پنجشنبه 3 بهمن 1398 | Thursday, 23 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 14 آذر 1389     |     کد : 6560

مـكـارم اخـلاق و عبادت امام كاظم ع

مـكـارم اخـلاق و عبادت امام كاظم ع

نام كتاب : منتهي الامال قسمت دوم
نام نويسنده : مرحوم حاج شيخ عباس قمي
باب نهم : در تاريخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى كاظم عليه السلام است ودر آن چند فصل است
فـصـل دوم : در مـكـارم اخـلاق ومـخـتـصرى از عبادت وسخاوت ومناقب ومفاخر حضرت امام موسى عليه السلام
كمال الدّين محمّد بن طلحه شافعى در حق اوفرموده : اواست امام كبيرالقدر، عظيم الشاءن ، كـثيرالتهجد، مجد در اجتهاد مشهور به عبادات ، مواظب بر طاعات ، مشهور به كرامات ، شب را بـه روز مـى آورد به سجده وقيام وروز را به آخر مى رسانيد به تصدق وصيام وبه سبب بسيارى حملش وگذشتش از جرم تقصير كنندگان در حقش ( كاظم ) خوانده شد. جـزا مـى داد كـسـى را كـه بـدى كـرده بود با اوبه احسان به اووكسى را كه جنايتى بر اووارد آورده بـه عـفـواز اووبـه جـهـت كـثـرت عـبادتش ناميده شده به ( عبد صالح ) ومـعـروف شـده در عـراق بـه ( بـاب الحـوائج الى اللّه ) ؛ زيـرا كـه هـر كـه متوسل به آن جناب شده به حاجت خود رسيده . كِراماتُهُ تَحارُ مِنْهَا الْعُقُولُ وَ تَقْضى بِاَنَّ لَهُ عِنْدَاللّهِ تَعالى قَدَمَ صِدْقٍ لاتَزِلُّ وَ لاتَزُولُ. انتهى .(9)
بـالجـمـله ؛ حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام عـابـدتـريـن اهـل زمـان خـووافـقـه از هـمـه و سـخـتى تر وگرامى تر بود. وروايت شده كه شبها براى نـوافل شب بر مى خاست و پيوسته نماز مى گذاشت تا نماز صبح وچون فرض صبح را ادا مـى كـرد تـعـقـيـب مى خواند تا طلوع آفتاب سپس براى خدا سجده مى كرد وپيوسته در سـجـود و تـحـمـيـد بـود وسـر بـر نـمـى داشـت تـا نـزديـك زوال واين دعا را بسيار مى گفت :
( اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِساب ، ومكرر مى كرد اين را، ونيز از دعاى آن حضرت بود: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ. )
وچـنـدان گـريـه مـى كـرد از خـوف خدا كه محاسنش از اشك چشمش تر مى شد. واز همه مردم صـله واحسانش نسبت به اهل وارحامش بيشتر بود وپرستارى مى كرد فقراء مدينه را. شبها كـه مـى شـد بـر دوش مـى گـرفـتـه زنـبـيـلى كـه در آن بـود پـول وطـلاو نـقـره وآرد وخـرما ومى برد براى ايشان ، وفقراء نمى دانستند كه از چه جهت است اين .(10) وآن بزرگوار كريم بود، وهزار بنده آزاد كرد.
وابـوالفـرج گـفـتـه كـه چـون بـه آن جـنـاب خـبـر مـى رسـيـد كـه مـردى پـريـشـان وبد حـال اسـت بـراى اوصـرّه ديـنـارى مـى داد، وهـمـيانهاى آن جناب مابين سيصد دينار بود تا دويست دينار وصرّه هاى آن جناب در بسيارى مال مثل بود.(11) و روايت كرده اند مردم از آن جناب ، وبسيار روايت كرده اند وافقه اهل زمان خود، و احفظ همه بود كتاب خدا را، وصوتش در خواندن قرآن از همه نيكوتر بود، وبـه حـزن ، قـرآن مـجـيد را تلاوت مى نمود به حدى كه هر كه مى شنيد تلاوتش را، مى گـريـسـت ! ومـردم مدينه آن حضرت را ( زين المجتهدين ) مى گفتند و ناميده شد به كاظم به جهت كظم غيظش وصبرش بر آنچه وارد مى شد بر جنابش از ظلم ظالمين تا آنكه در حـبـس وبـنـد ايشان مقتول از دنيا مى رفت .(12) مى فرمود كه من استغفار مى كـنـم در هـر روزى پـنـج هـزار مـرتـبـه .(13) و خـطـيـب بـغـدادى كـه از اعـاظـم اهل سنت وموثقين از مورخين وقدماء ايشان است گفته كه موسى بن جعفر عليه السلام را عبد صـالح مـى گـفـتند، از شدت عبادت و كوشش واجتهادش ، وگفته روايت شده كه آن حضرت داخـل مـسـجـد پـيـغـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم شـد وبـه مـسـجـد رفـت در اول شب ، شنيدند كه پيوسته مى گويد: ( عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عـِنـْدِكَ ) وايـن را مـكـرر گـفت تا داخل صبح شد.(14) ودر خبرى از ماءمون نقل شده در ورود حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بر هارون الرشيد، ماءمون گفت :
( اِذْ دَخَلَ شَيْْخٌ مُسَخَّدٌ قَدْ اَنْهَكَتْهُ الْعِبادَةُ كَاَنَّهُ شنّ بالٍ قَدْ كَلَمَ السجُودُ وَجْهَهُ وَ اَنْفَهُ ) ؛
يـعـنـى وارد شـد بر پدرم پيردمردى كه صورتش از بيدارى شب وعبادت ، زرد و ورم دار شـده بود، وعبادت ، اورا رنجور ولاغر كرده بود به حدى كه مانند مشك پوسيده شده بود وكـثـرت سـجـده صورت وبينى اورا مجروح كرده بود.(15) ودر صلوات بر آن حضرت در وصف آن جناب گفته شده :
حَليفُ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَالدُّمُوع الْغَزيرَةِ.(16)
مـؤ لف گـويـد: شـايسته ديدم در اينجا چند روايت در مناقب ومفاخر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ايراد كنم :


