پنجشنبه 3 بهمن 1398 | Thursday, 23 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1389     |     کد : 5890

جلوه های ماندگار 8

جلوه های ماندگار 8

جلوه هاي سياسي و اجتماعي علما
جلوه های ماندگار 8
میرزای قمی و نهی از منکر
آن بزرگوار به انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر بسیار مقید و پای بند بود. حتی این وظیفه الهی و اجتماعی در ملاقات با شاه وقت هم ترک نمی شد. گویند در یکی از این ملاقات ها در بین گفتگو، خطاب به فتحعلی شاه فرمود: ای شاه! با مردم به عدالت رفتار کن زیرا که می ترسم به موجب معاشرتی که با تو دارم، نظر به آیه شریفه: « وَ لَا تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ »[1]، مستوجب عذاب پروردگار شوم!
سلطان قاجار در جواب میرزا عرض کرد: نظر به این روایات که می گوید: «هر که در دنیا سنگی را دوست داشته باشد در آخرت با او محشور خواهد شد.» بنده هم چون در دنیا با شما معاشرت و دوستی دارم، امیدوارم که در بهشت عنبر سرشت نیز با شما محشور باشم.
در یکی از دیدارهای دیگر که میرزا فتحعلی شاه داشت دست به ریش وی که بسیار بلند بود کشید و فرمود: ای شاه! کاری نکن که این ریش فردای قیامت با آتش جهنم بسوزد!
هر چند که سلطان نسبت به او علاقه می ورزید، میرزا به وی بی اعتناتر می شد و بیشتر از او فاصله می گرفت. روزی فتحعلی شاه از آن بزرگوار درخواست کرد که اجازه دهد تا دختر خویش را به ازدواج پسر میرزا در آورد و بدین وسیله رابطه خانوادگی بین میرزا و خانواده سلطنتی برقرار گردد. میرزا از این پیشنهاد سخت ناراحت و نگران شد و از قبول آن خودداری ورزید. گر چه آن جلسه بدون نتیجه پایان یافت. امّا چون برای میرزا این احتمال وجود داشت که با اصرار شاه مجبور گردد از روی ناچاری به این وصلت تن در دهد دست به دعا برداشت و گفت:
«خدایا، اگر بناست شاهزاده به همسری پسر من در آید مرگ جوانم را برسان!» طولی نکشید که تنها پسر میرزا در آب غرق شد و در اثر این سانحه از دنیا رفت.
[1] . هود / 113.
عبدالكريم پاك نيا - خاطرات ماندگار، ص 76


