جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 8 آذر 1389     |     کد : 6223

رحمت واسعه خدا

رحمت واسعه خدا

شعری از مصطفی محدثی خراسانی : نگاه حسين (ع)


اگرچه گلستان تو پرپر است

جهان از نگاه تو زيباتر است


جهان از نگاه تو صبحي زلال

كه پاشيده از حنجر اصغر است


بهار است هرسو نظر ميكني

بهاري كه از زخم بارآور است


پس از تو نگارينه حسن را

شكوه د گر شوكت د يگر است


مرامت همه ظاهر و باطن است

كلا مت همه اول وآخر است


ولاي تو در اين شب سوت وكور

همان آتش زير خاكستر است


ولايي كه فردا چنان آفتاب

بر امواج دلها جهان گستر است





شعری از جواد حيدري : رحمت واسعه خدا


منكه هستم سائلى بر خوان انعام شما

از ازل شيرين شده كام من از نام شما



اينكه من ديوانه باشم آن هم از عشق خدا


بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما



گر شكسته بال مى‏خواهى بيا بنگر مرا


فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما



اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست


اى كه مى‏ريزد عطش از باده جام شما



تشنگى خواهم من امشب اى خداى ‏تشنگى


تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى



بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى


كافر محضم من امشب تا كه ايمانم دهى



بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذره‏اى


آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى



زنده جاويد گردد هر كه باشد كشته‏ات


دوست دارم تا بميرم از دمت جانم دهى



فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشيمانم حسين


آمدم تا طعم شيرينى ز گفتارم دهى



احتياج من ندارد انتها اى ذوالكرم


مى‏برم نام تو را تا كه شود اينجا حرم



اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بيت


عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بيت



بى تو نامى از خدا هم در ميان ما نبود


بى تو مى‏افتاد از رونق صداى اهل بيت



اى كه مردانه دل از پروردگارت برده‏اى


نيست عاشق بر تو مانند خداى اهل بيت



تا كه نامت مى‏شود جارى به لبها يا حسين


جمع ما گيرد دگر حال و هواى اهل بيت



گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت


عفو و رحمت ‏در ميان ‏هر دوعالم جا نداشت



شد مدينه كربلا تا كه به دنيا آمدى


مادرت شد مبتلا تا كه به دنيا آمدى



مصطفى شد بوسه چين از حنجر وحلقوم ‏تو


چشمها شد پر بكا وقتى به دنيا آمدى



گفت اين طفل ‏ازمن‏ است ‏و من ‏ازاويم‏ بين ‏جمع


رازها شد بر ملا وقتى به دنيا آمدى



بهترين معناى رحمان و رحيم امشب بود


مى دهد عيدى خدا وقتى به دنيا آمدى



عيد عفو و رحمت آمد عيد غفران آمده


ذكر تسبيح ملك زين پس «حسين جان»آمده



رمز صبر انبياء عشق تو بوده يا حسين


نام تو صاحبدلان را دل ربوده يا حسين



ميهمانى خدا گر خاص م ى‏شد بر رسل


حق پذيرايى به روضه مى ‏نموده يا حسين



اولين بارى كه باب توبه واشد در جهان


نام زيباى تو اين در راه گشوده يا حسين



هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا


نام تو بر قلب و جان او سروده يا حسين



جز سعادت نيست عاشق بر رُخ ماهت شدن


جز شهادت نيست راه خاك درگاهت شدن



حق آن لحظه كه بوسيده پيمبر حنجرت


حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت



حق بابايت على و گريه مردانه ‏اش


حق آن جمعى كه گرديده سراسر مضطرت



حق جبريل و سلامى كه ز بالا آورد


حق فطرس آن دخيل گاهوار اطهرت



حق آن شيرى كه از كام پيمبر خورده‏اى


حق اسمى كه تو را گشته نصيب از داورت



يك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى


زشتى ما را به زيبايى خود زيبا كنى





شعری از محمود ژوليده : شاهكار خلقت خدا


اين مثنوى از مثنويهاى بهشت است

اين بيتها ابيات عشق و سرنوشت است



اين شعر از اشعار نغز راز دلهاست


اين شاهكار عشق و چاره ساز دلهاست



اينك دل شاعر ز رازى بيقرار است


آغاز فصل عاشقى از اين قرار است



ياران خطابم با شما مى‏خوارگان است


اين رازها دور از همه دلمردگان است



اينك سخن از جام اسرار الستى است


بحث از عجايب خلقت بازار هستى است



صحبت سر عشق است و معشوق است و عاشق


آن عاشق صادق كه شد بر عشق لايق



آندم كه بحث عشق اول بار شد طرح


آموزگار عشق ميداد عشق را شرح



آندم كه معشوق عرضه در بازار غم شد


عشاق در نازلترين ارقام كم شد



