دوشنبه 18 آذر 1398 | Monday, 09 December 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 16 آبان 1389     |     کد : 5130

قيامت نزديك است ! غفلت چرا ؟ 2

قيامت نزديك است ! غفلت چرا ؟ 2

‹‹ آیه های زندگی 5 ›› برای بیداری » قيامت نزديك است ! غفلت چرا ؟ 2
اعمال كوچك و بزرگ انسان در نامه اي ثبت مي شود
52 - 53  : قمر
هر كار كه كرده اند در دفترهاست. هر كار بزرگ و كوچكي مكتوب است.     
«الزُّبُر» جمع «زَبور» است به معناي كتاب؛ و در اينجا منظور نامة اعمال انسانهاست.
«مُستَطَر»، از مادّة «سَطر»، در اصلِ لغت به معناي صف است، خواه انسانهايي باشند كه در يك صف ايستاده اند يا درختان يا كلماتي كه بر صفحة كاغذ در يك رديف قراردارد كه در اينجا به معناي اخير است. قرآن مي فرمايد حتي الفاظي كه بر زبان جاري مي شود رقيبي «عَتيد»، يعني مراقبي حاضر و آماده، آنها را ثبت مي كند: «ما يَلفِظُ مِن قَولٍاِلاّ لَدَيهِ رَقيبٌ عَتيدٌ.»
امام علي(ع) مي فرمايند: «اِعلَموا عِبادَاللهِ اَنَّ عَلَيكُم رَصَداً مِن اَنفُسِكُم وَ عُيُوناً مِنجَوارِحِكُم وَ حُفّاظَ صِدِ يَحفَظُونَ اَعمالَكُم وَ عَدَدَ اَنفاسِكُم لاتَستُرُكُم مِنهُم ظُلمَةُ لَيلٍ داجٍ وَلايُكِنُّكُم مِنهُم بابٌ ذُورِتاجٍ.» (اي بندگان خدا، بدانيد كه از شما نگاهباناني بر شما گماشته اند و ديدبانهايي از پيكرتان برگزيده و حافظان راستگويي كه اعمال شما را حفظ مي كنند و شمارة نفسهاي شما را ميشمارند. نه تاريكي شب شما را از آنان مي پوشاند ونه دري محكم شما را از آنان پنهان ميسازد.)
مردي به نام عبدالاعلي ميگويد كه امام صادق(ع) به من فرمودند: «به نظر تو مقصود از آية 'اِنَّما نَعُدُّ لَهُم عَدّاً (ما براي آنها شماره مي كنيم شماره كردني) چيست؟ من گفتم: 'شمار روزهاست حضرت فرمودند: 'پدرها و مادرها هم اين را شماره مي كنند. نه،مقصود اين نيست؛ بلكه مقصود شمار نَفَسهاست.» همچنين قرآن كريم مي فرمايد: «وَلاتَعمَلُونَ مِن عَمَلٍ اِلاّ كُنّا عَلَيكُم شُهُوداً اِذ تُفيضُونَ فيهِ.» (و هيچ عملي را انجام نمي دهيد، مگر اينكه ما گواه شماييم در آن هنگام كه وارد آن ميشويد.) امام صادق(ع) دربارة اين عبارت فرمودند:
«هر گاه رسول خدا(ص) اين آيه را مي خواند به شدت ميگريست.»بعد خداوند در ادامة آيه مي فرمايد: «وَ ما يَعزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثقالِ ذَرَّةٍ فِيالاَرضِ وَ لافِيالسَّماءِ وَ لا اَصغَرَ مِن ذ'لِكَ وَ لا اَكبَرَ اِلاّ في كِتابٍ مُبينٍ.» (هيچ چيز در زمين و آسمان ازپروردگار تو مخفي نميماند، حتي به اندازة سنگيني ذرهاي و نه كوچكتر و نه بزرگتر ازآن نيست، مگر اينكه در كتاب آشكار ثبت است.) همچنين مي فرمايد: «وَ لَدَينا كِتابٌ يَنطِقُ بِالحَقِّ.» (در نزد ما كتابي است كه به حق سخن ميگويد.) آية بعد از آن و نيز آيات 3 و 4 سورة مبارك سبأ هم به همين مطلب تصريح دارد.


آرزو بي فايده است: همه چيز به تلاش انسان بستگي دارد
38 - 41 : نجم
كه هيچ كس بار گناه ديگري را برندارد؟ و اينكه براي مردم پاداشي جز آنچه خود كرده اند نيست؟ و زود است كه كوشش او در نظر آيد. سپس به او پاداشي تمام دهند.     
«وِزر» به معني ثقل و سنگيني است؛ و در اصل از «وَزَر»، به معناي پناهگاهي در كوه،گرفته شده و اغلب در توصيف گناه به كار رفته كه بار سنگيني است بر گردن گناهكار.
«سَعي» به معني مشي و راه رفتن سريع، و نه دويدن، است؛ و استعاراً به جديت دركار چه خير و چه شر اطلاقِ مي شود.
«جَزاءَ الاَوفي'» جزايي است كه درست به اندازة عمل باشد
اين آيات بيانگر سه اصل مسلّم اسلام دربارة سراي باقي آخرت است و گوياي سه قانون از قوانين قيامت:
1) هر كس مسئول گناهان خويش است: «لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ اُخري'»؛
2)بهرة هر كس در آخرت همان سعي و كوشش اوست: «لَيسَ لِلاِنسانِ اِلاّ ماسَعي'»؛
3) خداوند به هر كس در برابر عملش جزاي كامل مي دهد: «يُجز'يهُ الجَزاءَ الاَوفي'».
برخي از ديگر تفاوتهاي نظام دنيا با نظام آخرت
1) در دنيا مي توان سخنان و اعمال و عقايد را كتمان كرد، اما در قيامت ممكن نيست: «وَلايَكتُمُونَ اللهَ حَديثاً»؛
2) در دنيا مي توان عذرخواهي كرد، اما در قيامت ممكن نيست: «وَ لايُؤذَنُ لَهُم فَيَعتَذِرُونَ»؛
3) در دنيا فرار از عذاب و شكنجه ممكن است، اما در قيامت ممكن نيست: «اَينَ المَـفَرُّ كَلاّ لاوَزَرَ».
اي ز بازار جهان حاصل تو گفتاري عمر تو موسم كار است و جهان بازاري
اندر آن روز كه كردار نكو سود كند نكند فايده گر خرج كني گفتاري
همچو بلبل كه بر افراز گلي بنشيند چند گفتي سخن و هيچ نكردي كاري
ظاهر آن است كه بيزاد و تهيدست رودگر از اين مزرعه كس پُر نكند انباري
زرِ طاعت زن و اخلاص عيارِ آن سازخواجه تا سود كني بر دِرمي ديناري


