چهارشنبه 2 بهمن 1398 | Wednesday, 22 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1389     |     کد : 5885

جلوه های ماندگار 3

جلوه های ماندگار 3

جلوه هاي سياسي و اجتماعي علما
جلوه های ماندگار 3
ملاقات امكان پذیر نیست
اطلاعیه امام خمینی (ره) درباره ملاقات نمایندگان کارتر رئیس جمهور آمریکا
بسم الله الرحمن الرحیم
از قرار اطلاع نمایندگان ویژه کارتر در راه ایران هستند و تصمیم دارند به قم آمده و با این جانب ملاقات نمایند؛ لهذا لازم می دانم متذکر شوم دولت آمریکا که با نگهداری شاه اعلام مخالفت آشکار با ایران نموده است و از طرف دیگر آن طور که گفته شده است سفارت آمریکا در ایران محلّ جاسوسی دشمنان ما علیه نهضت مقدّس اسلامی است لذا ملاقات با من به هیچ وجه برای نمایندگان ویژه ممکن نیست و علاوه بر این:
1ـ اعضای شورای انقلاب اسلامی به هیچ وجه نباید با آنان ملاقات نمایند.
2ـ هیچ یک از مقامات مسؤول حق ملاقات با آنان را ندارند.
3ـ اگر چنان چه آمریکا، شاه مخلوع، این دشمن شماره یک ملّت عزیز ما را به ایران تحویل دهد و دست از جاسوسی بر ضدّ نهضت ما بردارد راه مذاکره در موضوع بعضی از روابطی که به نفع ملّت است باز می باشد.
16/8/1358 ـ روح الله الموسوی الخمینی.[1]
[1] . صحیفه نور، ج10، ص 158.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 377


امام خمینی و پدیده ای به نام ترس !!
دکتر پور مقدس دکتر مخصوص امام امت در خاطرات خود گفته است: ساعت 30/11 بودکه در دفتر با جناب آقای صانعی نشسته بودیم که ناگهان تلفنی زده شد مبنی بر این که حضرت آیت الله خامنه ای را ترور کرده اند این مسئله باعث ایجاد اضطراب و نگرانی در همه افراد شد، این خبر بایستی به اطلاع امام می رسید در این فکر شدیم که چگونه امام را از این حادثه آگاه کنیم که کمترین تأثیر سوئی بر جسم و روح امام نداشته باشد من به فکرم رسید که یک قرص آرام بخش را در چای حل کنیم و ایشان میل نمایند و پس از یکساعت که اثر دارو ظاهر شد خبر را بطور ملایم به ایشان بگوئیم آقای صانعی در این خصوص استخاره کردند ولی استخاره بد آمد بنابر این تصمیم گرفتند خودشان خدمت امام بروند و خبر را به امام بگویند وقتی برگشتند فرمودند: وقتی من خدمت امام رسیدم و خودم زیاد مضطرب بودم و نمی دانستم چگونه خبر را به امام منتقل کنم، امام سر سجاده نشسته بودند قبل از این که من لب به سخن بگشایم حضرت امام فرمودند: (آقای خامنه ای را ترور کرده اند؟) وقتی فهمیدم ایشان قضیه را فهمیده اند من خیلی آرام گرفتم حالا از کجا امام خبردار شده اند با این که هیچ کس قبل از آقای صانعی خدمتشان نرفته بود گویا به ایشان الهام شده بود و در حقیقت آقای صانعی رفته بود به امام خبر دهد، امام به ایشان خبر ترور را داد و به ایشان آرامش دادند.
و نیز دکتر پور مقدس گفته است: امام در جلسات خصوصیشان گفته بودند: «من اصلاً به چیزی مثل پدیده ترس خو نگرفته ام و نمی دانم ترس چیست» و ما از نظر پزشکی قضیه را در ایشان لمس کردیم که اصلاً ترس در تن ایشان وجود نداشت چرا که از نظر فیزیولوژی و پزشکی کسی که بترسد ماده ای در بدنش ترشح می شود به نام (آدرنالین) و این ماده در ضمن ترسیدن مسئول تظاهرات ترس است یعنی ماده باعث افزایش تعداد ضربان قلب و سفید شدن رنگ انسان می شود و بدن به لرزش و ارتعاش می آید فشار خون بالا می رود. و ما که دقیقاً در مدت هشت نه سال نبض و فشار خون امام در کنترل مان بود و دقیقه به دقیقه به تعداد ضربان قلبشان در این اواخر آگاهی داشتم و در این مدت ناملایمات زیادی رخ داده بود که حداقل ضربان قلب را باید بالا می برد، هرگز ندیدیم ضربان قلب امام در برابر سیل حوادث و مشکلات بالا رود.
در جریان بمباران و موشک باران تهران که هر کسی دچار اضطراب می شد ما در همان حال و در همان لحظات روی (تله مانیتور) می دیدم که ضربان قلب امام افزایش پیدا نمی کند و یا می رفتیم فشار خون امام را می گرفتیم و می دیدم هیچ تفاوتی با قبل ندارد و این نشان می دهد که واقعاً امام هرگز از چیزی نمی ترسید و ما این طور استنباط می کنیم که در اثر ریاضت و خود سازی روح و بدن خود را مهار کرده بودند... .
با این حال، ما که در کنار امام بودیم شب ها شاهد تضرع و گریه های امام در برابر خدا بودیم حتی آن شبی که ایشان را به بیمارستان منتقل کردند هم چنان از خواب بیدار شده و به نماز شب پرداختند که فیلم نماز شبشان از طریق دوربین مخفی در معرض دید همگان قرار گرفت ولی یک قطعه از فیلم را بنابر حسب مصلحت حذف کردند و آن وقتی بود که ساعت گریه و زاری امام در پیشگاه حضرت ذوالجلال رسیده بود و من امیدوارم که این قسمت از فیلم را هم برای مردم عزیزمان پخش کنند که متوجه شوند که آن امام بزرگواری که پدیده ای به نام ترس در سراسر وجودشان نبود و در برابر جهان استکباری یکه و تنها می ایستادند و از هیچکس وحشتی نمی کرد، در سحرگاهان که در برابر خداوند قرار گرفت چنان لرزه بر اندام مبارکشان می شد و اشک می ریخت و با صدا گریه می کرد.[1]
[1] . پاسدار اسلام، آذرماه 1368، شماره 99، ص 38.