اول ـ در سجدات وعبادات آن حضرت در شبانه روز
روايـت كـرده شـيـخ صـدوق از عـبـداللّه قـزويـنـى كـه گـفـت : روزى بـر فـضـل بـن ربـيـع داخـل شـدم بـر بـام خانه خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مرا طـلبـيـد، چون نزديك رفتم گفت : از اين روزنه نظر كن در آن خانه چه مى بينى ؟ گفتم : جـامـه اى مـى بـيـنـم كـه بـر زمـيـن افـتـاده اسـت ، گـفـت : نـيـك نـظـر كـن ، چـون تـاءمـل كـردم گـفـتم : مردى مى نمايد كه به سجده رفته باشد، گفت : مى شناسى اورا؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـت : ايـن مـولاى ت اسـت ، گـفـتـم : مـولاى مـن كـيـسـت ؟ گـفـت : تـجـاهـل مى كنى نزد من ؟ گفتم : نه ، من مولايى براى خود گمان ندارم . گفت : اين موسى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام اسـت ، مـن در شـب وروز تـفـقـد احوال اومى نمايم واورا نمى يابم مگر بر اين حالتى كه مى بينى چون نماز بامداد را ادا مـى كند تا طلوع آفتاب مشغول تحقيق است ، پس به سجده مى رود و پيوسته در سجده مى بـاشـد تـا زوال شـمـس وكـسـى را مـوكـل كـرده اسـت كـه چـون زوال شـمـس شـود اورا خبر كند، چون زوال شمس مى شود بر مى خيزد وبى آنكه وضويى تـجـديـد كـند مشغول نماز مى شود، پس مى دانم كه به خواب نرفته بوده است در سجود خـود وچـون نـمـاز ظهر وعصر را با نوافل ادا مى كند باز به سجده مى رود ودر سجده مى باشد تا غروب آفتاب وچون شام مى شود به نماز بر مى خيزد وبى آنكه حدثى كند يا وضـويـى تـجـديـد نـمـايـد مـشـغـول نـمـاز مـى گـردد وپـيـوسـتـه مـشـغـول نـمـاز و تـعـقـيـب مـى بـاشـد تـا وقـت نـمـاز خـفـتـن داخـل مـى شود ونماز خفتن را ادا مى كند، و چون از تعقيب نماز خفتن فارغ مى شود افطار مى نـمـايد بر بريانى كه برايش ‍ مى آورند، پس تجديد وضومى نمايد وبعد از آن سجده بـه جـا مى آورد. وچون سر از سجده برمى دارد اندك زمانى بر بالين خواب استراحت مى نـمـايـد پـس بـر مـى خـيـزد وتـجـديـد وضـومـى نـمـايـد وپـيـوسـتـه مـشـغـول عـبـادت ونـمـاز ودعـا وتـضـرع مـى بـاشـد تـا صـبـح وچـون صـبـح طـالع شـد مـشـغـول نـمـاز صبح مى گردد وتا اورا به نزد من آورده اند عادت اوچنين است وبه غير اين حـالت چـيـزى از اونديده ام . چون اين سخن را از اوشنيدم گفتم : زيرا كه هيچ كس بد نسبت بـه ايـشـان نـكـرده اسـت مـگـر آنـكـه بـه زودى در دنـيـا بـه جـزاى خـود رسـيـده اسـت . فـضـل گـفـت كـه مـكـرر بـه نـزد مـن فـرسـتـاده انـد كـه او را شـهـيـد كـنـم ومـن قـبـول نكردم واعلام كردم ايشان را كه اين كار از من نمى آيد واگر مرا بكشند نخواهم كرد آنچه از من توقع دارند.(17)


دوم ـ در دعاى آن حضرت است به جهت خلاصى از حبس
ونـيـز روايت كرده از ( ما جيلويه ) از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت : شنيدم از بـعـضـى اصـحـاب كـه مـى گـفت وقتى كه رشيد، موسى بن جعفر عليه السلام را محبوس سـاخـت مـى تـرسـيـد از جانب اوكه اورا بكشد چون شب درآمد وضوتازه كرد وروى به قبله نمود وچهار ركعت نماز كرد سپس اين دعا بر زبان راند:
( يـاَ سَيِّدى نَجِّنى مِنْ حَبْسِ هارون الرَّشيدِ وَ خَلِّصْنى مِنْ يَدِهِ يا مُخَلَّصَ الشَّجَرِ مِنْ بَيْنِ رَمْلٍ وَ طينٍ وَ ماءٍ وَ يا مُخَلَّصَ اللَّبَنِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ وَ يا مُخَلَّصَ الْوَلَدِ مِنَ بَيْنِ مـَشـيـمـَةٍ وَ رَحـِمٍ وَ يا مُخَلِّصَ النّارٍ مِنْ بَيْنِ الْحَديدِ وَ الْحَجَرِ وَ يا مُخَلَّصَ الرُّوحِ مِنْ بَيْنِ الاَحْشاءِ وَ الاَمْعاَءِ خَلِّصْنى مِنْ يَدَىْ هارونَ ) .
گفت : چون موسى عليه السلام اين دعا كرد مردى سياه در خواب هارون آمد شمشيرى برهنه در دست داشت وبر سر اوبايستاد ومى گفت يا هارون ! رها كن موسى بن جعفر عليه السلام را وگـرنـه گـردنـت را بـا اين شمشير مى زنم ، هارون بترسيد وحاجب را بخواند وگفت : بـروبـه زنـدان ومـوسـى را رهـا كن . حاجب بيرون آمد ودر زندان بكوفت . زندانبان گفت : كـيـسـت ؟ گـفـت : خـليـفه ، موسى را مى خواند، زندانبان گفت : يا موسى ! خلفه تورا مى خـوانـد، آن حـضـرت بـرخـاسـت هـراسـان وگـفـت : مـرا ميان شب جز براى شرّ نخواند، پس گـريـان وغـمـگين نزد هارون آمد وسلام كرد، هارون جواب گفت ، وگفت : به خدا تورا قسم مـى دهـم كـه هيچ در اين شب دعايى كردى ؟ گفت : آرى ، گفت : چه بود؟ فرمود: وضوتازه كـردم وچـهـار ركـعـت نـماز گزاردم وچشم به آسمان برداشتم وگفتم : اى سيدم مرا از دست هـارون وشـر اوخـلاص ‍ گـردان ، هـارون گـفـت : خـداى عـز وجـل دعـاى تـورا اجـابـت نـمـود! پـس آن جـناب را سه خلعت داد واسب خود را مركوب اوساخت واكـرامـش نـمـود ونديم خود گردانيد. پس گفت اين كلمات را به من تعليم كن پس اورا به حـاجـب سـپـرد تـا بـه خـانـه رساند و موسى عليه السلام نزد او، شريف وكريم شد وهر پـنجشنبه نزد اومى آمد تا بار دوم اورا حبس نمود ورها نكرد تا به سندى بن شاهك سپرد، آن ملعون اورا به زهر شهيد كرد.(18)


سوم ـ در متعبده شدن كنيز هارون است به بركت آن حضرت
روايـت شـده كـه هـارون رشـيـد فـرسـتاد به نزد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در وقـتـى كـه در حـبـس بـود، كـنـيـزى عـاقله وصاحب جمال كه آن جناب را خدمت كند در زندان ، وظـاهـرا نـظـرش در ايـن كـار بـود كـه شـايـد آن حـضـرت بـه سـوى اومـيـل نمايد و قدر اودر نظر مردم كم شود يا آنكه براى تضييع آن جناب بهانه به دست آورد و خـادمـى فـرستاد كه تفحص از حال اونمايد، خادم ديد آن كنيز را كه پيوسته براى خـدا در سـجده است وسر بر نمى دارد ومى گويد: ( قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ سُبْحانَكَ سُبْحانَكَ سـُبـْحـانَكَ! ) پس بردند اورا به نزد هارون ، ديدند از خوف خدا مى لرزد وچشم به آسـمان دوخته ومشغول گشت به نماز از اوپرسيدند: اين چه حالت است كه پيدا كرده اى ؟ مـى گـفـت : عـبـد صـالح را ديـدم كـه چـنـيـن بـود، وپـيـوسـتـه آن كـنـيـز بـه هـمـيـن حـال بـود تـا وفـات كـرد، وابـن شـهـر آشـوب ايـن روايـت را مـفـصـل نـقـل كـرده ، وعـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه آن را در ( جلاءالعيون ) نوشته .(19)


