يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1389     |     کد : 5975

عدل الهي

عدل الهي

بخش چهارم : عدل الهي
اصل چهل وچهارم
همه مسلمانان خدا را عادل مي دانند، وعدل يكي  از صفات جمال الهي  است. وپايه اين اعتقاد آن است كه در قرآن، هرگونه ظلم از خدا نفي  شده واو به عنوان «قائم به قسط» ياد گرديده است، چنانكه مي فرمايد:
إِنَّ اللهَ لاَ يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّة(1)
خدا به اندازه ذرّهاي  ستم نمي كند.
ونيز مي فرمايد:
إِنَّ اللهَ لاَ يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً(2)
خدا هرگز به مردم ستم نمي كند.
نيز مي فرمايد:
شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ(3)
خدا، فرشتگان وصاحبان دانش گواهي  مي دهند كه جز او خدايي  نيست، واو قائم به قسط است.
گذشته از آيات ياد شده، عقل نيز به روشني  بر عدل الهي  داوري  مي كند. زيرا عدل، صفت كمال است وظلم صفت نقص; وعقل بشر حكم مي كند كه خداوند همه كمالات را دارا بوده واز هرگونه عيب ونقصي  در مقام ذات وفعل مننزه است.
اصولاً ظلم وستم، همواره معلول يكي  از عوامل زير است:
1. فاعل، زشتي  ظلم را نمي داند (ناآگاهي ).
2. فاعل زشتي  ظلم را مي داند ولي  از آنجا عدل ناتوان است يا به آن ظلم نيازمند است (عجز ونياز).
3. فاعل زشتي  ظلم را مي داند وبر انجام عدل نيز تواناست، ولي  چون شخصي  حكيم نيست از انجام كارهاي  ناروا باكي  ندارد (جهل وسفاهت).
بديهي  است كه هيچيك از عوامل مزبور در خداوند راه ندارد، ولذا افعال الهي ، همگي  عادلانه وحكيمانه است.
استدلال فوق در حديثي  كه از پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله وسلم) روايت شده آمده است(4)، شيخ صدوق روايت مي كند: فردي  يهودي  نزد پيامبر آمد وپرسشهايي  را مطرح ساخت كه از آن جمله راجع به عدل الهي  بود. پيامبر(صلي  الله عليه وآله وسلم) در وجه اينكه خداوند ظلم نمي كند فرمود:
لِعِلْمِهِ بِقُبْحِهِ وَإسْتِغنائه عَنْهُ.
خداوند چون به زشتي  ظلم آگاه است، ونيازي  نيز به آن ندارد، لذا ظلم نمي كند(5)
متكلمان عدليه هم در بحث عدل الهي  به اين استدلال تمسك نمودهاند (6)
با توجه به اين آيات، مسلمانان بر عدل الهي  اتفاق نظر دارند، ولي  در تفسير عدل خداوند اختلاف داشته وهر كدام يكي  از دو نظريه زير را برگزيدهاند:
الف ـ عقل انسان حسن وقبح افعال را درك كرده، فعل حَسَن را نشانه كمال فاعل، وفعل قبيح را نشانه نقص او مي داند. خداوند نيز از آنجا كه بالذات واجد همه كمالات وجودي  است، لذا فعل وي  كامل وپسنديده است وذات اقدسش از هرگونه فعل قبيح پيراسته خواهد بود.
يادآوري  اين نكته لازم است كه عقل هرگز در باره خدا حكمي  صادر نمي كند ونمي گويد خدا «بايد» عادل باشد، بلكه كار خرد در اينجا كشف واقعيت فعل خداوند است. يعني  با توجه به كمال مطلق ذات حق وپيراستگي  وي  از هرگونه نقص، كشف مي كند كه فعل او نيز در غايت كمال بوده واز نقص پيراسته است، ودر نتيجه با بندگانش به عدل رفتار خواهد كرد. آيات قرآني  ياد شده نيز، در حقيقت مؤيّد ومؤكّد چيزي  است كه انسان از طريق عقل درك مي كند، واين همان مسئلهاي  است كه در علم كلام اسلامي  به آن «حسن وقبح عقلي » گفته مي شود، وطرفداران اين نظريه را «عدليّه» مي نامند كه در پيشاپيش آنان اماميه قرار دارند.
