط ميان عشاير
روابط به وجود آمده ميان عشاير، موجب آن مى شد كه داد و ستد ميان آنها، پيش از اسلام رونق يابد و پس از ظهور اسلام نيز، به دليل شرايط ويژه به خصوص تنظيم ديوان عطاء، اين ارتباطات عميق تر شود. برخى از منابع اين معاشرت ها را بدون هيچ شگفتى شرح داده است كه نشان دهنده عادى بودن اين امور، پيش از اسلام است . اين تداخل ها و معاشرت ها نيز تنها در يكى از دو عشيره نبود، بلكه در هر دو عشيره اوس و خزرج وجود داشت . ابن سعد گفته است كه از اوس ، حريش بن عدى بن جدعة بن حارثه گردهمايى ها و تجمع خويش را در خانه بنى عبد الاشهل قرار مى دادند. البته اينان در آغاز اسلام منقرض شده و كسى از آنها باقى نماند. (47)
ابن حزم آورده است فرزندان حارث بن عوف ، برادر عمرو بن عوف ، به بنى امية بن زيد ملحق شدند. (48)
هم چنين گفته است كه بنى حنش بن عوف بن عمرو بن عوف در بنى ضيبعه بن زيد وارد شدند (49) در جاى ديگر آورده است كه حنش بن عوف بر ضبيعه وارد شدند. (50)
ظاهرا ضبيعه يكى از تيره هاى عمروبن عوف به شمار آيد.
در خزرج نيز بنابر قول ، ابن حزم : ربيعة بن عدى بن غنم بن كعب بن سلمه در بنى عبيد بن عدى وارد گرديد. (51)
ميان عشاير اوس و خزرج ، پيمان هاى محلى بسته مى شد كه منابع سيره برخى از آنها را ذكر كرده و به علت انعقاد آنها نيز بدون آنكه زمان آنها را مشخص نمايد اشاره كرده اند. اما بنظر مى رسد كه اين پيمان پيش از اسلام در زمانى كه يثرب داراى هيچ گونه حكومت مركزى قدرتمندى براى حفظ امنيت و استقرار نبود منعقد گرديده است . از پيمان هايى كه ميان عشاير اوس (52) ذكر شده ، موارد زير را مى توان نام برد:
1- بنى سلم هم پيمانان بنى عمرو بن عوف بودند و تعداد مردان جنگجوى آنان در جاهليت به هزار نفر مى رسيد. (53)
سمهودى به اعتماد گفته ابن زباله در اين باره آورده است : بنى واقف و سلم فرزندان امرو القيس بن مالك بن الاوس بودند كه هر دو در كنار مسجد فضيخ سكونت داشتند. در آن هنگام ميان سلم و واقف مشاجره اى در گرفت و واقف كه بزرگ تر بود مشتى بر چشم سلم كه مردى شرور بود كوبيد. پس سلم قسم ياد نمود كه در كنار او زندگى نكند. بنابر اين سلم بر بنى عمرو بن عوف وارد شد كه تا كنون فرزندانش در اين عشيره وجود دارند و از باقى مانده هاى آنان سعد بن خيثمة بن حارث است . آن ها در سال 199 هجرى منقرض گرديدند. بر اساس گفته ابن زباله بنى سلم داراى قلعه اى در شرق مسجد قبا بوده اند. (54)
2- جعادره كه از اوس به شمار مى آمدند از ساكنين راتج بودند. آنان با بنى زعورا بن جشم هم پيمان گرديده بودند. (55) جعادره همان بنى مرة بن مالك بودند كه به آنها اوس الله گفته مى شد، زيرا كوتاه قد بودند. (56) جعادره همان بنى مرة بن مالك بودند كه به آنها اوس الله اگفته مى شد، زيرا كوتاه قد بودند. (57) آنها داراى سه شاخه بودند:
بنى وائل و اميه و عطية بنى زيد بن قيس بن عامر بن مرة . (58) ابن حزم مى گويد سعد بن مرة بن مالك اهل راتج (59) بوده است .
هم چنين ميان برخى از عشاير خزرج پيمان هايى منعقد گرديده بود. ابن حزم مى گويد: هر يك از عبد حارثه بن مالك بن غضب بن جشم بن خزرج و حارث بن زيد مناة بن حبيب هم پيمانان بنى بياضه به شمار مى آمدند. وى هم چنين مى گويد مالك بن زيد مناة بن حبيب با بنى زريق (60) هم پيمان شده بودند.
پيمان هايى نيز ميان عشاير اوس و خزرج بسته مى شد. به گفته ابن حزم ، كعب بن مالك بن جشم بن خزرج با بنى عمرو بن عوف هم پيمان بودند (61) و به نقل ابن سعد، قوافل كه همان بنى غنم بن سالم باشند، با بنى عبد الاشهل اوسيان هم پيمان بودند. (62) و به نقل ابن سعد، قوافل كه همان بنى غنم بن سالم باشند، با بنى عبد الاشهل اوسيان هم پيمان بودند. (63) سمهودى نيز مى گويد بنى عذاره ساكن قبا شده و با عمرو بن عوف هم پيمان گرديدند.