خَسِر الدنيا و الا´خرة كيان اند؟
11 : حج    
و از ميان مردم كسي است كه خدا را با ترديد ميپرستد. اگرخيري به او رسد، دلش بدان آرام گيرد، و اگر آزمايشي پيش آيد، رخ برتابد. در دنيا و آخرت زيان بيند و آن زياني آشكار است.
«حَرف» يعني طرف؛ و «يَعبُدُاللّهَ عَلي' حَرفٍ» يعني اين شخص در وسط و حقيقت بندگي نيست و در گوشة آن قرار گرفته است (تحريف شيء هم يعني به يك طرف بردن آن).
«اِنقَلَبَ» به معني بازگشتن است و «اِنقِلاب» هم به معناي انصراف و برگشتن؛ و«اِنقَلَبَ عَلي' وَجهِهِ» يعني حتي صورت خود را به عقب برنمي گرداند، گويي هميشه ازايمان بيگانه بوده است.
«خُسر» و «خُسران» و «خسار» يعني نقصان و كم شدن و نيز يعني نقصان رأس المال وسرمايه و از بين رفتن آن.
بايد توجه داشت كه خاسران دنيا و آخرت از مسلمانان اند و سخن از كفار و مشركان نيست: «مَن يَعبُدُاللّهَ» (كساني كه خدا را عبادت مي كنند)؛ لكن اين سرماية بندگي و دين خدا را، كه بزرگترين سرماية بشر است، در معرض زوال و نقصان و نابودي قرارميدهند. اينان بر طبق فرمايش حضرت امام حسين(ع)، كه به هنگام ورود به كربلا به اصحاب خود فرمودند، همان بندگان و بردگان دنيايند كه دين را هم براي تأمين دنياي خود انتخاب كرده اند و اساس آرامش و اضطراب آنان برخورداري از دنيا يا محروميت ازآن است. «اَلنّاسُ عَبيدُالدُّنيا وَ الدّينُ لَعِقٌ عَلي اَلسِنَتِهِم يَحُوطونَهُ مادَرَّت مَعايِشُهُم فَاِذا مُحِّصُوابِالبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانونَ.» (مردم بندة دنيايند و دين همچون لقمهاي ليسيده بر زبانهايشان است. مادامي كه معيشت و زندگاني آنها وسعت و فراخي داشته باشد، آن را حفظ مي كنند؛ ولي هنگامي كه با ابتلائات امتحان شوند، دينداران كم ميشوند.)
آيات 15 و 16 سورة زمر و 32 اعراف و 23 يونس نيز گوياي اين مطلب است.
اي هشت خلد را به يكي نان فروخته ... وز بهر راحت تن خود جان فروخته
نزد تو خاكسار چو دين را نبوده آب ... تو دوزخي بهشت به يك نان فروخته
نان تو آتش است و به دينش خريده ... اياي تو ز بخل آب به مهمان فروخته
اي از براي نعمت دنيا چو اهل كفر ... اسلام ترك كرده و ايمان فروخته
اي خانة دلت به هوا و هوس گِرووي ... جان جبرئيل به شيطان فروخته
اي تو زمام عقل سپرده به حرص و آز ... انگشتريّ ملك به ديوان فروخته
اي خوي نيك كرده به اخلاق بد ... بَدَ لوي برگ گل به خار مغيلان فروخته
اي بهر نان و جامه ز دين بي نوا شده ... بهر سراب چشمة حيوان فروخته
دزدِ هوات كرده سيه دل چنانكه تو ... از راي تيره شمع به كوران فروخته
دين است مصر ملك و عزيز اندروست ... علماي نيل را به قطرة باران فروخته
از بهر جامه جنت مأوي گذاشته ... وز بهر لقمه حكمت لقمان فروخته
كرده فداي دنياي ناپايدار ... دنياي گنج را به خانة ويران فروخته


پاداش بزرگ براي آنان كه به بيعتشان با پيامبر و پيمانشان با خدا وفادار بمانند
10 : فتح    
آنان كه با تو بيعت مي كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مي كنند. دست خدابالاي دستهايشان است؛ و هر كه بيعت را بشكند به زيان خود شكسته است؛و هر كه بدان بيعت كه با خدا بسته است وفا كند، او را مزدي عظيم دهد.     
«يُبايِعونَ» و «بَيعَت» از مادّة «بَيع» است كه آن در اصل به معني دست دادن به هنگام قرارداد و معامله است؛ و سپس به پيمان بستن براي فرمانبرداري و اطاعت از كسي اطلاقِ شده است.
«نَكَثَ» از مادّة «نَكث» به معني بازگشودن و واتابيدن است كه در معني شكستن ونقض عهد به كار رفته ــ عهدي كه لازمالوفاء است. در اين آيه، خداوند به همةبيعت كنندگان و پيمانداران با خدا و رسول اعلام مي كند كه اگر بر سر پيمان و عهد خودبمانند به فوز عظيم ميرسند، و اگر نقض پيمان كنند ضررش متوجه خودشان مي شود؛زيرا پيمان با خدا، كه بندگي ما نسبت به اوست، و پيمان با پيامبر، كه همان اطاعت وپيروي از اوست، سبب بقاي جامعة بشري و هويت و قوّت و عظمت پيمانداران ومطيعان است.
قرآن كريم مي فرمايد: «اي اهل ايمان، اگر از خدا پروا كنيد و به شرط بندگي وفا كنيد وبا اوامر و نواهي پيامبر مؤمنانه برخورد كنيد، خداوند دنيا و آخرت شما را آباد مي كند وگذشته و آيندة شما ترميم و تأمين مي شود.» «يا اَيُّهاالَّذينَ امَنُوا اِتَّقُوا اللّهَ وَ 'امِنُوا بِرَسُولِهِيُؤتِكُم كِفلَينِ مِن رَحمَتِهِ وَ يَجعَل لَكُم نُوراً تَمشُونَ بِهِ وَ يَغفِرلَكُم وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ.» (ايكساني كه ايمان آورده ايد، تقواي الهي پيشه كنيد و به رسولش ايمان بياوريد تا دو سهم ازرحمتش را به شما ببخشد و براي شما نوري قرار دهد كه با آن راه برويد و گناهان شما راببخشد؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است.) عمده همين است كه «يَجعَل لَكُم نُوراًتَمشُونَ بِهِ.»
با نور و بصيرتي كه خداوند به او عطا مي كند حجابها از قلبش برچيده مي شود و چهرة حقايق را بي پرده ميبيند؛ و يكي از حقايق مهم شناخت دنياست.
آري،او با اين روشنبيني دنياشناس مي شود و ديگر مظاهر فريبندة دنيا و زرِ و برقها او را به خود مشغول نمي كند و او رَبِحَ الدنيا و الاخرة مي شود: هم در دنيا سود ميبرد، چون ازمواهب آن براي كمال و رشد و معنويت خويش بهره برده است؛ و هم در آخرت بهره مند مي شود؛ و اين دو مهم حاصل وفاداري بر بيعت با پيامبر و پيمان با خداست.
آيات 52 سورة نور و 11 بروج و 5 فتح و 49 انبياء نيز مؤيد اين سخن است.