ب ـ در برابر اين نظريه، نظريه ديگري  وجود دارد كه مدّعي  است عقل وخرد انسان از شناخت حسن وقبح افعال ـ حتي  به صورت كلي  ـ عاجز وناتوان است، ويگانه راه شناخت حسن وقبح افعال، وحي  الهي  است! آنچه كه خدا به انجام آن، دستور دهد حسن است، وآنچه كه از آن نهي  كند قبيح. بر پايه اين نظريه، چنانچه خدا فرمان دهد بيگناهي  را به دوزخ بيفكنند يا گنهكاري  را به پشت برند، عين حُسن وعدل خواهد بود! اين گروه مي گويند اگر خدا را به عدل
توصيف مي كنيم صرفاً از اين جهت است كه در كتاب آسماني  چنين صفتي  وارد شده است.
اصل چهل وپنجم
از آنجا كه مسئله حسن وقبح عقلي  پايه بسياري  از عقايد ما شيعيان است، ذيلاً به صورت فشرده به دو دليل از دلايل متعدد آن اشاره مي كنيم:
الف ـ هر انساني ، پيرو هر مسلك ومرامي  باشد ودر هر نقطه از نقاط جهان زندگي  كند، زيبايي  دادگري  وزشتي  ستم، وهمچنين زيبايي  عمل به پيمان وزشتي  پيمانشكني  وحسن «پاسخ نيكي  را به نيكي  دادن» وقبح «در برابر نيكي  بدي  كردن» را درك مي كند. مطالعه تاريخ بشر به اين حقيقت گواهي  مي دهد، وتاكنون ديده نشده است كه انسان عاقلي  اين مطلب را انكار نمايد.
ب ـ چنانچه فرض كنيم عقل از درك حسن وقبح افعال بكلي  ناتوان است، وانسانها بايد در شناخت حسن وقبح همه افعال، به شرع مراجعه كنند، ناگزير بايد بپذيريم كه حتي  حسن وقبح شرعي  نيز قابل اثبات نيست. زيرا اگر فرض كنيم شارع از حُسن يك فعل وزشتي  فعل ديگر خبر دهد، ما نمي توانيم از اين خبر، به حسن وقبح آنها پي  ببريم، مادام كه احتمال كذب در اين سخن او مي دهيم. مگر اينكه قبلاً زشتي  كذب ومنزه بودن شارع از اين صفت زشت اثبات شده باشد، وآن هم جز از طريق عقل امكانپذير نيست(7)
گذشته از اين، از آيات قرآني  استفاده مي شود كه عقل بشر بر درك حسن وقبح پارهاي  افعال توانا است. از اينروي  خداي  متعال خرد ووجدان آنان را به داوري  مي خواند، چنانكه مي فرمايد:
أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُـجْرِمِينَ * مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(8)
آيا افراد مطيع را با مجرمان برابر مي نهيم؟ شما را چه شده است، چگونه داوري  مي كنيد؟!
نيز مي فرمايد:
هَلْ جَزَاءُ الاْحْسَانِ إِلاَّ الاِْحْسَانُ(9)
1 ـ نساء/40.
2 ـ در دعاي  روز جمعه آمده است: «وإنّما يعجل من يخاف الفوت وإنّما يحتاج إلي  الظلم، الضعيف».
4 ـ كشف المراد، ص 305.
5 ـ يونس/44.
6 ـ آل عمران/18.
7 ـ توحيد صدوق، باب الأطفال، ذيل حديث 13 (ص 397 ـ 398).
8 ـ عبارت محقق طوسي  در تجريد الاعتقاد ناظر به اين برهان است، آنجا كه گفته است: «ولانتفائهما مطلقاً لو ثبتا شرعاً»: اگر راه اثبات حسن وقبح منحصر در شرع باشد، حسن وقبح افعال به كلي  منتفي  مي شود نه شرعاً ونه عقلاً ثابت نمي شود.
9 ـ قلم/35 ـ 36.
آيا پاداش احسان چيزي  جز احسان است؟
در اينجا سؤالي  مطرح است كه لازم است به آن پاسخ گوييم. خدا در قرآن مي فرمايد:
لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُونَ(10)
خدا در مورد كاري  كه انجام مي دهد مور سؤال واقع نمي شود واين انسانها هستند كه مورد بازخواست قرار مي گيرند.
