شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 8 آذر 1389     |     کد : 6235

هستي ام البنين (س)

هستي ام البنين (س)

شعری از داود يداللهي : هستي ام البنين (س)


من شير سرخ بيشه فتح المبينم

عشق حسين و هستي ام البنينم


من ناز شصت غزوه هاي خون و عشقم

عباسم و پور اميرالمؤمنينم


من ترجمان لا فتي الا عليم

انا فتحنايم لك فتحاً مبينم


من برق شمشير شه خيبر گشايم

دارم دو دوست حيدري در آستينم


من ساقي عشق مدينه تا فراتم

آزاد مرد مكتب حق اليقينم


من فارغ التحصيل فرهنگ وفايم

خدمت گذار با صفاي كربلايم


من باغبان اله هاي داغدارم

من خيمه هاي نينوا را پاسدارم


من قافله سالار اردوي حسينم

در علقمه لا سيف الا ذوالفقارم


من خاتم انگشتر نهر فراتم

با تشنگي من الفتي ديرينه دارم


من حيدر خيبر گشاي كربلايم

من شير مرد تكسوار كار زارم


من دستهايم را به زهرا هديه دادم

اما از اين هديه ز زينب شرم سارم


زان بوسه هايي كه به دستم مرتضي زد

روي لبم مهر فرات و كربلا زد


من كاتب بي دست دربار حسينم

من عشق باز عشق بازار حسينم


عباسم و غرق غم عشق حسيني

من با همه هستي خريدار حسينم


رزمنده بي سنگر لشگر گشايم

هم خط شكن هم خط نگه دار حسينم


دست مرا در دست او بگذاشت حيدر

من از همان طفلي گرفتار حسينم


زد بوسه بر دستم امير فتح خيبر

يعني كه من پرچم نگه دار حسينم


از كودكي من با حسيم عهد كردم

مانند يك پروانه اي دورش بگردم


من نسخه درمان درد سينه هايم

من تربت شش گوشه را دار الشفايم


من زينبم را چون حسينم دوست دارم

من بهر او مي ميرمو او از برايم


من اشكها را قطره قطره مي شمردم

من رشته گوهر شمار ديده هايم


من كاتب غمهاي طفلان اسيرم

من با همه غمهاي زينب آشنايم


من همستفر بودم به هر جا با اسيران

من حافظ زينب ز روي نيزه هايم


من واسطه بين فرات و كربلايم

بر درد زوار حسيني من دوايم


من روزه تشنه بحر فراتم

عباسم و حلال كل مشكلاتم


هر مشكلي را مي كنم مشكل گشائي

من عرشه دار كشتي بحر نجاتم


از خود گذشتن را به عالم ياد دادم

چون پاكباز تشنه آب فراتم


مشق عطش را در مدينه مي نوشتم

من دانش آموز كلاس زارياتم


با خون دل بر ساحل دريا نوشتم

من ساقي بي ساغر آب حياتم


من دردهاي بي دوا بسيار دارم

در مانگهي در علقمه سيار دارم





شعری از سيد صادق حسينى يزدى : مرام اباالفضل (ع)


خيل ملك ملتجى به نام اباالفضل

جن و بشر سر بسر غلام اباالفضل


هر كه بود در دلش فروغ هدايت

مى شود آگاه از مقام اباالفضل


اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام اباالفضل


گر علمش سرنگون شده است بلند است

رايت مردى به احترام اباالفضل


چشم فلك خيره شد چو ديد به ميدان

چهره همچون مه تمام اباالفضل


اهل جفا مرگ خود به چشم بديدند

شد چو به ميدان بپا قيام اباالفضل


ساقى همت به دشت كرببلا ريخت

باده ايثار جان به جام اباالفضل


تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط حرام اباالفضل


تا ببرد آب سوى خيمه طفلان

بود همه سعى و اهتمام اباالفضل


آه از آن دم كه اوفتاد به ميدان

از سر زين سرو خوش خرام اباالفضل


در نفس واپسين به سوى حرم بود

ناله ادرك اخاپيام اباالفضل


صحبت حال سكينه بود و غم آب

با شه دين آخرين كلام اباالفضل





شعری از ژوليده نیشابوری : سپهسالار عشق



امشب است آن شب كه شادى بر در دربار عشق

حلقه مى كوبد كه عقل آمد پى ديدار عشق


ساقيا لبريز كن امشب ز مى پيمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق


سينه زنها سينه چاكان سينه سرخان را بگو

دست افشانى كنيد آمد سپهسالار عشق


تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم ميرو پرچمدار عشق


نقطه پرگار هستى گر حسين بن على است

آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق


تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

آمد ان جانبازى قطعه قطعه پيكار عشق


آنكه با تيغ كجش شد قامت اسلام راست

آمد از ره تا ببوسد سنگر ايثار عشق


تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شيرين را نثار مقدم دلدار عشق


بر سر پيمان نشست و با عدو پيمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق


دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طيار عشق


چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سيراب از سر چشمه سر شار عشق


ميشود مستور زير ابر تا روز معاد

ماه بيند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق


از على بايد چنين فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق


شير حق را شرزه شيرى داد حق ، كز هيبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق


اى بنازم بر چنين ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق


آفرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق


رحمت حق باد بر شير تو اى ام البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق


تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق





شعری از علی اکبر لطیفیان : بزرگ خاندان آبها


ای بزرگ خاندان آبها

آشنای مهربان آبها


در مقام شامخ سقائی ات

بند می آید زبان آبها


از حیاط مأذن چشمان تو

تا خدا آمد اذان آبها


با تماشای لب دریائی ات

آب افتاده دهان آبها


مثل دریائی ولیکن می دهی

مشک خشکی را نشان آبها


بر ضریح دست تو پیچیده اند

التماس گیسوان آبها


می رسید از دور بر اهل حرم

جمله سقا بمانِ آبها


زیر بار تیر های مشک تو

خورد گردید استخوان آبها


مشک و ختم و فاتحه هر گز نبود

این تصور در گمان آبها


بعد لبهای تبسم ریز تو

گریه افتاده به جان آبها


از وداع تو حکایت می کند

دستهای پر تکان آبها


گریه امروز مال چشم تو

گریه فردا ازآن آبها


راستی بی تو چه رنگی می شود

شعر های شاعران آبها





شعری از جواد حيدري : تصوير ولادت و مدح حضرت عباس



الا اى مادر باب الحوائج

تويى تاج سر باب الحوائج



تويى سرچشمه جود و سخاوت


كه هستى مصدر باب الحوائج



تو هستى ريشه اين نخل پر بار


بقاى كوثر باب الحوائج



بيا امشب كه چشمت گشته‏روشن


ببر ما را بر باب الحوائج



بخوان ما را در اين ميلاد عباس


غلام و نوكر باب الحوائج



بگو از اين عزيز آل حيدر


بگو در مقدمش از حال حيدر



على بار دگر زيور گرفته


عطا از حضرت داور گرفته



به مقصودش رسيده شكر گويد


دو چشمش بويى از كوثر گرفته



ببوسد دستهاى نازنينش


چو اين نوزاد را در بر گرفته



اگرچه نيست زهرا هست زينب


برادر را بغل خواهر گرفته



حسين و مجتبى مدهوش اويند


كه دل از هر دل و دلبر گرفته



كريمى حسن دردستهايش


كه او را ذوالكرم كرده خدايش



كسى همپايه آن باوفا نيست


كسى مانند او اهل دعا نيست



به پيشانى نشان سجده دارد


دلى چون او گرفتار خدا نيست



به كامش ريخته علم لدنى


اگر چه اوج علمش بر ملا نيست



بدون نام او سوگند بر عشق


كه نامى از حسين و كربلا نيست



ز بس از خود نشان داده كرامت


دلم باور ندارد او خدا نيست



خدايى خدا در دست عباس


تمام ماسوى سرمست عباس



مقامش در سما باب‏الحسين است


براى انبياء باب الحسين است



تمام اختيار عشق با اوست


كه از سوى خدا باب‏الحسين است



اگر از حضرت زهرا بپرسى


بگويد پور ما باب‏الحسين است



براى هركه اشك ديده دارد


شه مشكل گشا باب‏الحسين است



ز خاك علقمه گرديده معلوم


كه او در كربلا باب‏الحسين است



چو سقّا بود اما تشنه آب


«بنفسى انت» بر او گفته ارباب



حماسه آفرين كربلا اوست


امير دومين لافتى اوست



نشد شمشير در دستش بگيرد


عيان سازد همان شير خدا اوست



حريم علقمه در ياد دارد


عزيز حضرت خيرالنساء اوست



بگويد مشك پاره پاره با ما


عطش گويد به عالم با وفا اوست



چه لبهايى به دست او نشسته


تقرب آفرين اوليا اوست



به وصفش اين كلام آخر بيان‏ است


عموى حضرت صاحب ‏زمان است





شعری از محمود ژوليده : سلطان وفا


هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم



پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست


جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم



روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز


كويى بجز از خانه عباس نجويم



امروز اگر خار سر راه وفايم


فردا چو گلى پيش ره يار برويم



وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را


ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم



صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش


جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم



عمري است به درگاه اباالفضل گدايم


همواره ثنا خوان خداوند وفايم



من ساقى ام و باده من مدح نگار است


مديون اباالفضل بود هركه خمار است



لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد


ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است



هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است


مقصود من از بت رخ زيباى نگار است



امشب كه پرى خانه معشوق گشودند


رخسار مگو صورت او باغ بهار است



او جن و پرى نيست كه انسان كريم است


مشغول خداوند به هر ليل و نهار است



شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا


گه عابد سجاده و گه شير شكار است



دلدار من آن است كز او عيد بريزد


از قامت او يكسره توحيد بريزد



من تا به ابد دامن عباس بگيرم


خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم



او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار


اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم



استاد مسلم به على اكبر ليلاست


هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم



ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب


فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم



او دست على؛ دست على دست خداوند


هيهات من از دست خدا دست نگيرم



جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد


گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم



آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد


آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد



خمخانه توحيد همين جاست بيائيد


ميخانه اميد همين جاست بيائيد



كيل نظر و سنجش نور است جمالش


پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد



آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است


گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد



گر در طلب زندگى خُلد برينيد


آن خانه جاويد همين جاست بيائيد



آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت


مستانه مستيد همين جاست بيائيد



اين است به واللَّه خداوند مجسم


پايانه تمجيد همين جاست بيائيد



آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند


جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند



موساست عصايش نى دستان اباالفضل


عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل



الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل


خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل



ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد


در صبر بُود مات غمستان اباالفضل



ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان


خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل



يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد


باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل



ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت


در درس وفا طفل دبستان اباالفضل



آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته


حيران بت روى اباالفضل نشسته



دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل


سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل



خواهند چو بخشند قداست به كلامى


آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل



اوتاد اگر همت عباس بخواهند


بايست ببندند كمربند اباالفضل



قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش


خلّاق نياورد همانند اباالفضل



دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟


آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل



چون صاحب تيغ علوى باز بيايد


باشد علمش دست توانمند اباالفضل



زيباست كمى روضه عباس بخوانيم


سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم



در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟


ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟



از دست كريمى ز بلندى كرامت


بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟



بر روى زمين گرد علمدار رشيدى


مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟



در گرد طواف حرم خون خدايى


بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟



از بعد رجز خوانى خونين حماسه


بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟



دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند


اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟



تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد


اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد


نوشته شده در   دوشنبه 8 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