سيد نعمت الله حسيني - جلوه هاي حسيني در سيماي خميني، ص 190


آغاز سرنگونی شاه
ایام عید نوروز مصادف بود با 25 شوال روز وفات رئیس مذهب حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ از طرف آیت الله العظمی گلپایگانی مجلس سوگواری و عزاداری در مدرسه فیضیه قم منعقد بود در حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود من به قصد شرکت در آن مجلس وارد مدرسه شدم دیدم بر خلاف عادت در اطراف منبر عده ای زیاد با لباس شخصی نشسته اند و اهل علم در میان آن ها نیست من رفتم روی سکوی دری که از مدرسه به صحن کهنه باز است نشستم آقای حاج انصاری قمی منبر رفت مشغول صحبت شد از مراجع تنها آیت الله گلپایگانی در مجلس بود در اثنا منبر و سخنرانی اشخاص مذکور شروع کردند به شلوغ کردن و سیگار به همدیگر پرت می کردند و حرف هائی می زدند، آقای حاج انصاری منبر را کوتاه کرد چون وضع را غیر عادی دید مصیبت مختصری خواند و تمام کرد اشخاص مذکور شروع کردند به شعار جاوید شاه دادن معلوم شد که این ها مأمورین گارد شاهنشاهی هستند و مأموریتی دارند پس مردم و اشخاص غیر طلبه و اهل علم از مدرسه بیرون رفتند فقط طلاب قم در مدرسه ماندند. کماندوها شاخه های درخت ها را بریده به زدن طلبه ها پرداختند، طلبه هائی که در طبقه دوم مدرسه بودند با آجر به مقابله پرداختند به طوری که مأمورین از مدرسه خارج شدند و رفتند ولی طولی نکشید دوباره با چماق و اسلحه و با افرادی که در خارج از مدرسه آماده باش بودند به مدرسه حمله کردند و مأمورین شهربانی نیز به کمک آن ها آمدند و با کمال قساوت و شقاوت به زدن طلبه ها و شکستن درها و شیشه های حجرات مدرسه پرداختند و جلوی درها را از هر طرف بستند که کسی فرار نکند.
عده ای زیر طاق نماها و عده ای در میان حجرات پناه برده بودند و این گروه مزدور و پلید قریب دو ساعت درهای حجره ها را شکستند و طلاب را بیرون کشیده و می زدند و عربده می کشیدند حتی به حجره ای که آیت الله گلپایگانی را برده بودند حمله بردند و افراد را کتک زدند تا این که هوا تاریک شد فرمانده شان سوت کشید جلادها با به جا گذاشتن یک شهید و بیش از صد زخمی و خرابی های فراوان در دانشگاه حضرت صادق و مرکز علم و روحانیت مدرسه را ترک کرده و رفتند.
پس از آن از مدرسه با هزار وحشت و ترس به سوی منزل رفتیم وقتی که صبح مردم به تماشای مدرسه آمدند گوئی صحنه قتلگاه کربلا مجسم بود، خون های مظلومین ریخته بودند منظره چنان غم انگیز بود که مردم زار زار گریه می کردند مخصوصاً زائرین حضرت معصومه ـ سلام الله علیها ـ این صحنه دلخراش را پس از بازگشت به شهر و محل خود به دیگران نقل می کردند خلاصه این عمل ظالمانه و در عین حال ناشیانه شاه را رسوا و بد نام کرد شاهی که با هزار حیله و تزویر مانند چاپ کردن قرآن شاهنشاهی و رفتن به مکه و عکس گرفتن با لباس احرام و تشکیل مجالس روضه خوانی توانسته بود در میان مردم عوام و ساده لوح و کوتاه فکر خود را پادشاه اسلام معرفی کند، با حمله به مدرسه فیضیه و طلاب علوم دینیه و جسارت به مقام مقدس حضرت صادق و هتک حرمت حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ همه را بر باد داد.
تا آن وقت مرگ بر شاه ممکن نبود ولی از همان ایام شعار مرگ بر شاه شروع شد رژیم که وضع را خطرناک دید مخصوصاً آمد و رفت زوار به مدرسه و افشای جنایات باعث تحریک و اغتشاش و شورش می شد دستور دادند برای مدتی طولانی در مدرسه فیضیه را بستند و آمد و رفت به مدرسه را قدغن کردند قهراً درس ها تعطیل شد و بازارها، حتی مساجد و نماز جماعت ها را تعطیل کردند و از شهرستان ها و علما و روحانیون ایراد و اعتراض ها به تهران و به دولت و دربار سرازیر شد و از همه طبقات ملت پشتیبانی از حوزه و آیات و مراجع مخصوصاً به رهبر محبوب آیت الله العظمی امام خمینی ـ اعلی الله مقامه الشریف ـ اعلام شد.
خلاصه درب مدرسه فیضیه هم چنان بسته بود تا روزی که مرحوم آیت الله حاج شیخ ابوالفضل زاهدی وفات یافت طلاب که منتظر فرصتی بودند که بهانه ای برای شعار دادن بر علیه شاه داشته باشند وقت را غنیمت شمرده جنازه مرحوم زاهدی را از مسجد امام تشییع کرده و به جای لا اله الا الله همه می گفتند مرگ بر شاه درود بر خمینی تا این که به درب صحن و جلو مدرسه فیضیه که رسیدند یک مرتبه به طرف در مدرسه حمله بردند و قفل را شکستند در را باز نموده با جنازه وارد مدرسه شدند و نماز میت را در مدرسه خواندند و دیگر دولت نتوانست در مدرسه را ببندد ولی مخروبه بود.
سيد نعمت الله حسيني - جلوه هاي حسيني در سيماي خميني، ص 310


سید جمال و اندیشه حکومت اسلامی
از تاریخ شکست ایران در جنگ با روسیه و انعقاد عهدنامه ترکمنچای که در سال 1243 منعقد گردید ملّت ایران به دسائس استعمارگران بهتر پی بردند و بیدار شدند، ولی دولت های کشورهای اسلامی برای حفظ سلطنت و حکومت خود با تکیه به دولت های استعماری، مردم را با اسلامی نیمه جان هم چنان نگهداشتند تا این که مصلحی بیدارگر و بزرگ، و عالمی شجاع و بصیر، و فیلسوفی متبحّر یعنی سید جمال الدین اسد آبادی با هدف ایجاد اتّحاد میان مسلمانان جهان و تأسیس حکومت اسلامی طلوع کرد و نور نهضت او آسیا و اروپا و آفریقا را فرا گرفت، او از لحاظ شجاعت و بصیرت فوق العاده بود. و از جهت معلومات در سطح بالا بود بطوری که در جامع ازهر مصر که درس می گفت علمای بزرگ مصر مانند شیخ محمّد عبده در درس او حاضر می شدند و این شاگرد درباره استاد خود چنین می گوید:
فَإنِّی لَو قُلتُ إِنَّ ما آتاهُ اللهُ مِن قُوَّهِ الذِّهنِ وَسِعَهِ العَقلِ وَ نُفُوذِ البَصیرَهِ هُوَ أَقصَی ما قُدِّرَ لِغَیرِ الأَنبِیاءِ، لَکُنتُ غَیرَ مُبالِغٍ.
«اگر بگویم آن قوت ذهن و فهم، و وسعت درک و عقل، و نفوذ بصیرت و بینائی که خداوند به سید جمال الدین اسد آبادی داده است در رتبه ای است که او را بعد از پیغمبران خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ قرار می دهد مبالغه نکرده ام.»
از آن پس، می گوید او در سال 1288 (هجری قمری) به مصر آمد و در علوم عقلیه مشغول تدریس گردید، و درس او طوری بود که شعور و فهم ها را بالا برد و عقل ها را آگاهی بخشید و پرده های غفلت مردم را کنار زد.[1]
و از جهت قدرت بیان و ادبیات و فصاحت و بلاغت بسیار کامل، و یک گوینده توانائی بود که در هر نقطه، سخنرانی می کرد شور و حماسه می آفرید، سید ابو الحسن جلوه که از علمای بزرگ آن عصر بود وقتی که در تهران در یک جلسه، سخنرانی سید جمال الدین را شنید از مجلس برخاست و گفت. می روم یک کفن برای خود تهیه کنم و به همراه سید جمال الدین به جهاد بپردازم.[2]
اقبال لاهوری درباره او می گوید:
سیدُ السّاداتِ مَولانا جمال زنده از گفتار او سنگ و سفال
او روزنامه ای به نام عروه الوثقی، تأسیس کرد که در آن، مقاله هائی می نوشت که جهان خفته را بیدار می کرد و ادامه حکومت استعمار طلبان را به خطر می انداخت.