اكنون سؤال مي شود خداوند خود را برتر از آن مي داند كه از وي  سؤال شود. بنا بر اين هر فعلي  از او صادر شود مورد بازخواست قرار نمي گيرد، در حاليكه بنا بر حسن وقبح عقلي  اگر فرضاً خدا فعل قبيحي  را انجام دهد، مورد سؤال قرار مي گيرد كه چرا انجام داد؟
پاسخ: علت اينكه خدا مورد سؤال قرار نمي گيرد اين است كه او حكيم است واز فاعل حكيم هيچگاه فعل ناروا سر نمي زند، وپيوسته حكمت ملازم با حسن فعل است، بنا بر اين موضوعي  براي  سؤال باقي  نمي ماند.
اصل چهل وششم
عدل الهي  در تكوين وتشريع وجزا تجليات گوناگوني  دارد، كه ذيلاً به شرح هر يك مي پردازيم.
الف ـ عدل تكويني : خداوند به هر موجودي  آنچه را كه شايستگي  آن را دارد عطا مي كند، وهرگز استعدادها را در مقام افاضه وايجاد ناديده نمي گيرد.
قرآن مي فرمايد:
رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي  كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي (11)
پروردگار ما كسي  است كه نيازهاي  وجودي  هر چيزي  را به او عطا كرده واو را هدايت مي كند.
ب ـ عدل تشريعي : خدا انسان را كه شايستگي  كسب كمالات معنوي  را دارد، با فرستادن پيامبران وتشريع قوانين ديني  هدايت مي كند، ونيز انسان را به آنچه خارج از توان او است تكليف نمي كند. چنانكه مي فرمايد:
إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَي  وَيَنْهَي  عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ(12)
خدا به دادگري  ونيكي  ودستگيري  از نزديكان فرمان مي دهد، واز فحشا وكار ناروا وستم نهي  مي كند، شما را پند مي دهد باشد كه متذكر شويد. از آنجا كه عدل ونيكي  ودستگيري  از بستگان، مايه كمال انسان، وآن سه فعل ديگر مايه سقوط اوست، سه فعل نخست را واجب ساخته واز سه فعل اخير نهي  كرده است.
همچنين در باره اينكه تكليف الهي  فراتر از توان انسان نيست مي فرمايد:
لاَ يُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا(13)
خدا هيچ انساني  را جز به مقدار توانش تكليف نمي كند.
ج ـ عدل جزايي : خدا هرگز به مؤمن وكافر، ونيكوكار وبدكار، از نظر پاداش وكيفر يكسان نمي نگرند، بلكه هر انساني  را مطابق استحقاق وشايستگي  او، پاداش وكيفر مي دهد. بر همين اساس، تا تكاليف خود را از هر طريق پيامبران به انسانها ابلاغ نكند وبه اصطلاح اتمام حجت ننمايد، هرگز آنها را مؤاخذه نمي كند، چنانكه مي فرمايد:
وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّي  نَبْعَثَ رَسُولاً(14)
تا پيامبري  را نفرستيم، هرگز عذاب نمي كنيم.
ونيز مي فرمايد:
وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً(15)
در روز رستاخيز ترازوهاي  عدل را برپا مي داريم، پس به هيچ كس كمترين ستمي  نمي شود.
اصل چهل وهفتم
خدا انسان را آفريد وبراي  آفرينش او هدفي  است. هدف از آفرينش انسان نيز همان رسيدن به كمال مطلوب انساني  است كه در سايه عبادت وبندگي  خدا تحقق مي يابد. هرگاه هدايت وپذيرش انسان به چنين هدف در گرو انجام مقدماتي  از طرف خداوند باشد، خدا آن مقدمات را انجام مي دهد ودر غير اين صورت، آفرينش انسان فاقد هدف خواهد بود. از اين روي  پيامبران را براي  هدايت بشر ارسال نموده، وبينات ومعجزات خود را در اختيار آنان قرار داده است. همچنين براي  ترغيب بندگان به اطاعت وتحذير آنان از معصيت، در متن پيامهاي  خويش وعده ووعيد قرار داده است.
آنچه گفته شد خلاصهاي  از «قاعده لطف» در كلام «عدليه» است كه خود از فروع قاعده حسن وقبح به شمار رفته ومبناي  بسياري  از مسائل اعتقادي  است.
