يکشنبه 29 دي 1398 | Sunday, 19 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1389     |     کد : 5978

امامت و خلافت

امامت و خلافت

بخش هفتم : امامت و خلافت
پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) پس از 23 سال سعي  وكوشش بسيار در تبليغ شريعت اسلام وتأسيس مدينه فاضله، در اوايل سال يازدهم هجري  ديده از جهان فرو بست. با رفتن آن حضرت، هر چند وحي  ونبوت پايان يافته وديگر نه پيامبري  خواهد آمد ونه شريعت جديدي  بنيان نهاده خواهد شد، ولي  وظايفي  كه بر دوش پيامبر بود (غير از مسئوليت ابلاغ وحي ) مسلماً پايان نيافت، ودر نتيجه لازم بود پس از درگذشت او، شخصيت آگاه ووارستهاي ، به عنوان خليفه وجانشين پيامبر، وامام وپيشواي  مسلمانان، انجام اين وظايف را در هر زمان برعهده گيرد. مطلب اخير مورد قبول همه مسلمين است، هر چند درباره برخي  از صفات جانشين پيامبر وراه تعيين او ميان شيعه واهل سنت اختلاف نظر وجود دارد. ذيلاً نخست به تبيين معناي  شيعه وتاريخ پيدايش آن مي پردازيم وسپس ديگر مباحث مربوط به امامت را بررسي  خواهيم كرد.
اصل هشتاد وسوم
«شيعه» در لغت به معني  پيرو است ودر اصطلاح به گروهي  از مسلمانان گفته مي شود كه رهبري  جامعه اسلامي  را پس از درگذشت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) از آنِ حضرت علي (عليه السلام) وفرزندان معصوم او مي دانند.
به گواهي  تاريخ، پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) در طول حيات خود در موارد مختلف كراراً فضايل ومناقب ونيز قيادت ورهبري  علي (عليه السلام) پس از خويش سخن به ميان مي آورد. واين توصيهها وسفارشها سبب شده بود كه طبق روايات مستند، در همان زمان پيامبر، گروهي  دور علي (عليه السلام) را بگيرند وبه نام شيعه علي (عليه السلام)شناخته شوند. اين گروه پس از رحلت پيامبر بر همان عقيده پيشين خود باقي  ماندند ومصلحت انديشيهاي  فردي  وگروهي  را بر تنصيص رسول خدا در باب رهبري  مقدّم نداشتند، وچنين بود كه گروهي  در عصر رسول خدا وپس از درگذشت او به نام شيعه معروف شدند. به اين مطلب در گفتار نويسندگان ملل ونحل نيز اشاره وتصريح شده است.
نوبختي  (متوفاي  1310هـ) مي نويسد: شيعه به كساني  گفته مي شود كه در زمان رسول خدا وپس از او، علي (عليه السلام) را به امامت وخلافت پذيرفته واز ديگران گسسته وبه او پيوسته اند(25).
ابوالحسن اشعري  مي گويد: علت آنكه اين گروه را شيعه مي گويند آن است كه اينان علي  را پيروي  كرده واو را بر ديگر صحابه مقدم مي دارند(26).
شهرستاني  مي نويسد: شيعه كساني  هستند كه از علي (عليه السلام) بالخصوص پيروي  كرده وبه امامت وخلافت او از طريق نص ووصيت قائل شدهاند(27).
بنابراين شيعه، تاريخي  جز اسلام، وسرآغازي  جز مبدأ پيدايش اسلام ندارد، ودر حقيقت، اسلام وتشيع دو رويه يك سكه يا دو نيمرخ از يك چهرهاند كه در يك زمان متولد شدهاند. در اصل هشتاد وششم خواهد آمد كه پيامبر(صلي  الله عليه وآله)در نخستين روزهاي  دعوت آشكار خود، بني هاشم را جمع كرد وخلافت ووصايت علي  راه به آنان اعلان نمود، وپس از آن نيز در مراحل مختلف، بخصوص در روز غدير خلافت او را رسماً اعلام داشت.
آري ، تشيع نه زاييده تباني  اهل سقيفه ونه فراورده حوادث دوران قتل عثمان وديگر افسانهها است، بلكه اين خود پيامبر گرامي  بود كه با رهنمودهاي  آسماني  مكرر خويش، بذر تشيع را براي  اولين بار در دل صحابه غرض نمود وبه مرور زمان آن را رشد داد وجمعي  از اصحاب كبار چون سلمان واباذر را شيعه ناميد. مفسران اسلامي  در تفسير آيه )إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيِّةِ(28).
نقل كردهاند كه پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) فرمود: مقصود از اين آيه علي  وشيعيان اوست(29).
در تواريخ نام شيعيان علي (عليه السلام) از صحابه وتابعين كه به خلافت بلا فصل او پس از پيامبر اكرم معتقد بودند آمده است كه ذكر اسامي  آنان در اين مختصر نمي گنجد. تشيع به مفهوم ياد شده، وجه مشترك ميان كلّيه شيعيان جهان است كه بخشي  عظيم از مسلمانان گيتي  را تشكيل مي دهند. شيعيان در طول تاريخ اسلام دوشادوش ساير مذاهب اسلامي  در گسترش اسلام سهم عظيمي  ايفا كردهاند: علوم مختلف را پي ريزي ، دولتهاي  مهمي  را پايهگذاري ، وشخصيتهاي  بسار برجسته علمي  وادبي  وسياسي  را تقديم جامعه بشريت كردهاند، واينك نيز در اكثر نقاط جهان حضور دارند.
اصل هشتاد وچهارم
چنانكه در اصول آينده اثبات خواهيم كرد، مسئله امامت يك مسئله الهي  وسماوي  بوده وجانشين پيامبر بايد از طريق وحي  الهي  به پيامبر تعيين گردد. اما پيش از پرداختن به دلايل نقلي  وشرعي  اين موضوع، فرض مي كنيم كه هيچ نصّي  شرعي  در اين باره در دست نيست. در اين صورت، بايد ببينيم مقتضاي  حكم عقل با توجه به شرايط آن زمان چيست؟
عقل بديهي  حكم مي كند كه اگر فرد مصلحي  با زحمات توانفرساي  خويش در طول ساليان دراز، طرحي  را پياده كرده وروش جديدي  را براي  جامعه بشري  ابداع نمايد، طبعاً بايستي  براي  بقا واستمرار طرح وروش مزبور، بلكه رشد وبالندگي  آن نيز چارهانديشي  كند، وبهيچوجه درست نيست كه شخصي  با زحمات بسيار، بنايي  را تأسيس كند ولي  براي  حفظ آن از خطرات آينده، هيچ نوع پيشگيري  به عمل نياورد ومتولّي  و مسئولي  را براي  حفظ آن بنا، معرّفي  نكند.
پيامبر گرامي  از بزرگترين شخصيتهاي  جهان بشريت است كه با آوردن شريعت خود زمينه تحوّلي  عميق در جهان بشريت وپي ريزي  تمدني  كاملاً نو را فراهم ساخت. مسلماً آن حضرت، كه شريعت جاودانهاي  را به بشر عرضه كرده ودر عصر خود جامعه بشري  را رهبري  نمود، براي  حفظ اين شريعت از آفات وخطرات احتمالي  آينده ونيز هدايت واداره امّت جاويد، چارهاي  انديشيده وكيفيت ابدي  را پايهگذاري  كند، ولي  براي  رهبري  آن پس از خود، كه ضامن بقاي  شريعت است، طرحي  ارائه ندهد. پيامبري  كه از بيان كوچكترين مسائل مربوط به سعادت بشر دريغ نكرده، چگونه معقول است در مورد مسئله رهبري  جامعه اسلامي  وچگونگي  آن، كه از مسائل كليدي  وسرنوشتساز بشر است، سخني  نگويد ورهنمودي  ندهد، ودر حقيقت جامعه اسلامي  را بدون تكليف رها
كند؟ بنابراين، ادعاي  اينكه پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) چشم از جهان فرو بسته ودر باره رهبري  پس از خود هيچ سخني  نگفته است، پذيرفتني  نيست.
