دوشنبه 5 اسفند 1398 | Monday, 24 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 2 آبان 1389     |     کد : 4410

برخى از تاءييد كنندگان وضوى مسح در دوره عباسى

برخى از تاءييد كنندگان وضوى مسح در دوره عباسى

وضو در دوره نخست عباسى (132 ـ 232 ه ق )
نام برخى از تاءييد كنندگان وضوى مسح در دوره عباسى
از آنـچـه گـذشـت روشـن شد كه هر دو مكتب وضو در دوره عباسى تكامل يافت .
مكتب وضوى مـبـتـنـى بر سه بار شستن اعضا و نيز شستن اعضاى مسح را پيشوايان مذاهب چهارگانه رهبرى مى كردند.
آنان وضوى خليفه عثمان بن عفان را كه به رسول خدا(ص ) نسبت داده است پذيرفتند و رواج دادنـد, يـا از آن روى كه به صحت روايتهاى اين شيوه وضو از پيامبر(ص ) عقيده داشتند و طـريـق ايـن روايـتها را صحيح مى دانستند واين روايتها را حجت مى شمردند, يا از آن روى كه از حـكـومـت اثـر پـذيـرفته بودند,حكومتى كه در پى دور كردن مردم از روايتهايى بود كه فرزندان عـلـى (ع ) بـه پيامبر(ص )نسبت مى دادند.
علت اين خواسته حكومت نيز روشن بود, زيرا مصلحت عباسيان جداكردن مردم از علويان را اقتضا مى كرد, و اين خود به دو دليل بازمى گشت : يـك : امـكـان شناسايى علويان براى آزار و شكنجه آنان , چرا كه مخالف عباسيان وخود از مدعيان حكومت و خلافت بودند.
دو: ايجاد بهانه و دستاويز براى برخورد با علويان , بدين اعتبار كه از جماعت مسلمانان روى برتافته و براى گستراندن اختلاف ميان مسلمانان كوشيده اند, عبادتشان ازعبادت ديگر مسلمانان است و حتى وضويشان غير از وضوى ديگر مذاهب است .
شايد ترس از همين مورد اخير بود كه مذاهب اربعه را نيز بر آن مى داشت كه وضوى خليفه عثمان را بـپذيرند, چرا كه حكومت به حمله هاى تبليغى سختى بر ضدمخالفان دست مى زد, عالمان را از پـيـونـد و آمـد و شـد بـا آنـان و نـيز بر زبان آوردن هرنظريه اى كه بوى مخالفت با حكومت دارد بازمى داشت .
به هر روى , به رغم اين اوضاع , در اين روزگار نيز شمار ديگرى از عالمان وضوى شيوه اهل بيت را انـجام مى دادند.


البته ما در پى برشمردن نامهاى همه اين كسان نيستيم وهمان اندازه كه روايت مورد نظر ما و شيوه وضويى كه آن را شيوه وضوى پيامبر(ص )مى دانيم ثابت شود بسنده مى كند.
پـيشتر نامهاى بيست و چهار تن از صحابيان و تابعان كه وضوى بر اين شيوه را درست مى دانستند گذشت و اينك با نامهاى زير آن فهرست راكامل مى كنيم : 25 ـ امـام مـوسى بن جعفر, 26 ـ امام على بن موسى الرضا(ع ), 27 ـ داوود بن فرقد, 28 ـ على بن يقطين , 29 ـ بكير بن اعين , 30 ـ زرارة بن اعين , 31 ـ محمد بن مسلم , 32 ـ ابان بن عثمان , 33 ـ ابن ابى عمير, 34 ـ عمر بن اذينه , 35 ـ جميل بن دراج ,36 ـ على بن رثاب , 37 ـ محمد بن قيس , 38 ـ فضل بن شاذان , 39 ـ ابن محبوب ,40 ـ ابوجرير رقاشى , 41 ـ على بن ابراهيم بن هاشم , 42 ـ عيسى بن مستفاد, و كسانى ديگر از ياران ائمه .
البته اگر بخواهيم كسانى را هم كه در آيه وضو كلمه وارجلكم را به كسره حرف لام مى خواندند ـ آن سان كه بزرگانى از فقهاى عامه و كسانى از اصحاب ائمه چنين مى كردند ـ بدين جمع اضافه كنيم , شمار آنان از دهها تن خواهد گذشت و به صدها تن خواهد رسيد.
در اينجا مساءله ديگرى شايان اشاره است و آن اين كه شيوه مسح , چونان كه گفتيم ,داراى اصالت بـود و بـزرگـانـى از صـحابه و تابعين بدان پايبند بودند و از آن دفاع مى كردند,و در برابر, شيوه شـسـتـن پا در وضو در گذر زمان شيوه اى متواتر نبود و حتى در ميان بزرگان بر آن خرده هايى وارد بود.
خود مى توانيد ببينيد كه آراى معتقدان به مسح در كتب سلف ذكر و در كنار آن بدين نيز اشـاره مـى شـود كـه ايـن آراء را از قرآن گرفته اند.
بنابراين ,اگر شستن پا شيوه مورد اتفاق همه مسلمانان بود, ديگر هيچ نيازى بدان نبوده است كه گفته هاى سلف را در اين باره يادآور شوند.
احتمالى كه در اين باره وجود دارد آن است كه مذهبهاى منقرض شده , به شيوه وضوى مسح عمل مـى كـرده و بـر ايـن شـيـوه تـواتـر و اتـفـاق داشـتـه انـد.