10 ـ رحمن/60.
11 ـ انبياء/23.
12 ـ طه/50.
13 ـ نحل/90.
14 ـ مؤمنون/62.
15 ـ اسراء/15.


قضا و قدر
اصل چهل و هشتم

قضا وقدر از عقايد قطعي  اسلامي  است كه در كتاب وسنت وارد شده ودلايل عقلي  نيز آن را تأييد مي كند.
آيات در باره قضا وقدر بسيار است كه ذيلاً به برخي  از آنها اشاره مي كنيم.
قرآن در باره قدر مي فرمايد:
إِنَّا كُلَّ شَيْء خَلَقْنَاهُ بِقَدَر(16)
هر چيزي  را به اندازه آفريده ايم.
همچنين مي فرمايد:
وَإِن مِّن شَيْء إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَر مَعْلُوم(17)
چيزي  نيست مگر اينكه گنجينههاي  آن نزد ما است، وما جز به مقدار معلوم آن را فرو نمي فرستيم.
در باره قضا نيز مي فرمايد:
وَإِذَا قَضَي  أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ(18)
هرگاه اراده قطعي  خداوند به چيزي  تعلق بگيرد، به او مي گويد باش، پس آن چيز موجود مي شود.
ونيز مي فرمايد:
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِن طِين ثُمَّ قَضَي  أَجَلٌ(19)
اوست كه شما را از خاك آفريد، آنگاه اجلي  را مقرر داشت.
با توجه به اين آيات ونيز روايات متعددي  كه در اين زمينه وجود دارد، هيچ مسلماني  نمي تواند قضا وقدر را انكار كند. هر چند معرفت تفصيلي  به جزئيّات مسئله لازم نيست، واصولاً براي  كساني  كه آمادگي  ذهني  براي  فهم اين گونه مسائل دقيق ندارند ورود در آن شايسته نمي باشد، چون چه بسا ممكن است در عقيده خود دچار اشتباه يا ترديد شوند وبه گمراهي  افتند. از اين جهت اميرمؤمنان علي (عليه السلام) خطاب به اين گروه مي فرمايد:
طريقٌ مُظلِمٌ فلا تَسلُكُوه، وبَحرٌ عَمِيقٌ فَلا تَلِجُوه، وسِرُّ اللهِ فلا تَتَكَلَّفُوه(20).
راهي  است تاريك آن را نپيماييد، دريايي  است ژرف در آن وارد نشويد، وراز الهي  است خود را در كشف آن به تكلّف نياندازيد.
البته هشدار امام مربوط به كساني  است كه توان فهم اين گونه معارف دقيق را ندارند، وچه بسا بحث درباره آن مايه گمراهي  آنان مي شود. شاهد بر اين مطلب آن است كه آن حضرت خود در موارد ديگر به تبيين قضا وقدر پرداخته است(1). لذا ما نيز در حدود معرفت خود با استفاده از قرآن وروايات وبا كمك عقل به شرح آن مي پردازيم:
اصل چهل ونهم
«قَدَر» در لغت به معني  اندازه ومقدار بوده، وقضا نيز به معني  حتميت وقطعيت است(21)
امام هشتم(عليه السلام) در تفسير قدر وقضا چنين مي فرمايد: قدر عبارت است از اندازهگيري  شي ء از نظر بقاء وفنا، وقضا همان قطعيت وتحقق بخشيدن شي ء است (22)
اكنون كه معني  لغوي  اين دو واژه روشن شد، ودانستيم كه اندازهگيري  اشيا را «قدر»، وحتميت وقطعيت آن را «قضا» مي گويند، به توضيح معناي  اصطلاحي  اين دو مي پردازيم:
الف ـ تفسير قدر
هر يك از مخلوقات، به حكم اينكه ممكن الوجود است، حدّ واندازه وجودي  خاصي  دارد، مثلاً «جماد» به گونهاي  اندازهگيري  شده ونبات وحيوان به گونهاي  ديگر. نيز از آنجا كه هستي  اندازهگيري  شده هر چيز، مخلوق خداوند است، طبعاً تقدير هم، تقدير الهي  خواهد بود. ضمناً اين مقدار واندازهگيري  به اعتبار اينكه كه فعل خداوند است، «تقدير وقدر فعلي » ناميده مي شود وبه اين اعتبار كه خداوند قبل از آفريدن به آن عالم است، «تقدير وقدر علمي » خواهد بود. در حقيقت، اعتقاد به قدر، اعتقاد به خالقيت خداوند به لحاظ خصوصيات
اشيا بوده واين تقدير فعلي  مستند به علم ازلي  خداوند است، در نتيجه اعتقاد به قدر علمي ، در حقيقت اعتقاد به علم ازلي  خداوند است.
