چهارشنبه 9 بهمن 1398 | Wednesday, 29 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1389     |     کد : 5742

فصل سوم : حكومت و وظايف آن 1

فصل سوم : حكومت و وظايف آن 1

فصل سوم : حكومت و وظايف آن 1
1 حكومت و عدالت
در ارزش و اعتبار عدالت همين قدر بس كه در قرآن كريم ، برقرارى عدالت به عنوان هدف بعثت همه انبياء معرفى شده است . مقام عدالت آن قدر ارزشمند است كه پيامبران الهى به خاطر آن مبعوث شده اند.
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط . (141) ؛
به تحقيق ما پيامبران خويش ، را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ترازو فرود آورديم كه ميان مردم به عدالت قيام كنند.
با نگاهى اجمالى به نهج البلاغه در مى يابيم كه على عليه السلام درباره حكومت و عدالت نگرش خاصى دارد.
آن حضرت در اجراى عدالت آن قدر پافشارى نمود كه گفته شده است :
قتل فى محرابه لشدت عدله .
على عليه السلام كشته عدالت خويش است .
در تمام صفحات تاريخ اسلام ، نام على عليه السلام قرين عدل و عدالت است .
على عليه السلام عدل را رستگارى و كرامت العدل فوز و كرامه ، برترين فضايل العدل افضل السجيه و بالاترين موهبت الهى اسنى المواهب العدل مى داند. (142)
همچنين مى فرمايد:
ملاك السياسه العدل ؛ ملاك حكمرانى عدالت است .
العدل راس الايمان ؛ عدالت راس ايمان است .
العدل اقوى اساس ؛ عدالت محكم ترين بنيان است .
العدل حياه الاحكام ؛ احكام و قوانين به وسيله عدالت زنده مى شوند.
خير السياسات العدل ؛ بهترين روش حكومت عدالت است .
العدل نظام الامره ؛ انتظام امور نظام سياسى به عدالت است . (143)
در ديدگاه على عليه السلام حكومتى كه بر اساس عدالت حركت كند، نتايج فراوانى را به دنبال دارد، از جمله :
1 استقلال و توان : من عدل تمكن .
2 نافذ شدن حكم : من عدل نفذ حكمه .
3 ارزشمندى : من عدل عظم قدره .
4 بى نيازى از اطرافيان : من عدل فى سلطانه استغنى عن اعوانه .
5 مورد ستايش قرار گرفتن : من كثر عدله حمدت ايامه .
6 اقتدار دولت و عزت دولت مردان :
من عدل فى سلطانه و بذل احسانه اعلى الله شانه و اعزا اعوانه .
7 نگهدارى حكومت : من عمل بالعدل حصن الله ملكه .
8 اصلاح جامعه :
الرعيه لا تصلحها الا بالعدل و بالعدل تصلح الرعيه .
9 استمرار محبت مردم به حكومت : العدل يستديم المحبه .
10 آبادانى كشور: ما عمرت البلدان بمثل العدل . (144)
در مقابل عدالت ، ظلم و جور است .
اگر حكومت بر پايه ظلم و جور باشد موجب فساد جامعه ، اختلاف و شكاف طبقاتى ، دشمنى مردم نسبت به حكومت ، عقب ماندگى و سست شدن پايه هاى حكومت مى شود.
حال مى توانيم دريابيم كه چرا مساله عدالت براى على عليه السلام آن گونه مهم بود كه حتى حاضر نشد ذره اى از آن عدول كند. دليل اين كه آن حضرت در ابتداء، از قبول بيعت مردم امتناع كرد، اين بود كه مى دانست مردم تحمل عدالت او را ندارند.
عثمان قسمتى از اموال عمومى مسلمانان را به خويشاوندان و نزديكانش بخشيده بود.
بعد از آن كه على عليه السلام زمام امور را در دست گرفت ، از آن حضرت خواستند كه عطف به ما سبق نكند و كارى به گذشته نداشته باشد، اما آن حضرت با قاطعيت تمام فرمود:
والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء كرددته فان فى العدل سعه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (145) ؛
سوگند به خدا اگر مالى را كه عثمان بخشيده بيابم به مالك آن باز مى گردانم ؛ اگر چه از آن ها زن ها شوهر داده و كنيزان خريده شده باشند؛ زيرا در عدل گشايش است و كسى كه عدل بر او تنگ مى گردد، ستم بر او تنگ تر مى شود.
حضرت على عليه السلام در خطبه شقشقيه ، پس از آن كه ماجراهاى غم انگيز سياسى گذشته را شرح مى دهد، يادآورى مى كند كه مردم پس از قتل عثمان ، به سوى او هجوم آوردند و با اصرار از او خواستند زمامدارى را قبول كند و او نخست پيشنهاد مردم را قبول نكرد، چون خلافت براى او ارزشى ندارد، اما چون جامعه به دو طبقه ستمگر و ستمديده كه يكى گرسنه و ديگرى پرخور بود، تقسيم شد، پذيرفت . آن حضرت فرمود:
لولا حضور الحاضر، و قيام الحجه بوجود الناصر، و ما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظه ظالم ، و لا سغب مظلوم ، لالقيت حبلها على غاربها، و لسقيت اخرها بكاس ‍ اولها، و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عفطه عنز! (146)
اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران ، حجت را بر من تمام نمى كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران ، و گرسنگى مظلومان ، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته ، رها مى نمودم ، و آخر خلافت را به كاسه اول آن سيراب مى كردم ، آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى گوسفندى بى ارزش تر است .
همچنين در يكى از خطبه ها فرمود:
و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبله ، و لتغربلن غربله ، و لتساطن سوط القدر، حتى يعود اسفلكم اعلاكم ، و اعلاكم اسفلكم ، و ليسبقن سابقون كانوا قصروا، و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا . (147)
سوگند بخدايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث كرد، سخت آزمايش مى شويد، چون دانه اى كه در غربال ريزند، يا غذايى كه در ديگ گذارند، به هم خواهيد ريخت ، زير و رو خواهيد شد، تا آن كه پايين به بالا، و بالا به پايين رود، آنان كه سابقه اى در اسلام داشتند و تاكنون منزوى بودند، بر سر كار مى آيند، و آنها كه به ناحق ، پيشى گرفتند، عقب زده خواهند شد.
على عليه السلام در اجراى عدالت ، اصل را بر لياقت و شايستگى مى داند و هرگونه رابطه سالارى و خويشاوند مدارى را مذمت مى كند. بعبارت ديگر در توزيع پست هاى سياسى و اعطاى مقامها، به عدالت توزيع مى كند و يكى از آفت هاى حكومت را اين مى داند كه مسئوليت ها بر اساس صلاحيت ها و شايستگى تقسيم نشود بلكه بر اساس رفاقت بازى يا گروه گرايى باشد.
چرا كه در اينصورت فساد دامن گير حكومت و جامعه مى گردد و بدبينى حاصل مى گردد. در نامه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر آمده است :
ثم انظر فى امور عمالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولهم محاباه و اثره ، فانهما جماع من شعب الجور و الخيانه .
و توخ منهم اهل التجربه و الحياء من اهل البيوتات الصالحه ، و القدم فى الاسلام المتقدمه ، فانهم اكرم اخلاقا، واصح اعراضا، و اقل فى المطامع اشراقا، و ابلغ فى عواقب الامور نظرا.
ثم اسبغ عليهم الارزاق ، فان ذلك قوه لهم على استصلاح انفسهم ، وغنى لهم عن تناول ما تحت ايديهم ، و حجه عليهم ان خالفوا امرك او ثلموا امانتك .
ثم تفقد اعمالهم ، و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم ، فان تعاهدك فى السر لامورهم حدوه لهم على استعمال الامانه ، و الرفق بالرعيه . (148)
سپس در امور كارمندانت بينديش ، و پس از آزمايش به كارشان بگمار، و با ميل شخصى ، و بدون مشورت با ديگران آنان را به كارهاى مختلف وادار نكن ، زيرا نوعى ستمگرى و خيانت است .
كارگزاران دولتى را از ميان مردمى باتجربه و باحيا، از خاندانهاى پاكيزه و با تقوى ، كه در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب كن ، زيرا اخلاق آنان گرامى تر، و آبرويشان محفوظتر، و طمع ورزيشان كمتر، و آينده نگرى آنان بيشتر است .
سپس روزى فراوان بر آنان ارزانى دار، كه با گرفتن حقوق كافى در اصلاح خود بيشتر مى كوشند و با بى نيازى ، دست به اموال بيت المال نمى زنند، و اتمام حجتى است بر آنان اگر فرمانت را نپذيرند يا در امانت تو خيانت كنند.
سپس رفتار كارگزاران را بررسى كن ، و جاسوسانى راستگو، و وفاپيشه بر آنان بگمار، كه مراقبت و بازرسى پنهانى تو از كار آنان ، سبب امانت دارى ، و مهربانى با رعيت خواهد بود.
حضرت على عليه السلام در نامه فوق شرايطى را براى انتخاب كارگزاران بيان مى كند كه براى حاكمان اسلامى قابل دقت و تامل است :
1 كارگزاران حكومت بايد بر مبناى آزمايش به كار گماشته شوند، نه از روى بخشش اختصاصى و استبداد در مقدم داشتن بعضى اشخاص بر بعضى ديگر.
2 كارگزاران بايستى از ميان مردمى انتخاب شوند كه با حياء، متين ، از خاندان هاى صالح و در قلمرو معرفت و عمل اسلامى پيشقدم باشند، چون آنان بيش از همه داراى اخلاق كريم و آبروهاى پاكيزه هستند و كمتر از همه پيرامون طمع مى گردند. و داراى نظرهايى رساتر از ديگران در عواقب امر مى باشند.
3 بايد كارهاى كارگزاران توسط بازرسان مخفى كه اهل صداقت و وفا هستند، به طور جدى زير نظر گرفته شود؛ زيرا بازرسى پنهانى آنان را وادار به مراعات نمودن امانت و مدارا با مردم مى نمايد.


حضرت على عليه السلام درباره حكومت و عدالت مى فرمايد:
و ان افضل قره عين الولاه استقامه العدل فى البلاد و ظهور موده الرعيه ؛ (149)
بهترين روشنايى چشم زمامداران (آرامش خاطر درونى ) استقرار يافتن عدالت در شهرها و ظهور محبت مردم است .
به دنبال عدالت قطعا محبت مردم نيز وجود دارد؛ زيرا انسان ها تشنه عدالتند. دوام و بقاى حكومت به عدالت است ، چون :
الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم ؛
حكومت با كفر باقى مى ماند، اما با ستم پايدار نمى ماند.
امام على عليه السلام مى فرمايد:
و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا، او اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من ان القى الله و رسوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد، و غاصبا لشى ء من الحطام ، و كيف اظلم احدا لنفس يسرع الى البلى قفولها، و يطول فى الشرى حلولها؟!
والله لقد رايت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا، و رايت صبيانه شعث الشعور، غبر الالوان ، من فقرهم ، كانما سودت و جوههم بالعظلم ، و عاودنى موكدا .
و كرر على القول مرددا، فاصغيت اليه سمعى ، فظن انى ابيعه دينى ، و اتبع قياده مفارقا طريقتى ، فاحميت له حديده ، ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها، فضج ضجيج ذى دنف من المها، و كاد ان يحترض من ميسمها .