بـراى نمونه , اگر به ديدگاه ابن خرم اندلسى ((764)) كه خود نشان دهنده ديدگاه داوود ظاهرى است بنگريم يااگر به نظر ابن جرير طـبـرى كـه نماينده مذهب خود است ((765)) توجه كنيم خواهيم ديدكه مسح در روزگار اين عالمان مشروع دانسته مى شده و بدان عمل مى كرده اند.
ابن جوزى در المنتظم مى نويسد: ابن جرير طبرى بر اين نظر بود كه مسح پاها جايزاست و شستن آنها واجب نيست .
از همين روى نسبت رفض به وى داده اند, يا ابوبكر بن ابى داوود ماجرايى درباره او نزد حاجب برد و از چيزهايى درباره او سخن گفت .
اما وى اين سخنان را نپذيرفت ((766)) .
اگر پژوهشگرى فقه را به دور از تاءثيرات بررسد خواهد ديد كه چگونه از سر كينه نسبت به خوارج و شـيـعه به لزوم مسح بر پاافزار فتوا و فرمان داده مى شد, و يا طرفداران نظريه جواز مسح پاها در وضو به چه سرنوشتى محكوم مى شدند.
حكمرانان با عالمان وبا طرفداران نظريه هايى كه حكومت آنـها را بر نمى تافت رفتارى سخت داشتند تا جايى كه درباره طبرى گفته شده است : شبانه و بى آن كـه بـه هـيـچ كـس خـبر داده شود دفن شد.
اما با اين حال جمعى برون از شمار در آن تشييع شركت كردند و عده اى شب و روز به مدت چند ماه بر قبر او نماز خواندند.
ثابت بن سنان در تاريخ خود مى نويسد: از آن روى خبر او را پنهان داشتند كه عامه گرد آمدند و از دفن روزانه او جلوگيرى كردند, و او را به رافضى بودن و سپس به الحادمتهم كردند ((767)) .
چرا؟ آيـا بـدان دلـيل كه به نظريه مسح يعنى آنچه ديدگاه مذاهب چهارگانه نيست گراييده بود؟ يا بـدان سـبـب كـه در اواخـر عـمـر دربـاره حـديـث غـدير نوشته بود و اين حكمرانان راخوشايند نمى افتاد ((768)) ؟ يا دليل ديگر در كار بود؟ از آنـچـه گـذشـت بـرمى آيد كه در وراى حركت تدوين آنچه حكومت مى پسندد ووانهادن آنچه حكومت نمى پسندد دست مصالح سياسى حكمرانان در كار بوده و پايه گذارى مذاهب و بر كرسى نـشـانـدن اين عقيده كه اين مذاهب مشروعند تنها ديدگاههاى آنها مشروع و معتبر است دعوتى حكومتى بوده كه در فقه و حديث نيز نشان خود راجاى گذاشته است و هر پژوهشگرى با مراجعه به كتابهاى فقه و تاريخ و حديث بخوبى از آن آگاهى مى يابد.
نـاگـفـته نماند كه نقش سياست تنها به اثرگذارى در تدوين فقه و حديث محدود نشد, بلكه در تدوين تاريخ و حتى زبان عربى نيز اثرگذارى اش كمتر از اثرگذارى در اين دو زمينه نبود و اهل پژوهش و تحقيق اين حقيقت را بخوبى مى دانند.
1 ـ سيد جمال الدين اسدآبادى مى گويد: بـه كـدامـيـن دلـيـل شرعى درهاى اجتهاد بسته شده و كدام پيشواى فقهى گفته است پس از من هيچ كس حق ندارد در پرتو قرآن و احاديث صحيح راه جويد, يا در توسعه دادن مفاهيم دينى و استنباط و استنتاج بر شيوه اى كه هم با نيازهاى روز و دانشهاى نوين سازگارى داشته باشد وهم بـا جـوهر دلايل شرعى ناسازگارى نداشته باشد كوشش و اجتهاد كند؟ خداوند محمد(ص )را به زبان مردمش كه عربى بود برانگيخت تا آنچه را در پى فهماندنش به مردمان است به آنان بياموزد و آنچه را او مى گويد از او فرا گيرند و دريابند.
در ايـن هـيـچ تـرديـدى نـيـست كه اگر اجل , ابوحنيفه , مالك , شافعى , و احمد را مهلت مى داد وتـاكـنـون زنـده بـودنـد هـمـچـنـان بـه اسـتـنـباط حكم شرعى در همه مسائل بر پايه قرآن و حـديـث مى كوشيدند و در اين راه هر چه بيشتر به ژرفاى فهم دينى فرو مى رفتند فهم و دقتشان افزون مى شد.
آرى , آن امـامـان و پـيـشـوايـان و آن مـردان نـام آور امـت اجـتـهـاد كـردند و كارى شايسته به سرانجام رساندند ـ و خداوند ايشان را سزامندترين پاداش دهد.
اما هيچ درست نيست بپنداريم كه آنان همه اسرار قرآن را دريافته و توانسته اند آنها را در كتابهاى خويش تدوين كنند ((769)) .
2 ـ عبدالمتعال صعيدى يكى از عالمان الازهر مى گويد: پس از اين مى توانم حكم كنم كه منع اجتهاد از راههاى ستمگرانه و به كمك زر و زور حاصل آمده است .
بيگمان اگر اين وسايل و ابزارها براى هر مذهبى بجز مذهبهاى چهارگانه كه ما ازآنها تقليد مـى كـنـيـم فراهم مى آمد توده اى از مردم بر تقليد آن مى ماندند, و اكنون نزد كسانى كه منكرش هستند مقبول بود.