مردمی بودن آخوند خراسانی
در احوال این عالم بزرگ و مجاهد سترگ، نوشته اند:
«این وجود مبارک که در واقع رهبر دین و دنیای میلیون ها مسلمان بود، بسیار تواضع داشت مخصوصاً با اهل علم؛ با کوچک ترین طلبه در سلام پیشی می گرفت و در مجالس برای ورود آن ها به پا می ایستاد. اهل علم را بسیار تجلیل می کرد....»[1]
«در شبی از شب ها که همه به خواب فرو رفتنه بودند، طلبه ای حلقه در منزل آخوند را چندین بار می کوبد همسر این طلبه می خواست، وضع حمل کند و چون این طلبه در نجف تهیدست و تنها بوده و منزل قابله را نمی دانسته از این رو به منزل آخوند آمده بود تا کمک بگیرد.
دیری نپایید که کسی دم در آمد و بدون این که نام کوبنده را بپرسد آن را باز نمود. وقتی در باز شد طلبه جوان، آقای آخوند را دید که شالی سفید بر سر بسته و قلمی بالای گوش راست خود گذارده است. او از فرط تعجّب و شرمندگی سلام کردن را فراموش کرد.
سلام علیکم، چه فرمایشی داشتید، چه کمکی می توانم بکنم؟
طلبه جوان پس از اظهار انفعال از ایجاد این مزاحمت جریان را شرح داد و با کمال فروتنی خواهش کرد که مستخدم منزل آخوند او را به خانه قابله راهنمایی نماید.
آخوند گفت: نه، مستخدم نمی تواند بیاید او الآن خواب است خودم می آیم.
طلبه جوان اصرار کرد که مستخدم را بیدار نمائید تا به اتفاق او به منزل قابله بروم. آقای آخوند به او فرمود: وقت کار مستخدم به پایان رسیده، او تا ساعت معینی از شب باید کار کند، الآن وقت استراحتش می باشد، یک دقیقه صبر کنید من خودم می آیم.
اندکی بعد آخوند، در حالی که عبائی به دوش انداخته، و فانوسی به دست گرفته بود، از منزل بیرون آمد و همراه طلبه راهی دراز را طی کرد، و از چندین کوچه و پس کوچه گذشت تا به منزل رسید.
قابله را دم در خواست مشکل را برای او بازگو کرد، و سپس به عنوان راهنما، در حالی که فانوس را در دست داشت جلو افتاد و طلبه و قابله را به منزل بیمار رسانید و آن گاه خود به منزل بازگشت و اندکی بعد مقداری پول و شکر و قند و پارچه ای برای طلبه فرستاد. محصّل جوان می گفت بعد از آن شب من هر وقت چشمم به آقای آخوند می افتاد از شدّت خجالت سرم را پایین می انداختم، امّا این مرد بزرگ بیش از پیش به من محبّت می کرد، و مثل این بود که اصلاً کاری برایم انجام نداده است.»[2]
«... و اگر گاهی آب نجف قطع می شد که نوع مردم آب شور می خوردند، و بر آنان ضیق می شد، ضیق آب خوردن بر آن جناب هم بود و خود را ، کَاَحدٍ من الفقراء قرار می داد ؛ با آن که ممکنش بود که تمام سال را آب کوفه بیاشامد، روزی پانزده یا بیست بار آب کوفه به جهت طلاب می فرستاد و به مردم همواره پول می داد، مع ذلک خود آن جناب از آب شور استفاده می کرد....
و در وقتی که آب نجف قطع شد، و قنات موجود هم اصلاح پذیر نبود، مردم خصوصاً فقرا و عجزه، العطش گویان، هجوم آوردند به خانه حجت الاسلام و ملجأ الانام؛ در دو شبانه روز قریب سی لیره آب به مردم داد، و به هر که آب نمی رسید، عوض یک کوزه آب، پول یک بار آب به او می داد، که در میان آن ازدحام نرود و غالب زن ها و پیرمرد ها را و مریض ها را پول آب می داد، یک قران و دو قران و سه قران، علی الاختلاف، که از سقّا آب کوفه بخرند.
روز سوم هم دویست بار آب از سقاها خرید و در منزل تقسیم می نمود بین فقرا و پیرزن ها و خود این مجسمه فتوت، به نفس نفیس آستین بالا زده، آب و یا پول می داد به طور مهربانی. و بسیار صدمه بدنی هم در این ازدحامات می خورد، چه معلوم است که آب در غایت مطلوبیت و معارض در غایت کثرت؛ با این همه صدمات با گشاده روئی آب به مردم می داد.
اگر انسان از کسی این احوال را ببیند، باید به حسب قاعده خیلی او را دوست داشته باشد، لکن غالب این جماعت، خصوص پیرزن ها، که خود اهتمام در حق آنان می نمود، از بد گویان حضرت آیت الله بودند به تعلیم بعضی از متنّفذین؛ بلکه به تعلیمات خاصّه، چند دوره تسبیح سبب و لعن حضرت آیت الله را موجب فوز و صلاح می دانستند، و نقل مجلس شان سبّ مؤسس مشروطه بود و تأسیس و تشکیل مجالس می نمودند یکی شبیه آیت الله و یکی شبیه مرحوم حاجی و یکی شبیه محمد علی میرزا می شد و اسباب تیاتر و مضحکه می ساختند. و این صدمات و زحمات آب و نان دادن، و توسطات و اعانات و دادرسی نمودن به جهت هم چو مردمی بود، همه را دانسته تحمّل می نمودند و از دادرسی آنان هم دست نمی کشیدند.»
عرب بیابانی آمد و دید آخوند نماز می خواند، زمانی خیره شد، بهت زده نگاه کرد و از روی تعجب گفت:
شلون؟ یصلّی هذا الشیخ؟
گفته شد: چگونه نماز نخواند و حال آن که در این عصر او نمازرا به پا داشته، عبد از مقداری نگاه کردن به آن غریق بحر اخلاص، گریه کنان گفت: والله عده کثیری آمدند به ما گفتند: هذا الشیخ لا یصوم و لا یصلّی.
گفته شد: لیس هذا اوّل قاروره کسرت فی الإسلام. إنّ رئیس المسلمین و یعسوب الدین، امیرالمؤمنین قالوا فیه مثل ذلک... .[3]
وقتی، اهمیت این داستان های آخوند برای ما روشن می شود که بدانیم او، مولف بهترین و جامع ترین کتاب اصول، «کفایه الاصول» در طول تاریخ اسلام است و شخصیتی است که به گفته شیخ آقا بزرگ تهرانی حدود 1200 نفر شاگردکه بسیاری از آنان مجتهد بودند، پای درسش می نشستند.[4] و در طول تاریخ اسلام، مدرّسی مانند او ظهور نکرده است.
[1] . مرگی در نور، ص 401.
[2] . مرگی در نور، ص 379 ـ 380، این قسمت را مخصوصاً ائمه محترم جمعه، توجه کنند و از خدمت کردن به مردم دریغ نورزند.
[3] . مرگی در نور، ص 397 ـ 398.
[4] . همان، ص 121.
رضا مختاري - سيماي فرزانگان، ص 288


