سه شنبه 1 بهمن 1398 | Tuesday, 21 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 16 خرداد 1393     |     کد : 5981

حديث ، اجتهاد و فقه

اصل يكصد وسي وششم / شيعه اماميه ، در عقايد واحكام ، به احاديثي كه به وسيله افراد ثقه ومورد اعتماد از رسول گرامي نقل شود عمل مي كند، خواه اين روايات در كتب حديث شيعه باشد، ويا در كتب حديث اهل سنت. از اين روي در كتب فقهي شيعه گاه به رواياتي نيز كه از طريق راويان اهل سنت نقل شده استناد شده است (در تقسيم بندي حديث به اقسام چهارگانه در علم درايه شيعه به اين گونه احاديث «موثق» مي گويند) وبنابراين آنچه كه برخي از غرضورزان به شيعه نسبت مي دهند كاملاً بي اساس است.

بخش دهم : حديث ، اجتهاد و فقه
اصل يكصد وسي  وششم
شيعه اماميه ، در عقايد واحكام ، به احاديثي  كه به وسيله افراد ثقه ومورد اعتماد از رسول گرامي  نقل شود عمل مي كند، خواه اين روايات در كتب حديث شيعه باشد، ويا در كتب حديث اهل سنت. از اين روي  در كتب فقهي  شيعه گاه به رواياتي  نيز كه از طريق راويان اهل سنت نقل شده استناد شده است (در تقسيم بندي  حديث به اقسام چهارگانه در علم درايه شيعه به اين گونه احاديث «موثق» مي گويند) وبنابراين آنچه كه برخي  از غرضورزان به شيعه نسبت مي دهند كاملاً بي اساس است.
پايه فقه شيعه را كتاب، سنت، عقل واجماع تشكيل مي دهد، وسنت عبارت است از قول وفعل يا تقرير معصومين كه در رأس آنان پيامبر گرامي  اسلام(صلي  الله عليه وآله) قرار دارد. بنابراين، هرگاه حديثي  از طريق يك راوي  موثق از پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) نقل شود ومشتمل بر قول وفعل يا تقرير آن حضرت باشد، از نظر شيعه معتبر است. مندرجات كتب فقه شيعه گواه روشن اين مدعا بوده وبه اعتباري ، بايد گفت كه در اين قسمت ميان كتب حديثي  شيعه واهل سنت فرقي  نيست; كلامي  اگر هست در تشخيص ثقه ودرجه اعتبار راوي  است.
اصل يكصد وسي  وهفتم
احاديث ورواياتي  كه با سند صحيح از پيشوايان معصوم شيعه نقل مي شود حجت شرعي  است; بايد به مضمون آنها عمل كرد وبر وفق آنها فتوا داد. ائمه اهل بيت(عليهم السلام) مجتهد ومفتي  ـ به معني  رايج واصطلاحي  لفظ ـ نبوده وآنچه كه نقل مي كنند حقايقي  است كه از طرق مختلف زير به آنها دست يافته اند:
الف ـ نقل از رسول خدا
پيشوايان معصوم(عليهم السلام) احاديث را (بدون واسطه، يا از طريق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ كرده وبراي  ديگران نقل مي كنند. اين نوع روايات، كه هر آدمي  آن را از امام پيشين... تا برسد به رسول خدا نقل كرده است در احاديث شيعه اماميه فراوان است، واگر اينگونه احاديث اهل بيت(عليهم السلام)كه سنداً متصل ومنتهي  به رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) مي باشد يكجا جمع شود مسند بزرگي  را تشكيل مي دهد كه خود مي تواند گنجينه عظيمي  براي  محدثان وفقيهان مسلمان باشد. زيرا رواياتي  كه با چنين سند استوار، در جهان حديث نظير ندارد. به يك نمونه از اين نوع احاديث، كه گفته مي شود نسخهاي  از آن، به عنوان حديث سلسلة الذهب، از باب تبرك وتيمن، در خزانه سلسله ادب دوست وفرهنگپرور «سامانيان» نگهداري  مي شده است، اشاره مي كنيم:
شيخ بزرگوار صدوق در كتاب توحيد به واسطه دو نفر از ابوالصلت هروي  نقل مي كند كه مي گويد: من با علي  بن موسي  الرضا(عليهما السلام) همراه بودم كه از نيشابور عبور مي كرد. در اين هنگام جمعي  از محدثان نيشابور مانند محمد بن رافع، احمد بن حرب، يحيي  بن يحيي ، اسحاق بن راهويه وجمعي  از دوستداران علم، زمام مركب ايشان ر گرفته وگفتند: تو را به حق پدران پاك ومطهرت سوگند مي دهيم كه براي  ما حديثي  نقل كني  كه از پدرت شنيدهاي . حضرت در اين حال سر خود را از كجاوه بيرون آورد وچنين گفت:
ــ[285]ــ
«حدثني  أبي  العبد الصالح موسي  بن جعفر(عليهما السلام) قال حدثني أبي الصادق جعفر بن محمد(عليهما السلام) قال حدثني أبي أبو جعفر محمد بن علي باقر علم الأنبياء(عليهما السلام) قال حدثني أبي علي بن الحسين سيد العابدين(عليهما السلام) قال حدثني  أبي سيّد شباب أهل الجنّة الحسين(عليهما السلام)قال حدثني أبي علي بن أبي طالب(عليهما السلام) سمعت النبي(صلي  الله عليه وآله) يقول سمعت جبرئيل يقول سمعت الله جلّ جلاله يقول: لا إله الاّ الله حِصني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني أَمِنَ مِنْ عَذابي».
سپس زماني  كه به راه افتاد، فرياد برآورد كه: بشروطها وأنا من شروطها(1).
ب ـ نقل از كتاب علي (عليه السلام)
اميرمؤمنان(عليه السلام) در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) با ايشان همراه بود، وبدين جهت توفيق يافت كه احاديث بسياري  از رسول خدا را در كتابي  گرد آورد (در حقيقت، پيامبر(صلي  الله عليه وآله) املا مي كرد وعلي (عليه السلام) مي نوشت). خصوصيات اين كتاب، كه پس از شهادت امام در خانواده او باقي  ماند، در احاديث ائمه اهل بيت بيان شده است. امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد: طول اين كتاب هفتاد زراع بوده، وبه املاي  رسول خدا وخط علي  بن ابي  طالب نگارش يافته است وآنچه كه مردم به آن نيازمند در آن بيان شده است(2).
گفتني  است كه اين كتاب پيوسته در خاندان علي (عليه السلام) دست به دست مي گشت وامام باقر وامام صادق(عليهما السلام) كراراً از آن حديث نقل كرده وخود كتاب را نيز به ياران خويش ارائه مي فرمودند وهماكنون نيز بخشي  از احاديث آن
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21، 22، 23.
2 ـ بحارالأنوار: 26/18.
كتاب در مجامع حديثي  شيعه بالأخص در «وسائل الشيعه» در ابواب مختلف موجود است.
ج ـ الهامات الهي
علوم ائمه اهل بيت(عليهم السلام) سرچشمه ديگري  دارد كه مي توان از آن با عنوان «الهام» ياد كرد. الهام به پيامبران اختصاص نداشته ودر طول تاريخ گروهي  از شخصيتهاي  والاي  الهي  از آن بهرهمند بودهاند. تاريخ، اشخاص متعددي  سراغ مي دهد كه با اينكه پيامبر نبودند، اسراري  از جهان غيب بر آنها الهام مي شد وقرآن به برخي  از آنها اشاره دارد. چنانكه در باره مصاحب موسي  (خضر) كه چند صباحي  او را آموزش داد، چنين مي فرمايد:
آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً(1)
او مورد رحمت خاص ما قرار داشته واز خزانه علم خويش به وي  دانشي  ويژه عطا كرده بوديم.