اصل هشتاد وپنجم
مراجعه به تاريخ صدر اسلام ودر نظر گرفتن شرايط موجود منطقه وجهان در زمان رحلت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله)، بروشني  لزوم تنصيصي  بودن منصب امامت را اثبات مي كند. زيرا به هنگام درگذشت آن حضرت، خطري  سه گانه ومثلثوار آيين اسلام را تهديد مي كرد: يك ضلع اين مثلث خطر را امپراتوري  روم، ضلع ديگر آن را امپراتوري  ايران، وضلع سوم را گروه منافقان داخلي  تشكيل مي داد. در اهميت خطر ضلع نخست همين بس كه پيامبر تا آخرين لحظه از فكر آن فارغ نبود، وبه همين علت در همان روزهابلكه ساعتهاي  آخر عمر خويش سپاه عظيمي  را به رهبري  اسامة بن زيد براي  نبرد با روميان بسيج واعزام كرد ومتخلفان از آن را نيز نفرين نمود. ضلع دوم نيز دشمن بدسگالي  بود كه نامه پيامبر را پاره كرد وبه فرماندار يمن نوشت كه پيامبر را دستگير كند ويا سر او را از تن جدا كرده براي  او بفرستد، وبالاخره در باب خطر سوم همن بايد دانست كه اين گروه پيوسته در مدينه يا بيرون از آن مزاحم پيامبر بودند وبا توطئههاي  رنگارنگ خويش دل وي  را خون مي كردند ودر سورههاي  مختلف قرآن درباره سنگاندازيهاي  آنان سخن فراوان رفته است، تا آنجا كه يك سوره در قرآن، به نام آنها ودر شرح افكار واعمال سوء آنهاست.
اكنون سؤال مي شود، آيا با وجود چنين مثلث خطري  صحيح است كه پيامبر اكرم امت اسلامي  وآيين اسلام را، كه دشمن از هر سو در كمين آن نشسته بود، بدون رهبر به حال خود رها سازد؟!
بي شك پيامبر مي دانست كه زندگي  عرب، زندگي يي  قبيلهاي  است، ودر ميان افراد قبايل تعصب نسبت به سران قبيله با جان آنان درهم آميخته است. بنابراين، واگذاري  تعيين رهبر به چنين مردمي ، مايه چنددستگي  ونزاع قبايل خواهد بود، ودشمن از اين اختلاف بهره گيري  خواهد كرد.
بر پايه همين حقيقت است كه شيخ الرئيس ابو علي  سينا مي گويد: «تعيين جانشين از طريق نص پيامبر بر آن، به واقع نزديكتر است، چون با تعيين جانشين هر نوع نزاع واختلاف ريشهكن مي گردد».


اصل هشتاد وششم
اكنون كه ثابت شد حكمت وآگاهي  پيامبر ايجاب مي كرد در باره رهبري  امت اسلامي  پس از خود اقدام مقتضي  را به عمل آورد، بايد ديد كيفيت چارهانديشي  آن حضرت چگونه بوده است؟
در اين جا دو نظريه وجود دارد كه به نقد وبررسي  آنها مي پردازيم:
1. رسول گرامي ، به فرمان خداوند متعال، فرد ممتازي  را كه شايستگي  رهبري  امت اسلامي  را داشته است برگزيده واو را به عنوان جانشين خود به مردم معرفي  نموده است.
2. پيامبر، انتخاب رهبر را بر عهده مردم نهاده كه پس از وي ، خود فردي  را انتخاب كنند، واين مطلب را بيان كرده است.
اكنون بايد ديد كدام يك از اين دو نظريه از كتاب وسنت وسيره پيامبر وتاريخ اسلام استفاده مي شود؟
دقت در زندگي  پيامبر(صلي  الله عليه وآله) ـ از روزي  كه مأمور شد شريعت خود را به بستگان نزديك وسپس به كلّ مردم اعلان كند، تا لحظه مرگ آن حضرت ـ اين
مطلب را قطعي  مي سازد كه آن حضرت بر مشخصّات خليفه بعد از خود، كراراً تصريح كرده وبه اصطلاح در مسئله رهبري  روش «تنصيص» را برگزيده است، نه روش «انتخاب مردم» را. اين مطلب با امور ياد شده در زير ثابت مي شود:
1. حديث يوم الدار
پس از گذشت 3 سال از آغاز بعثت، خداي  متعال پيامبر را مأمور ساخت كه دعوت خود را آشكار سازد، وآيه وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ(30) در اين مورد نازل شد. پيامبر سران بني هاشم را جمع كرد وفرمود: من خير دنيا وآخرت را براي  شما آوردهام. خداوند به من امر كرده است كه شما را به آن دعوت كنم. كداميك از شما مرا در نشر اين آيين ياري  مي كند تا برادر ووصي  وجانشين من در ميان شما باشد؟ حضرت سه مرتبه اين سخن را تكرار نمود ودر هر بار تنها علي (عليه السلام) آمادگي  خود را اعلان كرد. در اين موقع پيامبر(صلي  الله عليه وآله)فرمود:
انّ هذا أخي ووصيّ وخليفتي فيكم(31).
2. حديث منزلت
پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) در موارد مختلف، منزلت ومقام اميرمؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت ومقام هارون به موسي  دانسته وفقط يك مقام از مقامات هارون را (كه نبوت باشد) از علي (عليه السلام) سلب كرده ودر حديث قريب به تواتر فرموده:
«يا علي أنت منّي بمنزلة هارون من موسي  إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي».
به نص قرآن كريم، هارون مقام نبوت(32)، خلافت(33)، ووزارت(34) را در زمان موسي  دارا بود، وحديث منزلت نيز همه مقامات هارون را به استثناي  مقام نبوت ـ براي  علي (عليه السلام) ثابت مي كند. طبعاً اگر مقصود، اثبات همه مقامات جز نبوت براي  وي (عليه السلام) نبود نيازي  به استثناي  نبوت وجود نداشت.
3. حديث سفينه
پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله)، اهل بيت خويش را به كشتي  نوح تشبيه مي كند كه هر كس بر آن ننشست نجات يافت وهر كس كه از آن تخلّف جست غرقه طوفان شد، چنانكه مي فرمايد:
«ألا إنّ مَثَلَ أَهل بيتي فيكم مَثَلُ سَفينةِ نُوح في قومِهِ مَنْ رَكِبَها نَجي  وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق»(35).
مي دانيم كه كشتي  نوح، يگانه ملجأ وپناهگاه انسانها براي  نجات از طوفان بود. بنابراين طبق حديث سفينه، اهل بيت پيامبر(صلي  الله عليه وآله) يگانه پناهگاه امت براي  نجات از حوادث ناگواري  هستند كه چه بسا مايه انحراف وگمراهي  انسانها مي گردد.
4. حديث امان امّت
پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) اهل بيت خود را سبب وحدت كلمه ودوري  امت از اختلاف معرفي  مي كند ومي فرمايد:
«النُّجومُ أمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِ مِنَ الغَرْقِ وَأَهْلُ بَيْتي أَمانٌ لأُمّتي من الاخْتِلاف، فإذا خالَفَتْها قَبيلةٌ مِنَ العَرَب اختلفُوا فَصارُوا حزبَ إبليس»(36).
همانگونه كه ستارگان وسيله نجات اهل زمين از غرق شدن در دريا هستند (زيرا، دريانوردان به حكم )وِبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ(2)، به وسيله ستارگان راه را از ميان امواج پيدا مي كنند وبه ساحل مي رسند)، اهل بيت من نيز مايه نجات امت از دو دستگي  هستند. اگر گروهي  از عرب با آنان به مخالف برخيزند، دچار اختلاف شده ودر نتيجه جزو حزب شيطان مي گردند.