در برابر پيمانهاى ياد شده ، درگيرهاى سختى نيز ميان عشاير و شاخه هاى نسبى نزديك به هم اتفاق افتاد. بر طبق گزارشات موجود، درگيرى هاى ميان عشاير خزرج به اين قرار بوده است :
1. درگيرى هايى ميان بنى زريق و بنى بياضه كه برادران بنى زريق بودند، و بنى حبيب كه عموزادگان بياضه بودند با زريق اتفاق افتاد. اين درگيرى ها ان قدر ادامه يافت كه بنى زريق خانه هاى خود را رها ساخته و در مناطق متعددى از ناحيه غربى مدينه به صورت پراكنده مسكن گزيدند و برخى از آنها نيز به سوى شام مهاجرت كردند. سپس ‍ درگيرى هايى ميان بنى بياضه و بنى حبيب آغاز شد كه در پايان ، بنى حبيب خانه هاى خويش را رها ساخته و به سوى مناطق ديگر مدينه كوچ كردند. (64)
2. درگيرى هايى ميان بنى بياضه و بنى عذاره كه در كنار هم زندگى مى كردند، رخ داد و در نتيجه ، بنى عذاره به سوى قبا رفته و با ساكنين آن - بنى عمرو بن عوف - هم پيمان شدند. آنان تا سال 160 هجرى هم چنان در آن منطقه زندگى كردند و در سال ياد شده ديوان خويش را به بنى بياضه منتقل كرده و از آن پس مستمرى خود را با آنان يكجا دريافت مى كردند. (65)
3. جنگ و خونريزى هايى نيز ميان شاخه هاى بنى مالك در گرفت كه به نابودى دو طرف منجر شد. (66)
4. دشمن هايى هم ميان شاخه هاى بنى سلمه آغاز گرديد. (67)
منابع ، از درگيرى هايى ميان بنى عبد الاشهل و برادرانشان بنى حارثه اتفاق افتاد كه بر اثر آن ، بنى حارثه مجبور به ترك منازل خود در شرق مدينه شده و به سوى منطقه اى در شمال غربى مدينه كوچ نمودند. با وجود آن ، جنگ و خونريزى هم چنان ادامه داشت ، طورى كه بنى حارثه مجبور به ترك مدينه به صورت موقت شدند. آنها سپس به مدينه بازگشته و در قسمتى از ناحيه شرقى آن مسكن گزيدند. (68)
2. ميان برخى از شاخه هاى بنى عميرو بن عوف اختلافاتى بروز نمود كه در نتيجه آن ، بعضى از شاخه ها مجبور به ترك قبا كه در آن بنى عمرو بن عوف و بنى معاوية بن مالك زندگى مى كردند، گرديدند. اين گروه به منطقه بقيع الغرقد و بنى سميعه به منطقه اى در شمال مسجد الرسول (69) نقل مكان كردند.
اصولا جايگزينى و استقرار تعداد فراوانى از عشاير در منطقه اى محدود و نزديك به هم ، نوعى توازن را بوجود مى آورد و مصالح مشترك ميان آنان ، اقتضا مى كرد كه امنيت و استقرار را بوجود آوردند و پاسدار آن باشند. بدين ترتيب ترس از اضطراب و آشوب ، به علت فقدان سلطه مركزى ، اقتضا مى نمود كه استقرار و آرامش رشد نمايد. شايد اين نكات موجب شده بود كه جنگ ها و دشمنى هاى بالفعل در دوران نزديك به هجرت در يثرب كاهش يابد.
شرايط ياد شده كم كم بر نيروى همبستگى ميان شاخه ها و خانواده هاى يك عشيره تاثير گذارد، طورى كه تغييراتى را در ميان اين تجمع ها بوجود آورد. در نتيجه شاخه ها به خانواده ها و يا تعدادى خانواده ، شاخه اى را تشكيل داده و نيز شاخه ها و عشاير نزديك هم ، بدون اشتراك در نسب و تنها به دليل مجاورت در سكونت ، با هم همكارى و مساعدت مى نمودند. نيرويى كه در ساكنين راتج تنها به دليل اشتراك در نسب ، اين همكارى را به وجود آورده بود.
لازم به ذكر است كه روابط قبيله اى بر كليه جنبه هاى زندگى افراد قبيله حاكم نبود؛ زيرا در آن دوران ، مالكيت زمين كشاورزى ، شخصى و وراثتى به شمار مى آمد؛ هم چنان كه تعدادى نه چندان اندك از افراد، داراى اطم هاى شخصى بودند. زن نيز داراى جايگاهى ويژه و آزادى خاص خود بود، طورى كه اين مطلب در بيعه النساءمتجلى شد.


