جمعه 2 اسفند 1398 | Friday, 21 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 2 آبان 1389     |     کد : 4393

اين مروان كيست ؟

اين مروان كيست ؟

دوره اموى (40 ـ 132 ه ق )
اين مروان كيست ؟
آيـا هـمان كسى نيست كه پيامبر(ص ) او را همراه پدرش از مدينه تبعيد كرد؟ و آيا همونيست كه پس از يزيد مهتر خاندان حاكم شد؟ آيا همو نبود كه چون خطبه را بر نماز مقدم داشت ابو سعيد خدرى بروى اعتراض كرد وگفت : به خدا سوگند آيين را ديگرگون كرده اند ((436)) ؟ عـبدالملك پسر مروان بن حكم است واو رانده شده پيامبر از مدينه است .
مادرش نيز عايشه دختر معاويه بن مغيرة بن عاص واو همان كسى است كه در روز جنگ احدبينى حمزه را بريد ((437)) و رسول خدا نيز فرمان داد او را گردن زدند.
حـال بـا عنايت به اين اوصاف آيا مى توان اين روايت جرير بن حازم را پذيرفت كه مى گويد: از نافع شـنيدم كه مى گويد: در حالى مدينه را ديدم كه در آن پر تلاش تر, فقيه تروآگاهتر از عبدالملك به كتاب خدا نبود ((438)) ؟ بـا آن كـه مـى دانـيم مدينه درآن روزگار آكنده از فقيهان وعالمان بوده است به كدامين منطق مـى توان عبد الملك را فقيه ترين وكتاب آشناترين مردم خواند؟ آيا واقعا آن اندازه عرصه تهى بوده است كه عبدالملك حكمران عهده دار پيشوايى فقاهت وقرائت شود؟چرا انس آن هنگام كه در شام است مى گريد؟ زهـرى مـى گـويـد: در دمـشـق بـه انس بن مالك رسيدم , در حالى كه مى گريست گفتم :چرا مى گريى ؟ گـفت : هيچ از آن چيزها كه در اسلام ديدم امروز نشانى نمى بينم مگر اين نماز كه همين نيز تباه شده است ((439)) .