نيز در باره يكي  از كارگزاران سليمان (آصف بن برخيا) يادآور مي شود:
قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ(2)
آن كس كه دانشي  از كتاب نزد او بود چنين گفت...
اين افراد علم خود را از طريق عادي  نياموخته بلكه به تعبير قرآن داراي  «علم لدّني » بودهاند:
عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً(3)
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كهف/66.
2 ـ نمل/40.
3 ـ كهف/65.
بنابراين نبي  نبودن، مانع از آن نيست كه برخي  از انسانهاي  والا طرف الهام الهي  قرار گيرند. در احاديث اسلامي  كه فريقين نقل كردهاند اينگونه افراد را «محدَّث» مي گويند، يعني  كساني  كه بدون اينكه پيامبر باشند فرشتگان با آنها سخن مي گويند.
بخاري  در صحيح خود از پيامبر نقل مي كند كه فرمود:
«لَقَدْ كانَ فيمَن كانَ قَبلَكُمْ مِنْ بني إسرائيلَ يُكَلَّمونَ مِنْ غير أَنْ يكونُوا أنبياءً...»(1).
قبل از شما در بني  اسرائيل كساني  بودند كه (فرشتگان) با آنها سخن مي گفتند، بدون اينكه پيامبر باشند.
براين اساس، ائمه اهل بيت(عليهم السلام) نيز كه مرجع امت در تبيين معارف الهي  واحكام ديني  مي باشند، برخي  از سؤالات را كه پاسخ آن در احاديث پيامبر(صلي  الله عليه وآله)يا كتاب علي (عليه السلام) وجود نداشت از طريق الهام وآموزش غيبي  پاسخ مي دادند(2).
اصل يكصد وسي  و هشتم
احاديث رسول گرامي  (صلي  الله عليه وآله) مانند قرآن از اعتبار خاصي  برخوردار است وسنت پيامبر، همچون كتاب خدا، از مدارك عقيدتي  وفقهي  مسلمانان به شمار مي آيد. پس از رحلت رسول اكرم(صلي  الله عليه وآله)، گروهي  از مسلمانان زير فشار دستگاه‌هاي  حكومتي  وقت، از نوشتن احاديث نبوي  سرباز زدند ولي  خوشبختانه پيروان ائمه اهل بيت(عليهم السلام) آني  از نگارش حديث غفلت نكرده وپس
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري : 2/149.
2 ـ درباره محدَّث وحدود آن به كتاب ارشاد الساري  في  شرح صحيح البخاري : 6/99 وغيره مراجعه شود.
از رحلت آن حضرت به ضبط حديث پرداختند. در اصل پيشين يادآور شديم كه بخشي  از احاديث ائمه اهل بيت(عليهم السلام) از خود پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) گرفته شده است.
در طول تاريخ، تربيت يافتگان مكتب اهل بيت(عليهم السلام) مجموعه‌هاي  حديثي  بزرگي  نوشتهاند كه در كتب رجال از آنها ياد شده است. بويژه در قرن چهارم وپنجم هجري ، با استفاده از كتبي  كه در زمان خود ائمه(عليهم السلام) وتوسط شاگردان آنان تأليف شده بود، كتابهاي  حديثي  جامعي  تدوين يافت كه هماكنون محور عقايد واحكام شيعه به شمار مي رود وما ذيلاً به اسامي  اين كتب ومؤلفان آنها اشاره مي كنيم:
1. كافي ، نگارش محمد بن يعقوب كليني  (متوفاي  329) در هشت جلد.
2. من لا يحضره الفقيه، نگارش محمد بن علي  بن بابويه معروف به شيخ صدوق (306 ـ 381) در چهار جلد.
3. تهذيب، نگارش محمد بن حسن طوسي  معروف به شيخ طوسي  (385 ـ 460) در ده جلد.
4. استبصار، نگارش مؤلف پيشين، در چهار جلد.
اينها دومين سري  از جوامع حديثي  است كه شيعه در طول تاريخ پر تكاپوي  خويش، تا قرن چهارم وپنجم تنظيم كرده است، وچنانكه اشاره شد در عصر خود ائمه يعني  قرن دوم وسوم، جوامعي  به نام جوامع اوليه به ضميمه «اصول چهار صد گانه» تأليف يافته بود كه مندرجات همانها به جوامع دوم منتقل گشته است.
از آنجا كه علم حديث پيوسته مورد توجه شيعه قرار دارد، در قرن يازدهم ودوازدهم نيز جوامع ديگري  تنظيم وتأليف شده است كه بحارالأنوار (تأليف محمد باقر مجلسي )، وسائل الشيعه (محمد حسن حرّ عاملي ) ووافي (محمد محسن فيض كاشاني ) در ميان آنها شهرتي  بسزا دارند.
بديهي  است كه شيعه به هر حديثي  عمل نمي كند، ودر حوزه عقايد اخبار آحاد ويا مخالف قرآن وسنت قطعي  حجت نيست، همچنين وجود روايت در كتب حديث، لزوماً دليل بر اعتقاد مؤلف آن نمي باشد; بلكه احاديث از نظر اين علماي  شيعه به انواع مختلف صحيح، حسن، موثق وضعيف تقسيم مي شود كه هر يك احكام واعتبار خاص خود را دارد وتفصيل آن در علم درايه بيان شده است.
اصل يكصد وسي  ونهم
در بخش گذشته به مدارك فقه شيعه (كه ادله چهارگانه كتاب وسنت وعقل واجماع است) اشاره كرديم. استنباط احكام شرعي  از اين ادلّه با شرايط ويژهاي  كه در علم اصول بيان شده است، اجتهاد ناميده مي شود.
شريعت اسلام، از آنجا كه آخرين شريعت آسماني  بوده وديگر پس از آن شريعتي  نخواهد آمد، بايستي  پاسخگوي  تمام نيازهاي  بشري  در قلمرو زندگي  فردي  واجتماعي  وي  باشد. مسلمانان عصر پيامبر نيز، با همين ارتكاز وبرداشت از كمال وجامعيت اسلام، بود كه سيره پيامبر را راهنماي  عمل خويش شمرده ودر جميع شئون زندگي  چشم به امر ونهي  خدا ورسول(صلي  الله عليه وآله)داشتند.
از طرف ديگر مي دانيم حوادث ورخدادها به آنچه كه در زمان رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) وجود داشت منحصر نبوده، وتحولات روزگار پيوسته حادثه‌هاي  نوي  مي آفريند كه طبعاً هر يك براي  خود حكم شرعي  خاصي  را مي طلبد.
با توجه به اين دو مطلب، باز بودن باب اجتهاد به روي  فقها در طول تاريخ، جنبه يك امر ضروري  را پيدا مي كند. آيا امكان دارد كه اسلام، اين آئين كامل وجامع الهي ، نسبت به حوادث نوظهور ساكت باشد وبشريت را در سرپيچهاي  تند ونو بنوي  تاريخ، سرگشته وبلا تكليف بگذارد؟!
همگي  مي دانيم كه علماي  علم اصول، اجتهاد را به دو قسم «اجتهاد مطلق» و«اجتهاد در مذهب خاص» تقسيم مي كنند. مثلاً هرگاه فردي  در چهارچوب مسلك فقهي  ابوحنيفه اجتهاد كند يعني  سعي  كند كه نظر او را در مورد مسئلهاي  به دست آورد، اين عمل وي  را اجتهاد در مذهب مي نامند; ولي  هرگاه مجتهد به مسلك فرد معيني  در فقه مقيد نبوده وسعي  خود را معطوف به فهم حكم خدا از ادله شرعي  سازد (خواه با مسلكي  موافق باشد يا مخالف) به آن اجتهاد مطلق مي گويند.
