يکشنبه 29 دي 1398 | Sunday, 19 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1389     |     کد : 5980

ايمان و كفر و بدعت و تقيه و توسل

ايمان و كفر و بدعت و تقيه و توسل

بخش نهم : ايمان و كفر و بدعت و تقيه و توسل ...
اصل يكصد و بيستم
حدّ ايمان وكفر از بحثهاي  مهم كلامي  است. «ايمان»، در لغت، به معناي  تصديق و«كفر» به معناي  پوشاندن است، لذا به زارع نيز ـ كه گندم را در دل زمين مي نشاند ـ كافر گفته مي شود. ولي  مقصود از ايمان در اصطلاح عقايد وكلام، اعتقاد به وحدانيت خداوند، وباور داشتن روز قيامت ورسالت پيامبر خاتم(صلي  الله عليه وآله وسلم) است، والبته ايمان به رسالت پيامبر خاتم(صلي  الله عليه وآله وسلم)، شامل اذعان به نبوت پيامبران وكتب آسماني  پيشين وآنچه كه پيامبر اسلام از تعاليم واحكام الهي  براي  بشر آورده است، نيز مي شود.
پايگاه واقعي  ايمان همان قلب انسان است، چنانكه قرآن كريم مي فرمايد: أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الاْيمَانَ(1)
آنان كساني  هستند كه خداوند ايمان را در دلهايشان ثبت كرده است. نيز درباره باديه نشيناني  كه در برابر قدرت اسلام، دست تسليم بر سر نهاده ولي  دلهايشان از فروغ ايمان خالي  است، مي فرمايد:
وَلَمَّا يَدْخُلِ الاْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ(2)
هنوز ايمان در قلوب شما وارد نشده است. ولي البته حكم به ايمان يك فرد، مشروط به اين است كه به وسيله زبان يا طرق ديگر، آن را اظهار كند ويا لااقل باور خود
را انكار ننمايد. زيرا در غير اين صورت حكم بهايمان او نخواهد شد، چنانكه مي فرمايد:
وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ(1)
آيات خدا را با آنكه به آن يقين داشتند انكار كردند.
با اين بيان حد كفر نيز روشن مي گردد. هر گاه انساني  وحدانيت حق متعال، يا روز قيامت، ويا رسالت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) را انكار كند، مسلّماً محكوم به كفر خواهد بود، چنانكه انكار يكي  از مسلمات آيين پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) كه به طور روشن مستلزم انكار رسالت باشد، آدمي  را محكوم به كفر مي سازد.
پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) آنگاه كه علي (عليه السلام) را براي  فتح قلاع خيبر ورانه مي كرد، پرچمي  به دست او داد ويادآور شد كه صاحب اين پرچم اين خيبر را فتح كرده وباز مي گردد. در اين هنگام علي (عليه السلام) رو به پيامبر كرد وگفت: حد نبرد با آنان چيست؟ پيامبر(صلي  الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«قاتِلْهُمْ حَتّي  يَشْهدوا لاإِله إِلاّالله وَانّ محمّداً(صلي  الله عليه وآله وسلم) رسول الله، فإذا فعوا ذلك فَقَد مَنَعُوا مِنْك دِمائَهُمْ وَأَمْوالَهُم إلاّ بحَقّها وَحسابهم علي  الله»(2).
با آنان نبرد كن تا آنكه به يگانگي  خدا ورسالت محمد گواهي  دهند. هر گاه گواهي  دادند، خونها ومالهاي  آنان محترم خواهد بود، مگر آنجا كه به حق (كشته، يا اموالشان گرفته شود) وحساب آنها با خداست.
نيز فردي  از امام صادق(عليه السلام) پرسيد: كمترين چيزي  كه مايه ايمان بنده به خدا مي شود چيست؟ امام پاسخ داد:
«يشهد أن إله إلاّالله وانّ محمّداً(صلي  الله عليه وآله وسلم) عبدُه ورسولُه، ويُقَّرُ بالطاعةِ ويَعرِفُ إمامَ زمانه فإذا فعل ذلك فهو مؤمن»(1).
كمترين مرتبه ايمان اين است كه به وحدانيت خدا وبندگي  ورسالت محمد(صلي  الله عليه وآله وسلم) گواهي  دهد واطاعت از حق را بپذيرد وامام زمان خود را بشناسد. هرگاه چنين كرد او مؤمن است.
اصل يكصد و بيست و يكم
گرچه حقيقت ايمان همان اعتقاد قلبي  است، ولي  نبايد پنداشت كه اين مقدار ايمان براي  رستگاري  انسان كافي  است، بلكه شخص بايد به آثار ولوازم عملي  آن نيز ملتزم باشد. لذا در بسياري  از آيات وروايات، مؤمن واقعي  كسي  شناخته شده است كه ملتزم به آثار ايمان وانجام دهنده فرايض الهي  باشد. چنانكه قرآن در سوره عصر همه انسانها را زيانكار شمرده واز آن ميان تنها گروه زير را استثنا كرده است:
إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
مگر كساني  كه ايمان بياورند وعمل صالح انجام دهند وهمديگر را به حق وپايداري  در راه آن سفارش كنند.
امام باقر(عليه السلام) از حضرت علي (عليه السلام) نقل مي كند كه مردي  به او گفت: آيا هر كس به وحدانيت خدا ورسالت پيامبر گواهي  دهد، مؤمن است؟ حضرت فرمود:
«فَأَين فرائض الله»:
پس فرائض الهي  كجا رفت؟!
نيز امير مؤمنان فرمود:
«لو كان الايمانُ كلاماً لم ينزِل فيه صوم ولا صلاة ولا حول ولا حرام».
اگر ايمان، به صِرفِ گفتن شهادتين بود، ديگر روزه ونماز، وحلال وحرامي  تشريع نمي گشت(1).
از گفتار فوق نتيجه مي گيريم كه، ايمان داراي  مراتب مختلف بوده وهر مرتبهاي  نيز براي  خود اثري  ويژه دارد. اعتقاد قلبي  به ضميمه اظهار يا دست كم عدم انكار، كمترين مرتبه ايمان است كه يك رشته آثار ديني  ودنيوي  بر آن مترتب مي گردد، در حاليكه مرتبه ديگر ايمان، كه مايه رستگاري  انسان در دنيا وآخرت است، در گرو التزام به آثار عملي  آن مي باشد.
نكته در خور ذكر اين است كه در برخي  از روايات عمل به فرايض ديني  نيز جزو اركان ايمان به شمار آمده است. امام هشتم(عليه السلام) از پدران خود وآنان از رسول خدا(صلي  الله عليه وآله وسلم) نقل مي كنند كه آن حضرت فرمود:
«الإيمانُ معرفةٌ بِالقَلْب واقرارٌ باللسان وعملٌ بالأركان»(2).
ايمان معرفت قلبي ، اقرار زباني ، وعمل به وسيله اعضا وجوارح است.
در برخي  از از روايات در كنار شهادتين، اموري  همچون برپا داشتن نماز، پرداخت زكات، انجام دادن فريضه حج وروزه ماه رمضان نيز قيد شده است(3). اين گونه روايات، يا ناظر به اين است كه به وسيله اين اعمال مي توان افراد مسلمان را از غير مسلمان باز شناخت، ويا اينكه ذكر شهادتين در صورتي نجات بخش است كه اعمال شرعي  نيز به آن ضميمه شود; اعمالي  كه نماز، زكات، حج، وروزه از مهمترين آنهاست.
با توجه به دو اصل ياد شده نبايد هيچ فرقهاي  از مسلمين، فرقه ديگر را به عنوان اينكه در برخي  از فروع ديني  با يكديگر مخالفند، تكفير كند. چه ملاك كفر اين است كه شخص، منكر يكي  از اصول سه گانه يا منكر چيزي  باشد كه انكار آن ملازم با انكار يكي  از سه چيز است، واين ملازمه در صورتي  تحقق مي پذيرد كه حكم آن چيز از شريعت آنچنان بديهي  وروشن باشد كه هرگز نتوان ميان انكار آن واعتراف به اصول، جمع كرد.
از اين روي  سزاست كه مسلمانان در تمام مراحل اخوت اسلامي  خويش را حفظ كنند واختلاف در اموري  را كه مربوط به اصول نيست، مايه نزاع واحياناً تفسيق وتكفير يكديگر قرار ندهند ودر اختلافات فكري  وعقيدتي  نيز، به گفت وشنود علمي  وتحقيقي  با يكديگر اكتفا كنند واز اِعمالِ تعصبات خشك غير منطقي  وتهمت وتحريف بپرهيزند.
اصل يكصد وبيست ودوم
از آنجا كه مسلمانان جهان در اصول سه گانه(1) وحدت نظر دارند، نبايد گروهي  به خاطر اختلاف در برخي  از اصول يا فروع، يكديگر را تكفير كنند، زيرا بسياري  از اصول مورد اختلاف جزء مسايل كلامي  است كه بعدها در ميان مسلمانان مطرح شده وهر گروهي  براي  خود دليل ومدركي  دارد. بنابراين، اختلاف در اين مسايل نمي تواند وسيله تكفير يا تفسيق يكديگر باشد ووحدت اسلامي  را بر هم بزند، بهترين راه براي  حل اختلاف، گفت وشنود علمي  است بدور از تعصبات خشك وغير منطقي .
قرآن كريم مي فرمايد:
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَي  إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً(1)
اي  افراد با ايمان هر گاه در روي  زمين به سير وساحت پرداختيد در تشخيص مؤمن از كافر دقت كنيد وبه آن كس كه به شما سلام بگويد (خود را هم آيين شما نشان دهد) نگوييد مؤمن نيستي .
پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) ضمن بيان پايه‌هاي  اسلام يادآور مي شود كه مسلماني  حق ندارد، مسلمان ديگر را به خاطر انجام گناهي  تكفير كند يا او را مشرك بنامد(2).


بدعت

اصل يكصد وبيست وسوم
«بدعت» در لغت به معني  كار نو وبي سابقهاي  است كه بيانگر نوعي  حسن وكمال در فاعل مي باشد، چنانكه يكي  از صفات خداوند «بديع» است.
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالاْرْضِ(3)
مفهوم اصطلاحي  بدعت نيز آن است كه انسان چيزي  را كه جزو شريعت نيست، به آن نسبت دهد، وكوتاهترين عبارت براي  تعريف اصطلاح بدعت آن است كه بگوييم:
إدْخالُ مالَيْسَ مِنَ الدِّينِ فيالدِّينِ.
بدعت گذاري  در دين از گناهان كبيره بوده ودر حرمت آن هيچ ترديدي  نيست. پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) فرمود:
كُلُّ مُحْدثة بِدْعَةٌ وَكُلُ بِدْعَة ضَلالَةٌ، وَكُلُّ ضَلالَة فِيالنّار»(1).