نام گذارى عشاير عرب
در كتاب هاى نسبت و كتاب هايى كه به سيره رسول خدا(ص ) و تاريخ اسلام و رجال آن پرداخته شده است ، به نام مجموعه هايى از عرب اهل مدينه و ارتباط نسبى آنان با هم و نيز مردان سرشناس و معروف آن ها، به ويژه به هنگام هجرت پيامبر (ص ) اشاره رفته است ؛ امام اين نوشته ها، عشاير و شاخه ها و خانواده ها را به طور مستقل نام گذارى نكرده ، آن ها را از يكديگر مجزا ننموده و تنها براى شرح حوداث اتفاق افتاده و توضيح شركت كنندگان در آن حوادث ، مجبور به ذكر برخى مجموعه ها گرديده اند. در واقع اختلاف در نام گذارى اين مجموعه ها، به شركت آنان در حوادث بر مى گردد. به عنوان مثال ، افراد بسيارى از يك عشيره و شاخه ، در حادثه اى شركت كرده اند؛ در حالى كه ديگران در آن حادثه به علت هاى خاص زمانى ، يا شركت نكرده و يا شركت اندكى داشته اند. در اين حالت ، نام عشايرى كه مردان آن سهمى نداشته اند، ذكر نمى گردد. از سوى ديگر، علت اختلاف نام ها به وسيله سيره نويسان را مى توان به نبود حدود قانونى براى تشكيل گروه ها و تشخيص دقيق و واضح حدود عشيره و شاخه و خانواده نسبت داد. به همين سبب ، اين تعابير همواره انعطاف پذير بوده و از دقت آشكارى برخوردار نبوده اند. در نام گذارى ها، گاه از خانواده به شاخه و از شاخه به عشيره تعبير مى شده است كه اين امر يا بر اساس قدرت و جايگاه اجتماعى و سياسى آنان و يا فراوانى تعداد افراد آنها بوده است . اين فراوانى نيز عوامل مختلفى داشته است . بنابراين ذكر نام گروه هاى بزرگ ، تنها به دليل شركت منحصر به فرد آنان در حادثه اى خاص نبوده است ، بلكه دليلى بر جايگاه مشخص آنان در يك حادثه و وقوع آن بوده است . بدون شك ، استقرار دولت اسلامى در مدينه ، پيشرفت هايى در تنظيم جمعيت نيز در پى داشته است ؛ زيرا اسلام به فرد عنايت و توجه خاصى داشت و آن را در مكان ويژه اى قرار مى داد؛ خصوصا وقتى ايمان آورده و در تثبيت اسلام و توسعه دولت آن نيز همكارى نموده باشد. بنابراين ، اسلام جايگاه عشايرى را كه مردانش نقش بيشترى در استقرار و تثبيت اسلام داشتند بالا برد. در نتيجه خانواده ها به شاخه و برخى شاخه ها به عشاير تغيير شكل يافتند.
هم چنين ، پيامبر صلى الله عليه و آله در تنظيم مدينه قوانين و مقرارت سخت و خشكى را براى ساختار، مجموعه هاى مسكونى قرار نداد و اين وضعيت هم چنان برقرار بود تا اين كه عمر بن خطاب در حدود سال 20 هجرى ، تشكيلات ديوان را به وجود آورد و شهروندان را بر اساس عشاير در آن تنظيم نمود.
هم چنين ، پيامبر صلى الله عليه و آله در تنظيم مدينه قوانين و مقررات سخت و خشكى را براى ساختار مجموعه هاى مسكونى قرار نداد و اين وضعيت هم چنان برقرار بود تا اين كه عمر بن خطاب در حدود سال 20 هجرى ، تشكيلات ديوان را به وجود آورد و شهروندان را بر اساس عشاير در آن تنظيم نمود.
البته آگاهى هاى ما از ديوان مدينه ، تنها محدود به ذكر نام افراد و مقدار بذل و بخشش به آن ها است و در منابع ، تنها به تنظيم توزيع بر پايه هاى قبيله اى اشاره شده است ؛ بدون آنكه نامى از يكايك قبايل كه ديوان بر اساس آنها تنظيم شده است ، برده شده باشد. هم چنين از چگونگى تنظيم پرداخت ديه در مدينه ، در منابع ذكرى به ميان نيامده است ؛ در صورتى كه منابع از تنظيم آن در عراق ياد كرده و گفته اند افراد هر عشيره ، هر يك به مدت چهار سال ، سه درهم از مبلغ ديه را كه بالغ بر دوازده هزار درهم بوده است پرداخت مى كرده اند. بر اين اساس عشيره بايد داراى افراد محدودى ، نزديك به هزار مرده بوده باشد.


منابع سرشمارى : محله ها
يكى از خصوصيات ويژه مدينه ، وجود محله ها و مسجدهاى آن بوده است كه در سرشمارى و تعيين مجموعه هاى مسكونى در مدينه ، مى توانسته مورد استفاده قرار گيرد. ساكنان مدينه ، مجموعه هايى بودند كه هر يك در بخش معينى از زمين زندگى مى كردند كه به آن محله گفته مى شد. محله ها نيز معمولا به نام ساكنان آن نام گذارى مى شد. هنگامى كه اسلام در مدينه ظهور كرد، در هر يك از مجموعه ها مسجدى بنا شد. كه افراد يك عشيره ، نمازها، ديدارها و اجتماعات خويش را در آن مسجد انجام مى دادند. وجود محله ها و وسعت هر يك از آن ها، نشان از وجود مجموعه اى از افراد بود كه در همسايگى يكديگر و بدون در نظر گرفتن جايگاهشان در اسلام و پيشرفت آن ، زندگى مى كردند. بدون شك ، محله ها با داشتن اين گونه خصوصيات ، هم چنان تا پس از ظهور اسلام باقى مانده اند و با وجود آن كه ايجاد امنيت و استقرار و افزايش هجرت به مدينه ، موجب اختلاط و آميزش ‍ بيشترى شده است ، طورى كه در محله يك عشيره ، مردانى از ديگر عشيره همانند زندگى مى كرده اند، اما با تمام اين ويژگى ، چهره عمومى و نام محله ها، در دو قرن اول و دوم تغيير نيافت .