قرآن بر پيامبر نازل شد تا جهانيان را از عذاب بيم دهد
1 : فرقان    
به نام خداي بخشايندة مهربان. بزرگ است و بزرگوار آن كس كه اين فرقان را بر بندة خود نازل كرد تا جهانيان را بيم دهنده اي باشد.     
«تَبارَكَ» از مادة «بَرَكَت» است به معناي فايدة ثابت و همچنين نموّ و زيادت و سعادت؛ وتبارك يعني در خير ثابت است و هميشه مفيد است.
«فُرقان» در اصل مصدر است به معني فرِ گذاشتن. سپس در معني فارِ به كار رفته به معني فرِ گذارنده؛ و قرآن را «فُرقان» مي گويند زيرا فارِ ميان حق و باطل است.
«نَذير» از مادّة «نَذِر» به معناي دانستن و حذر كردن است. «نَذير» و «مُنذِر» يعنيانذاركننده و جمع آن «نُذُر» است.
قرآن مي فرمايد: هيچ امتي از امم گذشته نيست مگر آنكه در آنها نذيري بوده:
«وَ اِنمِن اُمَّةٍ اِلاّ خَلا فيها نَذيرٌ.» بنابراين هيچ امتي نبوده، مگر آنكه دعوت حقة نبويه در آن ظهور كرده است.
همچنين قرآن مي فرمايد كه نزول عذاب الهي بدون منذر نيست: «وَ ما اَهلَكنا مِن قَريَةٍاِلاّ لَهامُنذِرُونَ»؛ و عذاب الهي بعد از ارسال رُسُل و اتمام حجت است: «وَ ما كُنّا مُعَذِّبينَحَتّي' نَبعَثَ رَسُولاً.» آيات 49 سورة حج و 134 طه و 4 قمر و 23 زمر و 135 شعراء نيزهمين معنا را بيان مي كنند.
در آية مورد بحث هم خداوند علت نزول قرآن عظيم الشأن را انذار جهانيان بيان كرده است: «لِيَكُونَ لِلعالَمينَ نَذيراً»؛ و انذار از عاقبت شوم و آيندةظلماني و تاريك قيامت است، از عذابي است كه همة روابط ميان انسانها را از بين ميبردــ عذابي كه وقتي ظاهر مي شود گناهكار آرزو مي كند كه اي كاش در خاك ميماند و زنده نمي شد: «اِنّا اَنذَرناكُم عَذاباً قَريباً يَومَ يَنظُرُ المَرءُ ما قَدَّمَت يَداهُ وَ يَقُولُ الكافِرُ يا لَيتَني كُنتُتُراباً.»
انذار در كساني كارگر و مؤثر است كه خشيت از خدا داشته باشند و خائف و ترسان باشند:
«وَ اَنذِر بِهِ الَّذينَ يَخافونَ اَن يُحشَرُوا اِلي' رَبِّهِم لَيسَ لَهُم مِن دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ»؛يعني كساني انذارپذيرند كه چشم دل آنها تا اين اندازه باز باشد كه احتمال دهند حساب و كتابي در كار است و همين احتمال آنها را براي دريافت انذار آماده مي كند. اين همان چيزي است كه در اعتقادات يا كلام به آن مي گويند «دفع ضرر مُحتَمَل» كه عقل آن راواجب مي كند. همين كه احتمال بدهند گفتار انبيا حق است و شايد مخالفت با آن موجب زيان در آينده و ويراني زندگي آتي شود، عقلشان حكم مي كند كه مسئله را جدي بگيرند و ضررهاي احتمالي آينده را از خود دفع كنند.


خوف از عذاب خدا و ايمان به قيامت: سبب سرعت در خيرات و كسب موقعيت
57 - 61 : مؤمنون
آنهايي كه از خوف پروردگارشان لرزاناند و آنهايي كه به آيات پروردگارشان ايمان مي آورند و آنهايي كه به پروردگارشان شرك نمي آورند و آنهايي كه همة آنچه را بايد ادا كنند، ادا مي كنند و باز هم دلهايشان ترسان است كه بايد به نزد پروردگارشان بازگردند ــ اينان اند كه به كارهاي نيك مي شتابند و در آن بر يكديگر سبقت مي جويند.     
«خَشيَة» ترس شديد است و از خوف شديدتر است؛ زيرا اين كلمه از «شَجَرَة خاشِيَة»گرفته شده است؛ و آن درختي است كه تماماً بخشكد.
اما «خَوف» به معني نقصان و از «ناقَة خَوفاء» يعني شتر مريض گرفته شده است؛ وخشيت ترسي است آميخته با تعظيم و احترام.
«مُشفِقونَ» از مادّة «اِشفاِ» و ريشة «شَفَق» به معني روشناييِ آميخته با تاريكي(سرخي مغرب پس از غروب آفتاب) گرفته شده است. و به معناي خوف و ترسي است كه آميختة با محبت و احترام باشد.
«وَجِلَة» نيز به معناي ترسان و خائف است.
«يُسارِعونَ» از باب مفاعله و به معني شتاب براي سبقت گرفتن از يكديگر است و گوياي مسابقة بي وقفة مؤمنان در رسيدن به بهشت و كسب رضايت و رضوان الهي واداي تكاليف و اعمال صالح است.
خداوند در اين آيات مي فرمايد: مؤمناني كه از خداوند بترسند ــ ترسي آميخته بااحترام و تعظيم ــ و به معاد و دادگاه عدل الهي ايمان داشته باشند از احساس مسئوليت بيشتر و انگيزة قويتري در كارهاي نيك و اعمال صالح و خدايي برخوردارند و ازفرصتهاي دنيايي خود بهتر و بيشتر بهره مي گيرند؛ و چون يقين به محاسبة دقيق الهي دارند و ميدانند كه
«فَمَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَيراً يَرَهُ وَ مَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ» (پس هركس هموزن ذرهاي كار خير انجام دهد آن را ميبينند و هر كس هموزن ذره اي كار بدكرده آن را ميبيند)، دنيا را ميدان مسابقه اي براي خود مي بينند كه جايزة آن بهشت ورحمت الهي است ــ جايزهاي جاويد و بي زوال. برعكس، كساني كه از اين خوف وخشيت و وَجلة تهي باشند و در تارِ عنكبوتي دنيا گرفتار باشند و چشم به زرِ و برِ آن بدوزند و در درياي بيانتهاي آرزوهاي خود غرِ باشند، نه تنها در كارهاي خير ازيكديگر سبقتي نمي گيرند؛ بلكه به سبب دلبستگي به دنيا و غفلت از آخرت و ميل فراوان به جاودانگي، در همين زندگي، چون فردا را از خود مي دانند، فرصتها را يكي پس از ديگري از دست مي دهند. پيامبر عظيم الشأن اسلام خطاب به ابوذر فرمودند:
«يااَباذَرٍّ اِيّاكَ وَالتَّسويفَ بِاَمَلِكَ فَاِنَّكَ بِيَومِكَ وَ لَستَ بِما بَعدَهُ فَاِن يَكُن غَدٌ لَكَ فَكُن فِي الغَدِكَما كُنتَ فِياليَومِ وَ اِن لَم يَكُن غَدٌ لَكَ لَم تَندَم عَلي ما فَرَّطتَ فِي اليَومِ.»
(اي ابوذر، مبادا به سبب درازي آرزويت كارهاي شايسته را به تأخير اندازي، زيرا تو اكنون همين امروز را داري و فردا با تو نيست. اگر فردايي داشتي، در آن روز نيز، به مانند امروزت، در اداي وظيفه بكوش و اگر فردايي نداشتي، از كوتاهي امروزت پشيمان نخواهي شد.)