نكته مهم در مسئله بدعت، تنها اين است كه مفهوم بدعت به صورتي  جامع ومانع تعريف وتبيين شود تا بدعت از غير آن تميز داده شود در اين زمينه، براي  درك حقيقت بدعت، بايستي  به دو مطلب توجه نمود:
1. بدعت، نوعي  تصرف در دين، از طريق افزودن يا كاستن شريعت است. بنابراين، آنجا كه نوآوري  ربطي  به دين و شريعت نداشته، بلكه به عنوان يك مسئله عرفي  وعادي  انجام گيرد، بدعت نخواهد بود (هر چند مشروع بودن آن مشروط به اين است كه ابداع وابتكار مزبور در شرع محرّم وممنوع نباشد). في  المثل، بشر از نظر مسكن وپوشاك وديگر وسايل زندگي  همواره دست به نوآوريهايي  مي زند وبويژه در عصر ما بسياري  از روشها وابزارهاي  معمول زندگي  دگرگون شده وبراي  نمونه انواع ورزشها وتفريحات جديد پديد آمده است. بديهي  است همه اينها يك نوع بدعت (به معني  نوآوري ) بوده، ولي  ارتباط به بدعت در شرع ندارد. تنها، چنانكه گفتيم، حلال بودن آنها واستفاده از آنها مشروط به اين است كه مخالف با احكام وموازين شرع نباشند. مثلاً اختلاط زن ومرد بدون حجاب در مجالس ومحافل، كه از ارمغانهاي  فاسد غرب مي باشد، حرام است ولي  بدعت نيست، زيرا كساني  كه در اين محافل شركت مي كنند، اين كار را به عنوان يك عمل مشروع كه اسلام بر آن صحه نهاده انجام نمي دهند، بلكه احياناً با اعتقاد به اينكه امري  مخالف شرع است، روي  عدم مبالات تن به اين كار مي دهند. لذا گاه تنبّه يافته وتصميم جدّي  مي گيرند كه ديگر در آنها شركت نورزند.
براي  توضيحات فوق، چنانكه ملتي  روز يا روزهايي  را براي  خود موسم شادي  وگردهمايي  معين كنند، امّا نه به اين قصد كه شرع چنين دستوري  داده است، چنين كاري  بدعت نيست، هر چند بايستي  حلّيّت وحرمت آن از جهات ديگر مورد بحث وبررسي  قرار گيرد.
از اينجا روشن مي شود كه بسياري  از نوآوريهاي  بشري  در زمينه هنر، ورزش، صنعت وغيره از قلمرو بدعت اصطلاحي  بيرون بوده، وآنچه درباره آنها مطرح است مسئله حلال وحرام بودن آنها از جهات ديگر است كه خود ملاك ومقياس خاص خويش را دارد.
2. اساس بدعت در شرع به اين نكته باز مي گردد كه چيزي  را به عنوان يك امر شرعي  كه دين به آنها فرمان داده به كار برند، در حاليكه براي  مشروعيّت آن، اصل يا ضابطهاي  در شرع وجود نداشته باشد; ولي  هر گاه كاري  را كه انسان به عنوان يك عمل ديني  انجام مي دهد، دليل شرعي يي  (به صورت خاص، يا كلّي  وعام) بر مشروعيّت آن وجود داشته باشد، آن عمل بدعت نخواهد بود. از اينروست كه علامه مجلسي ، عالم بزرگ شيعي ، مي گويد:
«البِدْعَةُ في الشَّرعِ ما حَدَثَ بَعْدَالرَّسُولِ بما انّه من الدين وَلَمْ يَكُنْ فِيهِ نَصٌّ عَلي  الخُصوصِ وَلا يَكُونُ داخلاً في بَعْضِ العُمُوماتِ»(1).
بدعت در شرع، چيزي  است كه پس از رسول گرامي  حادث شده ودليل شرعي
خاص يا عامّي  نيز جواز آن در كار نباشد.
ابن حجر عسقلاني ، دانشمند مشهور اهل سنت، نيز مي گويد:
«البدعةُ ما أُحدثَ وليس له أصل فِي الشرع، وما كانَ له أصل يدلّ عليه الشّرع فليس ببدعة»(1).
بدعت چيزي  است كه (پس از پيامبر) پديد آمده باشد، دليلي  حاكي  از جواز آن در شريعت يافت نشود; وآن چيزي  كه اصل وريشهاي  در دين دارد، بدعت نخواهد بود.
آري ، هر گاه عملي  را كه به شرع نسبت مي دهيم مستند به دليلي  خاص يا ضابطهاي  كلي  در شرع باشد، مسلّماً بدعت نخواهد بود. صورت نخست (وجود دليل خاص) نياز به بيان ندارد. مهم توضيح قسمت دوم است، زيرا چه بسا ممكن است يك عمل ظاهراً حالت نوآوري  داشته ودر تاريخ اسلام بي سابقه باشد ولي  معناً تحت ضابطه اي  قرار گيرد كه شرع اسلام آن را به صورت كلي  پذيرفته است. به عنوان نمونه، مي توان از سربازگيري  عمومي  ياد كرد كه امروزه در نوع كشورها اجرا مي شود. دعوت جوانان به خدمت زير پرچم به عنوان وظيفه ديني ، هر چند حالت نوآوري  دارد، ولي  چون يك اصل وقاعده ديني  پشتيبان آن است بدعت نخواهد بود. زيرا قرآن مي فرمايد:
وَأَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعْتُم مِن قُوَّة(2)
بديهي  است بر اثر تحوّلات جهاني ، آموزش عمومي  رزمي  جوانان موجب آمادگي  بيشتر در مقابل دشمن مترصد وگوش بزنگ است وعمل به روح آيه شريفه، در عصر ما، مقتضي  همين امر است.
از بيان فوق، بسياري  از شبهات واهي  كه بر دست وپاي  برخي  از افراد پيچيده است حل مي شود. براي  نمونه، انبوه مسلمانان جهان روز ميلاد پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) را جشن مي گيرند وگروهي  اين امر را بدعت مي نامند! در حاليكه، طبق آنچه گفتيم، هرگز ملاك بدعت بر آن صادق نيست. زيرا به فرض هم كه اين نوع تكريم واظهار محبت، در شرع وارد نشده باشد، ولي  اظهار محبت به پيامبر گرامي  اسلام وخاندان او ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ يكي  از اصول مسلّم اسلام است كه اين گونه جشنها واحتفالات مذهبي  جلوه ومظهري  از آن اصل كلّي  است. پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«لا يُؤْمِنُ أَحدُكُمْ حَتّي  أَكونَ أَحبَّ إليهِ مِنْ مالِهِ وَأَهلِهِ وَالنّاس أجْمَعين»(1).
هيچكدام از شما مؤمن نخواهد بود، مگر آنكه من نزد او از فرزندان وي  وتمامي  مردم، محبوبتر باشم.
ناگفته پيداست كساني  كه در مواليد پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) واهل بيت او(عليهم السلام)اظهار شادماني  كرده وبدين منظور مجالسي  تشكيل مي دهند، هدفشان اين نيست كه برگزاري  جشن در اين ايام، منصوص بوده ودستور برگزاري  جشن عيناً به صورت خاص امروزي ، در شرع وارد شده است; بلكه اعتقاد آنان اين است كه اظهار محبت به رسول گرامي  واهل بيت او يك اصل كلي  است كه در كتاب وسنت با تعابير گوناگون بر آن تكيه شده است.
قرآن كريم مي فرمايد:
قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي (2)
بگو من براي  ابلاغ رسالت پاداش نمي طلبم مگر دوستي  خويشاوندان ونزديكان.
واين اصل مي تواند در شئون مختلف زندگي  فردي  واجتماعي  مسلمين، براي  خود جلوه‌ها ومظاهري  پيدا كند. گرفتن جشن در مواليد، جنبه يادآوري  نزول رحمت وبركت خدا در آن ايام، وشكر گزاري  به درگاه الهي  را دارد واين امر (جشن در روز نزول رحمت)، در شرايع پيشين نيز سابقه داشته است، چنانكه به صريح قرآن، حضرت عيسي (عليه السلام) از خداي  متعال درخواست كرد مائدهاي  آسماني  بر وي  وجمع يارانش فرو فرستد تا روز نزول مائده را او وپيروانش ـ در توالي  نسلها ـ عيد گيرند:
قَالَ عِيسَي  ابْنُ مَرْيَمَ اللّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونَ لَنَا عِيداً لاَِوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِنكَ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (1)
همانگونه كه يادآور شديم، بدعت عبارت از آن نوع تصرفات در دين است كه براي  آنها مدرك صحيحي  در شرع (به صورت خاص يا عام) وجود نداشته باشد، وبايد توجه نمود كه روايات ائمه اهل بيت(عليهم السلام)، به حكم حديث متواتر «ثقلين»، از مصادر شريعت ودلايل احكام ديني  به شمار مي رود. بنابراين، هر گاه حضرات معصومين سلام الله عليهم اجمعين بر جواز يا منع چيزي  تصريح كنند، پيروي  از گفتار آنان پيروي  از دين بوده ومشمول عنوان بدعت گذاري  در دين نخواهد بود.
در پايان يادآور مي شويم بدعت به معني  تصرف بدون اذن، پيوسته قبيح وحرام بوده وقرآن از آن بان جمله:
قُلْ آللهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَي  اللهَ تَفْتَرُونَ(2) ياد مي كند.
در اين صورت تقسيم بدعت (به اين معني ) به قبيح وحسن وحرام وجائز، معني  صحيحي  نخواهد داشت.
آري  «بدعت» در معناي  عام لغوي  آن، به معني  نوآوري  در امور زندگي  بدون آنكه آن را ب شرع منسوب دارند، مي تواند صور گوناگون داشته ومشمول يكي  از احكام خمسه تكليفيه (واجب، حرام، مكروه، مستحب ومباح) قرار گيرد.


تقيه
اصل يكصد وبيست وچهارم

يكي  از تعاليم قرآن اين است كه، در مواردي  كه جان وعِرض ومال يك فرد مسلمان در اثر اظهار عقيده به خطر خواهد افتاد مي تواند عقيده خود را كتمان كند. در اصطلاح شرعي  به اين امر «تقيه» گفته مي شود. جواز تقيه، نه تنها مدرك شرعي  دارد، بلكه عقل وخرد نيز بر درستي  ولزوم آن در شرايط حساس گواهي  مي دهد. چه، از يك طرف حفظ جان ومال وآبرو لازم است، واز طرف ديگر عمل بر وفق عقيده يك وظيفه ديني  است. امّا در مواردي  كه اظهار عقيده جان ومال وآبروي  شخص را به خطر مي افكند واين دو وظيفه وتكليف مهمتر را بر ديگري  مقدم بدارد. در حقيقت، تقيه سلاح ضعفا در مقابل اشخاص قدرتمند وبي رحم است، وپيداست كه اگر تهديدي  در كار نباشد، انسان نه عقيده خويش را كتمان مي كند ونه بر خلاف اعتقاد خود عمل مي نمايد.