متأسفانه از سال 665 هجري  باب اجتهاد مطلق به روي  علماي  اهل سنت بسته شد(1) واجتهاد در چارچوب مذاهب فقهي  معيّني  محصور ماند كه مسلماً خود نوعي  قيد وبند بر دست وپاي  استنباط حق جويانه وآزادانه از احكام الهي  است.
فقهاي  شيعه، بر مبناي  كتاب وسنت واجماع وعقل اجتهاد كرده وكوشش آنها براي  درك حقايق ومعارف ديني  قيدي  جز پيروي  از ادله شرعيه ندارد. از اينروست كه علماي  اين مذهب در پرتو اين اجتهاد زنده ومستمر، فقهي  جامع وسازگار با نيازهاي  گوناگون ومتحول بشري  پديد آورده وگنجينه علمي  عظيمي  را فراهم ساختهاند. آنچه كه به فقه زنده وزاينده تشيّع كمك كرده اين است كه اين آئين تقليد ابتدايي  از مجتهد ميت را ممنوع دانسته وحكم به تقليد از
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مقريزي ، الخطط: 2/344.
مجتهد حي  مي كند كه نبض جامعه وزمان را در دست دارد.
فقه شيعه در بسياري  از مسايل با آراي  فقيهان ديگر مذاهب موافق بوده ومطالعه كتاب «اخلاف» شيخ طوسي  گواه روشن اين مطلب است، چون كمتر فرعي  است كه فقه شيعه با رأي  يكي  از فقهاي  چهارگانه ويا فقهاي  قبل از آنها هماهنگ نباشد. در عين حال اين مذهب در يك رشته از فروع، رأي  خاصي  دارد كه به برخي  از آنها در چند اصل زير اشاره مي كنيم. زيرا گاه تصور مي شود كه اين فروع ويژه، دليلي  مشروع ندارد ويا بر خلاف كتاب وسنت است، در حاليكه جريان بر عكس است.
اصل يكصد وچهلم
سنت پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) توسط گروهي  از صحابه آن حضرت، براي  نسلهاي  آينده ضبط ونقل شده است، وگفتار او مانند كردار وتقريرش حجت الهي  است كه بايد از آن پيروي  كرد. بنابراين اگر يك فرد صحابي  سنت پيامبر(صلي  الله عليه وآله) را نقل كند، هرگاه روايت حائز شرايط حجيت باشد، همگان آن را پذيرفته وطبق آن عمل مي شود.
وهمچنين هرگاه فرد صحابي  لغت قرآن را معنا كرده ويا حوادث مربوط به عصر رسالت وغيره را نقل كند، گفتار او با توجه به شرط ياد شده، پذيرفته است.
ولي  هرگاه صحابي  رأي  واستنباط خود را از آيه ويا سنت يادآور شود، ويا گفتاري  از او نقل شود وروشن نباشد كه آيا سنت رسول خدا را نقل مي كند، يا رأي  واجتهاد خويش را، در چنين صورت حجت نخواهد بود، زيرا رأي  مجتهد براي  مجتهدان ديگر حجيت ندارد. از اين جهت در عمل به قول صحابي
بايد ميان رأي  واجتهاد او با نقل سنت پيامبر(صلي  الله عليه وآله) فرق نهاد. وشيعه اماميه در صورتي  به قول صحابي  عمل مي كند كه سنت پيامبر را نقل نمايد.
اصل يكصد وچهل ويكم
بر هر مسلماني  لازم است در مسايلي  كه اعتقاد به آنها لازم است، تحصيل يقين كند. ودر اين مخورد پيروي  از ديگران بدون آنكه براي  خود او يقين حاصل شود، جايز نيست، واز آنجا كه اصول وكليات مسائل اعتقادي  محدود بوده واز نظر عقل هر يك دليل روشني  دارد، تحصيل يقين در اصول عقايد براي  افراد آسان خواهد بود در حالي  كه فروع واحكام فقهي  دايرهاي  گسترده دارد، وعلم به آنها در گرو مقدمات بسياري  است كه غالب افراد قادر به تحصيل آن نيستند، از اين روي  افراد مزبور، به حكم فطرت وسيره خردمندان، بايد به عالمان ومجتهدان در احكام شريعت رجوع كنند واز اين طريق به تكاليف ديني  خود عمل نمايند.
اصولاً انسان، يك فاعل علمي  است وكارهاي  خود را بر پايه علم استوار مي سازد، هرگاه خود به علم دست يافت، چه بهتر، ودر غير اين صورت از علم ديگران كمك مي گيرد.
در اين جا بايد توجه كرد كه تقليد از مجتهد جامع الشرايط شاخهاي  از رجوع به متخصص است وارتباطي  به تقليدهاي  بي اساس كه سرچشمه آن تعصبات نژادي  وقومي  ومانند آن است، ندارد.


برخي  از احكام فقهي  مورد اختلاف
آيين اسلام تركيبي  از «عقيده» و«شريعت» (يا «هستي شناسي »، و«بايدها ونبايدها») است كه از آن با تعبير اصول وفروع دين نيز ياد مي شود. در مباحث گذشته، طي  يك رشته اصول با عقايد شيعه به طور مستدل آشنا شديم. همچنين نظريه شيعه در باره اعتبار احاديث پيامبر(صلي  الله عليه وآله) واهل بيت(عليهم السلام)بيان گرديد. اكنون لازم است به طور موجز به روش فقهي  شيعه نيز اشاره نموده وبرخي  از مسائل فقهي  را كه اين گروه در باره آن نظر خاصي  دارد يادآور شويم.
اصل يكصد وچهل ودوم
همگي  مي دانيم كه وضو يكي  از مقدمات نماز است. در سوره مباركه مائده مي خوانيم:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَي  الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَي  الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَي  الْكَعْبَيْنِ(1)
اي  افراد با ايمان هرگاه براي  نماز بپا خاستيد صورت ودستهاي  خود را تا آرنج بشوييد وسر وپاها را تا كعبين مسح كنيد.
در جمله نخست فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَي  الْمَرَافِقِ( لفظ «أيدي » به كار رفته كه جمع «يد» است واز آنجا كه اوّلاً كلمه يد در زبان عربي  استعمالات مختلفي  داشته وگاه صرفاً به انگشتان دست، گاه به انگشتان تا مچ، گاه به انگشتان تا آرنج، وبالاخره گاه به كلّ دست از سر انگشتان تا كتف اطلاق مي شود، وثانياً مقدار واجب شست دست در وضو فاصله ميان مرفق تا سر انگشتان است، لذا قرآن لفظ إِلَي  الْمَرَافِقِ( را به كار برده تا مقدار واجب را
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده/6.
بيان نمايد. بنابراين، كلمه «إلي » در إِلَي  الْمَرَافِقِ( بيانگر مقدار «مغسولٌ به» است، نه «كيفيت» غَسل وشستوي  دست (كه مثلاً از بالا به پايين صورت گيرد يا از پايين به بالا)، بلكه كيفيت شستشو مربوط به عرف وعادت مردم است كه معمولاً هنگام نظافت از بالا به پايين مي شويند. في  المثل اگر پزشك دستور دهد پاي  بيمار را تا زانو بشوييد، پاي  وي  را از بالا به پايين مي شويند، نه بالعكس. از اين روي  شيعه اماميه معتقد است كه در هنگام وضو صورت ودستها را بايستي  از بالا به پايين شست وخلاف آن را صحيح نمي داند.