چهارم ـ در حسن خلق آن حضرت است نسبت به عمرى بدكردار
شـيـخ مـفـيـد وديـگـران روايـت كـرده اند كه در مدينه طيبه مردى بود از اولاد خليفه دوم كه پـيـوسـتـه حضرت امام موسى عليه السلام را اذيت مى كرد، ناسزا به آن جناب مى گفت ، وهر وقت كه آن جناب را مى ديد به اميرالمؤ منين عليه السلام دشنام مى داد. تا آنكه روزى بـعـضـى از كـسـان آن حـضرت عرض كردند كه بگذاريد ما اين فاجر را بكشيم ، حضرت ايـشـان را نـهـى كرد از اين كار نهى شديدى وزجر كرد ايشان را وپرسيد كه آن مرد كجا اسـت ؟ عـرض كردند در يكى از نواحى مدينه مشغول زراعت است حضرت سوار شد از مدينه به ديدن اوتشريفه برد، وقتى رسيد كه او در مزرعه خود توقف داشت ، حضرت به همان نـحـوكـه سـوار بـر حـمـار خـود بـود داخـل مـزرعـه شـد آن مـرد صـدا زد كـه زراعـت مـا را نـمـال ، از آنـجا نيا، حضرت به همان نحوكه مى رفت رفت تا به اورسيد ونشست نزد او، وبـا اوبـه گـشـاده رويـى وخـنـده سـخـن گـفـت وسـؤ ال كـرد از اوكه چه مقدار خرج زراعت خود كرده اى ؟ گفت : صد اشرفى ، فرمود: چه مقدار امـيـد دارى از آن بهره ببرى ، گفت : غيب نمى دانم ، حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه اميد دارى عـايـدت بشود؟ گفت : اميدوارم كه دويست اشرفى عايد شود، پس حضرت كيسه زرى بيرون آوردند كه در آن سيصد اشرفى بود وبه آن مرحمت كردند وفرمودند اين را بگير وزراعـت نـيـز بـاقـى است و حق تعالى روزى خواهد فرمود تورا در آنچه اميد دارى ، عمرى بـرخـاسـت وسر آن حضرت را بوسيد واز آن جنا درخواست كه از تقصيرات اوبگذرد واورا عـفـو فـرمـايد، حضرت تبسم فرمود وبرگشت وپس از آن عمرى را در مسجد ديدند نشسته چـون نـگـاهـش بـه آن حـضـرت افـتـاد گـفـت : ( اَللّهُ اَعـْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) اصـحـابـش بـه وى گـفـتـنـد كـه قصه توچيست توپيش از اين غير اين مى گفتى ؟! گفت : شنيديد آنچه گفتم باز بشنويد. پس شروع كرد به آن حضرت دعا كردن ، اصحابش با اومـخـاصـمـه كـردند اونيز، با ايشان مخاصمه كرد پس حضرت فرمود به كسان خود كه كـدام يـك بـهـتـر بود، آنچه شما اراده كرده بوديد يا آنچه من اراده كردم ، همانا من اصلاح كردم امر اورا به مقدار پولى وكفايت كردم شر اورا به آن .(20)


پنجم ـ در جلوس آن حضرت است در روز نوروز در مجلس تهنيت به امر منصور
ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده كه روز نوروزى بود كه منصور دوانيقى امام موسى عليه السـلام را امـر كـرد كه آن جناب در مجلس تهنيت بنشيند ومردم به جهت ( مبارك باد ) اوبـيـايـنـد وهـدايـا وتـحـف خـويـش را نـزد اوبـگـذارنـد وآن جـنـاب قـبـض امـوال فـرمـايـد. حـضـرت فـرمـود: مـن در اخـبـارى كـه از جـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلم وارد شـده تـفـتـيـش كردم از براى اين عيد چيزى نـيـافـتم واين عيد سنتى بوده از براى فرس واسلام اورا محونموده وپناه مى برم به خدا از آنـكه احيا كنم چيزى را كه اسلام محوكرده باشد آن را، منصور گفت كه اين كار به جهت سـيـاسـت لشـكـر و جـنـد مـى كـنـم ، وشـمـا را بـه خـداونـد عـظـيـم سـوگـنـد مـى دهـم كـه قـبـول كـنـى ودر مجلس ‍ بنشينى ، پس حضرت قبول فرمود ودر مجلس تهنيت بنشست وامراء واعـيـان لشـكـر بـه خـدمـتـش شرفياب شدند تواورا تهنيت مى گفتند وهدايا وتحف خود مى گـذرانـيـدنـد ومـنـصـور خـادمـى را مـوكـل كـرده بـود ودر نـزد آن جـنـاب ايـسـتـاده بـود، امـوال را كـه مـى آوردند ثبت سياه مى كرد، پس چون مردمان آمدند آخر ايشان پيرمردى وارد شـد عـرض كـرد: يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! من مردى فقير مى باشم ومالى نداشتم كه از براى شما تحفه آورم وليكن تحفه آوردم از براى شما سه بيتى را كه حدم در مرثيه جدت حسين بن على عليهما السلام گفته وآن سه بيت اين است :
عَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلاكَ فِرِنْدُهُ
يَوْمَ الْهِياجِ وَ قَدْ عَلاكَ غُبارٌ
وَ لاَسْهُمٍ نَفَذَتْكَ دُونَ حَرائِرَ
يَدْوعُونَ جَدَّكَ وَ الدُّمُوعُ غِزارٌ
اَلاّ تَقَضْقَضَتِ(21) السَّهامُ وَعاقَها
عَْن جِسْمِكَ الاِجْلالُ وَ الاِكْبارُ
حـضرت فرمود: قبول كردم هديه تورا، بنشين بارك اللّه فيك ، پس سر خود را به جانب خـادم مـنـصـور بـلنـد كـرد وفـرمـود: بـرونـزد امـيـر اورا خـبـر ده كـه ايـن مـقـدار مال جمع شده واين مالها را چه بايد كرد، خادم رفت وبرگشت وگفت : منصور مى گويد كه تـمـام را به شما بخشيدم در هرچه خواهى صرف كن ، پس حضرت به آن مرد پير فرمود كه تمام اين مالهارا بردار وقبض كن ، همانا من تمام را به تو بخشيدم .(22)


