جمعه 27 دي 1398 | Friday, 17 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 8 آذر 1389     |     کد : 6229

مهربان ابوالفضل

مهربان ابوالفضل

شعری از جوهری : مهربان ابوالفضل


دستى بدامانت زنم اى مهربان ابوالفضل

از مرحمت لطفى نما بر شيعيان ابوالفضل


ما عاشقان كربلائيم اى مه تابان

جوئيم همه راهش ز تو با صد فغان ابوالفضل


دست جدا شد از بدن در راه مقصد اي دوست

آسان كنى هر كار سخت از دست جان ابوالفضل


از چشمه فيضت بسى سيراب گشتند اى عجب

ما هم بدين حسرت دمادم ناتوان ابوالفضل


تا حق خدائى مى كند روشن چراغ دين است

پروانه سان جمعى ز سوزش هر زمان ابوالفضل


نام حسين و كربلا آتش زند بجانم

سوزد اگر ريزم ز غم اشكى بجان ابوالفضل






شعری از جوهری : مدح و ثنايت يا ابوالفضل



از نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل

ازل مدح تو را گفته خدايت يا ابوالفضل


اى كه خورشيد لقايت كرده عالم را منوّر

ذرّه كى بتوان كند وصف ثنايت يا ابوالفضل


مصطفى را جان نثارى مرتضى را يادگارى

جان من جان جهان بادا فدايت يا ابوالفضل






شعری از حیدری : يكتاست عباس (ع )


جمال حق ز سر تاپاست عباس

به يكتايى قسم ، يكتاست عباس (ع )


شب عشاق را تا صبح محشر

چراغ روشن دلهاست عباس (ع )


خدا داند كه از روز حوادث

امام خويش را مى خواست عباس (ع )


اگر چه زاده ام البنين است

وليكن مادرش زهراست عباس (ع )


بنازم غيرت و عشق و وفا را

از آن دم علقمه تنهاست عباس (ع )


كه در دنيا بُوَدْ باب الحوائج

شفيع عاصيان فرداست عباس (ع )






شعری از حیاتی : هـنگام شـادي و سرور شيـعـيـانــسـت


مـيـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادي و سرور شيـعـيـانــسـت


از دامـن ام البنين ماهي عيان است

كز روي وي شرمنده مـاه آسـمـانست


يـا فـاطـمه ام البنين زين تازه مولود

روشـن دل و چـشم امير مومـنانـست


يـا فـاطـمـه ام الـبـنـين اين ماه تابان

سردار و سقاي اميـر انس و جانـست


عـبـاس تـو در يـاري فـرزنــد زهــرا

اسـتـاده جـان بـركـف غلام آستانـست


عـبـاس تـو در كـربلا بـر يـاري ديـن

در عرصه ميدان چنان شير ژيانـست


گويد «حياتي» در شب ميلاد مسعود

از بهر طبعم لؤلؤ‌ و مرجان روانـست






شعری از حیاتی : نــور دل ام الــبـنـيـنـي


يـا ابـوفـاضـل تـو جـانـبـاز ره قـرآن و ديـنــي

راحـت جــــان عــــــــلـي نــور دل ام الــبـنـيـنـي


سـاقـي لـب تـشـنـه گان و سرپرست كودكاني

پـيـشـتـاز لـشـگـر اسـلام چـون حـبـل الـمـتـيـني


تـو عـلـمـدار حـسـيـني شير حق را نور عيني

در شجـاعـت در رشـادت چـون امـيـرالمومنيني


مـصـطـفي را جان نثاري مرتضي را يادگاري

عــبـد صـ‍الـح پـيـرو فـرمـان رب الـعـالـمـيــنــي


ايـكـه از خـيـل بـني هاشم توئي والا و افضل

ارشـد و بـا صـولـت و قـامـت رسـا و مـه جبيني


مـرد هـمـت مـرد عـزت مـرد تقوي و فضيلت

عـاشـق حـق و حـقـيـقـت مـظـهـ‍ر صدق و يقيني


پــاسـدار خـيـمـه هـا فـرمـانـده كــل قــوائــي

تـو بـمـيـدان يـلـي دشـمـن شـكـار و بي قريني


گـاه سـقـا و گـهـي فـرمـانـده شـب زنده داري

گــاه چـون پـروانـه بـر گـرد حـريـم شـاه ديـنـي


تـو بـدربـار حـسـيـنـي كـارسـاز و رهـگشايي

تـو طـبـيـب درد بـيـدرمــــان و يــار دلـغـمـيـنـي


سـر بـه تسليم ستمگر كي نهي اي پور حيدر

تـو امـيـر لـشـگـر فـرزنـد خـتــم الـمـرسـلـيـنـي


ايـكـه دسـت از دامـن فـرزنـد زهرا برنداري

ويـكـه تـو ثـابـت قـدم در خـدمـت و عزم آهنيني


ايـكـه دسـتـانـت جـدا شـد در ره ديـن مـحـمد

حق دو بالت داده چون طيار و با وي هم قريني


از فـداكـاري تــو مـانـنـد هـفـتـاد و دو مــلـت

چـون دلـيـر و كاردان شيرافكن و شورآفـريني


تـشـنـه جـان دادي لـب دريــا ايــا مـيـر دلاور

ايـكـه در مـيـثـاق و پـيمان صاحب عزم متيني


بانگ ادرك يا اخايت شد بلند از سوي ميدان

رس بـدادم ايـكـه بـر من سرور و مولاي ديني


در كـنـار عـلـقـمـه آمـد حـسـين و ديد جسمت

گشته از زين واژگون و نقش بر روي زميني


گـفـت پـشـتـم شـد دو تـا از ماتمت جان برادر

ايـكـه سـاقـي بـهـر طـفـلان حـريـم يـا و سيني


يـا ابـوفـاضـل « حـيـاتـي» آمـده بـر درگـه تو

زانـكـه تـو باب المراد و بي پناهان را معيني


نوشته شده در   دوشنبه 8 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