مطلب ديگر، مسئله مسح پاها در وضوست. فقه شيعه مي گويد بايد پاها را، مسح كرد، نه غَسل; ودليل وي  نيز به صورت موجز اين است كه ظاهر آيه ششم سوره مائده حاكي  از آن است كه انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظيفه دارد: يكي  شستن (در مورد صورت ودست) وديگري  مسح (در مورد سر وپاها). اين مطلب از تقارن ومقايسه دو جمله زير روشن مي شود:
1. فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَي  الْمَرَافِقِ(;
2. وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَي  الْكَعْبَيْنِ(.
چنانچه ما اين دو جمله را به فرد عرب زباني  كه ذهن او مسبوق به مشروب فقهي  خاصي  نباشد ارائه كنيم، بي ترديد خواهد گفت كه طبق اين آيه وظيفه ما نسبت به صورت ودست، شستن; ونسبت به سر وپاها، مسح است.
از نظر قواعد ادبي ، لفظ أَرْجُلَكُمْ( بايد عطف بر كلمه رُؤُوسِكُمْ (باشد كه نتيجه آن همان مسح پاهاست، ونمي توان آن را بر جمله پيشين وَأَيْدِيَكُمْ( عطف كرد كه نتيجه آن شستن پاها مي باشد. زيرا لازمه اين امر آن است كه ميان معطوف وَأَرْجُلَكُمْ( ومعطوفٌ عليه وَأَيْدِيَكُمْ( جمله معترضه وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ( قرار گيرد، كه از نظر قواعد عربي  صحيح نيست ومايه اشتباه در مقصود مي باشد.
ضمناً در اين قسمت (مسح كردن پاها) فرقي  ميان قرائت جرّ وقرائت نصب وجود ندارد وبر مبناي  هر دو قرائت، كلمه أَرْجُلَكُمْ( عطف بر كلمه رُؤُوسِكُمْ( است; با اين تفاوت كه اگر بر ظاهر آن عطف شود مجرور، واگر بر محلّ آن عطف شود منصوب خواهد بود.
روايت متواتر از ائمه اهل بيت حاكي  است كه وضو از دو چيز تشكيل يافته است: غَسْلَتان ومَسْحَتان; وامام باقر(عليه السلام) در حديثي  ضمن توضيح وضوي  رسول خدا نقل مي كند كه آن حضرت بر پاهاي  خود مسح كشيد.
در خور ذكر است كه نه تنها ائمه اهل بيت در هنگام وضو بر پاها مسح مي كشيدند، بلكه گروهي  از صحابه وتابعين نيز بر اين رأي  بودند، ولي  بعدها به عللي  نزد عدّهاي  از مسلمانان سنّت مَسح تبديل به غَسل گرديد كه مشروح آن در كتب فقهي  آمده است.
اصل يكصد وچهل وسوم
شيعه معتقد است كه در حال نماز بايد بر زمين يا آنچه كه از آن مي رويد (مشروط به آنكه خوردني  يا پوشيدني  نباشد) سجده كرد; وسجده بر غير اين دو در حال اختيار صحيح نيست. در حديثي  كه از پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) روايت شده واهل سنت نيز آن را نقل كردهاند، به اين مطلب تصريح شده است:
«وَجُعِلَتْ لِيَ الأَرْضُ مَسْجِداً وَطَهُوراً»(1)
كلمه «طهور» كه ناظر به تيمم است، نشان مي دهد كه مقصود از «ارض»
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري : 1/91، كتاب تيمم، حديث 2.
زمين طبيعي  است كه از سنگ وخاك ومانند آن دو تشكيل مي شود.
امام صادق(عليه السلام) نيز مي فرمايد:
«اَلسُّجُودُ لا يَجُوزُ إِلاّ عَلي  الأَرْض أَوْ عَلي  ما أَنْبَتَتِ الأَرْضُ إلاّ ما أُكِلَ أو لُبِسَ»(1).
سيره مسلمانان در عصر رسول گرامي  سجده بر زمين مسجد بود كه از سنگريزه‌ها مفروش شده بود. آنان هنگام گرمي  هوا كه سجده بر سنگهاي  داغ مشكل بود، سنگريزه‌ها را به دست مي گرفتند تا خنك شود وبه هنگام نماز بر آن سجده كنند. جابر بن عبدالله انصاري  مي گويد: من نماز ظهر را با پيامبر مي گزاردم; مشتي  از سنگريزه در دست گرفته وآنها را دست به دست مي كردم تا خنك شود وبه هنگام نماز بر آن سجده كنم(2).
پيامبر به يكي  از صحابه، كه از خاكمال شدن پيشاني  دوري  جسته بود، دستور داد وگفت: «ترّب وجهك»: صورت خود را خاكمال كن(3). همچنين اگر احياناً برخي  از افراد بر گوشه عمامه خود سجده مي كردند، پيامبر آن را از زير پيشاني  آنها مي كشيد(4).
اين احاديث، همگي  گواه آن است كه در عصر رسول گرامي (صلي  الله عليه وآله)، وظيفه مسلمانان ابتدا سجده بر سنگ وخاك بوده وآنان هرگز بر فرش ولباس وگوشه عمامه سجده نمي كردند. ولي  بعدها وحي  الهي  به پيامبر ابلاغ كرد كه بر حصير وبوريا نيز مي توان سجده كرد، وروايات بسياري  از سجده پيامبر بر حصير وبوريا حكايت مي كند(5).
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وسائل، ج 3، باب 1، از ابواب «ما يسجد عليه» حديث يكم، ص 591.
2 ـ مسند احمد: 3/327، حديث جابر، سنن بيهقي : 1/439.
3 ـ كنز العمال: 7/465، شماره حديث 19810.
4 ـ سنن بيهقي : 2/105.
5 ـ مسند احمد: 6/179، 309، 331، 377; و2/192 ـ 198.
البته در مواقع عذر، گاه برخي  از صحابه بر لباس خود سجده مي كردند، چنانكه انس بن مالك مي گويد: ما با پيامبر نماز مي خوانديم. هرگاه يكي  از ما از گذاردن پيشاني  بر زمين معذور بود بر گوشه عمامه يا لباس خود سجده مي كرد(1).
براين اساس، شيعه اماميه پيوسته بدين اصل مقيّد بوده وصرفاً بر زمين ويا روييدنيهاي  غير مأكول وغير ملبوس آن، مانند حصير وبوريا، سجده مي كند; واگر اصرار دارد كه حتي  الامكان بر خاك وسنگ يا حصير ومانند آن سجده كند به پاس اين ادله است. وانگهي  بهتر اين است كه مساجد در بلاد اسلامي  به گونهاي  باشد كه پيروان همه مذاهب بتوانند به وظايف خود عمل نمايند.
در پايان از ذكر نكتهاي  ناگزيريم، وآن اينكه سنگ وخاك «مسجودٌ عليه» است ونه «مسجودٌ له» (بر آن سجده مي شود; به آن سجده نمي شود). گاه به غلط تصور مي شود كه شيعه براي  سنگ سجده مي كند! در حاليكه او، بسان همه مسلمانان، تنها براي  خدا سجده كرده وبه عنوان اظهار خضوع وتذلّل در پيشگاه الهي ، پيشاني  به خاك مي سايد ودر دل مي گويد: «أين التّراب وربّ الأرباب».
اصل يكصد وچهل وچهارم
بر هر مسلماني  لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد كه اوقات شرعي  آنها در قرآن وسنت بيان شده است: از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري : 1/101; صحيح مسلم: 1/109.
وعصر است; از مغرب تا نيمه شب وقت نماز مغرب وعشا; واز طلوع فجر تا طلوع آفتاب نيز وقت نماز صبح.