و از جهت قدرت علمی و نویسندگی در حدّی بود که نوشته های او را رجال علم و ادب دست بدست می گرداندند، و از فصاحت و شیوایی و رسائی عبارت او شگفت زده می شدند، و به چهار زبان عربی و فارسی و ترکی، و انگلیسی تسلّط کامل داشت.
او همیشه در خروش و حرکت بود، نه خانه ای داشت و نه مالی، و در سراسر روز به یک وعده غذا می ساخت، و از لحاظ مشاهده اوضاع رقّت بار کشورهای اسلامی که اختلاف و غفلت و تشتّت بر آن ها در برابر نقشه ها و مکرهای استعمارگران حکم فرما بود درد بزرگ و جان کاهی در دل داشت.
کتاب های او در سینه اش، و مشعل آزادی خواهی و دعوت به اتحاد در دستش از قاره ای به قارّه ای، و از مملکتی به مملکتی، در گردش بود، آسیا و اروپا و آفریقا در زیر پایش قرار داشت، گاهی در مصر بود و زمانی در اسلامبول، یک وقت در هندوستان و ایران و افغانستان بود، وقت دیگر در فرانسه و انگلستان و یمن و سراسر زندگی او سرشار از دعوت پر شور به دینداری و خدا پرستی و اتحاد بود.
عقیده سید درباره دنیای غرب این بود که روحّیه صلیبی در وجود آن ها کمین کرده و همواره می کوشند تا روح دینی و اجتماعی و اقتصادی را در سرزمین های اسلامی ناتوان کنند و لذا بر دنیای اسلام لازم است، همیشه بیدار و در فکر پیشگیری باشد.
ملاقات سید جمال الدین با ناصر الدین شاه
سید، به تهران که قدم گذاشت ناصر الدین شاه ابتدا به خوبی از او استقبال کرد امّا چون ملاقات ها تکرار شد و سید مطالبی به ناصر الدین شاه گفت، کم کم، خوشروئی و گرمی جای خود را به سردی و بی مهری داد، و بالاخره نظر ناصر الدین شاه موقعی از سید جمال برگشت که او گفت: امروز دیگر دنیا به سوی آزادی و آزادگی می رود، دیگر زمان حکومت فردی سر آمده است، و ملّت ها، خود باید بر سرنوشت خویش حاکم باشند، دیگر بسیاری از کشورهای زیر فرمان فردی بنام شاه و سلطان و امپراطور اداره نمی شوند بلکه زیر لوای قانون اداره می شوند. و مردم حق دارند که همه چیز را بر اساس قانون بشناسند و بخواهند و سرانجام در پایان گفت: ایران نیز چاره ای جز این ندارد که چنین راهی را به پیماید و مردم حکومت مشروطه تشکیل دهند. و سرنوشت ملّت در جائی به نام خانه ملّت تعیین شود نه بنابر اراده شخص شاه.
ناصر الدّین شاه از شنیدن این مطالب بسیار ناراحت شد و نقشه ای ترتیب داد که پس از چند روز مأموران مخصوص شاه در سرمای زمستان او را روی برف ها، کشان کشان از ایران بیرون برده و به دولت عراق تحویل دادند و تاکید کردند که او باید به بصره تبعید و آن جا محصور باشد.[3]
شهادت سید جمال الدین اسد آبادی
بالاخره، سید جمال الدین را در اسلامبول در سال 1314 مسموم کردند.[4] و او به فیض شهادت نائل گردید و هر چند به تأسیس حکومت اسلامی که آرمان او بود موفّق نشد ولی نقش او در تبیین کیدها و مکرهای استعمارگران که موجب بیداری مسلمین گردید بسیار چشم گیر بود و یکی از دلائل عظمت او این بود که او آغاز گر یک نهضت، در تمام دنیای اسلام است.
[1] . مقدمه عروه الوثقای سید جمال الدین، ص 24.
[2] . اعیان الشیعه، ج4، در احوال سید جمال الدین.
[3] . مقداری از این جریان در شرح حال میرزای شیرازی مذکور گردید.
[4] . بیدارگران اقالیم قبله، ص 48.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 175


جلوه ای از محبوبیت علمای راستین اسلام
از آن جا که در جریان تحریم تنباکو که از طرف مرجع بزرگوار شیعه میرزای شیرازی آغاز گردید میرزا حسن آشتیانی با ناصر الدین شاه مبارزه قاطعی انجام داده بود، ناصر الدّین شاه از اقدامات و مبارزات میرزای آشتیانی سخت ناراحت شده بود و لذا موقعی که اطلاع پیدا کرد که میرزای آشتیانی از سفر حجّ مراجعت کند دستور أکید صادر کرد: که یک نفر از مردم تهران نباید به استقبال میرزای آشتیانی برود، ولی چون میرزای آشتیانی عظمت فوق العاده ای در انظار و محبوبیت زائد الوصفی در دل های مردم داشت، همه مردم تهران، پیر و جوان، و زن و مرد برای استقبال او راه افتادند و از شهر خارج شدند و مقدم او را گرامی داشتند، و با تجلیل و احترام شایانی او را به شهر تهران وارد کردند به طوری که یک نفر در تهران ـ که قدرت رفتن به استقبال داشته باشد ـ باقی نماند که به استقبال او نرفته باشد.[1]
این برگ از تاریخ درخشان علمای راستین اسلام نیز بنوبت خود نمونه روشنی است که علمای ربّانی تا چه حدّی در دل های مردم مسلمان جا و محبوبیت دارند و جبّاران روزگار چه اندازه از حریم دل ها دورند.
[1] . اعیان الشیعه، ج5، ص 38.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 70


بردباری آخوند ملا عباس
مرحوم حاج محمود رفیعی می گوید: رفتار حاج آخوند ملا عباس در جهت تحمل مشکلات و شداید و نیز مدارا با مردم و محبت به آن ها ضرب المثل و شهره عام و خاص بود تا آن جا که یک بار چند تن با یکدیگر شرط می بندند و قرار می گذارند که میزان تحمل و مدارای او را به معرض امتحان بگذارند.
حاج آخوند را در مزرعه سراغ می گیرند و دور از چشم او جریان آبی را که طبق رسوم آبیاری در آن ساعت حق مسلم حاج آخوند بوده و زمین زراعتی ایشان را مشروب می کرده، به طرف زمین دیگری تغییر مسیر می دهند، حاج آخوند که بیل در دست مشغول آبیاری بوده ناگهان متوجه قطع آب می شود، به محل انشعاب بر می گردد و می بیند که کسانی مسیر آب را تغییر داده اند. معمولاً در چنین صورتی، کار مجادله به نزاع منجر می شود و چه بسا زد و خوردها که به بهانه موضوعی بسیار جزئی تر و کم اهمیت تر از این انجام می گیرد تا چه رسد به چنین کاری که سرقت علنی است و با توجه به کمبود آب در بسیاری از مناطق کشاورزی ایران حساسیت موضوع صد چندان می شود. معذالک حاج آخوند با لحنی صمیمی و مؤثر به آن ها می گوید:
«بی زحمت هر وقت زمینتان خوب آب خورد و سیراب شد، آب را به طرف زمین ما برگردانید.»