ششم ـ در نوشتن آن حضرت است كاغذى به والى در توصيه در حق مؤ منى
عـلامـه مجلسى در ( بحار ) در احوال حضرت موسى بن جعفر عليه السلام از كتاب ( قـضـاء حـقـوق المـؤ مـنـيـن ) نـقـل كـرده كـه اوبـه اسـنـاد خـود از مـردى از اهل رى روايت كرده كته گفت : يكى از كتّاب يحيى بن خالد بر ما والى شد، وبر گردن من بـود از سـلطان بقايا خراج ملك كه اگر از من مى گرفتند فقير وبى چيز مى شدم ، چون آن شـخـص والى شـد مـرا بـيـم گـرفـت از آنـكـه مـرا بـطـلبـد والزام كـنـد بـه دادن مـال ، بـعـضـى بـه مـن گـفـتـنـد كـه ايـن شـخـص والى اهل اين مذهب است وادعاى تشيع مى كند، باز من خائف بودم كه مبادا شيعه نباشد وچون من نزد اوبـروم مـرا حـبـس كـند ومطالبه مال نمايد ومرا آسيبى برساند لاجرم راءيم بر آن قرار گـرفـت كـه پـنـاه بـه حـق تـعـالى بـرم وخـدمـت امـام زمـان خـويـش مـشـرف شـوم وحال خود را براى آن حضرت بگويم تا چاره اى براى من كند، پس من سفر حج كردم وخدمت مـولاى خـود حـضـرت صـابـر، يـعـنـى مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام ، رسـيـدم واز حال خود شكايت كردم وچاره كار خويش طلبيدم ، آن حضرت كاغذى براى والى نوشت وبه من عطا فرموكه به اوبرسانم وآنچه در آن نامه مرقوم فرموده بود اين كلمات بود:
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمنِ الرَّحيمِ اِعْلَمْ اَنَّ للّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلا لايَسْكُنُهُ اِلاّ مَنْ اَسْدى اِلى اَخيهِ مَعْرُوفَا اَوْ نَفَّسَ عَنْهُ كُرْبَةً اَوْ اَدْخَلَ عَلى قَلْبِهِ سُرُورا وَ هذا اَخُوكَ وَالسَّلامُ؛ )
يـعنى بدان به درستى كه از براى خداوند تعالى در زير عرشش سايه رحمتى است كه جاى نمى گيرد در آن مگر كسى كه نيكويى واحسان كند به برادر خود يا آسايش ‍ دهد اورا از غمى يا داخل كند بر اوسرورى واين برادر تواست والسلام .
پس چون از حج برگشتم شبى به منزل والى رفتم واذن خواستم وگفتم خدمت والى عرض كنيد كه مردى از جانب حضرت صابر عليه السلام پيغامى براى شما آورده ، چون اين خبر بـه آن والى خـداپـرسـت رسـيـد خودش از خوشحالى پابرهنه آمد تا در خانه ودر را باز كـرد ومـرا بـوسـيـد ودر بـر گـرفـت ومـكـرر مـابـيـن چـشـمـان مرا بوسه داد وپيوسته از احـوال امـام عـليـه السـلام مـى پـرسيد وهر زمان كه من خبر سلامتى او را مى گفتم شاد مى گـشـت وشـكـر خـداى بـه جـا مـى آورد پـس مـرا داخل خانه كرد ودر صدر مجلس خود نشانيد وخـودش مـقـابل من نشست . پس من كاغذ امام عليه السلام را بيرون آوردم وبه اودام ، چون آن مـكـتـوب شـريـف را گـرفـت ايـسـتـاد وبـبوسيد وقرائت كرد وچون بر مضمون آن مطلع شد مـال خـود وجـامـه هـاى خـود را طلبيد و هرچه درهم ودينار وجامه بود با من بالسويه قسمت كـرد وآنـچـه از امـوال كه ممكن نبود قسمت شود قيمتش را به من عطا كرد وهرچه را كه با من قـسـمـت مى كرد در عقبش مى گفت : اى برادر! آيا مسرورت كردم ؟ مى گفتم : بلى ! به خدا سوگند زياده مسرورم كردى . سپس دفتر مطالبات را طلبيد وآنچه به اسم من در آن بود مـحـوكـرد و نـوشـتـه اى بـه مـن داد مـشتمل بر برائت ذمه من از آن مالى كه سلطان از من مى خـواسـته پس من با اووداع كردم واز خدمتش بيرون آمدم وبا خود گفتم كه اين مرد آنچه به مـن احـاسـان كـرد مـن قدرت مكافات آن ندارم بهتر آن است كه سفر حج گزارم وبراى اودر مـوسـم دعا كنم وهم خدمت مولاى خود شرفياب شوم واحسان اين مرد را نسبت به خودم برايش نـقـل كـنم تا آن جناب نيز دعا كند براى او، پس به جانب حج رفتم وخدمت مولاى خود رسيدم وشـروع كـردم بـه نـقل كردن قضيه مرد والى ، من حديث مى كردم وپيوسته صورت مبارك امام از خوشحالى وسرور افروخته مى شد، عرض كردم : اى مولاى من ! مگر كارهاى اين مرد شـمـا را مـسـرور كـرد؟ فـرمـود: بـلى ! بـه خـدا سـوگـند همانا كارهاى اومرا مسرور كرد. امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام را مـسـرور كـرد واللّه جـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم را مـسـرور كـرد، هـمـانـا حـق تـعـالى را مـسـرور كرد.(23)


هفتم ـ در سبب شدن آن حضرت است براى توبه بشر حافى (24)
عـلامه حلى در ( منهاج الكرامة ) نقل كرده كه بر دست حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بـشـر حـافـى توبه كرد، وسببش آن شد كه روزى آن حضرت گذشت از در خانه اودر بغداد، شنيد صداى سازها وآواز غناها ونى ورقص كه از آن خانه بيرون مى آيد، پس بـيـرون آمـد از آن خـانـه كـنيزكى ودر دستش خاكروبه بود، آن خاكروبه را ريخت بر در خـانـه ، حـضرت به او، فرمود: اى كنيزك ! صاحب اين خانه آزاد است يا بنده است ؟ گفت : آزاد اسـت ! فـرمـود: راسـت گـفـتـى اگـر بـنـده بود از مولاى خود مى ترسيد! كنيزك چون برگشت آقاى اوبشر بر سر سفره شراب بود پرسيد: چه باعث شد تورا كه دير آمدى ؟ كنيزك حكايت را براى بشر نقل كرد، بشر با پاى برهنه بيرون دويد وخدمت آن حضرت رسيد وعذر خواست وگريه كرد واظهار شرمندگى نمود واز كار خود توبه كرد بر دست شريف آن حضرت .(25)
مـؤ لف گـويد: كه بشر را سه خواهر بوده كه بر طريقه اوسلوك مى كردند وصوفيه را اعـتـقـاد تـمـامـى اسـت بـه اوواورا ( حـافـى عـ( مى گفتند به واسطه آنكه هميشه پابرهنه بود وسبب پابرهگيش ظاهرا آن بوده كه پابرهنه خدمت حضرت امام موسى عليه السـلام دويـده وبـه سـعـادت عـظـمـى رسـيـده ، وبـعـضـى نـقـل كرده اند كه سرّ پابرهنگى اورا از خودش پرسيدند در جواب گفت : ( وَاللّهُ جَعَلَ لَكُمْ الاَرْضَ بِساطا ) (26) ادب نباشد كه بر بساط شاهان با كفس روند. وفات كرد سنه دويست وبيست وشش .


هشتم ـ در اهتمام آن حضرت است به اعانت مرد پير
روايـت شـده از زكرياى اعور كه گفت : ديدم حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام را كه ايـسـتـاده بـود بـه نـماز ونماز مى خواند ودر پهلوى آن حضرت پيرمردى سالخورده بود قصد كرد از جاى برخيزد، عصايى داشت مى خواست عصاى خود را به دست آورد حضرت با آنكه در نماز ايستاده بود خم شد عصاى پير را برداشته به دستش ‍ داد سپس برگشت به موضع نماز خود.
مـؤ لف گـويـد: كـه از ايـن روايـت مـعـلوم مـى شـود كـثـرت اهـتمام در امر پير مرد واعانت او واجـلال وتـوقـيـر او. هـمـانا روايت شده كه هر كه توقير كند پيرمردى را به جهت سپيدى مـويـش ، حـق تـعـالى اورا ايـمـن كـنـد از تـرس بـزرگ روز قيامت .(27) و آنكه تـجـليـل خـدا اسـت تـجـليـل كـسـى كـه در اسـلام مـوى خـود را سـپـيـد كـرده . واز حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم مروى است كه فرمود گرامى داريد پيران را همانا از تـجـليـل خـدا اسـت گـرامـى داشتن پيرمردان ،(28) ونيز روايت شده كه فرمود: بـركـت بـا پـيـران شـمـا اسـت ، وپـيـرمـرد در مـيـان اهـل خـود مـانـند پيغمبر است در ميان امت خود.(29)