قرآن در مورد عمّار ياسر (و كساني  كه اصولاً در چنگ كافران گرفتار شده وبه رغم ايمان استوار قلبي  خويش، صورتاً براي  تخلص آنان لفظ كفر را بر زبان جاري  مي كنند) چنين مي فرمايد:
مَن كَفَرَ بِاللهَ مِن بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمَانِ(1)
كسي  كه پس از ايمان به خدا كفر ورزد (به سزاي  عمل خود مي رسد) مگر كسي  كه از روي  ناچاري  واجبار اظهار كفر كند، ولي  قلبش به ايمان، قرص ومحكم باشد.
در آيه ديگر مي فرمايد:
لاَ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللهِ فِيْ شَيْء إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَإِلَي  اللهِ الْمَصِير(2)
روا نيست مؤمنان كافران را به جاي  مؤمنان ولي  خود گيرند، وهر كس چنين كند پيوند خويش را با خداوند گسسته است; مگر اينكه خود را (براي  ايمني  از شر آنها) در حصن وحفاظِ تظاهر به قبول ولابتشان قرار دهيد. خداوند شما را از مخالفت با خويش برحذر مي دارد وبازگشت همگان به سوي  خدا است.
مفسران اسلامي  در شرح اين دو آيه، همگي  اصل تقيه را اصلي  مشروع دانسته اند(3).
اصولاً هر كس مطالعه مختصري  در تفسير وفقه اسلامي  داشته باشد مي داند كه اصل تقيه از اصول اسلامي  ونمي توان آيات ياد شده در فوق ونيز عمل مؤمن آل فرعون در كتمان ايمان خويش واظهار خلاف آن را(4) ناديده گرفت. وتقيه را به طور كلّي  منكر شد.
ضمناً در خور ذكر است كه هر چند آيات تقيه در مورد تقيه از كافران وارد شده، ولي  ملاك آن، كه همان حفظ جان وعرض ومال مسلمين در شرايط حساس وناگوار است، اختصاص به كافران ندارد، واگر اظهار عقيده ويا عمل شخص بر وفق آن، نزديك فرد مسلمان نيز موجب خوف شخص بر جان ومال خويش باشد، تقيه در اين مورد حكم تقيه از كافر را خواهد داشت. اين سخني  است كه ديگران نيز به آن تصريح كردهاند. رازي  مي گويد: مذهب شافعي  اين است كه هر گاه وضع مسلمانان در ميان تخود همان حالتي  را به خود گرف كه مسلمانان در ميان كفّار (حربي ) دارند، تقيه براي  حفظ جان جايز است.
همچنين تقيه منحصر به ضرر جاني  نبوده وحتي  ضرر مالي  نيز مجوّز تقيه است; مالي  كه حرمت آن مانند حرمت خون مسلمان است، واگر كسي  در راه آن كشته شود، شهيد مي باشد(1).
ابو هريره مي گويد: من از پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) دو گونه تعاليم ودستورات دريافت كردهام. برخي  را در ميان مردم متشر كردم، ولي  از نشر برخي  ديگر خودداري  كردم. چه، اگر انجام مي دادم كشته مي شدم(2).
كارنامه زندگي  خلفاي  اموي  وعباسي  سرشار از ظلم وستم است. در آن روزگار، نه تنها شيعيان به علت اظهار عقيده مطرود ومنزوي  شدند، بلكه محدثان اهل سنت نيز در دوران مأمون درمسئله «خلق قرآن» غالباً راه تقيه را در پيش گرفته وجز يك نفر همگي  پس از صدور بخشنامه مأمون درباره خلق قرآن، بر خلاف عقيده قلبي  خويش موافقت نشان دادند، كه داستان آن در
تاريخ آمده است(1).
اصل يكصد وبيست وپنجم
بر اساس منطق شيعه، تقيه در شرايطي  واجب، ولي  در برخي  شرايط نيز حرام است، وانسان در آن شرايط نبايد به بهانه اينكه جان ومال وي  به خطر مي افتد تقيه كند. گروهي  تصور مي كنند كه شيعه مطلقاً تقيه را واجب مي داند، در حاليكه اين تصور غلط بوده وروش پيشوايان شيعه هرگز چنين نبوده است. زيرا آنان با در نظر گرفتن شرايط ورعايت مصالح ومفاسد، در هر زمان راهي  خاص ومناسب را انتخاب مي كردند ولذا مي بينيم كه گاه تقيه نكرده وجان ومال خود را در راه اظهار عقيده فدا مي كردند.
اصولاً پيشوايان معصوم شيعه غالباً به وسيله شمشير يا زهر جفاي  دشمنان به شهادت رسيدهاند، در حاليكه يقيناً اگر آنان به حاكمان عصر خويش چهره خوش وزبان شيرين نشان مي دادند، قدرتمندان حاكم چه بسا بزرگترين وعالي ترين مقامات را نيز در اختيار آنان مي نهادند; ولي  آنها خوب مي دانستند كه تقيّه (في المثل در برابر يزيد) مايه نابودي  دين ومحو ومذهب است.
در شرايط كنوني  نيز براي  رهبران ديني  مسلمين دو نوع تكليف وجود دارد: در شرايطي  راه تقيه را در پيش گيرند; ودر شرايط ديگر، كه اساس دين در خطر است، جان به كف گرفته به استقبال مرگ روند.
در پايان يادآور مي شويم كه تقيه يك امر شخصي  ومربوط به وضع فرد يا افراد ضعيف وناتوان در برابر دشمن قهار است، كه اگر تقيه نكند هم جانشان در
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تاريخ طبري : 7 / 195ـ206.
خطر است وهم بر قتل آنها اثري  مترتب نيست. ولي  در تعليم وتببين معارف واحكام ديني ، تقيّه موردي  نخواهد داشت، مثلاً دانشمندي  كتابي  را بر اساس تقيه بنويسيد وعقايد انحرافي  وخلاف را، به عنوان عقايد شيعه، هيچگاه كتابي  در زمينه عقايد واحكام بر اساس تقيه نوشته نشده است، بلكه علماي  شيعه در سختترين شرايط نيز عقيده حقّه خويش را اظهار داشتهاند.
البته ممكن است در ميان آنان پيرامون اصل يا مسئله اي  خاص اختلاف نظر وجود داشته باشد، ولي  هرگز در طول تاريخ يك بار هم اتفاق نيفتاده كه دانشمندان شيعه رساله يا كتابي  را ـ به بهانه تقيه ـ بر خلاف آرا ودر خفا چيزي  ديگر، واگر كسي  چنين روش داشته باشد از جرگه شيعه اماميه خارج است.
در اينجا، به كساني  كه فهم وهضم تقيه براي  آنان سنگين بوده وتحت تأثير تبليغات سوء دشمنان تشيع قرار دارند، اكيداً توصيه مي كنيم كه يك دوره تاريخ شيعه را در عهد امويان وعباسيان، وحتي  عثمانيها در تركيه وشامات، مطالعه كنند تا بدانند كه اين گروه براي  دفاع از عقيده وپيروي  از اهل بيت(عليهم السلام)چه بهاي  گزافي  را پرداخته اند، چه قربانيهايي  داده، وچه مصايب تلخي  را تحمل كردهاند، تا آنجا كه حتي  از خانه وكاشانه خود به كوه‌ها پناه بردهاند.
شيعيان، با وجود رعايت تقيه، چنين وضعي  داشتند، حال اگر اين اصل را رعايت نمي كردند چه وضعي  پيش مي آمد؟! وبراستي  آيا در آن صورت اثري  از تشيع در جهان باقي  مي ماند؟!
اصولاً بايد توجه داشت كه، اگر نكوهشي  در تقيّه هست در اصل متوجه مسبّبان آن است. كساني  مستوجب نكوهشيند كه به جاي  اجراي  عدل ورأفت اسلامي ، سختترين وكشندهترين اختناقهاي  سياسي  ومذهبي  را بر پيروان عترت نبوي (عليهم السلام) تحميل مي كردند، نه كساني  كه از روي  ناچاري  براي  حفظ جان
ومال وناموس خويش به تقيه پناه مي بردند! وشگفت اينجاست كه برخي  كسان، به جاي  نكوهش مسبّبان تقيه يعني  ظالمان، تقيه كنندگان، يعني  مظلومان را نكوهش كرده ومتهم به نفاق مي كنند! حال آنكه فاصله «نفاق» با «تقيه» از زمين تا آسمان است: منافق، كفر را در دل خويش پنهان كرده ودر ظاهر ابراز ايمان مي كند، در حاليكه مسلمان در حال تقيه قلبي  لبريز از ايمان دارد وصرفاً به علت ترس از آزار طاقت فرساي  ظالم، اظهار خلاف مي نمايد.


توسل
اصل يكصد وبيست وششم
زندگي  بشر بر اساس بهرهگيري  از وسائل واسباب طبيعي  استوار است كه هر يك آثار ويژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگي  آب مي نوشيم، وهنگام گرسنگي  غذا مي خوريم. چه، رفع نياز توسط وسائل طبيعي ، به شرط آنكه براي  آنها «استقلال در تأثير» قائل نشويم، عين توحيد است. قرآن يادآور مي شود كه: دوالقرنين در ساختن سد از مردم درخواست كمك كرد:
فَأَعِينُونِي بِقُوَّة أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً(1).
باقدرت خويش مرا ياري  كنيد تا ميان شما وآنان (يأجوج ومأجوج) سدّي  بر پا سازم.
كساني  كه شرك را به معني  «تعلّق وتوسّل به غير خدا» تفسير مي كنند، حرفشان تنها در صورتي  صحيح است كه ما براي  ابزار ووسائط موجود، «اصالت واستقلال» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلي  بدانيم كه، به مشيّت واذن الهي ، ما را به نتيجه مي رسانند از مسير توحيد خارج نشدهايم،
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ (كهف / 95).
واصولاً زندگي  بشر از روز نخست بر اين اساس، يعني  استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده وپيشرفت علم وصنعت نيز در همين راستا صورت گرفته ومي گيرد.
ظاهراً توسّل به اسباب طبيعي  مورد بحث نيست، سخن درباره اسباب غير طبيعي  است كه بشر جز از طريق وحي  راهي  به شناخت آنها ندارد. هر گاه در كتاب وسنت چيزي  به عنوان وسيله معرفي  شده باشد، تمسّك به آن همان حكمي  را دارد كه در توسل به امور طبيعي  جاري  است. بنابراين، ما زماني  مي توانيم با انگيزه ديني  به اسباب غير طبيعي  تمسك جوييم، كه دو مطلب ملحوظ نظر قرار گيرد:
1. از طريق كتاب وسنت، وسيله بودن آن چيز براي  نيل به مقاصد دنيوي  يا اُخروي  ثابت شود;
2. براي  اسباب ووسائل، هيچگونه اصالت واستقلالي  قائل نشده وتأثير آنها را منوط به اذن ومشيّت الهي  بدانيم.