نامه سید جمال به میرزای شیرازی
بسم الله الرحمن الرّحیم
حبر الأمه، و بارقه أنوار الأئمّه، دعامه عرش الدّین، واللّسان الناطق عن الشرع المبین الحاج میرزا حسن الشیرازی صان الله به حوزه الاسلام و ردّ به کید الزنادّقه اللّئام....[1]
ای عالم امّت! و ای شعاع برق انوار ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ!، ای ستون خیمه دین! ای زبان گویای شرع مبین!، حاج میرزا حسن شیرازی، خداوند ببرکت وجود او حوزه اسلام را حفظ و کید و مکر دشمنان دین را دفع نماید.
خداوند نیابت حجّت کبرا، حضرت ولی عصر ـ علیه السلام ـ را امروز مخصوص تو گردانیده و تو را از میان این امّت برگزیده، و زمام سیاست ملّت و حفظ حقوق و صیانت دل ها را بدست تو سپرده است.
تو وارث پیامبران می باشی، کلید امور مهم این مردم که سعادت دنیوی و رفعت مقام اخروی به آن بستگی دارد در دست تست.
ملّت اسلام، دور و نزدیک، حاضر و غائب وضیع و رفیع، همه و همه به ریاست ربّانی شما اذعان و ایمان دارند.
خیر و سعادت و فوز و نجات این امّت و آمال و آروزهای همه بر محور وجود تو می چرخد.
هم اکنون حوادث سهمگین بر ملّت ایران می گذرد، حوادثی که مردم مسلمان را به کام فساد و تباهی می کشاند، بیگانگان حقوق مسلمانان را پایمال می کنند تو مسولیت این امت و حقوق آن ها را داری، خواب و سکوت مرگباری امّت اسلام را فرا گرفته است، کلمه جامع و برهان ساطع در اختیار شما است.
اگر شما قیام و اقدام کنید، مردم هم پشت سر شما حرکت می کنند و در نتیجه مجد و عظمت امت اسلامی حفظ می شود، ولی اگر شما بنشینید مردم هم می نشینند و در نتیجه ضعف و ذلّت بر آن ها راه پیدا می کند.
کیست که امروز برای حفظ عظمت و اقتدار اسلامی از شما لایق تر باشد؟
ای زعیم بزرگ! سیره و روش پادشاه ایران بسیار منحط و پست گردیده بطوری که از اداره شهرها و مناطق کشور و تأمین مصالح بندگان خدا عاجز مانده است او زمام امور مملکت را بدست مشتی فاجر و خیانتکار سپرده است.
هم اکنون در محافل و مجامع ایران مطالبی مطرح است که اصلاً با اسلام سازگار نیست.
روسای دین در ایران وقر و احترامی ندارند، شاه ایران پس از مراجعت از سفر اروپا آن قدر تحت تأثیر فرهنگ غرب واقع شده است که علناً به فسق و فجور و دوست داشتن کفار و دشمن داشتن اخیار و ابرار تظاهر می کند.
منابع ثروت مملکت ایران: معادن، راه ها از اهواز تا تهران، کاروان سراها، مزارع و بساتین حتی قهوه خانه ها را به اجانب فروخته است. بانک ها را در اختیار کفّار یعنی دشمنان اسلام قرار داده است.
مردابهای رشت، و نهر های مازندران، و راه ها از بندر انزلی تا خراسان و مزرعه ها و باغ ها و مهمان خانه ها همه و همه را به بیگانگان با قیمت بسیار پائین داده است که این کار هم خیانت است و هم سفاهت.
ای حجّت اسلام! شما اگر امروز برای کمک به این امت قیام نکنید و اقدامی در جهت ایجاد وحدت و اتّحاد ملّت ایران انجام ندهید و سلطنت و حکومت را از دست این شاه فاجر نستانید، حوزه اسلام به کلی در زیر سیطره بیگانگان قرار می گیرد، و آن ها مطابق امیال پست خود، آن چه را که دلشان می خواهد انجام می دهند، بدانید که اگر شما از این فرصت استفاده نکنید و جلو حرکت دشمنان اسلام را نگیرید بطوری که وجود شما در میان این ملّت، بیگانگان بر آنها مسلّط شوند، نام نیکی از شما در اوراق تاریخ باقی نخواهد ماند.
شما خوب می دانید که چشم های علمای ایران و دل های آن ها که از این جریان ها جریحه دار است، همه بسوی شما است و از شما انتظار حرکت دارند.
ای حجّت اسلام! بواسطه این قدرتی که خداوند به شما داده است می توانید، وحدت و اتحاد میان مسلمانان ایران ایجاد کنید و همه آن ها را بسیج نمائید؛ تا شر و فساد را از این مملکت دفع کنید و حوزه اسلام را حفظ نمائید بنابر این شما مسؤول هستید.
فالکلّ منک و بک و إلیک و أنت المسؤول عن الکلّ عند الله و عند النّاس.
شما به همه نوع از اقدامات، قدرت و توانائی دارید، می توانید سرچشمه اصلاحات باشید و همه توجهات به سوی شما و همه چشم ها در انتظار حرکت شما است و شما به جهت این که زعیم و مرجع این ملت می باشید نسبت به همه جریان ها، هم در نزد خداوند مسؤولیت دارید و هم در پیش مردم.
شما می دانید که الآن زندان های رژیم شاه از علمائی که علیه استبداد و حق کشی ها و انحراف از راه اسلام، حرکتی انجام داده اند و یا سخنی گفته اند انباشته شده است.
هم اکنون واعظ شایسته و مشهور حاج ملاّ فیض الله دربندی، عالم مجتهد، حاج سید علی اکبر شیرازی، و جوان شایسته میرزا محمّد رضا کرمانی، و افراد دیگری همه در گوشه زندان زیر شکنجه قراردارند.
ای زعیم بزرگ شیعه! آیا می دانید که این شاه ظالم با من چه کرد؟ ستمی که او نسبت به من انجام داد دل های مومنان را پاره پاره کرد. در نتیجه فرمان ظالمانه او، مرا در تهران تحت فشار و شکنجه قرار دادند و من ناچار در حالی که سخت مریض بودم از تهران خارج شده و در حضرت عبدالعظیم ـ علیه السلام ـ از ظلم شاه متحصّن شدم، او دستور داد، مرا کشان کشان در هوای بسیار سرد، روی برف ها با ذلّت و شکنجه به کلانتری بردند.
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ راجِعُونَ.
بعد از آن کماندوهای اوباش شاه مرا با این که سخت مریض و ناتوان بودم به زنجیر بسته بر قاطری سوار کردند و در فصل سرمای زمهریر در میان برف ها و یخبندان تا خانقین بردند و از آن جا عدّه ای شرطه ها ما را به بغداد رساندند و نامه ای به والی بغداد دادند که مرا به بصره تبعید کند و فعلاً در بصره به حالت تبعید و تحت نظر بسر می برم.
اگر مرا به حال خود می گذاشتند شخصاً به محضر مبارک شما مشرّف می شدم و کتاب سراسر غم و رنج های جانکاه دلم را در جلو شما می گشودم و جریان های شرّ و فسادی که از دست این شاه دامنگیر مردم مسلمان ایران شده است را شرح می دادم و از محضر شما تقاضا می کردم که برای حفظ عزّت اسلام و فریاد رسی مسلمانان بپا خیزید.
ای زعیم بزرگ! آیا می دانید که این شاه برای این که قیام و نهضت من در ایران را بی اثر سازد مرا مورد چه تهمت هائی قرار داد؟!! حتی در میان مردم شایع کرد که من مختون نیستم! وا اسلاماه چرا باید شاه که یک آدم پست و آلوده است فرمانروای مملکت ایران اسلامی باشد و این مملکت را برای تامین مقاصد پست خود به بیگانگان بفروشد؟
من این نامه را به محضر شما نوشتم و می دانم که خداوند بزرگ با دست شما جریانی را برای دفع نقشه دشمنان اسلام و تامین عزّت و عظمت اسلام پیش خواهد آورد و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.[2]
[1] . نامه عربی است و ما ترجمه آن را با رعایت اختصار آورده ایم.
[2] . اعیان الشیعه، ج 4، ص 13 ـ 215.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 89