قيامت نزديك است ! غفلت چرا ؟
1 : انبياء    
به نام خداي بخشايندة مهربان. روزِ حسابِ مردم نزديك شد و آنان همچنان به غفلت روي گرداناند.     
«اِقتَرَبَ» از باب افتعال و از مادّة «قُرب» است و همان معناي قرب را مي دهد؛ اما چون حروفش بيشتر از «قُرب» است عنايت بيشتري را به نزديكي و قرب افاده مي كند.
«غَفلَةٍ» يعني بي توجهي و اشتباه، كه غالب اوقات دربارة مردم به كار رفته و مراد از آن غفلت غير معذور و در مقام ذمّ و سرزنش است.
«مُعرِضُونَ» از مادّة «عَرَض» در اصل به معناي ظهور و اظهار است؛ و «عَرَض» درقرآن به متاع دنيا اطلاق شده، چون ناپايدار است؛ و «اِعراض» يعني روگرداني همراه بابي اعتنايي و از دِل.
منظور از نزديك شدن حساب و قيامت به مردم چيست؟
بعضي از مفسران گفته اند منظور اين است كه دنيا هر روز كه از عمرش ميگذرد به حساب نزديكتر مي شود؛ و بعضي ديگر گفته اند به اين اعتبار است كه بعثت پيامبر درآخرالزمان اتفاِق افتاده است؛ و بعضي ديگر گفته اند اين تعبير نشان آن است كه رستاخيز حتمي است، چون عرب ميگويد «كُلُّ ما هُوَآتٍ قَريبٌ»، يعني هر چه قطعاً بيايدنزديك است؛ و اگر هم فرموده «اِقتَرَبَ»، به لفظ ماضي، براي نشان دادن حتميت وقطعيت وقوع قيامت است. يك نكتة ديگر باقي ميماند و آن اينكه چگونه ممكن استبين غفلت و اعراض جمع شود؟ در حالي كه غفلت عبارت است از توجه نداشتن واعراض مستلزم نوعي توجه داشتن و عمد است؟ مرحوم علامه طباطبايي در پاسخ فرموده اند: غفلت از حساب به سبب آن است كه مردم آن طور كه بايد و شايد حساب راتصور نمي كنند ــ تصوري كه در دلهايشان اثر بگذارد و آنان را به خود مشغول كند. از اينرو، به سبب دلدادگي به دنيا، از آن اعراض نمي كنند و خود را به دنيا و مظاهر دلفريبش مشغول مي كنند و خود را براي توبه و ايمان و تقوا مهيا نمي كنند. پس در عين اينكه درغفلت اند، اعراض هم مي كنند.
در آيات ديگر قرآن نيز نزديكي قيامت مطرح شده است؛ از جمله آيات 1 سورة قمرو 97 انبياء و 17 شوري و 40 نبأ و 6 و 7 معارج، كه خداوند در اين دو آيه مي فرمايداينان، يعني كافران، آن روز را دور مي بينند و ما آن را نزديك ميبينيم:
«اِنَّهُم يَرَونَهُ بَعيداً وَنَري'هُ قَريباً»؛ و نيز در آية 57 سورة نجم مي فرمايد: «اَزِفَتِ الازِفَةُ» (آنچه بايد نزديك شودنزديك شده است)؛ و اساساً يكي از نامهاي قيامت در قرآن «يَومُالا´زِفَةِ» است؛ ومي فرمايد: «وَ اَنذِرهُم يَومَ الا´زِفَةِ.» (و آنان را از روز نزديك بترسان.) «اَزِفَت» از «اَزِفَ»ساخته شده، به معناي نزديك شدن وقت. همچنين گفته اند كه به معناي عجله و خوبشدن زخم هم هست.
امام علي(ع) ميفرمايند: «فَاِنَّ الغايَةَ اَمامَكُم وَ اِنَّ وَراءَكُمُ السّاعَةَ تَحدُوكُم تَخَفَّفُوا تَلحَقوافَاِنَّما يُنتَظَرُ بِاَوَّلِكُم ا'خِرُكُم.» (پايان كار پيش روي شماست و قيامت در پُشت سر شما راميراند. سبكبار شويد تا برسيد. همانا آنان كه رفتند در انتظار شمايند.)
نيز مي فرمايد: «فَاللهَ اللهَ عِبادَاللهِ فَاِنَّ الدُّنيا ماضِيَةٌ بِكُم عَلي' سَنَنٍ وَ اَنتُم وَالسّاعَةُ في قَرَنٍ وَكَاَنَّها قَد جاءَت بِاَشراطِها وَ اَزِفَت بِاَفراطِها...» (پس اي بندگان، خدا را خدا را، پروا كنيد كه دنيا با قانونمندي خاصي ميگذرد. شما با قيامت به رشته اي اتصال داريد. گويا نشانه هاي قيامت آشكار شده و شما را در راه خود متوقف كرده و با زلزله هايش سر رسيده است وسنگيني بار آن را بر دوش شما نهاده و رشتة پيوند مردم با دنيا را قطع كرده و همه را ازآغوش گرم دنيا خارج ساخته است. گويي دنيا يك روز بود و گذشت يا ماهي بود وسپري شد.)


ملكوت آسمانها و زمين را بنگريد، مرگتان نزديك است!
185 : اعراف    
آيا در ملكوت آسمانها و زمين و چيزهايي كه خدا آفريده است نمي انديشند؟و شايد كه مرگشان نزديك باشد. و بعد از قرآن كدام سخن را باور دارند؟     
«مَلَكوت» مانند «مُلك» است؛ ولي از «مُلك» رساتر و ابلغ است، زيرا واو و تاء براي مبالغه اضافه شده اند و معني آن حكومت و ادارة امور است. «مَلَكوت» به حكومت مطلقة خداوند بر هستي اطلاق شده است.
در اين آيه خداوند همة انسانها، خاصّه غافلان، را به تفكر در هدف و نظم آفرينش وشيوة حكومت خداوند بر عالم و ادارة دقيق و حسابشدة آن دعوت كرده است ــ دعوت كرده تا با اندكي تأمل و توجه، مصاديق حيات و مرگ را در طبيعت مشاهده كنند واز رهگذر آن دريابند كه عمر آنان جاودانه نيست و فرصتهايشان به سرعت از دست ميرود و اينكه آن قدر اجل به آنان نزديك است كه واقعاً نميدانند آيا فردا جزو مردگان اند يا زندگان. و با اين توجه به سراغ معتقدات و باورهاي خود بروند و ايمان وانديشة خود را اصلاح كنند و از گردش دقيق شب و روز و مظاهر حكمت و قدرت خدادر عالم و هماهنگي اركان هستي باهم پي برند كه بيهوده آفريده نشده اند و آمدن آنان دراين عالم با هدف بوده و آينده و برنامة ديگري در پيش روي آنهاست. و به فرمودة مرحوم علاّمة طباطبايي، در واقع تفكرشان در عالم از آن طرف نباشد كه فقط خود اشيايند؛ چرا كه نتيجة تفكر در آن علم يافتن به خواص طبيعي آنهاست و آن مقصودي كه خداوند از تفكر و نظر اراده كرده محقق نمي شود؛ بلكه معناي آيه با توجه به واژة«مَلَكوتِ» و «ماخَلَقَ اللهُ مِن شَيءٍ» اين است كه چرا در خلقت آسمانها و زمين و هر چيزديگر از مخلوقات خدا از آن طرف كه برابر خداست نظر نكردند؟ كه تفكر در آن آدمي را به اين نتيجه برساند كه وجود اين مخلوقات مستقل و بالذات نيست بلكه وابسته وبالغير و محتاج است و تحت سنتها و قوانين تبديل ناپذير الهي قرار دارد. ايشان در ادامه هم مي فرمايد: آيا نظر نكردند در اينكه شايد اجلهايشان نزديك شده باشد؛ زيرا تفكردر همين احتمال چه بسا آنان را از پافشاري و اصرار بر گمراهي و غفلت بازدارد، زيراآنچه اغلب مردم را از توجه و اشتغال به امر آخرت بازداشته فراموش كردن مرگ است ــمرگي كه به نوعي پايان كار انسان و قطع تعقلات او در اين عالم است.همين ياد مرگ وقطع اسباب و بر هم ريختن دنيا انسان را از پيروي هوا و هوس و آرزوهاي دراز و بي توجهي به دعوت انبيا و تعاليم وحي ميره اند.
آيات 5 سورة عنكبوت و 15 و 16 و 43 سورة مؤمنون هم هشداري است دربارة سررسيدن اجل و سرآمدهاي قطعي.دربارة توجه به نزديكي اجل و مرگ به انسان، درسخنان معصومان: به مطالب فراواني برمي خوريم. يكي از زيباترين و رساترين آنهاتوصيه هاي اخلاقي پيامبر(ص)به جناب ابوذر است: «يا اَباذَرٍّ كُن كَاَنَّكَ فِيالدُّنيا غَريبٌ اَوكَعابِرِ سَبيلٍ وَ عُدَّ نَفسَكَ مِن اَصحابِ القُبُورِ.» (اي ابوذر، در دنيا غريبانه و يا همانندرهگذر زندگي كن و خود را مرده اي به حساب آور.) به اين جمله توجه كنيد: «عُدَّ نَفسَكَمِن اَصحابِ القُبُورِ.» ديگر سخن از اين نيست كه مرگ را به خود نزديك ببين و به ياد آنباش، بلكه فرموده خود را جزو مردگان به حساب آور؛ يعني نحوة نگرش خود را به دنياو آخرت به گونه اي تنظيم كن كه گويا همين الان كارت در اين عالم تمام شده و وارد آن عالم شده اي. چقدر زيبا و سازنده است: آنقدر مرگ را حتمي و نزديك ببين كه گويامرده اي.