آن گاه خود به گوشه ای می رود و مشغول به کار می شود. کسانی که می خواستند او را امتحان کنند شتابان در پی حاج آخوند می روند و شرمنده و شگفت زده از ایشان عذرخواهی می کنند. حالات حاج آخوند ملا عباس در این زمینه ها مانند حالاتی است که درباره ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ و شیوه های برخورد آن بزرگواران با مردم و حتی مخالفین نقل کرده اند.[1]
آری حاج آخوند ملا عباس، با سلاح اخلاق کوه مشکلات را از پیش پای بر می داشت، این سلاح نیرومند همان چیزی است که امروز بسیاری از ما نسبت به کارآیی و کارگشایی آن در جامعه خویش غفلت داریم.
حاج آخوند ملا عباس با تأسی به رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ نه فقط با دوستان و مریدانش بلکه حتی با کسانی که به او دشنام می دادند نیز بزرگوارانه رفتار می کرد خدا می داند که چه افراد فاسدی را با سلاح اخلاق کریمانه خویش تعزیر کرد. آری با اخلاق نیز می توان حدود و تعزیرات الهی را جاری نمود! کسی البته نمی تواند حدود و تعزیرات قضایی و شرعی به معنای خاص را انکار کند. آن نیز به جای خود لازم است اما هم قبل از آن که کار به آن جا بکشد و هم حتی بعد از آن، این حقیقت صادق است که:
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشگر ظفر انگیزتر
[1] . دیباچه، ص 36.
محمد راجي قمي - آخرين گفتارها، ج 6، ص 306


آخوند خراسانی و تکریم اهل علم
در احوال آخوند خراسانی ـ رحمه الله علیه ـ نوشته اند:
«آن همه ناملایمات که در این اواخر نسبت به ایشان از علمای سوء اشتهار یافت، همه را تحمّل می نمود؛ بلکه تعارفات مرسوم و خوش لسانی را نسبت به آن منابع سوء از کثرت حیا می افزود و اهمیت می داد. و اگر به مشکلی گرفتار می شدند با کوشش تمام، داد رسی می نمود. و اگر ذکر آن ها در مجلس آن جناب می رفت، اسامی آن ها را با تعظیم یاد می نمود و کسی جرأت نداشت در محضرش، اسم آن ها را به بدی ذکر کند.»[1]
«در وقایع مشروطیت که دو دستگی بین روحانیون ایجاد شده بود، بسیار اتفاق می افتاد که تنی چند از دسته مخالف، مجبور می شدند برای رفع گرفتاری هایشان، سراغ آخوند بیایند از ایشان تقاضاهائی می کردند و او با کمال سعه صدر، درخواست شان را انجام می داد.
یک بار، یکی از بزرگترین بدگویان ایشان ـ که دائماً و در همه جا پشت سر ایشان بد و ناسزا می گفت ـ خدمتشان رسید، این مرد که از سخنرانان معروف کربلا بود، می خواست خانه خود را بفروشد و قروض خود را بپردازد، خریدار به وی گفته بود: اگر آقای آخوند، سند فروش خانه را امضا کرد، من حاضرم آن را بخرم و گرنه، نخواهم خرید.
مرد واعظ به هیچ وجه حاضر نبود نزد آخوند برود، چه بارها به طور آشکار، به علّت مشروطه خواهی آخوند به او ناسزا گفته بود، از طرفی می ترسید که در منزل آخوند، متعرّض او بشوند و با رفتن به خانه او، جان خود را در مخاطره بیفکند. اما او قرض داشت و از این رو به ناچار، از کربلا به نجف آمد و خدمت آقای آخوند رسید.
آخوند، به او احترام فراوان گذاشت وی را بالای دست خود نشانید از ملاقات او اظهار خوشوقتی کرد. آن مرد علت مزاحمت را بیان داشت و گفت:
خواهش می کنم که ذیل این سند را امضا بفرمائید تا بتوانم منزل خود را به فروش برسانم.
آقای آخوند سند را از دست او گرفت و آن را مطالعه کرد و سپس سند را زیر تشک خود پنهان ساخت. در دل مرد واعظ شوری به پا شده بود. او می گفت: با خود گفتم: دیدی این مرد آخر باطن خود را نشان داد و نه تنها سند را امضا نکرد بلکه آن را هم از ما گرفت تا ما را به زحمت بیندازد.
در همین حال، آخوند از جای برخاست و از داخل گنجه چند کیسه لیره در آورد و به مرد واعظ داد و به او گفت: شما از اهل علم هستید و من هرگز راضی نیستم کسانی که اهل علمند گرفتار و پریشان باشند، این پول ها را بگیرید و با آن بدهکاری خود را بپردازید، خانه تان را هم نفروشید و زن و بچه خود را آواره نسازید، و اگر خدای نکرده باز گرفتار شدید، نزد من تشریف بیاورید. چنان چه داشته باشم، ممنون خواهم بود.
ناقل جریان می گوید: از مشاهده این همه گذشت و بزرگواری، این مرد چنان شرمنده و خجل گردید که از ان پس جزء ارادتمندان آخوند در آمد.»[2]
با تو گویم که چیست غایت حلم هر که زهرت دهد شکر بخشش
کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش[3]
«آیت الله سید هبه الدین شهرستانی ـ رحمه الله علیه ـ نقل فرمودند:
روزی در بیرونی منزل آخوند در نجف، در خدمت ایشان نشسته بودیم و این در ایامی بود که نهضت مشروطیت در ایران شروع شده بود و مابین علما افتراق افتاده بود.
آن روز، سیدی به منزل آخوند آمد و به ایشان عرض کرد: من مقلد آیت الله سید کاظم یزدی هستم و می خواهم با فلان شخص فلان معامله را بکنم و مهر و امضا و اجازه سید کاظم یزدی را برای خریدار برده ام؛ ولی چون خریدار مقلّد شماست، قبول نکرد و به من می گوید: برو و اجازه آخوند را بیاور. استاد ما آخوند حرف او را قطع کرده و فرمود:
برو از قول من به او بگو آخوند گفت: اگر تو واقعاً مقلد من هستی، باید مهر و امضای آقای سید کاظم یزدی را روی سرت بگذاری و فوری اطاعت بکنی».[4]
آن که زهرت دهد بدو ده قند و آن که از تو برد بدو پیوند
و آنکه بد گفت نیکوئی گویش ور نجوید تو را، تو می جویش
(سنائی)
[1] . مرگی در نور، ص 395.
[2] . مرگی در نور، ص 381 ـ 382.
[3] . مقامات العلیه، ص 49.
[4] . مرگی در نور، ص 95 ـ 96.