بنابراين ما از پايبندى به اين مذاهب چهارگانه كه بدان ابزارهاى نادرست بر ما تحميل شده است و نـيـز بـازگـشـت بـه اجتهاد در احكام دين خويش رهاييم , چرا كه منع اجتهاد تنها از طريق زور پـذيـرفته و اين در حالى است كه اسلام جز بدانچه از گذر خشنودى مردم و شورا ميان مسلمانان حاصل آمده باشد رضايت نمى دهد, چونان كه خداوند در آيه 28 سوره شورى فرمود: و كارشان به شورى در ميان آنهاست ((770)) .
3 ـ دكتر عبدالدائم بقرى انصارى مى گويد: راز عـقـب مـانـدگـى مـسـلـمـانان در منع اجتهاد است .
همين باب بركت است كه چون بسته شـدمـسـلـمانان به همان اندازه عقب ماندند كه دنيا پيشرفت كرد.
در پى بسته شدن اين در بود كـه هـمـه آنـچـه را پـيـشنيان نهاده اند اصول ثابتى قلمداد شد كه هيچ امكان تغيير و تبديل آنها نـيـسـت ,چرا كه حكمرانان و پادشاهان به دلايلى كاملا سياسى جلوى اجتهاد را گرفتند تا از اين رهـگـذرحـكـومـت خـود را حـفـظ كـنـند و اطمينان يابند كه هيچ مخالفى در برابر آنان قامت نـخواهدآراست , و اگر هم كسى چنين جراءتى به خود دهد كسى به سخن او گوش نخواهد داد, چـرا كه درهاى اجتهاد بسته شده است .


در پى همين رخداد, تشريع و تقنين اسلامى حالت جمود به خود گرفت , با آن كه جان امت و حيات مسلمانان همين تشريع است .
مـن فـتنه خانمان براندازى را كه در دوران خليفه عثمان روى داد و سبب توقف فتوحات اسلامى شـد, بـه طـورى كـه جـنـگهاى خارجى را به جنگ تبديل كرد, بدان بازمى گردانم كه اومردى محافظه كار بود و آن هنگام كه عبدالرحمن بن عوف شرط پايبندى به سيره شيخين رابدون هيچ گونه اجتهاد تازه اى , براى خليفه شدن مطرح كرد, اين شرط را پذيرفت و درسرتاسر عمر, خود را بـدين شرط پايبند مى دانست .
اين در حالى است كه على (ع ) اين شرطرا نپذيرفت و گفت : زمانه ديگرگون شده است .
بدين سان درمى يابيم كه آنچه موجب رسيدن عثمان به خلافت شد, همان , اسباب سقوط اورا نيز فراهم ساخت ((771)) .
4 ـ استاد عزالدين عبدالسلام مى گويد: شـگـفـت و شـگـفـتـى آور اسـت كـه بـرخى از فقيهان مقلد با آن كه از سستى ديدگاه پيشواى خـودآگـاهى مى يابند و هيچ پاسخى براى اين سستى و اشكال به دست نمى آورند, اما همچنان از اوتـقـلـيـد مـى كـنـنـد و از سر جمود بر تقليد همان پيشوا همه گواههاى ديگر كتاب و سنت و ادلـه صحيح حاكى از ديدگاههاى ديگر را وامى گذارند و حتى براى پاسخ به ظاهر كتاب و سنت كـه بـر خـلاف مـذهـبـش دلالت دارد چاره جويى مى كنند و در دفاع خيره سرانه از پيشواى خود به تاءويلهايى نادرست و دور از حقيقت توسل مى جويند.
در گـذشـتـه چـنـيـن بـوده اسـت كـه مـردم از هـر عـالمى كه مى يافته اند درباره احكام دين خـودمـى پـرسـيـده انـد.
تـا آن كـه ايـن مـذاهـب پـديـد آمدند و مقلدان متعصب آنها نيز قامت افـراشتند,مقلدانى كه با همه دورى ديدگاه پيشوايشان از آنچه ادله اقتضا مى كند همچنان از آن پيشوايان تقليد مى كنند, آن سان كه گويا آنها پيامبرانى فرستاده شده از جانب پروردگار بوده اند.
ايـن عـيـن دورى از حـقـيـقـت و درسـتـى اسـت و هـر كـه از خـرد بـهره اى داشته باشد بدان خشنودنمى شود ((772)) .
5 ـ جمال الدين ابن جوزى مى گويد: بدان , مقلد در آنچه تقليد مى كند اطمينان ندارد و تقليد منفعت عقل را از ميان مى برد, زيراعقل بـراى تـدبر ورزيدن آفريده شده و براى كسى كه شمعى در دست دارد تا از نور آن بهره بردزشت است اين شمع را خاموش كند و در تاريكى راه پيمايد.
بـدان , هـمـه پـيروان مذاهب چنينند كه گاه كسى در نزد آنان بزرگ مى نمايد و بى هيچ تدبرى درآنـچـه گـفـتـه است از گفته هاى او پيروى مى كنند.
اين عين گمراهى است , چه انسان بايد به گفته ها توجه كند نه به گوينده ها ((773)) .
6 ـ دهلوى مى گويد: هر مذهبى كه پيشوايانش مشهورتر بوده اند و قضاوت و فتوا دهى به آنان سپرده شده وآثارشان در مـيـان مـردم شـهـرتـى يـافـته و آشكارا توانسته اند تدريس كنند, در همه جا گسترده وپيوسته گـسـترش بيشترى نيز يافته است .