سوگند كه پيوسته تحول مي يابيد
16-  19 : انشقاِ
پس به شفق سوگند ميخورم، و سوگند به شب و هر چه را فروپوشد، و سوگند به ماه چون فروغش كامل شود، كه به حالي بعد از حال ديگر تحول خواهيد يافت.     
«لا أُقسِمُ»: «لا» دراين جمله زايد و براي تأكيد است و معني مستقلي ندارد. بنابراين نه تنهاسوگند را نفي نمي كند، بلكه بر آن تأكيد مي كند.
«وَسَق» يعني جمع كردن پراكنده ها؛ و «ما وَسَقَ» اشاره است به بازگشت انواع حيوانات و پرنده ها و انسانها به خانه ها و لانه هاي خود به هنگام شب براي برقراري آرامش شب؛ و «اِتَّسَقَ» هم كه از همان ريشه است به معني جمع شدن است.
«لَتَركَبُنَّ» از مادّة «رُكوب» است و با لام و نون تأكيدي كه دارد به معني حتماً سوارمي شويد است.
«طَبَق» به معني حال است؛ و جملة «لَتَركَبُنَّ طَبَقاً عَن طَبَقٍ» يعني از حالي به حاليسوار ميشويد: از نطفه به جنين، از آن به نوزادي و طفوليت تا جواني و پيري و مرگ وساير تغييراتي كه در شما پديد مي آيد و تا آن احياي دوباره و تعيين سرنوشت نهايي وبهشت و دوزخ. در آيات 12 تا 16 سورة مؤمنون، اين معنا به زيبايي بيان شده است؛ و«تَركَبُنَّ»، كه با «عَن» آمده است، نشان مي دهد كه حال قبلي پايينتر از حال بعدي است.
در منطق قرآن، حيات و زندگاني دنيا مرحلهاي پست و ابتدايي در مسير تحولات بشري است؛ گرچه نسبت به حالت جنيني دنيايي وسيعتر و برتر است، نسبت به آنچه در پيش روي اوست حياتي ابتدايي به حساب مي آيد.قرآن از زندگاني دنيا با تعبير«الحَيوةُ الدُّنيا» كه 69 بار آمده ياد كرده است كه در چهار مورد «الحَيوة» بدون صفت آمده و دو مورد آن بدون الف و لام است و در دو مورد ديگر الف و لام آن اشاره به عهدحضوري است، يعني دنيايي كه همگان آن را ميبينند؛ و باز در منطق قرآن اين حيات معمولي و ابتدايي هرگز نمي تواند آرمان تلقي شود، زيرا متاع الغرور است و قليل است و لعب و لهو است و متاع است. به قول شاعر،
دنيا چو حباب است ولكن چه حباب/// نه بر سر آب بلكه بر روي سراب
آن هم چه سرابي كه ببينند به خواب/// آن خواب چه خواب؟ خوابِ بد مستِ خراب
لِرمانتوف در اين باره در شعر خود ميگويد:
«با چشمان فروبسته، لب بر جام زندگي نهاده اشك سوزان بركنارة زرين آن فرو ميريزيم تا آنگاه كه دست مرگ نقاب از ديدگان ما بردارد. در آن موقع خواهيم فهميد كه اين كاسة حيات از اول خالي بوده و ما جز بادة خيال چيزي از آن ننوشيده ايم.»
خلاصة سخن اينكه انسان از نظر قرآن در حيات طبيعي خود به هيچ وجه نميتواندبه هدف اصلي هستي خود نايل شود. به قول حافظ،
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست ... عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي ؛ و با وجود اين اصل مهم، «لَتَركَبُنَّ طَبَقاً عَن طَبَقٍ»، انسانها در مسيري كه انتخاب كرده اند دايماً رو به تكامل گذاشته اند. ملاّي رومي به زيبايي و روشنايي تمام اين اصل راتوضيح مي دهد.
از جمادي مُردم و نامي شدم وز نما مُردم ز حيوان سر زدم
مُردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم كي ز مُردن كَم شدم؟
جملة ديگر بميرم از بشرتا برآرم از ملائك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جوكُلُّ شَيءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجهَه
بار ديگر از ملك پران شوم آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم اِنّا اِلَيه راجِعُون


حُبّ لقاءاللّه : نشان بهشتيان
94 : بقره    
بگو: اگر راست مي گوييد كه سراي آخرت در نزد خدا ويژة شماست، نه مردم ديگر، پس آرزوي مرگ كنيد.     
«تَمَنَّوا»، يعني آرزو كنيد، از مادّة «مَني» به معناي تقدير و اندازه گيري است؛ و نطفه را ازاين جهت «مَني» مي گويند كه با قدرت خداوند اندازه گيري شده است؛ و «تَمَنّي'» يعني آرزو كردن هم از همين ريشه است، زيرا آن چيزي كه آرزوشده در ذهن انسان اندازه گيري و مصوّر مي شود.
آية 6 سورة جمعه هم نظير همين آيه است و همچنين آية 143 سورة آل عمران.
مسئلة آمادگي براي مرگ و دوست داشتن ديدار خدا حاكي از سلامت ايمان و عمل انسان است، همچنان كه كراهت از مرگ و ديدار خدا نشان ضعف ايمان و فساد اعمال است.
در حديث است كه مردي از امام حسن مجتبي(ع)پرسيد: چرا ما از مرگ بدمان مي آيد و آن را دوست نداريم؟ امام در پاسخ فرمودند:
«اِنَّكُم اَخرَبتُم ا'خِرَتَكُم وَ عَمَّرتُمدُنياكُم وَ اَنتُم تَكرَهُونَ النُّقلَةَ مِنَ العُمرانِ اِلَي الخَرابِ.» (زيرا شما آخرت خود را ويران كرده ايد و دنيايتان را آباد و دوست نداريد از آباداني به ويرانه منتقل شويد.)
شخصي هم اين را از پيامبر(ص)پرسيد.حضرت فرمودند:«آيا ثروتي داري؟»عرض كرد: «آري.» فرمود: «آيا آن را براي آخرتت پيش فرستاده اي؟» عرض كرد: «خير.»حضرت فرمودند: «همين است كه مرگ را دوست نداري.» از اين روست كه مي بينيم ائمة ما: هم خود مستعِدّ مرگ بودند و هم ديگران را ترغيب مي كردند تا براي مرگ آماده شوند.
امام علي(ع) پس از وفات پيامبر(ص)و ماجراي سقيفه فرمودند: «در وضعي قرار دارمكه اگر سخن بگويم، مي گويند بر حكومت حريص است و اگر خاموش باشم، مي گويند از مرگ ترسيد. هرگز. من و ترس از مرگ؟ پس از آنهمه جنگ و حوادث ناگوار؟ «وَاللهِ لاَبنُ اَبيطالِبٍ 'انَسُ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَديِ اُمِّهِ.» (سوگند به خدا انس و علاقة فرزندابيطالب به مرگ از علاقة طفل به پستان مادر بيشتر است.) در بياني ديگر، در آستانةجنگ صفّين، فرمودند: «فَوَاللهِ ما اُبالي دَخَلتُ اِلَي المَوتِ اَو خَرَجَ المَوتُ اِلَيَّ.» (به خداسوگند، باكي ندارم كه من به سوي مرگ روم يا مرگ به سوي من آيد.) اما سرّ اين مطلب چيست؟ چيست كه امام علي ديدار خدا را دوست دارد؟ شخصي از حضرتش اينمسئله را پرسيد. امام در پاسخ فرمودند: «چون ديدم كه خداوند ديني براي من اختياركرده كه آيين فرشتگان و انبيا و فرستادگان الهي است، دانستم كه خداوند با اين كار مرابزرگ داشته و فراموش نكرده است. از اين رو ديدار او را دوست دارم.» در حديث ديگري است كه وقتي ملكالموت براي قبض روح حضرت ابراهيم(ع) آمد ابراهيم(ع)گفت:
«هَل رَأَيتَ خَليلاً يُميتُ خَليلَهُ؟» (آيا دوستي را ديدهاي كه دوست را بميراند؟)ملكالموت به آسمان برگشت و عرض كرد: «خدايا شنيدي خليلت چه گفت؟» خداوندفرمود: «به او بگو: هَل رَأَيتَ حَبيباً يُكرِهُ لِقاءَ حَبيبِهِ اِنَّ الحَبيبَ يُحِبُّ لِقاءَ حَبيبِهِ.» (آيادوستي را ديده اي كه از ديدار دوستش كراهت داشته باشد. دوست ديدار دوستش رامي پسندد.) البته مطلبي هست و آن اينكه انسان نبايداز خداوند درخواست مرگ كند؛ امامسئلة دوست داشتن ديدار خدا امري متفاوت است. رسول خدا(ص)فرمودند: «هيچيك از شما به سبب گزندي كه به او ميرسد نبايد مرگ را آرزو كند؛ و اگر ناچار به اين كارشد، بگويد: «اَللّ'هُمَّ اَحيِني ما كانَتِ الحَياةُ خَيراً لي وَ تَوَفَّني اِذا كانَتِ الوَفاةُ خَيراً لي.»(بارخدايا، تا زماني كه زندگي براي من بهتر است مرا زنده بدار و هر گاه مرگ برايم بهتربود مرا بميران.)


