جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 8 آذر 1389     |     کد : 6214

ساقي ميخانه

ساقي ميخانه

شعری از سیدرضا مؤید : قرار جان پیمبر


دیشب قرار جان پیمبر شد آشکار

امشب فروغ دیده حیدر شد آشکار


دیشب زبیت فاطمه محبوبه خدا

سر چشمه عنایت داور شد آشکار


امشب همی زدامن ام البنین پاک

در یای قهر حیدر صفدر شد آشکار


در سوم و چهارم شعبان دو گلعذار

از دامن عفاف دو مادر شد آشکار


در آسمان عدل و فضیلت در این دو شب

یک ماه و یک ستاره دیگر شد اشکار


دیشب حسین آمد و امشب برادرش

عباس پشتبان برادر شد آشکار


در یک محیط در دو صدف در دو شام قدر

بر تاج افتخار دو گهر شد آشکار


عباس در حریم علی دیده بر گشود

در برج مهر ماه منور شد آشکار


تا جان فدای سبط رسول خدا کند

در روزگار ثانی حیدر شد آشکار


تا صاحب سقایت دشت بلا شود

امشب سلیل ساقی کوثر شد اشکار


بر پیشوا و رهبر اردوی کربلا

ان پاسدار و مهتر لشگر شد آشکار


تبریک می دهند به هم زینب و حسین

چون یار این برادر و خواهر شد آشکار


گفتا مؤید از شکرستان طبع من

در این دو عید قند مکرر شد آشکار





شعری از صادق سرمد : توصیف خورشید


لغت کم است و سخن بیش برای توصیف خورشید

همو که دارد به غایت درون خود نور توحید


ز کنه ذاتش اگر چه نمی توان نکته فهمید

نمی شود در مقابل ز ظاهرش دید هپوشید


قدم در این عرصه بگذار بزن قلم روی قرطاس

بیا و بنگر مقام بلند وبالای عباس


امیر ایثار وافسر امید آل پیمبر

سرور ساقی کوثر یل دلارای حیدر


به وقت صلحش عصای دو دست شُبّیر و شَبَّر

به گاه تنهایی وغم یگانه یار برادر


خدیو درگاه عصمت غریو ایثار و غیرت

کسی که کویند گردد مدار او حول عصمت


در عزت و مکنت وجاه همیشه بوده زبانزد

نکرده در اوج رأفت فقیر و بیچاره را رد


اگر چه تشنه ولی آب به تشنگان می رساند

نگاه او دشمنان را به جای خود می نشاند


اگر رگ غیرت او خدا نکرده بگیرد

غبار بی حرمتی ها به خاک ذلت نشیند


کسی همآورد رزمش نشد در اوج شجاعت

نزد کسی تکیه چون او به تخت گاه سقیت


کسی که در روز محشر بر اوست چشم شفاعت

دو دست او می نماید برای خوبان کفایت


خدا! که تنها نمانم به روز اخذ نتایج

مباد رانی مرا از کنار باب الحوائج


برای یک لحظه حتی ادب نشد سد راهش

که بوده سر قفلی آن ز روز اول به نامش


ادب ببین با برادر که بوده عمری کنارش

نشد به جز وقت مردن کند برادر صدایش


الهی آنکه مرامم شود مرام اباالفضل

خوشم که باشم دو عالم فقط غلام اباالفضل


بصیرت نافذ او حکایت دیگری داشت

ابهتش بین مردم روایت سروری داشت


ظهور او بین لشکر درایت حیدری داشت

صبوری او خبر از متانت صفدری داشت


نمی توان شرح حالش به مختصر گفت و سنجید

رسد به خورشید ذره! کجا به تعریف وتمجید؟


قسم به ام البنین و مه بنی هاشم او

به صورت ماه عباس به سیرت سالم او


به علقمه پایتخت مقدس و دائم او

به حاجت زائرین و به حرمت خادم او


اگر کمی از نگاهش به ماسوی کم گذارد

خدا ابایی برای عذاب عالم ندارد


بخوان حدیث فتوت ز مَشک آب دریدش

ز تیرهای نشسته به پیکر ناز دیدش