اما هر مذهبى كه پيشوايانش گمنام بوده اند و مقام قضاوت و فـتـوادهـى به آنان سپرده نشده و مردم نيز به گرويدن به ايشان ترغيب و تشويق نشده اند پس از مدتى از ميان رفته است ((774)) .
در چنين فضايى مكتب اهل بيت از وضعيتى همسان با ديگر مذاهب حكومتى برخوردارنبود و بلكه ويژگى خويش را داشت و به استقلال فكرى و تسليم ناپذيرى در برابرحكومت شناخته شده بود, و فـراتـر آن كه برخى از پيشوايان و پيشگامان اين مكتب باحكومت تضاد هم داشتند و به اولو الامر اجـازه دخالت در كار خويش نمى دادند وپيروان خود را به دورى از خليفگان و به امر به معروف و نـهـى از منكر فرا مى خواندند.
به رغم چنين شرايطى بقاى مذهبى با اين ويژگى خود از قدرت و استوارى درونى وروحانى و از ملكه هاى ربانى آن خبر مى دهد.
امـا گـسـتـرش ديگر مذاهب اين گونه نبود, و چونان كه خوانديد پيشرفت آنها به عواملى جانبى هـمچون عهده دار شدن مقام قضاوت و افتاء از سوى رهبرانشان بازمى گشت .
براى نمونه , مذهب حنفى هنگامى قدرت يافت كه ابويوسف به شمارچهره هاى موجه و مقبول حكومت درآمده بود.
دكتر محمد سلام مدكور مى گويد: برخى مذاهب همانند شيعه و خوارج سراغ يافته ام كه سياست در شكل گيرى و يا در آيين و رسوم آنان هيچ دخالتى نداشته است ((775)) .
شيعه اهل بيت يگانه پشتوانه اى كه در چنين روزگارى داشتند دلايل و برهانهايى بود كه در برابر هـر مـخـالـفـت و يـا بى اعتنايى آسيب ناپذيرشان ساخته بود.
شايد حديث لاتزال طائفة من امتى مـنـصـورين قائمين بالحق لايضرهم من خالفهم و خذلهم ((776)) به همين گروه اشاره داشته باشد, نه به محدثان .
بر اين پايه مى توان گفت : محدود كردن مذاهب اسلامى به چهار مذهب به زمان بيبرس منصورى صـورت پذيرفته است ((777)) و حكمرانان همواره در اين مساءله ديدگاه خود را به توسل به زور به مردم تحميل مى كرده اند.
براى نمونه در شذرات المذهب آمده است : قادر عباسى در سال 422 هـ .ق .
مـردم را بـه پـذيرش ديدگاه خود در برترى دادن به صحابه و نيز حكم به تكفير معتزله به دليل عقيده به مخلوق بودن قرآن وادارساخت و كتابى نوشت تا هر جمعه بر مردم خوانده شود.
او همچنين مردم را بر اعتقاد به سنت عقيده به لزوم توبه دادن معتزليان و شيعيانى كه با او مخالفت مـى كـنـنـد واداشـت و ازبـرخى مخالفان توبه نامه گرفت و براى سلطان محمود فرستاد و از او خواست تا درخراسان نيز سنت را بگستراند ((778)) .
چـكـيـده سـخـن آن كه حكمرانان براى گستراندن روح تفرقه ميان امت از رهگذراجبار آنان به مـذاهـبـى خـاص تـلاش كـردنـد و مخالفان شيعه خود را به كژى در عقايد وخروج از دين متهم ساختند و به واعظان مساجد و نيز به نويسندگان فرمان دادند اين اختلاف را دامن زنند.
هـيـچ كـس مـنـكر اين حقيقت نيست كه اصولا توجه حكومت به يك مذهب يا ديدگاه و يا فرقه مـوجب تقويت و اعتبار و قدرت آن در چهارچوب يك نظام سياسى و غيرطبيعى مى شود, چرا كه به هر روى سر فرود آوردن در برابر حكومتها گريزناپذيراست .
اگـر حـكومتها در گذشته تاريخ در اين گونه مسائل دخالت نمى كردند براى دين ودنياى امت سـودمـنـدتـر بـود.
امـا حكومتها وحدت مسلمانان را زمينه خطرى براى خود ونيز بسترى براى آگـاهـى مـردم از كـاستيهاى دستگاه حاكم و در نتيجه سر برتافتن از فرمان آن مى دانستند و از هـمـيـن روى چاره كار را در اين مى ديدندكه از مذهبى در برابر مذهب ديگر جانبدارى كنند.
اين يـگـانـه يـا بـهـترين راهى بود كه از گذر آن مى توانستند مسلمانان رابه خود مشغول سازند و به اخـتلافهايى بكشانند كه پيشتر از آنها دور بوده اند.
همين امربود كه سرانجام صفاى حاكم بر امت مـسـلـمـان را از مـيـان بـرد و صفوف فرزندان قبله را ازهم گسست .
تاريخ از اين نيتهاى آلوده حـكـمـرانان و اهداف شوم آنان در اين كار پرده برداشته و چهره همراهان دور از حقيقت و دور از انـسـانيت حكومتها در اين سياست راافشا كرده است و اگر كسى به قتل عامهاى طايفه اى , حتى ميان مذاهب چهارگانه , بنگرد,به آنچه ما مى گوييم پى خواهد برد.