ترس از مرگ: نشان ظلم و ستم و بدكاري
95 : بقره    
ولي به سبب اعمالشان، هرگز آرزوي مرگ نخواهند كرد. خدا ستمكاران را مي شناسد.     
«قَدَّمَت» از مصدر «تقديم» به معناي جلو انداختن و مقدم كردن، و آن از مادّة «قَدَم» بهمعناي پاي شخص است، زيرا براي راه رفتن آن را جلو مي اندازد.
ما عمدتاً به دو علت از مرگ مي ترسيم:
1) يكي اينكه مرگ را به درستي نشناخته ايم و آن را فنا و نيستي و نابودي مي دانيم ومي بينيم؛ و پرواضح است كه انسانها چون فطرتاً از نابودي و نيستي گريزاناند و بقا وحيات مي طلبند، از چنين مرگي در ترس و هراس، بلكه فرارياند؛ اما اگر به حقيقتمرگ، كه ماهيتي انتقالي دارد، واقف شوند و بدانند كه انسان موجودي هميشه زنده است و زندگي اش با مُردن خاتمه نمي يابد و مُردن او در حقيقت انتقال از خانه اي به خانةديگر است، از آن نمي ترسند؛ چه فرمود:
«نَحنُ قَدَّرنا بَينَكُمُ المَوتَ وَ ما نَحنُ بِمَسبوقينَعَلي' اَن نُبَدِّلَ اَمثالَكُم وَ نُنشِئَكُم في ما لا تَعلَمُونَ.» (ما در ميان شما مرگ را مقدر ساختيم و هرگز كسي بر ما پيشي نمي گيرد تا گروهي را به جاي گروه ديگري بياوريم و شما را درجهاني كه نمي دانيد آفرينش تازه اي دهيم.)
گفت حمزه چونك بودم من جوان مرگ ميديدم وداع اين جهان
سوي مُردن كس به رغبت كي رودپيش اژدرها برهنه كي شود
ليك از نور محمد من كنون نيستم اين شهر فاني را زبون
از برون حسّ لشگرگاهِ شاه پُر همي بينم ز نور حق سپاه
خيمه در خيمه طناب اندر طناب شكرِ آنك كرد بيدارم ز خواب
آنك مُردن پيش چشمش تهلُكه استامر لا تُلقوا بگيرد او به دست
وآنك مُردن پيش او شد فتح باب سارعوا آيد مر او را در خطاب
الحذر اي مرگ بنيان بارِعواالعجل اي حشربنيان اِترحوا
هر كه يوسف ديد جان كردي فداي هر كه گرگش ديد برگشت از هُدي
2) دليل ديگر ترس ما از مرگ ترس از فرجام اعمال و كيفر گناهان و محاسبة الهياست: چون مرگ را دروازة ورود به عالم حساب و كتاب و ميزان ميدانيم، از آن ميترسيم. مي ترسيم، چون ميدانيم آنجا مجازاتها موافق و مناسب كرده ه است: «جَزاءًوِفاقاً»؛ ميترسيم، چون ميدانيم هر كسي در گرو كرده هاي خويش است: «كُلُّ نَفسٍ بِماكَسَبَت رَهينَةٌ»؛ ميترسيم، چون ميدانيم مرگ پلي براي ورود به عالم تجسّم اعمال است:
«فَمَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خيراً يَرَهُ وَ مَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ.»
مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوست آينة صافي يقين همرنگ روست
اي كه مي ترسي ز مرگ اندر فرارآن ز خود ترساني اي جان هوش دار
زشتْ روي توست ني رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رسته است اَر نكوي است اَر بدستناخوش و خوش هم ضميرت از خود است
گر به خاري خسته اي خود كشته ايور حرير و خز دري خود رشته اي


اين كار خداست: برخي به پيري ميرسيد و برخي قبل از آن مي ميريد
67 - 68  : مؤمن    
اوست آن خدايي كه شما را از خاك، سپس از نطفه، سپس از لختة خوني بيافريده است. آنگاه شما را كه كودكي بوديد از رحم مادر آورد تا به سن جواني برسيد و پير شويد. بعضي از شما پيش از پيري بميريد و بعضي به آن زمان معين ميرسيد و شايد به عقل دريابيد.اوست كه زنده مي كند و مي ميراند. و چون ارادة چيزي كند ميگويدش: موجود شو. پس موجود مي شود.     
«يُتَوَفّي» از مادّة «وَفاء» و «ايفاء» به معني تمام كردن است؛ و «تَوَفّيه» يعني تمام دادن حقو «اَوفي'» يعني تمامتر و «تَوَفّ'ي» و «يُتَوَفّ'ي» از باب تفعل به معني اخذ تمام و كمال است؛ واگر هم به مرگ «وَفات» گفته مي شود از اين باب است كه انسان از طرف خدا به كلي اخذ مي شود و هر چه خدا داده از او مي گيرد. البته از كلمة «يُتَوَفّ'ي» مطلب ديگري نيز استفاده مي شود و آن اينكه مرگ فنا و نابودي نيست، بلكه حذفِ از اين عالم است و فرشتگانِ مرگ روحِ انسان را دريافت و به عالم پس از مرگ منتقل مي كنند.
«اَجَلاً مُسَمّيً» همان اجل حتمي است؛ و آن آخرين مهلتي است كه به آدمي مي دهند و به هيچ وجه قابل تغيير نيست؛ و اين اجل معين غايتي است كه شامل همة مردم مي شود: پير و جوان؛ و آن غايت و نهايت زندگي دنيايي و صوري انسان است. خداوند در پايان آيه هم مي فرمايد: «لَعَلَّكُم تَعقِلونَ»، يعني تا شايد شما حق را، كه توحيد و تدبيرالهي در خلقت و مراحل مختلف آفرينش و حيات و مرگ حتمي شماست، درك كنيد كه اين ادراك شما را به غايت و نهايت حيات معنوي مي رساند، آنچنانكه مرگ شما را به غايت و نهايت حيات مادّي مي رساند؛ و در آية بعد مي فرمايد:
«هُوَالَّذي يُحيي وَ يُميتُ»،يعني عمل اِحياء و اِماته، يعني زنده كردن و ميراندن و انتقال شما از عالمي به عالم ديگر،كار خداست؛ و هر يك از اين دو مبدأ آغازي براي تصرفات الهي در مخلوقات است وورود به عالم جديدي است با نعمتهايي جديد و نو؛ و در پايان فرموده است: «فَاِذا قَضي'اَمراً فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ.» كلمة «اَمر» يعني شأن، و مراد اين است كه شأن خداي تعالي در هنگام ارادة خلقت اين است. بله، خداي تعالي در ايجاد هر چيزي كه ارادة ايجاد آنرا كند به غير از ذات متعالي خود به هيچ سبب ديگري نيازمند نيست، نه در اينكه آن سبب مستقلاً آن چيز را ايجاد كند و نه در اينكه به خداوند در ايجاد آن كمك كند يامانعي از سر راه خدا بردارد. حتي اگر فرمود «كُن»، يعني موجود باش، واضح است كه منظور تلفظ آن كلمه نيست، بلكه اين تمثيل است؛ و منظور اين است كه هنگامي كه ارادة او به وجود چيزي تعلق گيرد و خداوند بخواهد به چيزي وجود را افاضه كند، خواه آن چيز بزرگ باشد يا كوچك، پيچيده باشد يا ساده و...، به جز ذات خداوند به هيچ چيزديگري احتياج نيست و همين كه ذات خداوندي هستيِ آن را اراده كند، بيدرنگ و بدون تخلف موجود مي شود؛ و خلق مرگ و حيات از اين قبيل است. امام علي(ع) مي فرمايند: «مگر مردم دنيا را نمي بينيد كه در گذشت شب و روز حالات فراواني دارند: يكي مي ميرد و بر او مي گريند و ديگري باقي مانده به او تسليت مي گويند، يكي ديگر بر بستر بيماري افتاده، ديگري به عيادت او مي آيد و ديگري در حال جان كندن است و دنياطلبي در جستجوي دنياست كه مرگ او را درمي يابد و غفلت زدهاي كه مرگ اورا فراموش نكرده است؛ و آيندگان نيز راه گذشتگان را ميپويند.»


