سه شنبه 6 اسفند 1398 | Tuesday, 25 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5603

حوادث بين راه شام

حوادث بين راه شام

حوادث بين راه شام
كسانيكه همـراه سر مـقـدس حسين به شام مى رفتند در اولين منزلى كه فرود آمدند در حاليكه ماءمورين مشغول صرف غذا و شرب خمر و سرگرمى و خوشحالى بودند مشاهده كردند كه ناگهان دستى آشكار شد و بر ديوار نوشت :
اترجو امّة قتلت حسينا     
شفاعة جدّة يوم الحساب
(( آيا امتى كه حسين را مى كشند اميد شفاعت جدش را در روز حساب و قيامت دارند. ))
همـراهان مـضطرب و هراسان شدند، بعضى ها خواستند دست را بگيرند نتوانستند و دست غايب شد، سپس ماءمورين به غذا خوردن مشغول شدند، دوباره دست ظاهر گشت و اين بيت را نوشت :
فلا و اللّه ليس لهم شفيع     
و هم يوم القيامة فى العذاب
(( نه چنين است بخدا قسم كه اينها شفيعى ندارند و در روز قيامت معذب خواهند بود. ))
مـجددا خواستند دست را بگيرند ناپديد شد و چون به غذا خوردن نشستند دست پديدار شد و نوشت :
و قد قتلوا الحسين بحكم جور     
و خالف حكمهم حكم الكتاب
(( حسين را به حكم حاكم جور كشتند و حكم آنها مخالف حكم خدا است . ))
خوردن غذا بر همه ناگوار شد و از آنجا كوچ كردند.(364)


راهب نصرانى و سر ابى عبدالله
مـاءمـورين ابن زياد در منازل بين راه سر حسين را از صندوق بيرون مى آوردند و بر سر نيزه نصب مـى كردند و عـده اى از آن مـخـالفـت مـى نمـودند تـا آن منزل را ترك كنند، به منزلى رسيدند كه راهبى در آنجا ديرى داشت ، نيمه شب راهب متوجه شد از بيرون دير نورى از زمين تا آسمان مى درخشد، بيرون آمد مشاهده كرد كه نور از سر حسين است ، نزد ماءمورين آمد و گفت ! شما كيستيد؟
ماءمورين ابن زياد.
اين سر كيست ؟
سر حسين بن على
ـ كدام على ؟
على بن ابيطالب .
ـ مادرش كيست ؟
فاطمه دختر رسول خدا.
ـ دختر پيامبرتان ؟
بلى !
ـ واى بر شمـا چـه بد مـردمـى هستـيد. اگـر مسيح فرزندى داشت او را روى مژه چشممان نگـهدارى مـى كرديم مـمـكن است ده هزار دينار به شما بدهم اين سر را تا صبح به من بسپاريد؟
مـانعى ندارد، راهب دينار را داد و سر را تحويل گرفت و آنرا شستشو داد و معطر گردانيد و روى زانو گـذاشت و تمام شب را گريه مى كرد تا صبح سر حسين را مخاطب قرار داد و گفت : اى سر مقدس من جز اختيار خود را ندارم .و انا اشهد ان لا اله الاّ اللّه و انّ جدّك محمدا رسول اللّه و اشهد انّنى مـولاك و عبدك . (( گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدائى نيست و گواهى مى دهم كه محمد جد تو رسول خدا است و من بر دين جد توام . ))
نزديك شام ماءمورين سر ابى عبدالله گفتند: بيائيد دينارها را تقسيم كنيم مبادا يزيد از مـا بستـاند، وقـتـى كيسه هاى زر را گشودند مشاهده نمودند كه دينارهاى طلا به خزف تـبديل شده بود كه يك طرف آن مـكتـوب بود:و لا تـحسبنّ اللّه غـافـلا عـمـّا يعمل الظّالمون .و در طرف ديگر:و سيعلم الّذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون .(365)


مشهد الراءس
ابن شهر آشوب در مـناقـب مـواضعـى را بين كوفه و شام به عنوان مشهدالراءس يعنى جائيكه سر حسين عليه السلام در آنجا قرار گرفته است نام برده كه آنها عبارت است از: موصل و نصيبين و حماة و حمص و عسقلان و شام . و اما مشهدالراءس در شام معروف است و هر كس به سوريه رفته در دمشق اسجا را زيارت كرده است .
و امـا مـشهدالراءس در مـوصل : هنگـامـى كه حامـلان سر ابى عـبدالله به مـوصل رسيدند از حاكم مـوصل وسائل و نيازمـنديهاى خـود را خـواستـند، مـردم مـوصل از ورود آنها به شهر مـانع شدند در خارج شهر سر امام عليه السلام را روى سنگـى قـرار داده بودند، يك قطره خون از سر ابى عبدالله بر سنگ چكيد و در روزهاى عاشوراى هر سال خون مى جوشيد و مردم اجتماع مى كردند و عزادارى پرشورى برپا مى نمـودند و تـا ايام عـبدالمـلك مـروان اين مـراسم هر سال برپـا مـى شد، عـبدالمـلك دستـور داد سنگ را از آنجا بردند. مـردم در محل آن قبه اى ساختند و مراسم روز عاشورا را برپا مى كردند.(366)