قرآن كريم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوي  دعوت كرده مي فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(1)
اي  افراد با ايمان خود را از خشم وسخط الهي  واپاييد، وبراي  تقرّب به او وسيلهاي  جستجو كنيد، ودر راه وي  جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
بايد توجه نمود كه وسيله به معناي  تقرب نيست، بلكه چيزي  است كه مايه تقرب به خدا مي گردد ويكي  از طرق آن، جهاد در راه خدا است كه در آيه ذكر
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ (مائده / 35).
شده است ودر عين حال مي تواند، چيزهاي  ديگر نيز وسيله تقرب باشد(1).
اصل يكصد وبيست وهفتم
در اصل گذشته ثابت است كه توسل به اسباب طبيعي  وغير طبيعي  (به شرط اينكه، رنگ استقلال در تأثير به خود نگيرند) عين توحيد است. شكي  نيست كه انجام واجبات ومستحبات، همچون نماز وروزه وزكات وجهاد وغيره در راه خدا، همگي  وسايل معنوي يي  هستند كه انسان را به سر منزل مقصود، كه همان تقرب به خداوند است مي رسانند. انسان در پرتو اين اعمال، حقيقت بندگي  را مي يابد ودر نتيجه به خدا نزديك مي شود. ولي  بايد توجه نمود كه وسايل غير طبيعي ، منحصر به انجام امور عبادي  نيست، بلكه در كتاب وسنت يك رشته وسايل معرفي  شده كه توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد كه ذيلاً برخي  از آنها را يادآور مي شويم:
1. توسل به اسما وصفات حسناي  الهي  كه در كتاب وسنت وارد شده است، چنانكه مي فرمايد:
وَللهِ الاْسْماءُ الْحُسْنَي  فَادْعُوهُ بِهَا(2)
اسماء حسني  مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسيله آنها بخوانيد.
در ادعيه اسلامي ، توسل به اسما وصفات الهي  فراوان وارد شده است.
2. توسل به دعاي  صالحان كه برترين نوع آن توسل به ساحت پيامبران واولياي  خاص خداوند است تا براي  انسان از درگاه الهي  دعا كنند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ راغب در مفردات (ذيل ماده وسل) مي گويد: الوسيلة التوسل إلي  الشيء برغبة وحقيقة الوسيلة إلي  الله مراعاة سيله بالعلم والعبادة وتحرّي مكارم الشريعة.
2 ـ اعراف / 180.
قرآن مجيد به كساني  كه بر خويشتن ستم كردهاند (گنهكاران) فرمان مي دهد سراغ پيامبر روند ودر آنجا هم خود طلب مغفرت كنند، وهم پيامبر براي  آنان طلب آمرزش كند. ونويد مي بخشد كه: در اين موقع خدا را توبهپذير ورحيم خواهد يافت، چنانكه مي فرمايد:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرَوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً(1)
در آيه ديگر، منافقان را نكوهش مي كند كه چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پيامبر بروند تا درباره آنان از خداوند طلب آمرزش كنند، سرپيچي  مي كنند؟! چنانكه مي فرمايد:
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رُسُولُ اللهَ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُسْتَكْبِرُونَ(2)
از برخي  از آيات بر مي آيد كه در امتهاي  پيشين نيز چنين سيرهاي  جريان داشته است. في المثل، به صريح قرآن، فرزندان يعقوب(عليه السلام) از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا براي  آنان طلب آمرزش كند ويعقوب نيز درخواست آنان را پذيرفت ووعده استغفار داد: يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ َالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ(3)
ممكن است گفته شود: توسل به دعاي  صالحان، در صورتي  عين توحيد (و يا لااقل مؤثر) است كه كسي  به او توسل مي جوييم در قيد حيات باشد، ولي  اكنون كه انبيا واوليا از جهان رخت بر بستهاند، چگونه توسل به آنان مي تواند
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نساء / 64.
2 ـ منافقون / 5.
3 ـ يوسف / 97 ـ 98.
مفيد وعين توحيد باشد؟
در پاسخ به اين سؤال يا ايراد، دو نكته را بايستي  يادآور شويم:
الف ـ حتي  اگر فرض كنيم شرط توسل به نبي  يا ولي  حيات داشتن آنهاست، در اين صورت توسل به انبيا واولياي  الهي  پس از مرگ آنان، تنها كاري  غير مفيد خواهد بود، نه مايه شرك; واين نكتهاي  است كه غالباً از آن غفلت شده، وتصور مي گردد كه حيات وموت، مرز توحيد وشرك است! در حاليكه بر فرض قبول چنين شرطي  (حيات انبيا واوليا در هنگام توسل ديگران به آنان)، زنده بودن شخص نبي  وولي ، ملاك مفيد وغير مفيد بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحيدي  بودن وشركآميز بودن عمل!
ب ـ مؤثر ومفيد بودن توسل دو شرط بيشتر ندارد:
1. فردي  كه به وي  توسل مي جويند، داراي  علم وشعور وقدرت باشد;
2. ميان توسل جويندگان واو ارتباط برقرار باشد; ودر توسل به انبيا واوليايي  كه ما از جهان در گذشتهاند، هر دو شرط فوق (درك وشعور، ووجود ارتباط ميان ما وآنان) به دلايل روشن عقلي  ونقلي ، تحقق دارد.
وجود حيات برزخي  يكي  از مسايل مسلّم قرآني  وحديثي  است كه دلايل آن را در اصل 105 و106 يادآور شديم. در جايي  كه، به تصريح قرآن، شهداي  راه حق حياب وزندگي  دارند، مسلّماً پيامبران واولياي  خاص الهي  ـ كه بسياري  از ايشان خود نيز شهيد شدهاند: از حيات برتر وبالاتري  برخوردارند.
بر وجود ارتباط ميان ما واولياي  الهي  دلايل بسياري  در دست است كه برخي  را ذيلاً يادآور مي شويم:
1. همه مسلمانان در پايان نماز شخص پيامبر گرامي  اسلام (صلي  الله عليه وآله وسلم) را خطاب قرار داده ومي گويند: السّلام عليك أيّها النبي ورحمة الله وبركاته;
آيا آنان براستي  كار «لغوي » انجام مي دهند وپيامبر اين همه سلام را نمي شنود وپاسخي  نمي دهد؟!
2. پيامبر گرامي  در جنگ بدر دستور داد اجساد مشركانرا در چاهي  ريختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. يكي  از ياران رسول خدا عرض كرد: آيا با مردگان سخن مي گوييد؟ پيامبر(صلي  الله عليه وآله وسلم) فرمود: شماها از آيان شنواتر نيستيد(1).
3. رسول گرامي  (صلي  الله عليه وآله وسلم) كراراً به قبرستان بقيع مي رفت وبه ارواح خفتگان در قبرستان چنين خطاب مي كرد: السّلام علي  أهل الدّيار من المؤمنين والمؤمنات. وبر اساس روايتي  ديگر مي فرمود: السّلام عليكم دار قوم مؤمنين»(2).
4. بخاري  در صحيح خود آورده است: روزي  كه پيامبر اكرم (صلي  الله عليه وآله وسلم)درگذشت، ابوبكر وارد خانه عايشه شد. سپس به سوي  جنازه پيامبر رفته، جامه از صورت پيامبر برگرفت واو را بوسيد وگريست وگفت:
بأبي أنت يا نبيّيالله لايجمعُالله عليك مؤتتين، أمّا الموتةُ التي كَتبتْ عليك فقدمتَّها»(3).
پدرم فداي  تو باد اي  پيامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگي  كه بر تو نوشته شده بود، تحقق يافت.
چنانچه رسول گرامي  حيات برزخي  نداشته وهيچگونه ارتباطي  ميان ما واو وجود ندارد، چگونه ابوبكر به او خطاب كرده وگفت: يا نبي الله.
5. امير مؤمنان علي (عليه السلام) آنگاه كه پيامبر را غسل مي داد به او چنين گفت:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري ، ج 5، باب قتل ابي  جهل، سيره ابن هشام: 2 / 292 وغيره.
2 ـ صحيح مسلم، ج 2، باب ما يقال عند دخول القبر.
3 ـ صحيح بخاري ، ج 2، كتاب الجنائز، ص 17.
بأبي أنت وأُمّي يا رسولَ الله لقد إنقطعَ بموتِك ما لَمْيَنْقَطِعْ بموتِ غيرِك مِن النُبوّةِ والأنباءِ وأخبارِ السماء... بأبي أنتَ وأُمّي اذكرنا عند ربِّك واجْعلنا من بالك»(1).
پدر ومادرم فداي  تو باد اي  رسول خدا، با مرگ تو چيزي  منقطع نگرديده بود; با مرگ تو رشته نبوت ووحي  گسسته شد...پدرم وفداي  تو باد، ما را نزد خدايت به ياد آور، ما را به خاطر داشته باش.
در پايان يادآور مي شويم كه توسل به انبيا واوليا صورتهاي  مختلفي  دارد كه مشروح آن در كتب عقايد بيان شده است.


مبدأ
اصل يكصد وبيست وهشتم
تقدير الهي  درباره انسان بر دو نوع است:
1. تقدير محتوم وقطعي ، كه به هيچ وجه قابل تغيير نيست;
2. تقدير معلّق ومشروط، كه با فقدان برخي  شرايط، دگرگون مي شود وتقدير ديگر جايگزين آن مي گردد.
با توجه به اصل مسلّم فوق، يادآور مي شويم كه اعتقاد به «بداء» يكي  از عقايد اصيل اسلامي  است كه همه فرق اسلامي  اجمالاً به آن اعتقاد دارند، هر چند برخي  از آنان از به كار بردن لفظ «بداء» خودداري  مي كنند. واين استيحاش از استعمال لفظ بداء نيز ضرري  به قضيه نمي زند، چه مقصود، تبيين محتوي  است نه اسم.
حقيقت بداء بر دو اصل استوار است:
الف ـ خداوند داراي  قدرت وسلطه مطلقه بر هستي  است وهر زمان
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نهج البلاغه، بخش خطبه‌ها، شماره 235.
خواست مي تواند تقديري  را جايگزين تقدير ديگر سازد; در حاليكه به هر دو نوع تقدير، علم قبلي  داشته، وهيچگونه تغييري  نيز در علم وي  راه نخواهد يافت. زيرا تقدير نخست چنان نيست كه قدرت خدا را محدود ساخته وتوانايي  دگرگون كردن آن را از او سلب كند. خداوند متعال بر خلاف عقيده يهود، كه مي گفتند:
يَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ(،
قدرت گسترده دارد وبه تعبير قرآن دست او باز است:
بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ(1)
به ديگر سخن، خلاّقيت وآفرينشگري  واعمال قدرت از جانب خداوند، استمرار داشته وبه حكم
كُلَّ يَوْم هُوَ فِي شَأْن(2)
وي  از امر آفرينش فارغ نگشته وكار آفرينشگري  همچنين ادامه دارد.
امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه
قَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ...(
مي فرمايد: يهود مي گويند خدا از امر آفرينش فارغ شده، كم وزياد (در رزق وعمر وغيره) راه ندارد.
خداوند در تكذيب آنان چنين فرمود:
غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ (. دستشان بسته باد وبه گفتار ناهنجار خود از رحمت خدا دور باشند! بلكه قدرت او گسترده است، هرگونه بخواهد انفاق مي كند. سپس مي افزايد:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده / 64.
2 ـ الرحمن / 29.
أَلَمْ تَسْمَعْ قَولَ اللهِ عَزَّوجَلَّ يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ(1)
آيا سخن خدا را نشنيدهاي  كه مي فرمايد: خدا آنچه را بخواهد محو كرده ويا ثابت مي دارد، ونزد خداست امّالكتاب (لوح محفوظ).
نتيجه اينكه: عقيده اسلامي  بر اساس قدرت گسترده، سلطه مطلقه، ودوام واستمرار خلاّقيت خداوند استوار است، وخداوند مي تواند هر زمان بخواهد در مقدّرات انسان، از عمر وروزي  وغيره، تحول ايجاد كرده ومقدّري  را جايگزين مقدّر قبلي  نمايد، وهر دو تقدير قبلاً در اُمُّالكتاب به ثبت رسيده است.
ب ـ اعمال قدرت وسلطه از سوي  خداوند، واقدام وي  به جايگزين كردن تقديري  جاي  تقدير ديگر، بدون حكمت ومصلحت انجام نمي گيرد، وبخشي  از قضيه، در گرو اعمال خود انسان است كه از طريق اختيار وبرگزيدن وزندگي  شايسته يا ناشايسته، زمينه دگرگوني  سرنوشت خويش را فراهم سازد.
فرض كنيم انساني ، خداي  ناكرده، حقوق والدين وبستگان خود را مراعات نمي كند. طبعاً اين عمل ناشايست ودر سرنوشت او تأثير ناخوشايندي  خواهد داشت. حال اگر در نيمه زندگي  از كرده خود نادم گشته واز آن پس به وظايف خود در اين باره اهتمام ورزد، در اين صورت زمينه دگرگوني  سرنوشت خود را فراهم كرده ومشمول آيه
يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ( خواهد گشت.
اين مطلب در عكس قضيه نيز حاكم است.
آيات وروايات در اين مورد بسيار است كه برخي  را يادآور مي شويم:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ رعد / 39.
1. إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّي  يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ(1)
خدا وضع هيچ قومي  را (از آسايش به سختي ) دگرگون نمي سازد مگر اينكه آنان خود وضع خويش را دگرگون سازند.
2. وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَي  آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَات مِنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ وَلكِن كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ(2)
اگر ساكنان آباديها ايمان آورده وپرهيزگار مي شدند ما بركات آسمانها وزمين را به روي  آنان مي گشوديم، ولي  (چه سود؟ كه) آنان دين خدا را تكذيب كردند وما هم آنان را به كيفر اعمالشان عذاب كرديم.
3. سيوطي  در تفسير خود آورده است كه: امير مؤمنان علي (عليه السلام) از پيامبر(صلي  الله عليه وآله وسلم) درباره تفسير آيه
يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ(
سؤال كرد، پيامبر(صلي  الله عليه وآله وسلم) در پاسخ چنين فرمود: من ديدگان تو وامتم را با تفسير اين آيه روشن مي كنم. صدقه در راه خدا، نيكي  به پدر ومادر، وانجام كارهاي  نيك، بدبختي  را به خوشبختي  دگرگون ساخته، مايه افزايش عمر مي گردد واز مرگهاي  بد جلوگيري  مي كند(3).
4. امام باقر(عليه السلام) مي فرمايد: صله رَحِم، اعمال را پاكيزه واموال را با بركت مي سازد. همچنين بلا را دفع، وحساب را آسان مي گرداند واجل (معلّق) را عقب مي اندازد(4).
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ رعد / 11.
2 ـ اعراف / 96.
3 ـ الدر المنثور: 3 / 66.
4 ـ كافي ، 2 / 470.
با توجه به اين دو اصل روشن مي شود كه اعتقاد به بداء يك عقيده مسلّم اسلامي  است كه، صرفنظر از تعبير واصطلاح خاص بداء تمامي  مذاهب وفرق اسلامي  به مفهوم آن اعتقاد دارند.
در خاتمه، براي  آگاهي  از اينكه چرا از اين عقيده اسلامي  با جمله «بدا لله تعبير شده است، دو نكته را متذكر مي شويم:
الف ـ در به كار گيري  اين كلمه، از پيامبر گرامي  پيروي  شده است. بُخاري  در صحيح خود نقل مي كند كه آن حضرت درباره سه نفر كه مبتلا به بيماري  پيسي ، گري  ونابينايي  شده بودند، فرمود:
«بَدالله عزّوجلّ أن يَبْتَلِيهم».
آنگاه سرگذشت آنان را از آنجا تا پايان مشروحاً بيان داشت ونشان داد كه چگونه خداوند بر اثر كفران نعمت دو نفر از آنان سلامتي  اوليه را از ايشان گرفته وگرفتار امراض پيشينيانشان ساخت(1).
ب ـ اين نوع استعمالات از باب مشاكله وسخن گفتن به لسان قوم است. در عرف معمول است كه وقتي  فردي  تصميمش تغيير مي كند مي گويد: «بدالي » براي  من بدا رخ داد. پيشوايان دين نيز، از باب تكلم به لسان قوم، وتفهيم به مخاطبين، اين تعبير را درباره خداي  متعال به كار بردهاند. در همين زمينه در خور ذكر است كه در قرآن، كراراً به ذات اقدس الهي  صفاتي  چون مكر وكيد وخدعه ونسيان نسبت داده شدهاست. در حاليكه مسلّماً ساحت الهي  از ارتكاب اين گونه امور (به مفهوم وشكل رايج آنها در ميان انسانها) منزه است. با اين وصف در قرآن به ذات اقدس الهي  صفت مكر وكيد وخدعه ونسيان
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري : 4 / 172.
نسبت داده شده است.
1. يَكِيدُونَ كَيْداًوَأَكِيدُ كَيْداً(1)
2. وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنَا مَكْراً(2)
3. إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ(3).
4. نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُمْ(4)
به هر روي ، محققين شيعه درباره استعمال لفظ بداء، با توجه به امتناع دگرگوني  در علم خدا تحقيقاتي  بلندي  دارند كه مجال ذكر آنها در اين مختصر نيست وما طالبان تفصيل را به كتب ياد شده در زير ارجاع مي دهيم(5).
اصل يكصد وبيست ونهم
«رجعت» در لغت به معني  بازگشت است، ومقصود از آن در فرهنگ شيعه، بازگشت گروهي  از امت اسلامي  پس از ظهور حضرت مهدي  ـ عجّل الله فرجه الشريف ـ وقبل از هر چيز برپايي  قيامت به دنياست. گواه روشن بر وجود رجعت، پيش از هر چيز قرآن كريم است كه در آيه 84 سوره نمل مي فرمايد:
وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّة فَوْجاً مِّمَّن يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يوزَعُونَ(6)
ودر آيه 87 مي فرمايد:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ طارق / 15 ـ 16.
2 ـ نمل / 50.
3 ـ نساء / 142.
4 ـ توبه / 67
5 ـ كتاب توحيد شيخ صدوق، ص 232 ـ 236 تصحيح الاعتقاد شيخ مفيد 24، عدةالاصول: 2/29، كتابالغيبة، ص 262 ـ 264، طبع نجف.
6 ـ روزي  كه از هر ملتي  گروهي  از آنان را كه آيات ما را تكذيب مي كردند زنده مي كنيم وآنان بازداشت مي شوند.
وَيَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي السَّماوَاتِ وَمَن فِي الاَْرْضِ إِلاَّ مَن شاءَ اللهُ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ(1)
چنانكه مي بينيم، آيات فوق از دو روز سخن گفته و«يوم» دوم را بر «يوم» نخست عطف نموده است.
افزون بر اين، در روز نخست، تنها از زنده شدن گروهي  خاص سخن به ميان آورده ودر روز دوم از مرگ همه انسانها ياد كرده است. از ملاحظه مجموع اين نكات در مي يابيم كه روز نخست غير از روز قيامت بوده وآن دو با هم فرق دارند.
مجدداً يادآور مي شويم آيه نخست از زنده شدن گروهي  خاص سخن مي گويد، وچنين روزي  طبعاً نمي تواند روز رستاخيز باشد. زيرا در آن روز همه انسانها پس از نفخ صور زنده مي شوند، چنانكه مي فرمايد:
إِن كُلُّ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً ...وَكُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً(2)
همه كساني  كه در آسمانها وزمين هستند با حال تسليم به محضر خداي  مهربان در مي آيند ... وهمه آنان در روز قيامت تنها نزد او حاضر مي گردند.
نيز در آيه ديگر در وصف قيامت مي فرمايد:
وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(3)
آنان را براي  حساب گرد مي آوريم، ويك تن را هم رها نمي كنيم.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ روزي  كه در صور دميده شود، همه كساني  كه در آسمانها وزمين هستند ـ مگر آن كس را كه خدا بخواهد ـ به شدت مي ترسند (از شدت ترس جان دهند آنگاه زنده شده) وهمگان با ذلت نزد او حاضر مي شوند.
2 ـ مريم/93ـ95.
3 ـ كهف/47.
نتيجه اينكه، از مقايسه دو آيه سوره نمل واختلاف آنها در مضمون، بايد گفت كه جهان در انتظار دو روز است كه در يكي  تنها برخي  از انسانها محشور مي شوند ودر ديگري  همه انسانها. روايات شيعه، روز نخست را مربوط به پس از ظهور حضرت مهدي  وقبل از رستاخيز مي داند.
بازگشت گروهي  از صالحان ويا تبهكاران قبل از رستاخيز امر شگفت آوري  نيست، زيرا در امتهاي  پيشين نيز گروهي  پس از مرگ بار ديگر زنده شده وپس از مدتي  براي  بار دوم درگذشته اند(1).