سمهودى به تفصيل درباره محله هاى مدينه سخن گفته و به حوادث اتفاق افتاده در برخى از آنها و تغييراتشان در قرن اول و دوم اشاره نموده است . وى گفته هاى خويش را بر اساس آگاهى هاى عده اى از انصار اهل مدينه مانند ابن زباله و يحيى بن محمد كه هر دو از مورخان مورد اعتماد به شمار آمده و در اواخر قرن دوم هجرى زندگى مى كرده اند، آورده است .
كتاب هاى اين دو از ميان رفته است ، اما شرحى كه سمهودى به پشتوانه آن ، اين اطلاعات را در كتاب خود آورده است ، نشان از اين امر دارد كه وى تمامى معلومات آنها را در دست داشته است . لازم به ذكر است كه سمهودى ، اطلاعات خود درباره محله هاى مهاجرين قريش و حجاز به مدينه را، با اعتماد بر گفته هاى ابن شبه كه اخيرا به چاپ رسيده به دست آورده است . با مطالعه اين كتاب مى توان به دقت او در بازگو كردن مطالب پى برد. بنابراين شايد به همين سبب سمهودى بر ابن زباله و يحيى اعتماد نموده و محله هاى انصار شهر مدينه را از كتاب آنان بازگو كرده است .
سمهودى ، محله هاى مدينه را شمارش كرده و محدوده هر يك از آنها را نيز مشخص نموده است . وى در ضمن سخن خود از محله ها، به برخى از ظواهر عمرانى آنها مانند اطم و كشتزارها و خانه هاى بعضى از افراد سرشناس نيز اشاره كرده است .
به گفته سمهودى ، عموما در هر محله افراد عشيره اى كه محله به آن ناميده شده بود، سكونت داشتند و به احتمال قوى ، هم پيمانان آن عشيره نيز با آنان در آن محله زندگى مى كرده اند.
بدون شك ، شرح سمهودى از محله هاى مدينه ، بر آن چه در قرن دوم هجرى وجود داشته ، منطبق است ، اما اساس به وجود آمدن اين محله ها، به آغاز اسلام و پيش از آن باز مى گردد، بدون آن كه بتوان زمان دقيق آن را تعيين نمود.
سمهودى به برخى تغييرات و جابه جايى محله ها، به دليل حركت عشاير از منطقه مسكونى خود به جاى ديگر نيز اشاره نموده است :
1. بنى جحجبا، كه از قبا به العصبه در غرب قبا منتقل شدند. اين انتقال به دليل درگيرى هاى آنان با بنى عمرو بن عوف (70) بود.
2. بنى حارثه ، كه از خانه هاى بنى عبد الاشهل به دليل زد و خوردهايى كه ميانشان پديد آمده به سوى يثرب نقل مكان كردند. (71)
3. بنى سلم ، كه از مسجد فضيخ به خانه عمرو بن عوف منتقل شدند. (72)
4. عتبه بن عمرو بن خديج ، كه از خانه خود نقل مكان كردند و سپس به السنح مراجعت نمودند. (73)
5. بنى زريق ، كه به سمت قبله مصلى جنوب نقل مكان كردند.(74)
6. عذره ، كه به قبا منتقل و با عمرو بن عوف هم پيمان شدند.(75)
سمهودى هم چنين گفته است كه بنى خطمه پراكنده بودند و پس از اسلام در يك منطقه جمع شدند و بنى ساعده (76) و بنى مالك بن نجار (77) نيز داراى محوطه مسكونى مجزا بودند.


منابع نخستين اسلامى
نخستين اشاره به نظم و هماهنگى عشاير در مدينه ، همان نقيبان دوازده گانه به شمار مى آيند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را در پيمان عقبه دوم تعيين نمود. از اين عده ، سه نفر از اوس و نه نفر از خزرج بودند. بر عشيره عبد الاشهل ، اسيد بن حضير و بر عشير مالك بن اوس ، سعد بن خيثمه و بر عشيره عمرو بن عوف ، رفاعة بن عبد المنذر نقيب شدند.
در خزرج نيز بر عشيره بنى كعب بن خزرج ، سعد بن ربيع و عبد الله بن رواحه ، بر عشيره بنى ساعده ، سعد بن عباده و منذر بن عمرو؛ بر عشيره غنم بن مالك بن نجار، براء بن معرور؛ بر عشيره بنى حرام ، عبد الله بن عمرو و بر عشيره غنم بن سالم ، عبادة بن صامت به عنوان نقيب تعيين گرديدند.(78)
بدون شك تعيين نقيب براى عشاير، بيشتر به تعداد افراد مسلمان شده هر عشيره بستگى داشت ، تا نظام هاى قبيله اى .