مشهدالسقط در جوشن
در مـعـجم البلدان حموى آمده است : جوشن كوهى است در طرف غربى شهر حلب كه از آنجا مـس استـخـراج مـى كردند زمـانيكه اسراى اهل بيت از آنجا عبور كردند يكى از زنان ابى عـبدالله در اين نقـطه بچـه سقـط كرد از كارگـران مـعدن آب و طعام خواستند در اثر تبليغات سوء بنى اميه نه تنها آب و غذا ندادند بلكه به آنها توهين هم كردند و ناسزا گفتند، همسر ابى عبدالله بر آنها نفرين كرد و از آن تاريخ ديگر معدن سوددهى نداشت و نتيجتا تعطيل شد، در قبله اين كوه بارگاهى است معروف به مشهدالسقط و بچه سقط شده امام حسين را محسن نام نهادند و مشهد دكه هم گفته مى شود.(367)


شام را زينت مى كنند
اسراى اهل بيت چـون نزديك شام رسيدند مردمشان از زن و مرد و كوچك و بزرگ براى تـمـاشاى اهل بيت و اظهار شادمـانى از پـيروزى يزيد به استـقـبال شتـافـتـند، به مـنظور تـكمـيل تـزئين شهر سه روز اهل بيت را در خـارج شهر متوقف ساختند و شهر را با انواع پارچه هاى حرير و زربفت و آئينه و جواهرات زينت كردند مردم با طبل و شيپور و ساز و ضرب و آلات لهو به رقص و پـايكوبى پرداختند، جمعيتى در خارج شهر اجتماع كرده بود كه هرگز كسى چنين جمعيتى را در يك جا نديده است .(368)


ورود اهل بيت به شام
اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد دمشق شدند، اين روز را بنى اميه عيد مى گيرند و براى شيعيان روز عزا است چنانكه شاعر گفته است :
كانت ماَّتم بالعراق تعدّها     
امويّة بالشّام من اءعيادها
(( در عـراق مـجالس عـزا برپـا مـى كنند ولى بنى امـيه در شام آن روزها را عـيد مى گيرند. ))
از ابى مـخـنف روايت شده كه از سر ابى عبدالله بوى خوشى مى وزيد كه بر هر بوى خـوشى برتـرى داشت چون اهل بيت نزديك شهر رسيدند، ام كلثوم شمر را گفت : حاجتى دارم ممكن است انجام دهى ؟ شمر پرسيد: چه مى خواهى ؟
ام كلثوم فرمود: ما را از دروازه اى وارد كنيد كه جمعيت تماشاچى كمتر باشد و به كسانى كه سرها را حمـل مـى كنند بگـو سرها را از مـحامـل زنان دور كنند كه از كثرت نظر تماشاچيان خوار شديم .
شمـر پـست فطرت دستور داد سرها را بالاى نيزه ها نصب كردند و در كنار محملهاى زنان حركت دهند و آنها را از در بزرگ شهر وارد كردند. لا حول و لا قوّة الاّ باللّه .(369)