غسل با پول حرام !
یکی از مأموران شهربانی زمان شاه استعفا کرد و به شغل آزاد پرداخت. از او دلیل کارش را پرسیدند گفت: بینش و بصیرت آیت الله نجفی باعث این کار شد. گفتم: جریان چیست؟ گفت: شب از ساعت دوازده تا 8 صبح مأمور خیابان ارم قم بودم و نیاز به حمّام برای انجام غسل داشتم و پول هم نداشتم. حدود ساعت 2 بود که اتوبوسی از اصفهان رسید و درب صحن توقّف کرد تا مسافر پیاده کند. من رفتم و گفتم: چرا این جا توقّف کردی گواهینامه ات را بده. راننده پنج تومان کف دست من نهاد و من هم گفتم: پس زودتر برو! و با خود گفتم: پول حمّام هم جور شد. منتظر بامداد بودم که بروم غسل کنم و نماز بخوانم. هنوز در صحن باز نشده بود که دیدم آیت الله مرعشی نجفی مثل همیشه به طرف حرم می رود؛ امّا آن شب راه را کج کردم و از آن سوی خیابان نزد من آمد. وقتی رسید سلام کرد و فرمود: «بیا جلو!» رفتم پنج تومان به من داد و فرمود: «با این پول برو غسل کن. با آن پول نمی شود غسل کرد.»
گفتم: «چشم! پس از آن به این فکر افتادم که از شهربانی استعفا دهم و کار آزاد برگزینم و چنین شد و اینک به حمد الله وضع من خوب است و مکّه هم رفته ام.»
آری! بعداً آیت الله مرعشی نجفی به دیدن او رفت.
عبدالكريم پاك نيا - خاطرات ماندگار، ص 84