به هر روى , آن سان كه حكمرانان مى خواستند و آن گونه كه سياست اقتضا داشت مسلمانان از هم پـراكندند و فرقه فرقه شدند و در اين ميان حكمرانان كوشيدند به هرمذهبى كه خود مى پسندند مشروعيت دهند, هر چند از حقيقت بسيار دور باشد.
بـدين سان اختلاف ميان مسلمانان افزايش يافت و كار به دشمنى با يكديگر كشيد واز اين رهگذر, حكمرانان نيز رهايى يافتند و استبداد قامت افراشته هر چه را براى امت سودمند مى ديد و مصلحان نتوانستند مشكلات امت را بگشايند حكومتها درچهارچوب اين برنامه به بازخواست از شيعه دست يازيدند و از سر باطل و بيهوده گويى و دورى از حق هر تهمتى كه خواستند بر شيعه بستند.
از اين جـمـلـه است كه گفتند شيعه صحابه را كافر مى داند.
اين در حالى است كه شيعه رفتار برخى از صحابيان را نقدمى كند و نقد را تا كافر دانستن فاصله اى به سان فاصله زمين و آسمان است .
در آن سـوى هـم بـرخـى بـه بـهـانـه احـتـرام بـه صـحـابه تقدسى ويژه به آنان مى دهند, در حالى كه احـتـرام گـذاشتن يا نقدپذير دانستن كرده ها و گفته هاى صحابه كجاو و دادن تقدس و عصمت به آنان و بستن راه گفت و گوى درست منطقى كجا؟ نـاگـفـتـه نـمـانـد كه حكمرانان به اين نيز بسنده نكردند, بلكه هر كس را كه حق مى گفت و يا مـى خـواست از بند جور فكرى برهد به رافضى بودن متهم ساختند و يا سنت صحيح را بدين بهانه كه همانند رفتار رافضيان است و همگون شدن با آنان نيز نارواست واگذاشتند.


ابن تميمه در منهاج السنة درباره همانند شدن با شيعه مى نويسد: از همين جاست كه برخى فقيهان گفته اند برخى مستحبات را وقتى شعار و نشان شيعه شده است بـايـد واگـذاشت .
گرچه فرد با اين كار عمل واجبى را ترك نگفته , اما اظهار اين كار [يعنى آنچه شيعه انجام مى دهد] همانندى كردن با آنان است و بدين سان سنى از رافضى بازشناخته نمى شود, در حـالى كه مصلحت بازشناخته شدن از رافضيان به منظور ترك گفتن آنان ومخالفت با آنان از مصلحت موجود در آن كار مستحب بيشتر است .
مؤلف الهدايه كه از حنفيه است مى گويد: انگشتر به انگشت دست راست كردن مستحب و مشروع اسـت , امـا چـون رافضيان اين كار را گرفته اند ما به دست چپ انگشترمى كنيم .
غزالى مى گويد: هـموار كردن قبرها مشروع و پسنديده است , اما از آنجا كه رافضيان اين را نشان خود ساخته اند, ما اين شيوه را واگذاشته ايم روى قبر را به سان كوهان شتر بالا مى آوريم .
شيخ بن عبدالرحمن در كتاب رحمة الامة فى اختلاف الائمة (چاپ شده درحاشيه ميزان شعرانى : 1, 88) مـى نـويـسـد: در مـورد قـبرها, آنچه مستحب است همواركردن روى آنهاست , بنا بر آنچه احتمال قويتر در مذهب شافعى است اين كار سزاوارتراست .
ابوحنيفه و احمد مى گويند: بالا آوردن روى قبر بهتر است , زيرا هموار كردن قبرنشان شيعه تلقى شده است .
زرقـانـى در الـواهـب لـلـديـنـه درباره چگونگى عمامه رسول خدا(ص ) بنا بر روايت على (ع ) كه مـى گـويـد رسـول خـدا(ص ) هنگام عمامه گذاشتن براى او تحت الحنك آن را برشانه حضرت انـداخـت , مـى نـويـسـد: حـافظ عراقى گفته است : اين كار نشان شيعيان شده ومى بايست براى خوددارى از همانند شدن با آنان از اين كار اجتناب ورزيد.
چـنين است كه از آن سوى هم اهل بيت به احتياط كردن در برابر فقه عامه فرمان داده اند, چرا كه مى دانسته اند سياست در اين فقه چه اثرها بر جاى گذاشته است .
بـه هـر روى , در اعصار گذشته , تهمت تشيع بزرگترين تهمت براى هر كس وسخت تر از تهمت زنـدقـه و كـفـر بـوده و در سايه همين سياست , بتدريج مردم به كينه على (ع ) و پيروان طريق او گراييده اند.
امـام زيـن الـعـابـدين مى فرمايد: ما را به دوستى اسلام دوست بداريد.
به خداوندسوگند پيوسته درباره ما گفتيد تا جايى كه ما را مبغوض مردم ساختيد ((779)) .
همومى فرمايد: چقدر دروغگو و چه اندازه در برابر خداوند جسارت داريد! ما از صالحان قوم خويشيم و همين ما را بسنده است كه از صالحان قوم خود باشيم ((780)) .
زمـخشرى درباره چگونگى صلوات بر پيامبر(ص ) مى گويد: اما اگر بر كسى از اهل بيت غير از او اخـتصاصا درود فرستاده شود, آن سان كه برخى چنين مى كنند, اين كارمكروه است , زيرا صلوات نشانه نام رسول خدا(ص ) شده و افزون بر اين , اين كار به تهمت رافضى بودن مى انجامد, در حالى كـه رسول خدا(ص ) فرموده است : هر كس به خدا و روز واپسين ايمان دارد نبايد خود را در موضع تهمت قرار دهد.