هر جا باشيد مرگ شما را درمي ربايد
78 : نساء    
هر جا كه باشيد، ولو در حصارهاي سخت استوار، مرگ شما را درمي ربايد.     
«بُروجٍ مُشَيَّدَةٍ»: «بُروج» جمع «بُرج» است؛ و «بُرج» در اصل به معني ظهور و آشكارشدن است؛ و «تَبَرُّج» آن است كه زن زيباييهاي خودرا اظهار كند؛ و بروج آسمان همان ستارگاني اند كه در آسمان مي درخشند و چون ظاهر و آشكارند بروج ناميده شده اند؛ ومراد از «بُروج» در اين آيه قلعه هاست كه به واسطة آشكار و هويدا بودن چنين ناميده شده اند. «مُشَيَّدَةٍ» از مادّة «شَيد» به معني گچ و مادة محكم و مقاوم است كه براي استحكام در ساختمان استفاده مي شود. پس «بُروجٍ مُشَيَّدَةٍ» يعني قلعه هاي محكم ومعني ديگر «مُشَيَّدَةٍ» مرتفع و طولاني است؛ و لذا «بُروجٍ مُشَيَّدَةٍ» يعني بناها و قلعه هاي مرتفع و بلند. قرآن فرموده كه اين برجهاي محكم هم نمي تواند شما را از مرگ دور كند،در هر جا و در هر حالي كه باشيد مرگ در پي شما مي آيد و تير اجل به شما اصابت خواهد كرد.
امام علي(ع) ميفرمايند: «مِسكينٌ اِبنُ ا'دَمَ مَكتُومُ الاَجَلِ مَكنُونُ العِلَلِ مَحفُوظُ العَمَلِتُؤلِمُهُ البَقَّةُ وَ تَقتُلُهُ الشَّرقَةُ وَ تُنتِنُهُ العَرقَةُ» (بيچاره فرزند آدم!اجلش پنهان، بيماريهايش پوشيده، اعمالش همه نوشته شده، پشه اي او را آزار دهد، جرعه اي گلوگيرش شود و اورا از پاي درآورد و عرِ كردني او را بدبو كند.)
حضرتش در حديث ديگري فرمودند: «ما اَنزَلَ المَوتَ حَقَّ مَنزِلَتِهِ مَن عَدَّ غَداً مِناَجَلِهِ» (كسي كه فردا را از عمر خود به شمار آورد مرگ را در جايگاه شايسته اش قرارنداده است.)
رسول خدا(ص)نيز فرمودند: «مَن عَدَّ غَداً مِن اَجَلِهِ فَقَد اَساءَ صُحبَةَالمَوتِ.» (كسي كه فردا را از عمر خود به شمار آورد همراه بدي براي مرگ است.) نيز عبداللّه بن مسعود مي گويد: «رسول خدا(ص)براي ما مربعي كشيد؛ و در وسط آن خطي رسم كرد؛ و دراطراف آن خط خطوطي كشيد؛ و در خارج آن مربع هم، خطي رسم كرد؛ و فرمود: 'آياميدانيد اين چيست؟ حاضران گفتند: 'خدا و رسول او بهتر مي دانند. حضرت فرمودند:'اين خط وسط انسان است؛ و خطوط اطراف بلاها و بيماريهايند كه از هر سو انسان رانيشِ ميزنند و اگر نيشِ يكي به خطا برود آن ديگري به هدف ميزند. مربع نيز اجل انسان است كه از هر سو احاطه اش كرده است؛ و خط بيرون مربع آرزوست.»
انسان آرزو
بلايا
اجل
از اين رو امام علي(ع) مي فرمايند: «فَبادِرُوا العَمَلَ وَ خافُوا بَغتَةَ الاَجَلِ...» (پس دراعمال نيكو شتاب كنيد و از فرا رسيدن مرگ ناگهاني بترسيد؛ زيرا آنچه از روزي از دسترفته اميد بازگشت آن وجود دارد، اما عمر گذشته را نمي شود بازگرداند. آنچه را امروز ازبهرة دنيا كم شده مي توان فردا به دست آورد، اما به آنچه ديروز از عمر گذشته اميدبازگشت نيست. اميد به آينده است و نوميدي به گذشته. از خدا بترسيد و جز برمسلماني نميريد.)