آن باده گردان سراى جاودانى


مى‏گشت در عرش و نمى‏جست عاشقانى



بر هر كه مى‏زد سنجش جام محك را


پيدا نمى‏كرد عاشق معشوقِ تك را



كون و مكان را سربسر دلدار گرديد


بسيار در هستى پى يك يار گرديد



تا اينكه در اثناء دور كائناتش


اين عشق يكجا شعله ور مى‏شد چو آتش



از بين مخلوقات تنها يك بشر بود


وان سومين معصوم از اثنى عشر بود



كز آفرينش آفرين بگرفت از عشق


مى اولين و آخرين بگرفت از عشق



او زاده حيدر اميرالمومنين بود


نور دل زهرا و ختم‏المرسلين بود



فرزند اسماعيل بود آن عشق پيشه


از نسل ابراهيم بود آن مرد بيشه



او كز مى قالوابلى قلبش جلى بود


خون خدا يعنى حسين‏ابن على بود



چون عشق بر او عرضه شد اقبال مى‏كرد


او بى درنگ از عشق استقبال مى‏كرد



چون باز گفتند از برايش ماجرا را


برداشت مى بگذاشت هر چون و چرا را



در پاسخ هر پرسشى كز او روا بود


تنها جوابش جمله قالوابلى بود



گفتند عشق عاشق كش است او گفت عشق است


عاشق بوقت غم خوش است او گفت عشق است



گفتند اين جام‏بلا گفتا بنوشم


گفتند جان خواهد بها گفتا فروشم



گفتند اين تيغ است و جان گفتا شنيدم


عشق است دُرّى بس گران گفتا خريدم



گفتند بينى صد جفا گفتا چه بهتر


گردى ذبيحاً بالقفا گفتا چه خوشتر



گفتند تنها مى‏شوى گفتا غمى نيست


درياى غمها مى‏شوى گفتا غمى نيست



گفتند مى‏گردى غريب او گفت به به


بى طفل و سقا و حبيب او گفت به به



گفتند پر خون مى‏شوى گفتا رضايم


از كعبه بيرون مى‏شوى گفتا رضايم



گفتند بى رحم است عدو گفتا چه باك است


گفتند تيغ است و گلو گفتا چه باك است



گفتند گردى سرجدا گفتا چه خوب است


بر نى تو را خواهد خدا گفتا چه خوب است



گفتند دارى راه دور او گفت غم نيست


جايت شود كنج تنور او گفت غم نيست



گفتند آن وادى است طف گفتا چه مشكل


خشك است و بى آب و علف گفتا چه مشكل



گفتند باشد پر عطش گفتا بدانم


پاى سه ساله پر ز خش  گفتا بدانم



گفتند چوب است و لبت گفتا چه زيبا


گردد اسيرت زينبت گفتا چه زيبا



گفتند بگذر از پسر گفتا گذشتم


وز پاره قلب و جگر گفتا گذشتم



گفتند شش ماهه بده گفتا كه دادم


هستيت الساعة بده گفتا كه دادم



گفتند مرگت طالبى فرمود آرى


با شدت  تشنه لبى فرمود  آرى



گفتش مبين جان و جهان گفتا اطاعت


بايد هم اين سوزى هم آن گفتا اطاعت



گفتند پس آزاده‏اى؟ گفتاكه هستم


بر عشق حق دلداده‏اى؟ گفتاكه هستم



گفتند تو پيغمبرى فرمود هرگز


گفتند آيا حيدرى فرمود هرگز



گفتند پس نامت بگو گفتا حسينم


گفتند اصحاب تو كو گفتا دو عينم



گفتند بر چه كشته‏اى گفتا كه بر اشك


گفتند گريان از چه‏اى گفتا به يك مشك



گفتش علمدار تو كيست او گفت عباس


سقا و سالار تو كيست او گفت عباس



گفتند غمخوار تو كيست او گفت زينب


بعد از تو سالار تو كيست او گفت زينب



گفتند فرزند كه‏اى گفتا پيمبر


گفتند از نسل كه گفت زهرا و حيدر



گفتند خوش رخشيده‏اى گفتا منم نور


غم را چه خوش بگزيده‏اى فرمود منظور



گفتند دشوار است غم گفتا جميل است


دشمن فراوان يار كم گفتا جميل است



گفتند گو تا غم رود گفتا چه حاجت


تا هر كست فرمان برد گفتا چه حاجت



گفتند برگرد از رهت فرمود هيهات


هر كوى گردد درگهت فرمود هيهات



گفتند حاجاتت بگو گفتا هو الحق


ذكر مناجاتت بگو گفتا هو الحق



آخر ملائك باز ماندند از سوالات


او عشق را هم خسته كرد از اين مناجات



در پاسخ هر پرسش  و فرمان و هر پيك


گفتا به هل من ناصرِاَللَّه لبيك



لبيك لبيك اى سروش باده نوشان


لبيك اى باده فروش مى‏فروشان



خوش باده گردانى كن اى ساقى رحمت


آنجا عطش غم نيست اينجا هست محنت



وقت است تا اسرار خلقت فاش گردد


با خون سرخم عاشقى كنكاش گردد



من آن مسلمانم كه تسليم ولايم


سلطان عشقم من خداى كربلايم



آن جرعه نوشم كز غمت اعجاز دارم


خواهم‏كه عشقم را به تو ابراز دارم



داغ مسلمانى به زير پوست دارم


اسلام را با داغهايش دوست دارم



من شاهكار خلقت سالار عشقم


هم داستان با عشق بانوى دمشقم



اى اهل عالم من حسين سر جدايم


در انتظار ذكر لبيك شمايم



هر كس حسينى زندگى خواهد نمايد


با جان خدا را بندگى بايد نمايد



ميلاد من ميلاد عشق است و قيام است


هركس بود عاشق حسين او را امام است



آماده اقدام باشيد اى محبان


تاثبت سازم نامتان جزء شهيدان


نوشته شده در   دوشنبه 8 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