فقلت له : ثكلتك الثواكل ، يا عقيل ! اتئن من حديده احماها انسانها للعبه ، و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه ! اتئن من الاذى و لا ائن من لظى ؟! و اعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفه فى و عائها، و معجونه شنئتها، كانما عجنت بريق حيه او قيئها، فقلت : اصله ، ام زكاه ، ام صدقه ؟ فذلك محرم علينا اهل البيت !
فقال : لا ذاولا ذاك ، ولكنها هليه .
فقلت : هبلتك الهبول ! اعن دين الله اتيتنى لتخد عنى ؟ امختبط انت ام ذو جنه ، ام تهجر؟
و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها، على ان اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته . (150)
سوگند بخدا! اگر بر روى خارهاى سعدان بسر ببرم ، و يا با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم ، خوش تر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت ، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم و چيزى از اموال را غصب كرده باشم ، چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش ، كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مى رود، و در خاك ، زمان طولانى اقامت مى كند.
بخدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم كه به شدت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك از من گندمهاى بيت المال را به او ببخشم ، كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده و رنگشان تيره شده بود گويا با نيل رنگ شده بودند، پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مى كرد، چون گفته هاى او را گوش فرا دادم پنداشت كه دين خود را به او واگذار مى كنم ، و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست برمى دارم . روزى آهنى را در آتش گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم ، پس چونان بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد.
به او گفتم اى عقيل : گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است ؟ اما مرا به آتش دوزخى مى خوانى كه خداى جبارش با خشم خود آن را گداخته است ، تو از حرارت ناچيز مى نالى و من از حرارت آتش الهى ننالم ؟
و از اين حادثه شگفت آورتر اينكه شب هنگام كسى به ديدار ما آمد (151) و ظرفى سرپوشيده پر از حلوا داشت ، معجونى در آن ظرف بود كه از آن تنفر داشتم ، گويا آن را با آب دهان مار سمى ، يا قى كرده آن مخلوط كردند، به او گفتم : هديه است ؟ يا زكات يا صدقه ؟ كه اين دو بر ما اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله حرام است .
گفت : نه ، نه زكات است نه صدقه ، بلكه هديه است .
گفتم : زنان بچه مرده بر تو بگريند، آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى ؟ يا عقلت آشفته شده يا جن زده شدى ؟ يا هذيان مى گويى ؟
بخدا سوگند! اگر هفت اقليم را با آن چه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جواى را از مورچه اى ناروا بگيرم ، چنين نخواهم كرد.
اگر به نگرش امام على عليه السلام نسبت به عدالت و ظلم توجه شود، جامعه اسلامى با سرعت به سمت توسعه و كمال هدايت مى شود. اكثر نارضايتى مردم در جامعه به خاطر تبعيض و بى عدالتى است .
در نهج البلاغه آمده است :
وسئل عليه السلام : ايهما افضل : العدل ، او الجود؟ فقال عليه السلام : العدل يضع الامور مواضعها، و الجود يخرجها من جهتها، و العدل سائس عام ، و الجود عارض خاص ، فالعدل اشرفهما و افضلهما . (152)
و درود خدا بر او فرمود: از امام پرسيدند عدل يا بخشش ، كدام يك برتر است ، فرمود:
عدالت هر چيزى را در جاى خود مى نهد. در حالى كه بخشش آن را از جاى خود خارج مى سازد، عدالت تدبير عمومى مردم است ، در حالى كه بخشش گروه خاصى را شامل است ، پس عدالت شريف تر و برتر است .
وقتى انسان با اين سوال رو به رو مى شود كه آيا عدل برتر است يا جود، در ابتداى امر، به نظر مى رسد كه جود و بخشندگى بالاتر است ؛ زيرا عدالت رعايت حقوق ديگران و تجاوز نكردن به حقوق آن هاست ، اما جود يك نوع فداكارى ، ايثار، از خودگذشتگى و حق مسلم خود را به ديگرى تفويض كردن است . واقعا اگر با معيار فردى و اخلاقى بنگريم ، اين طور قضاوت مى كنيم .
امام على عليه السلام عكس نظر بالا جواب مى دهد و دو دليل اقامه مى كند:
1 عدل ، جريان ها را در مجراى طبيعى خود قرار مى دهد، اما جود جريان ها را از مجراى طبيعى خود خارج مى كند، استاد مطهرى در توضيح اين عبارت مى فرمايد:
مفهوم عدالت اينست كه استحقاق هاى طبيعى و واقعى در نظر گرفته مى شود، و به هر كس مطابق آنچه به حسب كار و استعداد لياقت دارد داده شود. اجتماع حكم ماشينى را پيدا مى كند كه هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است . و اما جود درست است كه از نظر شخص جود كننده كه مال مشروع خويش را به ديگرى مى بخشد، فوق العاده باارزش ‍ است .
اما بايد توجه داشت كه يك جريان غير طبيعى است مانند بدنى است كه عضوى از آن بيمار است و ساير اعضاء موقتا براى اينكه آن عضو را نجات دهند فعاليت خويش را متوجه اصلاح وضع او مى كنند.
از نظر اجتماعى چه بهتر كه اجتماع چنين اعضاى بيمار را نداشته باشد تا توجه اعضاى جامعه به جاى اينكه به طرف اصلاح و كمك به يك عضو خاص معطوف شود به سوى اصلاح عمومى اجتماعى معطوف گردد. (153)
2 عدالت قانونى است عام كه همه اجتماع را در بر مى گيرد، اما بخشش يك حالت استثنايى است كه شامل افراد خاصى مى شود. اصلى كه مى تواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگهدارد و سلامت به پيكر اجتماع و آرامش به روح اجتماع بدهد، عدالت است .
فلذا امام على عليه السلام نه تنها در تقسيم بيت المال به عدالت رفتار مى كرد، بلكه در صدقه به مستمندان نيز تبعيض روا نمى داشت .
اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه ! والله لا اطور به ما سمر سمير، و ما ام نجم فى السماء نجما!
لو كان المال لى لسويت بينهم ، فكيف و انما المال مال الله ! الا و ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف ، و هو يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخره ، و يكرمه فى الناس و بهينه عند الله . (154)
آيا به من دستور مى دهيد براى پيروزى خود، از جور و ستم درباره امت اسلامى كه بر آنها ولايت دارم ، استفاده كنم ؟
بخدا سوگند! تا عمر دارم ، و شب و روز برقرار است ، و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى كنند، هرگز چنين كارى نخواهم كرد!
اگر اين اموال از خودم بود بگونه اى مساوى در ميان مردم تقسيم مى كردم تا چه رسد كه جزو اموال خداست ، آگاه باشيد! بخشيدن مال به آنها كه استحقاق ندارند، زياده روى و اسراف است ، ممكن است در دنيا ارزش دهنده آن را بالا برد اما در آخرت پست خواهد كرد، در ميان مردم ممكن است گراميش بدارند اما در پيشگاه خدا خوار و ذليل است .
حكومت اسلامى از نظر امير المومنين بايد تمام همت خود را در اجراى عدالت به كار بندد. هيچ امرى براى حكومت نبايد از عدالت مهم تر باشد. انقلاب اسلامى ايران هم هدفش ‍ تحقق عدالت اجتماعى و مبارزه با ظلم و ستمى بود كه ساليان سال بر اين كشور سايه انداخته بود. بايد همه مسؤ ولان نظام اسلامى بدانند كه اگر علت محدثه انقلاب ، استقرار و بسط عدالت اجتماعى بود، علت مبقيه انقلاب نيز چنين خواهد بود، چون :
الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم .



2حكومت و وحدت
قبل از شروع بحث ، مطلع كلام را سخنان ارزشمند و گوهربار مقام معظم رهبرى قرار مى دهيم ، تا با رهنمود از سخنان ايشان ، جايگاه و اهميت موضوع و حياتى بودن آن روشن گردد.
مقام معظم رهبرى فرمود:
من گمان مى كنم بزرگ ترين شعار ما در سالى كه در پيش رو داريم ، مى تواند وحدت ملى و امنيت ملى باشد. اين براى ما، دو شعار اساسى است .
وحدت ملى همان چيزى است كه مى تواند پشتوانه همه تلاش هاى دولت مردان و مسؤ ولان و مبارزان و دلسوزان اين كشور و اين انقلاب باشد. بدون وحدت ملى ، اين كشور بزرگ ترين نيروى خود و مايه عظمت خويش را نخواهد داشت و مى بينيم كه كسانى تلاش مى كنند اين وحدت را خدشه دار كنند كه يقينا آن ها دوستان اين ملت نيستند.
وحدت ملى ، شعار اساسى و حياتى براى كشور ماست و مخاطب اين شعار، افراد خاصى نيستند، همه هستند؛ آحاد مردم مسؤ ولند؛ بخصوص مسؤ ولان كشور، بيش از همه مسؤ ولند. سياستمداران و كسانى كه در صحنه سياست حضور و فعاليت دارند، بسيار مسؤ ولند. وحدت ملى براى همه ملت ، شعار بزرگ است و ديگر، امنيت ملى است . اگر امنيت نباشد، اقتصاد هم نيست . تلاش براى سازندگى و براى افتخار آفرينى هم نيست . ناامنى بزرگ ترين خطرى است كه يك ملت را تهديد مى كند.
اگر به بعضى از ملت هاى ديگر نگاه كنيد و ببينيد كه در زير آوار ناامنى چه مشكلاتى برايشان به وجود آمده و امنيتى كه ما در طول سال هاى گذشته داشتيم ، چه فرصتهاى خوبى را در اختيار ملت ايران قرار داده است ، آن وقت اهميت امنيت ملى براى كشور و مردم ما آشكار خواهد شد.
اميدوارم همه مسؤ ولان و همه آحاد ملت ، همه شخصيت هاى اثرگذار بر روى ذهن و دل مردم و هدايت كننده عمل مردم ، اين دو شعار امنيت ملى و وحدت ملى را پاس بدارند و نه فقط به صورت يك شعار زبانى ، بلكه به صورت يك شعار عملى و به صورت يك حركت در راه اين دو هدف بزرگ تلاش كنند. (155)
انبياى عظام الهى مردم را به وحدت در پناه فرامين الهى دعوت كرده اند. نگاهى به آيات قرآن مجيد نيز بيانگر همين واقعيت است . خط وحدت ، خط خداست و خط تفرقه ، خط شيطان است . اسلام مردم را به تجمع و ارتباط با يك ديگر و توحيد كلمه دعوت نموده و از تفرقه ، اختلاف ، كناره گيرى و گوشه نشينى بازداشته است . به قول علامه شيخ محمد حسين كاشف الغطاء، اسلام بر دو كلمه بنا گرديده است : كلمه توحيد و توحيد كلمه . حكومت و امامت وسيله تشكيل نظام جامعه ، حفظ وحدت و انسجام مردم است . تشكيل حكومت براى جامعه اسلامى ضرورى است و حكومت اسلامى بايد زمينه و بستر وحدت و وفاق ملى را مهيا و با علل و عوامل اختلاف و تفرقه مبارزه كند.
براى اين كه اهميت اين وظيفه حكومت اسلامى روشن شود، نگاهى به قرآن كريم اين كتاب وحدت آفرين و روايات ائمه عليهم السلام به ويژه نهج البلاغه خواهيم داشت ، تا با مبانى و آثار مثبت وحدت آشنا شويم .