نهم ـ در ورود آن حضرت است بر هارون وتوقير هارون آن حضرت را
شيخ صدوق در ( عيون ) روايت كرده از سفيان بن نزار كه گفت : روزى بالاى سر مـاءمون ايستاده بودم گفت : مى دانيد كه تعليم كرد به من تشيع را؟ همه گفتند: نه ! به خـدا نـمـى دانـيـم ، گـفـت : رشـيـد مـرا آمـوخـت . گـفـتـنـد: ايـن چـگـونـه بـود وحال آنكه رشيد اهل بيت را مى كشت ؟ گفت : براى ملك مى كشت ؛ زيرا كه ملك عقيم است (عقيم كسى را گويند كه اورا فرزند نشود، يعنى در ملك وسلطنت نسب فايده نمى كند؛ زيرا كه شـخـص در طـلب آن ، پـدر وبرادر وعمووفرزند خود را مى كشد) آنگاه ماءمون گفتم من با پـدرم رشـيـد سالى به حج رفتيم وقتى كه به مدينه رسيد به دربان خود گفت : بايد كـسـى بـر مـن داخـل نـشود از اهل مكه يا مدينه از پسران مهاجر وانصار وبنى هاشم وساير قـريـش مـگـر آنـكـه نـسـب خـود بـاز گـويـد، پـس ‍ كـسـى كـه داخل مى شد مى گفت من فلان بن فلانم تا به جد بالاى خود هاشم يا قريش يا مهاجر ويا انـصـار بـر مـى شـمرد، پس اورا اعطايى مى داد وپنج هزار زر سرخ وكمتر تا دويست زر سرخ به قدر شرف ومهاجرت پدرانش .
پس من روزى ايستاده بودم كه فضل بن ربيع درآمد وگفت : يا اميرالمؤ منين ! بر در، كسى ايـسـتـاده است واظهار مى دارد كه اوموسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب اسـت ، پـدرم روبـه مـا كـرد ومن وامين ومؤ تمن وساير سرهنگان بالاى سرش ايـسـتـاده بـوديـم وگفت : خود را محافظت كنيد، يعنى حركت نالايق نكنيد. پس گفتن اذن دهيد اورا فـرمـود نـيـايـد مـگـر بـر بـسـاط مـن ،ومـا در ايـن حـال بـوديم كه داخل شد پيرمردى كه از كثرت بيدارى شب وعبادت زرد رنگ ، گران جسم وآماسيده روى بود وعبادت اورا گداخته بود، همچومشك كهنه شده و سجود، روى وبينى اورا خـراش وزخـم كرده بود وچون رشيد را بديد خود را از حمارى كه بر آن سوار بود فرود افكند، رشيد بانگ زد. لاواللّه ! فرمود: ميا مگر بر بساط من پس دربانان اورا پياده شدن مانع گشتند، ما همه به نظر اجلال واعظام در اونظر مى كرديم واوهمچنان بر حمار سواره بـيـامـد تا نزد بساط وسرهنگان همه گرد اودرآمده بودند پس فرود آمد، ورشيد برخاست وتـا آخـر بـسـاط، اورا اسـتـقـبال نمود ورويش ودوچشمش ببوسيد ودستش بگرفت واورا به صدر مجلس درآورد و پهلوى خود، اورا تا نشانيد وبا اوسخن مى كرد وروى به اوداشت از اواحـوال مـى پـرسـيـد، پـس گـفـت : يـا ابـاالحـسـن ! عـيـال تـوچـنـد مـى شـود؟ فـرمـود: از پانصد در مى گذرند، گفت : همه فرزندان تواند؟ فـرمود: نه ، اكثرشان موالى وخادمانند اما فرزندان من سى وچند است ، اين قدر پسر واين قـدر دخـتـر، گـفـت : چرا دختران را با بنى اعمام واكفاء ايشان تزويج نمى كنى ؟ فرمود: دسـتـرسـى آن قـدر نـيـسـت ، گـفـت : مـلك ومـزرعـه تـوچـون اسـت ؟ فـرمـود: گـاه حـاصل مى دهد وگاه نمى دهد، گفت : هيچ قرض دارى ؟ فرمود: آرى ، گفت : چندى مى شود؟ فـرمـود: ده هـزار ديـنـار تـخـمـيـنـا مـى شـود. گـفـت : يـابـن عـم ! مـن مـى دهـم تورا آن قدر مال كه پسران را كدخدا [داماد] كنى ودختران را عروس كنى ومزرعه را تعمير كنى ، حضرت دعا كرد اورا وترغيب فرمود اورا بر اين كار.
آنـگـاه فـرمـود: اى امـيـر! خـداى ـ عـز وجـل ـ واجب كرده است بر واليان عهد خود، يعنى ملوك وسلاطين كه فقيران امت را از خاك بردارند واز جانب ارباب ويان وامهاى ايشان را بگذارند وصـاحـب عـيـالان را دسـتـگـيرى كنند وبرهنه را بپوشانند، و به اعانى يعنى اسيران محنت وتـنـگـدسـتـى ، مـحـبـت ونـيـكـى كـنـند وتواولى از آنان كه اين كار كنند، گفت : مى كنم يا اباالحسن ، بعد از آن برخاست ورشيد با اوبرخاست و دوچشمش ورويش ببوسيد، پس روى به من وامين ومؤ تمن كرد وگفت : يا عبداللّه ويا محمّد ويا ابراهيم ! برويد همراه عموى خود وسـيـد خـود وركـاب اورا بگيريد و اورا سوار كنيد وجامه هايش را درست كنيد وتا منيز اورا مـشـايـعـت نماييد. پس ما چنان كرديم كه پدر گفته بود، ودر راه كه در مشايعت اوبوديم ، حضرت ابوالحسن عليه السلام پنهان روى به من كرد ومرا به خلافت بشارت داد وگفت : چـون مالك اين امر شوى با والد من نيكويى كن ، پس بازگشتيم ومن از فرزندان يگر بر پـدر جـراءت بـيشتر داشتم چون مجلس خالى شد با اوگفتم : يا اميرالمؤ منين ! اين مردكى بـود كـه تـواورا تـعـظـيـم وتـكـريـم نـمـودى وبـراى اواز مـجـلس خـود بـرخـاسـتـى واستقبال نمودى وبر صدر مجلس نشاندى واز اوفروتر نشستى ، بعد از آن ما را فرمودى تـا ركـاب اوگـرفـتـيـم ؟ گـفت : اين امام مردمان وحجت خدا است بر خلق وخليفه او است ميان بـنـدگـان . گـفـتـم : يـا امـيرالمؤ منين ! نه آن است اين صفتها كه گفتى همه از ان تست در تـواسـت ، گـفت : من امام جماعتم در ظاهر به قهر وغلبه وموسى بن جعفر عليه السلام امام حـق اسـت واللّه ! اى پـسـرك مـن كـه اوسـزاوارتـر اسـت بـه مـقـام رسـول خـدا صلى اللّه عليه وآله وسلم از من واز همه خلق وبه خدا كه اگر تودر اين امر، يـعـنـى دولت وخـلافـت با من منازعت كنى سرت كه دوچشمت در اوست بردارم ؛ زيرا كه ملك عـقـيـم اسـت ، وچـون خـواست از مدينه به جانب مكه رحلت كند فرمود تا كيسه سياهى در آن دويـسـت ديـنـار كـردنـد وروى بـه ( فضل ) كرد وگفت : اين را نزد موسى بن جعفر عـليـه السـلام بـبر وبگواميرالمؤ منين مى گويد ما در اين وقت دست تنگ بوديم وخواهد آمد عـطـاى مـا بـه تـوبـعـد از ايـن ، مـن بـرخـاسـتـم وپـيـش ‍ رفـتـم گـفتم : يا اميرالمؤ منين ! تـوپـسـرهـاى مـهـاجـران وانـصـار وسـايـر قـريـش وبنى هاشم را وآنانكه نمى دانى حسب ونـسبشان را پنج هزار دينار ومادون آن را مى دهى و موسى بن جفعر عليه السلام را دويست ديـنـار مـى دهـى كـه كـمـر وخـسـيـس تـر عـطـاى تـو اسـت كـه كـه بـا مـردمـان مـى كـنـى وحـال آنـكـه اورا آن اكـرام واجـلال واعـظام نمودى ؟ گفت :: اسكت لاامّ لك ! خاموش باش مادر مبادا تورا كه اگر من مال بسيار عطا كنم اورا ايمن نباشم از اوكه فردا بزند بر روى من صـد هـزار شـمـشـيـر از شيعيان وتابعان خود؛ وآنكه تنگدست وپريشان باشند اواهلبيتش بهتر است براى من وبراى شما از اينكه فراخ باشد دستشان وچشمشان .(30)