سمهودى پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در تنظيم مدينه را در مورد، چند گروه ذكر كرده است كه عبارت اند از: خزرج ، بنى عوف ، بنى حارث ، بنى ساعده ، بنى جشم ، بنى نجار، از اوس نيز، بنى عمرو بن عوف ، بنى حارث ، بنى ساعده ، بنى جشم ، بنى نجار، از اوس نيز، بنى عمرو بن عوف و بنى نبيت و بنى اوس و بنى ثعلبه و بنى شطيبه را نيز ذكر كرده است . (79)
ابن هشام نام عشاير ساكن در مدينه را به هنگام تقسيم غنيمت هاى جنگ خيبر، اين چنين آورده است : حرث بن الخزرج (80)، بياضه ، عبيده ، حرام از سلمه ، ساعده و نجار، كه همگى از قبيله خزرج بودند و حارثه و الاوس كه از قبيله اوس محسوب مى شدند.
ابن سعد در فتح مكه ، از پنج پرچمدار اوس و چهار پرچمدار خزرج نام برده است . از اوس ، نام عشيره بنى حارثه كه پرچمدار آنها ابن بردة بن نيار (81) عشيره ظفر كه پرچمدار آنها قتاده بن نعمان ، عشيره عمرو بن عوف كه پرچمدار آنها ابى لبابة بن عبد المنذر (82) عشيره معاوية بن مالك كه پرچمدار آنها جبير بن عتيك (83) و عشيره خطمه كه پرچمدار آنها خزيمة بن ثابت (84)، عشيره حارث بن خزرج كه پرچمدار آن عبد الله بن زيد، (85) عشيره ساعده كه پرچمدار آنها ابى اسيد ساعدى (86) و عشيره سلمه كه پرچمدار آن قطبة بن عامر بوده است ، نام برده شده است .
كتاب هاى سيره و شرح حال نگارى
اطلاعات وسيع به دست آمده از مجموعه هاى مسكونى عرب در مدينه ، به اوايل قرن دوم هجرى باز مى گردد؛ زيرا گزارش هايى از نام شركت كنندگان در جنگ بدر، كه هر كدام داراى جايگاه ويژه اى در دولت اسلامى بوده اند، در دست نيست ؛ آن گونه آگاهى ها و كتاب هايى در علم انساب در دست است كه در آن نام قبايل وعشاير، شاخه هاى آنها و نيز نام تعدادى از مردان مشهور و معروف آنها را آورده است .
از شركت كنندگان در جنگ بدر، غير از نوشته هايى كه ابن اسحاق در سيره و ابن سعد در طبقات دارند، اطلاعاتى نداريم و سيره نويسان بعدى ، بر نوشته هاى اين در اعتماد نموده و كتاب هاى خود را به رشته تحرير در آورده اند.
ابن سعد ، فهرست خويش را با اعتماد به گفته هاى ابن اسحاق ، و هشام بن محمد كلبى ، موسى بن عقبه و عبد الله بن محمد بن عماره انصارى نگاشته است و فهرست نام افراد او، تفاوت اندكى با فهرست ابن اسحاق دارد. ابن اسحاق و ابن سعد هر كدام فهرست نام انصار مدنى شركت كننده در جنگ بدر را بر اساس عشاير آنها ذكر كرده اند، اما اختلاف آن دو در ذكر نام و تعداد مجموعه هايى است كه بر پايه اى خاص آن را تنظيم كرده اند. به عنوان مثال ، ابن اسحاق نام تعداد بيشترى از مجموعه ها را آورده ، است ؛ امام از مبنا و پايه اطلاعات او، مدركى در دست نداريم . اين كه آيا اختلاف در نام مجموعه هاى مسكونى ، به تغييراتى كه در اوايل قرن دوم هجرى به سبب مهاجرت يا مرگ افراد و تداخل عشاير و شاخه ها رخ داد، بر مى گردد، يا مربوط به اجتهاد شخصى آنان است ، يا نظرات هشام بن كلبى مطابقت دارد. وى در كتاب نسب خود، بخشى را به ارتباط نسبى و خويشاوندى عشاير و شاخه ها و بزرگان آنها اختصاص داده و ضمن دادن اطلاعات فراوان ، به ماهيت دقيق اين مجموعه ها اشاره اى نكرده است . ابن سعد به هنگام سرشمارى عشاير، اطلاعات خويش را با اعتماد بر دفاتر ثبت ديوان ها كسب كرده و گفته است ، بنى غنم و بنى سالم دو فرزند عوف از خزرج معروف به قواقله بودند. هم چنين در ديوان از آنها به بنى قوقل ياد شده است ، (87) و بنى حريش ابن عدى بن مجدعة بن حارثه ، خانه و گرد همايى آنان در بنى عبد الاشهل بوده است . (88) سمهودى گفته است كه بنى خطمه پراكنده بودند و پس از اسلام گرد هم آمدند. (89) و ابن سعد گفته است كه عمرو بن حكم از بنى عمرو بن عامر فطيون بوده كه هم پيمانان اوس به شمار مى آمده اند و از انصر بوده و مكان تجمع آنان در ديوان بنى امية بن زيد بوده است .
غضب بن جشم بن خزرج هم محل تجمع خود را در بنى زريق قرار مى دادند. (90)
بدون شك تنظيم ديوان در حدود سال بيستم هجرى اتفاق افتاد و در آن ، مجموعه هاى عشايرى به ثبت رسيد. اين تنظيم ، تا دورانى بس طولانى مورد اعتماد بود. البته در طول دوران ياد شده ، به دليل تغييرات و تحولات عشاير، تعديل هايى در ديوان رخ داد، اما منابع مورد اعتماد ما، به چگونگى اين تغييرات و زمان آن اشاره اى نكرده اند. تنها ابن سعد در اين باره به هنگام سخن از مردان انصار شركت كننده در جنگ بدر، به يكى از علل آن تغييرات اشاره كرده است و آن انقراضى بوده كه پس از اسلام در تعدادى از عشاير و نسل برخى از افراد شركت كننده در جنگ بدر، اتفاق افتاده است .