حديث ثَقَلَيْن
حديث ثقلين، از احاديث متواتر اسلامي  است كه علماي  فريقين آن را در كتابهاي  حديث خود نقل كردهاند. پيامبر در اين حديث خطاب به امت اسلام مي فرمايد: «در ميان شما دو چيز گرانبها را به عنوان امانت مي گذارم ومي روم»، وسپس تمسك يكپارچه به هر دو را مايه هدايت امت واعراض از يكي  از آن دو را مايه ضلالت مي داند، چنانكه مي فرمايد:
«إنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثقلَيْن كتابَ الله وَعِتْرَتي أَهلَ بَيتي ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَإِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي  عَلَيَّ الحَوْضَ»(37).
اين حديث، مرجعيت علمي  اهل بيت را، دوش به دوش قرآن كريم، به روشني  ثابت مي كند، وبر مسلمانان لازم مي دارد كه در امور ديني ، همزمان به كتاب خدا ورهنمود اهل بيت تمسك بجويند. ولي  جاي  بسي  تأسف است كه برخي  از كسان همه درها را مي زنند، جز در خانه اله بيت را! حديث ثَقَلين، كه شيعه وسنتي  در نقل آن اتفاق دارند، مي تواند همه مسلمانان جهان را به صورت امتي  واحد گرد آورد، زيرا اگر در موضوع تعيين خليفه وزمامدار سياسي  امت پس از پيامبر، فريقين با هم اختلاف داشته ودر برداشت تاريخ از مسئله منقسم به دو گروه باشند، مرجعيت علمي  هيچ دليلي  براي  تفرقه وجود نداشته وبايستي  ـ بر طبق حديث متفقٌ عليه ثقلين ـ با هم يكدست ويك صدا باشند.
اصولاً در عصر خلافت خلفا نيز مرجعيت علمي ، عملاً از آنِ علي (عليه السلام) بود واختلافات در امور ديني  به وسيله علي (عليه السلام) برطرف مي شد. در حقيقت، از روزي  كه اهل بيت پيامبر(صلي  الله عليه وآله) از ساحت مرجعيت كنار گذاشته شدند فرقهگرايي  نيز آغاز شد وفرقههاي  متعدد كلامي  يكي  پس از ديگري  پديد آمدند.
اصل هشتاد وهفتم
در احاديث گذشته پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) گاه به صورت كلي  وگاه نيز به گونه مشخص، جانشين خويش را به نحو روشن معرّفي  كرده است، به گونهاي  كه هر يك از آنها حجت را بر افراد آگاه وحقيقتجو تمام مي كند. در عين حال آن حضرت براي  آنكه پيام خود را به گوش همه مسلمانان از دور ونزديك برساند
وراه را بر هر گونه ترديد وتشكيك در اين زمينه كاملاً ببندد، به هنگام مراجعت از حجّة الوداع در سرزميني  به نام غدير خم توقف نمود وبه همراهان فرمود از جانب خداوند مأموريت دارد كه پيامي  را به آنان برساند; پيامي  الهي  كه حاكي  از انجام وظيفه بزرگي  بوده وچنانچه انجام نگيرد، پيامبر رسالت خود را انجام نداده است. چنانكه مي فرمايد:
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(38).
اي  رسول خدا آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن، واگر اين مأموريت را انجام ندهي  رسالت خود را انجام ندادهاي ، وخداوند تو را از (شر) مردم حفظ مي كند(39).
آنگاه منبري  براي  پيامبر ترتيب دادند واو بر فراز آن قرار گرفت وبه مردم گفت: در آينده نزديك دعوت حق را لبيك خواهيم گفت، شما در باره من چه مي گوييد؟ در پاسخ گفتند: گواهي  مي دهيم تو آئين خدا را به ما ابلاغ كردي  وخيرخواهي  نمودي  وتلاش بسيار كردي ، خدا به تو جزاي  خير دهد.
آنگاه فرمود: آيا بر وحدانيت خدا، رسالت من، وواقعيت روز رستاخيز گواهي  مي دهيد؟ همگي  پاسخ مثبت دادند.
سپس فرمود: من قبل از شما بر حوض (كوثر) وارد مي شوم، بنگريد با دو جانشين گرانبهاي  من چگونه رفتار مي كنيد؟ شخصي  پرسيد: مقصود از دو
جانشين گرانبها چيست؟
پيامبر پاسخ داد: يكي  كتاب خدا وديگري  عترت من است، وخداي  لطيف وخبير به من خبر داده است ك اين دو از يكديگر جدا نمي شوند تا آنكه در روز قيامت در كنار حوض به من برسند. بر آن دو پيشي  نگيريد كه هلاك مي شويد، واز آنان فاصله نگيريد كه هلاك مي شويد. آنگاه دست علي (عليه السلام) را گرفت وبالا برد تا آنجا كه همه حاضران آن دو را مي ديدند، سپس چنين فرمود:
«أيّها النّاسُ مَنْ أولي  بالمُؤمِنينَ مِنْ أنْفُسِهِم؟»:
چه كسي  بر مؤمنان از خود آنان اولي  (صاحب اختيارتر) است؟
در پاسخ گفتند: خدا وپيامبر او بهتر مي دانند.
پيامبر(صلي  الله عليه وآله) فرمود: «إنّ الله مولايَ وأنا مولَي  المؤمنين وأنا أولي  بِهِم مِنْ أنفُسِهِم»:
خداوند مولاي  من، ومن نيز مولاي  مؤمنان مي باشم، ومن بر مؤمنان از خود آنان صاحب اختيارترم.
سپس سه بار فرمود:
«فَمَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مَولاهُ».
آن كس كه من مولاي  او هستم، علي  مولاي  او است. آنگاه افزود:
«اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وأحبّ من أحبّه وأبغضْ مَنْ أبْغَضَهُ وانْصُر مَنْ نَصَرهُ واخذُلْ مَنْ خَذَله، وأدر الحَقَّ معه حيث دارَ، ألا فليبلِّغ الشاهد الغائب»:
پروردگارا! دوست بدار آن كس را كه علي  را دوست مي دارد ودشمن بدار آن كس را كه با علي  دشمن است، ومهربان باش با هر كس كه نسبت به علي  مهربان است وخشم آور بر كسي  كه بر علي  خشم آورد وياري  كن آن كس را كه علي  را ياري  كند وخوار ساز آن كس را كه علي  را خوار سازد، وحق را با او ودر مدار او قرار ده. حاضران اين مطلب را به غايبان ابلاغ كنند.
اصل هشتاد وهشتم
حديث غدير از احاديث متواتر است وراويان حديث، از صحابه وتابعين ومحدثان اسلامي ، آن را در هر قرني  به صورت متواتر نقل كردهاند. 110 نفر از صحابه، 89 تن از تابعين، و3500 نفر از علما ومحدثان اسلامي  حديث غدير را نقل كردهاند، وبا اين تواتر، در اصالت واعتبار اين حديث جاي  هيچ ترديدي  وجود ندارد. همچنين گروهي  از علما به طور مستقل در باره حديث غدير كتاب نوشتهاند، كه در آن ميان، جامعترين كتابي  كه اسانيد حديث را يكجا گرد آورده است، كتاب شريف الغدير نگارش علاّمه عبدالحسين اميني  (1320 ـ 1390 هـ ق) مي باشد.
اكنون بايد ديد مقصود از مولي  بودن پيامبر، ومولي  بودن علي  چيست؟
قراين بسياري  گواهي  مي دهند كه مقصود از اين تعبير، زعامت ورهبري  است، كه به برخي  از آنها اشاره مي كنيم:
الف ـ در ماجراي  غدير، پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) كاروان زائران خانه خدا را در سرزميني  بي آب وعلف، آن هم در نيمروزي  بسيار گرم، متوقف ساخت. گرمي  هوا به حدّي  بود كه حاضران نيمي  از عباي  خويش را بر سر افكنده ونيم ديگر را نيز زيرانداز خود قرار داده بودند. با اين تمهيدات، طبعاً پيامبر بايد سخني  بگويد كه در هدايت امت، نقشي  كليدي  وسرنوشتساز داشته باشد، وبراستي  چه كاري  مي تواند در سرنوشت مسلمانان از تعيين جانشين، كه مايه وحدت كلمه مسلمين وحافظ دين است، سرنوشتسازتر باشد؟
ب ـ پيامبر گرامي  قبل از طرح ولايت علي (عليه السلام) از اصول سهگانه توحيد  ونبوت ومعاد سخن گفت واز مردم نسبت به آنها اقرار گرفت، آنگاه پيام الهي  را ابلاغ كرد. از تقارن پيام با اخذ اعتراف نسبت به اصول، مي توان به اهميت پيام پي  برد ودريافت كه هدف پيامبر از آن همايش عظيم وفوقالعاده، نمي توانسته امري  عادي  همچون سفارش به «دوستي » با فردي  خاص باشد!