دهم ـ حديث هندى واسلام آوردن راهب وراهبه به دست آن حضرت
شيخ كلينى از يعقوب بن جفعر روايت كرده كه گفت : بودم نزد حضرت ابوابراهيم موسى بـن جـعـفر عليه السلام كه آمد نزد اومردى از اهل نجران يمن از راهبهاى نصارى وبا اوبود زنـى راهـبـه پـس رخـصـت طـلبـيـد بـراى دخـول آنـهـا فـضل بن سوار، امام عليه السلام در جواب اوفرمود: چون فردا شود بياور ايشان را نزد چـاه ام الخـيـر. راوى گفت : ما فردا رفتيم به همان جا ديديم ايشان را كه آمده اند، پس امام امر فرمود بوريايى كه از برگ خرما ساخته بودند آوردند وزمين را با آن فرش كردند پـس ‍ حـضـرت نـشـسـت وايـشـان نـشـسـتـنـد پـس آن زن شـروع رد بـه سـؤ ال ومسايل بسيارى پرسيد، وحضرت تمامى آنها را جواب داد، آن وقت حضرت از اوپرسيد چـيـزهـايـى كـه آن زن جـواب آنـهـا را نـداشـت تا بگويد پس اسلام آورد، آنگاه آن مرد راهب شروع كرد به سؤ ال كردن وحضرت جواب مى داد از هرچه اوپرسيد، پس آن راهب گفت كه م در ديـن خـود مـحـكـم بودم ونگذاشتم در روى زمين مردى از نصارى را كه علم او به علم من بـرسـد، وبـه تـحـقـيـق شـنـيـدم كه مردى در هند مى باشد كه هر وقت بخواهد مى رود بيت المـقـدس در يـك شـبـانـه روز بـر مـى گـردد وبـه مـنـزل خـود در زمـيـن هند، پس ‍ پرسيدم كه اين مرد در كدام زمين هند است گفته شد در سندان اسـت وپـرسـيـدم از آن كـس كـه مـرا بـه احوال اوخبر ده كه آن مرد از كجا اين قدرت به هم رسـانـيـده ، گـفت : آموخته آن اسمى را كه آصف وزير سليمان به آن اسم ظفر يافت وبه سـبب آن آورد آن تختى را كه در شهر سبا بود وحق تعالى ذكر فرمود آن را در كتاب شما وبـراى مـا كـه صـاحـبـان ديـنـيـم در كـتـابـهاى ما. پس حضرت امام موسى عليه السلام از اوپـرسـيد كه از براى خدا چند اسم است كه برگردانيده نمى شود، به اين معنى كه دعا البـتـه مـستجاب مى شود؟ راهب گفت : اسمهاى خدا بسيار است واما محتوم از آنها كه سائلش رد كـرده ونـومـيد نمى شود هفت است . حضرت فرمود: خبر بده مرا به آنچه از آنها در حفظ دارى . راهب گفت : نه قسم به خدايى كه فرستاده تورات را به موسى وگردانيد عيسى را عـبـرت عـالمـيـن وامـتـحـان بـراى شـكـرگـزارى صـاحـبـان عـقل و گردانيد محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم بركت ورحمت وگردانيد على عليه السلام را عـبـرت وبـصـيـرت ، يعنى سبب عبرت گرفتن مردمان وبينايى ايشان در دين وگردانيد اوصـيـاء را از نـسـل محمّد وعلى عليهما السلام كه نمى دانم آن هفت اسم را واگر مى دانستم مـحـتـاج نـمـى شـدم در طـلب آن بـه كـلام تـوونـمـى آمـدم بـه نـزد تـوو سـؤ ال نـمـى كـردم از تـو. پـس حـضرت به اوفرمود: برگرد به ذكر آن شخص هندى ، راهب گـفـت : شـنـيـدم اين اسمها را ولكن نمى دانم باطن آنها را ونه ظاهر آنها را و نمى دانم كه چـيـسـت آنـهـا وچـگـونه است وعلمى ندارم به خواندن آنها پس روانه شدم تا وارد شدم به سـنـدان هـنـد، پـس پرسيدم از احوال آن مرد، گفتند كه اوديرى بنا كرده در كوهى وبيرون نـمـى آيـد وديـده نـمـى شـود مـگـر در هـر سـالى دومـرتـبـه واهـل هـنـد را گـمـان ايـن است كه خداوند تعالى روان كرده است براى اوچشمه اى در ديرش وگـمـان كـرده انـد كـه براى اوزراعت روييده مى شود بدون تخم پاشيدن و كشت مى شود بـراى اوبـدون آنـكـه عـمـل كـنـد در كـشـت ، پـس رفـتـم تـا رسـيـدم بـه در مـنـزل اوپس ماندم در آنجا سه روز. نمى كوفتم در را وكارى هم نمى كردم براى گشودن آن ، پس چون روز چهارم شد گشود حق تعالى در را به اينكه آمد ماده گاوى كه بر اوهيزم بـود ومى كشيد پستان خود را از بزرگى آن نزديك بود بيرون بيايد آنچه در پستان او بـود از شـيـر، پـس زور آورد بـه در، در گـشـوده شـد، مـن از پـى اورفـتـم وداخـل شدم يافتم آن مرد را ايستاده نظر مى كرد به آسمان مى گريست ونظر مى كرد بر زمين وگريه مى كرد ونظر مى افكند به كوه ها مى گريست .
پـس مـن از روى تـعـجـب گـفـتـم سـبـحـان اللّه ! چـقـدر كـم اسـت مـثـل تـودر ايـن زمانه ، او گفت : به خدا قسم كه نيستم من مگر حسنه اى از حسنات مردى كه واگـذاشتى اورا در پشت سر خود در وقتى كه متوجه اينجا شدى (يعنى حضرت موسى بن جـفـعـر عـليـه السـلام ) پـس گـفـتـم به اوكه به من خبر داده اند كه نزد تواسمى است از اسـمـهـاى خـداى تـعـالى كـه مى رى به مدد آن در يك شبانه روز به بيت المقدس وبرمى گـردى بـه خـانـه خـود گفت : آيا مى شناسى بيت المقدس را؟ گفتم : من نمى شناسم مگر بيت المقدسى كه در شام است ، گفت : نيست آن نيست آن بيت المقدس ولكن اوآن بيتى است كه مقدس وپاكيزه شده است وآن بيت آل محمّد عليهم السلام است . گفتم اورا آنچه من شنيده ام تا امـروز بـيـت المقدس همان است كه در شام است ، گفت : آن محرابهاى پيغمبران است وآنجا را ( حظيرة المحاريب ) مى گفتند، يعنى محوطه اى كه محرابهاى پيغمبران در آنجا است تـا آنـكـه آمـد زمـان فـتـرت آن زمـانـى كـه واسـطه بود مابين محمّد وعيسى عليهما السلام ونـزديـك شـد بـلا بـه اهـل شـرك وَ حـَلَّتِ النَّقـِمـاتُ فى دُوْرِ الشَّياطينِ وفرود آمد نقمتها وعـذابـهـا در خـانـه هـاى شـياطين . وبعضى جَلَتِ النَّغَمات به جيم وغين خوانده اند؛ يعنى بـلنـد و آشكارا شد سخنان آهسته در خانه هاى شياطين ، يعنى بدعتها وشبهه هاى باطله در مدارس ومجالس علماى اهل ضلالت ، پس تحويل ونقل دادند نامها را از جاها به جاهاى ديگر وعوض كردند نامها را به نامها واين است مراد از قـول خـداى تـعـالى ( اِنَّ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) .(31)
بـطـن آيـه بـراى آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام اسـت وظـاهـرش مثل است ، پس گفتم من به آن مرد هندى كه من سفر كردم به سوى تواز شهرى دور ومرتكب شـدم در تـوجـه بـه سـوى درياها وغمها واندوه ها وترسها وروز وشب مى كردم به حالت مـاءيوسى از آنكه ظفر يابم به حاجت خود اوگفت نمى بينم مادرت را كه حامله به توشد مـگـر بـر حـالى كـه حـاضـر شـده نـزد اوملكى كريم ونمى دانم پدرت را وقتى كه اراده نـزديـكـى داشـتـه بـا مـادرت مـگـر آنـكـه غـسـل كـرده ونـزد مـادرت آمـده بـا حـال پـاكـيـزگـى ، وگـمـان نـمـى كـنـم مـگـر ايـن را كـه پـدرت خـوانده بود سفر چهارم انـجـيـل با تورات را در آن بيدارى شب خود كه عافبت اووتوبه خير شده ، برگرد از هر جا كه آمدى پس روان شوتا فرود آيى در مدينه محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم كه آن را طيبه مى گويند، و نام آن در زمان جاهليت يثرب بوده . پس متوجه شوبه سوى موضعى از آن كـه آن را ( بـقـيـع ) گـويـنـد، پـس بـپـرس كـه دار مـروان كـجـا اسـت آنـجـا مـنـزل كـن وسـه روز در آنـجـا درنـگ كن تا از تعجيل نفهمند كه براى چه كار آمده اى ، پس بـپـرس از آن پيرمرد سياه كه مى باشد بر در آن سراى ، بوريا مى بافد ونام بوريا در شـهـرهـاى ايـشان ( خصف ) است ، پس مهربانى كن با آن پيرمرد وبگوبه اوكه فـرسـتـاده اسـت مـرا بـه سـوى تـوخـانـه خـواه تـوكـه مـنـزل مـى كـرد در كـنـج خـانـه در آن اطـاقـى كـه چـهـارچـوب دارد، يـعـنـى در نـدارد وسـؤ ال كـن از اواحـوال فـلان بـن فـلان فـلانـى ، يـعـنـى مـوسى بن جعفر علوى عليه السلام وبـپـرس از اوكه كجا است مجلس اووبپرس كه كدام ساعت گذر مى كند در آن مجلس پس هر آيـنه خواهد نمود آن پيرمرد تورا آن كس كه گفتم يا نشانى اورا بيان مى كند براى تو، پـس مى شناسى اورا به آن نشانى و من بيان مى كنم وصف اورا براى تو، گفتم : هرگاه مـلاقـات كـردم اورا چه كار كنم ؟ گفت : بپرس از اوآنچه شده است واز آنچه خواهد شد واز معالم دين هر كه گذشته وهركه باقى مانده .