در ذكر نام مجموعه هاى عشايرى وابسته به اوس از سوى ابن اسحاق و ابن سعد تفاوت چندانى وجود ندارد. هر دو نام عبد الاشهل ، ظفر و عمرو بن عوف را ذكر كرده و شاخه هاى عبد عوف را: ضبيعه ، اميه ، عبيد بن زيد، ثعلبه ، جحجبا، معاوية بن مالك و غنم بن سلم معرفى كرده اند؛ تنها ابن اسحاق نام بنى عجلان و حنش را نيز به تنهايى آورده است .
اما در مورد عشاير خزرج و شاخه هاى آن ، ابن اسحاق و ابن سعد ديدگاه هاى بسيار متفاوتى دارند. ابن اسحاق به هنگام سخن گفتن از شركت كنندگان در جنگ بدر مى گويد مردانى از بنى مالك بن نجار كه از آنان است بنى عامبر بن مالك مبذول و عمرو بن مالك حديله كه شامل قيس بن عبيد؛ مغاله ، عدى بن نجار كه شامل عدى بن عامر و حرام بوده ، مازن بن نجار كه شامل عوف و خنساء از مبذول ، و ثعلبه ، و دينار بن نجار كه شامل مسعود بن عبد الاشهل و قيس بن مالك بوده ؛ اما ابن سعد تنها به نام مالك بسنده كرده كه شامل عدى ، مازن ، دينار، غنم ، عمرو، مغاله و مبذول بوده و از ذكر شاخه هاى عشاير سرباز زده است .
ابن اسحاق به هنگام سخن از بنى خزرج آنان را اينگونه شمارش نموده است : جداره ، ابجر، خذره ، امرى ء القيس ، عدى بن كعب ، احمر بن حارثه ، جشم و زيد دو برادر همزاد، عبيد الحلبى ، جزة ، سالم بن عوف ، ذعد، مرضخه و لوذان دو فرزندان غنم ؛ اما ابن سعد، از بنى حارث بن خزرج نام كعب بن حارث و جشم بن زيد دو برادر همزاد را آورده ، و عوف بن خزرج ، كه شامل سالم بن غنم الحبلى بوده ، را نيز نموده است .
ابن اسحاق از بنى ساعده ياد كرده و به شاخه هاى آن ثعلبه ، البدى و طريف اشاره كرده است ، اما ابن سعد تنها به ذكر نام بنى ساعده اكتفا نموده ، بدون آنكه ذكرى از شاخه هاى آن به ميان آورد.
ابن اسحاق از جشم بن خزرج ياد كرده كه شامل عشاير سلمه ، حرام ، سواد و عبيد و شاخه هاى آن خنساء و خناس ، و النعمان ، و عدى بوده است ، اما ابن سعد تنها نام عشاير سه گانه را آورده و به شاخه هاى آن اشاره اى نكرده است .
ابن اسحاق به هنگام سخن از بنى زريق آنها را به مخلد، خالد، خلده و بياضه به عنوان واحدهاى مستقلى تقسيم كرده ، بدون آن كه نامى از عشاير آن ها به ميان آورد.
هم چنين به غنم اشاره كرده و از عشاير آن عمرو بن عوف ، عبيد بن ثعلبه ، عائذ، زيد بن ثعلبه وسواد بن مالك را معرفى نموده است .
اما ابن سعد، جشم را ذكر كرده كه شامل سلمه ، حرام ، عبيد بن عدى ، سواد بن غنم بن كعب بن سلمه و سائر سلمه بوده است .
بايد توجه داشت كه ابن حزم ، پنج عشيره از خزرج را به نام هاى تيم الله ، جشم ، الحارث ، عوف و ساعده ذكر كرده است . و اين ، دليلى بر ان است كه اوس ‍ داراى ده عشيره بوده است . اما خزرج ، كه مهم ترين مجموعه هاى بزرگ آنان شامل بنى مالك ، بنى حارث بن خزرج ، جشم و زريق بوده است ، شاخه هاى حيرت آور و ناهماهنگى داشته و اين خود دليلى بر تغييرات وسيع در تنظيم هاى آن است .
انقراض
ابن سعد در بخش دوم از جلد سوم كتاب خود، كه ويژه شرح حال اصحاب بدر از اوس و خزرج است ، به انقراض تعدادى از عشاير و شاخه ها و نسل برخى افراد اشاره كرده است . از عشاير و شاخه هايى كه منقرض شده اند و هيچكس از آن باقى نماند، از بنى عبد الاشهل ، بنى وقش بن زغبه بن زعورا بن عبد الاشهل (91) بنى زعورا بن عبد الاشهل (92)، و بنى حريش بن عدى كه در خانه بنى عبد الاشهل بوده و در آغاز اسلام منقرض شده اند و هيچ كس از آنان باقى نمانده (93) و عمرو بن جشم بن حارث بن خزرج كه از ساكنان راتج (94) به شمار آمده و سالها پيش منقرض گرديد بودند، نام برده شده است . از نسل اخير، تنها مالك بن تيهان و برادرش بازمانده بوده اند. (95)
نسل مربن ظفر (96) و بنى معاوية بن مالك به استثناى نسل جبر بن عتيك (97) منقرض شده اند.