O قرآن و وحدت :
آيات قرآن در اين رابطه شامل دو بخش مى باشد؛ بخش اول به وحدت و عوامل و آثار مثبت آن اشاره مى كند و بخش دوم به تفرقه و عوامل آن و آثار منفى تفرقه مى پردازد.
در بخش اول آمده است :
1 و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفره من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم اياته لعلكم تهتدون ؛ (156)
و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و به ياد بياوريد نعمت خدا بر شما را، زمانى كه شما قبلا با هم دشمن بوديد و او در دل هاى شما الفت انداخت و به لطف خدا، همه برادر دينى يك ديگر شديد و در پرتگاه آتش بوديد، خدا شما را نجات داد. خداوند اين چنين آياتش را براى رهنمايى شما بيان مى كند، باشد كه به مقام سعادت هدايت شويد.
در آيه فوق ، خداوند مسلمانان را به جوهر عقيده اسلام كه يگانگى در راه خداست ، فرا مى خواند و چنگ زدن به ريسمان خدا را وسيله يگانگى مى شمارد. روايات و توضيحات زيادى درباره اين آيه آمده است كه به آن ها اشاره مى شود.
نويسنده تفسير المنار مى گويد: و اعتصموا بحبل الله ...
استعاره تمثيليه است ؛ زيرا حالت و موقعيت مسلمانان در تمسك آنان به كتاب الله و يا در متحد بودنشان و يار بودنشان نسبت به يك ديگر، به حالت كسى تشبيه شده است كه از مكان بلند به ريسمان محكمى چنگ مى زند كه امنيت دارد و از سقوط او جلوگيرى مى كند. (157)
ائمه عليهم السلام در روايات متعددى ، حبل الله را به اسلام و قرآن ، توحيد، ولايت ، دين و عهدالله تفسير كرده اند. يعنى محور وحدت مسلمانان و جامعه اسلامى ، اسلام قرآن ، توحيد و ولايت است .
شيخ طوسى در تفسير تبيان مى گويد:
همان طور كه با حبل (ريسمان ) مى توان هر چيز را از قعر دره يا ته چاه ژرف به بالا كشيد، با ريسمان خدايى هم آدمى مى تواند خود را از چاه تاريك غرائز سركش و دره جهل و نادانى نجات دهد تا از پستى ها به معنويات عاليه عروج كند. (158)
خداوند پس از امر به وحدت و اعتصام به حبل الله ، ما را از تفرقه و تشتت نهى فرمود: و لا تفرقوا. جامعه ، پابرجا و پايدار نخواهد بود مگر در سايه وحدت ، زيرا وحدت است كه امت اسلامى را امتى زنده نگه مى دارد.
نكته قابل توجه اين است كه خداوند در اين آيه ، كلمه نعمت را كه منظور از آن وحدت و اتحاد است ، دو بار به كار برده است :
... و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصحبتم بنعمته اخوانا .
خداوند با تكرار كلمه نعمت كه همان اتحاد است ، خواسته اهميت اتفاق ، برادرى ، وحدت و اتحاد را به مسلمانان يادآور شود.
علامه طباطبائى مى فرمايد:
آيه و اعتصموا الله متعرض حكم اجتماع است ؛ چنان كه از كلمه جميعا و لا تتفرقوا استفاده مى شود. پس آيات قرآن همان طور كه فرد را مامور به تمسك جستن و چنگ زدن به كتاب الهى و سنت نبوى مى نمايد، جامعه اسلامى را هم به همان امر دعوت مى كند. (159)
بعد از اين كه خداوند امر به وحدت و اتحاد اتفاق مى كند و از تفرقه و تشتت نهى مى كند، دو علت را بر اين امر ذكر مى كند: يكى ، اذكنتم اعداء و ديگرى ، و كنتم على شفا حفره .
علامه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: دو دليلى كه در اين باره ذكر شد، اساس يكى بر تجربه نهاده شده ، كه مضمون آيه اذ كنتم اعداء است و اساس ديگرى بر بيان عقلى استوار مى باشد، كه مضمون آيه و كنتم على شفا حفره ... مى باشد. (160)
مضمون اين دو دليل آن است كه خداوند مى فرمايد:
دليل آن كه شما را به اتحاد و اتفاق و اجتماع دعوت مى كنيم ، همانا مشاهداتى است كه خودتان ، از تلخى دشمنى ها و شيرينى دوستى ها و برادرى نموده ايد. شما قبل از اين كه به واسطه اسلام متحد بشويد، با هم دشمنى و جنگ و نزاع داشتيد و در حال كفر و در خطر سقوط در عذاب الهى بوديد... و ما به شما نعمت وحدت و الفت و مودت را عطا كرديم ؛ حال آن ها را همواره به ياد داشته باشيد.
خداوند بار ديگر در آيه بعد مى فرمايد:
و لا تكونوا كالذين تفرقوا اختلفوا من بعد ما جاء هم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم . (161)
خداوند باز كلام را بر اساس مشاهده بنا مى نهد و مخاطبان را متوجه حال پيشينيان مى نمايد.
اين آيه ، در واقع متمم آيه پيشين : و اعتصموا... مى باشد. سر اين همه تاكيد براى پرهيز از تفرقه و تشتت اين است كه شقاق و اختلاف ، مايه اصلى فساد است و ملتى كه در ميان آنان اختلاف باشد و از اتحاد به دور باشد، اين ملت متشتت به سوى بدبختى كشانده مى شود و سرانجام آن ، همان طور كه قرآن فرمود:
لهم عذاب عظيم ؛ عذابى بزرگ است .
چون اگر وحدت و همبستگى در ميان امت نباشد و تفرقه و جدايى حاكم باشد، هميشه زورگويى و هواهاى نفسانى حكومت مى كند و استعمارگران تفرقه انداز بر آنان مسلط خواهند شد و در همين جهان ، ثمرات عذاب عظيم را مى بينند.
از همين روست كه پيامبر عظيم الشان اسلام مى فرمايد:
الجماعه رحمه و الفرقه عذاب ؛
جماعت و وحدت ، مايه رحمت و تفرقه ، مايه عذاب و بدبختى است .
نكته لطيفى كه در آيه و اعتصموا... وجود دارد، اين است كه وحدت نبايد شعارى و ظاهرى باشد و اگر اين گونه باشد، فايده اى ندارد، وحدت بايد بين قلب ها باشد؛ فالف بين قلوبكم .
خداوند بزرگ براى اين كه مسلمانان را از تفرقه و تشتت باز دارد، در انعام مى فرمايد:
ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى ء ؛ (162)
آنان كه دين را پراكندند (تفرقه ايجاد كردند) و فرقه فرقه شدند، چشم از آن ها بپوش ؛ زيرا چنين كسانى به كار تو نيايند (و) تو را با ايشان سر و كارى نباشد.
در واقع ، خداوند در اين آيه فرموده است : آنان كه تفرقه ايجاد كنند، راهشان از راه پيامبر جداست ، اينان از راه امت پيامبر صلى الله عليه و آله جدا مى شوند.
در همين سوره همچنين آمده است :
و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله . (163)
خداوند در اين آيه ، به پيروى از صراط مستقيم فرمان داده و از هرگونه نفاق و تفرقه برحذر داشته است .
در آيه ديگر، خداوند اطاعت از خود و رسولش را مايه وحدت ، و نافرمانى را عامل تفرقه و جدايى دانسته است . يعنى اطاعت از ولايت و امامت ، وحدت را به دنبال دارد:
و اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا ان الله مع الصابرين (164) ؛
و از خدا و رسول اطاعت كنيد و با يك ديگر نزاع نكنيد، كه در اثر تفرقه ضعيف مى شويد و قدرت و عظمت شما نابود خواهد شد و شكيبا باشيد كه خداوند با صابران است.
خداوند بلافاصله بعد از امر به اطاعت فرمود: با هم تنازع و كشمكش نكنيد؛ چون تنازع و اختلاف باعث ضعف اراده مى شود. علامه طباطبايى در تفسير الميزان مى فرمايد:
با نزاع و كشمكش در ميانه خود ايجاد اختلاف نكنيد و در نتيجه ، خود را دچار ضعف اراده مسازيد و عزت و دولت و يا غلبه بر دشمن را از دست مدهيد، چون ، اختلاف ، وحدت كلمه و شوكت و نيروى شما را از بين مى برد. (165)
در اين آيه فوق ، ريح استعاره اى است براى قوت و نيرو، تذهب ريحكم ؛ يعنى تذهب قوتكم ؛ با اختلاف ، ضعيف مى شويد، قدرت و قوت شما از بين مى رود و در نتيجه دشمن غلبه پيدا مى كند.
سيد قطب مى گويد:
اطيعوا به صيغه جمع فعل امر، همه را به اطاعت و فرمان بردارى خدا و رسول امر مى كند و در واقع ، قرآن گفته است : اگر اطاعت خدا و رسول باشد، نزاع و اختلاف از ميان مى رود و از ميان رفتن آبرو و بر باد رفتن شكوه و عظمت براى مسلمان ها نخواهد بود. (166)
از آن جا كه تنازع يك امر طبيعى است ، خداوند براى رفع تنازع ، مرجعى معين كرده است ، تا مسلمانان هنگام اختلاف به آن رجوع كنند.
آيه الله مهدوى كنى در همين باره مى گويد:
براى رفع تنازع ، مرجعى معين شده است ، هم مرجع علمى و فكرى و هم مرجع عملى و اجرائى . اما مرجع فكرى و نظرى :
فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم مومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلا (167)
چنانچه در امرى اختلاف شما به نزاع و درگيرى كشيد، آن را به خدا و رسول او باز گردانيد، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد كه اين بهتر است .
مرجع رفع نزاع ميان همه مسلمان ها، خدا و رسول است ؛ يعنى كتاب خدا و سنت رسول . نكته جالبى كه در اين آيه وجود دارد اين است كه مى فرمايد؛ اگر ايمان به خدا و روز جزا دارد، از مقام تنازع به خدا و رسول برگرديد. معلوم مى شود كسانى كه در مقام تنازع مى مانند و رفع نزاع نمى كنند، گرفتار هواهاى نفسانى بوده و ايمان به خدا و روز جزا ندارند... اما در مقام عمل و اجرا، براى رفع نزاع و مخاصمه فرمود:
اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم
اعتقادات اصولى اى كه شيعه نسبت به اولياء و ائمه معصومين دارد، به جاى خود محفوظ است و جزء معتقدات مذهب ماست ؛ ولى مسلم آن است كه اين آيه مربوط به همه زمان هاست و صيغه جمع اولى الامر هم به همين جهت است كه در همه زمان ها، پيروى از ولى امر كه از خودتان باشد، نه از آمريكا و شوروى ، لازم است . پس قرآن براى ما راه را گشوده كه براى رفع اختلاف خود، به سوى رهبرى برويد كه از خود شما باشد و از خود شما برخاسته باشد. (168)
نتيجه اين كه ، قرآن كريم همه مسلمان ها را به وحدت و يك پارچگى دعوت كرده و از اختلاف و تفرقه نهى مى كند و تمسك به اسلام و قرآن و ولايت و اطاعت از رهبرى را پايه هاى وحدت ، و نافرمانى از خدا و رسول و از هواى نفسانى را مايه تفرقه مى داند. همچنين اخوت و برادرى ، محبت و الفت و رحمت و مهربانى ، امنيت فردى و اجتماعى ، تقويت امت و دولت را از آثار مثبت وحدت معرفى مى كند. دشمنى و جنگ ، گرفتارى در عذاب دنيوى و اخروى ، ضعف و سستى اراده ، از بين رفتن عزت و شوكت مسلمانان و تسلط بيگانگان بر جوامع اسلامى ، تحليل رفتن قوت و قدرت سياسى و از هم پاشيدگى جامعه را از آثار تفرقه و اختلاف بر مى شمرد.