ز دست از تن جدا وز فرق در خون طپیدش

ز غصه تیر و مشک و ز چهره نا امیدش


که هر چه او کرد آبی به تشنه کامان رساند

توان و نیروی تازه به زانوی او نیامد


چه کرد آن سرور دین کنار آن یاس چیده؟

چه ریخت بر پای آن گل به جز سرشک دو دیده؟


چو سرو در هم شکسته رمیده بود و خمیده

کنار طفلان رسید آن امام محنت کشیده


کنار سردار لشکر تلی ز تیر وسنان بود

گلاب قبرش ز خون دل امام زمان بود






شعری از صادق سرمد : ساقي ميخانه


اي ساقي ميخانه بزن از عشق پيمانه

بده بر عاشقت جام از شراب وصل جانانه


خم زلف تو محرابم ببين از عشق بي تابم

مگو با من زجا ماندن كه يك دم برنمي تابم


چو احلي من عسل گويم وصال يار مي جويم

ره ديدار دلبر را ببين مستانه مي پويم


مي ازجام تو مي نوشم به قامت رخت خون پوشم

گرفتم بركفم جان و به غير يار مفروشم


خوشا جان در رهت بازم كه باشد اوج پروازم

به وقت پرزدن جانا شده ذكر تو آوازم


شده فرقم دو تا اما تورامي خوانم اي مولا

ببين غرق بلا هستم ميان لشكراعدا


كشم پا برزمين يكسر شبيه دلبرت اكبر

الا اي بي كس و تنها بيا جان كندنم بنگر






شعری از صادق سرمد : شد تابان رخ خورشید


ماه من تابید و شد تابان رخ خورشید از او

نازم آن ماهی که خورشید فلک تابید از او


روز بسیار است و شب در گردش خورشید و ماه

کز افق گوید نشان ماه یا خورشید از او


نازم آن روزی که در تاریخ ایام بزرگ

در تجلی ماه از او خورشید از او ناهید از او


تا بدانی روز ما روشنتر آنروز از چه روست

روی او بایست دید و وصف او پرسید از او


دیدن و پرسیدنش با چشم ایمان لازم است

ورنه طرفی برنبندد دیدة تردید از او


دیدة حق بین بیاید، تا ببیند روی حق

ورنه حق گوید که باید روی حق پوشید از او


دیدة حق بین گشا و طلعت حق ، تا ببین

تا تو هم نادیده بگشائی لب تمجید از او


آنکه زاد و مرد آئین ستم از زادنش

آنکه جان داد و جهان شد زندة جاوید از او


آنکه باطل از کسی نشنید و خود جز حق نگفت

بیخیال از آنکه باطل حرف حق نشنید از او


آنکه با خون بوستان معدلت را آب داد

وانکه بنیان ستم بی شاخ و بن گردید از او


آنکه پرچمداری اسلام را باخون خرید

تا بپا گشت وعلم شد پرچم توحید از او


آنکه از میلاد او تاریخ حق مبدأ گرفت

و آنچه شد تاریخ حق، تاریخ حق گردید از او


عاقبت دیدی که ظالم پیش پایش سرنهاد

گرچه قد افراشت در آغاز و سرپیچید از او


عاقبت دیدی که ظالم بر سر دولت نماند

دولتش شد سرنگون و آنچه شد تولید از او


دولت باطل نپاید ، ور بیاید دیر و زود

دست حق خواهد بساط چیده¬اش برچید از او


دولت حق دولت خاص حسین بن علی است

دولتی کز مکرمت دولت بسی زایید از او


دولت امروز ما ، از دولت آل علی است

دولت آل علی نازم که حق پایید از او


تو همی بینی که بروی چشم ایرانی گریست

خود نمی بینی که تاریخ عجم خندید از او






شعری از آصف الدوله : ای سرو سرفراز


ای سرو سرفراز ریاض رضای تو

وی بر قضا رضا و رضا بر قضای حق


مردانه در طریق حقایق زدی قدم

افراشتی بکوی حقیقت لوای حق


ای منشاء مظاهر انوار ذواجلال