رضا مختاري - سيماي فرزانگان، ص 332


آیت الله مرعشی و خدمت به اسلام
آیت الله مرعشی نجفی در خاطره ای می فرماید: یک روز از مدرسه، به قصد بازار که جنب صحن علوی بود ـ حرکت کردم. در ابتدای بازار ناگهان چشمم به زنی تخم مرغ فروش افتاد که در کنار دیوار نشسته بود و از زیر چادر وی گوشه کتاب پیدا بود. حسّ کنجکاوی من تحریک شد، به طوری که مدتی خیره به کتاب نگاه کردم طاقت نیاوردم. پرسیدم این چیست؟ گفت: کتاب، و فروشی است. کتاب را گرفتم و با حیرت متوجه شدم که نسخه ای نایاب از کتاب «ریاض العلماء» علاّمه عبدالله افندی است که احدی آن را در اختیار ندارد. مثل یعقوبی که یوسف خود را پیدا کرده باشد، با شور و شعفی وصف ناشدنی به زن گفتم: این را چند می فروشی؟ گفت: پنج روپیه. من که از شوق سر از پا نمی شناختم، گفتم: دارائی من صد روپیه است و حاضرم همه آن را بدهم و کتاب را از شما بگیرم. آن زن با خوشحالی پذیرفت.
در این هنگام سر کله کاظم دجیلی، که دلال خرید کتاب برای انگلیسی ها بود، پیدا شد. او نسخه های کمیاب، نادر و کتاب های قدیمی را به هر طریقی به چنگ می آورد و توسط حاکم انگلیسی نجف اشرف که گویا اسمش و یا عنوانش «میجر» (سرگرد) بود، به کتابخانه لندن می فرستاد. کاظم دلاّل کتاب را به زور از دست من گرفت و به آن زن گفت: من آن را بیشتر می خرم و مبلغی بالاتر از آن چه من به آن زن گفته بودم، پیشنهاد کرد. در آن هنگام من اندوهگین رو به سمت حرم شریف امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ کردم و آهسته گفتم: آقا جان من می خواهم با خرید این کتاب به شما خدمت کنم پس راضی نباشید این کتاب از دست من خارج شود. هنوز کلامم تمام نشده بود که زن تخم مرغ فروش رو کرد به دلال و گفت: این کتاب را به ایشان فروخته ام و به شما نمی فروشم. کاظم دجیلی شکست خورده و عصبانی از آن جا دور شد.... بیشتر از بیست روپیه نداشتم از این رو تمام لباس های کهنه و قدیمی را با ساعتی که داشتم به فروش رساندم تا پول کتاب را فراهم شد....
طولی نکشید که کاظم دلال همراه چند شرطه (پلیس)به مدرسه حمله کردند و مرا دستگیر نموده و پیش حاکم انگلیسی (میجر) بردند او نخست مرا به سرقت کتاب متهم کرد و بسیار عربده کشید .... دستور داد مرا زندانی کردند. آن شب در زندان مدام با خدا راز و نیاز می کردم که کتاب در مخفیگاهش محفوظ بماند. روز بعد مرجع بزرگ آن وقت، آیت الله میرزا فتح الله نمازی اصفهانی معروف به شیخ الشریعه، فرزند مرحوم آخوند خراسانی را به نام میرزا مهدی، با جماعتی برای آزادی من به نزد حاکم شهر فرستاد بالاخره نتیجه این شد که من از زندان آزاد شوم به این شرط که مدت یک ماه کتاب را به حاکم انگلیسی تسلیم کنم.
پس از آزادی به سرعت به مدرسه رفتم و همه دوستان طلبه ام را جمع کردم و گفتم: باید کار مهمی انجام بدهیم که خدمت به اسلام و شریعت است! طلاب گفتند: چه کاری؟ و من گفتم: نسخه برداری و استنساخ از روی این کتاب و فوراً دست به کار شدیم و قبل از مهلت مقرر چند نسخه از روی آن استنساخ گردید.....»
آیت الله مرعشی نجفی پس از مهاجرت به قم، کتب خطی را همراه خود به ایران آورد. در قم نیز به خرید نسخ خطی و کتب ارزنده اقدام کرد پس از مدتی به دلیل کمبود جا، کتاب ها را از منزل به کتابخانه مدرسه مرعشیه انتقال داد. پس از چندی طبقه سوم این مدرسه به عنوان کتابخانه ساخته شد که در نیمه شعبان 1386 ق/ 28/8/1345، با بیش از ده هزار جلد کتاب چاپی و دو هزار جلد کتاب خطی افتتاح شد.
استقبال روز افزون طلاب و علما برای مطالعه، کمبود فضای مناسب برای کتابخانه و خرید کتاب های جدید موجب شد تا ایشان کتاب خانه بسیار بزرگی (کتاب خانه فعلی) را تأسیس نماید که در نیمه شعبان 1394 ق. 12/6/1353 با حدود شانزده هزار جلد کتاب چاپی و خطی افتتاح گردید.
کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی اکنون با دارا بودن بیش از 250000 جلد کتاب چاپی و 25000جلد کتاب خطی[1] به مسئولیت حجت الاسلام دکتر سید محمود مرعشی نجفی ـ فرزند ایشان ـ در خدمت طلاب، فضلا، دانشجویان، دانش آموزان، محققان و نویسندگان می باشد.
کتابخانه مزبور به خاطر نسخه های خطی نفیس و ارزشمند و گاه منحصر به فرد و کتب قدیمی مهم و کمیاب مورد توجه وافر نویسندگان، دانشمندان، مراکز علمی و تحقیقاتی سراسر جهان است. اکنون این کتابخانه شهرت جهانی دارد و با چهارصد موسسه، مرکز علمی و کتابخانه در سراسر جهان ارتباط دارد.
[1] . ارقام مربوط به سال 1372 ش است.
محمد راجي قمي - آخرين گفتارها، ج 6، ص 459


بد حجابی زن شاه و خروش آیت الله بافقی
حاج شیخ محمّد تقی بافقی در امر به معروف و نهی از منکر بسیار جدّی و با صلابت و مقاوم بود.
روز جمعه 27 رمضان 1346 قمری مطابق 1306 شمسی، ساعاتی پیش از تحویل سال 1307 شمسی، زوّار بسیاری از نقاط مختلف، طبق معمول هر ساله به سوی شهر قم روی آورده بودند تا هنگام تحویل سال در کنار مرقد مطهّر کریمه اهل بیت عصمت حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ باشند.
و به قدری جمعیت و ازدحام در صحن و حرم و رواق ها بود که جای سوزن انداختن نبود، اعضای خانواده رضا خان از جمله، همسرش (مادر محمد رضا) به قم آمده و در غرفه بالای ایوان آئینه بدون حجاب (سر و صورت باز) نشسته بودند و این موضوع بطوری جلب نظر می کرد که صدای اعتراض مردم از هر سو بلند شد و بسیاری می گفتند: اگر از مردم شرم نمی کنند دست کم از حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ شرم کنند و بالاخره، صدای اعتراض مردم کم کم اوج گرفت.
سید ناظم واعظ:
آهای خانم ها یا خود را بپوشانید یا فوراً از این جا بروید

در این بین عدّه ای خود را با سید ناظم واعظ ـ که از شاگردان حاج شیخ محمد تقی بافقی بود و برای ادای مراسم تحویل سال در بالای منبر نشسته و دقایقی قبل از تحویل سال مشغول دعا بود ـ رساندند و از پای منبر جریان بی حرمتی به حرم و به حجاب اسلامی را برای او بیان کردند، سید ناظم بی درنگ مسأله را بر سر منبر برای مردم مطرح و لزوم مقابله با آن را گوشزد کرد و گفت: ای مردم! هم اکنون به من از یک وقاحت و بیشرمی خبر دادند که هیچ مسلمانی نمی تواند آن را تحمّل کند.