عظمت و قاطعیت میرزا فتاح شهیدی
آیت الله شهیدی به عنوان یک فقیه وارسته و به خدا پیوسته، هیچ گاه با ستمگران سر سازش نداشت و در فرصت های مختلف نارضایتی و مخالفت خود را ابراز می داشت و به این آیه شریفه جامه عمل می پوشانید که:
«وَ لَا تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ».[1]
و بر ظالمان تکیه ننمایید، که موجب می شود آتش شما را فراگیرد. در این جا چند نمونه از مخالفت ها و ناسازگاری های وی با ستمگران و رژیم طاغوت می خوانیم:
در سال 1331 هـ.ش بنا بود که انتخابات طاغوتی دوره هفدهم مجلس شورای ملی انجام یابد و جمعی تلاش می کردند تا با شرکت در آن به رژیم شاه و عوامل آن مشروعیت بخشند.
مرحوم آیت الله شهیدی به مخالفت برخاسته و با بیانات روشنگرانه و مثال های متنوع مردم را از شرکت در آن برحذر می داشت.
یکی از شاگردان وی می نویسد:
روز جمعه بود، من و رفیقم میرزا صادق و حاج میرزا علی داماد آقا در گوشه اتاق نشسته بودیم و آقای شهیدی بالای اتاق مشغول مطالعه بود که سیدی معمّم وارد شد و گفت: آقای استاندار دکتر منوچهر اقبال در بیرون درب، اجازه شرفیاب می خواهند، فرمود: من با استاندار کاری ندارم، سید از بس اصرار کرد تا آقای شهیدی ساکت شد، استاندار آمد، آقای شهیدی در مورد اعمال خلاف شرع و خلاف قانون به سرزنش و توبیخ استاندار پرداخت و او را مقداری نصیحت نمود پس از ختم سخنان آقای شهیدی، استاندار بدون این که چیزی بگوید، برخاست و رفت.[2]
علامه جعفری (از شاگردان آقا) نیز در خاطرات خود می گوید: روزی شاه به آقا میرزا فتاح شهیدی ـ قدس سره ـ سی هزار تومان به عنوان هدیه فرستاد. آقای شهیدی آن را نپذیرفت. فرستادگان دربار اظهار کردند: ما می دانیم این مبلغی که به محضر شما آورده ایم مورد نیاز شما نیست، آن را بگیرید و به طلبه ها بدهید. آقای شهیدی پاسخ داده بود: اگر طلبه ها از این پول ها مصرف کنند دیگر طلبه حقیقی نخواهند بود.
آقای جعفری می افزاید: هنگامی که محمدرضا شاه به تبریز رفته بود. بسیاری از بزرگان، شخصیت ها حتی برخی از روحانیون مشهور تبریز نیز، به دیدن شاه رفته بودند. تنی چند از رجال دربار به محضر آیت الله شهیدی رسیده و از او خواهش می کنند که او نیز به دیدن شاه برود. آقای شهیدی از پذیرش این پیشنهاد خودداری می کند، هنگامی که با اصرار آنان مواجه می شود برای قانع کردنشان می گوید: آقا جان! من یک دهاتی هستم، مرا با شاه چکار؟ آن ها هر چه اصرار می کنند وی این جمله را تکرار می کند.[3]
[1] . هود / 113.
[2] . شرح حالی از نامداران تاریخ، ج2، ص 239.
[3] . جاودان اندیشه، ص 106.
عبدالكريم پاك نيا - خاطرات ماندگار، ص 65


قاطعیت امام در عزل بنی صدر

حجت الاسلام آشتیانی می گوید: روزی چند نفر از ائمه جمعه شهرستان ها خدمت امام رسیدند، این عده پس از بازگشت از محضر امام خوشحال به نظر می رسیدند کنجکاوانه پرسیدم چه شده که خوشحالید؟ گفتند: حضرت امام فرمودند: چنان چه حجت شرعی تمام شده باشد درنگ نخواهم کرد و بدانید که خلع بنی صدر لحظه ای بطول یک دقیقه بیش نخواهد بود.
حضرت امام خطاب به آنان فرموده بودند: شما خیال نکنید که من از هیاهو و جنجال می ترسم، اگر تمام این جمعیتی که در حسینیه حاضر می شوند و فریاد بر می آورند درود بر خمینی اگر زمانی خلاف آن را بگویند، برای من هیچ تفاوتی ندارد. من ذره ای به هوچیگریها وقعی نخواهم گذاشت من تنها به تکلیف شرعی ام می پردازم همین و بس.
سيد نعمت الله حسيني - جلوه هاي حسيني در سيماي خميني، ص 192