بازگشت گروهي  به اين جهان نه مخالف حكم عقل است، ونه معارض با نقل; زيرا همانگونه كه يادآور شديم به صريح قرآن در امتهاي  پيشين چنين واقعهاي  رخ داده، واين خود بهترين گواه بر امكان آن است. واين نيز كه برخي  پنداشته اند رجعت با تناسخ يكسان، تصوري  كاملاً بي پايه است، زيرا تناسخ آن است كه نفس پس از مرگ بار ديگر حيات خويش را از نطفه آغاز كند ويا به بدن ديگري  تعلق بگيرد. حال آنكه در رجعت هيچيك از اين دو امر باطل وجود ندارد. حكم رجعت از اين جهت بسان زنده شدن مردگان در امتهاي  پيشين، ومعاد جسماني  در قيامت بوده ودر حقيقت جلوهاي  كوچك از رستاخيز نهايي  است كه در آن همه انسانها بدون استثناء زنده مي شوند.
بحث گسترده در باره رجعت وتفصيل جزئيات آن در كتب تفسير، حديث وكلام شيعه آمده است. روايات شيعه در اين باره در حدّ تواتر بوده
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ احياء گروهي  از بني  اسرائيل، سوره بقره آيه‌هاي  55 ـ 56، احياء مقتول بني اسرائيل به وسيله بقره موسي  سوره بقره آيه‌هاي  72 و73، مرگ گروهي  از مردم وزنده شدن آنها. بقره آيه 243. احياء عزيز پس از صد سال، بقره آيه 259، احياء مردگان با اعجاز حضرت مسيح، سوره آل عمران آيه 49.
وبيش از سي  محدث در فزونتر از پنجاه كتاب آن را نقل كردهاند(1).


عدالت صحابه
اصل يكصد وسي  ام
صحابه وياران پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) كه در زمان حيات آن حضرت به او ايمان آورده واز محضر وي  كسب معرفت كردهاند، نزد ما شيعيان از احترام خاصي  برخوردارند، چه آنان كه در جنگهاي  بدر واحد واحزاب وحُنَين شربت شهادت نوشيدند، وچه آنان كه پس از درگذشت پيامبر در قيد حيات باقي  ماندند. همه اينان، از حيث آنكه به پيامبر ايمان آورده ودر كنار او بودهاند، از احترام برخوردارند، ودر جهان هيچ مسلماني  نيست كه به صحابه پيامبر اكرم (از آن نظر كه صحابه پيامبر بوده است) بدگويي  كرده يا اظهار بي مهري  نمايد، واگر چنين نسبتي  به گروهي  از مسلمانان بدهند نسبتي  كاملاً بي اساس است.
ولي  در كنار اين مسئله، مطلب ديگري  وجود دارد كه بايستي  بدون هيچ تعصّب يا حبّ وبغضي  بدان رسيدگي  كرد: آيا همه اصحاب، عادل وپرهيزكار وپيراسته از گناه بودهاند؟ يا آنكه حكم صحابه، از اين نظر، حكم «تابعين» است كه نمي توان همگي  آنان را عادل وپارسا دانست؟
بديهي  است رؤيت پيامبر ومصاحبت با او، هر چند امري  افتخارآميز است، ولي  براي  هيچ انساني  مصونيت از گناه نمي آورد، ونمي توان به همه صحابه با يك نظر نگريست وهمگي  را عادل وپرهيزكار وپيراسته از گناه دانست، زيرا به شهادت قرآن، آنان در عين داشتن افتخار «صحابي  بودن» ـ از حيث ايمان ونفاق، واطاعت وعصيان در برابر خدا ورسول ـ به اصناف
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بحارالانوار: 53/136.
گوناگوني  تقسيم شده اند كه با توجه به اين تقسيم بندي  نمي توان همگان را يكسان انديشيد، وكلاً عادل وپرهيزكار دانست.
شكي  نيست كه قرآن ياران پيامبر را در مواقع مختلف ستوده است(1).
في  المثل از بيعت كنندگان با پيامبر(صلي  الله عليه وآله) در جريان صلح حديبيه اظهار رضايت كرده ومي فرمايد:
لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ(2)
امّا اين ستايش، بيانگر رضايت خداوند از آنان در حال بيعت إِذْ يُبَايِعُونَكَ( است، ودلالت بر تضمين صلاح ورستگاري  همه آنان تا پايان عمر ندارد. لذا اگر فرد يا افرادي  از آنان بعداً راه خلاف در پيش گرفته باشند، مسلّماً رضايت پيشين الهي ، گواه بر پارسايي  پيوسته ورستگاري  ابدي  آنان نخواهد بود، زيرا شأن ومقام اين گروه كه مورد رضايت خدا قرار گرفتهاند بالاتر از پيامبر نيست كه درباره او مي فرمايد:
لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ(3)
اگر به خدا شرك ورزي  قطعاً عمل تو باطل شده واز زيانكاران خواهي  بود.
اين نوع آيات، بيانگر كمالي  است كه اين افراد در آن حالت به دست آوردهاند، والبته اگر تا پايان زندگي  نيز آن كمال را پاس دارند، رستگار خواهند بود.
بنابر آنچه گفته شد، هرگاه دلايل قاطعي  از قرآن وسنت وتاريخ بر انحراف فرد يا افرادي  گواهي  داد، نمي توان به استناد به اين گونه ستايشها دلايل
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توبه/100، فتح/18 ـ 29، حشر/8 ـ 9.
2 ـ فتح/18.
3 ـ زمر/ 65.
مزبور را رد كرد.
از باب نمونه، قرآن كريم از برخي  از صحابه به عنوان «فاسق» ياد مي كند ومي فرمايد:
إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا(1)
در آيه ديگر نيز درباره وي  مي فرمايد:
أَفَمَن كَانَ مُؤْمِناً كَمَن كَانَ فَاسِقاً لاَ يَسْتَوُونَ(2)
اين فرد، به گواهي  قطعي  تاريخ، «وليد بن عقبه» از صحابه پيامبر بوده است، كه در عين كسب دو فضيلت صحابي  بودن وهجرت كردن، نتوانست اعتبار خود را حفظ كند وبا جعل دروغ درباره طايفه بني  مصطلق، خداوند از وي  به عنوان فاسق ياد كرد(3).
با توجه به اين آيه ونظاير آن(4) ونيز ملاحظه احاديثي  كه در نكوهش برخي  از صحابه در كتب حديث(5) وارد شده وهمچنين مطالعه تاريخ زندگي  برخي  از آنان(6)، نمي توان قاطعانه همه اصحاب پيامبر را كه شماره آنان از يك صد هزار تن هم متجاوز است، عادل وپارسا دانست.
آنچه كه در اينجا مورد بحث وبررسي  است همانا مسئله «عدالت همه صحابه» است، نه سبّ صحابه. متأسفانه برخي  ميان اين دو مسئله فرقي  نگذاشته ومخالفان در مسئله نخست را به مطلب دوم متهم مي سازند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حجرات/6.
2 ـ سجده/ 18.
3 ـ به تفاسير دو آيه فوق مراجعه شود.
4 ـ آل عمران/153ـ154. احزاب/12، توبه/45ـ47.
5 ـ جامع الأُصول، ج 11، كتاب حوض، حديث شماره 7972.
6 ـ صحيح بخاري ، ج 5، تفسير سوره نور، ص 118ـ119.
در خاتمه تأكيد مي كنيم كه شيعه اماميه، احترام به مصاحبت با پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله وسلم) را مانع از داوري  در افعال پارهاي  از صحابه آن حضرت نمي داند ومعتقد است كه معاشرت با پيامبر به تنهايي  نمي تواند سبب مصونيت از گناه تا پايان عمر باشد. اساس داوري  شيعه را نيز در اين باره، آيات قرآني ، احاديث صحيح، تاريخ قطعي  وخرد تشكيل مي دهد.
اصل يكصد وسي  ويكم
مهر ورزيدن ودوست داشتن پيامبر وخاندانش يكي  از اصول اسلام است كه قرآن وسنت بر آن تأكيد دارند. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:
قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَاد فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّي  يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَاللهُ لاَيَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ(1)
بگو اگر پدران وفرزندان وبرادران وهمسران وبستگان شما واموالي  كه بدست آوردهايد وتجارتي  كه از كساد آن بيم داريد ومسكنهاي  مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند وپيامبرش وجهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند، وخداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمي كند.
ودر آيه ديگر مي فرمايد:
الَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(2)
كساني  كه به او ايمان آوردهاند واو را تكريم كرده وكمك نمودهاند واز نوري  كه
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توبه/24.
2 ـ اعراف/157.
بر وي  فرود آمده پيروي  كردهاند، رستگارانند.
خدا در اين آيه براي  رستگاران چهار ويژگي  مي شمارد:
1. ايمان به پيامبر: آمَنُوا بِهِ(
2. تعزز وتكريم او: عَزَّرُوهُ(
3. ياري  كردن او: نَصَرُوهُ(
4. پيروي  از نوري  (قرآن) كه نازل شده است وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ(
با توجه به اينكه ياري  كردن پيامبر در ويژگي  سوم آمده است، قطعاً مراد از عزّروه( در ويژگي  دوم همان تكريم وتعظيم پيامبر است، ومسلماً، تكريم پيامبر مخصوص دوران حيات او نيست، همچنانكه ايمان به وي  كه در آيه وارد شده، چنين محدوديتي  ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت كافي  است كه قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه به پاداش واقعي ) ذكر كرده ومي فرمايد:
قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ(1)
بگو من براي  اداي  رسالت خدا از شما پاداشي  نمي طلبم، جز محبت ورزيدن به بستگان ونزديكانم.
محبت وتكريم نسبت به پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) نه تنها در قرآن آمده، بلكه در احاديث اسلامي  نيز بر آن تأكيد شده است، كه دو نمونه آن را يادآور مي شويم:
1. رسول اكرم(صلي  الله عليه وآله) فرمود:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شوري /23.
«لا يُؤمِنُ أَحَدُكُمْ حَتّي  أَكُونَ أَحبَّ إِلَيْهِ مِنْ وُلْدِهِ وَالنّاسِ أَجْمَعين»(1).
هرگز يك نفر از شما مؤمن واقعي  نخواهد بود، مگر اينكه من براي  او از فرزندانش وهمه مردم محبوبتر باشم.
2. در حديث ديگر مي فرمايد:
ثَلاث من كُنّ فيه ذاقَ طعمَ الإيمان: من كان شيء أحبُّ إليه من اللهِ وَرَسُولِهِ، وَمَنْ كان لَئِنْ يُحرق بالنّار أحبَّ إليه مِنْ أَنْ يرتدّ عن دِينه، ومَنْ كانَ يُحبُّ للهِ وَيبغضُ لله»(2).
سه چيز است كه هر كس داراي  آن باشد، مزه ايمان را چشيده است:
1. آن كس كه چيزي  براي  او از خدا ورسولش گرامي تر نباشد.
2. آن كس كه سوخته شدن در آتش براي  او محبوبتر از خروج از دين باشد.
3. آن كس كه براي  خدا، دوست يا دشمن بدارد.