ابن زباله مى گويد: بنى سلم در سال 199 هجرى منقرض شدند، در حالى كه ابن حزم در اين باره مى گويد، آنان همگى منقرض شدند، در حالى كه در جاهليت تعدادشان به هزار مرد جنگجو مى رسيد. (98)
از خزرج نيز بنى عائذ بن ثعلبة بن غنم همگى منقرض شدند، طورى كه يك نفر از آنان باقى نماند (99) و نسل ضمضم بن زيد بن ثعلبة بن غنم نيز همگى از بين رفتند و كسى از آنان باقى نماند. (100)
از خزرجيان هم چنين مى توان به نسل عدى بن اميه بن جداره ، (101) عباد بن ابجر، (102) قيس بن خلدة از بنى زريق ، (103) خالد بن زيد بن حرام ، (104) حبيب بن حارث بن ثعلبة بن مازن ، (105) و بنى دينار بن نجار كه تنها سليم بن حارث از آنان باقى ماند، (106) حارثة بن امرى ء القيس بن اغر، (107) حارثة بن ثعلبة بن كعب ، (108) حارث بن عبيد، (109) لوذان بن سالم بن عوف ، (110) و حبيب بن عبد حارثة بن مالك بن غضب اشاره كرد كه به استثناء فرزندان هلال بن معلى (111) همگى منقرض شدند.
از آنها، هم چنين بنى عائذ بن ثعلبة بن غنم ، (112) بنى اصرم بن زيد بن ثعلبه ، (113) نسل خالد بن زيد بن حرم ، (114) نسل حبيب بن حارث بن ثعلبة بن مارن ، (115) بنى دينار كه تنها نسل سليم بن حارث (116) از آنان باقى ماند، نسل عمرو ابن ابى زهير بن مالك ، (117) بنى عجلان و نسل لوذان بن سالم بن عوف ، (118) بنى عجلان و نسل لوذان بن سالم بن عوف (119) منقرض شد.
نيز گفته شده است كه معاويه ، سليمان و بشير، فرزندان ابى عياش از بنى خلدة ابن عامر بن زريق همگى منقرض شده و كسى از آنان باقى نماند. (120)
ابن سعد مى گويد: تعداد شركت كنندگان از اوس در جنگ بدر، 61 نفر و از خزرج ، 170 نفر (121) بوده است . در نسخه چاپى طبقات ، شرح حال 47 نفر از اوس آمده كه بيست نفر جزو منقرضين ذكر شده اند كه يا منقرض شده اند و يا نسلى از آنان باقى نمانده است . هم چنين شرح حال 177 نفر از خزرج آمده و گفته شده است كه تعداد 142 نفر از آنان داراى نسلى باقى مانده نبوده اند. ابن سعد در جلد پنجم كتاب خود، از آنانى كه داراى نسل پس از خود نبوده اند اين گونه ياد كرده است : عمرو و محمد و يزيد بنى ثابت از ظفر، (122) عبد الله بن زيد بن ثابت ، (123) عمارة بن عقبه ، (124) و محمد بن نبيط از مالك بن نجار، حجاج بن عمرو از مبذول ، (125) عبيد الله بن مجمع ازبلى ، (126) ايوب بن بشير از عمرو بن عوف ، (127) عبد الرحمن بن زيد از مالك بن نجار و عبد الرحمن ابن ابى قتادة ازسلمه (128) ياد كرده است .
مدينه هيچ گاه در معرض اپيدمى يا بيمارى هاى فراگير قرار نداشته (129) است و تعدا مهاجرين از مدينه به ساير سرزمين هاى اسلامى نيز زياد نبوده است . اين عوامل و شهداى اندكى كه در جنگ ها و غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله و جنگهاى رده و فتح هاى نخستين از ميان رفته اند، نمى تواند باعث شده باشد كه عشاير و شاخه ها و خانواده ها و نسل افراد سرشناس ، اين گونه منقرض شده و از ميان برود.
به نظر مى رسد كاهش تعداد انصار، همچنان ادامه داشت تا آنجا كه به ندرت ، در مدينه ، فردى از انصار ديده مى شد. مقرى از ابن سعيد روايت مى كند از ازد كه همگى آنها منسوب به انصار بودند، گروه بسيارى در اندلس وجود دارد. ابن سعيد مى گويد: شگفت آنكه اين نسب در مدينه از ميان رفته ، در صورتى كه در اندلس و ساير شهرهاى آن تعداد بسيارى از آنها را مى يابى كه از شمارش خارج هستند به من خبر داد شخصى كه به دنبال اين نسب در مدينه بود و تنها پير مردى از خزرج و پيرزنى از اوس را يافت . (130)


منابع
29- وفاء الوفا 1 / 113، 4.
30- معجم ما استعجم 27- 30.
31- وفاة الوفاء 1 / 113، 137.
32- همان 113.
33- همان 147.
34- معجم ما استعجم 38.