قاطعیت نواب در برابر انحرافات
پس از انتشار کتاب های کسروی ـ که در برگیرنده افکار انحرافی و ضد دینی بود ـ عکس العمل های متفاوتی از سوی مرزبانان مکتب تشیع و مردم معتقد به مقدسات دینی صورت پذیرفت و با آمدن کتاب های کسروی در حوزه علمیه نجف اشرف و کربلا، سید مجتبی نواب صفوی نزد مراجع و اساتید عالی مقامی هم چون آیت الله العظمی حاج آقا حسین قمی و علامه امینی رفته، کتاب های ضد دینی کسروی را با اظهار ناراحتی و تأسف، به آنان نشان داد و منتظر تصمیم و اقدام آن حافظان حریم دین گردید حاج آقا حسین قمی پس از مطالعه کتاب ها، احمد کسروی را مرتد دانسته، حکم ارتداد وی را صادر نمود.
نواب صفوی به حکم وظیفه دینی خویش، با تصمیمی قاطع درس و مدرسه را رها ساخته، به سرعت به وطن بازگشت تا آن نابخرد را به سزایش برساند. او در روز 24 اردیبهشت 1324 به قصد کشتن کسروی به همراه اسلحه کمری عازم خانه کسروی گردید. پس از برخورد با وی او را نشانه گرفت، اما این حرکت شجاعانه، ناکام ماند و کسروی جان سالم بدر برد. پس از وقوع این حادثه نواب دستگیر شد. امّا با فشار طبقات مردم ـ به خصوص روحانیون، آن مجاهد خستگی ناپذیر آزاد می شود و پس از آزادی، زمینه قتل کسروی را طرح ریزی می کند. در نهایت، روز 20 اسفند 1324 سید حسین امامی به همراه برادر خود سید علی محمد، بنا به توصیه نواب، پیشتاز شده و کسروی را به سزای اعمال ننگینش رساندند.
عبدالكريم پاك نيا - خاطرات ماندگار، ص 61


قلیان كشیدن یا خروج از شهر
در جریان مبارزه مرجع عالی مقدار و قهرمان حماسه تحریم تنباکو میرزای شیرازی با ناصر الدین شاه که امتیاز تنباکو را به دولت انگلستان داده بود، میرزا حسن آشتیانی با موقعیت عظیمی که در آن عصر در ایران داشت، در بسیج مردم مسلمان ایران دخالت و نقش مؤثری داشت و چون فتوای میرزای شیرازی دائر بر تحریم تنباکو موج بسیار عظیمی در ایران علیه ناصر الدین شاه بوجود آورد و او سلطنت خود را در خطر دید برای خوابانیدن این موج به میرزای آشتیانی پیغام داد که: یا در تهران در انظار عمومی یک قلیان بکش و یا از شهر تهران برو بیرون. او در جواب پیغام شاه بطور قاطع و محکم گفت: چون مرجع تقلید بزرگوار حاج میرزا حسن شیرازی تنباکو را حرام کرده و فرمان مرجع برای همه مردم واجب الإتّباع است هرگز قلیان نمی کشم ولی از شهر خارج می شوم.
در این حال هنگامی که در میان مردم تهران این خبر شایع شد که حاج میرزا حسن آشتیانی می خواهد شهر تهران را ترک کند تهران یکسره تکان خورد و مردم فوج فوج به حرکت در آمدند و برای پشتیبانی از میرزای آشتیانی بازار تهران را بستند و به خیابان ها ریختند. ناصر الدین شاه ناچار پیغام خود را پس گرفت و تقاضا کرد که از شهر خارج نشود.[1]
[1] . تاریخ مشروطیت کسروی.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 66


شجاعت علامه امینی
علامه امینی علاوه بر زهد و تقوا و کثرت عبادت مردی شجاع و دلیر بود و این صفت را از مولای خودش به ارث برده بود و توانست عمری با شجاعت و مردانگی زندگی کند که هم در میدان جهاد پیروز شد و هم در جهاد فرهنگی، و از مردانی بود که «صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَیهِ، ولا یخافُونَ فِی اللهِ لَومَهَ لائمٍ».
مرحوم علامه نقل می کند: سالی مشرف به حج بیت الله شدم در شب ترویه از مکه به طرف عرفات حرکت کردم شب را در صحرای منی ماندم بعد از نماز صبح روز عرفه به سوی عرفات حرکت کردم، زمانی به صحرای عرفات رسیدم که صحرا پر از جمعیت شده بود و از کثرت جمعیت جایی برای سکونت و نصب خیمه نبود. اما در گوشه بیابان مکانی خلوت بود که گویا این مکان مخصوص ملوک و اشراف عربستان بود به شخصی که اثاث مرا حمل می کرد گفتم وسائل را به آن مکان ببرد و وسائل مرا در همان مکان زمین گذاشت اجرت او را پرداخت کردم او رفت. من شروع کردم به نصب خیمه، یکی از مأموران با صدای بلند فریاد می زد و مرا فرا می خواند گویا می خواست مانع نصب خیمه در آن مکان شود. توجّهی به گفته اش نکردم. وقتی دیدکه من توجه به او نمی کنم آمد نزد من و دست مرا گرفت تا مانع نصب خیمه شود! ایستادم و گفتم: چه می خواهی؟ و به خاطر چه مانع از نصب خیمه می شوی؟
گفت: ممنوع است، گفتم به خاطر چه چیزی؟ گفت: مگر نمی بینی این جا خیمه های امیر نصب شده و این مکان مختص امرا و ملوک می باشد وقتی این را شنیدم: با حالت تعجب و صدای بلند فریاد زدم ـ تا هر که داخل خیمه است بشنود. گفتی امیر؟!! گفتی امیر؟!!
به امیرت بگو از سرزمین ما بیرون رود این جا سرزمین بندگان است. و برای امرا و روسا در سرزمین بندگان جائی نیست.
مأمور نظامی ترسید و رفت تا کلام مرا به امیرش برساند لیکن امیر فهمید که این فرد یک شخص عادی نمی باشد که چنین شجاعتی دارد و لیکن دیگر معترض ما نشد و ما در همان مکان ساکن شدیم.[1]
[1] . علامه امینی، جرعه نوش غدیر، ص 43.
محمد راجي قمي - آخرين گفتارها، ج 6، ص 61