ج ـ حضرت در آغاز خطبه از رحلت قريب الوقوع خود خبر داد، واين نشان مي دهد كه او نگران وضع امت پس از خويش بوده است. پس چه بهتر كه براي  آينده چارهجويي  شود تا آيين وي  در طوفان حوادث آتيه دچار مخاطره نگردد.
د ـ قبل از بيان پيام الهي  در باره علي (عليه السلام)، از مولويّت واولويّت خود سخن به ميان آورد وفرمود: خدا مولاي  من، ومن مولاي  مؤمنين مي باشم، ونسبت به آنان از خود آنان اَولي  هستم. ذكر اين مطالب، گواه آن است كه «مولي  بودن» علي (عليه السلام) از سنخ همان مولويّت واولويّت مربوط به پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) بوده وايشان به فرمان الهي  اولويت مزبور را براي  علي (عليه السلام) نيز ثابت كرده است.
هـ ـ پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) پس از بيان پيام الهي ، از حاضران خواست آن را به گوش غايبان برسانند.
اصل هشتاد ونهم
تاريخ اسلام نشان مي دهد كه دشمنان پيامبر اسلام(صلي  الله عليه وآله) براي  خاموش ساختن دعوت الهي  وي ، از راههاي  گوناگوني  وارد شدند; از متهم كردنه پيامبر به سحر وجادو گرفته تا تصميم به قتل آن حضرت در بستر خويش. ولي  در تمام موارد، دست عنايت حق با پيامبر بود ووي  را از نقشههاي  شرم مشركان حفظ كرد. آخرين نقطه اميد آنان (بويژه با توجه به باقي  نماندن فرزند پسر براي
پيامبر) اين بود كه با مرگ پيامبر، اين دعوت نيز خاموش خواهد شد:
أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ(40).
يا مي گويند شاعري  است وما در مورد وي  به انتظار حوادث روزگار (مرگ) نشستهايم.
اين انديشه در ذهن بسياري  از مشركان ومنافقان، وجود داشت. ولي  پيامبر با تعيين جانشيني  با كفايت كه در طول زندگي  ايمان خالص واستوار خود به اسلام را نشان داده بود، اميد مخالفين را به يأس مبدل ساخت، وبدين طريق بقاي  دين را تضمين نموده وپايههاي  آن را محكم ساخت ونعمت اسلام با وجود تعيين چنين رهبري  به كمال رسيد. لذاست كه پس از نصب علي (عليه السلام)، به عنوان جانشين پيامبر، در روز غدير آيه «اكمال دين» فرود آمد:
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلاَمَ دِيناً(41)(42).
امروز كافران از نابودي  دين شما مأيوس شدند، پس از آنان نترسيد واز من بترسيد. امروز دين شما را كامل ساخته ونعمتم را بر شما تمام كردم.
وراضي  شدم كه اين اسلامِ (تكميل يافته با معرّفي  جانشين پيامبر) دين شما باشد(43).
گذشته از روايات متواتر فوق، كه ثابت مي كند مسئله جانشيني  پيامبر يك مسئله الهي  است ومردم در آن اختياري  ندارند، گزارشهاي  تاريخي  نيز حاكي  از آن است كه پيامبر در همان روزهايي  هم كه در مكه به سر برده وهنوز حكومتي  در مدينه تشكيل نداده بود، مسئله جانشيني  را يك مسئله الهي  تلقي  مي كرد. في  المثل، زماني  كه رئيس قبيله بني  عامر در موسم حج به حضور پيامبر رسيد وگفت: چنانچه ما با تو بيعت كرديم وتو بر مخالفان خود پيروزي  شدي ، آيا براي  ما در امر رهبري  نصيب وبهرهاي  هست؟ پيامبر در پاسخ، فرمود: اين كار مربوط به خداست، هر كس را مي خواهد بدين كار مي گمارد:
«الأمر إلي  الله يضعه حيث يشاء»(44).
بديهي  است چنانچه مسئله رهبري  موكول به انتخاب مردم بود، مي بايست بفرمايد: «الأمر إلي  الأُمّة» يا «إلي  أهل الحلّ والعقد»! كلام پيامبر در اين مورد، همانند كلام خداوند در مورد رسالت است، آنجا كه مي فرمايد:
اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ(45).
خدا دانا است كه رسالت خويش را در چه شخصيتي  قرار دهد.
اصل نودم
مسئله تنصيصي  بودن مقام خلافت، واينكه امت در تعيين جانشين براي  پيامبر نقشي  ندارد، در ذهن صحابه نيز وجود داشت. چيزي  كه هست آنان در غير خليفه اوّل، به جاي  تنصيص خدا وپيامبر، تنصيص خليفه قبلي  را مطرح مي كردند، چنانكه به اتفاق تواريخ خليفه دوم به وسيله خليفه نخست تعيين گرديد.
تصوّر اينكه تعيين خليفه دوم توسط ابوبكر قاطعانه نبوده بلكه جنبه پيشنهاد داشته است، مخالف نص تاريخ است. زيرا هنوز خليفه نخستين در قيد حيات بود كه از جانب ياران پيامبر به تعيين مزبور اعتراض شد، ويكي  از آنان زبير بود. بديهي  است اگر جريان صرفاً جنبه پيشنهادي  داشت، اعتراض صحابه موردي  نداشت. گذشته از نصب عمر توسط ابوبكر، خليفه سوم نيز از طريق شوراي  شش نفري  كه اعضاي  آن را خليفه دوم معين كرد صورت گرفت، واين كار نيز نوعي  تعيين خليفه بود كه دست ديگران را از مراجعه به افكار عمومي  كوتاه كرد.
اصولاً فكر مراجعه به افكار عمومي  وانتخاب خليفه از طرف امت، در ذهن ياران رسول خدا وجود نداشت وآنچه در اين زمينه بعدها ادعا شده توجيهاتي  است كه ديگران يادآور شدهاند، بلكه معتقد بودند كه خليفه بايد از طريق خليفه پيشين تعيين شود. في  المثل وقتي  خليفه دوم مجروع شد، عايشه همسر پيامبر به وسيله فرزند خليفه، عبدالله بن عمر، به وي  پيام فرستاد وگفت: سلام مرا به پدرت برسان وبگو امت پيامبر را بدون چوپان ترك مكن»(46).
عبدالله بن عمر نيز هنگامي  كه پدرش در بستر افتاده بود، او را به تعيين خليفه دعوت كرد وگفت: مردم در باره تو سخن مي گويند، آنان فكر مي كنند كسي  را به جانشيني  انتخاب نخواهي  كرد. آيا اگر چوپانِ شتران وگوسفندان تو، آنها را در بيابان رها كند در غياب خود كسي  را بر آنها نگمارد، تو او را نكوهش نمي كني ؟! رعايت حال مردم بالاتر از رعايت حال شتران وگوسفندان است»(47).
اصل نود و يكم
در آغاز بحث امامت اشاره كرديم كه امام وخليفه پيامبر از نظر مسلمانان كسي  است كه وظايف پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) (به استثناي  مسئله آوردن شريعت) را بر عهده دارد. اينك مهمترين اين وظايف را يادآور مي شويم تا جايگاه امامت واهميت آن روشنتر شود:
الف ـ تبيين مفاهيم قرآن كريم وحلّ معضلات آن، از جمله وظايف پيامبر(صلي  الله عليه وآله) بود. قرآن مي فرمايد:
وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ(48).