هـم ايـن گونه است كه ملا ظهير الدين را به اتهام تشيع به اعدام محكوم مى كنند,بدان دليل كه گـفـتـه اسـت : مـدح صحابه بر منبر, نه واجب و نه , فرض است .
تنها به همين بهانه او را دستگير كـردنـد و قـاضى درباره اش حكم اعدام صادر كرد و اين حكم را اجراكردند و سر او را بريدند و بر دروازه زويله آويزان كردند ((781)) .
خـيـشة بن سليمان عابد يكى از ديگر كسانى است كه چون در فضايل صحابه و ازجمله در فضايل على (ع ) كتاب تاءليف كرد او را به تشيع متهم كردند.
غـيـث بـن عـلـى مـى گويد: از خطيب درباره او پرسيدم و خطيب پاسخ داد: ثقه است .
ثقه است .
پرسيدم : او شيعه مذهب است .
گفت : نمى دانم .
تنها اين را مى دانم كه وى درفضايل صحابه نوشته و فرد خاصى را جدا نكرده است ((782)) .
ذهبى درباره عبدالرزاق بن همام مى نويسد: او صاحب تاءليفاتى است .
تنى چند اورا ثقه دانسته اند و حـديـث او در صـحـاح نـيـز نقل شده است .
البته او ويژگيهاى خود رانيزداراست و بر او خرده گرفته اند كه شيعه است .
البته او در تشيع غلو نداشت و تنهاعلى (ع ) را دوست داشت و هر كه را با او جنگيده است دشمن مى داشت ((783)) .
دربـاره جـعـفـر بـن سـلـيمان ضبعى نيز آمده است : او از راويان ثقه شيعه است .
سيار بن حاتم و عبدالرزاق همام از او روايت كرده اند.
بدعت تشيع از او گرفته شد ((784)) .
ابوالحسن نعال , محمد بن طلحة بن عثمان هم به تشيع و رفض متهم شده و درمعرض خطر قرار گـرفـتـه اسـت .
تـنـهـا بـدان دلـيل كه ابوالقاسم درباره اش نقل كرده كه معاويه را ناسزا گفته است ((785)) .


مـحـيى الدين عثمانى اموى (ف . 668 ه .ق .)
نيز يكى از ديگر راويانى است كه با اوچنين كرده اند.
ابن عماد در شرح حال او مى نويسد: او شيعى بود و على (ع ) را بر عثمان برتر مى دانست .
گرچه كه وى مدعى نسبى با عثمان نيز بود و همو بود كه مى گفت : بدان پايبندم كه وصى بدان پايبند بود و جز او هيچ نمى بينم , گرچه خود از خاندان اميه برخاسته ام .
اگـر صـفين سپاهيان مرا مى ديد خاندان بنى حرب براى اين كارم عذر مى جست وحضور من در آنجا اين خاندان را ناخوشايند مى افتاد ((786))
همچنين درباره حاكم نيشابورى گفته اند: شيعه بود, تنها از آن روى كه حديث پرنده كباب شده و نـيز حديث من كنت مولاه فهذا على مولاه روايت كرده , و البته ذهبى براين افزوده كه درباره مـعاويه نيز سخنى گفته و از اين ناحيه آن را ديده است ((787)) .
شافعى هم به واسطه دوستى با خاندان محمد(ص ) به رافضى بودن متهم شده و ابن عيسى وى را از آن روى كه معاويه را كوچك مى شمرده است ضعيف مى داند.
سـلـيـمـان بـن عـبدالقوى (ف . 716 و از عالمان حنبلى مصر) تازيانه خورد,از آن روى كه درباره عـلى (ع ) گفته بود: چه فاصله اى است از آن كه در خلافت او ترديد كرده است تا آن كه او را خدا خوانده است .
هـم بـه او نسبت داده اند كه دو خليفه نخستين را هجو مى گفته و از مقام عمر بن خطاب كاسته است , آنجا كه در شرح اربعين مى گويد: عـلـت اخـتلافى كه ميان عالمان صورت پذيرفته , تعارض روايات و نصوص است .
برخى ازعالمان مـدعى اند عمر سبب اين كار شد, چرا كه صحابه از او اجازه خواستند تا سنت را تدوين كنند و او با آن كـه مـى دانـسـت پـيامبر(ص ) فرموده است : براى ابو شاة بنويسيد يا علم را به كتابت در بند كـشـيـد, آنـان را از ايـن كـار بـازداشـت .
اما اگر او اجازه مى داد تا هر يك از صحابيان آنچه را از پـيـامـبـر(ص ) شـنـيـده تدوين كند, سنت نظم و انسجام مى يافت و ميان آخرين نسلهاى امت و پـيـامبر(ص ) تنها يك صحابى كه روايت آن حضرت را تدوين و كتابت كرده است واسطه مى ماند, چرا كه اين ديوانها[اگر نوشته مى شد] به تواتر از آنان مى ماند, آن گونه كه صحيح بخارى به تواتر از او نقل مى شود.
در اين ميان شگفت آورتر از همه سخن ابن كثير در البداية و النهاية است كه ابن شهاب معروف به ابـن عبد ربه صاحب العقد الفريد را از شيعه مى داند و مى گويد: او را تشيعى ناپسند و آشكار بود تـنـها از آن روى كه تاريخ خالد قسرى و بدكرداريهاى او را روايت كرده است ! ابن كثير مى نويسد: نـسـبـتـهـاى نـادرستى به او داده شده است , چه صاحب العقد الفريد گرفتار تشيعى رسوا و نيز گـرفـتـار غـلو درباره اهل بيت بود, با آن كه شايد هيچ يك از گفته هاى او تشيعى را كه در خود نـهـفـتـه دارد نفهماند.