بـخـارى بـه نـقـل از غـيـلان آورده اسـت كـه گفت : انس گفت : هيچ چيز از آنها كه دردوران پيامبر(ص ) بوده است نمى شناسم وسراغ ندارم .
گفتند: نماز را چه مى گويى ! گفت : مگر نه آن است كه اين را هم چنان كه خواستيد تباه كرديد ((440)) ؟ چرا در اين دوره , عبادت را كالبدى بى جان و قالبى بدون محتوا مى بينيم : بـخارى از اعمش روايت كرده است كه گفت : از سالم شنيدم كه مى گويد: ازام درداء شنيدم كه مى گويد: ابو درداء خشمگين بر من وارد شد.
گفتم : چراخشمگينى ؟ گـفـت : بـه خـداونـد سـوگـنـد, از امـت مـحـمـد هـيـچ نـشـان نـمـى يابم مگر اين كه همه نمازمى خوانند ((441)) .
آيـا بـا چنين وصفى و با شناختى كه از مواضع امثال حجاج و عبدالملك داريم مى توان به احاديث اين حكمرانان , اجتهادات حجاج و فتواهاى عبدالملك اطمينان كرد؟ شـگـفـتا از چرخش روزگار, كه اين گونه كسان پس از گرد آوردن عالمانى در دربار كه فتواى خوشايند ايشان را صادر كنند پايگاه صدور فتوا و جايگاه قضاوت و داورى شدند! سـعـيـد بن جبير مى گويد: رجاء بن حيوه از خبره ترين فقيهان شام شمرده مى شد.
اماچون از او مى پرسيدم او را شاميى يافتم كه مى گويد: عبدالملك بن مروان چنين فتوا داده است , عبدالملك بن مروان چنان نظر داده است ((442)) .
به گمان نگارنده تا اينجا بخوبى ماهيت عبدالملك بن مروان را دريافته ايد و اينك مى توان گفت : اگر حال حكمرانان اين است و وضع فقه و شريعت چنين است , خود بگووضع وضو چه سان خواهد بود, بويژه آن كه حكمران مشت خود را كوبيده و نظر خويش را كه مخالف سنت پيامبر است اعلام داشته است .
چـنـيـن است كه مى بينيم حكمرانان روزگار اموى مردم را به پايبندى به فقه عثمان مى خوانند.
بـراى نـمونه , عبدالملك مى گويد: بدانچه در اين مصحف آمده وپيشواى ستمديده شما را بر آن داشته است پايبند باشيد, واجبهايى را كه پيشواى ستمديده شمارا بر آنها گرد آورد به جاى آوريد, كـه او در اين باره از زيدبن ثابت نظر خواسته بود و او آكه خداى رحمتش كناد ـ چه خوب رايزنى بـود.
پـس او و خـلـيـفـه آنـچـه را اركـان آيـيـن بود استوار داشتند و آنچه را بيرون از آن بود بر شمردند ((443)) .
با چنين وضعى چگونه مى توان به روايت حكمرانان درباره وضو اطمينان كرد؟ نـاچـار كـردن زهرى به نوشتن حديث از سوى حكومت به چه معناست ؟ چرا او ازاين كه حديث را براى حكومت بنويسد و براى مردم ننويسد شرم دارد؟ ايـن نـامـه عمر بن عبد العزيز به سرزمينهاى اسلامى به چه معناست كه مى نويسد:علم را از ابن شهاب بگيريد, كه از او آگاهتر به سنت گذشته نخواهيد يافت .
پـس از ايـن بـخشنامه حكومت چگونه مقصود اين سخن زهرى پوشيده خواهد ماندكه مى گويد: اگـر دانـش عـايـشه را با دانش همه زنان مقايسه كنند دانش عايشه افزونترخواهد بود؟ يا چگونه مـعـنـاى ايـن سـخن فقيه حكومت , عطاء پوشيده خواهد ماندكه مى گويد: عايشه در ميان عامه مردمان آگاهترين ودرست انديش ترين بود: آيا اين سخن ابن عمر درست وپذيرفتنى است كه مى گويد: در فتنه نمى جنگم وپشت سر هر كس كه چيرگى يافت نماز مى خوانم ؟ ((444)) اگـر ايـن گـفـتـه پذيرفتنى است معناى اين كلام خداوند چيست كه فرمود: با آن كه سركشى مى كند پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد ((445)) ؟ آيا مشروعيت حكومت آن كه چيرگى يافته از مفاهيم شريعت الهى است يا ازمصاديق آيين جنگل است ؟ چرا چنين ديدگاههايى از زبان كسانى چون ابن عمر وابوهريره مطرح مى شود؟ چـگـونـه با آن كه ابن عمر بيش از 2000 حديث دارد برخى به خود جراءت مى دهنداو را در شمار كـسـانى كه كم روايت كرده اند در آورند؟ آيا او در شمار اين گونه كسان است يا ام سلمه همسر پيامبر, يا ابوذر و عمار وديگر مخالفان حكومت ؟ نـمـى دانـيـم آيـا واقـعـيت را باور بداريم يا اين سخن شعبى را كه مى گويد: با ابن عمريك سال همنشينى كردم ودر اين مدت هيچ نشنيدم كه از رسول خدا(ص ) حديث نقل كند ((446)) .
چـگـونـه ايـن روايت ابن سعد وذهبى از امام باقر را باور بداريم كه فرمود: ابن عمردر ميان همه صحابه پيامبر(ص ) بيش از همه مراقب بود كه اگر چيزى از رسول خدا (ص )شنيده است نه بر آن بـيفزايد و نه از آن بكاهد ((447)) ؟ وچگونه است كه گفته هاى عايشه و ديگر كسان اين روايت را نقض مى كند؟ چـگـونـه اسـت كـه ابو هريره از مهره هاى توطئه امويان مى شود وتا جايى كه مى داندگماشتگان حكومت شام كى مى آيند وكى مى روند, وچگونه است كه مردم را به فرمانبرى از آنان وناسزانگفتن آن ستمگران مى خواند؟ حجاج زاهر مى گويد: ابو هريره از من پرسيد: از كجايى ؟ گفتم : از مردم عراق .