قرآن را بر تو نازل كرديم تا آنچه راكه بر آنان نازل شده است برايشان توضيح دهي  وتبيين كني .
ب ـ بيان احكام شرعي  يكي  ديگر از وظايف آن حضرت بود كه برخي  را از طريق تلاوت آيات، وبرخي  ديگر را به وسيله سنّت بيان مي كرد. بيان احكام از سوي  آن حضرت، به صورت تدريجي  وبا توجه به رخدادهاي  روز انجام شده، وطبيعت امر ايجاب مي كرد كه اين وظيفه استمرار يابد، در حاليكه شمار احاديث وارده از پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) در باره احكام، كه به دست ما رسيده است، از پانصد حديث تجاوز نمي كند(49). واين مقدار از احاديث فقهي  نمي تواند امت را در قلمرو تقنين «خودكفا» سازد.
ج ـ از آنجا كه پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) محور حق بود وبا روشنگريهاي  خويش از هر نوع انحراف در عقايد امّت جلوگيري  مي كرد، لذا فرقهگرايي  در زمان حيات او به علت وجود وحضور ايشان رخ ننمود يا مجال بروز وظهور نيافت.
د ـ پاسخگويي  به پرسشهاي  ديني  واعتقادي  يكي  از ديگر وظايف پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) بود.
هـ ـ تربيت افراد جامعه از طريق گفتار ورفتار.
وـ برقراري  قسط وعدل وامنيت عمومي  در جامعه اسلامي  از ديگر وظايف رسول گرامي  اسلام(صلي  الله عليه وآله) بود.
ز ـ پاسداري  از مرزها وثغور ودارائي  اسلام در برابر دشمنان نيز از مسئوليتهاي  آن حضرت به شمار مي رفت. چنانچه انجام دو وظيفه اخير از سوي  رهبر برگزيده از جانب مردم نيز ممكن وقابل حصول باشد، مسلّماً انجام وظايف پيشين (تبيين مفاهيم مشكل قرآن وبيان احكام شرع و...) به وجود رهبري  آگاه ومقتدر نيازمند است كه مورد عنايت خاص الهي  قرار داشته ودر علم وعمل تالي  تِلْوِ پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) باشد. يعني  حامل علوم نبوي  ومصون از هرگونه خبط وخطا باشد تا بتواند به وظايف خطير ياد شده جامه عمل بپوشاند وخلأ وجود پيامبر را در طول تاريخ پر نشيب وفراز اسلام پر كند: هر چند چنين فردي  كه حامل علوم نبوي  است نه پيامبر خواهد بود ونه پايهگذار شريعت، وهيچگاه مقام امامت با مقام نبوت يكي  نيست.
بديهي  است كه تعيين چنين فردي  از سطح علم ودانش امت فراتر بوده وصرفاً بايد از طريق پيامبر وبه فرمان الهي  تعيين شود. نيز روشن است كه تحقق اهداف فوق در گرو اين است كه مردم به حمايت واطاعت از رهبري  معين شده توسط پيامبر برخيزند، وتعيين الهي  واعلام پيامبر، شرط كافي  براي  تحقق آن اهداف نيست (لا رأي  لِمَنْ لا يُطاع)، چنانكه در مورد قرآن وپيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله)نيز ماجرا از همين قرار بوده وهست. رخدادهاي  منفي  وگروهگراييهاي  جمعي  از مسلمين پس از رحلت رسول خدا، نه به اين علت بود كه پيامبر (العياذ بالله) به وظيفه حكيمانه خود عمل نكرد وطرحي  اصولي  براي  اداره امت پس از خود نريخت، يا طرح وي  ناقص بود، بلكه صرفاً اين علت بود كه برخي  از افراد امت نظر خود را بر طرح پيامبر مقدم داشتند ومصلحت انديشي  شخصي  خويش را بر تنصيص خدا ورسول ترجيح دادند; واين تنها موردي  نيست كه چنين حادثهاي  در تاريخ رخ داده، بلكه در تاريخ اسلام نظاير آن فراوان است(50).
اصل نود و دوم
در اصل پيشين گفتيم كه امام يك رهبر عادي  نيست كه فقط به اداره كشور وحفظ ثغور آن بپردازد، بلكه وي  علاوه بر اين وظيفه، وظايف ديگري  دارد كه به آنها اشاره شد. انجام آن وظايف خطير مانند تفسير قرآن، بيان احكام، پاسخگويي  به سؤالات اعتقادي  مردم، وجلوگيري  از هر نوع انحراف در عقيده وتحريف در شريعت، در گرو داشتن علمي  گسترده وخطاناپذير است، وافراد
عادي  چنانچه متصدي  اين گونه امور گردند، از خطا واشتباه مصون نخواهند بود.
البته عصمت مساوي  با نبوت نيست، ممكن است انساي  از اشتباه وخطا معصوم باشد، ولي  داراي  مقام نبوت نباشد. نمونه واضح آن، مريم عذرا است كه قبلاً در بحث عصمت پيامبران، دلايل عصمت او را يادآور شديم(51).
علاوه بر تحليل عقلي  مزبور، يك رشته امور بر لزوم عصمت امام دلالت مي كنند كه برخي  را يادآور مي شويم:
1. اراده قطعي  وحتمي  خداوند بر پاكي  وطهارت اهل بيت از رجس تعلق گرفته است، چنانكه مي فرمايد:
إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(52).
جز اين نيست كه خدا مي خواهد از شما اهل بيت هر نوع پليدي  را بزدايد وشما را به طور كامل پاكيزه گرداند.
دلالت آيه بر عصمت اهل بيت بدينگونه است كه: تعلق گرفتن مشيت ويژه الهي  به تطهير اهل بيت از هر نوع پليدي ، مساوي  وملازم با عصمت آنان از گناه است. زيرا مقصود از «رجس» در آيه، هر نوع پليدي  فكري  وروحي  ورفتاري  است كه گناه از مصاديق بارز آن است، واز آنجا كه اين اراده به افراد خاصي  تعلق گرفته است نه به همه افراد امت، طبعاً با اراده تطهير كه به همگان تعلق گرفته است فرق خواهد داشت. اراده تطهير كه عموم مسلمانان را دربرمي گيرد، اراده تشريعي  است(53). وچه بسا ممكن است در اثر نافرماني  افراد تحقق نپذيرد;
در حاليكه اين اراده، اراده تكويني  است كه از مراد ومتعلَّقِ اراده (پاكي  از گناه) جدا نخواهد بود.
در خور ذكر است كه اراده تكويني  حق بر عصمت اهل بيت، مايه سلب اختيار از آنان نيست; همانگونه كه وجود عصمت در پيامبران نيز مايه سلب اختيار از آنان نمي باشد (تفصيل اين مطلب در كتب عقايد آمده است).
2. به حكم حديث ثقلين كه مي فرمايد:
«إنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَيْن: كتابَ الله وعترتي»
ائمه اهل بيت(عليهم السلام) در رديف قرآن واقع شدهاند، يعني  همانگونه كه قرآن از هر نوع خطا واشتباهي  مصون است، ائمه اهل بيت نيز از هر نوع خطاي  فكري  وعملي  مصون مي باشند.
اين مطلب با توجه به ذيل حديث كه مي فرمايد:
الف ـ ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَن تَضِلُّوا أَبَداً.
مادام كه به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد.
ب ـ إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي  يَرِدا علَي  الحَوض.
اين دو يادگار من از يكديگر جدا نمي شوند تا در قيامت كنار حوض نزد من آيند.
كاملاً روشن است، زيرا چيزي  كه تمسك به آن مايه هدايت بوده، از ضلالت باز مي دارد وهرگز نيز از قرآن (معصوم) جدا نمي شود، قطعاً از هرگونه خطا وگناه مصون خواهد بود.
3. پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) اهل بيت خود را به كشتي  نوح تشيبه كرده است كه هر كه بر آن سوار شد از امواج طوفان رست وهر كه از آن تخلّف جست غرقه امواج گشت. چنانكه فرمود:
«إنّما مَثَلُ أَهل بيتي في أُمّتي كسفينةِ نوح مَنْ رَكِبَها نَجي  وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق»(53).