در خانه دختر پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در خانه خواهر امام رضا ـ علیه السلام ـ در خانه پاره جگر موسی بن جعفر، ـ علیه السلام ـ در خانه فاطمه معصومه ـ علیها السلام ـ یک مشت عیاش بی دین و از خدا بی خبر با سر باز و صورت بزک کرده و روی باز نشسته اند.
در این آستانه، این جا که محلّ رفت و آمد فرشتگان الهی است، شاه و گدا در یک ردیف اند، بلکه گدای با تقوا هزار بار بر شاه بی تقوا شرف دارد.... می گویند، این زنان که این قدر بی توجهی و بی ادب و بی آبرویند، از تهران آمده اند و اهل و عیال رئیس حکومت اند.
ای وای بر مردمی که رئیس حکومت آنان چنین کسان باشند، امّا بدانند که مردم اگر در برابر خوشگذرانی، بی دینی ها، چپاول ها، زور گوئی و حیف میل های آنان از سر ناچاری دم بر نیاورند، این توهین را در خانه دختر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بر نخواهند تافت.
من از سوی مردم اخطار می کنم، من به نام قرآن، به نام اسلام، به نام سید الشهداء ـ علیه السلام ـ که خون خود را پای دین محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نهاد اخطار می کنم و می گویم: آهای خانم ها! رفع حجاب حرام است، خصوصاً کنار مرقد مطهرّ دختر پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ، یا خود را بپوشانید و یا فوراً از این جا بروید!
آقای حاج شیخ! زن شاه بالای ایوان آیینه بی حجاب نشسته تکلیف چیست؟
بعد از فریاد و اخطار سید ناظم واعظ، صدای صلوات های پیاپی مردم به عنوان تصدیق بلند شد.
عدّه ای، نزد حاج شیخ محمد تقی بافقی شتافتند، او در مسجد بالاسر در حالی که جمعیت در اطراف او موج می زد مشغول خواندن دعای ندبه بود کاری که هر جمعه در همان مکان انجام می داد و آن روز نیز ـ چنان چه که گفتیم، جمعه 27 رمضان بود ـ حاج شیخ با خضوع و تضرّع کامل در حالی که قطرات اشک از انتهای محاسن بلندش فرو می چکید دعا را می خواند:
آن عدّه با دیدن حال خشوع حاج شیخ، چند لحظه ایستادند، و بالاخره یک نفر جلوتر رفت و گفت: جناب آقای حاج شیخ! زن شاه آمده و با یک عده زن های همراهش توی رواق بالای ایوان آیینه حرم نشسته و حجاب ندارند ما از حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ خجالت می کشیم! چه امر می فرمائید؟ تکلیف ما چیست؟
رفع حجاب حرام است مخصوصاً در حرم دختر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ
حاج شیخ با شنیدن این کلام، دعای ندبه را قطع کرد و گفت:
الله اکبر! الله اکبر، بدوید، بگوئید، سید ناظم، فوری بیاید این جا.
چند نفر به طرف مسجد مجاور حرم دویدند و دیگران در کنار حاج شیخ ایستادند که سید ناظم شاگرد برجسته حاج شیخ نفس زنان سر رسید و سلامی شتابزده کرد و گفت:
چه امر می فرمائید؟
حاج شیخ فرمود:
بروید توی ایوان و از آن جا با صدای بلند از طرف من بگوئید: رفع حجاب حرام است، خاصّه در حرم دختر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ .
سید ناظم در اجرای فرمان و پیام حاج شیخ به طرف ایوان آیینه دوید و با دست، انبوه مردم خشمگین را ساکت کرد و بعد با صدای خیلی بلند خطاب به زن شاه و زنان همراه او گفت:
آهای خانم ها! حضرت آیت الله حاج شیخ محمّد تقی بافقی که هم اکنون در مسجد بالا سر حرم تشریف دارند مرا فرستادند تا به شما بگویم رفع حجاب در اسلام حرام است و بخصوص در حرم مطهر حضرت معصومه ـ سلام الله علیها ـ.
همسر شاه به همراهانش گفت:
«اصلاً اعتنایی نکنید.»
و زیر لب ناسزا می گفت و بدون حجاب، با بادزن چتری زیبای کوچکی، خودش را باد می زد.
سید چند بار دیگر پیام را تکرار کرد و چون هیچ اثری ندید نزد حاج شیخ بازگشت و سر در بیخ گوش حاج شیخ نهاد و گفت:
من پیام شما را رساندم امّا آن ها اعتنائی نکردند.
حاج شیخ با شگفتی فریاد زد:
لا اله الا الله چقدر وقاحت، چقدر بی شرمی.
و خود، به سوی ایوان آیینه راه افتاد.
حاج شیخ محمد تقی بافقی، در حالی که جمعیت خشمگین با مشت های گره کرده در کنار او بودند و همهمه اعتراض سخت بلند بود، خود را به ایوان آیینه رسانید.
وقتی حاج شیخ شروع به صحبت کرد مردم هم به احترام او و هم برای این که صدای حاج شیخ به زن هائی که در غرفه بالای ایوان آیینه نشسته بودند برسد، کاملاً سکوت کردند.
حاج شیخ با تمام قدرت و سطوت یک رهبر مسلمان خروش برداشت و فریاد کشید:
آهای خانم ها! حجاب ضروری است، رفع حجاب در اسلام حرام است، مخصوصاً در حرم دختر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ، اگر مسلمانید حجاب را رعایت کنید و اگر هم مسلمان نیستید به احترام حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ این کار را بکنید!
مردم با فریادهای کوبنده صلوات و تایید، همهمه ای عظیم به راه انداختند و عده ای به طرف غرفه ها مشت ها را گره کردند و ناسزا گفتند و آماده شدند که بالا بروند و آن ها را خود از آن جا بیرون کنند.
زن شاه وقتی خشم مردم و مشت های گره کرده آنان و موج حرکت جمعیت به طرف غرفه را دید و اوضاع را کاملاً خطرناک یافت در فکر چاره افتاد، او دریافت که اگر بیشتر در غرفه بماند، مردم حتماً هجوم می آورند، بنابر این، در حالی که سخت به خود می پیچید برخاست و همراه ندیمه هایش از غرفه بیرون رفت و در اطاق پشت غرفه از انظار ناپدید شد.
مردم با شادمانی و پیروزی صلوات فرستادند.
شاه: من الآن می آیم قم به رئیس شهربانی بگوئید آن سید و آن شیخ را دستیگر کنند
زن شاه پس از این جریان فوراً تولیت آستانه را خواست و جریان را به او گفت، سپس از او خواست ترتیبی بدهد که او بتواند به شاه تلفن کند، تولیت دستور او را فوراً انجام داد و وقتی ارتباط برقرار شد در حالی که صدایش می لرزید و به گریه هم افتاده بود با شاه صحبت کرد:
اعلیحضرت! شما زنده باشید و ملکه را چند شیخ بی نزاکت بی آبرو کنند؟
شاه پرسید:
«چه شده؟ بجای گریه حرف بزن ببینم چه شده؟»
زن شاه: «ما توی غرفه ایوان حرم نشسته بودیم اوّل یک سید، بعد یک شیخ پیرمرد آمدند و هر چه از دهانشان در آمد به ما گفتند!»
شاه: «آخه برای چی؟»
زن شاه: «چه می دانم: گفتند ما حجاب نداریم.»