گـفـت : نـزديك است كه گماشتگان شام به سراغ تو آيند وزكاتت بستانند.
چون نزدتو آمدند در هـمـان سـرزمـيـن ديـدارشـان كن وچون به ديارتان در آمدند كناره گزين وسرزمين را به آنان واگـذار.
مباد آنان را دشنام دهى , كه اگر دشنام دهى پاداشت تباه خواهد شد وزكاتت هم خواهد ستاند, اما اگر صبر كنى در نامه عملت در روز قيامت خواهد آمد ((448)) .
در كـتاب الاموال ابوعبيد آمده است : مردى نزد ابو هريره آمد واز او پرسيد: آيااموال ارزشمند خود را از آنان پنهان بدارم ؟ گـفـت : نـه , وقـتى به سراغ شما آمدند آنان را نافرمانى نكنيد, ووقتى رفتند ناسزايشان نگوييد تا ستمگرى بايستد كه از بار گناه ستمگرى ديگر كاسته است .
بلكه بگو: اين مال من است , و اين هم حـقـوق واجـبـى اسـت كـه بر آن تعلق گرفته است .
حق را بستان و باطل راوانه .
پس اگر حق را ستاندند كه وظيفه خود انجام داده اى .
واگر از آن فراتر گرفتند آن رااندوخته ترازوى عملت در روز قيامت كرده اند ((449)) .
آرى , حـكـمـرانـان چـنـين نظريه هايى را مطرح كردند وپروراندند تا كسى در برابركارهاى آنان ايستادگى نكند ومردم كار قيصر به قيصر و كسرى به كسرى واگذارندوتخدير شوند وبتدريج بر ايـن خو بگيرند كه از دخالت در آنچه كار حكومت است خوددارى ورزند وبه شركت در نماز جمعه بسنده كنند وسرانجام از اين رهگذر از روح انتقاد تهى وانسانهايى بى مسؤوليت وبى اعتنا شوند, تا ديگر هيچ كس در برابر غارت بيت المال از سوى حكمرانان نايستد وآنان با اطمينان دست تجاوز از حـدود الـهـى بـگـشـايـنـد و در شـبـهاى سرخ قصرهاى مجلل ميان رامشگران وخوانندگان به لهووخوشگذرانى مشغول شوند.
شـگـفـت آور از هـمـه اين كه در اين ميان , آن كه بر چنين وضعى شوريده نامسلمان خوانده شود وپيكر او را پيكر مردار دانند! به هر روى , اين موضوع گسترده دامن است ومسير نوشتار ما را بدين بحث كشاندتا از اين رهگذر شيوه هاى گمراه كننده امويان روشن شود و خواننده از اين آگاهى يابد كه چگونه آنان احكام دين را بـازيـچـه قرار مى دادند وواجبات را از حقيقت خود تحريف مى كردند وبدين سان احكام دين از ديدگاه آنان پيرو هوسها وخواسته هاى دنيوى بود,آن سان كه در همين چهار چوب سنت را از سر كـيـنـه ورزى با على وانهادند, دشمنان على (ع ) را به خود نزديك ساختند وآنان را پايگاه مراجعه مـردم در حـديـث وفـتوا قراردادند وهيچ اجازه ندادند از مرز فتوا ونظر اين عالمان دربار پا فراتر نهاده شود.
بـراى نمونه , مى بينيد معاويه چهار صد هزار درهم به سمرة بن جندب مى بخشد,تنها به پاس اين كه روايتى نقل كرده است كه مى گويد آيه (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة اللّه ) ((450)) درباره ابن ملجم نازل شده است ((451)) .
مـدائنـى دربـاره رخـدادهاى روزگار معاويه مى گويد: در اين دوره حديث بر ساخته فراوان شد وتهمتى همه جاگير رخ نمود وفقيهان وقاضيان وواليان آن را پذيرفتند.
دراين ميان گرفتارتر از هـمـه بـدين پديدار, نقالان رياكار وراه نيافتگان سست باورى بودند كه به طاعت وبندگى تظاهر مـى كردند واحاديثى بر مى ساختند تا از اين رهگذر نزد واليان وكارگزاران بهره اى يابند, به آنان نـزديـك شـونـد وامـوال وامـلاك وخـانـه هايى به چنگ آورند.
اين اخبار واحاديث بعدها به دست ديـندارانى رسيد كه دروغ وتهمت را روانمى دانستند, اما براى اين گمان كه اين اخبار و احاديث درست است آنها را نقل كردند,در حالى كه اگر مى دانستند دروغ است نه آنها را روايت مى كردند ونه بدانها پايبندمى شدند ((452)) .
ايـنجا معناى اين سخن امام صادق روشن مى شود كه فرمود: آيا مى دانى چرا به پذيرفتن [حديث ] مـخـالـف آنـچه عامه مى گويند فرمان يافته ايد؟ راوى گفت : نمى دانم .
فرمود: اين گونه بود كه امـكـان نـداشت على (ع ) به چيزى پايبند باشد وامت به انگيزه بى اثركردن فرمان او با آن مخالفت نكنند وچيزى بر خلاف آن برنگزينند.
آنان درباره آنچه نمى دانستند از على (ع ) مى پرسيدند وچون فـتـوا مى داد ازپيش خود نظرى مخالف آن برمى ساختند تا مساءله را بر مردم دشوار و دور از فهم سازند ((453)) .


نوشته شده در   يکشنبه 2 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