استادمان ذهبى فريفته اين راوى شده و او را به حفظ صفاتى ديگر ستوده است ((788)) .
كـار ايـن اتـهـامـهـا تـا آن اندازه بالا گرفته كه گفته اند: شخصيتى همانند حيان يك شخصيت افـسـانـه اى اسـت , تـنـهـا بـدان دلـيـل كـه ثـابـت شـده است او علم شيعى را از امام صادق (ع ) گرفت ((789)) .
رياشى مى گويد: از محمد بن عبدالحميد شنيدم كه مى گويد: به ابن ابى حفصه گفتم : چه چيز تو را بر ضد فرزندان على (ع ) برانگيخته است ؟ گـفـت : براى من هيچ كس از آنان دوست داشتنى تر نيست , اما [چه مى توان كرد كه ]نزد مردمان هيچ چيز سودمندتر از آن [يعنى دشمنى با اهل بيت و بيگانگى با آنان ]نمى يابم .
ابـن ابـى حـفـصـه همان كسى است كه در شهر خود در حضور مهدى عباسى بسختى بر خاندان عـلـى (ع ) تـاخت تا جايى كه منصور از جايگاه نماز خويش پيشتر خزيد و از سرذوق زدگى بدانچه مى شنيد خود را به روى فرش شاعر رساند, آنگاه پرسيد: اين شعرچند بيت است ؟ گفتند: صد هزار بيت
پس فرمان داد او را صد هزار درهم صله دادند.
آرى , گـاه فـطـرت , انـسان را به گفتن حق مى كشاند اما اين حق گويى متهم شدن به رفض و متهم شدن به دشنامگويى صحابه و خروج از دين و همانند آن را در پى مى آورد.
بـا چـنـيـن وصفى مى توان پرسيد: آيا واقعا آنچه اين مذاهب تشريع كردند يا به شارع نسبت دادند شرعى است ؟ آيا رسول خدا(ص ) خود به خوددارى از همانند كردن باشيعه , هر چند كه حق هم با آنان باشد, فرمان داده است ؟ آيا رافضيان اسلام را ردكرده اند يا همكارى با دستگاه حكومت ستم را نپذيرفتند و دست رد به سينه آن زدند؟ چرا امروز بايد فقط شيعه به اين نشانه شناخته شود كه بر محمد و خاندان محمددرود فرستد؟ آيا رسول خدا(ص ) خود مردم را به دوستى خاندان محمد و درود فرستادن بر آنان فرمان نداد؟ پـس چـرا بـايـد ايـن انـدازه بـر على (ع ) و فرزندان او بتازند؟ آيا اين همان چيزى است كه رسول خدا(ص ) مردم را بدان سفارش فرموده است ؟ يـامـعـنـاى ايـن آيه چيست كه فرمود: بگو از شما پاداش نمى خواهم مگر دوستى باخويشاوندان خويش ((790)) ؟ اين خويشاوندان چه كسانى اند؟ و چرا رسول خدا(ص )پاداش خود را در دوستى با آنان خلاصه كرده است ؟ خداوندا, ما از آنچه كينه ورزان مى گويند بيزارى مى جوييم و اصحاب پيامبر تو راكه در دعوت و جهاد اخلاص ورزيدند و تو نيز از آنان خشنودى دوست مى داريم .
خداوندا, ميان ما و مردمانمان به آنچه حق است حكم كن ! پـروردگـارا, دلـهـاى ما را پس از روشن كردن به نور ايمان به زنگار ننشان و از پيشگاه خود ما را رحمتى فرست ((791)) .
پـروردگـارا, مـا به تو ايمان آورديم ,از پيامبرت پيروى كرديم , راه سنت او در پيش گرفتيم , اهل بيت و صحابيان او را كه بر راه وى گام نهادند, در پرتو هدايت او را جستند,دعوت حق را شنيدند و بـدان گوش سپردند و آن را به جان پذيرفتند و هم فرايض و سنن دين را برپا داشتند به دوستى برگزيديم .
پـروردگـارا, مـا بـه پـيـامبرت ايمان آورديم و از منافقانى كه بر نفاق ماندند و دامهاى بلادر راه پيامبرت گستردند و به جان به او ايمان نياوردند و تنها براى حفظ جان و مال خودواژه هاى اسلام و مسلمانى را بر زبان آوردند بيزارى مى جوييم .
هـم از آنـان كه با پيامبر خدا(ص ) مخالفت ورزيدند بيزارى مى جوييم , كسانى كه خداوند در قرآن درباره شان فرمود: هركس پس از آشكار شدن راه هدايت با پيامبر(ص )مخالفت ورزد و از شيوه اى جز راه مؤمنان پيروى كند او را بدان سوى كه خود خواهدبگردانيم [و بدان واگذاريم ] و به دوزخ درآوريم ((792)) .