شيعه معتقد است از ظهر تا غروبْ وقت مشترك دو نماز است، جز اينكه به مقدار چهار ركعت از اول وقت، مخصوص نماز ظهر وبه مقدار چهار ركعت از آخر وقت، مخصوص نماز عصر مي باشد. بنابراين، غير از دو وقت اختصاصي  مذكور، انسان مي تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد واز وقت فضيلت آن صرفنظر كند; هر چند بهتر آن است كه آن دو را از هم جدا كند وهر يك را در وقت فضيلت خود كه بعداً بيان مي شود انجام دهد(1).
امام باقر(عليه السلام) مي فرمايد:
«إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتانِ الظهرُ وَالعصرُ وإذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ والعشاءُ الآخرة»(2)
آنگاه كه خورشيد به وسط آسمان رسيد وقت انجام دادن نماز ظهر وعصر فرا مي رسد وآنگاه كه خورشيد غروب كرد هنگام انجام نماز مغرب وعشا خواهد بود.
امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد:
«إذا زالتِ الشمسُ فقد دخل وقتُ الظهرِ والْعصرِ جميعاً إلاّ انّ هذه قبل هذه، ثمّ أنت في وقت منهما جميعاً حتي  تغيب الشمس»(3).
هنگامي  كه خورشيد به حدّ زوال رسيد وقت نماز ظهر وعصر فرا مي رسد; جز آنكه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام مي گيرد. آنگاه تو آزادي  كه آن دو را در هر وقتي
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وقت فضيلت ظهر از اول زوال شمس تا وقتي  است كه سايه شاخص به اندازه خود شاخص باشد. وقت فضيلت عصر نيز وقتي  است كه سايه شاخص دو برابر مقدار خود شاخص باشد.
2 ـ وسائل الشيعه: ج 3، أبواب مواقيت، باب 4، روايت 1.
3 ـ وسائل الشيعه: ج 3 ، أبواب مواقيت، باب 4، روايت 4 و6.
خواستي  بخواني  تا زماني  كه خورشيد غروب كند.
امام باقر(عليه السلام) از پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) حكايت مي كند كه آن حضرت نماز ظهر وعصر را بدون هيچ عذر وعلتي  با هم به جاي  آورد(1).
اصولاً جواز جمع ميان دو نماز در برخي  از موارد، مورد اتفاق همه فقهاي  اسلام قرار دارد. در عرفه ومزدلفه همه فقها جمع ميان نماز ظهر وعصر يا مغرب وعشا را جايز مي دانند، همچنانكه گروه زيادي  از فقهاي  اهل سنت جمع بين دو نماز را در سفر مجاز مي شمردند. تمايز شيعه از ديگران آن است كه گام فراتر نهاده وبا استناد به ادلّه فوق (در عين قبول افضليت انجام نمازها در وقت فضيلت خويش) جمع ميان دو نماز را مطلقاً جايز مي داند. حكمت اين امر نيز، همانگونه كه در احاديث بيان شده است، تسهيل امر بر مسلمانان است، وخود پيامبر گرامي  در موارد زيادي  بدون عذر (مانند سفر، بيماري  وغيره) بين دو نماز جمع مي كرده تا كار را براي  امت آسان سازد، كه هر كس بخواهد بين نمازها جمع كند وهر كس بخواهد آنها را جدا از يكديگر انجام دهد.
مسلم در صحيح خود نقل مي كند كه «صلّي  رسولُ الله الظهرَ والعصرَ جميعاً والمغربَ والعشاءَ جميعاً في غير خوف ولا سفر»(2)
رسول خدا نماز ظهر وعصر ونيز نماز مغرب وعشا را با هم به جاي  آوردند، بدون اينكه خوفي  از دشمن داشته ويا در سفر باشند.
در برخي  از روايات به حكمت اين عمل اشاره شده است، چنانكه در يك روايت مي خوانيم:
«جَمَعَ النبيّ(صلي  الله عليه وآله) بين الظهر والعصرِ وبين المغرب والعشاء فقيل له في ذلك
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وسائل الشيعه: ج 3 ، أبواب مواقيت، باب 4، روايت 4 و6.
2 ـ صحيح مسلم: 2/151، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر.
فقال صنعتُ هذا لئلاّ تحرج أُمّتي»(1).
پيامبر(صلي  الله عليه وآله) نماز ظهر وعصر ونيز مغرب وعشا را با هم به جاي  آورد. علت اين امر از ايشان سؤال شد، فرمود: چنين كردم تا امّتم به رنج وسختي  نيفتند.
رواياتي  كه در باره اقدام رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) به جمع بين دو نماز، در صحاح ومسانيد وارد شده، متجاوز از بيست ويك روايت است كه بخشي  از آنها مربوط به سفر، وبخش ديگر در غير سفر ومرض ووقت باراني  است. در برخي  از آنها به حكمت جمع ميان نمازها، كه همان آسان شدن امر بر مسلمانان مي باشد، اشاره شده است وفقهاي  شيعه از همين تسهيل استفاده كرده جمع بين دو نماز را مطلقاً جايز شمردهاند. كيفيت جمع نيز به همان نحوي  است كه همه مسلمانان در عَرَفه ومزدلفه يا در سفر جمع مي كنند.
گاهي  تصور مي شود مقصود از جمع اين است كه نماز اول را در آخرين وقت (فضيلت) آن (مثلاً هنگام رسيدن سايه شاخص به اندازه خود)، ونماز دوم را در اولين وقت عصر بخواند. با اين كار، فرد نمازگزار در حقيقت هر دو نماز را در وقت خود خوانده است، گرچه يكي  در پايان وقت وديگري  در آغاز آن انجام گرفته است.
اين پندار با ظاهر روايات مخالف است. زيرا همان طور كه گفته شد، كيفيت جمع ميان دو نماز همان است كه همه مسلمانان در عرفه ومزدلفه انجام مي دهند، بدين گونه كه در عرفه هر دو نماز را در وقت ظهر، ودر مزدلفه هر دو را در وقت عشا مي خوانند. بنابراين، جمعي  كه در لسان رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) آمده است بايد ناظر به چنين جمعي  باشد، نه جمعي  كه يكي  از نمازها در آخر وقت
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شرح زرقاني  بر موطأ مالك، ج 1، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر والسفر، ص 294.
وديگري  در اول وقت صورت پذيرد.
گذشته از اين، در برخي  از رواياتْ حكمت جمع بين دو نماز، توسعه وتسهيل بر امت معرفي  شده است، ودر برخي  ديگر رفع حرج; واين امر، در صورتي  تحقق مي پذيرد كه دست نمازگزار در جمع صلاتين باز باشد، يعني  بتواند نماز ظهر وعصر يا مغرب وعشا را (در دايره وقت واسع آنها) در هر زمان كه خواست بخواند تا رفع حرج گردد. علاوه، بر اساس اين نوع تفسير از جمع، بايد گفت كه پيامبر چيز جديدي  نياورده، زيرا يك چنين جمعي ، قبل از عمل پيامبر نيز جايز بود وهر مسلماني  مي توانست ظهر را در آخر وقت وعصر را نيز در نخستين وقت آن به جا آورد.
فقهاي  شيعه در باره جمع ميان دو نماز وادله آن، رساله‌هاي  گستردهاي  دارند كه علاقمندان مي توانند به آن رجوع نمايند.
اصل يكصد وچهل وپنجم
فقه شيعه بر اساس رهنمودهاي  كتاب وسنت، قائل به صحت دو نوع ازدواج است: «ازدواج دائم» كه نياز به توضيح ندارد، و«ازدواج موقت» يا «متعه» كه كيفيت آن به شرح زير است:
زن ومردي  كه هيچ مانع شرعي  (از نسب ورضاع وغيره) بر سر راه ازدواج آنان وجود ندارد پس از تعيين مهريّه، براي  مدتي  معين با يكديگر پيوند زناشويي  برقرار مي سازند وپس از انقضاي  مدت بدون اجراي  صيغه طلاق از يكديگر جدا مي شوند. ضمناً چنانچه فرزندي  از آن دو متولد شد، فرزند شرعي  آنان بوده واز هر دو ارث مي برد. زن نيز پس از انقضاي  مدت بايد عده شرعي  نگهدارد، واگر حملي  داشته باشد بايد تا تولد نوزاد صبر كرده واز ازدواج با شخص ديگر خودداري  ورزد.