چـون كـلام راهـب بـه ايـنـجـا رسـيـد حـضرت ابوابراهيم موسى بن جفعر عليه السلام به اوفرمود: به تحقيق نصيحت كرده تورا يار توكه ملاقات كردى اورا، راهب گفت : چيست نام اوفـدايـت گـردم ؟ فـرمـود: مـتم بن فيروز واواز ابناء عجم است واز كسانى است كه ايمان آورده به خداوند يكتا كه شريك ندارد وپرستيده اورا به اخلاص و يقين وگريخته از قوم خود چون ترسيده از ايشان كه دين اورا ضايع كنند پس ‍ بخشيد اورا پروردگار اوحكمت ، وهـدايـت فـرمـود اورا بـه راه راسـت وگردانيد اورا از متقيان وشناسايى انداخت ميان اووميان بـنـدگان مخلصين خود ونيست هيچ سالى مگر آنكه اوزيارت مى كند مكه را وحج مى گزارد ودر سـر هـر مـاهـى يـك عـمـره بـه جـا مـى آورد ومـى آيـد از جـاى خـودش از هـند تا مكه به فـضـل واعـانت خدا، و همچنين جزا مى دهد خداوند شكر گزارندگن را، پس راهب پرسيد از آن حـضـرت از مـسـايـل بـسـيـار، حـضـرت هـريـك را جـواب مـى داد. وحضرت پرسيد از راهب از چيزهايى كه نبود نزد راهب از آنها جوابى پس حضرت اورا خبر داد به جواب آنها، بعد از آن راهـب گـفـت : خـبـر بده مرا از هشت حرفى كه نازل شده از آسمان ، پس ظاهر شد در زمين چـهـار از آنـهـا وبـاقـى مـانـد در هـوا چـهـار از آنـهـا يـعـنـى مـضـمـون آنـهـا هـنـوز بـه فـعـل نـيـامـده در زمـيـن مـانـنـد چـيـزى كـه در هـوا مـعـلق بـاشـد، بـر كـى نـازل شـود آن چهارى كه در هوا است وكى تفسير خواهد كرد آنها را؟ فرمود: قائم ما عليه السـلام خـداونـد نـازل خـواهـد فـرمـود آن را بـر اوواوتـفـسـيـر خـواهـد كـرد آن را ونـازل خواهد فرمود چيزى را كه نازل نفرموده بر صديقان ورسولان وهدايت شوندگان . پـس راهـب گـفت كه خبر بده مرا از دوحرف از آن چهار حرفى كه در زمين است كه آن چيست ؟ فرمود: خبر مى دهم تورا به همه آن چهار حرف :
( اَمّا اُوليهُنَّ فَلااِلهَ اِلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ باقِيا؛ وَالثّانِيَةَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم مُخْلِصا ) .
امـا اول آنـهـا پـس تـوحـيـد اسـت بـر حـالى كـه بـاقـى بـاشـد بـر جـمـيـع احـوال ؛ ودوم رسالت حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه وآله وسلم است بر حالى كه خالص شده باشد از آلايش ؛ وسوم آنكه ما اهل بيت پيغمبريم ؛ وچهارم آنكه شيعيان ما از ما مـى باشند وما از رسول خداييم ورسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم از خدا به سببى ، يـعـنـى ايـن اتـصـال وتعلق شيعه ما به ما وما به پيغمبر وپيغمبر به خدا به واسطه حـبل وريسمانى است كه مراد از آن ، دين است با ولايت ومحبت ، پس ‍ راهب گفت : ( اَشْهَدْ اَنْ لااِلهَ اِلاّ اللّه وَحـْدَهُ لاشـَريـكَ لَهُ وَ اَنَّ مـُحـَمَّدا رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه وآله وسلم ) ؛ يـعـنـى شـهـادت مى دهم كه مستحق عبادتى نيست مگر خداى يكتا كه شريك نيست اورا واينكه محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم رسول خدااست واينكه آنچه آورده است از نزد خداى تعالى ، حـق اسـت وايـنـكـه شـما برگزيده خدا هستيد از مخلوقين واينكه شيعيان شما پاكيزگانند وخـوار شـمـرده شـدگـانـنـد واز بـراى ايـشان است عاقبتى كه خدا قرار داده . ومى فرمود: وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ؛ يعنى سرانجام نيكوكه ظفر ونصرت است در دنيا وبهشت پر نعمت در عـقـبـى وحـمـد وسـتايش خداى را كه پروردگار عالمين است ، پس طلبيد حضرت ، جبّه خزى وپـيراهن قوهستانى طيلسانى وكفش وكلاهى وآنها را داد، به اوونماز ظهر گذاشت وفرمود به آن مرد كه خود را ختنه كن اوگفت من ختنه شدم در هفتم .(32)
مؤ لف گويد: كه فاضل نبيل جناب ملاخليل در ( شرح كافى ) در شرح كلام راهب كه گفت اسماء اللّه محتومى كـه سـائلش رد نـمى شود هفت است ، فرموده : مراد به هفت ، اسم هفت امام است كه على وحسن وحـسـيـن وعـلى ومـحـمـّد و جعفر وموسى عليهم السلام است ، پس در اين زمان دوازده اسم است وگـذشـت در كـتـاب التـوحيد در حديث چهارم باب بيست وسوم كه ( نَحْنُ واللّهِ الاَسْماءُ الْحُسْنَى الَّتى لايَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ عَمَلا اِلاّ بِمَعْرِفَتِنا ) .(33)
فـقير گويد: خوب بود ايشان مراد به هفت اسم تمام معصومين عليهم السلام را مى گفتند: زيـرا كـه اسـامى مباركه ايشان هفت است واز آن تجاوز نمى كند واين است آن نامهاى مبارك : مـحـمـّد، عـلى ، فـاطـمـه ، حـسـن ، حـسـيـن ، جـعـفـر، مـوسـى عـليـهـم السـلام . وبـه هـمـيـن تـاءويـل شده ( سبع المثانى ) در قول خداى تعالى ( وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانِىَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظيمَ ) .(34)
واما معنى اين آيه شريفه ( اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) .(35)
وبـطـن وظـاهـر آن آنـسـت كـه ايـن آيـه مـبـاركـه در سـوره النـجـم اسـت وقـبـل از آن ايـن آيـات است : ( اَفَرَاَيْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّى وَ مِنوةَ الثّالِثَةَ الاُخْرى ، اَلَكُمُ الذِّكـْرُ وَ لَهُ الاُنـْثـى ، تـِلْكَ اِذا قـِسـْمَةٌ ضَيزى ، اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ الا ية ) .(36)
وحاصلش آنكه مشركين سه بتى داشتند براى هر كدام اسمى گذاشته بودند يكى را ( لات عـ( وديگرى را ( عزى ) وسومى را ( منات ) و اطلاق اين نامها بر آنها بـه اعـتـبـار آنـكـه لات مـسـتـحـق آن اسـت كـه نزد اومقيم شدند براى عبادت وعزى آنكه اورا معززومكرم دارند ومنات سزاوار آنكه نزد اوخون قربانى بريزند، حق تعالى مى فرمايد: نـيـسـت ايـن بتها كه شما ايشان را خداى خود قرار داده ايد مگر اسمهايى چند بى مسمى كه نـام نـهـاده ايـد آنـهـا را شـما وپدران شما، نفرستاده است خداى تعالى به صدق آنها هيچ برهانى .
وتـتـمـه ايـن آيـه ايـن اسـت ( اِنْ يِتَّبِعُونَ اِلاّ الظَّنَّ وَ ما تَهَوَى الاَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبَّهُمُ الْهُدى ) ؛(37)
يـعـنـى پـيـروى نـمـى كـنـند مشركين مگر گمان را ومگر آنچه را كه خواهش مى كند نفسهاى ايـشـان وبـه تـحـقيق كه آمده است ايشان را از جانب پروردگارشان آنچه سبب هدايت ايشان اسـت . ظـاهـر آيه معلوم شد در بتهاى ظاهره ا ست وامام باطن آيه پس ‍ در خلفاى جور وسه بت بزرگ است كه براى آنها اسمهاى بى مسمى ونامهاى بى وجه گذاشتند، مثلا اميرالمؤ مـنـيـن كـه لقـب آسـمـانـى حـضـرت شـاه ولايـت بـود بـه جـايـى ديـگـر تحويل دادند وهكذا.