شجاعت و پایداری امام خمینی (ره)
«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»
بر اولیای خدا خوفی نیست و آنان غمگین و دلتنگ نیستند. چرا خائف و محزون باشند در حالی که همیشه خود را در حضور رب الارباب و خدای جهان می بیند. تاریخ زندگی مردان بزرگ الهی از پیامبران و ائمه معصومین پر است از بیان حوادثی که دلیل این واقعیت است حوادث تاریخی حیات پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ مخصوصاً در جنگ ها بیانگر روشنی است بر معنی جمله «ان الله معنا» و ما در زمان خود دیدیم و یافتیم یک انسان تربیت یافته در مکتب وحی را که حقیقتاً معنی «ان الله معنا» را لمس نموده و در برخورد با حوادث و مشکلات در طول حدود بیست سال مبارزه مانند کوه استوار استقامت داشته و ترس و خوف در زوایای دلش راه پیدا نکرده است و تجسم واقعی از آیه شریفه «الا بذکر الله تطمئن القلوب» است. این انسان موحد و مومن امام و رهبر کبیر امت اسلامی (ایران) است که در سخت ترین شرایط تفاوتی در روحیه اش یافت نمی شود او با جرئت قسم یاد نمود و گفت: و الله خمینی نمی ترسد و در تمامی طول مبارزه بیانیه هائی که نوشته می دهد امیدش به نصرت خدا و امدادهای غیبی است و ایمان دارد به این نکته که:
«و ما النصر الا من عند الله» و چند نمونه از قسمت هائی از آن بیانیه های شجاعانه در ذیل ذکر می شود.[1]:
«من از آن آخوند ها نیستم که در این جا بنشینم و تسبیح دست بگیرم! من پاپ نیستم که فقط روزهای یک شنبه مراسمی انجام دهم و بقیه اوقات برای خودم سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم». (21/1/43)
«من از آدم هائی نیستم که اگر یک حکمی کردم بنشینم و چرت بزنم! من دنبالش راه می افتم. اگر خدای نخواسته یک وقتی دیدم که مصلحت اسلام اقتضا می کند که حرفی بزنم، می زنم و دنبالش راه می افتم و بحمد الله تعالی از هیچ چیز نمی ترسم. و الله تا حالا نترسیده ام.» (2ذیحجه 1382 هـ.ق)
«من وظیفه می دانم که تذکر بدهم و تا آن اندازه که صدای من به شما می رسد فریاد کنم و تا اندازه ای که قلم من یاری می دهد بنویسم و منتشر کنم، اگر آقایان هم صلاح دانستند و امت اسلامی را امت خودشان دانستند، آن ها هم انجام بدهند.» (28 ربیع الاول 1391 هـ.ق)
«دوستان عزیزم: خود را برای خدمت به اسلام و ملت محروم، مهیا کنید. کمر به خدمت بندگان خدا که خدمت به خدا است ببندید. من با توفیق خداوند تعالی پس از چند روزی در خدمت شما خواهم بود و در پشت سر شما به سربازی خود، ادامه خواهم داد.»
(30/10/57)
«شما دولت های منطقه با جمهوری اسلامی که تنها قدرت بزرگ و برومند منطقه است دوستی کنید و مطمئن باشید که آمریکا در شدت ها و گرفتاری ها به شما کمک مؤثر نخواهد کرد.
من اکنون قلب خود را برای سر نیزه های مأمورین شما حاضر کردم ولی برای قبول زورگوئی ها و خضوع در مقابل جباری های شما حاضر نخواهم کرد. من به خواست خدا احکام خدا را در هر موقع مناسبی بیان خواهم کرد و تا قلم در دست دارم کارهای مخالف مصالح مملکت را بر ملا می کنم». (از تلگراف امام به علمای تهران ـ 1342)
«من هر چه بکنم و بر سر من هر چه بیاید، در مقابل شمایی که خون در راه آزادی و اسلام داده اید، خجلم. آن چه مرا در این مکان رنج و دردآور دلخوش می کند، خدمت به شماست». (20/7/57)
«من با تمام قوا در خدمت شما هستم، من با تمام قوا در خدمت شما که خدمت به اسلام است این چند روز آخر عمر را می گذرانم و از ملت انتظار دارم که با تمام قوا از اسلام و جمهوری اسلامی پاسداری کنند.» (12/1/58)
«به شما که با مبارزات خویش روی ابر قدرت ها و قدرت ها را سیاه کردید درود می فرستم و در مقابل صبر و استقامتتان خاضع و خاشعم. خمینی که آخرین روزهای عمرش را می گذراند تمام امیدش به شما مردم سلحشور ایران است.» (1/11/59)
«هیهات که خمینی در برابر تجاوز دیو سیرتان و مشرکان به حریم قرآن کریم و عترت رسول خدا و امت محمد و پیروان ابراهیم حنیف ساکت و آرام بماند و یا نظاره گر صحنه های ذلت و حقارت مسلمانان باشد.
من خون و جان ناقابل خویش را برای ادای واجب حق و فریضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظیم شهادتم.
قدرت ها و ابر قدرت ها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها هم بماند به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرکت و بت پرستی است ادامه می دهد و به یاری خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام، این پا برهنه های مغضوب دیکتاتورها، خواب راحت را از دیدگان جهان خواران و سر سپردگانی که به ستم و ظلم خویشتن اصرار می نمایند سلب خواهد کرد.»[2]
امروز خمینی آغوش و سینه خود را برای تیرهای بلا و حوادث سخت و برابر همه توپها و موشک های دشمنان باز کرده است و هم چون همه عاشقان شهادت برای درک شهادت روز شماری می کند.
فرزندان انقلابیم، ای کسانی که لحظه ای حاضر نیستید که از غرور مقدستان دست بردارید شما بدانید که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما می گذرد. (پنجم ذو الحجه الحرام 1408 ـ 29/4/67)
تا من هستم نخواهم گذاشت حکومت به دست لیبرال ها بیفتد تا من هستم نخواهم گذاشت منافقین اسلام این مردم بی پناه را از بین ببرند تا من زنده هستم از اصول نه شرقی و نه غربی عدول نخواهم کرد. (13اسفند 67)
[1] . مجله پاسدار اسلام، اردیبهشت 1362، نوشته حجت الاسلام و المسلمین طاهری خرم آبادی.
[2] . منشور انقلاب، ذیحجه 1407.
سيد نعمت الله حسيني - جلوه هاي حسيني در سيماي خميني، ص 171