ب ـ تفسير قضا
همانطور كه يادآور شديم، «قضا» به معني  قطعيت وجود شي ء است. مسلّماً قطعيت يافتن وجود هر شي ء بر اساس نظام علت ومعلول، در گرو تحقق علت تام آن شي ء است، واز آنجا كه نظام علت ومعلول به خدا منتهي  مي گردد در حقيقت قطعيت هر چيزي  مستند به قدرت ومشيت او است. اين قضاي  خداوند در مقام فعل وآفرينش است، وعلم ازلي  خداوند در مورد اين حتميت، قضاي  ذاتي  خداوند مي باشد.
آنچه گفته شد مربوط به قضا وقدر تكويني  خداوند ـ اعم از ذاتي  وفعلي  ـ بود. گاه نيز قضا وقدر مربوط به عالم تشريع است. به اين معني  كه، اصل تشريع وتكليف الهي  قضاي  خداوند بوده است، وكيفيت وويژگي  آن مانند وجوب وحرمت وغيره نيز تقدير تشريعي  خداوند است. اميرمؤمنان در پاسخ فردي  كه از حقيقت قضا وقدر سؤال كرد، اين مرحله از قضا وقدر را يادآور شد وفرمود: مقصود از قضا وقدر، امر به طاعت ونهي  از معصيت، وقدرت بخشيدن به انسان نسبت به انجام كارهاي  خوب وترك كارهاي  ناپسند، وتوفيق دادن در تقرب به خداوند، ورها كردن گنهكار به حال خود ووعد ووعيد است، اينها قضا وقدر خدا در افعال ما است (23)
اگر مي بينيم در اينجا اميرمؤمنان علي (عليه السلام) در پاسخ سائل، فقط به تشريح قضا وقدر تشريعي  اكتفا ورزيده، شايد به پاس رعايت حال سائل يا حضار
مجلس بوده است. زيرا در آن روز از قضا وقدر تكويني  ودر نتيجه قرار گرفتن افعال انسان در قلمرو قضا وقدر، جبر وسلب اختيار برداشت مي شد، به گواه اينكه حضرت در ذيل حديث مي فرمايد:
وأمّا غير ذلك فلا تظنّه فانّ الظنّ له مُحبِط للأعمال.
جز اين گمان ديگري  مبر، زيرا چنان گماني  مايه حبط عمل مي گردد. مقصود اين است كه ارزش افعال انسان بر پايه مختار بودن اوست وبا فرض جبر در اعمال، اين ارزش از بين مي رود.
حاصل آنكه: مورد قضا وقدر، گاه تكوين است وگاه تشريع، وهر دو قسم نيز دو مرحله دارد:
1. ذاتي  ( = علمي ); 2. فعلي .
اصل پنجاهم
قضا وقدر در افعال انسان با اختيار وآزادي  او كمترين منافاتي  ندارد. زيرا تقدير الهي  در باره انسان همان فاعليت ويژه او است، وآن اينكه، او يك فاعل مختار ومريد بوده وفعل وترك هر عملي  در اختيار او است. قضاي  الهي  در مورد فعل انسان قطعيت وحتميت فعل است پس از اختيار واراده او.
به تعبير ديگر: آفرينش انسان با اختيار وآزادي  آميخته واندازهگيري  شده است، وقضاي  الهي  جز اين نيست كه هرگاه انسان از روي  اختيار، اسباب فعلي  را پديد آورد، تنفيذ الهي  از اين طريق انجام گيرد.