35- طبقات ابن سعد 3- 2 / 21.
36-همان 3 / 35.
37- همان 25.
38- همان 3 / 35.
39- همان 3- 2 / 36.
40-وفاء الوفا 2 / 58.
41- توبه 100، 117، احقاف 38، انفال 72، 74.
42- وفاء الوفاء 1 / 127- 9.
43- ر.ك - مسند ابن حنبل 5 / 427 از ابن اسحاق ، مناقب الانصار بخارى 1، 27، 47.
44-شرح آن را وفاءالوفا 1 / 155-152 ملاحظه كنيد.
45- بنوشطيبه از ساكنان راتج به شمار مى آمده اند وفاء الوفا 1 / 152 كه گروهى از غسان بوده اند طبقات ابن سعد 3- 2 / 521 و نيز ر.ك - انساب كلبى 296 نسخه خطى اسكوريان ؛ انساب ابن حزم 37 و بنو جذماء وفاء الوفا 1 / 115، 114؛ و بنى زعورا.
46- پرداخت خونبهاى كشته شدگان مترجم .
47- طبقات ابن سعد 3 / 20.
48- منظور اين است كه با ارتباط سببى ، آنان را در عشيره ديگر وارد نمود مترجم .
49-الانساب اين حزم 323.
50- همان 313.
51- همان 340.
52- همان 344.
53- همان 345، و نيز وفاء الوفا 1 / 138.
54- وفاء الوفا 1 / 138.
55-طبقات ابن سعد 3- 2 / 16؛ 4- 2 / 80.
56-وفاء الوفا 1 / 124، 139.
57- وفاء الوفا 1 / 124، 139.
58- انساب ابن حزم 346، 371؛ وفاء الوفا 1 / 152.
59- انساب ابن حزم 346، 371؛ وفاء الوفا 1 / 152.
60- انساب ابن حزم
61- همان 356.
62- طبقات ابن سعد 3- 2 / 125؛ 4- 2 / 83.
63- طبقات ابن سعد 3- 2 / 25؛ 4- 2 / 83.
64- وفاء الوفاء 1 / 145، 6.
65- همان 146- 7.
66- همان 146- 7.
67- همان 143- 4.
68- همان 136.
69- همان 136- 7. بخارى جنگى را ميان اهل قبا ذكر كرده است صلح 35؛ كتاب هاى حديث نيز درگيرى هايى را در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان عشاير عمرو بن عوف نقل كرده اند؛ بخارى : صلح 1، احكام 36؛ ابوداوود: صلاة 169. نسائى : امامه 15؛ مسند ابن حنبل 1 / 332، 338.
70- وفاء الوفا 1 / 134
71- همان 137.
72- همان 138.
73- همان 140.
74- همان 196.
75- همان 147.
76- همان 197.
77- همان 167.
78- وفاء الوفا 1 / 149.
79- سيره ابن هشام 2 / 1؛ الاموال ابى عبيد 124؛ الاموال زنجويه ؛ و نيز رك : اشاره هاى ديگرى در اين باره در: مجموعه الوثائق السياسه ، محمد حميد الله .
80- طبقات ابن سعد 30 / 2 / 5.
81- همان 203- 126.
82- همان 3- 2 / 401.
83- همان 3- 2 / 92.
84- همان 3- 2 / 529.
85- همان 3- 2 / 102.
86- همان 32- 2 / 107.
87- طبقات ابن سعد 3 / 20.
88- طبقات ابن سعد 3 / 20.
89- وفاء الوفا 1 / 139.
90- طبقات ابن سعد جزء اضافى چاپ شده در مدينه 296.
91- طبقات 3- 2 / 17، هم چنين بنى زغبة بن عبد الاشهل منقرض شدند رك : به جزء اضافه شده در چاپ ليدن طبقات ابن اسعد 121.
92- طبقات 3- 2 / 17، هم چنين بنى زغبة بن عبد الاشهل منقرض شدند رك : به جزء اضافه شده در چاپ ليدن طبقات ابن اسعد 121.
93- همان 20.
94- همان 20.
95- همان 2.
96- همان 5 / 191.
97- همان 3- 2 / 38.
98- وفاء الوفا 1 / 138، انساب ابن حزم 345.
99- طبقات ابن سعد 3- 2 / 38.
100- همان 54.
101- همان 88.
102- همان 89.
103- همان 130.
104- همان 72.
105-همان 130.
106-همان 72.
107-همان 139.
108- همان 72.
109- همان 91.
110- همان 130.
111- طبقات ابن سعد 3- 2 / 134.
112- همان 54.
113- همان 54.
114- همان 72.
115- همان 74.
116- همان 76.
117- همان 77- 78.
118- همان 76.
119- همان 76.
120- همان 205.
121- همان 134، نظر او با شمارش هايى كه ابن اسحاق ، واقدى ، و موسى بن عقبه كرده اند، اندكى اختلاف دارد.
122- همان 5 / 191.
123- همان 196.
124- همان 196.
125- همان 5 / 191.
126- همان 196.
127- همان 572.
128- همان 572.
129- وفاة الوفا 1 / 45- 47، 40، 42.
130- نفخ الطيب 1 / 275 چاپ محيى الدين عبد الحميد.


نوشته شده در   يکشنبه 14 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