شاه: «پس، این توله سگ پدر سوخته، رئیس شهربانی قم چه .... می خورد؟ چرا به او نگفتید»
زن شاه: چشمم روشن به ملکه توهین کنند شاه از جایشان تکان نخورد و رئیس شهربانی بفرستد؟ دیگر کلاه اعلیحضرت در هیچ جای مملکت پشم خواهد داشت؟
شاه: خیلی خوب، خیلی خوب الآن می آیم قم به رئیس شهربانی بگوئید تا من برسم آن سید و آن شیخ را دستگیر کنند.
شاه مثل برج زهر مار وارد قم و با چکمه وارد حرم شد
بعد از این که تحویل سال شد، همه جمعیتی که در حرم و اطراف آن اجتماع کرده بودند به خانه ها و یا مسافر خانه ها رفتند، و حرم و صحن تقریباً خلوت شد، ولی آن ها که از تلفن زن شاه به شاه و این که شاه گفته بود من الآن به قم می آیم خبر داشتند می دانستندکه حوادثی در پیش هست، و تقریباً سه ساعت از تلفن زدن شاه می گذشت که افراد دولتی: رئیس شهربانی، افسران، تولیت و خدمه آستانه مقدس معصومه ـ علیها السلام ـ با نگرانی و بی تابی در صحن مطهر نو، هر یک در جای خود به انتظار ایستادند، از در شمالی صحن تا حدود یک صد متر افراد پلیس مسلّح به احترام ایستاده بودند و زن شاه و همراهانش هنوز در یکی از غرفه های پشت ایوان به انتظار شاه نشسته بودند.
یکی دو ساعت از شب نگذشته بود که اتومبیل های شاه و همراهانش غرّش کنان مقابل در صحن آستانه ایستاد، اول اتومبیل شاه، پشت سرش اتومبیل تیمور تاش، سپهبد امیر احمدی و آجودان مخصوص و پشت سر آن ها چهار پنج «ریو» ارتشی مملو از سرباز مسلّح.
رئیس شهربانی جلو دوید و در اتومبیل شاه را باز کرد و خبردار ایستاد شاه مثل برج زهر مار از ماشین بیرون آمد شنل بلند روی دوش، چکمه به پا، با لباس نظامی و یک تعلیمی در دست ...
صدای رئیس شهربانی با لحن مخصوص ارتشیان بلند برخاست:
اعلیحضرت همایون رضا شاه کبیر!
گارد احترام که دو سوی در با تفنگ ایستاده بود پیش فنگ کرد.
شاه بی اعتنا به همه، در حالی که با تعلیمی به ساقه بلند چکمه هایش می کوبید یک راست به طرف ایوان آیینه راه افتاد و با چکمه وارد ایوان و مدخل حرم شد جائی که زنش و ندیمه ها اکنون در آن جا به خاطر استقبال از وی، ایستاده بودند.
در این حال عدّه ای از افسران ارشد و نظامیان که به دنبال شاه به داخل صحن آمده بودند به پاسبان ها دستور دادند: هر معمّمی را که در اطراف صحن ببینید بگیرند و بیاورند، آن ها هم جمعی از طلّاب را که در گوشه و کنار پیدا کردند کشان کشان به طرف ایوان آوردند، برای خوش آمد شاه و زنش جلو چشم آنان، آن ها را زیر باطوم و شلاّق گرفتند و زدند، برخی را خود شاه نیز با تعلیمی و لگد می زد.
شاه: آن سید و آن شیخ کجا هستند؟
شاه، رئیس شهربانی را خواست و گفت: آن سید و آن شیخ ... کجا هستند؟رئیس شهربانی مثل چوب خشک، دو پا را بهم کوبید و در طول این مدت که در حالت سلام نظامی ایستاده بود گفت:
جان نثار، آن شیخ را گیر آورده است و اکنون همین جا در یکی از غرفه های صحن نو حاضر است امّا آن سید متأسفانه فرار کرده و هر چه گشتم اثری از او پیدا نشد.
شاه با تعلیمی، محکم به دهان رئیس شهربانی کوبید به طوری که یکی دو دندان او شکست و خون از دهانش راه افتاد و چند ضربت دیگر به کتف رئیس شهربانی کوبید و به یکی از افسران عالی رتبه فرمان داد:
درجه این توله سگ بی عرضه را بکن، بفرستش تهران!
آن افسر جلو رفت و درجه های او را در حالی که او همان طور با سلام نظامی و در حال خبر دار ایستاده بود کند و به دو تا پاسبان اشاره کرد، آن ها جلو دویدند و بازوهایش را گرفتند و او را از صحنه و صحن بیرون بردند.
شیخ با دلی محکم و سرشار از اخلاص و ایمان رو در روی جلّاد ایستاد
شاه بعد از این که از مجازات رئیس شهربانی فارغ شد با قیافه خشم آلود فریاد زد: آن شیخ پدر .... و ... را بیاورید، سپهبد احمدی و بعضی از افسران در صدد جستجو بر آمده به مسجد بالاسر، که عبادت گاه شیخ بود، آمدند و شیخ را دیدند که در آن جا نشسته است، جلو آمدند و دست های خود را روی سر او بلند کرده و فرمان دادند «بی حرکت» و او را به طرف شاه می بردند.
شیخ با قدم هائی محکم و دلی سرشار از اطمینان و اخلاص بطرف آن جلّاد می رفت و از این که توفیق انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را در جای خود بدست آورده است خوشحال بود.
و بالاخره، شیخ محمّد تقی بافقی آمد و بدون هیچ تشویش و هراس رو بروی شاه ایستاد.
شاه: چرا به ملکه ایران توهین کردی؟
شیخ: توهین نبود امر به معروف بود.
شیخ محمد تقی محکم و قاطع، رو در روی شاه ایستاده بود و به چشم های شاه نگاه می کرد، شاه در منتهای درجه عصبانیت فریاد زد شیخ .... (از همان فحش های آبدار و مخصوص و منحصر به فرد خویش نثار شیخ نمود) و با تعلیمی و لگد به جان او افتاد و بعد، با اشاره او، شیخ محمّد تقی را دمر خوابانیدند و شاه با عصای ضخیم خود بر پشت او می نواخت و شیخ تنها می گفت: یا امام زمان یا امام زمان.
شیخ چون این قیام برای امر به معروف و نهی ازمنکر را از اثنای دعای ندبه ـ چنان که گفته شد ـ آغاز کرده بود، لذا این سرباز مجاهد امام عصر ـ علیه السلام ـ از آن ساعت تا این لحظه که زیر چکمه و شلاّق جلّاد است، پیوسته بیاد آن حضرت است و برای جلب خشنودی او و احیای او همه این مصیبت ها را تحمّل می کند و می گوید: یا امام زمان و یا امام زمان و خوشحال است که در راه او چوب می خورد.
بعد از کتک زدن های بسیار، شاه از حاج شیخ محمّد تقی پرسید:
چه کسی به تو گفت که به ملکه ایران توهین کنی؟
حاج شیخ در کمال اطمینان و قوّت نفس گفت:
توهین نبود و امر به معروف بود.
من گفتم:
بی حجابی در اسلام حرام است، خاصّه در حرم مطهر دختر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هنوز هم همین را می گویم.
شاه که به خیال خودش با توهین و کتک رضایت خاطر ملکه را حاصل کرده و زهر خود را نیز ریخته بود، راه افتاد و گفت:
این شیخ را برای استنطاق با ما بیاورید تهران، آن سید را هم پیدا کنید و به تهران بفرستید.