با توجه به اين دلايل كه به صورت موجز بيان شد، عصمت اهل بيت امري  روشن ومبرهن است، والبته دلايل نقلي  عصمت منحصر به آنچه گفته شد نيست.
اصل نود و سوم:
امامان دوازده گانه شناخت امام از دو راه امكانپذير است:
الف ـ پيامبر گرامي  به فرمان خدا بر امامت فردي  معين تصريح كند
ب ـ امام پيشين بر امامت امام بعدي  تصريح كند.
امامت پيشوايان دوازدهگانه شيعه از هر دو راه ثابت شده است. هم پيامبر طبق روايات بر امامت آنان تصريح كرده است، وهم هر يك از ائمه، امام بعد از خويش را معرفي  نموده است.
در اين باره براي  رعايت اختصار، تنها يك حديث را يادآور مي شويم(56):
پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) تنها به نصب علي (عليه السلام) اكتفا نكرد، بلكه يادآور شد كه پس از وي  امامان دوازدهگانهاي  خواهند آمد كه عزت دين واسلام به واسطه آنها تحقق خواهد پذيرفت، چنانكه فرمود:
«لا يزال الإسلام عزيزاً إلي  إثني عشر خليفة».
گفتني  است كه روايات دالّ بر وجود خلفاي  دوازدهگانه، در معتبرترين صحاح اهل سنت نيز آمده است(57).
مسلماً اين دوازده خليفه كه عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان دوازدهگانه شيعه قابل انطباق نيست. زيرا نه خلفاي  اموي  مايه عزت دين بودند ونه خلفاي  عباسي ، ونه اين عدد بر آنان قابل تطبيق است.


اسامي امامان دوازده گانه شيعه عبارتند از: ( نام مبارك 12 امام معصوم ع )
1. اميرالمؤمنين علي  بن ابي  طالب(عليهما السلام) (تولد: ده سال قبل از بعثت، شهادت: سال 40 هجري ) مدفون در نجف اشرف.
2. امام حسن بن علي  ملقب به مجتبي (عليه السلام) (3 ـ 50 هـ ق) مدفون در بقیع.
3. امام حسين بن علي  سيدالشهداء(عليه السلام) (4 ـ 61 هـ ق) مدفون در کربلا .
4. امام علي  بن الحسين ملقب به زين العابدين(عليه السلام) (38 ـ 94 هـ ق) مدفون در بقيع.
5. امام محمّد بن علي  معروف به باقر العلوم(عليه السلام) (57 ـ 114 هـ ق) مدفون در بقيع.
6. امام جعفر بن محمد معروف به صادق(عليه السلام) (83 ـ 148 هـ ق) مدفون در بقيع.
7. امام موسي  بن جعفر ملقب به كاظم(عليه السلام) ( 128 ـ 183 هـ ق) مدفون در كاظمين.
8. امام علي  بن موسي  الرضا(عليه السلام) (148 ـ 203 هـ ق) مدفون در خراسان.
9. امام محمد بن علي  معروف به جواد(عليه السلام) (195 ـ 220 هـ ق) مدفون در كاظمين.
10. امام علي  بن محمد معروف به هادي (عليه السلام) (212 ـ 254 هـ ق) مدفون در سامرّا.
11. امام حسن بن علي  معروف به عسكري (عليه السلام) (232 ـ 260 هـ ق) مدفون در سامّرا.
12. امام محمد بن حسن معروف به حجت ومهدي  ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ. او امام دوازدهم شيعه بوده وهم اكنون نيز زنده وغايب است، تا روزي  به فرمان خداوند ظهور كرده وطبق وعده صريح قرآن (در سوره نور3/54 وتوبه/33 وفتح/28 وصف/9) واحاديث متواتر اسلامي  حاكميت اسلام را در سراسر گيتي  برقرار گرداند(58).
داستان زندگاني  امامان شيعه(عليهم السلام) در كتابهاي  تاريخ به تفصيل بيان شده است، واز آنجا كه امام دوازدهم هم اكنون زنده بوده وبه خواست الهي  منصب امامت را برعهده دارد، در اصول بعد نكاتي  را در باره آن حضرت يادآور خواهيم شد.

اصل نود وچهارم
محبت به خاندان رسالت از اموري  است كه قرآن وسنت بر آن تأكيد كرده است، چنانكه مي فرمايد:
قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي (59).
بگو بر رسالت خود پاداشي  از شما نمي خواهم مگر دوستي  نزديكان. مقصود از قربي  نيز، نزديكان پيامبر مي باشد، به قرينه اينكه درخواست كننده خود پيامبر است.
دوستي  با خاندان گرامي  پيامبر، علاوه بر اينكه خود كمالي  است بزرگ، سبب مي شود كه انسان با آنان همگون شود، ودر كسب فضايل ودوري  از رذايل به آنها اقتدا كند.
در احاديث متواتر از پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله) روايت شده است كه دوستي  اهل بيت آن حضرت، نشانه ايمان، ودشمني  با آنان نيز نشانه كفر ونفاق است. هر كس آنان را دوست بدارد خدا وپيامبر را دوست داشته، وهر كس هم با آنها دشمني  ورزد، با خدا وپيامبر دشمني  ورزيده است.
اصولاً محبت خاندان رسالت از ضروريات دين اسلام است كه شك وترديدي  در آن روا نيست، وهمه مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند، جز گروهي  كه به «نواصب» شهرت يافته وبه همين جهت نيز از منكران اسلام به شما مي آيند.
25 ـ بصائر الدرجات: ص 195.
26 ـ فرق الشيعه، ص 17.
27 ـ مقالات اسلاميين: 1/65.
28 ـ ملل ونحل: 1/131.
29 ـ بينه/7.
30 ـ الدر المنثور: 8/589، به نقل از جابر بن عبدالله، ابن سعيد خدري ، ابن عباس وعلي (عليه السلام).
31 ـ شعرا/214.
32 ـ مسند احمد، 1/159; تاريخ طبري : 2/406; تفسير طبري  (جامع البيان)، 19/74 ـ 75، تفسير سوره شعرا، آيه 214.
33 ـ )وَوَهَبْنَا لَهُ مِن رَّحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِيّاً( (مريم/53).
34 ـ )وَقَالَ مُوسَي  لاَْخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي...( (اعراف/142).
35 ـ وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي( (طه/29).
36 ـ مستدرك حاكم: 3/351; الصواعق المحرقة، ص 91; ميزان الاعتدال: 1/224; تاريخ الخلفاء، ص 573; الخصائص الكبري : 2/266; ينابيع المودّة، ص 28; فتح القدير، ص 113 وكتب ديگر.
37 ـ مستدرك حاكم: 3/149.
38 ـ نحل/16.
39 ـ صحيح مسلم: 7/122; سنن ترمذي : 2/307; سنن دارمي : 2/432; مسند أحمد: 3/14، 17، 26 و59، 4/366 و371، 5/182 و189; خصائص علويّه، نسائي  ص 20; مستدرك حاكم: 3/109، 148 و533، وكتب ديگر. در اين باره ضمناً مي توان به رساله حديث الثقلين از نشريات دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية (قاهره، مطبعه مخيمر) رجوع كرد.
40 ـ مائده/67.
41 ـ محدثان ومفسران اسلامي  به نزول اين آيه در پايان حجة الوداع، روز غدير، اشاره كردهاند. بنگريد به كتاب «الدر المنثور» سيوطي ، 2/298، فتح القدير شوكاني  2/57، كشف الغمة اربلي ، ص 94، ينابيع المودة قندوزي ، ص 120، المنار، 6/463 وغيره.
42 ـ طور/30.
43 ـ مائده/3.