مرگ سليمان: نماد حقيقت مرگ
14 : سبأ    
چون حكم مرگ را بر او رانديم، جز حشرهاي از حشرات زمين مردم رااز مرگش آگاه نكرد: عصايش را جويد. چون فرو افتاد، ديوها دريافتند كه اگر علم غيب مي دانستند، در آن عذاب خواركننده نمي ماندند.     
«قَضَينا» از «قَضاء» به معناي فيصله دادن به امري است.
«تَبَيَّنَت» از ريشة «بَين» به معناي وسط است؛ و «بَيان» و «بَينونَة» و «تِبيان» همه از«بَين» به معني وسط اند؛ و «بان» به معناي آشكار و ظاهر شده است، زيرا وسط توأم باظهور و انقطاع و آشكار شدن است؛ و «تَبَيَّنَ» به معناي آشكار شدن و دانستن است.
«اَلجِنُّ»: «جَنَّ» به معناي پوشيدن و مستور كردن است. به قلب هم «جَنان» مي گويند،چون در ميان بدن پوشيده است. «جَنين» هم به معناي پوشانده شده است. «مَجنون» هم كسي است كه عقلش پوشانده شده است. «جِنّ» و «جانّ» و «جِنَّة» هم كه به موجوديباشعور و اراده اطلاِ مي شود براي آن است كه غير محسوس است.
سليمان بن داوود يكي از پيامبران بزرگ خدا بود كه خداوند قدرت و حكومت بي نظيري نيز در اختيارش قرار داد. او ساليان درازي در ميان مردم به عدل و داد سلطنت كرد، به طوري كه مردم از روش عادلانة او در مهد آسايش و خوشي بودند و از مزاياي زندگي به بهترين وجه برخوردار بودند.خداوند پرندگان را مطيع او كرد و آنان با پر و بال خود بر او سايه مي افكندند. زبان پرندگان را هم به او آموخت؛ و فهم و ذكاوت خارِق العاده اي نيز به او عطا كرد. باد را مسخّر او قرار داد، به طوري كه صبحگاهان مسير يك ماه و عصرگاهان هم مسير يك ماه را مي پيمود. براي او چشمة مس مذاب راروان ساخت؛ و نيز گروه عظيمي از جن را در تسخير او قرار داد. قرآن از عبور سليمان و سپاهيان جن و انس او و پرندگان همراهش از وادي مورچگان گزارش داده است؛ ونيز داستان غيبت هُدهُد و گزارش او از شهر سبأ و ملكة آن را بيان كرده است. آنگاه بعداز تصوير مردي با چنين ايمان و قرب و كمالي و چنين نعمتها و مكنتها و ثروتها و قدرت وحكومتي، آسيب پذيري او را در برابر مرگ بيان كرده است. آنگاه كه آفتاب عمر سليمان نبي(ع) بر لب بام رسيد، او در قصر بلورين خود تنها ايستاده و تكيه بر عصاي خود زده ودر حال تماشاي سپاهيان و نظارت بر كارهاي آنان بود كه ديد جواني ناشناس، اماخوشرو، وارد كاخ شده و به طرف او در حركت است. از او پرسيد تو كيستي و چرا بدوناجازه قدم به قصر گذاشتي؟ جوان گفت: من آن كسم كه براي ورود به خانه ها و كاخها ازكسي اجازه نمي گيرم. من ملك الموتم و براي قبض روح تو آمده ام. اين را گفت و بي آنكه حتي مهلتي براي نشستن يا خوابيدن به سليمان بدهد روح او را قبض كرد. جسد بيجان سليمان مدتها ايستاده و تكيه زده بر عصا ماند تا آنكه خداوند موريانهاي را مأمورخوردن عصاي او كرد و سليمان بر زمين افتاد و مردم فهميدند كه از مرگ سليمان مدتهاگذشته است. امام اميرالمؤمنين(ع) در اين باره مي فرمايند:
«فَلَو اَنَّ اَحَداً يَجِدُ اِلَي البَقاءِسُلَّماً اَو لِدَفعِ المَوتِ سَبيلاً لَكانَ ذ'لِكَ سُلَيمانُ بنُ داوودَ...» (اگر راهي براي زندگي جاودانه وجود ميداشت يا از مرگ گريزي بود، حتماً سليمان بن داوود سزاوار آن بود. او، كه خداوند حكومت بر جن و انس را همراه با نبوت و مقام بلند قرب و منزلت به او عطاكرده بود، آنگاه كه پيمانة عمرش لبريز و روزيِ او تمام شد تيرهاي مرگ از كمانهاي نيستي بر او باريدن گرفت و خانه و ديار از او خالي گشت و خانه هاي او بي صاحب ماند وديگران آنها را به ارث بردند. مردم، براي شما در تاريخ گذشته درسهاي عبرت فراوان وجود دارد. كجايند عمالقه و فرزندانشان پادشاهان عرب در يمن و حجاز؟ كجايندفرعونها و فرزندانشان؟ كجايند مردم شهر رَس درخت پرستاني كه طولاني حكومت كردند ــ آنانكه پيامبران خدا را كشتند و چراغ نوراني سنّت آنان را خاموش كردند؟)


هر انساني مرگ را مي چشد و به سوي خدا بازمي گردد
57 : عنكبوت    
هر كسي چشندة طعم مرگ است؛ و به سوي ما بازگردانده شويد.     
خداوند در اين آية شريفه دو حقيقت مهم را يادآورد شده است: اول اينكه اين جهان براي هيچ كس دار بقا نيست و مرگ سرنوشت حتمي و همگاني است؛ و ديگر اينكه مرگ پايان همه چيز نيست، بلكه پاياني براي زندگي دنيا و آغازي براي حيات حقيقي واصلي و حركت به سوي خداست. آيات 35 سورة انبياء و 185 آل عمران و 30 و 31 زمرنيز همين مضمون را بيان كرده اند. امام علي(ع) هم اين حقيقت را در ابتداي نامة خود به فرزندشان، حضرت امام حسن مجتبي(ع) انشا فرموده اند: «مِنَ الوالِدِ الفانِ المُقِرِّ لِلزَّمانِالمُدبِرِ العُمُرِ المُستَسلِمِ لِلدُّنيا السّاكِنِ مَساكِنَ المَوتي' وَالظّاعِنِ عَنها غَداً...» (از پدري فاني شدني و معترف به چيرگي زمان، كه عمري را پشت سر گذاشته و تسليم حوادث روزگار است و مذمت كنندة دنيا و سكني گزين منازل مرده ها، كه فردا از آن كوچ خواهد كرد، به فرزندي آرزومند، كه به آرزوهايش نميرسد و روندة راه كساني است كه مُرده اندو هدف بيماريها و ناخوشيها و در گرو گذشت زمانه و در تيررس مصائب و گرفتار دنيا وسوداكنندة دنياي فريبكار و وامدار نابوديها و اسير مرگ و هم سوگند رنجها و همنشينان دوه ها و آماج بلاها و به خاك درافتادة خواهشها و جانشين مردگان.)
امام حسين(ع) نيز هنگام عزيمت از مكه به سوي عراِ در شب هشتم ذي الحجةسال شصت هجري قمري خطبه اي ايراد فرمودند و در قسمتي از آن فرمودند: «خُطَّالمَوتُ عَلي وُلدِ ادَمَ مَخَطَّ القِلادَةِ عَلي جيدِ الفَتاةِ.» (مرگ همچون آويخته شدن گردنبند بر گردن دختر جوان بر فرزندان آدم نوشته شده است.)
عاقلا از مرگ تا كي غافليتا به كي بر عيش دنيا مايلي
گوش دل بگشا و بشنو اين كلام از لسان حق كه النّاس نيام
نيست دنيا غير خوابي بس قليل چون نوازد مرگ كوس الرّحيل
بايد از اين خواب خوش بيدار شد سوي منزل با رفيقان يار شد
نيستي تا كي به فكر اين سفركاين سفر دارد بسي خوف و خطر
اندر اين ره رنج و غم بسيار هست دزد رهزن شير آدم خوار هست
راه دشوار و بسي پرزحمت است چشم بگشا ظلمت اندر ظلمت است
عمر اگر چون نوح طولاني كني خويش را محبوس و زنداني كني
گر خوري چون خضر آب زندگي تا قيامت گر كني پايندگي
گر به چرخ چارمين بالا شوي همدم خورشيد چون عيسي شوي
عاقبت زهر اجل خواهي چشيد دست از اين زندگي بايد كشيد
گر سليماني و گر اسكندري چون اجل آيد ز موري كمتري
زور رستم قوّت اسفندياردر دم مُردن نمي آيد به كار
خلق عالم از سفيد و از سياه عالم و جاهل گدا و پادشاه
از زن و از مرد و از برنا و پيرهيچ كس را زين سفر نبود گريز
كس نماند زنده الاّ ذات اوكل شيء هالك الاّ وجهه
لازم ممكن نباشد جز زوالغير واجب كيست حيّ لايزال
هر مركّب فاسد و فاني بود گرچه در او روح حيواني بود
بر بني آدم همه خُطَّ المماتك َالقِلادة كه عَلي جيدِالفَتاة


نوشته شده در   يکشنبه 16 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