مأمورین، شیخ محمد تقی را به تهران و از آن جا یکسره به زندان شهربانی بردند ولی سید ناظم در همان گیر و دار اول از میان جمعیت خارج شد و مأمورین نتوانستند او را پیدا کنند، بعدها، معلوم شد به نجف اشرف رفته و در آن جا مشغول تحصیل گردید تا بعد از شهریور 1320 به ایران مراجعت نمود.[1]
سرانجام جریان شیخ محمّد تقی بافقی
آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری با متانت و پیگری دقیق از طریق علمای تهران عظمت مقام حاج شیخ محمد تقی بافقی را به حکومت وقت ابلاغ کرد و زمینه آسایش او را در زندان فراهم نمود از جمله به پدر آیت الله سید محمود طالقانی پیام فرستاد که برای حاج شیخ مرتّب از منزل خود غذا بفرستد، زیرا می دانست که حاج شیخ اهل خوردن غذای دولتی نیست.
و در نتیجه پیگری آیت الله حائری شیخ محمّد تقی بافقی پس از حدود 6 ماه از زندان آزاد شد.
امّا کینه رضاخان بیش از آن بود که بگذارد حاج شیخ به قم باز گردد، پس او را به شهر ری تبعید کرد و او در آن شهر به تبلیغ معارف اسلامی و اقامه نماز جماعت و تربیت افراد ـ مخصوصاً با زهد و ساده زیستی و اخلاصی که داشت ـ تا پایان عمر اشتغال داشت.
[1] . به نقل از حسین مکّی، تاریخ 20 ساله، ج4.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 317


اگر خمینی یکه و تنها
ما به پیروی از انبیاء عظام ـ سلام الله علیهم ـ از صفر شروع کردیم دعوت های بزرگ آن ها از واحد واحد شروع می شد تا گروه گروه جمع می شدند، آن روزی که ما دعوت بر ضد طاغوت را شروع کردیم صفر بودیم گروه های مسلمین و اقشار ملت ما در اختناق بودند و جرأت نفس کشیدن نداشتند، ما از صفر شروع کردیم و به دعوت اسلامی مردم را خواندیم و این قطره واحد قطره ها شد و قطره ها سیل و سیل دریا، این دریای بزرگ با قدرت ایمان در مقابل تمامی قدرت هابی که بر ضد اسلام و بر ضد انقلاب بودند در هم شکست دعوت اسلامی ما به آن جا رسید که تمام اقشار ملت لبیک گفتند، از دانشگاهی، بازاری، دهقان، کارگر نظامی، ارتشی به ما پیوستند.[1]
یک ملت ضعیفی که هیچ نداشت در مقابل ابر قدرت ها که همه چیز داشتند و تا دندان مسلح بودند، غلبه کرد برای این که شهادت آرزوی او بود بعضی جوان های من از من شهادت را طلب می کردند و مرا قسم می دادند که دعا کن که شهید شویم، زنهایی که جوان هایشان را داده بودند افتخار بر این کردند که شهید داده ایم و آن که یک پسرش مانده بود باز می گفت: این را هم اهدا می کنم. این قدرت ملیت نیست این قدرت ایمان است این قدرت اسلام است .... این دست غیبی الهی است. قدرت معنوی ملت این پیروزی را به ما ارزانی داشت.[2]
اگر من خدای نخواسته یک وقتی دیدم که مصلحت اسلام اقتضا می کند که یک حرفی بزنم می زنم و دنبالش راه می افتم و از هیچ چیزی نمی ترسم بحمد الله تعالی و الله تا حالا نترسیده ام.
آن روز هم که مرا می بردند آن ها می ترسیدند من آن ها را تسلیت می دادم که نترسند.[3]
هیهات که خمینی در برابر تجاوز دیوسیرتان و مشرکان و کافران به حریم قرآن و عترت رسول خدا و امت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و پیروان ابراهیم حنیف ساکت و آرام بماند و یا نظاره گر صحنه های ذلت بار و حقارت مسلمانان باشد من خون و جان ناقابل خود را برای ادای واجب حق و فریضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز شهادتم قدرت ها و ابر قدرت ها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها هم باشد به راه خود ادامه می دهد و به یاری خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام .... خواب راحت را از دیدگان جهان خواران سلب خواهد کرد.[4]
ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجی و بین المللی اسلامیمان بارها اعلام نموده ایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه جهان خواران بوده و هستیم، حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعه طلبی و تفکر تشکیل امپراطوری بزرگ می گذارند، از آن باکی نداریم و استقبال می کنیم، ما در صدد خشکانیدن ریشه های فاسد صهیونیزم، سرمایه داری و کمونیزم در جهان هستیم ما تصمیم گرفته ایم به لطف و عنایت خداوند بزرگ نظام هائی را که بر این سه پایه استوار گردیده اند نابود کنیم و نظام اسلام رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در جهان استکبار ترویج نمائیم و دیر یا زود ملت های در بند شاهد آن خواهند بود، ما با تمام وجود از گسترش باج خواهی و مصونیت کارگزاران آمریکائی حتی اگر با مبارزه قهرآمیز هم شده باشد جلوگیری می کنیم انشاء الله ما نخواهیم گذاشت از کعبه و حج، این منبر بزرگی که بر بلندای بام انسانیت باید صدای مظلومان را به همه عالم منعکس سازد و آوای توحید را طنین اندازد، صدای سازش با آمریکا و شوروی و کفر و شرک نواخته شود و از خدا می خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ آمریکا و شوروی را به صدا در آوریم.[5]
من با جرأت مدعی هستم که ملت ایران در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله و کوفه و عراق در عهد امیر المؤمنین و حسین بن علی ـ علیهم السلام ـ می باشند، آن حجاز که در زمان رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمی کردند و با بهانه هائی به جبهه نمی رفتند که خداوند تعالی در سوره توبه به آیاتی که آن ها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است، و آنقدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل در منبر به آنان نفرین کرد.
و آن اهل عراق و کوفه که به امیر المؤمنین آن قدر بدرفتاری کردند و از اطاعتش سرباز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل شده است. و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سید الشهداء ـ علیه السلام آن کردند که شد و آنان که در شهادت دست آلوده نکردند یا گریختند از معرکه، و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد.
اما امروز می بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان در جبهه ها و مردم در پشت جبهه ها با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاری ها می کنند و چه حماسه ها می آفرینند و چه کمک های ارزنده می کنند.... و این ها همه از عشق و ایمان و سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان در صورتی که نه در محضر رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هستند و نه در محضر امام معصوم ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ تنها انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است. و این رمز موفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده و ما همه مفتخریم که در چنین عصری و در پیشگاه چنین ملتی می باشیم.[6]
[1] . آئین انقلاب اسلامی، ص 436.
[2] . آئین انقلاب اسلامی، ص 437.
[3] . صحیفه نور، ص 1.
[4] . همان، ص 414.
[5] . صحیفه نور، ص 414.
[6] . آئین انقلاب اسلامی، گزیده ای از اندیشه و آراء امام خمینی ـ رحمه الله علیه ـ، ج1، ص 449.
سيد نعمت الله حسيني - جلوه هاي حسيني در سيماي خميني، ص 183


نوشته شده در   چهارشنبه 3 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