نخستين شعار پيامبر اسلام براى پيشبرد دين مقدس اسلام ، آواى وحدت بود؛ وحدت بر مبناى وحدت معبود شمار پيامبر چنين بود:
قولوا لا اله الا الله تفلجوا
خداى آسمانى موجب طرد خدايانى كه هر قوم براى خود ساخته بود و با تعلق به آن ، خود را از ديگران مجزا مى دانست . مى گرديد و وحدت عقيده و وحدت هدف و عمل را نيز در پى داشت . آن حضرت مى دانست كه مهم ترين عاملى كه مشركان را از گرايش به اسلام و وحدت اسلامى باز مى دارد، همبستگى نژادى و قومى است و به همين دليل ، در مقام نابودى اين عامل فرمود:
لا فخر لعرب على عجم و لا لاييض على الاسود .
نيز از سوى خداوند، ابلاغ فرمود كه نژاد و قبايل فقط براى شناسايى و معرفى خلق است ، نه اين كه موجب امتياز باشد؛
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكروا انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا (169).
همچنين حضرت محمد صلى الله عليه و آله مسلمانان را مانند عضوى مى داند كه اگر دردى بر آن عارض شود، اعضاى ديگر را ناآرام و بى قرار مى كند:
ترى المومنين فى تراحمهم و توادهم و تعاطفهم كمثل الجسد اذا اشتكى عضوا تداعى له سائر الجسد بالسهر و الحمى (170) ؛
مومنان در رحمت ، مودت ، دوستى ، احساس و عاطفه ، مثل يك بدن هستند كه اگر به يكى از اعضاء آسيبى برسد، به همه اعضا آسيب مى رسد.
شعر معروف سعدى از همين حديث نبوى گرفته شده است :
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
مولوى نيز در اين باره چنين مى گويد:
مومنان معدود، ليك ايمان يكى
جسمشان معدود، ليكن جان يكى
غير فهم و جان كه در گاو و خر است
آدمى را عقل و جانى ديگر است
باز غير عقل و جان آدمى
هست جانى در نبى و در ولى
جان حيوانى ندارد اتحاد
تو مجو اين اتحاد از روح باد
گر خورد اين نان ، نگردد سير آن
وركشد بار اين ، نگردد او گران
بلكه اين شادى كند از مرگ او
او حسد ميرد چو بيند برگ او
جان گرگان و سگان هر يك جداست
متحد جان هاى شيران خداست
جمع گفتم جان هاشان من به اسم
كان يكى صد جان بود نسبت به جسم
همچو آن يك نور خورشيد سما
صد بود نسبت به صحن خانه ها
ليك يك باشد همه انوارشان
چون كه برگيرى تو ديوار از ميان
چون نماند خانه ها را قاعده
مومنان مانند نفس واحده
و نيز حضرت محمد صلى الله عليه و آله فرمود:
المومن اخ المومن كالجسد الواحد ؛
مؤ من برادر مؤ من است . همه يك پيكرند. ارواح مومنان از يك روح نشات گرفته است . آنان بايد در تمام موارد به يكديگر مدد رسانند و روح وحدت و اتحاد را حفظ نمايند. حضرت محمد صلى الله عليه و آله دستور كشتن فردى را كه موجب تفرقه و اختلاف افكنى در جامعه بود، را صادر كرد و فرمود:
من اتاكم و امركم جميع على رجل واحد يريدان يشق عصاكم او يفرق جماعتكم فاقتلوه (171).
كسى كه به نزد شما آمد و قصد دارد با اين كه شما بر فردى گرد آمده و رهبرى او را پذيرفته اند، عصاى شما را بشكند و وحدت شما را تبديل به تفرقه كند، او را بكشيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله علاوه بر توصيه به وحدت و اتحاد و پرهيز از تفرقه ، اقدامات عملى فراوانى در جهت تحقق اين امر مهم انجام داد.
مسلمانان بايد به سنت و سيره گفتارى و عملى پيامبر اسلام توجه داشته باشند و آن حضرت را اسوه و الگو قرار دهند، چون خداوند فرمود:
لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه .
در اين جا به قسمتى از سيره و اقدامات عملى آن حضرت در ايجاد وحدت ، اشاره اى مى كنيم .
1. اولين فريضه اى كه در اسلام مقرر گرديد، نماز بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به جماعت مى گذارد. نماز جماعت ، شكوه وحدت در عبادت است . خانه زيد بن ارقم ، محل اجتماع مسلمانان بود. مسلمانان در آن جا قرآن مى خواندند و با پيامبر نماز جماعت مى خواندند.
2. اولين اقدامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ورود به مدينه انجام داد، تاسيس مسجد بود كه محل تجمع و عبادت دسته جمعى مسلمانان گشت و حضور در مسجد، اثر فراوانى در وحدت و هماهنگى مسلمانان دارد؛ چون اجتماع در مكانى مقدس و معنوى مثل مسجد، باعث يك دلى ، وحدت و ايجاد قدرت مى شود. به اين دليل است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به كسانى كه در مسجد و جماعت حاضر نمى شدند، فرمود:
نزديك است دستور دهم بر در خانه هاى افرادى كه نماز خواندن در مسجد را واگذاشته اند، هيزم بريزند و خانه هايشان را بر سر آنان به آتش بكشند. (172)
در اين زمينه ، روايات متعددى وجود دارد، كه دلالت بر نقش مسجد و نماز جماعت در وحدت بين مسلمانان مى كند.
3. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از حضور در مدينه ، در صدد تاسيس حكومت اسلامى بر آمد چون حكومت بر پايه اختلاف و تفرقه قابل استوار نيست ، آن حضرت دو پيمان با مردم بست . يكى ، پيمان ميان همه اهل مدينه و ديگرى ، پيمان ميان مسلمانان . پيمان اولى ، نخستين منشور و قانون اساسى است كه پيامبر صادر كرد، تا بدين وسيله وحدت و يكپارچگى بر تمام مدينه حاكم شود.
متن پيمان نخست چنين است :
بسم الله الرحمن الرحيم ، اين نوشته اى است از محمد، پيامبر خدا عليه السلام ميان مومنان و مسلمانان قريش و يثرب و كسانى كه بر راه ايشان رفتند و بدينشان پيوستند و همراه ايشان جهاد كردند. اينان در برابر يكديگر مردمان ، دستى متحدند. مومنان تقوا پيشه ، عليه كسى از خودشان كه ستم كند يا دست اندركار ظلم و تجاوز و فساد ميان مومنان شود. همگى همدست خواهند بود. از يهوديان ساكن حومه مدينه هر كه از ما پيروى كند، يارى ما را خواهد داشت و در اين حقوق برابر است . يهوديان و غلامانشان از حقوق امضاء كنندگان اين قرارداد برخوردارند و با آن ها به نيكى رفتار مى شود. (173)
بر اساس اين پيمان ، همه اهل مدينه با هر عقيده و مكتبى كه داشتند، از حقوق شهروندى برخوردار بودند و مى توانستند با هم متحد باشند و بر اساس تعهد و پيمانى كه بستند، با هم و در كنار هم زندگى مسالمت آميزى داشته باشند. وحدت ملى به به اين معنا نيست كه همه عقيده ها و سليقه هاى سياسى يكى شود؛ بلكه به اين معناست كه همه بر اشتراكات تكيه كنند و از تفرقه و اختلاف پرهيز و در مقابل دشمنان ، موضع مشترك اتخاذ نمايند.
پيمان دوم ، پيمان عقد مواخاه يا برادرى ناميده شد، فلسفه اش اين بود كه ميان انصار و مهاجرين ، فاصله قومى و نژادى بسيارى بود و منافقان و دشمنان داخلى براى در همين ريختن جامعه نو بنياد اسلامى ، اميد به ايجاد اختلاف ميان آن ها داشتند، پيامبر صلى الله عليه و آله براى ريشه كن كردن موجبات اختلاف ، بر اساس انما المومنين اخوه ، بين مهاجرين و انصار پيمان برادرى بست و با اين كار، اختلاف چندين ساله ، بين قبايل مختلف ، به ويژه بين اوس و خزرج و همچنين بين انصار و مهاجر را از بين برد و نظام اسلامى را بر پايه وحدت و اتحاد بنا نهاد.
4. حضرت محمد صلى الله عليه و آله در حجه الوداع ، مسلمانان را به وحدت دعوت فرمود:
دمائكم و اموالكم عليكم حرام الى ان تلقوا ربكم كحرمه يوكم هذا و حرمه شهركم هذا... و اعقلوا تعلمن ان كل مسلم اخ المسلم و ان المسلمين اخوه (174)؛
خون ها و اموال شما بر شما حرام است ، تا آن كه خدا را در قيامت ملاقات كنيد، همچون حرمت اين روز و حرمت اين ماه ... بيانديشيد و بدانيد كه مسلمان برادر مسلمان است و مسلمانان برادران او هستند.
پيامبر اسلام همواره جامعه اسلامى را به وحدت و برادرى دعوت مى كرد و با هرگونه تفرقه و جدايى به شدت برخورد مى كرد. همه ما بايد با الهام از دستورهاى حيات بخش ‍ اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله الفت و اتحاد را بين خودمان زياد كنيم و عوامل تفرقه را از بين ببريم ؛ چون عمل به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله موجب حيات ، بالندگى ، عزت و سرافرازى ماست ؛
يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و الرسول اذا دعاكم لما يجيبكم . (175)
اى اهل ايمان چون خدا و رسول شما را به ايمان دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابد رسيد.


O على عليه السلام و وحدت :
بعد از اين كه وحدت را از ديدگاه قرآن و سنت ذكر كرديم ، اهميت وحدت و زيان تفرقه و اختلاف را از نگاه على عليه السلام و نهج البلاغه پى مى گيريم .
در نهج البلاغه ، على عليه السلام بزرگ ترين ره آورد نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را ايجاد الفت و اتحاد در ميان مردم متفرق و پراكنده مى داند؛ مردمى كه در اثر تعصب و نادانى به جان هم افتاده و بر لبه پرتگاه سقوط و نابودى ايستاده بودند. نبى اكرم صلى الله عليه و آله در اثر تعاليم حيات بخش اسلام ، انسان ها را متوجه خداى واجد ساخت و در يك صف قرار داد؛ امتيازات موهوم را از ميان برداشت ؛ سياه و سفيد، عرب و عجم ، فقير و غنى ، شريف و وضيع ، همه را فرزندان يك پدر و مادر معرفى كرد و فضيلت و امتياز را تنها به تقوا و علم و جهاد دانست .
على عليه السلام به اصحابش گوشزد مى كند تا قدر اين نعمت بزرگ الهى را بدانند؛ نعمتى كه قرآن كريم درباره مى فرمايد:
و اذكر نعمت الله عليكم اذ كنتم اعدا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفره من النار فانقذكم منها (176) ؛
به ياد بياوريد اين نعمت بزرگ خدا را كه شما با هم دشمن بوديد، خدا به واسطه پيامبر صلى الله عليه و آله در دل هاى شما الفت و مهربانى انداخت و همه به لطف خداوند، برادر دينى يك ديگر شديد و در پرتگاه آتش بوديد، خدا شما را نجات داد.