پاورقي
9- ( مطالب السئول ) ابن طلحه ص 83.
10- ( بحارالانوار ) 48/101 ـ 102.
11- ( مقاتل الطالبيين ) ابوالفرج اصفهانى ص 413.
12- ( بحارالانوار ) 48/103 ـ 104.
13- ( بحارالانوار ) 48/119.
14- ( تاريخ بغداد ) 13/27.
15- ( عيون اخبار الرضا عليه السلام ) 1/89.
16- ( مصباح الزائر ) ابن طاوس ، ص 382.
17- ( عيون اخبار الرضا عليه السلام ) شيخ صدوق 1/106 ـ 108.
18- ( عيون اخبار الرضا عليه السلام ) 1/93 ـ 95.
19- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/322، ( جلاءالعيون ) ص 913.
20- ( بـحـارالانـوار ) 48/102 ـ 103.
21- تـقـضـقـضت وتضعضعت (نسخه بدل ).
22- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/344.
23- ( بحارالانوار ) 48/174.
24- ( بحارالانوار ) 71/ 313 ـ 314.
25- ( بشر ) به كسر باء صحيح است و( بشر ) غلط مشهور است .
26- ( سوره نوح ) (7)، آيه 19.
27- ( الكافى ) 2/658.
28- ( بحارالانوار ) 72/138.
29- ( بحارالانوار ) 72/137.
30- ( عيون اخبار الرضا عليه السلام ) 1/88 ـ 93.
31- سوره نجم (53)، آيه 23.
32- ( الكافى ) 1/481 ـ 484.
33- ( الكافى ) 1/144.
34- سـوره حـجـر (15)، آيـه 87.
35- سـوره نـجم (53)، آيه 23.
36- سوره نجم (53)، آيه 19 ـ 20.
37- سوره نجم (53) آيه 23.


نوشته شده در   يکشنبه 14 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