ازدواج موقت ماهيتاً با ازدواج دائم يكي  بوده وكليه احكامي  كه بر دومي  جاري  است بر اولي  نيز مترتب است. تفاوت مهمي  كه بين اين دو ازدواج وجود دارد در دو مطلب زير خلاصه مي شود:
1. تعيين مدت در ازدواج موقت;
2. عدم وجوب پرداخت نفقه در آن.
چنانچه از اين دو مطلب بگذريم تفاوتهاي  ديگر آنچنان جزئي  است كه چندان فاصلهاي  ايجاد نمي كند.
از آنجا كه اسلام، آيين خاتم وجامع است، براي  حل مشكل بحرانهاي  جنسي  چنين طرحي  را تجويز كرده است. جواني  را در نظر بگيريم كه در خارج از كشور مشغول تحصيل يا كار است وتوانايي  ازدواج دائم را ندارد. در اين صورت تكليف او چيست؟ پيداست كه جوان مزبور بايستي  يكي  از سه راه زير را برگزيند:
الف ـ خويشتن داري  ومحروم ساختن خود از تمتع جنسي ;
ب ـ ايجاد رابطه نامشرو با زنان فاسد وبيمار;
ج ـ استفاده از ازدواج موقت با زني  پاكدامن، تحت شرايط خاصي  كه در عين رفع مشكل، هزينهاي  براي  او ايجاد نكند.
پيداست كه در مثال فوق، راه چهارمي  وجود ندارد كه جوان ياد شده از آن بهره گيرد (البته به آن معنا نيست كه ازدواج موقت، مخصوص چنين شرايطي  است، ولي  در عين حال چنين مواردي  مي تواند حاكي  از حكمت تشريع اين حكم باشد).
ضمناً بايد توجه داشت كه فقهاي  ديگر مذاهب نيز نوعي  از ازدواج دائمي
ــ[303]ــ
را تأييد مي كنند كه واقعيت آن همان ازدواج موقت است، وآن اين است كه زن ومردي  به صورت دائم با هم ازدواج مي كنند ولي  يكي  از آنان يا هر دو مي دانند كه بايستي  پس از مدتي  به صورت طلاق از هم جدا شوند. تجويز چنين ازدواجي  درست تجويز ازدواج موقت است وفقط در نام با آن فرق دارد.
كتاب خدا وسنت پيامبر(صلي  الله عليه وآله)، حاكي  از مشروعيت ازدواج موقت (متعه) است. قرآن كريم مي فرمايد:
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً(1)
هرگاه عقد تمتّعي  با زنان برقرار كرديد، مهريه آنان را بپردازيد.
اكثريت به اتفاق مفسران، نزول اين آيه را مربوط به ازدواج موقت دانستهاند. اصولاً در اين مطلب كه در اسلام چنين ازدواجي  تشريع شده، جاي  هيچ ترديدي  نيست، اگر اختلافي  باشد در باره منسوخ شدن يا نشدن است. روايات فريقين حاكي  است كه اين حكم منسوخ نشده وتنها به جهاني  در عصر خليفه دوم از اجراي  اين حكم جلوگيري  شده است. از قضا سخن خليفه نيز حاكي  از جواز ورواج متعه در عصر پيامبر(صلي  الله عليه وآله) بوده ومي رساند كه در اين منع جز رأي  شخصي  وي ، جهت ديگري  در كار نبوده است. زيرا وي  چنين گفت:
«أيّها النّاس ثلاثٌ كُنّ علي  عهدِ رسولِ الله أنا أنهي  عنهُنَّ وَأُحَرِّمهنَّ وأُعاقِبُ عليهنّ وهي متعة النساء ومتعة الحجّ وحيّ علي  خير العمل»(2).
اي  مردم سه چيز در زمان رسول خدا معمول بود كه من از آنها نهي  مي كنم وهر كس را كه مرتكب آنها گردد مورد عقاب وكيفر قرار مي دهم. آن سه چيز عبارت است از متعه زنان، متعه حج، وحي  علي  خير العمل.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نسا/24.
2 ـ شرح تجريد قوشجي ، مبحث امامت، ص 464، وغيره.
شگفت اينجاست كه نهي  خليفه درباره مورد نخست ومورد اخير تاكنون به قوّت خود باقي  مانده، ولي  متعه حج ـ بر خلاف نظر خليفه ـ مورد عمل همه مسلمانان قرار دارد! (مقصود از متعه حج آن است كه زائر خانه خدا ميان عمره واعمال حج از حال احرام بيرون آيد، ومحرّمات احرام بر او حلال شود).
گواه روشن بر اين مطلب كه پيامبر از متعه نهي  نكرده، اين است كه بخاري  از عمران بن حصين نقل مي كند كه مي گويد: «آيه متعه در كتاب خدا نازل شد، ما هم با رسول خدا به آن عمل نموديم. هرگز آيهاي  در تحريم آن نازل نشد وپيامبر از آن نهي  نكرد تا درگذشت. آنگاه فردي  به رأي  خويش در باره آن سخن گفت» (مقصود تحريم متعه توسط خليفه دوم است)(1).
اصل يكصد وچهل وششم
نماز گزاردن به صورت دست بسته (قبض يا تكفير)، در فقه اماميه بدعت وحرام است. اميرمؤمنان مي فرمايد:
لا يَجْمَعُ المسلمُ يَدَيْهِ في صَلاتِهِ وهو قائمٌ بينَ يَدَيِ الله يُشَّبَّه بأهلِ الكُفرِ من المجوس»(2).
نمازگزار دستهاي  خود را در حاليكه در برابر خدا ايستاده است روي  هم قرار ندهد كه با اين عمل، شيوه مجوسيان كافر را حكايت مي كند.
ابو حميد ساعدي ، صحابي  بزرگ، براي  گروهي  از صحابه كه در ميان آنان ابوهريره دوسي ، سهل ساعدي ، ابو اسيد ساعدي ، ابو قتاده، حارث بن
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نزلت آية المتعة في كتاب الله فعملنا بها مع رسول الله ولم ينزل قرآن يحرِّمها ولم ينه عنها حتي  مات، قال رجل برأيه ما شاء (صحيح بخاري : 6/27، بخش تفسير، ذيل آيه 196 از سوره بقره).
2 ـ وسائل الشيعة، ج 4، باب 15 از ابواب قواطع نماز، حديث 7.
ربعي  ومحمد بن مسلمه نيز حضور داشتند، كيفيت انجام نماز را از رسول خدا حكايت كرد ونيز از مستحبات ريز ودرشت آن نام برد، ولي  از چنين عملي  (دست روي  دست نهادن در نماز) سخن به ميان نياورد(1). بديهي  است اگر شيوه پيامبر ولو احياناً چنين بود، او يادآور مي شد، ويا حاضران تذكر مي دادند. مشابه حديث ساعدي ، از زبان امام صادق(عليه السلام) به وسيله حماد بن عيسي  نيز در كتابهاي  حديثي  ما نقل شده است(2).
از حديث سهل بن سعد استفاده مي شود كه دست بسته نماز خواندن، بعد از پيامبر به وجود آمده است، زيرا مي گويد:
«كانَ النّاسُ يُؤمرون»:
به مردم دستور مي دادند. چه، اگر اين كار دستور پيامبر بود، آن را به پيامبر نسبت مي داد(3).