على عليه السلام به اين دستاورد مهم پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كند و مى فرمايد:
قد صرفت نحوه افئده الابرار و ثنبت اليه ازمه الابصار، دفن الله به الضغائن و اطفا به النوائر الف به اخوانا (177) ؛
دل هاى نيكوكاران شيفته او گشت ؛ عنان ديده ها به سوى او متوجه شد؛ به بركت وجودش ، خداوند كينه هاى ديرينه را دفن كرد، آتش دشمنى ها را خاموش نمود و مردم را با يك ديگر الفت داد و برادر ساخت .
همچنين مى فرمايد:
فصدع بما امر به ، و بلغ رسالات ربه ، فلم الله به الصدع ، ورتق به الفتق ، و الف به الشمل بين ذوى الارحام ، بعد العداوه الواغره فى الصدور، و الضغائن القادحه فى القلوب . (178)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن چه را كه به او فرموده شد آشكار كرد، و پيام هاى پروردگارش را رساند، او شكافهاى اجتماعى را به وحدت اصلاح ، و فاصله ها را پيوستگى بخشيد، ميان خويشاوندان يگانگى برقرار كرد پس از آن كه آتش دشمنى ها، و كينه هاى برافروخته در دلها راه يافته بود.
نيز مى فرمايد:
الى ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله صلى الله عليه و آله لانجاز عدته ، و اتمام نبوته ، ماخوذا على النبيين ميثاقه ، مشهوره سماته ، كريما ميلاده .
و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه ، و اهواء منتشره ، و طرائق متشتته ، بين مشبه لله بخلقه ، او ملحد فى اسمه ، او مشير الى غيره . فهداهم به من الضلاله ، و انقذهم بمكانه من الجهاله . ثم اختار سبحانه لمحمد صلى الله عليه و آله لقاءه ورضى له ما عنده ، و اكرمه عن دار الدنيا، ورغب به عن مقام البلوى ، فقبضه اليه كريما صلى الله عليه و اله . (179)
تا اينكه خداى سبحان ، براى وفاى به وعده خود، و كامل گردانيدن دوران نبوت ، حضرت محمد (كه درود خدا بر او باد) را مبعوث كرد، پيامبرى كه از همه پيامبران پيمان پذيرش ‍ نبوت او را گرفته بود، نشانه هاى او شهرت داشت ، و تولدش بر همه مبارك بود.
روزگارى كه مردم روى زمين داراى مذاهب پراكنده ، خواسته هاى گوناگون ، و روشهاى متفاوت بودند، عده اى خدا را به پديده ها تشبيه كرده ، و گروهى نام هاى ارزشمند خدا را انكار و به بت ها نسبت مى دادند، و برخى به غير خدا اشاره مى كردند.
پس خداى سبحان ، مردم را به وسيله محمد صلى الله عليه و آله از گمراهى نجات داد و هدايت كرد، و از جهالت رهايى بخشيد.
سپس ديدار خود را براى پيامبر صلى الله عليه و آله برگزيد، و آن چه نزد خود داشت براى او پسنديد، و او را با كوچ دادن از دنيا گرامى داشت ، و از گرفتارى ها و مشكلات رهايى بخشيد و كريمانه قبض ، روح كرد.
على عليه السلام در موارد متعدد، فلسفه صبر 25 ساله خود را حفظ وحدت و كيان اسلام و دورى از تفرقه و پراكندگى امت اسلامى مطرح مى كند؛ على رغم اين كه حكومت و خلافت شايسته او بود.
آن حضرت در يكى از نامه ها، فلسفه بيعت با ابوبكر و صبر و سكوت خود را چنين بيان مى كند:
اما بعد، فان الله سبحانه بعث محمد صلى الله عليه و آله نذيرا للعالمين ، و مهيمنا على المرسلين . فلما مضى عليه السلام تنازع المسلمون الامر من بعده . فو الله ما كان يلقى فى روعى ، و لا يخطر ببالى ، ان العرب تزعج هذا الامر من بعده صلى الله عليه و آله عن اهل بيته ، و لا انهم منحوه عنى من بعده ! فما راعنى الا انثيال الناس على فلان يبايعونه .
فامسكت يدى حتى رايت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام ، يدعون الى محق دين محمد صلى الله عليه و آله فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلما او هدما، تكون المصيبه به على اعظم من فوت ولايتكم التى انما هى متاع ايام قلائل ، يزول منها ماكان ، كما يزول السراب ، او كما يتقشع السحاب ؛
فنهضت فى تلك الاحداث حتى زاح الباطل وزهق ، و اطمان الدين و تنهنه . (180)
پس از ياد خدا و درود! خداوند سبحان محمد را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان ، و گواه پيامبران پيش از خود باشد، آنگاه كه پيامبر به سوى خدا رفت . مسلمانان ، پس از وى در كار حكومت با يكديگر درگير شدند.
در فكرم مى گذشت ، و در نه خاطرم مى آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله از اهل بيت او بگرداند، يا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت باز دارند، تنها چيزى كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوى فلان شخص بود كه با او بيعت كردند.
آنجا كه ديدم گروهى از اسلام بازگشته ، مى خواهند دين محمد صلى الله عليه و آله را نابود سازند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم ، رخنه اى در آن بينم يا شاهد نابودى آن باشم ، كه مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست ، كه كالاى چند روزه دنياست ، به زودى ايام آن مى گذرد چنانكه سراب ناپديد شود، يا چونان پاره هاى ابر كه زود پراكنده مى گردد.
پس در ميان آن آشوب و غوغا بپا خواستم تا آن كه باطل از ميان رفت و دين استقرار يافته ، آرام شد.
حضرت على عليه السلام در دوره خلافت عمر با چنين مصلحت انديشى براى اسلام و جامعه اسلامى ، صبر كرد؛ در حالى كه خودش مى فرمايد:
حتى مضى الاول لسبيله ، فادلى بها الى فلان بعده .
ثم تمثل بقول الا عشى :
شتان ما يومى على كورها
و يوم حيان اخى جابر
فيا عجبا! بيناهو يستقبلها يغلظ كلمها، و يخشن مسها، و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها، فصاحبها كزاكب الصعبه ان اشنق لها خرم ، و ان اسلس لها تفحم .
فمنى الناس لعمر الله بخبط و شماس ، و تلون و اعتراض ؛ فصبرت على طول المده ، وشده المحنه ، حتى اذا مضى لسبيله . (181)
تا اينكه خليفه اول ، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد.
(سپس امام على مثلى را با شعرى از اعشى عنوان كرد)
مرا با برادر جابر حيان چه شباهتى است ؟
من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود!!
شگفتا! ابابكر كه در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند، چگونه در هنگام مرگ ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد؟
هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره مند گرديدند.
سرانجام اولى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى عمر سپرد، كه مجموعه اى از خشونت ، سختگيرى ، اشتباه و پوزش طلبى بود، زمامدار مانند كسى كه بر شترى سركش ، سوار است ، اگر عنان محكم كشد، پرده هاى بينى حيوان پاره مى شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى كند.
سوگند بخدا مردم در حكومت دومى ، در ناراحتى و رنج مهمى گرفتار آمده بودند و دچار دوروييها و اعتراض ها شدند، و من در اين مدت طولانى محنت زا، و عذاب آور، چاره اى جز شكيبايى نداشتم ، تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد. (182)
حضرت على عليه السلام براى حفظ وحدت و نظام اسلامى ، بارها به هدايت عمر پرداخت و او را راهنمايى كرد، تا جايى كه بارها عمر گفته است :
لولا على الهلك عمر
حضرت على عليه السلام در شوراى شش نفره ، پس از انتخاب عثمان به وسيله عبدالرحمان بن عوف ، آمادگى خود را براى همكارى اين چنين بيان مى كند:
لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى والله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين ولم يكن فيها جور الا على خاصه (183)
شما، خود مى دانيد كه من شايسته ترين فرد بين مردم براى خلافت هستم . به خدا قسم ! مادامى كه كار مسلمانان به سامان باشد و رقيبان من تنها به كنار زدن من قناعت كنند و تنها من مورد ستم واقع شوم ، مخالفتى نخواهم كرد و تسليم خواهم بود.
على عليه السلام اصل يا همه يا هيچ را در مورد فوق محكوم مى داند و براى ايمن بودن از فتنه و فساد و نيز نظم و وحدت امور مسلمانان ، از حق خود گذشت نمود و با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كرد. على عليه السلام بنيان گذار واقعى وحدت بين مسلمين بوده و با اين كه امامت و خلافت را حق خود مى دانست ؛ اما براى حفظ وحدت مسلمين و جلوگيرى از تفرقه از حق خود گذشت و با هر سه خليفه بيعت نمود و با آن ها نهايت همكارى و همراهى را نمود تا از رهگذر اختلاف و تفرقه ، دشمنان نتوانند به كيان اسلام و مسلمين ضربه بزنند و اين نهايت و اوج ايثار و از خودگذشتگى است .
عبدالمتعال صعيدى ، استاد دانشگاه الازهر، از علماء اهل سنت در مقاله اى تحت عنوان على بن ابيطالب و تقريب بين المذاهب مى نويسد:
اين فضيلت بزرگ براى على بن ابيطالب رضى الله عنه و كرم الله وجهه است كه اولين بنبان گذار تقريب بين مذاهب بود، تا اختلاف راى و نظر موجب تفرقه و پراكندگى نگردد و غبار دشمنى ميان طوائف مختلف برپا نشود، بلكه با وجود اختلاف نظر، وحدت و يگانگى خود را حفظ كنند و برادروار زندگى نمايند. هر كس نسبت به نظر برادرش ، يكى از دو وجه را در پيش بگيرد، يا برادرش را نسبت به راى و نظرش آزاد گذارد، (چه اين كه هر صاحب نظرى يا نظرش صائب است و ماجور و يا بر خطاست و معذور) يا با برادرش به نحو شايسته درباره موضوع مورد اختلاف به بحث و گفتگو مى پردازد، به طورى كه تعصبى نباشد، بلكه مقصود از بحث رسيدن به حقيقت باشد نه غلبه و پيروزى و اين يكى از فضائل على عليه السلام است كه از فضيلت و شرافت خانوادگى و قرابتش به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سبقتش در ايمان ، كمتر نيست . او بود كه جهاد به راى و جهاد به مال و جهاد به شمشير كرد. نخستين اختلاف ميان مسلمين ، اختلاف بر سر خلافت بود و على رضى الله عنه با آن كه مى دانست از ديگران به خلافت سزاوارتر است ولى با ابوبكر و عمر و عثمان به مدارا رفتار كرد و از هيچ گونه كمك نسبت به آنان دريغ نفرمود تا نمونه عالى مدارا و حافظ اتحاد به هنگام اختلاف راى باشد. و چون با اصرار مسلمين به خلافت رسيد، هيچ كس را ملزم به قبول خلافتش نكرد و نسبت به ياران خود آن قدر روح گذشت و مناعت داشت كه عليه خوارج حكم ننمود تا وقتى كه شمشير به رويش كشيدند و دستور داد از قاتلش به خوبى پذيرايى كنند و بيش از يك ضربه به او نزنند. (184)
در خطبه شقشقيه ، مشهورترين خطبه نهج البلاغه ، كه دانشمندان بزرگ اهل سنت ، از جمله : ابن ابى الحديد، محمد عبده ، فخر رازى ، ملا سعه تفتازانى ، قاضى يوسف و محى الدين خياط، آن را شرح كرده اند، امام على عليه السلام در اول خطبه ، گله و شكاياتى از خلفاى پيشين خود مى نمايد و آنان را به صفاتى معرفى مى كند كه تاريخ و روايات هم وجود آن صفات را تاييد مى كند.