برخي  از افراد، گنهكاري  خود را مولود تقدير الهي  دانسته وتصور كردهاند جز راهي  كه رفتهاند، راه ديگري  در اختيار آنها نبوده است، در حالي  كه خرد ووحي  اين پندار را محكوم مي كنند. زيرا از نظر خرد، انسان با تصميم خود سرنوشت خويش را برگزيده است، واز نظر شرع نيز او مي تواند انساني  شاكر ونيكوكار يا كفرانكننده وبدكار باشد، چنانكه مي فرمايد:
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً(24)
در عصر رسالت گروهي  از بت پرستان، گمراهي  خود را معلول مشيت الهي  پنداشته ومي گفتند اگر خواست خدا نبود ما بت پرست نمي شديم! قرآن كريم پندار آنان را چنين نقل مي كند:
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللهُ مَا أَشْرَكْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَيْء(25)
مشركان خواهند گفت: اگر خدا مي خواست ما وپدرانمان مشرك نمي شديم وچيزي  را حرام نمي كرديم.
سپس در پاسخ آنان مي فرمايد:
كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ حَتَّي  ذَاقُوا بَأْسَنَا(26)
پيشينيان نيز چنين دروغ گفتند، تا اينكه عذاب ما را چشيدند.
در پايان يادآور مي شويم سنتهاي  كلي  خداوند در جهان آفرينش كه گاه به سعادت انسان وگاه به زيان وشقاوت او تمام مي شود، از مظاهر قضا وقدر الهي  است، واين بشر است كه با اختيار خود يكي  از آن دو را برمي گزيند. در اين باره قبلاً نيز در بحث مربوط به انسان در جهانبيني  اسلامي  مطالبي  بيان شد.
16 ـ انبياء/47.
17 ـ قمر/49.
18 ـ حجر/21.
19 ـ بقره/117.
20 ـ انعام/2.
21 ـ نهج البلاغه، كلمات قصار/287.
22 ـ توحيد صدوق، باب 60، حديث 28، نهج البلاغه، كلمات قصار/88.
23 ـ مقاييس اللغه، ج، ص 63، 93، مفردات راغب، مادّه قدر وقضا.
24 ـ كافي ، 1/158.
25 ـ توحيد صدوق/380.
26 ـ انسان/3.


انسان و اختيار
اصل پنجاه ويكم

اختيار وآزادي  انسان، واقعيّتي  مسلّم وآشكار است، وانسان از راههاي  گوناگون مي تواند آن را درك كند، كه ذيلاً بدانها اشاره مي كنيم.
الف ـ وجدان هر انساني  گواهي  مي دهد كه او در تصميم گيريهاي  خود مي تواند يكي  از دو طرف فعل يا ترك را برگزيند، واگر كسي  در اين درك بديهي  ترديد كند، هيچ حقيقت بديهي  را نبايد پذيرا باشد.
ب ـ ستايشها ونكوهشهايي  كه در جوامع بشري  ـ اعم از ديني  وغير ديني  ـ نسبت به اشخاص مختلف انجام مي گيرد، نشانه آن است كه فرد ستايشگر يا نكوهشگر، شخص فاعل را، در كارهاي  خويش مختار تلقي  مي كند.
ج ـ چنانچه اختيار وآزادي  انسان ناديده گرفته شود دستگاه شريعت نيز لغو وبي ثمر خواهد بود. زيرا اگر هر انساني  ناگزير است همان راهي  را بپيمايد كه قبلاً براي  او مقرر گرديده ونمي تواند سر سوزني  از آن تخطي  نمايد، در آن صورت، امر ونهي ، وعد ووعيد، وپاداش وكيفر هيچگونه معني  نخواهد داشت.
د ـ در طول تاريخ پيوسته انسانهايي  را مي بينيم كه در صدد اصلاح فرد وجامعه بشري  بوده اند، ودر اين راه برنامه ريزيهايي  كرده ونتايجي  گرفتهاند. بديهي  است اين امر با مجبور بودن انسان سازگار نيست، زيرا با فرض جبر همه اين تلاشها بيهوده وعقيم خواهد بود.
اين شواهد چهارگانه، اصل اختيار را حقيقتي  مستحكم وغير قابل ترديد مي سازد.
البته از اصل آزادي  واختيار بشر نبايد نتيجه بگيريم كه انسان، مطلقاً به حال خود رها شده، وخداوند هيچگونه تأثيري  در فعل او ندارد. زيرا چنين عقيدهاي ، كه همان تفويض است، با اصل نيازمندي  دائمي  انسان به خدا منافات دارد، ونيز دايره قدرت وخالقيت خداوند را محدود مي كند. بلكه حقيقت امر به گونه ديگري  است كه در اصل بعد بيان خواهد شد.