سهل بن سعد و اهل بيت حسين
سهل بن سعد ساعدى گويد: براى زيارت بيت المقدس رفته بودم عبورم به شام افتاد شهرى آباد داراى اشجار زياد و باصفـا ديدم ولى مـشاهده كردم كه با پارچه هاى رنگارنگ شهر را آذين كرده اند و مردم غرق سرور و شادى اند، زنان را ديدم كه با ساز و آلات لعـب مـى زنند و مى رقصند، با خود گفتم آيا براى مردم شام عيدى است كه از آن بى خـبريم ، در گوشه اى عده اى را ديدم كه باهم صحبت مى كنند گفتم : براى شما در شام عيدى است كه ما خبر نداريم ؟ گفتند: پيرمرد گويا غريبى ؟
گفتم : آرى من سهل بن سعد از صحابه رسول خدايم .
گـفـتـند: سعـد! تـعـجب نمى كنى كه چرا آسمان خون نمى بارد و زمين اهلش ‍ را فرو نمى برد؟
گفتم : مگر چه شده ؟
گفتند: سر حسين فرزند پيغمبر را از عراق براى يزيد هديه مى آورند!
گفتم : اى واى سر حسين را مى آورند و مردم اين چنين خوشحالى مى كنند؟!
پرسيدم از كدام دروازه وارد مى كنند؟ به دروازه ساعات اشاره كردند.
جلوى دروازه آمدم ، پرچمها را ديدم كه رديف شده ، سوارى را ديدم كه نيزه اى در دست دارد سرى بر آن نصب است كه شبيه تـرين انسانها به رسول خدا است ، در تعقيب زنان اهل بيت را ديدم كه بر شتران بدون پوشش سوارند، نزد يكى از زنان رفتم پرسيدم : دختر تو كيستى ؟
فرمود: من سكينه دختر حسينم !
گـفـتـم : آيا حاجتـى دارى كه بتـوانم انجام دهم كه مـن سهل بن سعد از اصحاب جد شمايم .
فـرمـود: اى سهل به كسى كه اين سر را حمل مى كند بگو قدرى سر را جلوتر ببرد تا مـردان كمـتـر به مـا نگـاه كنند، به آنكه سر را حمل مى كرد گفتم : ممكن است حاجت مرا برآورى تا چهارصد دينار به تو بدهم ؟
پرسيد چه حاجتى دارى ؟
گـفـتـم : اين سر را از جلو زنها ببر تا حرم پيغمبر از نظاره گر مصون باشند، آن مرد خواسته ام را انجام داد و منهم چهارصد دينار به او دادم .(370)
مرد شامى و امام سجاد عليه السلام
پـيرمـردى از مـردم شام كه تـحت تـاءثير تبليغات سوء بنى اميه قرار گرفته بود، هنگامى كه در ميان جمعيت چشمش به امام زين العابدين عليه السلام افتاد صفوف جمعيت را در هم شكافـت و خـود را به امام عليه السلام رسانيد سر را بسوى حضرت بلند كرد و گفت :الحمد لله الّذى اهلككم و امكن الامير منكم و قطع قرون الفتنه .
(( سپـاس خـداى را كه شما را هلاك كرد و امير را بر شما مسلط گردانيد و شاخ فتنه را شكست . ))
امام زين العابدين عليه السلام نظرى بر او افكند و متوجه شد كه فريب خورده و حق بر او مـشتـبه شده است ، فرمود: يا شيخ هل قراءت القرآن ؟ (( پيرمرد آيا قرآن خوانده اى ؟ ))
بلى .
ـ آيا اين آيه را خـوانده اى ؟!:قـل لا اسئلكم عليه اجرا الاّ المودّة فى القربى .(371)
(( از شما اجر و مزد رسالت نمى خواهم به جز دوستى با خويشان . ))
ـ بلى خوانده ام .
امـام فـرمـود: مـائيم خـويشانى كه دوستـى مـا اجر رسالت رسول خداست .
ـ آيا اين آيه را خـوانده اى ؟:واعـلمـوا انّمـا غـنمـتـم مـن شى ء فـانّ لله خـمـسه و للرّسول و لذى القربى .(372)
(( هر چـه غـنيمـت بدست آورديد پـس خـمـس آن براى خـدا و رسول او و خويشان رسول خدا است . ))
پيرمرد: بلى .
امام : خويشانى كه در خمس با خدا و رسولش شريكند مائيم .
ـ آيا اين آيه را خـوانده اى ؟انّمـا يريد الله ليذهب عـتـكم الرّجس اهل البيت و يطهرّكم تطهيرا.(373)
(( همانا خدا مى خواهد كه از شما اهل بيت رجس و پليدى را ببرد و شما را پاك سازد. ))
ـ گفت : بلى .
امام فرمود: مائيم اهل بيتى كه خدا آنها را پاك و منزه ساخته است .
ـ آيا اين آيه را خوانده اى ؟ و آت ذالقربى حقه . (( حق خويشان را بده .(374) ))
ـ گفت : آرى .
فرمود: مائيم كسانى كه خدا سفارش كرده كه پيغمبر حق ما را ادا كند.
پير مرد مات و مبهوت از گفته خود پشيمان شد و پرسيد: شما را بخدا قسم ذى القرباى اين آيات شمائيد؟
امـام فـرمـود: تـاللّه انّا لنحن هم من غير شكّ. (( بخدا قسم آنها مائيم بدون شك پيرمرد گـريان شد عـمـامـه از سر افـكند و سر به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا از دشمنان آل پـيغـمـبر بيزارى مـى جويم سپـس عـرض كرد: هل لى من توبة ؟ (( آيا راهى براى توبه دارم ؟ ))
حضرت فـرمـود: بلى اگـر تـوبه كنى خداوند توبه ات را مى پذيرد و با ما محشور خواهى شد.
عرض كرد: تبت الى اللّه . (( من توبه نمودم . ))
چـون داستـان پـيرمـرد به يزيد رسيد دستـور داد او را به قتل رسانيدند!
الا لعنة اللّه على القوم الظّالمين .(375)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