44 ـ گروهي  از صحابه وتابعين، آيه فوق را مربوط به واقعه غدير خم دانستهاند، مانند ابوسعيد خدري ، زيد بن ارقم، جابر بن عبدالله انصاري ، ابو هريره ومجاهد مكي . براي  آشنايي  با روايات اشخاص فوق در باره واقعه مزبور، بنگريد به: ابو جعفر طبري  در كتاب الولاية، حافظ ابن مردويه اصفهاني  به نقل ابن كثير در ج2، تفسير خود حافظ ابو نعيم اصفهاني  در كتاب «ما نزل من القرآن في علي»، خطيب بغدادي  در ج8 تاريخ خود، حافظ ابو سعيد سجستاني  در كتاب «الولاية» حافظ ابوالقاسم حسكاني ، ابن عساكر شافعي  به نقل سيوطي  در الدر المنثور، 2/295، خطيب خوارزمي  در كتاب مناقب كه عبارت آنان را كتاب الغدير (1/23 ـ 236) آورده است.
45 ـ فخر رازي  در تفسير خود مي گويد: پس از نزول اين آيه، پيامبر گرامي  جز 81 ـ 82 روز بيشتر زنده نبود وپس از آن نيز او هيچگونه نسخ ودگرگوني  رخ نداد. بنابراين بايد گفت كه اين آيه در روز غدير نازل شده كه براي  هيجدهم ذي  الحجه سال حجة الوداع مي شود. با توجه به اينكه پامبر طبق رأي  اهل سنت در 12 ربيع الأوّل درگذشته است، اگر هر سه ماه فاقد سلخ باشند درست بر همان 82 منطبق مي شود (تفسير فخر رازي  3/369).
46 ـ سيره ابن هشام: 2/422.
47 ـ انعام/124.
48 ـ الإمامة والسياسة: 1/32.
49 ـ حلية الأولياء: 1/44.
50 ـ نحل/44.
1 ـ الوحي  المحمدي ، ص 212، چاپ ششم.
51 ـ به كتاب النص والاجتهاد، نوشته علاّمه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملي  مراجعه شود.
52 ـ ر. ك، الإلهيّات، از مؤلف، 2/146 ـ 198.
53 ـ احزاب/33.
54 ـ مائده/6: )وَلكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ( كه در ذيل آيه وضو آمده است.
55 ـ مستدرك حاكم: 2/151; خصائص كبري ، سيوطي : 2/266.
56 ـ براي  آگاهي  از ساير روايات، به كتب حديث مانند اصول كافي ، كفاية الأثر; اثبات الهداة، منتخب الأثر وغيره رجوع شود.
57 ـ صحيح بخاري : 9/81، باب الإستخلاف; صحيح مسلم: 6/3 كتاب الأمارة; مسند احمد: 5/86 و108; مستدرك حاكم: 3/18.
58 ـ در تاريخ ولادت ووفات برخي  از ائمه اختلاف است كه ما يكي  را برگزيديم. نيز مي دانيم كه درگذشت غالب آنها به صورت شهادت رخ داده كه شرح آن در تواريخ مذكور است.
59 ـ شوري /27.


امام دوازدهم غيبت وظهور
سخن گفتن در باره هر يك از امامان دوازدهگانه از گنجايش اين رساله بيرون است، تنها چيزي  كه لازم است در اينجا به آن اشاره شود، مسئله اعتقاد به وجود امام عصر است كه اينك در پس پرده غيب به سر برده وبه اذن الهي  روزي  ظاهر خواهد شد وعدل كلّي  را در جهان استقرار خواهد بخشيد. ذيلاً مطالبي  را ضمن چند اصل يادآور مي شويم.
اصل نود وپنجم
ظهور مردي  از خاندان رسالت، به منظور برپايي  حكومت عدل جهاني ، در آينده تاريخ بشر، (آنگاه كه جهان پر از ظلم وجور مي گردد) يكي  از مسلّمت عقايد اسلامي  است كه جمهور مسلمانان بر آن اتفاق دارند واحاديثي  كه در اين مورد نقل شده به حد تواتر مي رسد. طبق محاسبه محققين، تعداد 657 روايت در اين باره وارد شده است، كه از آن ميان تنها به نقل يك حديث از مسند احمد بن حنبل بسنده مي كنيم.
پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله) فرمودند:
«لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا إلاّ يَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلِكَ اليَوْمَ حَتّي  يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدي فَيَمْلأُها عَدْلاً وقِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوراً».
اگر از عمر جهان جز يك روز باقي  نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدري  طولاني  مي كند تا مردي  از فرزندان من قيام نمايد ودنيا را از عدل وقسط پر سازد، همانگونه كه با جور وستم پر شده است.
بنابراين قيام وظهور مردي  از خاندان پيامبر در آخر الزمان مورد اتفاق عموم مسلمانان ـ از شيعه وسنّي  ـ است.
اصل نود وششم
خصوصيّات اين مصلح جهاني  در روايات اسلامي  كه فريقين به نقل آنها پرداختهاند به شرح زير بيان شده است:
1. از اهل بيت پيامبر اكرم(صلي  الله عليه وآله)است389 روايت
2. از فرزندان اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) است214 روايت
3. از فرزندان فاطمه زهرا(عليها السلام)است192 روايت
4. نهمين فرزند از اولاد امام حسين(عليه السلام) است148 روايت
5. از فرزندان امام زين العابدين(عليه السلام) است185 روايت
6. از فرزندان امام حسن عسكري (عليه السلام) است146 روايت
7. دوازدهمين امام از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) است136 روايت
8. رواياتي  كه از ولادت او گزارش مي دهد214 روايت
9. عمر او طولاني  خواهد بود318 روايت
10. غيبت طولاني  خواهد داشت91 روايت
11. به هنگام ظهور او اسلام جهانگير مي شود27 روايت
12. زمين را پر از عدل وداد مي كند132 روايت
بنابر روايات فوق، وجود چنين مصلح جهاني  در آينده تاريخ بشر از ديدگاه روايات اسلامي  امري  مسلّم وغير قابل ترديد است; آنچه مورد اختلاف مي باشد اين است كه آيا از مادر متولد شده وهم اكنون در قيد حيات است، يا در آينده به دنيا خواهد آمد؟ شيعه وگروهي  از محققان اهل سنت طرفدار رأي  نخست بوده ومعتقدند كه آن حضرت در سال 255 هجري  قمري  از مادر متولد شده وهم اكنون در قيد حيات است، ولي  گروهي  از اهل سنت مي گويند وي  در آينده متولد خواهد شد.
از آنجا كه ما شيعيان معتقديم آن حضرت در سال 255 ق ديده به جهان گشوده ودر قيد حيات است، لذا لازم است در حد ظرفيّت اين نوشته، نكاتي  را در باره غيبت وطول عمر آن حضرت متذكر گرديم.
اصل نود وهفتم
از نظر قرآن، اولياي  الهي  بر دو نوعند: ولي  ظاهر كه مردم وي  را مي شناسند; وولي  غايب از انظار كه مردم او را نمي شناسند، گرچه او در ميان آنها بوده واز حال آنان با خبر است.
در سوره كهف، هر دو ولي  يكجا بيان شدهاند: يكي  موسي  بن عمران است، وديگري  مصاحب موقّت او در سفر دريايي  وزميني  كه به نام خضر معروف است. اين ولي  الهي  به گونهاي  بود كه حتي  موسي  با او آشنا نبود وتنها به راهنمايي  خدا او را شناخت واز علمش بهره گرفت، چنانكه مي فرمايد:
فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً * قَالَ لَهُ مُوسَي  هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَي  أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً(1).
موسي  وهمراهش با بندهاي  از بندگان ما (در لب دريا) آشنا شدند كه وي  را مشمول رحمت خود قرار داده واز جانب خويش به او علمي  آموخته بوديم. موسي  به وي  گفت: آيا اجازه مي دهي  همراه تو باشم تا از علوم رشد آفرين خويش به من بياموزي ؟
قرآن سپس شرحي  از كارهاي  مفيد وسودمند آن ولي  الهي  به دست مي دهد كه كاملاً پيداست مردم او را نمي شناخته ولي  از آثار وبركات او بهرهمند بودهاند(2).