محبت خاندان پيامبر(صلي  الله عليه وآله) نيز در احاديث اسلامي  مورد تأكيد واقع شده است كه برخي  را يادآور مي شويم:
1. پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) فرمود:
«لا يؤمن عبد حتي  أكون أحبَّ إليه مِنْ نفسِه وتكونَ عترتي أحبَّ إليه من عترته، ويكون أهلي أحبَّ إليه من أهله»(3).
مؤمن به شمار نمي رود بندهاي  مگر اينكه مرا پيش از خود دوست بدارد، وفرزندان مرا بيش از فرزندانش، وخاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
2. در حديث ديگر در باره عترت خود مي فرمايد:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كنزالعمال، ج 1، ح 70 و72; جامع الأصول: 1/238.
2 ـ كنزالعمال، ج 1، ح 70 و72; جامع الأصول: 1/238.
3 ـ مناقب الامام اميرالمؤمنين(عليه السلام) نگارش حافظ محمد بن سليمان كوفي  ج 2، ح 619 و700.
«مَنْ أحبّهم أحبّه الله ومن أبغضهم أبغضه الله»(1).
هر كس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته وهر كس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
تا اينجا با دلايل اين اصل (مهر ورزيدن به پيامبر وعترتش) آشنا شديم، اكنون سؤال مي شود:
1. سودي  كه امت از مهر ورزيدن به پيامبر وعترت او مي برد چيست؟!
2. شيوه مهرروزي  وتكريم نسبت به پيامبر وخاندان او چيست؟!
در باره مطلب نخست يادآور مي شويم: محبت به انسان با كمال وبا فضيلت، خود نردبان صعود به سوي  كمال است، هرگاه انساني  فردي  را از صميم دل دوست بدارد، كوشش مي كند خود را با او همگون سازد وآنچه كه مايه خردسندي  او است انجام داده، وآنچه او را آزار مي دهد ترك نمايد.
ناگفته پيداست وجود چنين روحيهاي  در انسان مايه تحول بوده وسبب مي شود كه پيوسته راه اطاعت را در پيش گيرد واز گناه بپرهيزد. كساني  كه در زبان اظهار علاقه كرده ولي  عملاً با محبوب خود مخالفت مي ورزند، فاقد محبت واقعي  مي باشند، در دو بيتي  كه به امام صادق(عليه السلام) نسبت داده شده است به اين نكته اشاره آنجا كه مي فرمايد:
تعصي  الإلهَ وَأنتَ تُظْهرُ حبَّه هذا لَعمْري في الفعال بديعٌ
لو كان حبُّكَ صادقاً لأطعتَه إنّ المُحبَّ لِمَن يُحبُّ مطيعٌ(2)
خدا را نافرماني  مي كني  واظهار دوستي  مي نمايي ، به جانم سوگند، اين كار شگفتي  است.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مناقب الامام اميرالمؤمنين(عليه السلام) نگارش حافظ محمد بن سليمان كوفي  ج 2، ح 619 و700.
2 ـ سفينة البحار: 1/199.
اگر در ادعاي  خود راستگو بودي  او را اطاعت مي كردي ، حقّا كه مريد پيوسته مطيع محبوب خود مي باشد.
اكنون كه برخي  از ثمرات مهرورزي  به پيامبر وخاندان او روشن شد، بايد به شيوه ابراز آن بپردازيم: مسلماً مقصود حب دروني  بدون هيچگونه بازتاب عملي  نيست، بلكه مقصود مهري  است كه در گفتار ورفتار انسان بازتاب مناسبي  داشته باشد.
شكي  نيست كه يكي  از بازتابهاي  محبت به پيامبر(صلي  الله عليه وآله) وخاندان او پيروي  عملي  از آنان است، چنان كه اشاره شد، ولي  سخن در ديگر بازتابهاي  اين حالت دروني  است، واجمال آن اين است كه هر گفتار يا رفتاري  كه در نظر مردم نشانه محبت ووسيله گرامي  داشت افراد به شمار مي رود، مشمول اين قاعده مي باشد، مشروط بر اينكه، با عمل مشروع او را تكريم كند، نه با عمل حرام.
بنابراين، گرامي  داشت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) وخاندان او در هر زمان ـ خصوصاً در سالروز ولادت يا وفات ـ يكي  از شيوه‌هاي  ابراز محبت وگرامي داشت مقام ومنزلت آنان است وآزينبندي  در روزهاي  ولادت وروشن كردن چراغ وبرافراشتن پرچم وتشكيل مجلس براي  ذكر فضايل ومناقب پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) يا خاندان او، نشانه محبت به آنان ووسيله ابراز آن به شمار مي رود وبه اين خاطر تجليل پيامبر در ايام ولادت يك سنت مستمر، در ميان مسلمانان بوده است.
ديار بكري  در كتاب «تاريخ الخميس» مي نويسد: مسلمانان پيوسته ماه ولادت پيامبر را گرامي  داشته وجشن مي گيرند واطعام مي كنند وبه فقرا صدقه مي دهند، اظهار شادماني  مي نمايند وسرگذشت ولادت او را بيان مي كنند، چه
ــ[271]ــ
بسا كراماتي  براي  آن ظاهر مي شود. عين اين سخن را عالم ديگري  به نام ابن حجر قسطلاني  در كتاب خود آورده است(1).
اصل يكصد وسي  ودوم
از بيان گذشته فلسفه سوگواري  براي  پيشوايان ديني  روشن مي گردد، زيرا هر نوع تربيت مجلس براي  ذكر مصائب ومشكلات آنان نوعي  اظهار محبت ومهرورزيان است، اگر يعقوب ساليان درازي  بر فقدان عزيزش يوسف گريه كرد واشك ريخت(2) ريشه آن، علاقه باطني  او به فرزندش بود، هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهري  كه به آنان دارند، در روزهاي  درگذشت آنان، اشك بريزند وگريه كنند، در حقيقت از يعقوب پيامبر پيروي  كردهاند.
اصولاً تشكيل مجلس براي  فقدان عزيزان كاري  است كه رسول خدا(صلي  الله عليه وآله)آن را در جنگ اُحد پي ريزي  كرد آنگاه كه از گريه زنان انصار بر شهداي  اُحد آگاه گشت، وبه ياد عموي  بزرگوار خود افتاد وفرمود:
«وَلكِنَّ حَمزَة لا بَواكيَ له»(3).
ولي  كسي  بر حمزه گريه نمي كند.
وقتي  ياران پيامبر علاقه رسول خدا(صلي  الله عليه وآله) را به برپايي  مجلس عزا بر عموي  خويش احساس كردند، به زنان خود دستور دادند تا مجلسي  برپا كرده وبر عموي  پيامبر سوگواري  كنند. مجلس تشكيل شد، ورسول اكرم(صلي  الله عليه وآله) از ابراز
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ المواهب اللدنية: 21/27، تاريخ الخميس: 1/223.
2 ـ يوسف/184.
3 ـ سيره ابن هشام: 1/99.
عواطف آنان تقدير، ودر حقّ آنان دعا كرد، وفرمود:
«رحمَ اللهُ الأَنصارَ».
سپس از سران انصار خواست به زنان دستور دهند تا به خانه‌هاي  خود بازگردند(1).
گذشته از اين، سوگواري  براي  شهيدان راه حق، فلسفه ديگري  نيز دارد وآن اينكه بزرگداشت ياد آنان مايه حفظ مكتب آنهاست، مكتبي  كه اساس آن را فداكاري  در راه دين وتن ندادن به ذلّت وخواري  تشكيل مي دهد. ومنطق آنان اين است كه «مرگ سرخ به زندگي  ننگين است» ودر هر عاشوراي  حسيني  اين منطق احيا مي گردد وملتها از نهضت او، درست آموخته ومي آموزند.
اصل يكصد وسي  وسوم
خردمندان جهان در نگهداري  آثار نياكان خود كوشا بوده وآن را تحت عنوان «ميراث فرهنگي » از گزند روزگار حفظ مي كنند، وبا صرف هزينه‌هايي ، به عنوان آثار ملي  ويا مفاخر گذشتگان از آن حراست مي نمايند، زيرا آثار گذشتگان حلقه اتصال بين قديم وجديد بوده وحركت ملتها را در تبيين سير ترقي  وتعالي  به روشني  ترسيم مي كند. هرگاه آثار ديرينه، مربوط به پيامبران واولياء الهي  باشد، گذشته از ويژگي  ياد شده، در حفظ ايمان وعقيده مردم نسبت به آنها، تأثير بهسزايي  دارد، ونابودي  اين آثار، پس از مدتي ، روح شك وترديد را در پيروان آنها بوجود آورده واصل موضوع را زير سؤال مي برد.
مثلاً مردمِ مغرب زمين از هر نظر غربي  بوده وآداب ورسوم غربي  دارند،
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مدرك قبل، ومقريزي ، امتاع الأسماع: 11/164.
ولي  در مذهب دست به سوي  شرق دراز كرده وآيين مسيح را پذيرفتهاند، وتا مدتي  اين عقيده بر آنها حكومت مي كرد، اما دگرگوني  اوضاع، وبالا رفتن حس كنجكاوي  در جوانان مغرب زمين، كمكم شك وترديد در اصل وجود مسيح(عليه السلام)در آنها پديد آورده تا آنجا كه بر اثر نبودن اثر ملموس از مسيح، آن را اسطوره تاريخي  مي انگارند.
در حالي  كه مسلمانان در اين مورد سربلند وسرافرازند ودر طول تاريخ، آثار بر جا مانده از رسول گرامي (صلي  الله عليه وآله) وفرزندان او را از گزند روزگار حفظ كردهاند، ومدعي  هستند كه شخصيتي  الهي  فزون از چهارده قرن قبل به مقام نبوت برگزيده شد، وبا برنامه بسيار مترقي  به اصلاح جامعه پرداخت وتحولي  عميق كه هم اكنون مردم جهان از آن بهرهمندند پديد آورد، ودر وجود چنين فرد مصلح وانقلاب او هيچگونه جاي  ترديدي  وجود ندارد، زيرا زادگاه او، محل عبادت ونيايش او، نقطهاي  كه در آنجا به پيامبري  برانگيخته شد، ونقاطي  كه در آنجا به سخنراني  پرداخت، ومناطقي  كه در آنجا به دفاع شرافتمندانه دست زد، وسر انجام برنامه‌هايي  كه به شخصيتهاي  بزرگ جهان آن روز نوشت، وصدها علائم وآثار او، همه وهمه، به صورت دستنخورده ومشخص محفوظ وبراي  عالميان محسوس وملموس مي باشد.
روي  اين اصل، وظيفه تمام مسلمانان جهان اين است كه در حفظ اين آثار بكوشند، ولوحه‌هايي  بر آنها نصب كنند.