در وسط سخنرانى ، مردى روستايى پيش آمد و نامه يى به آن حضرت داد.
حضرت على عليه السلام مشغول خواندن نامه شد و از ادامه سخن منصرف گشت ، ابن عباس كه در آن مجلس حاضر بود، گفت : دنباله سخن را ادامه دهيد.
حضرت على عليه السلام فرمودند:
تلك شقشقه هدرت ثم قرت و به سخن خود ادامه نداد.
گويا امام على عليه السلام مى خواست بفرمايد:
با وجود آن كه آنچه گفتم : يك حقيقت تاريخى است ، ولى توضيح و ادامه آن را خوش ندارم ، زيرا يادآورى اين مطالب ايجاد كدورت مى كند. جريانى بود كه گذشت و تمام شد، آن سه نفر مردند و روز قيامت محكمه عدلى هست و خدا بهترين داور است ، شما دنباله اين مطلب را نگيريد و از آن سوال نكنيد و در راه آن به بحث و گفتگو نپردازيد.
روشن تر از خطبه شقشقيه ، در مطرح نكردن امور اختلاف انگيز، پاسخى است كه امام على عليه السلام به مرد اسدى مى دهد، وقتى مرد اسدى از او سوال كرد:
كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به ؛
با اين كه شما (بنى هاشم ) به مقام خلافت سزاوارتر بوديد، چگونه شد كه شما را كنار زدند؟
حضرت فرمود:
يا اخا بنى اسد، انك لقلق الوضين ، ترسل فى غير سدد، ولك بعد دمامه الصهر و حق المساله ، و قد استعلمت فاعلم : اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الا علون نسبا، و الاشدون برسول الله صلى الله عليه و آله نوطا، فانها كانت اثره شحت عليها نفوس قوم ، و سخت عنها نفوس آخرين ؛ و الحكم الله ، و المعود اليه القيامه . (185)
اى برادر بنى اسدى ! تو مردى پريشان و مضطربى كه نابجا پرسش مى كنى ، ليكن تو را حق خويشاوندى است ، و حقى كه در پرسيدن دارى و بى گمان طالب دانستنى ، پس بدان كه : ظلم و خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، در حالى كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول خدا صلى الله عليه و آله ، استوارتر بود، جز خودخواهى و انحصار طلبى چيز ديگرى نبود كه : گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند، داور خداست و بازگشت همه ما به روز قيامت است .
امام على عليه السلام سپس به شعرى از امرء القيس استشهاد كرد:
ودع عنك نهبا صيح فى حجراته ؛
سخن را از گذشتگان را بگذار و از آنچه امروز با آن امروز مواجه هستيم ؛ يعنى معاويه و جنگ با شاميان بگو.
ما از اين پرسش و پاسخ مى فهميم كه حضرت مايل نبود مسائل اختلاف انگيز مطرح شود؛ در حالى كه خطر بزرگى مثل معاويه متوجه جامعه اسلامى بود و امروز هم بايد ملت ما مواظب مسائل اصلى و خطرات مهمى كه متوجه انقلاب و نظام است باشد و با اختلافات و كشمكش بى حاصل سياسى و درگيرى هاى جناحى ، خود را مشغول نكند و از دشمنان و توطئه هاى آن ها غافل نباشد.
على عليه السلام بزرگ ترين عامل عزت و سرفرازى امت هاى پيشين را اتحاد و اتفاق و بالاترين عامل شكست و ذلت و سقوط آن ها را تفرقه و جدايى مى داند. امام عليه السلام در خطبه 234، (خطبه قاصعه ) به طور مبسوط، به اين نكته اشاره مى كند:
و احذروا ما نزل بالامم قبلكم من المثلات بسوء الافعال ، و ذميم الاعمال . فتذ كروا فى الخير و الشر احوالهم ، و احذروا ان تكونوا امثالهم .
فاذا تفكرتم فى تفاوت حاليهم ، فالزموا كل امر لزمت العزه به شانهم ، وزاحت الاعداء له عنهم ، و مدت العافيه به عليهم ، و انقادت النعمه له معهم ، و وصلت الكرامه عليه حبلهم من الاجتناب للفرقه ، و اللزوم للالفه ، و التحاض عليها، و التواصى بها.
و اجتنبوا كل امر كسر فقرتهم ، و اوهن منتهم ؛ من تضاغن القلوب ، و تشاحن الصدور، و تدابر النفوس ، و تخاذل الايدى . و تدبروا احوال الماضين من المومنين قبلكم ، كيف كانوا فى حال التمحيص و البلاء. الم يكونوا اثقل الخلائق اعباء، واجهد العباد بلاء و اضيق اهل الدنيا حالا. اتخذتهم الفراعنه عبيدا فساموهم سوء العذاب . و جرعوهم المرار، فلم تبرح الحال بهم فى ذل الهلكه و قهر الغلبه ، لا يجدون حيله فى امتناع ، و لا سبيلا الى دفاع حتى اذا راى الله سبحانه جد الصبر منهم على الاذى فى محبته ، و الاحتمال للمكروه من خوفه ، جعل لهم من مضايق البلاء فرجا، فابدلهم العز مكان الذل ، و الامن مكان الخوف ، فصاروا ملوكا حكاما، و ائمه اعلاما، و قد بلغت الكرامه من الله لهم ما لم تذهب الامال اليه بهم .
فانظروا كيف كانوا حيث كانت الاملاء مجتمعه ، و الاهواء موتلفه ، و القلوب معتدله ، و الايدى مترادفه ، و السيوف متناصره ، و البصائر نافذه ، و العزائم واحده . الم يكونوا اربابا فى اقطار الارضين ، و ملوكا على رقاب العالمين !
فانظروا الى ما صاروا اليه فى آخر امورهم ، حين وقعت الفرقه ، و تشتتت الالفه ، و اختلفت الكلمه و الافئده ، و تشعبوا مختلفين ، و تفرقوا متحاربين ، قد خلع الله عنهم لباس كرامته ، وسلبهم غضاره نعمته ، و بقى قصص اخبارهم فيكم عبرا للمعتبرين .
فاعتبروا بحال ولد اسماعيل و بنى اسحاق و بنى اسرائيل عليهم السلام . فما اشد اعتدال الاحوال ، و اقرب اشتباه الامثال !
تاملوا امرهم فى حال تشتنهم و تفرقهم ، ليالى كانت الا كاسره و القياصره اربابا لهم ، يحتازونهم عن ريف الافاق ، و بحر العراق ، و خضره الدنيا، الى منابت الشيح ، و مها فى الريح ، ونكد المعاش ، فتركوهم عاله مساكين اخوان دبر ووبر، اذل الامم دارا، و اجدبهم قرارا، لا ياوون الى جناح دعوه يعتصمون بها، و لا الى ظل الفه يعتمدون على عزها. فالاحوال مضطربه ، و الايدى مختلفه ، و الكثره متفرقه ؛ فى بلاء ازل ، و اطباق جهل ! من بنات مووده ، و اصنام معبوده ، و ارحام مقطوعه ، و غارات مشنونه .
فانظروا الى مواقع نعم الله عليهم حين بعث اليهم رسولا، فعقد بملته طاعتهم ، و جمع على دعوته الفتهم : كيف نشرت النعمه عليهم جناح كرامتها، و اسالت لهم جداول نعيمها، و التفت المله بهم فى عوائد بركتها.
فاصبحوا فى نعمتها غرقين و فى خضره عيشها فكهين . قد تربعت الامور بهم ، فى ظل سلطان قاهر، و اوتهم الحال الى كنف عز غالب ، و تعطفت الامور عليهم فى ذرى ملك ثابت . فهم حكام على العالمين ، و ملوك فى اطراف الارضين . يملكون الامور على من كان يملكها عليهم ، و يمضون الاحكام فيمن كان يمضيها فيهم ! لا تغمز لهم قناه ، و لا تقرع لهم صفاه !
الا و انكم قد نفضتم ايديكم من حبل الطاعه ، و ثلمتم حصن الله المضروب عليكم ، باحكام الجاهليه . فان الله سبحانه قد امتن على جماعه هذه الامه فيما عقد بينهم من حبل هذه الالفه التى ينتقلون فى ظلها، و ياوون الى كنفها، بنعمه لا يعرف احد من المخلوقين لها قيمه ، لانها ارجح من كل ثمن ، و اجل من كل خطر . (186)
از كيفرهايى كه بر اثر كردار بد و كارهاى ناپسند بر امت هاى پيشين فرود آمد بپرهيزيد و حالات گذشتگان را در خوبيها و سختى ها به ياد آوريد و بترسيد كه همانند آنها باشيد، پس ‍ آنگاه كه در زندگى گذشتگان مطالعه و انديشه مى كنيد، عهده دار چيزى باشيد كه عامل عزت آنان بود و دشمنان را از سر راهشان برداشت ، و سلامت و عافيت زندگى آنان را فراهم كرد، و نعمت هاى فراوان را در اختيارشان گذاشت ، و كرامت و شخصيت به آنان بخشيد، كه از تفرقه و جدايى اجتناب كردند و بر وحدت و همدلى همت گماشتند، و يكديگر را به وحدت واداشتند و سفارش كردند.
و از كارهايى كه پشت آنها را شكست ، و قدرت آنها را در هم كوبيد، چون كينه توزى با يكديگر، پر كردن دلها از بخل و حسد، به يكديگر پشت كردن و از هم بريدن ، و دست از يارى هم كشيدن ، بپرهيزيد.
و در احوالات مومنان پيشين انديشه كنيد، كه چگونه در حال آزمايش و امتحان بسر بردند، آيا بيش ، از همه مشكلات بر دوش آنها نبود؟ و آيا بيش از همه مردم در سختى و زحمت نبودند؟ و آيا از همه مردم جهان بيشتر در تنگنا قرار نداشتند؟ فرعونهاى زمان ، آنها را بردگى كشاندند و همواره بدترين شكنجه ها را بر آنان وارد كردند، و انواع تلخى ها را به كامشان ريختند، كه اين دوران ذلت و هلاكت و مغلوب بودن ، تداوم يافت نه راهى وجود داشت كه سرپيچى كنند، و نه چاره اى كه از خود دفاع نمايند، تا آن كه خداوند، تلاش و استقامت و بردبارى در برابر ناملايمات آنها را، در راه ، دوستى خود، و قدرت تحمل ناراحتى ها را براى ترس از خويش ، مشاهده فرمود.
آنان را از تنگناهاى بلا و سختى ها نجات داد، و ذلت آنان را به عزت و بزرگوارى ، و ترس آنها را به امنيت تبديل فرمود، و آنها را حاكم و زمامدار و پيشواى انسانها قرار داد، و آن قدر كرامت و بزرگى از طرف خدا به آنها رسيد كه خيال آن را نيز در سر نمى پروراندند.