اصل يكصد وچهل وهفتم
صلاة «تراويح» به پيروي  از پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) از مستحبات مؤكد است. فقه شيعه مي گويد: مستحب است انسان در مجموع شبهاي  ماه رمضان هزار ركعت نماز بگزارد. ولي  برگزاري  اين نمازها به جماعت، بدعت است وبايد به صورت فُرادي  در مسجد وبيشتر در خانه برگزار شود. زيد بن ثابت از پيامبر(صلي  الله عليه وآله) نقل مي كند كه نمازگزاردن مرد در خانه افضل از نمازگزاردن او در
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بيهقي ، سنن: 2/72، 73، 101، 102; ابو داود سنن: 1/194، باب افتتاح الصلاة، حديث 730، 736; ترمذي ، سنن: 2/98، باب صفة الصلاة.
2 ـ وسائل الشيعة: 4، باب 1 از ابواب افعال الصلاة، حديث 81.
3 ـ فتح الباري : 2/224 وسنن بيهقي : 2/28.
مسجد است، مگر نماز واجب كه مستحب است آن را در مسجد بخواند(1).
امام باقر(عليه السلام) مي فرمايد: نمازهاي  مستحبي  را نمي توان با جماعت خواند، وهر نوع بدعت در دين مايه گمراهي  بوده وعاقبت آن آتش است.
امام رضا(عليه السلام) نيز در رساله خود كه پيرامون عقايد واعمال يك فرد مسلمان نگاشته، يادآور شده است كه نماز مستحب را نمي توان به جماعت خواند، واين كار بدعت است(2).
از بررسي  تاريخچه برگزاري  نماز تراويح به صورت جماعت، كه در ميان اهل سنت متداول است، روشن مي شود كه اجتهاد به رأي ، به اين عمل مشروعيت بخشيده، تا آنجا كه آن را بدعت حسنه ناميده است. در اين مورد طالبين مي توانند به مدارك ياد شده در پاورقي  مراجعه نمايند(3).
اصل يكصد وچهل وهشتم
همه فقهاء اسلام معتقدند كه تمام غنايم جنگي  ميان جهانگردان تقسيم مي شود، مگر يك پنجم آن كه بايد در موارد خاصي  مصرف شود كه در آيه كريمه قرآن وارد شده است چنانكه مي فرمايد:
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَيْء فَأَنَّ للهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَي  وَالْيَتَامَي  وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ...(4)
بدانيد آنچه راكه به غنيمت مي گيريد، يك پنجم بن، از آن خدا ورسول او،
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ طوسي : خلاف، كتاب صلاة، مسئله 268.
2 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا: 2/124.
3 ـ قسطلاني ، ارشاد الساري : 3/226; عيني ، عُمدة القاري  110/126; شاطبي ، الاعتصام: 2/291.
4 ـ انفال/41.
وخويشاوندان وي ، ويتيمان وتهي دستان ودر راه ماندگان است...
تفاوتي  كه فقيهان شيعه با ديگر فقهاء دارند اين است كه گروه دوم خمس را منحصر به غنيمت جنگي  دانسته ودر غير آن قابل به چنين فريضهاي  نيستند. ودليل آنان اين است كه اين آيه در مورد غنيمت جنگي  وارد شده است
ولي  اين مطلب از دو نظر صحيح نيست.
اوّلاً: در لغت عرب به هر چيزي  كه انسان به آن دست يابد، غنيمت گفته مي شود، واختصاص به غنيمت جنگي  ندارد، چنانكه ابن منظور مي گويد: «الغنم الفوز بالشيء من غير مشقّة»(1).
غنيمت، دست يافتن به چيزي  است بدون مشقّت.
گذشته از اين قرآن نيز آن را در نعمتهاي  بهشتي  بكار برده مي فرمايد: فَعِندَ اللهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ(2)
نزد خدا پاداشهاي  بزرگي  است.
اصولاً «غنيمت» در برابر «غرامت» است، هرگاه انساني  بدون بهرهگيري  از چيزي  محكوم به پرداخت مبلغي  شود، نام آن غرامت، وآنگاه كه نفعي  به دست آورد، غنيمت نام دارد.
بنابراين، تخصيص آيه به غنايم جنگي  دليلي  ندارد ونزول آيه در غنايم جنگي  «بدر» دليل بر اختصاص نيست، وقانون تخميس درآمدها قانونِ كلي  است ومورد نزول آيه مخصص نيست.
وثانياً: در برخي  از روايات وارد شده است كه پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) پرداخت
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ لسان العرب، كلمه غَنَم. قريب به اين معناست كلام ابن اثير در النهاية، وكلام فيروزآبادي  در قاموس اللغة.
2 ـ نسا/94.
خمس را از هر نوع درآمد واجب كرده است. آنگاه كه گروهي  از قبيله عبدالقيس حضور او رسيدند وگفتند: ميان ما وشما، مشركان حايل ومانعاند، وما فقط در ماه‌هاي  حرام (كه امنيت برقرار است) مي توانيم نزد شما بياييم، دستوراتي  را كه در سايه عمل به آن وارد بهشت گرديم وديگران را نيز به آن دعوت كنيم، بيان فرما، پيامبر(صلي  الله عليه وآله) فرمود: شما را به ايمان فرمان مي دهم، آنگاه در تفسير ايمان فرمود:
«شهادة أن لا إله إلاّ الله، وإقام الصلاة، وإيتاء الزكاة، وتعطوا الخمس من المَغْنَم»(1).
شهادت بر يگانگي  خدا، وبرپا داشتن نماز، وپرداختن زكات واينكه يك پنجم درآمدها را بپردازيد.
مسلماً غنيمت در اين حديث درآمدهاي  غير جنگي  است، زيرا مي گويند: ما در نقطهاي  هستيم كه دسترسي  به پيامبر نداريم، يعني  از ترس مشركان نمي توانيم به مدينه بياييم، اين گونه افراد كه در محاصره مشركان بودند توانايي  جهاد با مشركان را نداشتند تا خمس آن را بپردازند.
علاوه بر اين روايات ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) بر لزوم پرداخت خمس از هرگونه درآمد تصريح كرده ونقطه ابهامي  باقي  نگذاشته است(2).
اينها يك رشته از فروع فقهي  است كه شيعه در باره آنها نظر ورويّهاي  خاص را برگزيده است. البته اختلاف شيعه با ديگران در مسئله فروع منحصر به موارد ياد شده نيست، وفي  المثل در ابواب خمس، وصيت وارث(3) نيز اختلاف
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري : 4/250.
2 ـ وسائل الشيعة: ج 6، كتاب خمس، باب اوّل.
3 ـ وصيت به ارث از نظر شيعه نافذ است ولي  از نظر اهل سنت نافذ نيست. عول وتعصب در احكام ارث در فقه شيعه باطل ومشكل در آن دو مورد، از طريق ديگري  حل مي شود كه مشروح آن در كتابهاي  فقهي  آمده است.
نظر وجود دارد، ولي  گذشته از اشتراك شيعه با ديگران در كليّات احكام، تدريس فقه به صورت تطبيقي  وبويژه توجه به آرا ونظريات مستدل خاندان وحي (عليهم السلام)، مي تواند از همين مقدار فاصله اهل سنت با شيعيان نيز بكاهد.
اصل يكصد وچهل ونهم
تمدن اسلامي  مرهون تلاشهاي  بي وقفه امت اسلامي  است. آنان با داشتن مليتهاي  گوناگون در سايه ايمان وعقيده، در اسلام وخدمت به آن ذوب شدند وهمه تلاش خود را در مسير پيشبرد اهداف عالي  اسلام بكار گرفتند، ودر نتيجه تمدني  را پايهگذاري  كردند كه هم اكنون جامعه بشري  مرهون بن تمدن درخشان است.