اصل پنجاه ودوم
پس از رحلت پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله وسلم) از جمله مسائللي  كه در ميان مسلمين مطرح گرديد مسئله كيفيت صدور فعل از انسان بود. گروهي  عقيده جبر را برگزيده وانسان را فاعل مجبور دانستند، وگروهي  ديگر نقطه مقابل اين نظريه را گرفته وتصور كردند كه انسان موجودي  به خود او واگذار شده است وافعال او هيچگونه انتسابي  به خداوند ندارد. هر دو گروه، در حقيقت چنين تصور مي كردند كه فعل يا بايد به انسان مستند باشد ويا به خدا; يا قدرت بشري  بايد مؤثر باشد، ويا قدرت الهي .
در حاليكه در اينجا راه سومي  نيز وجود دارد كه امامان معصوم ما به آن ارشاد فرمودهاند. امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد:
لا جبر ولا تفويض ولكن أمر بين الأمرين(25).
نه جبر در كار است ونه تفويض، بلكه چيزي  است بين اين دو.
يعني ، فعل در عين استناد به انسان، به خدا نيز استناد دارد، زيرا فعل از فاعل سر مي زند، ودر عين حال چون فاعل وقدرتش مخلوق خدا است، چگونه مي تواند فعل از خدا منقطع گردد.
طريقه اهل بيت(عليهم السلام) در تبيين واقعيت فعل انسان، همان است كه در قرآن كريم آمده است. اين كتاب آسماني  گاه فعلي  را در عين حال كه به فاعل نسبت مي دهد، به خدا نيز نسبت مي دهد، يعني  هر دو نسبت را مي پذيرد. چنانكه مي فرمايد:
وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللهَ رَمَي (26)
آنگاه كه تير انداختي ، تو تير نيانداختي ، بلكه خدا انداخت. مقصود اين است آنگاه كه پيامبر گرامي (صلي  الله عليه وآله وسلم) كاري  را صورت داد، او به قدرت مستقل خود اين كار را انجام نداد، بلكه به قدرت الهي  آن را انجام داد. بنا بر اين هر دو نسبت صحيح ودرست است.
به عبارت ديگر، حول وقوّه الهي  در هر پديده حضور دارد، مانند جريان الكتريسته در سيم برق كه از كارخانه برق سرچشمه مي گيرد، امّا كليد را ما مي زنيم وچراغ روشن مي شود. ودرست است كه مي گوييم ما چراغ را روشن كرديم، ودرست است كه گفته شود: روشني  لامپ از جريان برق است.
اصل پنجاه وسوم
ما، در عين اعتقاد به اختيار وآزادي  انسان، معتقديم كه خداوند از ازل ازكار ما آگاه بوده است، وميان اين دو عقيده منافاتي  نيز وجود ندارد. كساني  كه اين دو را قابل جمع نمي دانند بايد توجه كنند كه علم ازلي  خداوند بر صدور فعل از انسان «به طور اختيار» تعلق گرفته است، طبعاً چنين علم پيشين با آزادي  انسان منافاتي  نخواهد داشت.
به ديگر سخن، علم الهي  همان طور كه به اصل صدور فعل از انسان تعلق گرفته، همينگونه بر كيفيت صدور فعل از وي  (اختيار وانتخاب انسان) نيز تعلق گرفته است. يك چنين علم ازلي  نه تنها با اختيار انسان منافات ندارد بلكه به آن استحكام واستواري  مي بخشد، زيرا اگر فعل از اختيار انسان سر نزند، در آن صورت علم خدا واقعنما نخواهد بود. چه، واقع نمايي  علم به اين است كه به همان نحوي  كه به شي ء تعلق گرفته، تحقق يابد. طبعاً اگر علم الهي  به اين تعلق گرفته است كه فعل انسان، بطور اختياري ، از او صادر شود، يعني  انسان آزادانه اين عمل را انجام دهد، در آن صورت بايد فعل با همين ويژگي  تحقق يابد، ونه با اضطرار وجبر.
25 ـ توحيد صدوق/380.
26 ـ انسان/3.


نوشته شده در   پنجشنبه 4 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