حق ثنای نعت تو باشد ثنای حق


حق بود مستحق بظهور حقایقت

زانشد رخ تو آینة حق نمای حق


خلق ارشوند جمله حسین اللهی سزاست

چون از قیام توست پرستش برای حق


از خلقت وجود نبی و علی و آل

ذات تو بود مقصد وهم مدعای حق


گفتا نبی حسین زمن است و من از حسین

هم این بود بوصف تو از حق ندای حق


مقصود اصفیائی و محمود اتقیا

محبوب انبیائی و هم اولیای حق


طفل رهند موسی وعیسی و هم خلیل

آنجا که رتبة تو بود در ولای حق


سریست در مقام جلالت که ذوالجلال

کامل نموده در تو جلال و جلای حق


بنیان حق اگر چه بپا بود استوار

لیک از تو شد متین و مشید بنای حق


ز اشراق وجه تست مشعشع فروغ شمس

ای در سپهر دین قمر اعتلای حق


در کربلای عشق، فرو کوفتی علم

عزم قتال خویش نمودی برای حق


از هستی و علاقه و اهل و عیال و مال

بستی نظر از آنکه نه بینی ورای حق


ای آیت هدایت حق الیقین عشق

دادی تودار عشق چو بودت هوای حق


حق در عوض بداد هر آنچش که بود داشت

کردی تو زین معامله حق ادای حق


شد تربت شریف تو مسجود حق پرست

اندرگه صلوه بصبح و مسای حق


حق خواستند محو شوند در فنای تو

یا اللعجب فنای تو آمد بقای حق


دین نبی قوام گرفت از قیام تو

بر یاری تو بود همی اتکای حق


ملحق بحق چنان شدی الحق که حق پرست

حق دارد ارترا بپرستد بجای تو


در عالم الست برب العزیر رب

زانو زدی بگفتن قالوا بلای حق


اندر قبول امر چنان دم زدی که شد

در معرض رضای تو فانی قضای حق


راضی شدی که زینب مضطر شود اسیر

آن زینبی که بود چو خیر النسای حق


از سوز داغ قاسم و عباس و اکبرت

آتش زدی بخرمن ارض و سمای حق


شش ماهه طفل نورس و شیرین و شیرخوار

کت پروریده بود زشهد صفای حق


راضی شدی زناوک پیکان حرمله

حلقش دریده گردد و گردد فدای حق


آه از دمیکه تشنه فتادی بروی خاک

کز غم فتاد زلزله در ماسوای حق


جبریل آورید پیامت که کردگار

فرماید ای ذبیح عظیم منای حق


لوحی که در نخست بوی خط و مهر تست

تا سردهی براه من ای ذوالوفای حق


اینک بگیر لوح و هر آنچه¬ات که خواستی

دادیم زآنکه راست بدادی صلای حق


بی آنکه ذرة شود از رتبه تو کم

فیض شهادت است ترا از اعطای حق


برخیز زین مکان وسرخویش داده گیر

زیرا تو صابری بغم و ابتلای حق


مگذار تا که خون رود از چشم مصطفی

کمتر خروشد از محنت مرتضای حق


مگذار تا که فاطمه گیسو کند پریش

درماتم تو جامه درد مجتبای حق


گفتا سپس جواب بجبریل کی جمیل

عرضم رسان بناحیة کبریای حق


بر گو حسین ، عهد شکن نیست، بایدش

مردانه سر دهد بهوای رضای حق


نقص و نقیض ندارد بعهد من

همچون که نیست نقص و زوال از برای حق


باید سرم بنوک سنان جلوه گر شود

قرآن کند تلاوت و ذکر ثنای حق


سر بایدم گهی به تنور و گهی بدیر

ظاهر کند حقیقت نورالهدی حق


هان ای شهید راه خداوند ذوالمنن

هستی طبیب درد بدار الشفای حق


از پیشگاه لطف تو داریم در جزا

چشم شفاعت از تو بروز جزای حق


آصف زجان لقای ترا دردم ممات

خواهد ز فضل و رحمت بی منتهای حق


نوشته شده در   دوشنبه 8 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