پـس اين دعاى امام سجاد(ع ) درباره صحابه را بر زبان مى آوريم كه : خدايا بر اصحاب محمد(ص ) درودى ويژه فرست , آنها كه به نيكى او را همراهى كردند, در يارى اوسرفرازانه آزموده شدند, او را در ميان خويش گرفتند و به سلك ياران او شتافتند, درايمان آوردن به دعوت او بر يكديگر پيشى جـسـتـند و آنگاه كه جهت رسالت و پيامهاى خود را بديشان رساند بدو گرويدند و در راه سربلند ساختن خواسته و مكتب او ازهمسران و فرزندان جدا شدند و در پابر جا كردن پيامبرى او باپدران و فـرزندان جنگيدند, همان صحابيانى كه چون به ريسمان او چنگ زدند خاندانها آنان را وانهادند وچون در سايه خويشاوندى با پيامبر(ص ) آرامش يافتند خويشاوندان از ايشان دورى گزيدند.
پس خـدايـا, آنچه را براى تو و در راه تو فدا كردند و واگذاشتند از ياد بر و در برابرآن كه مردمان را به راه تو درآوردند و همراه با پيامبرت منادايان اين راه شدند آنان را ازخشنودى خويش برخوردار ساز و بـه پـاس آن كـه در راه تـو سـرزمـين و خانه و كاشانه خودرا رها كردند و از گشايش و آسايش زندگى به سختى و تنگدستى درآمدند سپاس ايشان بدار.
ايـن ديدگاه ما درباره صحابه است و ما درباره آنان و نيز درباره اهل بيت همين رامى گوييم كه اميرمؤمنان در چند جاى نهج البلاغه فرموده است : پـس كـجـا مـى رويـد؟ و كـى بـاز مـى گـرديـد؟ كـه مـلامـتـهـا بـرپـا دليلها هويدا و نشانه ها بـرجـاسـت ,گـمـراهـى تـا كـجا؟ سرگشتگى تا كى و چرا؟ خاندان پيامبرتان ميان شماست كه زمامداران حق ويقينند, پيشوايان دينند و با ذكر جميل و گفتار راست قرينند.
پس همچون قرآن , نيك حرمت آنان را در دل بداريد و چون شتران تشنه كه به آب خور روند روى به آنان آريد.
مردم , از خـاتـم پـيـامـبران (ص ) فرا گيريد: مى ميرد از ما آن كه مى ميرد و مرده نيست , و مى پوسد آن كـه مـى پـوسـد و پـوسـيده نيست .
پس مگوييد آنچه را نمى دانيد.
كه بيشتر حق در چيزى است كـه مـنـكـر آنـيـد, و آن را كه بر او حجتى نداريد ـ و آن منم ـ معذور شماريد.
آيا حكم قرآن را در مـيـان شما جارى نداشتم و دو فرزندم را و خاندان پيامبر(ص ) را براى شما نگذاشتم ؟ رايت ايمان رادر ميان شما پابرجا كردم و مرزهاى حلال و حرام را برايتان جدا ((793)) .
در خطبه اى ديگر مى فرمايد: پـس دعـوت كننده را پاسخ دهيد و فرمانروا را فرمان ببريد, به درياهاى فتنه در شدند و بدعتهارا گـرفـتـنـد و سـنتها را وانهادند.
مؤمنان به گوشه اى رفتند و گمراهان دروغزن به زبان آمدند وسخن گفتند, ما خاصگان و گنجوران نبوت و درهاى رسالتيم .
به خانه ها جز از درهاى آن نتوان در آمد و هر كه جز از در به خانه درآمد او را دزد خواندند.
اينان [اهل بيت ] مصداقهاى آيتهاى بلند معنى قرآن و گنجينه هاى خداى رحمانند ((794)) .
هم در جايى ديگر مى فرمايد: بـه خـدا دانـسـتم رساندن پيامها را و انجام دادن وعده ها را و بيان داشتن امر ونهى ها را.
درهاى حـكـمـت الهى نزد ما اهل بيت گشوده است و چراغ دين باراهنمايى ما افروخته است .
بدانيد كه راههاى دين يك راه است و آن راست وكوتاه است .
كسى كه آن راه را در پيش گيرد به منزل رسد و غنيمت برد و كسى كه در آن نرود گمراه و پشيمان شود ((795)) .
در خطبه اى ديگر مى فرمايد: آنان دانش را زنده كننده و نادانى را ميرانده بردباريشان شما را از دانش آنان خبر دهد و برون آنان از نـهـان , و خـاموش بود نشان از حكمت بيان .
نه با حق ستيزند و نه در آن خلاف دارند.
ستونهاى دينند و پناهگاهها كه مردمان را نگاه مى دارند.
حق به آنان به جاى خود باز گرديد وباطل از آنجا كه بود رانده شد و زبانش از بن بريد.
دين را چنان كه بايد دانستند و فرا گرفتند وبكار بستند, نه كه تنها آن را را شنفتند و به ديگران گفتند, كه راويان دانش بسيارند, ليكن پاسداران آن اندك به شمار ((796)) .
سرانجام در خطبه اى ديگر مى فرمايد: از اين امت كسى را با خاندان محمد همپايه نتوان پنداشت , و هرگز نمى توان پرورده نعمت ايشان را در رقـبـت آنـان داشـت كـه آل مـحـمـد پـايـه دين و ستون يقينند.
هر كه از حد درگذرد به آنـان بـازگـردد و هـر كـه وامـانـد بـديـشـان درپـيوندد.
حق ولايت , خاص ايشان است و ميراث پيامبر(ص )مخصوص آنان ((797)) .
البته افزون بر اين نمونه ها سخنان ديگرى نيز از آن حضرت در فضيلت اهل بيت ونكوهش امويان و فريبكارى و گمراه كنندگى آنان و نقشى كه در گمراهى و دور شدن امت از راه رسول خدا(ص ) داشتند رسيده است .


نوشته شده در   يکشنبه 2 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