پس انديشه كنيد كه چگونه بودند؟ آنگاه كه :
وحدت اجتماعى داشتند، خواسته هاى آنان ، يكى ، قلبهاى آنان يكسان ، و دستهاى آنان مددكار يكديگر، شمشيرها يارى كننده نگاهها به يكسو دوخته ، و اراده ها واحد و همسو بود، آيا در آنحال مالك و سرپرست سراسر زمين نبودند؟ و رهبر و پيشواى همه دنيا نشدند؟
پس به پايان كار آنها نيز بنگريد! در آن كه به تفرقه و پراكندگى روى آوردند، و الفت و دوستى آنان از بين رفت و سخن ها و دلهايشان گوناگون شد، از هم جدا شدند، به حزبها و گروه ها پيوستند. خداوند لباس كرامت خود را از تنشان بيرون آورد، و نعمت هاى فراوان شيرين را از آنها گرفت ، و داستان آنها در ميان شما عبرت انگيز باقى ماند.
از حالات زندگى فرزندان اسماعيل پيامبر، و فرزندان اسحاق پيامبر، فرزندان اسراييل يعقوب (كه درود بر آنان باد) عبرت گيريد، راستى چقدر حالات ملتها با هم يكسان ، و در صفات و رفتارشان با يكديگر همانند است .
در احوالات آنها روزگارى كه از هم جدا و پراكنده بودند انديشه كنيد، زمانى كه پادشاهان كسرى و قيصر بر آنان حكومت مى كردند و آنها را از سرزمينهاى آباد، از كناره هاى دجله و فرات و از محيطهاى سرسبز و خرم دور كردند، و به صحراهاى كم گياه و بى آب و علف ، محل وزش بادها و سرزمينهايى كه زندگى در آنجاها مشكل بود تبعيد كردند.
آنان را در مكانهاى نامناسب ، مسكين و فقير، هم نشين شتران ساختند. خانه هاشان پست ترين خانه ملت ها، و سرزمين زندگيشان خشك ترين بيابانها بود، نه دعوت حقى وجود داشت كه به آن روى آورند و پناهنده شوند، و نه سايه الفتى وجود داشت كه در عزت آن زندگى كنند، حالات آنها دگرگون و قدرت آنها پراكنده ، و جمعيت انبوهشان متفرق بود، در بلايى سخت ، و در جهالتى فراگير فرو رفته بودند، دختران را زنده به گور و بت ها را پرستش مى كردند و قطع رابطه با خويشاوندان ، و غارتگرى هاى پياپى در ميانشان رواج يافته بود.
حال به نعمت هاى بزرگ الهى كه به هنگامه بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بر آنان فرو ريخت بنگريد، كه چگونه اطاعت آنان را با دين خود پيوند داد؟ و با دعوتش آنها را به وحدت رساند؟ چگونه نعمت هاى الهى بالهاى كرامت خود را بر آنان گستراند و جويبارهاى آسايش و رفاه برايشان روان ساخت ؟ و تمام بركات آيين حق آنها را در برگرفت ؟
در ميان نعمت ها غرق گشتند، و در خرمى زندگانى شادمان شدند، امور اجتماعى آنان در سايه قدرت حكومت اسلام استوار شد، و در پرتو عزتى پايدار آرام گرفتند، و به حكومتى پايدار رسيدند، پس آنان حاكم و زمامدار جهان شدند، و سلاطين روى زمين گرديدند، و فرمانرواى كسانى شدند كه در گذشته حاكم بودند، و قوانين الهى را بر كسانى اجراء مى كنند كه آنها مجريان احكام بودند، و در گذشته كسى قدرت درهم شكستن نيروى آنان را نداشت ، و هيچ كس خيال مبارزه با آنان را در سر نمى پروراند.
آگاه باشيد كه شما هم اكنون دست از رشته اطاعت كشيديد، و با زنده كردن ارزشهاى جاهليت ، دژ محكم الهى را درهم شكستيد، در حالى كه خداوند بر اين امت اسلامى بر وحدت و برادرى منت گذارده بود، كه در سايه آن زندگى كنند، نعمتى بود كه هيچ ارزشى نمى توان همانند آن تصور كرد، زيرا از هر ارزشى گران قدرتر، و از هر كرامتى والاتر بود.
امام على عليه السلام در اين فراز نسبتا مفصل از خطبه قاصعه ، به بهره گيرى از حالات گذشتگان اشاره نموده و وحدت و اتحاد را موجب عزت و سربلندى دولت و ملت ، نابودى دشمنان ، فراوانى نعمت و فرمانروايى و حكومت بر جهانيان مى داند و تفرقه و پراكندگى را موجب سست شدن قدرت ، خوار و ذليل شدن ، اسير دست دشمنان گرديدن ، جنگ و خون ريزى و نابودى ملت مى داند و براى اثبات مطلب خود، شواهدى از سرگذشت پيشينيان ، از فرزندان اسماعيل و اسحاق و يعقوب ذكر مى كند و به مردم زمان خود هشدار مى دهد كه زمان ها بسيار به هم شبيه و مثال ها نزديك به هم هستند، يعنى همان طورى كه پيشينيان بعد از آن همه عزت و شوكت در سايه وحدت و اتحاد، به خاطر تفرقه و پراكندگى نابود گشتند، شما اعراب هم بعد از آن همه عزت و شوكتى كه در سايه وحدت و الفتى كه توسط پيامبر اسلام ايجاد شد الان دچار تفرقه شديد.
امام على عليه السلام علل صعود و سقوط و شكست و پيروزى حكومت ها را در يكى از خطبه ها مطرح كرده و يكى از مهم ترين عوامل صعود و پيروزى را وحدت و يكى از مهم ترين عوامل سقوط و شكست را در تفرقه دانسته است .
حضرت على عليه السلام در خطبه 25 نهج البلاغه ، مى فرمايد:
انبئت بسرا قد اطلع اليمن ، و انى والله لاظن ان هولاء القوم سيدالون منكم باجتماعهم على باطلهم ، و تفرقكم عن حقكم ، و بمعصيتكم امامكم فى الحق ، و طاعتهم امامهم فى الباطل ، و بادائهم الامانه الى صاحبهم و خيانتكم ، و بصلاحهم فى بلادهم و فسادكم . فلو ائتمنت احدكم على قعب لخشيت ان يذهب بعلاقته . (187)
به من خبر رسيده كه بسر بن ارطاه بريمن تسلط يافت ، سوگند بخدا مى دانستم كه مردم شام بزودى بر شما غلبه خواهند كرد.
زيرا آنها در يارى كردن باطل خود، وحدت دارند، و شما در دفاع از حق متفرقيد، شما امام خود را در حق نافرمانى كرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.
آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خيانتكاريد، آنها در شهرهاى خود به اصلاح و آبادانى مشغولند و شما به فساد و خرابى (آنقدر فرومايه ايد) اگر من كاسه چوبى آب را به يكى از شماها امانت دهم مى ترسم كه بند آن را بدزديد.


حضرت على در اين جا، چهار عامل مهم را در پيروزى و چهار عامل مهم را در شكست و سقوط حكومت ها برمى شمارد كه عبارتند از:
الف - چهار عامل پيروزى :
1 - وحدت ؛
2 - اطاعت و پيروى از رهبرى جامعه ؛
3 - اداى امانت و وفاى به عهد و پيمانى كه با رهبر بسته اند؛
4 - اصلاح و آبادانى .
ب - چهار عامل شكست :
1 - تفرقه و پراكندگى ؛
2 - نافرمانى از دستورهاى رهبر و حاكم جامعه ؛
3 - خيانت در امانت و شكستن بيعت و پيمان با رهبر؛
4 - فساد در جامعه .
اين عوامل درباره همه حكومت ها و ملت ها صدق مى كند و اختصاص به حكومت و يا ملت اسلامى ندارد. اين فرمايش مهم على عليه السلام مى تواند درس بسيار مهمى براى همه حكومت هاى بشرى ، به ويژه حكومت اسلامى باشد.
على عليه السلام در نهج البلاغه ، امامت را عامل انسجام امت مطرح معرفى مى كند:
فرض الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك ... و الامامه نظاما للامه و الظاعه تعظيما لامامه ؛ (188)
خداوند، ايمان را براى رهايى شما از پليدى شرك ... و امامت را براى نظام يافتن و انسجام امت و اطاعت از امام را براى بزرگ داشت و عظمت امامت قرار داد.
حضرت على عليه السلام امامت را عامل انسجام و وحدت امت مى داند، چون رهبر جامعه را به جلو مى برد و مشكلات مردم را برطرف مى كند و آن ها را در مقابل دشمنان متحد مى كند.
در روايت مشهورى كه فضل بن شاذان نيشابورى از امام رضا عليه السلام نقل كرده است ، امامت را موجب قوام و پايدارى جامعه ، متحد كردن مردم در مقابل دشمنان ، بازداشتن از فساد و تباهى و تامين سعادت دنيا و آخرت انسان مى داند.
حضرت زهرا عليها السلام نيز مى فرمايد:
ففرض الله الايمان تطهيرا من الشرك ... و طاعتنا نظاما للمله و امامتنا امانا من الفرقه ؛ (189)
پس خداوند ايمان را به جهت پاك ساختن انسان ها از شرك ، و اطاعت از ما را به جهت نظام بخشيدن به امور مردم ، و امامت و رهبرى ما را به جهت جلوگيرى از تفرقه واجب فرموده است .
امامت عامل انسجام است ، چون يكى از كارهايى كه رهبر انجام مى دهد، تشكيل امت است و امت به معناى ملتى است كه وحدت هدف داشته باشد. وظيفه امامت ، تشكيل امت و وظيفه امت ، اطاعت از امامت مى باشد، وحدت امت و امامت ، سنگ بناى تشكيل حكومت اسلامى مى باشد كه شالوده مكتب تشيع نيز بر آن استوار است .
اگر رهبر قاطع باشد، ولى مردم از او پيروى نكنند، رهبر موفق نخواهد شد؛ همان طور كه در زمان امير المومنين چنين شد.
انقلاب اسلامى ايران تجلى وحدت و يگانگى امت و امامت است مردم ايران با اطاعت از امام خمينى ، امتى را تشكيل دادند كه در مقابل همه مشكلات و نابسامانى ها استقامت كرد و تا آخرين نفس ، بر عهد و پيمانى كه با امام خويش بست ، استوار ماند.
وظيفه حكومت و امامت جامعه اسلامى ، تشكيل امت واحد، حفظ وحدت و يگانگى و پرهيز از هرگونه تفرقه است و وظيفه امت اطاعت و پيروى از امامت و حاكم اسلامى است .
على عليه السلام فرمود:
و اعظم ما افترض - سبحانه - من تلك الحقوق حق الوالى على الرعيه ، و حق الرعيه على الوالى ، فريضه فرضها الله - سبحانه - لكل على كل ، فجعلها نظاما لالفتهم ، و عزالدينهم .
فليست تصلح الرعيه الا بصلاح الولاه ، ولا تصلح الولاه الا باستقامه الرعيه ،
فاذا ادت الرعيه الى الوالى حقه ، وادى الوالى اليها حقها عز الحق بينهم . و قامت مناهج الدين ، و اعتدلت معالم العدل ، وجرت على اذلالها السنن ، فصلح بذلك الزمان ، و طمع فى بقاء الدوله ، و يئست مطامع الاعداء .