موضع گیری هوشمندانه میرزای شیرازی
نقل شده است که: «کسی از مردم سامرا که به دلیل عاطفی نسبت به میرزای شیرازی، کین می ورزید، پسر بزرگ میرزا، میرزا محمد شیرازی را مضروب ساخت و میرزا محمد به علت این ضربت در گذشت. میرزای شیرازی، در این واقعه، لام تا کام نگفت و کمترین واکنشی نشان نداد. دشمنان آن روز اسلام، واقعه را مورد توجه قرار دادند، و خواستند برای ایجاد فتنه ای در دنیای اسلام، از آن بهره وری کنند. بدین منظور عده ای به سامرا آمدند و به خدمت میرزا رسیدند و از وی درخواست کردند تا در مورد از دست رفتن فرزندش و کار ناشایستی که ـ بخصوص، با توجّه به مقام میرزا. واقع شده است، اقدام کند و دستوراتی بدهد. میرزای بزرگ بشدّت آنان را از خود راند و فرمود: می خواهم خوب بفهمید؛ شما حق ندارید در هیچ یک از امور مربوط به ما مسلمانان و سرزمین های ما مداخله کنید، این یک قضیه ساده است که میان دو برادر اتفاق افتاده است.
آن عده، با بینی های به خاک مالیده، از حضور میرزا مرخّص شدند. این جریان، در آن ایام، در استانبول به «باب عالی» رسید، خلیفه عثمانی از این موضعگیری هوشمندانه مرجع شیعه، شادمان شد و به والی بغداد دستور داد، که خود به حضور میرزا برسد و از وی تشکّر کند، و از وقوع حادثه اعتذار جوید و ابراز تأسف نماید....»[1]
حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ پس از آن همه آزار و اذیتی که از سوی برادرانش دید، و آن همه ناراحتی و رنج که در اثر اقدام ناشایسته آنان کشید، سرانجام، آن ها را بخشید و فرمود:
«.... لَا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ »[2].
ـ امروز، بر شما سرزنش نیست، و خداوند متعال که رحم کننده ترین، رحیمان است، شما را می آمرزد.
و عالم دینی نیز باید بسان یوسف باشد و زبان حال و قالش، به این بیت مُتَرنّم:
وَ لَقَد أَمُرُّ عَلَی اللئیم یسُبّنی فَمَضَیتُ ثمّه قُلتُ لا یعنینی
[1] . شیخ آقا بزرگ، ص 28 ـ 29.
[2] . یوسف / 92.
رضا مختاري - سيماي فرزانگان، ص 339


نوشته شده در   چهارشنبه 3 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