اين بيان مي تواند اهميت حفظ آثار را از نظر تفكر اجتماعي  روشن سازد، اتفاقاً نصوص قرآني  وسيره مسلمانان نيز آن را تأكيد مي كند، قرآن در برخي  از آيات مي فرمايد: خدا در ترفيع خانه‌هايي  كه در آنجا خدا را صبح وشام تسبيح مي گويند، اذن داده است، چنانكه مي فرمايد:
فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ * رِجَالٌ لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللهَ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالاَْبْصَارُ(1)
در خانه‌هايي  كه ترفيع آن مورد اذن وخواست خداست، در آن خانه‌ها، صبح وشام مرداني  خدا را در تسبيح مي گويند كه بازرگاني  وداد وستد آنها را از ياد خدا وبر پاداشتن نماز ودادن زكات باز نمي دارد، از روزي  كه در آن دلها وچشمها دگرگون مي گردد، مي ترسند.
مسلماً مراد از بيوت( وارد در آيه، مساجد نيست، زيرا در قرآن، بيوت در مقابل مساجد قرار گرفته است، به گواه آنكه «مسجدالحرام» غير از «يت الله الحرام» است، طبق روايات، مقصود از بيوت(، خانه‌هاي  پيامبران، خصوصاً، بيت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) وذريه پاك اوست، سيوطي  از ابوبكر نقل مي كند وقتي  اين آيه بر پيامبر نازل شد، ما همگي  در مسجد بوديم، مردي  برخاست وگفت: اين بيوت از آنِ كيست؟ پيامبر(صلي  الله عليه وآله) فرمود: خانه‌هاي  پيامبران است. من برخاستم وگفتم: خانه علي  وزهرا نيز جزء اين بيوت است؟ در پاسخ فرمود:
«نَعَمْ وَمِنْ أفاضِلها».
آري  از بهترين آنهاست(2).
اكنون كه روشن شد كه مقصود از «بيوت» چيست به توضيح «ترفيع بيوت» مي پردازيم. در اينجا دو احتمال وجود دارد:
1. ترفيع: ساختن وبرافراشتن بيوت، چنانكه در آيات ديگر «رفع» در
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نور/36 ـ 37.
2 ـ الدر المنثور: 5/203.
همين معنا بكار رفته است، چنانكه مي فرمايد:
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ(1)
آنگاه كه ابراهيم همره اسماعيل، پايه‌هاي  خانه كعبه را بالا مي برد.
2. ترفيع: حرمت نهادن وپاسداري  از آن.
بر اساس معني  نخست چون بيوت پيامبران قبلاً ساخته شده بود، مقصود ايجاد بيوت نيست بلكه منظور حفظ آنها از خرابي  وويراني  است، وبنابر معني  دوم، مقصود، علاوه بر صيانت از خرابي ، صيانت آنها از هر نوع آلودگي  است كه با حرمت آنها منافات دارد.
بنابراين بر مسلمانان لازم است در تكريم وحراست بيوتي  كه به پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) منسوب است، بكوشند وآن را يك نوع امر قُرْبي  تلقي  كنند.
از آيه مربوط به اصحاب كهف آنگاه كه نقطه اختفاء آنها كشف شد، استفاده مي شود كه دو گروه در كيفيت تكريم آنها با هم اختلاف داشتند.
گروهي  مي گفتند براي  تكريم بايد روي  قبر آنها بناي  يادبود ساخته شود، وگروه ديگر مي گفتند: بايد بر روي  قبر آنها مسجدي  بنا شود، وقرآن هر دو را به لحن پذيرش نقل مي كند، واگر اين دو رأي  مخالف اصول اسلام بود آن را به لحن ديگر نقل مي كرد، ويا به انتقاد از آن مي پرداخت، آنجا كه مي فرمايد:
إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَي  أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَيْهِم مَّسْجِداً(2)
آنان كه از مدفن (اصحاب كهف) آگاه شدند در باره (چگونگي  تكريم آنها) به نزاع برخاستند، گروهي  گفتند: بنايي  بر روي  مدفن آنها بسازيد، پروردگارشان به وضع
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره/127.
2 ـ كهف/21.
آنان آگاهتر است، كساني  كه بر گروه پيشين غلبه يافته بودند (مسيحيان كه بر بتپرستان پيروز گشته بودند) گفتند: ما بر مدفن آنان مسجد مي سازيم.
اين دو آيه (با توجه به سيره مستمره مسلمانان كه از عصر رسول خدا(صلي  الله عليه وآله)تا به امروز در حفظ اين آثار كوشش كردهاند وبيوت مربوط به پيامبر وخاندان او را حراست ونگهداري  نموده اند)، خود گواه روشن بر اسلامي  بودن اين اصل است، بنابراين تعمير قبور پيامبر وابنيه مربوط به رسول گرامي (صلي  الله عليه وآله)، وفرزندان پاكش(عليهم السلام)، ومسجد سازي  بر روي  قبور يا كنار آنها، بر اين اصل اسلامي  استوار است.
اصل يكصد وسي  وچهارم
زيارت قبور مؤمنان، خصوصاً زيارت بستگان وآشنايان، يكي  از اصول اسلامي  است كه براي  خود آثار سازندهاي  دارد، زيرا مشاهده وادي  آرام قبرستان كه چراغ زندگي  انسانها در آنجا به خاموشي  گراييده، دل وجان را تكان مي دهد، وبراي  انسانهاي  عبرت آموز درس عبرت مي شود، اين گروه با خود مي گويند: اين زندگي  موقت كه پايان آن پنهان شدن در زير خروارها خاك است ارزش تلاشهاي  ناروا را ندارد. وسرانجام اين افراد در برنامه زندگي  خود تجديدنظر مي كنند وتحولي  در روح وروان آنها پديد مي آيد، پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله)در حديثي  به اين نكته اشاره كرده ومي فرمايد:
«زُورُوا القُبُورَ فانّها تُذكّركُم الآخِرَة»(1).
قبرها را زيارت كنيد، زيرا يادآور سراي  ديگر مي باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه، 1/113، باب ما جاء في زيارة القبور.
گذشته از اين، زيارت بزرگان دين، نوعي  ترويج از دين ومقامات معنوي  است، وتوجه مردم به مدفن بزرگان، اين فكر را تقويت مي كند كه معنويت آنان مايه اين گرايشها است، وگرنه صاحبان قدرت ومكنت ولي  فاقد معنويت، زير خاك خفته وكسي  به آنها توجهي  ندارد.
رسول گرامي (صلي  الله عليه وآله) در آخرين روزهاي  عمر خود به قبرستان بقيع رفت ودر باره اصحاب قبور، طلب آمرزش كرد وفرمود:
پروردگارم دستور داده است كه به سرزمين بقيع بيايم وبراي  آنان طلب مغفرت كنم، آنگاه فرمود: هرگاه به زيارت آنان شتافتيد بگوييد:
«السّلامُ علي  أَهْلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالمُسْلِمين يَرْحَمُ الله المُسْتَقْدِمِينَ مِنّا وَالْمُسْتأخِرينَ وَإِنّا إنْ شاءَ الله بِكُمْ لاحِقُون»(1).
درود بر ساكنان اين وادي  از مؤمنان ومسلمانان، رحمت خدا بر گذشتگان از ما، وبازماندگان وما به خواست خدا به شما مي پيونديم.
در كتابهاي  حديثي ، زيارت قبور اولياء الهي  وپيشوايان دين به صورت يك مستحب مؤكّد آمده است وپيوسته ائمه اهل بيت به زيارت رسول خدا، وديگر امامان متقدم بر آنها مي رفتند، وپيروان خود را بر انجام آن دعوت مي نمودند.
اصل يكصد وسي  وپنجم
«غلو» در لغت به معني  تجاوز از حد است، قرآن در خطاب به اهل كتاب مي فرمايد:
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم: 3/64، باب ما يقال عند دخول القبور.
يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَي  اللهِ إِلاَّ الْحَقَّ(1)
اي  اهل كتاب (مقصود مسيحيان است) در دين خود از حد تجاوز نكنيد ودر باره خدا جز سخن حق نگوييد.
آنان را از اين جهت از غلو نهي  مي كند كه در حق حضرت مسيح از مرز حق تجاوز كرده واو را خدا يا فرزند خدا دانستهاند.
پس از درگذشت پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) گروه‌هايي  در باره آن حضرت وپيشوايان معصوم، از مرز حق تجاوز كرده ومقاماتي  را براي  آنان قائل شدند كه از آن خداست. از اين جهت آنان «غالي » يا «غاليان» ناميده شدند كه از مرز حق تجاوز كردند.
شيخ مفيد مي گويد: غاليان گروه‌هايي  هستند كه به اسلام تظاهر نموده ولي  براي  امير مؤمنان وپيشوايان از فرزندان او، الوهيت ونبوت ثابت نمودهاند، وآنان را با صفاتي  معرفي  كردهاند كه از مرز حقيقت فراتر است(2).
علامه مجلسي  مي گويد: «غلو» در باره پيامبر وپيشوايان اين است كه آنها را خدا بناميم يا در عبادت وپرستش شريك خدا بينگاريم، ويا آفرينش وروزي  را از آن آنها بدانيم، ويا معتقد شويم خدا در آنها حلول كرده است ويا بگوييم آنان بدون الهام از جانب خدا از غيب آگاهند، ويا امامان را پيامبر بينديشيم، يا تصور كنيم كه شناخت ومعرفتِ آنان، ما را از هر نوع عبادت خدا بي نياز مي سازد وتكاليف را از ما بر مي دارد(3).
اميرمؤمنان وفرزندان پاك او(عليهم السلام) پيوسته از غاليان دوري  جسته وبر آنها
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نسا/171.
2 ـ تصحيح الإعتقاد، ص 109.
3 ـ بحارالانوار: 25/364.
لعنت فرستاده اند، ما در اينجا به نقل يك حديث بسنده مي كنيم، امام صادق(عليه السلام) به پيروانش چنين دستور مي دهد:
«إحذَروا علي  شبابِكُمُ الغلاةَ لا يَفْسِدُوهُمْ فإنّ الغُلاة شَرُّ خَلقِ الله، يُصغِّرون عظمَة الله وَيدّعونَ الربوبيّة لعباد الله»(1).
بر جوانان خود از غاليان بترسيد، مبادا باورهاي  ديني  آنها را فاسد سازند، حقّا كه غاليان بدترين مردمند، كوشش مي كنند از عظمت خدا بكاهند وبراي  بندگان خدا ربوبيت وكردگاري  ثابت كنند.
از اين جهت تظاهر آنها به اسلام بي ارزش مي باشد، وبزرگان اسلام آنها را كافر مي دانند، يادآور مي شويم كه در عين اينكه بايد از غلو پرهيز نمود ولي  نبايد هر نوع عقيده وانديشه در باره پيامبران واولياء الهي  را غلو انديشيد. وبايد، مانند همه جا، حزم واحتياط را از دست نداد، وبا سنجش درست، عقايد را سنجيد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بحارالانوار: 25/265.


نوشته شده در   پنجشنبه 4 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