و اذا غلبت الرعيه و اليها، او اجحف الوالى برعيته ، اختلفت هنالك الكلمه ، و ظهرت معالم الجور، و كثر الادغال فى الدين ، و تركت محاج السنن ، فعمل بالهوى ، و عطلت الاحكام ، و كثرت علل النفوس ، فلا يستوحش لعظيم حق عطل ، و لا لعظيم باطل فعل ! فهنالك تذل الابرار، و تعز الاشرار، و تعظم تبعات الله سبحانه عند العباد . (190)
و در ميان حقوق الهى بزرگ ترين حق ، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است ، حق واجبى كه خداى سبحان ، بر هر دو گروه لازم شمرد، و آن را امل پايدارى پيوند ملت و رهبر، و عزت دين قرار داد.
پس رعيت اصلاح نمى شود جز آن كه زمامداران اصلاح گردند، زمامداران اصلاح نمى شوند جز با درستكارى رعيت .
و آنگاه كه مردم حق رهبرى را اداء كنند، و زمامدار حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزت يابد، و راههاى دين پديدار و نشانه هاى عدالت برقرار، و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله پايدار گردد، پس روزگار اصلاح شود، و مردم در تداوم حكومت اميدوار و دشمن در آرزوهايش مايوس مى شود.
اما اگر مردم بر حكومت چيره شوند، يا زمامدار بر رعيت ستم كند، وحدت كلمه از بين مى رود، نشانه هاى ستم آشكار، و نيرنگ بازى در دين فراوان مى گردد، و راه گسترده سنت پيامبر صلى الله عليه و آله متروك ، هواپرستى فراوان ، احكام دين ، تعطيل ، و بيمارى هاى دل فراوان گردد، مردم از اينكه حق بزرگى فراموش مى شود. يا باطل خطرناكى در جامعه رواج مى يابد، احساس نگرانى نمى كنند، پس در آن زمان نيكان خوار، و بدان قدرتمند مى شوند، و كيفر الهى بر بندگان بزرگ و دردناك خواهد بود.
حضرت على عليه السلام رعايت حقوق حكومت و مردم را مايه پيوند و هماهنگى و وحدت بين آن ها مى داند؛ يعنى پيوند امت و امام در سايه رعايت حقوق متقابل تحقق مى يابد.
در نهج البلاغه ، حضرت به اين حقيقت با تمثيل و تشبيه زيبايى اشاره مى كند:
و مكان القيم بالامر مكان النظام من الخزر يجمعه و يضمه ، فاذا انقطع النظام تفرق الحزر و ذهب ثم لم يجتمع بهذا فيره ابدا ؛ (191)
مكان و جايگاه زمامدار دين و حكمران مملكت ، جايگاه بند تسبيح نسبت به دانه هاست كه آن ها را جمع آورى و به يك ديگر ضميمه مى كند. پس هنگامى كه بند تسبيح بگسلد، دانه ها متفرق شده ، هر يك به گوشه اى پراكنده مى شوند و ديگر هرگز نمى توان اطراف آن ها را جمع آور نمود.
امام رضا عليه السلام درباره جايگاه امامت چنين مى فرمايد:
ان الامامه زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزالمومنين ان الامامه اس الالسلام الناصى ، و فرعه السامى ، بالامام تمام الصلوه و الزكوه و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفى ء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف ، الامام يحل حلال الله و يحرم حرام الله و يقيم حدود الله و يذب عن دين الله ؛ (192)
همانا امامت ، نگهبان دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزت مومنين است . امامت ، ريشه رشد يابنده و شاخه پربركت و سايه گستر اسلام است . تماميت نماز، زكات ، روزه ، حج ، جهاد، جمع آورى ماليات و صدقات ، امضاء و اجراى حدود و احكام و حراست از مرزها با امام است . امام است كه حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مى گرداند و حدود الهى را اقامه و از دين خدا دفاع مى كند.
و اين يك حقيقت غير قابل ترديد است كه نظام و قوام يك جامعه ، به اتحاد بين امت و رهبر آن جامعه بستگى دارد.
امام على عليه السلام در نهج البلاغه ، با كمال صراحت ، فتنه انگيز و تفرقه افكن را مستوجب قتل مى داند و نه تنها تفرقه افكن عينى و موجود را سزاوار چنين عقوبتى مى داند، بلكه حتى كسى را كه شعار تفرقه دهد و قدم نخستين اختلاف بين مسلمين را بردارد، سزاوار مرگ مى داند. آن حضرت در اين باره چنين مى فرمود:
و الزموا السواد الاعظم فان يد الله مع الجماعه ، و اياكم و الفرقه !
فان الشاد من الناس للشيطان ، كما ان الشاد من الغنم للذئب . الا من دعا الى هذا الشعار فاقتلوه ، ولو كان تحت عمامتى هذه . (193)
همواره با بزرگ ترين جمعيت ها باشيد كه دست خدا با جماعت است ، از پراكندگى بپرهيزيد، كه انسان تنها بهره شيطان است آنگونه كه گوسفند تنها طعمه گرگ خواهد بود، آگاه باشيد هر كس كه مردم را به تفرقه و جدايى دعوت كند او را بكشيد هر چند كه زير عمامه من باشد.
تفرقه موجب فتنه است . خداوند در قرآن فرمود:
الفتنه اشد من القتل ؛
فتنه انگيزى از كشتن بدتر است . (194)
تشخيص فتنه با رهبرى جامعه است ؛ همان طورى كه حضرت على عليه السلام خوارج را كه شعار تفرقه انگيز مى داند و فتنه ايجاد مى كردند، نابود كرد و فرمود:
من چشم فتنه را در آوردم .
وظيفه رهبر جامعه است كه همواره مواظب تفرقه افكنان و فتنه كنندگان در جامعه باشد و با بصيرت و بينايى ، مردم را از شر فتنه و تفرقه نجات دهد.
ما نيز در انقلاب اسلامى ايران همواره شاهد فتنه هايى از داخل و خارج بوده ايم ؛ اما امام خمينى قدس سره توانست همه اين فتنه ها را خنثى و فتنه انگيز را نابود كند. و رهبر معظم انقلاب حضرت آيه الله خامنه اى نيز بعد از رحلت امام بزرگوار همواره با بصيرت خاص توانسته اند انواع و اقسام فتنه هاى دشمنان داخل و خارج در شكل هاى مختلف را خنثى كرده و از بين ببرد.
علاوه بر اين كه قرآن و سنت و روايات معصومين (كه تفصيل آن گذشت ) ما را به وحدت و الفت و يگانگى دعوت مى كنند، تمام دستورهاى اجتماعى اسلام ، بدون استثناء، هدف و نتيجه نهايى آن ها، ايجاد محبت و الفت و برادرى و اتحاد ميان مسلمين است ؛ مانند: امر به نماز جمعه و جماعت ، سلام كردن ، مصانقه ، معانقه ، تبسم ، ادخال سرور، مشورت نصيحت ، تعاون ، الصلاح ذات البين ، نظافت ، امانت ، عدالت ، صداقت ، مواسات ، ترحم ، عطوفت ،، احسان به والدين ، صله رحم ، مراعات حق همسايه ، نوازش ايتام ، قضاى حوائج مومنين ، حسن معاشرت ، مطايبه و مزاح ، بدرقه و استقبال مسافر رفتن ، هديه و سوغات بردن ، عيادت مريض ، تشييع جنازه ، تسليت مصيبت ديده ، تواضع ، كظم غبظ، زكات ، انفاق ، دعا كردن به مومنين و سپاسگذارى از محسنين ، مراسم حج با شكل واحد انجام دادن ، جهاد اين ها مواردى است كه مى تواند پايه هاى وحدت ملى و ايمانى را همچنين نهى از هر عمل و صفتى كه براى جلوگيرى از پراكندگى و اختلاف و درگيرى و نزاع ميان مسلمين است ؛ مانند نهى از: گمان بد، تجسس ، دروغ ، تهمت ، غيبت ، ناسزا گفتن ، تكبر، خودخواهى ، استبداد و خود محورى ، مسخره كردن ، نكوهش ، گذاردن القاب به روى ديگران ، سرزنش ، تحقير، استخناف ، شماتت ، قطع رحم ، عاق والدين ، سخن چينى ، خدعه ، تزوير، غش ، كم فروشى ، احتكار، طمع ، ريا و تظاهر، ستم و تجاوز، نفاق ، حسد، كينه توزى ، خشونت ، مجادله ، نجوا و درگوشى صحبت كردن در برابر ديگران ، خلف وعده ، تعصب بى جا، نسبت ناروا، طولانى شدن قهر، جهل و نادانى ، عمل بر طبق هوى و هوس نيز موارد متعدد ديگرى كه شارع مقدس آن ها را نهى فرموده است ، همگى تهديدهاى مهمى براى پايه ها و اساس وحدت ملى و اسلامى كشور هستند و زمينه را براى اختلاف درگيرى و پراكندگى آماده مى كنند.
حكومت اسلامى بايد با توسعه فكرى و فرهنگى و دينى ، زمينه و بستر را براى ايجاد وحدت و الفت بين آحاد جامعه فراهم كند و زمينه هاى ايجاد تفرقه را از بين ببرد. وحدت ، اساسى ترين مساله اى است كه جامعه امروز ما، بيش از هر زمانى ديگر محتاج آن است . ما با وحدت و اتحاد توانستيم اين انقلاب عظيم اسلامى را خلق كنيم و رژيم طاغوتى و تا بن دندان مسلح را نابود كنيم . ما با وحدت و اتحاد و همدلى توانستيم هشت سال جنگ تحميلى را سرافرازانه به پيش ببريم و انقلابمان را در اين جنگ صادر كنيم . ما با وحدت و اتحاد توانستيم در برابر تمام توطئه هاى داخلى و خارجى مقاومت كنيم . اينك با همين وحدت و اتحاد است كه مى توانيم انقلاب را تداوم و استمرار بخشيم .
رمز استمرار انقلاب ، همان رمز پيروزى است كه انگيزه الهى و وحدت جامعه بود. امروز وحدت امت بر محور ولايت و رهبرى ، بيش از هر زمانى ، ضرورت عصر ماست . متاسفانه فقدان رهبرى در بعضى از كشورهاى اسلامى و يا عدم اطاعت از رهبرى ، منشاء ضرر و زيان هاى جبران ناپذيرى شده است و قضيه تاسف بار افغانستان و آوارگى ميليون ها مسلمان فلسطينى ، معلول همين امر است .
چون دشمنان انقلاب همواره تلاش دارند تا اين ركن ركين و يا به تعبير على عليه السلام قطب وسط آسياب يعنى ولايت و امامت جامعه را تضعيف كنند و يا از بين ببرند.
آنان توطئه هاى زيادى را عليه نظام ولايت فقيه كردند و در قالب شبهات علمى و يا سياسى مى خواهند اين انديشه تابناك و نظام امت و امامت شيعى را متزلزل نمايند، تا بتوانند به نيات و اغراض شوم خود برسند، چون آن ها فهميده اند كه مهم ترين عامل انسجام و وحدت مسلمين ، همان طور كه در روايات آمده ، امامت و رهبرى جامعه است . اطاعت امت از امامت و روشنگرى هاى رهبرى در همه زمان ها، مخصوصا در زمان شعله ور شدن فتنه ها و اختلافات ، مى تواند تجلى بخش وحدت امت و امامت - كه مهم ترين عامل استحكام امت و حكومت اسلامى و بزرگ ترين سد نفوذ در مقابل دشمنان اسلام و انقلاب است - باشد.


نوشته شده در   دوشنبه 1 آذر 1389    
PDF چاپ چاپ