حضرت ولي  عصر ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ نيز بسان مصاحب موسي ، ولي  ناشناختهاي  است كه در عين حال مبدء كارهاي  سودمندي  براي  امت مي باشد. در اين صورت، غيبت امام به معني  انفصال وجدايي  او از جامعه نيست، بلكه او ـ همانگونه كه در روايات معصومين(عليهم السلام) نيز وارد شده ـ بسان خورشيد در پشت ابر است كه ديدگان آن را نمي بينند، امّا به اهل زمين نور وگرمي  مي بخشد.
علاوه بر اين، در طول تاريخ، گروه بسياري  از پاكدلان وپارسايان كه شايستگي  تشرّف به حضور وي  را داشته، به محضر آن حضرت رسيده واز او بهره گرفته ومي گيرند، او از اين طريق ديگران نيز از بركات وجود او بهرهمند مي شوند.
اصل نود وهشتم
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كهف/65 ـ 66.
2 ـ كهف/ 71 ـ 82.
روش متعارف در بين بشر اين بوده وهست كه فرمانروا ورهبر، بخشي  از كارها را بدون واسطه انجام مي دهد وبخش ديگر را نمايندگان او انجام مي دهند. درست است كه علل مختلف، سبب غيبت امام عصر ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ شده وبشر از دسترسي  مستقيم به آن حضرت محروم است، ولي  خوشبختانه راه بهرهگيري  از نمايندگان آن حضرت، كه همان فقيهان عادل وپارسايند، به روي  پيروان آن امام همام بسته نيست. فقيهان بزرگ ومجتهدان عاليمقام، در امور شرعي  وحكومتي  نمايندگان آن حضرت بوده واداره جامعه اسلامي  در عصر غيبت به آنان واگذار شده است. البته محروميّت از همه آثار وجودي  آن حضرت به علت شرايط ويژهاي  است كه غيبت وي  را امري  اجتناب ناپذير ساخته است.
اصل نود ونهم
علت غيبت حضرت ولي  عصر ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ يكي  از رازهاي  الهي  بوده وممكن است ما نتوانيم به كُنْهِ آن واقف شويم. غيبت موقت رهبران الهي  از ميان مردم، در امتهاي  پيشين نيز سابقه داشته است: موسي  بن عمران(عليه السلام) چهل روز از امت خود غايب شد ودر ميقات به سر برد(1). حضرت مسيح(عليه السلام) به مشيت الهي  از ديدگاه امت خويش پنهان گرديد، ودشمنان قادر به كشتن او نگشتند(2). حضرت يونس(عليه السلام) مدتي  از قوم خود غايب گشت(3). اصولاً هرگاه مطلبي  از طريق نقل متواتر ثابت شود ولي  انسان نتواند به راز آن كاملاً پي
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف/142.
2 ـ نسا/158.
3 ـ صافات/140.
ببرد، نبايد آن را مورد ترديد يا انكار قرار دهد، زيرا در اين صورت بخش عظيمي  از احكام الهي ، كه از مسلّمات وضروريات دين اسلام به شمار مي رود، مورد ترديد واقع خواهد شد غيبت حضرت ولي  عصر ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ نيز از اين قاعده استثنا نيست وعدم اطلاع از سرّ يا اسرار حقيقي  آن، مجوّز ترديد يا انكار بن نمي تواند باشد. در عين حال بايد گفت كه مي توان راز غيبت را در حد فكر بشري  فهميد وآن اينكه:
اين آخرين حجت معصوم الهي  براي  تحقق بخشيدن به آرماني  بزرگ (گسترش عدل كلي  وبه اهتزاز درآوردن پرچم توحيد در جهان) در نظر گرفته شده است، واين آرمان نياز به گذشت زمان وشكوفايي  عقل ودانش بشر وآمادگي  روحي  بشريت دارد، تا جهان به استقبال موكب آن امام عدل وآزادي  رود. طبيعي  است كه چنانچه آن حضرت پيش از فراهم شدن مقدمات در ميان مردم ظاهر شود، سرنوشتي  چونان ديگر حجتهاي  الهي  (شهادت) يافته وقبل از آن تحقق آن آرمان بزرگ ديده از جهان برخواهد بست. به اين حكمت، در روايات نيز اشاره شده است. امام باقر(عليه السلام) فرمود: براي  حضرت قائم ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ غيبتي  است قبل از ظهور. راوي  از علت آن پرسيد، امام فرمود: «براي  جلوگيري  از كشته شدن»(1). گذشته از اين، در برخي  روايات مسئله امتحان وتمحيص خلق مطرح شده است، بدين معني  كه مردم در عصر غيبت در بوته آزمايش الهي  قرار مي گيرند ومراتب استواري  آنان در ايمان واعتقاد سنجيده مي شود(2).
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كمالالدين، شيخ صدوق، باب 14، حديث 8 و9 و10.
2 ـ مجلسي ، بحارالأنوار، 52/102 ـ 113 ـ 114، باب التمحيص والنهي  عن التوقيت.
اصل صدم
براهين كلامي ، وجود امام معصوم در جامعه را لطفي  از الطاف بزرگ الهي  مي داند كه عامل هدايت مردم است. بديهي  است چنانچه مردم به استقبال اين مظهر لطف الهي  رفتند، از همه آثار وبركات وجود وي  بهرهمند مي شوند، ودر غير اين صورت از نعمت بهرهمندي  كامل از آن حضرت محروم خواهند شد، وعامل اين محروميت نيز خود مردمند، نه خدا وامام(1).
اصل صد ويكم
حضرت ولي  عصر ـ عجّل الله تعالي  فرجه الشريف ـ در سال 255 هجري  قمري  ديده به جهان گشوده است وبا اين حساب، اكنون (سال 1418 ق) متجاوز از يازده قران از عمر شريف آن حضرت مي گذرد. قبول اين عمر طولاني ، با توجّه به قدرت گسترده خداوند، امر مشكلي  نيست ودر حقيقت، آنان كه طول عمر آن حضرت را مشكلي  مي شمارند، از قدرت نامتناهي  الهي  غفلت ورزيدهاند:
وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ(2).
گذشته از اين، در امتهاي  پيشين معمَّرين بسياري  وجود داشتهاند، چنانكه قرآن دوراتن رسالت نوح(عليه السلام) را نهصد وپنجاه سال مي شمرد(3). همچنين در عصر ما دانش بشري  مي كوشد مشكل طول عمر را حل كند، واين مي رساند
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ محقق طوسي ، در كتاب تجريد الاعتقاد (بحث امامت) با عبارت زير به اين برهان اشاره دارد: وجوده لطف، وتصرّفه لطفٌ آخَر وعدمه منّا، ص 362.
2 ـ انعام/91.
3 ـ عنكبوت/14.
كه به اعتقاد دانشمندان، بشر شايستگي  عمر طولاني  را دارد، چيزي  كه هست موانعي  از طولاني  شدن آن جلوگيري  مي كند. براستي  خدايي  كه قادر است، به تصريح قرآن، حضرت يونس را تا روز رستاخيز در شكم ماهي  زنده بدارد(1)، آيا نمي تواند حجت بالغه خود را در روي  زمين در پرتو بركات والطاف خود عمر طولاني  بخشد؟! پيداست كه جواب مثبت است.
خدايي  كه جهان پاينده دارد تواند حجّتي  را زنده دارد
وقت ظهور آن حضرت بر كسي  روشن نيست واين امر، از رازهايي  است كه، بسان برپايي  رستاخيز، تنها بر خداوند مكشوف است. بنابراين، نبايد ادعاي  كساني  را كه مدّعي  آشنايي  با وقت ظهور آن حضرت مي باشند يا براي  ظهور وقت مشخصي  را تعيين مي كنند، پذيرفت (كذب الوقّاتون).
از تاريخ دقيق ظهور كه بگذريم، بايد گفت در روايات نشانههايي  كلّي  براي  ظهور آن حضرت بيان شده است كه خود به دو بخش علائم «حتمي » و«غير حتمي » تقسيم مي شود كه تفصيل آن در كتب عقايد وحديث آمده است.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صافات/143 ـ 144.


نوشته شده در   پنجشنبه 4 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