در اين ميان، شيعه در برافراشتن بناي  شكوهمند تمدن اسلامي  نقش مؤثري  داشته است، كافي  است در اين جا كتابهاي  مربوط به علوم وتمدن اسلامي  را ورق بزنيم كه همه جا نام دانشمندان شيعه مي درخشد.
در ادبيات وعلوم ادبي ، كافي  است كه پايهگذار آن اميرمؤمنان علي (عليه السلام)بوده وادامه دهنده راه او شاگردش ابو الأسود دوئلي ، وپس از آن شخصيتهاي  شيعي  كه غالباً در عراق مي زيستند، مانند: مازني  (متوفاي  /248)، ابن سكيت (متوفاي  /244) ابو اسحاق نحوي  (از ياران امام كاظم(عليه السلام))، خليل بن احمد فراهي  مؤلف كتاب «العين» (متوفاي  /170)، ابن دريد مؤلف «الجمهرة» (متوفاي  /321) وصاحب بن عبّاد، مؤلف كتاب «المحيط» (متوفاي  /386)، آنان وصداها اديب شيعي  كه هر يك در عصر خود استوانه لغت ونحو وصرف ويا شعر وعروض بودند.
در علم تفسير، اوّلين مفسر پس از رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) امير مؤمنان(عليه السلام) وائمه اهل بيت(عليهم السلام) وپس از آنان عبدالله بن عباس (متوفاي  /68) وديگر شاگردان آنان بودهاند. ودر طول چهارده قرن، صدها تفسير بر قرآن به صورتهاي  مختلف نوشتهاند وما سير تاريخي  تفسيرنگاري  شيعه را در مقدمه «تبيان» شيخ طوسي  به تفصيل نگاشته ايم.
در علم حديث، شيعه بر ديگر فرق اسلامي  تقدم داشته وسنت رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) را، روزي  كه نوشتن حديث در عصر خلفا ممنوع بود، با نوشتن ومذاكره، حفظ كردند. در اين باره مي توان از «عبدالله بن ابي  رافع»، «ربيعة بن سميع» و«علي  بن أبي  رافع» از ياران امام علي (عليه السلام) وسپس شخصيتهاي  از شاگردان امام سجاد وحضرت صادق وباقر(عليهما السلام) ياد كرد.
رُشد حديث در عصر حضرت صادق(عليه السلام) به جايي  رسيد كه حسن بن علي  الوشّاء مي گويد: ومن در مسجد كوفه نهصد محدّث را ديدم كه همگان مي گفتند: حدثني  جعفر بن محمد(عليهما السلام) (1)
در قلمرو فقه، در مكتب پيشوايان اهل بيت(عليهم السلام) مجتهدان برجستهاي  تربيت شدهاند مانند: ابان بن تغلب (متوفاي  / 141)، زرارة بن اعين (متوفاي  / 150)، محمد بن مسلم (متوفاي  / 150)، صفوان بن يحيي  بجلي  مؤلف سي  كتاب (متوفاي  / 210 هـ) وصدها مجتهد توانا ومحقّق مانند شيخ مفيد، وسيد مرتضي  وشيخ طوسي  وابن ادريس ومحقّق حلّي  وعلامه حلّي  كه آثار گرانبهايي  از خود به يادگار نهادهاند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نجاشي ، شماره 79.
شيعه نه تنها در اين علوم تلاشگر وخدمتگزار بوده، بلكه در ديگر علوم مانند تاريخ ومغازي ، رجال ودرايه، شعر وادب نيز خدمات شاياني  را به جهان اسلام عرضه كرده است كه ذكر نام واسامي  آنان در اين مختصر نمي گنجد.
آنچه گفته شد مربوط به علوم نقلي  است، ولي  در علوم عقلي  مانند كلام وفلسفه بر تمام مذاهب، تقدم داشتهاند، زيرا شيعه بيش از تمام فرقه‌هاي  اسلامي  به عقل بها داده است. وبا الهام از گفتارهاي  اميرمؤمنان وفرزندان معصوم او(عليهم السلام) در تبيين عقايد اسلامي  بيش از حد كوشش كرده، ومتكلمان عاليقدر وفلاسفه بزرگ به جهان اسلام تحويل داده است، وكلام شيعي  يكي  از پربارترين مكاتب كلام اسلامي  است كه علاوه بر كتاب وسنت از عقل وخرد به نحو شايسته بهره مي گيرد.
يكي  از پايه‌هاي  تمدن علمي ، شناخت عالم طبيعت وقوانين آن است، ودر عصر حضرت صادق(عليه السلام) شاگرد نامدار او جابر بن حيان در علوم طبيعي  به پايهاي  رسيد كه او را امروز پدر علم شيمي  مي نامند.
ودر تدوين علوم جغرافيا، احمد بن ابي  يعقوب، معروف به يعقوبي  (متوفاي  / 290) نخستين جغرافي داني  است كه كشور پهناور اسلامي  را زير پا نهاد وكتابي  به نام «البلدان» نگاشت.
اين تلاش همه جانبه توسط دانشمندان شيعه از قرن نخست هجري  تا به امروز ادامه داشته ودر اين راه حوزه‌ها ومدارس ودانشگاه‌هاي  فراواني  تأسيس كردهاند كه پيوسته در راه علم ودانش خدمتگزار بشريت بوده است. آنچه گفته شد اشارهاي  گذرا به نقش شيعه در علم وتمدن اسلامي  بود، براي
ــ[312]ــ
آگاهي  بيشتر به كتابهاي  مربوط به اين موضوع رجوع فرماييد(1).
اصل يكصد وپنجاهم
شيعه اماميّه، اختلاف در فروع را مانع از اخوّت اسلامي  ووحدت صفوف مسلمين در برابر استعمار نمي داند وهمچنين معتقد است كه با برگزاري  مناظرات ومذاكرات علمي  در محيط آرام، مي توان به بسياري  از مشكلات واختلافات فكري  وفقهي  (كه احياناً مانع اتحاد وهمبستگي  سياسي  مسلمين جلوه مي كند) خاتمه بخشيد. اصولاً اختلاف در سلايق وافكار، غريزي  بشر بوده وبستن باب نِقاش ومذاكره علمي  بر روي  انديشمندان، مايه مرگ علم ودانش، وميرايي  تفكر وانديشه است. از اين روي  بزرگان ما در تمام اعصار كوشيدهاند كه با طرح مباحط عليم وعقيدتي  به روشن ساختن حقايق بپردازند وعملاً نيز از هر نوع اتحاد وهمدلي  مسلمين بر ضدّ دشمنان قسم خورده اسلام همواره استقبال كردهاند.
وشعار همه متفكران ومصلحان شيعه اين است كه:
«بُني  الإسلامُ علي  دعامتين: كلمةُ التوحيد، وتوحيدُ الكلمة».
اسلام بر درو پايه استوار گرديده است:
1. يكتاگرايي  ويكتاپرستي
2. اتحاد وهمبستگي .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ فهرست ابن نديم، رجال نجاشي ، فهرست شيخ طوسي ، تأسيس الشيعة، الذريعة إلي  تصانيف الشيعة، أعيان الشيعة، وجلد ششم از بحوث في  الملل والنحل وكتب ديگر.
پرورگارا، پرچم اسلام را در سرتاسر جهان به اهتزاز در آور! تفرقهافكنان را كه به سود استعمارگران عمل مي كنند نابود فرما! وبر توانايي  وقدرتمندي  مسلمانان در برابر مشركان ومنافقان وخود باختگان بيفزا، وما را به راه راست هدايت فرما!
بمنّك وكرمك


نوشته شده در   جمعه 16 خرداد 1393    
PDF چاپ چاپ